سالی که گذشت .:.
چقدر زود گذشت. چقدر پر از اتفاقات جالب بود. الان از مراسم آتیش بازی و ترق توروق آغاز سال نو در مرکز شهر گرم و بدون برف ستکهلم برگشتیم
همینجا به همه دوستان و بلاگران دور و نزدیکم سال 2007 رو حسابی تبریک میگم و برای همه سال پر از موفقیت رو آرزو می کنم
خودم که حسابی نسبت به دوازده ماه پیش روی خوشبینم و میدونم که پر از موفقیت های ارزشمند خواهد بود
به قول سوئدی قول سال نوی من امسال ، به پایان رسوندن درسم و گرفتن مدرک تحصیلی ام هست. و دیگریش هم اینکه با نزدیکانم و کسانی که برام ارزش دارند بیشتر از قبل مهربون باشم و بهشون محبت کنم که نکنه برای فردا دیر باشد
31 December 2006
28 November 2006
* I'm speechless
I'm speechless with tears in my eyes after reading your blog now
I'm speechless for all the things i keep inside my and never let myself give up on you through all of our problems.
I'm speechless cause your words are like a smash on my face, telling me your lost of faith on me
I'm speechless for not being your angel anymore :(((
oh it hurts
a lot...
oh it hurts
:(
I'm speechless with tears in my eyes after reading your blog now
I'm speechless for all the things i keep inside my and never let myself give up on you through all of our problems.
I'm speechless cause your words are like a smash on my face, telling me your lost of faith on me
I'm speechless for not being your angel anymore :(((
oh it hurts
a lot...
oh it hurts
:(
26 November 2006
* چقدر با همسفر سفر رفتن سخته
بغض داره گلوم، از خونه ات با بغض به خونه ام اومدم و توی راه چشمام تیره بود از اشک های ترکیده
چقدر سخته این سرگردونی. چقدر سخته این پریشونی رو توی چشمهای تو دیدن.
دلم سخت گرفته، از اینکه داریم به یه روزی نزدیک میشیم که دیگه هیچ چیزی از فردا نمی دونیم و انتخاب هامون خیلی سخت داره میشه
ای کاش می شد چشم ها رو بست و دیگه فکر نکرد
:(((
بغض داره گلوم، از خونه ات با بغض به خونه ام اومدم و توی راه چشمام تیره بود از اشک های ترکیده
چقدر سخته این سرگردونی. چقدر سخته این پریشونی رو توی چشمهای تو دیدن.
دلم سخت گرفته، از اینکه داریم به یه روزی نزدیک میشیم که دیگه هیچ چیزی از فردا نمی دونیم و انتخاب هامون خیلی سخت داره میشه
ای کاش می شد چشم ها رو بست و دیگه فکر نکرد
:(((
01 November 2006
28 October 2006
* یک شب پاییزی دیگه که من نخوابیدم و ...
آره تو راست میگفتی امشب ، پای تلفنی که یک دفعه قطع شد و من احساس فلج روحی کردم قبل از اینکه بگم دلم بوسه ات رو می خواد.
تو راست می گفتی که من از زندگی ام ناراضی ام، تو راستی می گفتی که اضطرابم فقط مال امتحان است.
آخه زندگیم نشده اونی که دلم می خواد، آخه امتحان هنوز همون مشکل همیشگی است که از یک سال و دو سال و پنج سال پیش بوده.
می دونی توی این چند سال اخیر، از زمانی که پای اینترنت به خونه ما باز شد و من با آدم های ایران و ایرانی آشنا شدم ، شب های پاییز به جز عذاب چیز دیگری برای من نداشته ! البته اشتباه نگم، قبل از اون هم همون سال اول و دوم و سوم و ... همه پاییز ها تلخ و دردآور بوده. همشون پر از شب های بی خوابی. پر از شبهای دل درد از استرس و نگرانی و اظطراب روحی. کشمکش بر سر درست و غلط ره زندگی. درد از اینکه خوابم نمی برده. نه نه انگار این شبهای پاییز ملعون شده و جادو شده اند. سیاه مثل رنگ شب های پشت پنجره. برات تعریفشون نکردم، آخه خیلی سخته باورشون
راست گفتی که بهم هر روز گوشزد کردی، راست گفتی که با هم بودیم و وقت گذروندیم و با هم پیاده رفتیم. راست گفتی که من همیشه ناراضی خواهم موند ...
همه حرف های تو درسته عزیزم. به سال های پیش نگاه کردم، به شبهایی که توی همین فضا ثبت کردم، همه اش پر از نگرانی از درس بوده ولی تمام برنامه ریزی ها شکست خورده و همن هم هرسال سرخورده شدم و غصه خوردم و باز بلند شدم و ادامه راه رو دادم
ولی امشب دیگه خسته ام. امشب وقتی چشمام رو روی هم گذاشتم تا دردم رو بفهمم و درمون کنم، دیدم دیگه بریده ام. دلم خواست همه چیز رو رها کنم، برم به یه سرزمین دور که توی اون شبها هرگز تاریک و سرد نباشه، که اگه من تا صبح هم نخوابم ، بامدادش مشکلی نباشه ، که اگر مست بشم، اگر از نیکوتین منگ بشم، اگر همبستر بشم، هر جا و هر مکان که باشم ، اهمیتی به هیچ قانونی ندم و بی هیچ نگرانی نفس بکشم. بی هیچ هدفی، بدون فردایی برای بلند شدن. بدون فردایی برای تلاش.
توی این سرزمین دور، دلم خواست شبی رو کنار آتیش دم ساحل تا صبح با خدایم درد و دل کنم، در طلوع بامداد، سر به دریا بگذارم و بروم به سوی ابدیت ، شایدم هم فنا.
بروم و خلاص شوم از این دنیای سیاه. دنیایی که هر روز من رو آزرده تر و آشفته تر میکنه. میل به مرگ در من هر سال زیاد تر شده. اگر ریشه های اعتماد به نفس و این آرزوهای بزرگ و دوردست در درونم نبود که هر بار که با همه وجود بر خاک شکست افتادم من رو دوباره بلند نمی کرد، شاید تا به امروز بارها مرده بودم و دیگر اینجا از شب های احمقانه پاییزی سوگوارانه نمی سراییدم
راست گفتی عزیزم، من شکست خوردم و شکست خوهم خورد. بگو چه کنم تا نجات دهم این روح و جسم خسته ام را؟
دیگر عشق را هم تجربه کردم. دیگر مثل پاییز دوسال و سه سال پیش غصه عشق بی جواب و احساس های خفه شده را هم نمی خورم. دیگر پشت پنجره دلتنگی را فریاد نمی زنم. برای این آرامش قلبی از تو بوده که بامن در این 365 روز و دو ماه و یک هفته هر روز نفس کشیدی، بیدار شدی، خندیدی، دعوا کردی، گریستی و بوسیدی. آره عزیز من. خسته از تلاشم خسته از آرزو داشتن، دلم می خواست قلب نداشتم، روح نداشتم، دلم می خواست دنیا را با چشم نمی دیدم، شاید اینقدر رویا در دل کوچکم نمی پروراندم.
این کاش... ای کاش هرگز پاییز نمی شد... من از پاییز برگ ریزان روحم متنفرم
من از شب های بیداری، من از شب های نفس تنگی ، از شب های پر از گریه و درد و نگرانی و آروزی مرگ داشتن بیزارم
نترس، فردا صبح باز قوی می شوم، باز آرزو می کنم، باز تلاش می کنم، اما من خسته از نرسیدن به انتهای موفقیت ام
خسته ام عزیزم، بیا من رو با خودت به دنیای آرزویی ببر که می دانی دوست دارم. خسته ام عزیزم، یارم ، مهربانم ، همراز شب های من
آره تو راست میگفتی امشب ، پای تلفنی که یک دفعه قطع شد و من احساس فلج روحی کردم قبل از اینکه بگم دلم بوسه ات رو می خواد.
تو راست می گفتی که من از زندگی ام ناراضی ام، تو راستی می گفتی که اضطرابم فقط مال امتحان است.
آخه زندگیم نشده اونی که دلم می خواد، آخه امتحان هنوز همون مشکل همیشگی است که از یک سال و دو سال و پنج سال پیش بوده.
می دونی توی این چند سال اخیر، از زمانی که پای اینترنت به خونه ما باز شد و من با آدم های ایران و ایرانی آشنا شدم ، شب های پاییز به جز عذاب چیز دیگری برای من نداشته ! البته اشتباه نگم، قبل از اون هم همون سال اول و دوم و سوم و ... همه پاییز ها تلخ و دردآور بوده. همشون پر از شب های بی خوابی. پر از شبهای دل درد از استرس و نگرانی و اظطراب روحی. کشمکش بر سر درست و غلط ره زندگی. درد از اینکه خوابم نمی برده. نه نه انگار این شبهای پاییز ملعون شده و جادو شده اند. سیاه مثل رنگ شب های پشت پنجره. برات تعریفشون نکردم، آخه خیلی سخته باورشون
راست گفتی که بهم هر روز گوشزد کردی، راست گفتی که با هم بودیم و وقت گذروندیم و با هم پیاده رفتیم. راست گفتی که من همیشه ناراضی خواهم موند ...
همه حرف های تو درسته عزیزم. به سال های پیش نگاه کردم، به شبهایی که توی همین فضا ثبت کردم، همه اش پر از نگرانی از درس بوده ولی تمام برنامه ریزی ها شکست خورده و همن هم هرسال سرخورده شدم و غصه خوردم و باز بلند شدم و ادامه راه رو دادم
ولی امشب دیگه خسته ام. امشب وقتی چشمام رو روی هم گذاشتم تا دردم رو بفهمم و درمون کنم، دیدم دیگه بریده ام. دلم خواست همه چیز رو رها کنم، برم به یه سرزمین دور که توی اون شبها هرگز تاریک و سرد نباشه، که اگه من تا صبح هم نخوابم ، بامدادش مشکلی نباشه ، که اگر مست بشم، اگر از نیکوتین منگ بشم، اگر همبستر بشم، هر جا و هر مکان که باشم ، اهمیتی به هیچ قانونی ندم و بی هیچ نگرانی نفس بکشم. بی هیچ هدفی، بدون فردایی برای بلند شدن. بدون فردایی برای تلاش.
توی این سرزمین دور، دلم خواست شبی رو کنار آتیش دم ساحل تا صبح با خدایم درد و دل کنم، در طلوع بامداد، سر به دریا بگذارم و بروم به سوی ابدیت ، شایدم هم فنا.
بروم و خلاص شوم از این دنیای سیاه. دنیایی که هر روز من رو آزرده تر و آشفته تر میکنه. میل به مرگ در من هر سال زیاد تر شده. اگر ریشه های اعتماد به نفس و این آرزوهای بزرگ و دوردست در درونم نبود که هر بار که با همه وجود بر خاک شکست افتادم من رو دوباره بلند نمی کرد، شاید تا به امروز بارها مرده بودم و دیگر اینجا از شب های احمقانه پاییزی سوگوارانه نمی سراییدم
راست گفتی عزیزم، من شکست خوردم و شکست خوهم خورد. بگو چه کنم تا نجات دهم این روح و جسم خسته ام را؟
دیگر عشق را هم تجربه کردم. دیگر مثل پاییز دوسال و سه سال پیش غصه عشق بی جواب و احساس های خفه شده را هم نمی خورم. دیگر پشت پنجره دلتنگی را فریاد نمی زنم. برای این آرامش قلبی از تو بوده که بامن در این 365 روز و دو ماه و یک هفته هر روز نفس کشیدی، بیدار شدی، خندیدی، دعوا کردی، گریستی و بوسیدی. آره عزیز من. خسته از تلاشم خسته از آرزو داشتن، دلم می خواست قلب نداشتم، روح نداشتم، دلم می خواست دنیا را با چشم نمی دیدم، شاید اینقدر رویا در دل کوچکم نمی پروراندم.
این کاش... ای کاش هرگز پاییز نمی شد... من از پاییز برگ ریزان روحم متنفرم
من از شب های بیداری، من از شب های نفس تنگی ، از شب های پر از گریه و درد و نگرانی و آروزی مرگ داشتن بیزارم
نترس، فردا صبح باز قوی می شوم، باز آرزو می کنم، باز تلاش می کنم، اما من خسته از نرسیدن به انتهای موفقیت ام
خسته ام عزیزم، بیا من رو با خودت به دنیای آرزویی ببر که می دانی دوست دارم. خسته ام عزیزم، یارم ، مهربانم ، همراز شب های من
09 September 2006
* سال هشت آمد نیز هم
وارد شدن به مرحله ای از زندگی که بیشتر از هرچیزی، تمرکز می طلبه و تلاش؛ فرصتی برای خالی کردن حرفها و احساسات در آدم نمی گذاره. همون لحظات باقی مونده رو هم می تونی با انسانهای لمس شدنی و یا در تنهایی خودت بگذرونی که هردوش ترجیحا مدتی هست به نوشتن بر این دفتر خاطرات آنلاین اولویت داشته.
شب 9 سپتامبر امسال هم اومد و برای من مثل هرسال ارزشمند بوده و هست. موقع خواب وقتی زمان رلکس کردن همه اعضای بدنم رسید، به یاد خدا افتادم. یادم افتاد مدت هاست سلامی بهش نکردم و حالی ازش نپرسیدم. درسته هر روز سعی می کنم خوب باشم اما گاهی سری بالا بردن برای نشون دادن اینکه هواسم هست بد نیست. بهش گفتم می دونم چه نعمات زیادی بهم داده.همین که الان سالم ام و می تونم نفس بکشم و همه اعضای بدنم درست داره کار می کنه بزرگ ترین نعمته. شکر گذار مهربونی هایی که در مسیر طی شده در این 8 سال بهمون داشته، و اینکه هر روز بهتر از قبل پیش می ره نه تنها برای خودم بلکه برای عزیز ترین هام.
خدای خوبی داریم، شاید هم دوست دارین اسمش رو بگذارید چرخه زندگی و یا هرچیز بی معنای دیگری. ولی من لذت می برم که اسمش رو خدا و قدرت و مهربانی اش بگذارم. لذت می برم با خودم احساس کنم شکر گذارم برای خوبی هایی که دارم. مثل یه آمریکایی که خودش رو بلس این لایف می دونه
سالگرد هشت سالگی اومدن ما به این کشور همزمان شد به شلوغ ترین روزهای پروفشنال من ، درس و کار و دوستان و بار و سینما و عشق و خانواده، همه و همه با یه ترکیب خوب. راضی ام.خیالم راحته. البته نگرانی و استرس موفق نشدن زیاد درونم دارم. ولی سعی می کنم از اشتباهات گذشته درس بگیرم تا در این مراحل موفق باشم ، نه برای کسی بلکه فقط بری خودم.
امسال سال سختی هست هم از نظر درسی و همه مراحل دیگه. می دونم که وقت زیادی برای نوشتن و خوندن نخواهم داشت. دلم نمیاد هرگز برای همیشه خداحافظی کنم، چون میدونم روزی یا شبی می رسه که باز دوست دارم احساساتم رو با شما تقسیم کنم.
تا اون شب که حساس ام و نیاز به خالی شدن
بدرود
وارد شدن به مرحله ای از زندگی که بیشتر از هرچیزی، تمرکز می طلبه و تلاش؛ فرصتی برای خالی کردن حرفها و احساسات در آدم نمی گذاره. همون لحظات باقی مونده رو هم می تونی با انسانهای لمس شدنی و یا در تنهایی خودت بگذرونی که هردوش ترجیحا مدتی هست به نوشتن بر این دفتر خاطرات آنلاین اولویت داشته.
شب 9 سپتامبر امسال هم اومد و برای من مثل هرسال ارزشمند بوده و هست. موقع خواب وقتی زمان رلکس کردن همه اعضای بدنم رسید، به یاد خدا افتادم. یادم افتاد مدت هاست سلامی بهش نکردم و حالی ازش نپرسیدم. درسته هر روز سعی می کنم خوب باشم اما گاهی سری بالا بردن برای نشون دادن اینکه هواسم هست بد نیست. بهش گفتم می دونم چه نعمات زیادی بهم داده.همین که الان سالم ام و می تونم نفس بکشم و همه اعضای بدنم درست داره کار می کنه بزرگ ترین نعمته. شکر گذار مهربونی هایی که در مسیر طی شده در این 8 سال بهمون داشته، و اینکه هر روز بهتر از قبل پیش می ره نه تنها برای خودم بلکه برای عزیز ترین هام.
خدای خوبی داریم، شاید هم دوست دارین اسمش رو بگذارید چرخه زندگی و یا هرچیز بی معنای دیگری. ولی من لذت می برم که اسمش رو خدا و قدرت و مهربانی اش بگذارم. لذت می برم با خودم احساس کنم شکر گذارم برای خوبی هایی که دارم. مثل یه آمریکایی که خودش رو بلس این لایف می دونه
سالگرد هشت سالگی اومدن ما به این کشور همزمان شد به شلوغ ترین روزهای پروفشنال من ، درس و کار و دوستان و بار و سینما و عشق و خانواده، همه و همه با یه ترکیب خوب. راضی ام.خیالم راحته. البته نگرانی و استرس موفق نشدن زیاد درونم دارم. ولی سعی می کنم از اشتباهات گذشته درس بگیرم تا در این مراحل موفق باشم ، نه برای کسی بلکه فقط بری خودم.
امسال سال سختی هست هم از نظر درسی و همه مراحل دیگه. می دونم که وقت زیادی برای نوشتن و خوندن نخواهم داشت. دلم نمیاد هرگز برای همیشه خداحافظی کنم، چون میدونم روزی یا شبی می رسه که باز دوست دارم احساساتم رو با شما تقسیم کنم.
تا اون شب که حساس ام و نیاز به خالی شدن
بدرود
* سال هشت آمد نیز هم
وارد شدن به مرحله ای از زندگی که بیشتر از هرچیزی، تمرکز می طلبه و تلاش؛ فرصتی برای خالی کردن حرفها و احساسات در آدم نمی گذاره. همون لحظات باقی مونده رو هم می تونی با انسانهای لمس شدنی و یا در تنهایی خودت بگذرونی که هردوش ترجیحا مدتی هست به نوشتن بر این دفتر خاطرات آنلاین اولویت داشته.
شب 9 سپتامبر امسال هم اومد و برای من مثل هرسال ارزشمند بوده و هست. موقع خواب وقتی زمان رلکس کردن همه اعضای بدنم رسید، به یاد خدا افتادم. یادم افتاد مدت هاست سلامی بهش نکردم و حالی ازش نپرسیدم. درسته هر روز سعی می کنم خوب باشم اما گاهی سری بالا بردن برای نشون دادن اینکه هواسم هست بد نیست. بهش گفتم می دونم چه نعمات زادی بهم داده.همین که الان سالم ام و می تونم نفس بکشم و همه اعضای بدنم درست داره کار می کنه بزرگ ترین نعمته. شکر گذار مهربونی هایی که در مسیر طی شده در این 8 سال بهمون داشته، و اینکه هر روز بهتر از قبل پیش می ره نه تنها برای خودم بلکه برای عزیز ترین هام.
خدای خوبی داریم، شاید هم دوست دارین اسمش رو بگذارید چرخه زندگی و یا هرچیز بی معنای دیگری. ولی من لذت می برم که اسمش رو خدا و قدرت و مهربانی اش بگذارم. لذت می برم با خودم احساس کنم شکر گذارم برای خوبی هایی که دارم. مثل یه آمریکایی که خودش رو بلس این لایف می دونه
سالگرد هشت سالگی اومدن ما به این کشور همزمان شد به شلوغ ترین روزهای پروفشنال من ، درس و کار و دوستان و بار و سینما و عشق و خانواده، همه و همه با یه ترکیب خوب. راضی ام.خیالم راحته. البته نگرانی و استرس موفق نشدن زیاد درونم دارم. ولی سعی می کنم از اشتباهات گذشته درس بگیرم تا در این مراحل موفق باشم ، نه برای کسی بلکه فقط بری خودم.
امسال سال سختی هست هم از نظر درسی و همه مراحل دیگه. می دونم که وقت زیادی برای نوشتن و خوندن نخواهم داشت. دلم نمیاد هرگز برای همیشه خداحافظی کنم، چون میدونم روزی یا شبی می رسه که باز دوست دارم احساساتم رو با شما تقسیم کنم.
تا اون شب که حساس ام و نیاز به خالی شدن
بدرود
وارد شدن به مرحله ای از زندگی که بیشتر از هرچیزی، تمرکز می طلبه و تلاش؛ فرصتی برای خالی کردن حرفها و احساسات در آدم نمی گذاره. همون لحظات باقی مونده رو هم می تونی با انسانهای لمس شدنی و یا در تنهایی خودت بگذرونی که هردوش ترجیحا مدتی هست به نوشتن بر این دفتر خاطرات آنلاین اولویت داشته.
شب 9 سپتامبر امسال هم اومد و برای من مثل هرسال ارزشمند بوده و هست. موقع خواب وقتی زمان رلکس کردن همه اعضای بدنم رسید، به یاد خدا افتادم. یادم افتاد مدت هاست سلامی بهش نکردم و حالی ازش نپرسیدم. درسته هر روز سعی می کنم خوب باشم اما گاهی سری بالا بردن برای نشون دادن اینکه هواسم هست بد نیست. بهش گفتم می دونم چه نعمات زادی بهم داده.همین که الان سالم ام و می تونم نفس بکشم و همه اعضای بدنم درست داره کار می کنه بزرگ ترین نعمته. شکر گذار مهربونی هایی که در مسیر طی شده در این 8 سال بهمون داشته، و اینکه هر روز بهتر از قبل پیش می ره نه تنها برای خودم بلکه برای عزیز ترین هام.
خدای خوبی داریم، شاید هم دوست دارین اسمش رو بگذارید چرخه زندگی و یا هرچیز بی معنای دیگری. ولی من لذت می برم که اسمش رو خدا و قدرت و مهربانی اش بگذارم. لذت می برم با خودم احساس کنم شکر گذارم برای خوبی هایی که دارم. مثل یه آمریکایی که خودش رو بلس این لایف می دونه
سالگرد هشت سالگی اومدن ما به این کشور همزمان شد به شلوغ ترین روزهای پروفشنال من ، درس و کار و دوستان و بار و سینما و عشق و خانواده، همه و همه با یه ترکیب خوب. راضی ام.خیالم راحته. البته نگرانی و استرس موفق نشدن زیاد درونم دارم. ولی سعی می کنم از اشتباهات گذشته درس بگیرم تا در این مراحل موفق باشم ، نه برای کسی بلکه فقط بری خودم.
امسال سال سختی هست هم از نظر درسی و همه مراحل دیگه. می دونم که وقت زیادی برای نوشتن و خوندن نخواهم داشت. دلم نمیاد هرگز برای همیشه خداحافظی کنم، چون میدونم روزی یا شبی می رسه که باز دوست دارم احساساتم رو با شما تقسیم کنم.
تا اون شب که حساس ام و نیاز به خالی شدن
بدرود
31 August 2006
* داغٍ داغِ داغ
الان براتون از خواننده خیلی محبوب این روزهای ایران چند تا عکس از تنور در اومده دارم :) هاها شماها اونجا تو آفیش می بینیدش ما اینجا کنارش عکس می گیریم برامون اتوگراف هم میده!! اما طفلکی گفت اگه عکس با من بی حجاب بگیره تیکه بزرگه اش گوششه ! میخواستم اونجا کلاه مستر بهزاد بلور رو که باهاش بود طبق معمول ازش بگیرم به جای روسری بگذارم سرم :))







الان براتون از خواننده خیلی محبوب این روزهای ایران چند تا عکس از تنور در اومده دارم :) هاها شماها اونجا تو آفیش می بینیدش ما اینجا کنارش عکس می گیریم برامون اتوگراف هم میده!! اما طفلکی گفت اگه عکس با من بی حجاب بگیره تیکه بزرگه اش گوششه ! میخواستم اونجا کلاه مستر بهزاد بلور رو که باهاش بود طبق معمول ازش بگیرم به جای روسری بگذارم سرم :))







30 August 2006
*
گاهی دلتنگی هایی هستند که حتی ماه ها هم بگذره تمومی ندارند. حتی وقتی حسابی اذیت میکنه عمق دل رو، وقتی به زور به خودت می قبولانی که بالاخره زمان از شدت سختی درد دوریش کم می کنه، باز می بینی فردا شب شد و دلتنگی شدید تر و اشک ها سریع تر.
این حس برام غریب نیست. یه جور حس عاشقونه است. دلتنگی دوری از یار و معشوق و این جور آرتیست بازی ها.
اما دلتنگی که امشب حس می کنم، دلتنگی عزیزی هست که نه تنها فرصتی دیگه برای تجدید دیدارش نیست، بلکه جایگزینی هم برای اون شخصیت نیست. دیگه شانسی نیست برای دلداری خود که بهترش پیدا میشه و یا زمان دردش رو کمرنگ تر می کنه.
شب با پدر حرف از ساعت سه، انتظار همه فامیل، پشت اتاق کمای بیمارستان شد، اینکه تنها روزنه امید انرژی درمانی و تراپی بود، حتی کسانی که احدی باور به این مسائل ندارند، یادآوری نبود اون عزیز بغض تو گلومون اورد و من رو هم باز ناراحت و دلتنگ کرد.
بعضی آدم ها جایگزین پذیر نیستند، و این عموی عزیز ما از تک انسان های این دنیا و دنیا های قبل و بعد خود است. برای من هم بزرگیش هنوز قابل درک نیست. با خودم فکر می کردم حالا که دیگه نیست، چطور میشه از بزرگیش درس گرفت، چطور میشه مثل اون آزاده و سربلند زندگی کرد.
چطور میشه شرافت رو با عزت نفس همیشه همراه داشت و پیش همه آدمها ارزشی بی نهایت داشت.
بایست سالهای سال بگذره شاید هم خون همچیین عزیزی باز زاده بشه. می دونید چی حیفه؟ که آدمی زاد این روزه همش به دنبال هدف های پوچ و تهی میره. که دیگه به همنوع خودش فکر نمی کنه. که قلب این آدم هایی که هرروز کنارتون می بینید، روز به روز داره کوچک تر و کوچک تر از گذشته میشه.
دلمون برات هنوز تنگه... تو چقدر بزرگ بودی که هنوز جای خالیت احساس میشه. که دلتنگیت درد داره و با هیچ دارویی انگار آروم نمی گیره.
حیف که زود رفتی... انصاف نیست... پس ما از کی درس انسانیت رو بیاموزیم
:(
گاهی دلتنگی هایی هستند که حتی ماه ها هم بگذره تمومی ندارند. حتی وقتی حسابی اذیت میکنه عمق دل رو، وقتی به زور به خودت می قبولانی که بالاخره زمان از شدت سختی درد دوریش کم می کنه، باز می بینی فردا شب شد و دلتنگی شدید تر و اشک ها سریع تر.
این حس برام غریب نیست. یه جور حس عاشقونه است. دلتنگی دوری از یار و معشوق و این جور آرتیست بازی ها.
اما دلتنگی که امشب حس می کنم، دلتنگی عزیزی هست که نه تنها فرصتی دیگه برای تجدید دیدارش نیست، بلکه جایگزینی هم برای اون شخصیت نیست. دیگه شانسی نیست برای دلداری خود که بهترش پیدا میشه و یا زمان دردش رو کمرنگ تر می کنه.
شب با پدر حرف از ساعت سه، انتظار همه فامیل، پشت اتاق کمای بیمارستان شد، اینکه تنها روزنه امید انرژی درمانی و تراپی بود، حتی کسانی که احدی باور به این مسائل ندارند، یادآوری نبود اون عزیز بغض تو گلومون اورد و من رو هم باز ناراحت و دلتنگ کرد.
بعضی آدم ها جایگزین پذیر نیستند، و این عموی عزیز ما از تک انسان های این دنیا و دنیا های قبل و بعد خود است. برای من هم بزرگیش هنوز قابل درک نیست. با خودم فکر می کردم حالا که دیگه نیست، چطور میشه از بزرگیش درس گرفت، چطور میشه مثل اون آزاده و سربلند زندگی کرد.
چطور میشه شرافت رو با عزت نفس همیشه همراه داشت و پیش همه آدمها ارزشی بی نهایت داشت.
بایست سالهای سال بگذره شاید هم خون همچیین عزیزی باز زاده بشه. می دونید چی حیفه؟ که آدمی زاد این روزه همش به دنبال هدف های پوچ و تهی میره. که دیگه به همنوع خودش فکر نمی کنه. که قلب این آدم هایی که هرروز کنارتون می بینید، روز به روز داره کوچک تر و کوچک تر از گذشته میشه.
دلمون برات هنوز تنگه... تو چقدر بزرگ بودی که هنوز جای خالیت احساس میشه. که دلتنگیت درد داره و با هیچ دارویی انگار آروم نمی گیره.
حیف که زود رفتی... انصاف نیست... پس ما از کی درس انسانیت رو بیاموزیم
:(
27 August 2006
* همراه با باد
زنی بیدار
دل کنده از نوازش
در کنار مردی خفته
.
.
.
ریواس وشبدر کوهی
گفت و گو می کنند،با هم
و گرامی میدارند
تابش ملایم آفتاب پاییزی را
.
.
.
یک قطره باران
می غلتد از برک شمشاد
می افتد بر آبی گل آلود
.
.
.
صد درخت تناور
شکست، در باد
از نهالی کوچک
تنها دو برگ
بر باد رفت
.
.
.
با باد بعدی
نوبت کدام برگ است
که فرو افتد؟
.
.
.
زنی آبستن
می گرید بی صدا
در بستر مردی خفته
.
.
.
باد
در کهنه را
باز می کند
و می بندد
با صدا
ده بار
.
.
.
مردی خسته در راه
تنها
یک فرسنگ
تا مقصد
(عباس کیارستمی)
زنی بیدار
دل کنده از نوازش
در کنار مردی خفته
.
.
.
ریواس وشبدر کوهی
گفت و گو می کنند،با هم
و گرامی میدارند
تابش ملایم آفتاب پاییزی را
.
.
.
یک قطره باران
می غلتد از برک شمشاد
می افتد بر آبی گل آلود
.
.
.
صد درخت تناور
شکست، در باد
از نهالی کوچک
تنها دو برگ
بر باد رفت
.
.
.
با باد بعدی
نوبت کدام برگ است
که فرو افتد؟
.
.
.
زنی آبستن
می گرید بی صدا
در بستر مردی خفته
.
.
.
باد
در کهنه را
باز می کند
و می بندد
با صدا
ده بار
.
.
.
مردی خسته در راه
تنها
یک فرسنگ
تا مقصد
(عباس کیارستمی)
20 August 2006
One year anniversary
* زمان چه زود گذشت نازنینم
There are years and more to come... hope we can plant a garden of roses together.
Welcome to my home darling.
16 August 2006
* و اما تو که نیستی و نبودی هرگز
خانه به دوش تو شدم
بنگار که مرا تا کجا کشاندی
عاشق روی تو شدم
تو که جان مرا به لب رساندی
ای با تو بودن حسرت دیرینه من
ای راز عشقت تا ابد در سینه من
ای با تو بودن حسرت دیرینه من
ای با تو بودن حسرت دیرینه من
از تو بریدن خیلی سخته نازنین
به تو رسیدن خیلی سخته نازنین
از تو بریدن خیلی سخته خیلی سخته نازنینم
به تو رسیدن خیلی سخته
خانه به دوش تو شدم
بنگار که مرا تا کجا کشاندی
عاشق روی تو شدم
تو که جان مرا به لب رساندی
ای با تو بودن حسرت دیرینه من
ای راز عشقت تا ابد در سینه من
ای با تو بودن حسرت دیرینه من
ای با تو بودن حسرت دیرینه من
از تو بریدن خیلی سخته نازنین
به تو رسیدن خیلی سخته نازنین
از تو بریدن خیلی سخته خیلی سخته نازنینم
به تو رسیدن خیلی سخته
13 August 2006
* یه روز بارونی
امروز خاکستری بود و سرد
امروز بارونی بود و پر درد
پشت شیشه نقره آسمون
دل فشره بود و چشمم پر غم
بارون اشک ها رو پاک می کنه
دل رو سرد می کنه
درمونده و منگ
گریه دست هامو می لرزونه
امروز خاکستری بود و سرد
...

http://parsimusic.com/song.php?IdAlbum=618
گریه کن
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه غروره
مرحم این راه دوره
سر بده آواز حق حق
خالی کن دلی که تنگه
گریه کن گریه قشنگه
گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه قشنگه
بزار پروانه احساس
دلتو بغل بگیره
بغض کهنه رو رها کن
تا دلت نفس بگیره
نکنه تنها بمونی
دل به غصه ها بدوزی
تو بشی مثل ستاره
تو دل شبا بسوزی
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه غروره
مرحم این راه دوره
سر بده آواز حق حق
خالی کن دلی که تنگه
گریه کن گریه قشنگه
گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه قشنگه
قشنگه ...
قشنگه ...
امروز خاکستری بود و سرد
امروز بارونی بود و پر درد
پشت شیشه نقره آسمون
دل فشره بود و چشمم پر غم
بارون اشک ها رو پاک می کنه
دل رو سرد می کنه
درمونده و منگ
گریه دست هامو می لرزونه
امروز خاکستری بود و سرد
...

http://parsimusic.com/song.php?IdAlbum=618
گریه کن
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه غروره
مرحم این راه دوره
سر بده آواز حق حق
خالی کن دلی که تنگه
گریه کن گریه قشنگه
گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه قشنگه
بزار پروانه احساس
دلتو بغل بگیره
بغض کهنه رو رها کن
تا دلت نفس بگیره
نکنه تنها بمونی
دل به غصه ها بدوزی
تو بشی مثل ستاره
تو دل شبا بسوزی
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه غروره
مرحم این راه دوره
سر بده آواز حق حق
خالی کن دلی که تنگه
گریه کن گریه قشنگه
گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه قشنگه
قشنگه ...
قشنگه ...
11 August 2006
* هــــورا بلاخره
یس یس یس :) یه نفس عمیق از سر خیال راحت و کمی هم باورنکردنی. البته به قولی غیر قابل دسترسی نبود. اما مهم نتیجه کار بود که می بایست پرفکت انجام می شد. راستش زمستون که توی قسمت لوجیستیک اداره پست کل سوئد کار می کردم، یک اشکال بزرگ رو در خودم ، هم در زمینه حرفه ای و هم شخصی پیدا کردم. اون هم اینکه من با وجود اینکه همیشه وقتی برای کاری زحمت می کشیدم، کلی هم جون می کندم، آخرش با یه نتیجه بی نقص مواجه نبودم. توی اون دوران فهمیدم که ایراد از همون جمله معروف «کار را که کرد|، آنکه تمام کرد» هست. یعنی من کارهام در درصد 80 تا 90 پیش می رفت و آخرش خسته می شدم و سربه هوا اون ده درصد رو یا انجام می دادم و یا رها می کردم.این مثال هم توی یه سری پروژه های روزمره ادامه داشت و هم توی درس.
وقتی این موضوع رو فهمیدم، تصمیم گرفتم برای اون چند درصد آخر انرژی ام رو ذخیره نگه دارم تا بتونم تا به صد نرسیده جا نزنم.
الان خیلی بهتر از قبل هستم و هنوز جا داره که به جای فقط کاری رو صد درصد انجام دادن ، بالاتر روش حساب کنم تا نتیجه آخر باب میلم بشه.
من مشکلی که دارم و خیلی زمانها باعث ناراحتی ام میشه، پرفک گرایی است. زندگی رو با بهترین امکاناتش و بهترین نتایج و موقعیت ها می خوام و تنها خونم با این شرایط سازگار است. اما این فقط خون آدم نیست که بایست با آرزو هاش بسازه، بلکه موقعیت هاش، فاکتور های تاثیر گذارنده و نوع برنامه ریزیش نزدیک شدن به این خواسته رو موثر می کنه. وقتی بیشتر به این ها فکر می کنم، سعی می کنم بیشتر روی نحوه عمل ام فکر کنم و روی بهتر نتیجه گرفتن تمرکز کنم. راه آسونی نیست و هرگز شانس بالای نیست که یک آدم پرفکت از آب در بیاییم. من هم خیلی تا اون مرحله دارم. اما خوبه که دارم یاد می گیرم. و دلسرد نیستم.
شرایط روحی ام به شدت خوبه، آرامش درونی که پیدا کردم باعث شده خیالم از خیلی چیزها راحت بشه. و این دوران هایی که فشرده بایست روی یک پروژه، حالا می خواد کار باشه و یا درس، کار کنم می فهمم که از پس فشار بالا خوب بر میام. اما راه درست همیشه بهتر جواب میده.
از دو هفته پیش هم که کلاس های تابستونی شروع شد، بساط استخر و آفتاب گرفتن و الواتی کنار گذاشته شد تا این هفته که دوتا کلاس مختلف با هم تداخل داشتند و من نهایت سترس از این کلاس به اون یکی به معنای کلامی ! می دویدم! چون حضور در کلاس ها اجباری بود. خوشبختانه امتحان اولی تموم شد و الان خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی از خودم خوشحالم. یه تیکه بار از دوشم برداشته شد. این هفته باقی مونده رو هم تلاش بهترینم رو می کنم که وجدانم راحت باشه. هرچند مشکل در آخر وجدان درد نیست ، بلکه چشیدن مزه فیل شدن هست که اشکم رو در میاره. که انشالا با دعای همه خیران و نیکان و عالم و آدم :)) من موفق میشم هاها
یادمه مادر بزرگم توی ایران همیشه وقتی تلفنی حرف می زدیم و یا پیششون بودیم میگفتم مامانی برای ما نوه های دورت حسابی مایه میگذاری دیگه دعا می کنی، میگفت بله واسه شما ها که نیستیت بیشتر سهم می گذارم :) من با خنده می گفتم پس چرا این دعا هات نمی گیره من این درسهام رو هی صفــــر میشم میگفت ، تو بخون ! خدا یه کاریش می کنه تو نمی خونی که هاها/ بیچاره من که دستم پیش اونا هم لو رفته بود
الان بیشتر از 40 ساعت هست که خواب درست حسابی نداشتم. ساعت 9 تا 10 شب یه چرت زدم پاشدم، که شب بتونم بخوابم. بدن من هم کم عجیب غریب نمی زنه ها !!
از عوامل فرمان هم که این دوهفته حواسشون به ما (اوپس من ! ؛) و گوشم رو میگرفت مشقام رو بنویسم و پای تلفن تشویقم می کرد، تشکر فراوان به عمل می آید. بدونند در ذهنمان ثبت میشود.
شب بوس لالا
»:) کبک ام خورووووووووس مــــــی خـــــونـــــه
یس یس یس :) یه نفس عمیق از سر خیال راحت و کمی هم باورنکردنی. البته به قولی غیر قابل دسترسی نبود. اما مهم نتیجه کار بود که می بایست پرفکت انجام می شد. راستش زمستون که توی قسمت لوجیستیک اداره پست کل سوئد کار می کردم، یک اشکال بزرگ رو در خودم ، هم در زمینه حرفه ای و هم شخصی پیدا کردم. اون هم اینکه من با وجود اینکه همیشه وقتی برای کاری زحمت می کشیدم، کلی هم جون می کندم، آخرش با یه نتیجه بی نقص مواجه نبودم. توی اون دوران فهمیدم که ایراد از همون جمله معروف «کار را که کرد|، آنکه تمام کرد» هست. یعنی من کارهام در درصد 80 تا 90 پیش می رفت و آخرش خسته می شدم و سربه هوا اون ده درصد رو یا انجام می دادم و یا رها می کردم.این مثال هم توی یه سری پروژه های روزمره ادامه داشت و هم توی درس.
وقتی این موضوع رو فهمیدم، تصمیم گرفتم برای اون چند درصد آخر انرژی ام رو ذخیره نگه دارم تا بتونم تا به صد نرسیده جا نزنم.
الان خیلی بهتر از قبل هستم و هنوز جا داره که به جای فقط کاری رو صد درصد انجام دادن ، بالاتر روش حساب کنم تا نتیجه آخر باب میلم بشه.
من مشکلی که دارم و خیلی زمانها باعث ناراحتی ام میشه، پرفک گرایی است. زندگی رو با بهترین امکاناتش و بهترین نتایج و موقعیت ها می خوام و تنها خونم با این شرایط سازگار است. اما این فقط خون آدم نیست که بایست با آرزو هاش بسازه، بلکه موقعیت هاش، فاکتور های تاثیر گذارنده و نوع برنامه ریزیش نزدیک شدن به این خواسته رو موثر می کنه. وقتی بیشتر به این ها فکر می کنم، سعی می کنم بیشتر روی نحوه عمل ام فکر کنم و روی بهتر نتیجه گرفتن تمرکز کنم. راه آسونی نیست و هرگز شانس بالای نیست که یک آدم پرفکت از آب در بیاییم. من هم خیلی تا اون مرحله دارم. اما خوبه که دارم یاد می گیرم. و دلسرد نیستم.
شرایط روحی ام به شدت خوبه، آرامش درونی که پیدا کردم باعث شده خیالم از خیلی چیزها راحت بشه. و این دوران هایی که فشرده بایست روی یک پروژه، حالا می خواد کار باشه و یا درس، کار کنم می فهمم که از پس فشار بالا خوب بر میام. اما راه درست همیشه بهتر جواب میده.
از دو هفته پیش هم که کلاس های تابستونی شروع شد، بساط استخر و آفتاب گرفتن و الواتی کنار گذاشته شد تا این هفته که دوتا کلاس مختلف با هم تداخل داشتند و من نهایت سترس از این کلاس به اون یکی به معنای کلامی ! می دویدم! چون حضور در کلاس ها اجباری بود. خوشبختانه امتحان اولی تموم شد و الان خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی از خودم خوشحالم. یه تیکه بار از دوشم برداشته شد. این هفته باقی مونده رو هم تلاش بهترینم رو می کنم که وجدانم راحت باشه. هرچند مشکل در آخر وجدان درد نیست ، بلکه چشیدن مزه فیل شدن هست که اشکم رو در میاره. که انشالا با دعای همه خیران و نیکان و عالم و آدم :)) من موفق میشم هاها
یادمه مادر بزرگم توی ایران همیشه وقتی تلفنی حرف می زدیم و یا پیششون بودیم میگفتم مامانی برای ما نوه های دورت حسابی مایه میگذاری دیگه دعا می کنی، میگفت بله واسه شما ها که نیستیت بیشتر سهم می گذارم :) من با خنده می گفتم پس چرا این دعا هات نمی گیره من این درسهام رو هی صفــــر میشم میگفت ، تو بخون ! خدا یه کاریش می کنه تو نمی خونی که هاها/ بیچاره من که دستم پیش اونا هم لو رفته بود
الان بیشتر از 40 ساعت هست که خواب درست حسابی نداشتم. ساعت 9 تا 10 شب یه چرت زدم پاشدم، که شب بتونم بخوابم. بدن من هم کم عجیب غریب نمی زنه ها !!
از عوامل فرمان هم که این دوهفته حواسشون به ما (اوپس من ! ؛) و گوشم رو میگرفت مشقام رو بنویسم و پای تلفن تشویقم می کرد، تشکر فراوان به عمل می آید. بدونند در ذهنمان ثبت میشود.
شب بوس لالا
»:) کبک ام خورووووووووس مــــــی خـــــونـــــه
* what a girl !
الان شاید خودم هم باورم نمیشه ؛ این موقع شب یعنی نیمه شب ساعت ۳ و ۴۰ دقیقه بامداد در دانشگاه مشغول خر زدن خفن برای آخرین پارت اگزم و در نهایت قبولی شش پونگ ناقابل ام! یکی از همکلاسی هام هم اینجاست و با هم درحال توی سر کتاب زدن هستیم !! این دو هفته صبح تا شب شب تا صبح درس و درس !
ای ول به خودم !
ولی لامصب امتحان فردا خیـــــــــــــــــــــــــــــــــلی خیـــــــــــــلی سخت هست و اصلا خیالم راحت نیست :( نمیشه همه دست به دعا بشند بلکه من از دست این کورش سخت خلاص بشم ؟ به خدا دو هفته تمامه دارم زحمت میکشم :(((
برم تا خل نشدم !ساعت داره چهار صبح میشه
واااااااااااااااای من هنوز دانشگاه ام ! ایـــــــــــــــول
الان شاید خودم هم باورم نمیشه ؛ این موقع شب یعنی نیمه شب ساعت ۳ و ۴۰ دقیقه بامداد در دانشگاه مشغول خر زدن خفن برای آخرین پارت اگزم و در نهایت قبولی شش پونگ ناقابل ام! یکی از همکلاسی هام هم اینجاست و با هم درحال توی سر کتاب زدن هستیم !! این دو هفته صبح تا شب شب تا صبح درس و درس !
ای ول به خودم !
ولی لامصب امتحان فردا خیـــــــــــــــــــــــــــــــــلی خیـــــــــــــلی سخت هست و اصلا خیالم راحت نیست :( نمیشه همه دست به دعا بشند بلکه من از دست این کورش سخت خلاص بشم ؟ به خدا دو هفته تمامه دارم زحمت میکشم :(((
برم تا خل نشدم !ساعت داره چهار صبح میشه
واااااااااااااااای من هنوز دانشگاه ام ! ایـــــــــــــــول
06 August 2006
* وقتی زمان سبز مایل به آفتاب شد
صبح با زینگ دینگ ساعت باز زودتر از موئد از خواب بیدار شدم، دیدم فایده نداره چرخ زدن و غلت الکی توی تخت، به خصوص که صبح عمو هم که مسافرتش مثل برق و باد گذشت بار سفر بسته بود و برمیگشت ایران. برای خداحافظی پاشدم بلکه باز هم بگم کمی بیشتر مراقب سلامتی اش باشه و حرف های دیگه که قبل سعی کرده بودم با خنده بگم. اما حتی وقتی باهاش تنها هم نشستیم سر میز صبحانه ، زبونم نچرخید و فقط موقع خدانگه دار آروم با صدای گرفته گفتم خیلی کار خوبی کردی اومدی، با اومدنت نه تنها خودت سرحال شدی ، همه اینجایی ها رو هم دوباره سرزنده کردی. گفت بابات رو هواش رو داشته باش، همه دوستش دارند خودش سخت میگیره، تو هم بیشتر باهاش حرف بزن. بیشتر با هم وقت بگذرونید.
خواستم وقتی سوار ماشین شد بگم دلمون تنگ میشه، زود برگرد، نمی دونستم چطوری بگم نری مثل عمو منصور دیگه از دنیا پر بکشی، نری مریضی هات اوت بکنه. کسی الان جای غم از دست دادن عزیز دیگه ای رو نداره.
دلم سخت گرفت. اومدم بالا نشستم الکی ام تی وی نگاه کردم سر آهنگ بغضم ترکید و از همه دلتنگی ها و بی انصافی ها های های گریه کردم. حیف... خیلی حیف.. جای خالی اش حسابی معلوم بود. کاش هنوز زنده بود فقط ای کاش
کل امروز به پرت کردن هواسم گذشت. حوصله بیرون رفتن هم نداشتم. توی خونه هم دیوانه میشم. طاقت یک ساعت تنها بودن توی خونه رو ندارم. وقتی رفتم توی بالکن برای خودم تک تنها نشستم، تازه احساس کردم مدت های مدیدی هست خلوتی با خودم نکردم. حتی با وجود لحظات زیادی که به فکر کردن می گذره ، نشسته ام چند ساعتی خلوت خصوصی با اعماق دلم بکنم. سعی کردم، ولی نشده.. دیگه نمی تونم با خودم خلوت کنم. دیگه نمی تونم برم روی صندلی چوبی مخصوص خودم نزدیک خونه توی جنگل بشینم و راحت فکر کنم و روحم رو آزاد کنم. نمی دونم اشکال از غصه نخوردنه و یا ترس از پی بردن به تنهایی
آره ... تنهایی دردیه که ندارم، اما جای زخمش که زد دلم رو پریشون کرد قدیما، هنوز روی پوسته روح ام و توی رگ های جون ام هک شده و از خاطرم نمیره. شاید واسه اینه که از تنهایی بیزارم، چون میشه ازش زنده بیرون اومد اما باهاش نمیشه زندگی کرد و زندگی رو ساخت.
تنهایی انسان ها رو داغون می کنه، عجیب غریب میشند، حرف از دنیای پوج و بی معنا میزنند. من فعلا دوست دارم با معنا زندگی کنم و نه چیز دیگری
اما از پسش بر میام، خیالت تخت باشه دوست من
صبح با زینگ دینگ ساعت باز زودتر از موئد از خواب بیدار شدم، دیدم فایده نداره چرخ زدن و غلت الکی توی تخت، به خصوص که صبح عمو هم که مسافرتش مثل برق و باد گذشت بار سفر بسته بود و برمیگشت ایران. برای خداحافظی پاشدم بلکه باز هم بگم کمی بیشتر مراقب سلامتی اش باشه و حرف های دیگه که قبل سعی کرده بودم با خنده بگم. اما حتی وقتی باهاش تنها هم نشستیم سر میز صبحانه ، زبونم نچرخید و فقط موقع خدانگه دار آروم با صدای گرفته گفتم خیلی کار خوبی کردی اومدی، با اومدنت نه تنها خودت سرحال شدی ، همه اینجایی ها رو هم دوباره سرزنده کردی. گفت بابات رو هواش رو داشته باش، همه دوستش دارند خودش سخت میگیره، تو هم بیشتر باهاش حرف بزن. بیشتر با هم وقت بگذرونید.
خواستم وقتی سوار ماشین شد بگم دلمون تنگ میشه، زود برگرد، نمی دونستم چطوری بگم نری مثل عمو منصور دیگه از دنیا پر بکشی، نری مریضی هات اوت بکنه. کسی الان جای غم از دست دادن عزیز دیگه ای رو نداره.
دلم سخت گرفت. اومدم بالا نشستم الکی ام تی وی نگاه کردم سر آهنگ بغضم ترکید و از همه دلتنگی ها و بی انصافی ها های های گریه کردم. حیف... خیلی حیف.. جای خالی اش حسابی معلوم بود. کاش هنوز زنده بود فقط ای کاش
کل امروز به پرت کردن هواسم گذشت. حوصله بیرون رفتن هم نداشتم. توی خونه هم دیوانه میشم. طاقت یک ساعت تنها بودن توی خونه رو ندارم. وقتی رفتم توی بالکن برای خودم تک تنها نشستم، تازه احساس کردم مدت های مدیدی هست خلوتی با خودم نکردم. حتی با وجود لحظات زیادی که به فکر کردن می گذره ، نشسته ام چند ساعتی خلوت خصوصی با اعماق دلم بکنم. سعی کردم، ولی نشده.. دیگه نمی تونم با خودم خلوت کنم. دیگه نمی تونم برم روی صندلی چوبی مخصوص خودم نزدیک خونه توی جنگل بشینم و راحت فکر کنم و روحم رو آزاد کنم. نمی دونم اشکال از غصه نخوردنه و یا ترس از پی بردن به تنهایی
آره ... تنهایی دردیه که ندارم، اما جای زخمش که زد دلم رو پریشون کرد قدیما، هنوز روی پوسته روح ام و توی رگ های جون ام هک شده و از خاطرم نمیره. شاید واسه اینه که از تنهایی بیزارم، چون میشه ازش زنده بیرون اومد اما باهاش نمیشه زندگی کرد و زندگی رو ساخت.
تنهایی انسان ها رو داغون می کنه، عجیب غریب میشند، حرف از دنیای پوج و بی معنا میزنند. من فعلا دوست دارم با معنا زندگی کنم و نه چیز دیگری
اما از پسش بر میام، خیالت تخت باشه دوست من
30 July 2006
* حرف توی چشمهام چیه؟
اون عصرها که میخوام بعد از یک شب ندیدنت بیام پیشت بهت سر بزنم توی راه دلم تالاپ تولوپ میکنه. می دونم که یه آغوش گرم با دستان همیشه داغ منتظرمه. دلم پر میکشه واسه اون لحظه اول که دو دستم رو از ذوق بالا میبرم و میخوام دورت حلقه کنم. که بهترین آغوش دنیا مال من میشه.
خندهها با هم, شوخی و سربهسر گذاشتنها, حرفهای جدی و روزمره همه اش لذت بخشه چرا که مصاحبت با تو خستگی نداره.
وقتی چند ثانیه از آخرین قربون صدقه ات میگذره و من احساس میکنم لوسی خونم پایین افتاده سیل سوالات همیشگی است که روی سرت خراب میشه :
دلت برام تنگ شده بود؟ چقدر دلت تنگ شده بود؟
دوستم داری؟ چقدر دوستم داری؟
بوسم کن, بازم بوسم کن. سیر نمیشی که؟
و ...
چشمهای مهربون, یه نگاه عاشق رو برای نوازش نیاز دارند
دستهای داغ, فقط لبهای تر از نم بیتابی رو نیاز دارند
زیر گلوی مست کننه, بوسههای چسبناک من رو نیاز دارند
وقتی با هیجان دارم فیلم میبینم و گاه و بیگاه روی شونه هام رو با لبهات نوازش میدی مست و بیهواس, دیالوگهای فیلم رو از دست میدم.
دوست دارم بوسهات رو وقتی با مکشی بیوصف بر گوشه راست و چپ لبم گذاشته میشود و من چشمانم ناخودآگاه بسته در دنیای خود سیر میکند.
بارها گفتهام برایت باز هم میگویم: عطش من با مهربانی زیاد میشود. اگر میخواهی نسوزم, آزاد شو! نترس با من پیش بیا بیا تا من هم از اسارت سالها سوال دیروز و فردا رها شوم. بیا تا در دریای محبتات بیاختیار شوم.
شبها بدون تو همچنان سخت است. چه خوب که فردا باز به شوق دیدارت چشم به صبح میگشایم.
اون عصرها که میخوام بعد از یک شب ندیدنت بیام پیشت بهت سر بزنم توی راه دلم تالاپ تولوپ میکنه. می دونم که یه آغوش گرم با دستان همیشه داغ منتظرمه. دلم پر میکشه واسه اون لحظه اول که دو دستم رو از ذوق بالا میبرم و میخوام دورت حلقه کنم. که بهترین آغوش دنیا مال من میشه.
خندهها با هم, شوخی و سربهسر گذاشتنها, حرفهای جدی و روزمره همه اش لذت بخشه چرا که مصاحبت با تو خستگی نداره.
وقتی چند ثانیه از آخرین قربون صدقه ات میگذره و من احساس میکنم لوسی خونم پایین افتاده سیل سوالات همیشگی است که روی سرت خراب میشه :
دلت برام تنگ شده بود؟ چقدر دلت تنگ شده بود؟
دوستم داری؟ چقدر دوستم داری؟
بوسم کن, بازم بوسم کن. سیر نمیشی که؟
و ...
چشمهای مهربون, یه نگاه عاشق رو برای نوازش نیاز دارند
دستهای داغ, فقط لبهای تر از نم بیتابی رو نیاز دارند
زیر گلوی مست کننه, بوسههای چسبناک من رو نیاز دارند
وقتی با هیجان دارم فیلم میبینم و گاه و بیگاه روی شونه هام رو با لبهات نوازش میدی مست و بیهواس, دیالوگهای فیلم رو از دست میدم.
دوست دارم بوسهات رو وقتی با مکشی بیوصف بر گوشه راست و چپ لبم گذاشته میشود و من چشمانم ناخودآگاه بسته در دنیای خود سیر میکند.
بارها گفتهام برایت باز هم میگویم: عطش من با مهربانی زیاد میشود. اگر میخواهی نسوزم, آزاد شو! نترس با من پیش بیا بیا تا من هم از اسارت سالها سوال دیروز و فردا رها شوم. بیا تا در دریای محبتات بیاختیار شوم.
شبها بدون تو همچنان سخت است. چه خوب که فردا باز به شوق دیدارت چشم به صبح میگشایم.
20 July 2006
* خوب من زندم
اینجا شب است. راستش اینجا همیشه وقتی شب است، بنده بیدار است ! وقتی ساعت چهار صبح شد تازه خواب است . اما این چند روز برعکس است حالا تعریف میکنم چطور است ؟!!
از موقعی که فوتبال تموم شده، ما هم رفتیم توی لک ! مفهموش هم اینه که اصلا هیجان دوران مسابقات جام جهانی رو با هیچ چیز نمیشه مقایسه کرد !!
دنبال کارهای موقت بودم که خدا برام از آسمون انداخت ، اولی حقوق خفنی داشت ولی نمی دونم چرا بعد از سه روز از اون مرکز به رئیس ما زنگ نزدن که ما رو برای کار اجاره کنند ! شاید چون خوب می فروختیم و واسشون حقوقی که هم ساعتی بایست می دادن و هم بر میزان فروش گرون تموم میشد . هرچی بود یه هفته بعدش توی یه مرکز کنسولتی دیگه یه کار موقت دیگه گیر اوردم که به خاطر میزان بالای قرض و قوله و قبض های پرداخت نشده و در راه مونده، و البته حقوق به نسبت خوبش قبول کنم. برای پنج روز از اینور شمال ستکهلم بکوب برو ته جنوب آخر انتهای منتها الیه ستکهلم ! یعنی شما بگید جا دورتر نبود ؟؟ نه والا صبح ساعت 7 صبح پاسم شروع می شد و اینجانب بایست چشمام رو با چوب کبریت ساعت چهار و نیم باز می کردم.
از شانس خوب، رئیس و همه کسایی که کار می کردیم عالی بودند. همه چی ریلکس و ملاقات با یه پسر ایرانی که اتفاقا اون هم دانشجو بود و از همین شرکت کنسولتی که من عضوش بودم می اومد، باعث مصاحبت های بسی جالب باعث شد نفهمیدم چطوری نه ساعت به علاوه چهار ساعت در رفت و برگشت این چند روز گذشت.
ماجرای این آقا پسر بماند برای یه پست دیگه ! که واقعا بایست بگم حال کردم ! ای کاش اکثر ایرانی ها ، چه توی خارج از ایران چه داخل ایران کمی هم افکارشون مثل اون بود و هدف هاشون رو بهتر می دونستند. بگذریم اینقدر چونه ام فک زده این چند روز که بایست استراحت مطلق بهش بدم برای چند وقت !!
این روزها مهمون از ایران داریم. عموی دیگرم پیش ما و همه فامیل اینجاست. با اومدنش دوباره رنگ و روی پدر باز شده، باز داره می خنده و همه از اون اخمو بودن، توی خود بودن و سنگین زندگی کردن در اومدند. اون هم وضعش زیاد خوب نبوده ، واسه تغییر روحیه یه سر اومده ، خیلی وقت بود سوئد نیومده بود. همیشه اون یکی عمو می اومد که اینبار همه بغض داشند چون خاطرات رو به یادشون می اورد. فرصت شد چند تا عکس باحال از جماعت می گذارم.
دلم می خواست باز همه فامیل و همه برادر ها ... دور هم جمع می شدند. دلم لک زده برای اون جمع های صمیمی ایران. حیف و بسی حیف.. هرچند این مسائل زیاد هم مهم نیست.
شب شده و من حسابی برنامه خوابم بهم ریخته. این یکی دو هفته نه خواب درست داشتم نه یه فکر آروم. این ادامه نوشته ام برای دل خودم هست و ثبت احساسم. اگر تا الان چیز مالی دستگیرتون نشد، این ضربدر بالا رو بزنید و تا بعد بای بای
شبه ، بایست صد بار بگم شبه، چون فقط شب هاست که من دلم سبک میشه ، احساسم رقیق میشه و ذهنم روون از هرچه که توش هست خالی میشه. می نویسم تا یادم بمونه چه حسی دارم. یادته که همیشه گفتم هرچند وقت یه بار می رم نوشته های قدیمی سال به سالت رو توی همون ماه، توی سال قبلش و قبل ترش می خونم تا یادم بیاد توی اوج سختی ها و گره کور خوردن ها ، تو کی بودی ، کجا بودی ، من چی بودم و کجا منتظر بودم.
توی این چهار سال که زندگی ات رو قدم به قدم دنبال کردم، اول مثل یک آدم غریبهً عادی، بعد مثل یک دوست عادی، تا وقتی که دوست خوبت شدم و بعدش هم بانوی تو ، همیشه تغییراتت و قدم قدم جلو رفتنت به سمت موفقت هات بوده که از همه چی دیگه برام بیشتر مهم بوده .
یک سال پیش این موقع کنار هم بودیم و مشغول خوش گذرونی، تازه می خواست ورق جدید سرنوشت قلم بخوره و هردومون با ترس به صفحه بعدش بریم.
راستش مثل خیلی بارها که بهت گفتم ، الان هم دارم به یک سال قبل و آدمی که تو بودی فکر می کنم، شباهت زیادی در این دو آدم نمی بینم. و منِ متنفر از تغییرات و از بین بردن عادت ها، خوب باهات کنار اومدم و با هر پوستی که هم از تو کندم و هم از خودم با وجود جدیدت خوش گذروندم.
اما وقتی مثل این شب ها ، میرم و حرف های این زمان یک سال پیشت رو مرور می کنم، قلبم درد می گیره. الان اشک نمی ریزنم خیالت راحت ، اما وقتی سرم رو می گذارم رو بالشت تا بخوابم چشم هام رو با افسوس می بندم و ابرویی بالا می اندازم که از سر بی اهمیتی به گره های کور سر راهم حاصل شده ...
راستی یادت می یاد پارسال رو ؟ مثل همیشه مشغول بودی و در تلاش برای رسیدن به هدفت. برام ارزش داشته این پشت کارت. عرضه پشت کار داشتن رو خود من که لااقل ندارم. اما الان دیگه پشت کارت من رو خوشحال نمی کنه...
الان دل من تنگ اونی هست که یک ساله گم شده ، شاید پشت همه تلاش هاش خودش رو گم کرده و راه بازگذشت رو دیگه بلد نیست.
من دلم برای خیلی چیزها تنگ شده که در گوشِ خودت بارها گفتم و بازم می گم. اما امشب که حرف های یک سال پیش خودت رو خوندم .. برام سخت بود درک کنم چرا اینقدر تو رو گم کردم ؟ شاید هم تو خودت رو گم کردی و من بی فایده به اون باغبون جدید اعتماد کردم و برای خاطر وجود اون وآب یاری هاش دوباره سبز شدم و کلی گل دادم...
می دونی ، داریم بزرگ میشیم و خودمون هم باورمون نمی شه زندگی چقدر سرسری داره سپری میشه. زندگی رو سخت می گیریم که آسون بشه ، اما اون نفس گرم از کجا بایست بیاد هنوز یه سواله ؟!
بایست قبل اینکه شب تموم بشه بساطم رو جمع کنم و برم تا بیشتر به قول تو شب ها نرم نشدم و اون لایه سخت رو کنار نزدم .
اما قبل رفتنم بیا یادت بیار، این موقع ها... یک سال پیش... توی آتیش انتظار و دلتنگی ، چقدر باغبون گلش رو مراقبت می کرد
شاید که...
شاید که باغبون آب گلدونش تموم شده ...
«...
محبتی به عمق رنگ چشمان تو
خودت می دونی که تنها چشمات نبود که من رو تو دریای دلت جا داد. همیشه بهت گفتم پیچش موهات و ناز و کرشمه تو نبود که من رو عاشقم کرد بلکه درونت بود که شیفته ام کرد. همون درونی که همیشه نگرانشی و می خوای سبز تر و سبز تر بشه. پر بار بشه. که یه باغبون مراقبش باشه توی توفان و برف و بوران. مبادا که ساقش بشکنه تا رشد کنه و بزرگ شه. حالا من شدم باغبونت.جات خالیه. جات بیست و شش ساله که توی زندگیم خالیه. از کودکی رویای تو در سرم بوده. رویای با تو بودن. ببین، ببین چقدر ضربان قلبم تند میشه وقتی می خوام تو رو ببینم. انگار که روز اوله. انگار که می خوام برای بار اول توی نگاه مهربونت غرق شم. تو که می دونی چقدر سخته واسم حرفای عاشقانه گفتن. دیگه دستام می لرزه. قلبم امونم نمی ده که بتونم فکر کنم. روحم پرواز می کنه تا بیاد پیش تو. تویی که برای رسیدنش با پای آبله سفر کردم و از هر چیزی گذشتم و چقدر خوب درکش می کنی و قدرش رو می دونی. چقدر خوبه که لمسش می کنی و حتی براش گریه می نوشی.شبا که می شه هنوزم برات کلی دعا می کنم. اگر بدونی وقتی می خندی چقدر لذت بخشه. اگر بدونی چقدر قشنگه وقتی یه مرد بدونه که بانویی دوستش داره. که قلبش براش می تپه. که حاضره هر کاری براش بکنه. صبور باشه.فداکار باشه. وفا دار باشه. از بچگی عاشق خنده هات بودم. عاشق دستهای گرمت. عاشق حرفات. حتی عاشق دیوونگی هات که همیشه می گم خیلی مونده به دیوونگی های من برسه. آره آره من دیوونتم. همیشه جستجوت کردم. بازم بیشتر می گردم. انقدر که پیدات کنم. نگو نگو که پیدات کردم. اون روزی که من و تو با هم یکی بشیم، اون روز، زمان پیدا شدن ماست. فقط خدا می دونه چقدر دلم برات تنگ شده. من سالها به دنبال تو بوده ام بانوی آرزوهای من. مرا دریاب در روزگار سختی و مرارت.
...»
اینجا شب است. راستش اینجا همیشه وقتی شب است، بنده بیدار است ! وقتی ساعت چهار صبح شد تازه خواب است . اما این چند روز برعکس است حالا تعریف میکنم چطور است ؟!!
از موقعی که فوتبال تموم شده، ما هم رفتیم توی لک ! مفهموش هم اینه که اصلا هیجان دوران مسابقات جام جهانی رو با هیچ چیز نمیشه مقایسه کرد !!
دنبال کارهای موقت بودم که خدا برام از آسمون انداخت ، اولی حقوق خفنی داشت ولی نمی دونم چرا بعد از سه روز از اون مرکز به رئیس ما زنگ نزدن که ما رو برای کار اجاره کنند ! شاید چون خوب می فروختیم و واسشون حقوقی که هم ساعتی بایست می دادن و هم بر میزان فروش گرون تموم میشد . هرچی بود یه هفته بعدش توی یه مرکز کنسولتی دیگه یه کار موقت دیگه گیر اوردم که به خاطر میزان بالای قرض و قوله و قبض های پرداخت نشده و در راه مونده، و البته حقوق به نسبت خوبش قبول کنم. برای پنج روز از اینور شمال ستکهلم بکوب برو ته جنوب آخر انتهای منتها الیه ستکهلم ! یعنی شما بگید جا دورتر نبود ؟؟ نه والا صبح ساعت 7 صبح پاسم شروع می شد و اینجانب بایست چشمام رو با چوب کبریت ساعت چهار و نیم باز می کردم.
از شانس خوب، رئیس و همه کسایی که کار می کردیم عالی بودند. همه چی ریلکس و ملاقات با یه پسر ایرانی که اتفاقا اون هم دانشجو بود و از همین شرکت کنسولتی که من عضوش بودم می اومد، باعث مصاحبت های بسی جالب باعث شد نفهمیدم چطوری نه ساعت به علاوه چهار ساعت در رفت و برگشت این چند روز گذشت.
ماجرای این آقا پسر بماند برای یه پست دیگه ! که واقعا بایست بگم حال کردم ! ای کاش اکثر ایرانی ها ، چه توی خارج از ایران چه داخل ایران کمی هم افکارشون مثل اون بود و هدف هاشون رو بهتر می دونستند. بگذریم اینقدر چونه ام فک زده این چند روز که بایست استراحت مطلق بهش بدم برای چند وقت !!
این روزها مهمون از ایران داریم. عموی دیگرم پیش ما و همه فامیل اینجاست. با اومدنش دوباره رنگ و روی پدر باز شده، باز داره می خنده و همه از اون اخمو بودن، توی خود بودن و سنگین زندگی کردن در اومدند. اون هم وضعش زیاد خوب نبوده ، واسه تغییر روحیه یه سر اومده ، خیلی وقت بود سوئد نیومده بود. همیشه اون یکی عمو می اومد که اینبار همه بغض داشند چون خاطرات رو به یادشون می اورد. فرصت شد چند تا عکس باحال از جماعت می گذارم.
دلم می خواست باز همه فامیل و همه برادر ها ... دور هم جمع می شدند. دلم لک زده برای اون جمع های صمیمی ایران. حیف و بسی حیف.. هرچند این مسائل زیاد هم مهم نیست.
شب شده و من حسابی برنامه خوابم بهم ریخته. این یکی دو هفته نه خواب درست داشتم نه یه فکر آروم. این ادامه نوشته ام برای دل خودم هست و ثبت احساسم. اگر تا الان چیز مالی دستگیرتون نشد، این ضربدر بالا رو بزنید و تا بعد بای بای
شبه ، بایست صد بار بگم شبه، چون فقط شب هاست که من دلم سبک میشه ، احساسم رقیق میشه و ذهنم روون از هرچه که توش هست خالی میشه. می نویسم تا یادم بمونه چه حسی دارم. یادته که همیشه گفتم هرچند وقت یه بار می رم نوشته های قدیمی سال به سالت رو توی همون ماه، توی سال قبلش و قبل ترش می خونم تا یادم بیاد توی اوج سختی ها و گره کور خوردن ها ، تو کی بودی ، کجا بودی ، من چی بودم و کجا منتظر بودم.
توی این چهار سال که زندگی ات رو قدم به قدم دنبال کردم، اول مثل یک آدم غریبهً عادی، بعد مثل یک دوست عادی، تا وقتی که دوست خوبت شدم و بعدش هم بانوی تو ، همیشه تغییراتت و قدم قدم جلو رفتنت به سمت موفقت هات بوده که از همه چی دیگه برام بیشتر مهم بوده .
یک سال پیش این موقع کنار هم بودیم و مشغول خوش گذرونی، تازه می خواست ورق جدید سرنوشت قلم بخوره و هردومون با ترس به صفحه بعدش بریم.
راستش مثل خیلی بارها که بهت گفتم ، الان هم دارم به یک سال قبل و آدمی که تو بودی فکر می کنم، شباهت زیادی در این دو آدم نمی بینم. و منِ متنفر از تغییرات و از بین بردن عادت ها، خوب باهات کنار اومدم و با هر پوستی که هم از تو کندم و هم از خودم با وجود جدیدت خوش گذروندم.
اما وقتی مثل این شب ها ، میرم و حرف های این زمان یک سال پیشت رو مرور می کنم، قلبم درد می گیره. الان اشک نمی ریزنم خیالت راحت ، اما وقتی سرم رو می گذارم رو بالشت تا بخوابم چشم هام رو با افسوس می بندم و ابرویی بالا می اندازم که از سر بی اهمیتی به گره های کور سر راهم حاصل شده ...
راستی یادت می یاد پارسال رو ؟ مثل همیشه مشغول بودی و در تلاش برای رسیدن به هدفت. برام ارزش داشته این پشت کارت. عرضه پشت کار داشتن رو خود من که لااقل ندارم. اما الان دیگه پشت کارت من رو خوشحال نمی کنه...
الان دل من تنگ اونی هست که یک ساله گم شده ، شاید پشت همه تلاش هاش خودش رو گم کرده و راه بازگذشت رو دیگه بلد نیست.
من دلم برای خیلی چیزها تنگ شده که در گوشِ خودت بارها گفتم و بازم می گم. اما امشب که حرف های یک سال پیش خودت رو خوندم .. برام سخت بود درک کنم چرا اینقدر تو رو گم کردم ؟ شاید هم تو خودت رو گم کردی و من بی فایده به اون باغبون جدید اعتماد کردم و برای خاطر وجود اون وآب یاری هاش دوباره سبز شدم و کلی گل دادم...
می دونی ، داریم بزرگ میشیم و خودمون هم باورمون نمی شه زندگی چقدر سرسری داره سپری میشه. زندگی رو سخت می گیریم که آسون بشه ، اما اون نفس گرم از کجا بایست بیاد هنوز یه سواله ؟!
بایست قبل اینکه شب تموم بشه بساطم رو جمع کنم و برم تا بیشتر به قول تو شب ها نرم نشدم و اون لایه سخت رو کنار نزدم .
اما قبل رفتنم بیا یادت بیار، این موقع ها... یک سال پیش... توی آتیش انتظار و دلتنگی ، چقدر باغبون گلش رو مراقبت می کرد
شاید که...
شاید که باغبون آب گلدونش تموم شده ...
«...
محبتی به عمق رنگ چشمان تو
خودت می دونی که تنها چشمات نبود که من رو تو دریای دلت جا داد. همیشه بهت گفتم پیچش موهات و ناز و کرشمه تو نبود که من رو عاشقم کرد بلکه درونت بود که شیفته ام کرد. همون درونی که همیشه نگرانشی و می خوای سبز تر و سبز تر بشه. پر بار بشه. که یه باغبون مراقبش باشه توی توفان و برف و بوران. مبادا که ساقش بشکنه تا رشد کنه و بزرگ شه. حالا من شدم باغبونت.جات خالیه. جات بیست و شش ساله که توی زندگیم خالیه. از کودکی رویای تو در سرم بوده. رویای با تو بودن. ببین، ببین چقدر ضربان قلبم تند میشه وقتی می خوام تو رو ببینم. انگار که روز اوله. انگار که می خوام برای بار اول توی نگاه مهربونت غرق شم. تو که می دونی چقدر سخته واسم حرفای عاشقانه گفتن. دیگه دستام می لرزه. قلبم امونم نمی ده که بتونم فکر کنم. روحم پرواز می کنه تا بیاد پیش تو. تویی که برای رسیدنش با پای آبله سفر کردم و از هر چیزی گذشتم و چقدر خوب درکش می کنی و قدرش رو می دونی. چقدر خوبه که لمسش می کنی و حتی براش گریه می نوشی.شبا که می شه هنوزم برات کلی دعا می کنم. اگر بدونی وقتی می خندی چقدر لذت بخشه. اگر بدونی چقدر قشنگه وقتی یه مرد بدونه که بانویی دوستش داره. که قلبش براش می تپه. که حاضره هر کاری براش بکنه. صبور باشه.فداکار باشه. وفا دار باشه. از بچگی عاشق خنده هات بودم. عاشق دستهای گرمت. عاشق حرفات. حتی عاشق دیوونگی هات که همیشه می گم خیلی مونده به دیوونگی های من برسه. آره آره من دیوونتم. همیشه جستجوت کردم. بازم بیشتر می گردم. انقدر که پیدات کنم. نگو نگو که پیدات کردم. اون روزی که من و تو با هم یکی بشیم، اون روز، زمان پیدا شدن ماست. فقط خدا می دونه چقدر دلم برات تنگ شده. من سالها به دنبال تو بوده ام بانوی آرزوهای من. مرا دریاب در روزگار سختی و مرارت.
...»
11 July 2006
* صدایی بر فرازاقیانوس خالی
می خوام امشب تنها باشم
توی خواب و رویا باشم
می خوام امشب تنها باشم
توی خواب و رویا باشم
خوابی دیدم که ای کاش، تعبیرش تو باشی تو باشی
اونچه در آرزوشم، عاشقم تو باشی عاشقم تو باشی
یه عمریه که هرجا به دنبال تو گشتم
به امیدی که یه روزی بیایی تو سرگذشتم
دیروزم گذشت و پریروزم گذشت
دور سرت نگشتم و امروز هم گذشت
اگه تو باشی با من پر و بال درمیارم
هرچی عشقه تو دنیا یه جا برات میارم
کسی در عاشقی که نمی رسه به گردم
روزی هزار هزار بار دور سرت میگردم
یه عمریه که هرجا به دنبال تو گشتم
به امیدی که روزی بیایی تو سرگذشتم
دیروزم گذشت و پریروزم گذشت
دور سرت نگشتم و امروز هم گذشت
می خوام امشب تنها باشم
توی خواب و رویا باشم
Subscribe to:
Posts (Atom)

