27 August 2005

کجایی دوست من ::


خوب من فقط میخوام اینجا اعلام کنم که دلم برای یک دوست خیلی تنگ شده

آقای امیرحسابدار فرانسوی که خیلی وقت هست رفتند پی کارشون بایست بدونند که اینجناب عالیجناب لیدی منتقد امشب کلی هوای گپی دوستانه با حضرت فرنگیشان را کرده ولی چون ساعت بسیار دیر و نزدیک 2 بامداد هست امکان زنگ زدن ندارم

ایمیل ها و عکس ها و بلاگت بالخصوص ، کلی برای خنثا کردن دلتنگی خوب بود ، اما حس نامردی جناب ؟ را با چی جواب دهیم

یاد زمستون افتادم که اومدم پیشت و کلی با مهمون نوازیت (بخون تحمل لوس بازی های من ) از من و دوستم ، ما رو خوشحال کردی و خاطره فراموش نشدنی در ذهنم باقی گذاشتی


البته به عرض و تثبیت برسد که بنده 2 تا رفیق فابریک هم نام امیر در دو گوشه دیگه دنیا هم دارم که خیلی هم دوستشون می دارم. اما اونا از حال خودشون خبر می دند و ما رو هم نگران نمی کنند !! خلاصه درود بر امیر خان خودکار عزیزم رفیق قدیمی و دوست ندیده اما همیشه عزیز مثل یک برادر نداشته در این آلمان !! سرزمین در نرفتنی ؟! سلام مرا شوما هم پذیرا باش

و یک سلام مخصوص به رفیق شفیق تپلی خوش خنده خودم امیر روزگار سپری شده عزیز معروف به امره جون ؛) که امسال تابستون مشرف به زیارتت شدم شاد گشتم و هرزگاهی شبا حال و احوالی می گپیم


خلاصه :)) فقط از بعضی ها خبری نیست و ما اینجا اعلام کردیم به واضحات که اگر لااقل به ما خبری نمی دهید اون وبلاگ خوبت رو باز آپ دیت کن

دلم کلی واست تنگ شده امیر جان ، اینقدر توی کار هات غرق نشو دادا :) این سر دنیا هم رفیقایی داری

شب هر سه امیر و دوستان عزیز دیگرم خوش :) حالا حسودی نشه

24 August 2005

نگاهی به نگاه تو ::
شاید ندونی هرگز ارزش یک آدم رو تا زمانی که حس کنی چقدر احساسات اون و روحیاتش تاثیر گذار و متصل به حال و هوای خودت هست
بیشتر از کلمات ، بیشتر از ظرفیت و گنجایش توصیفات ، توی این چند روز اتفاق افتاده. هیجانات توی فضا و نبودن من روی زمین.. همه اش وابسه به یک حضور نورانیست
خواستم فقط با یک کلام بگم ، من مراقبت هستم. حتی اگر نتونم کامل نشونش بدم
نگران نباش ... چرا که من برای آرامش تو زنده شدم

18 August 2005

عشق اولی ::

کیوان سی و پنج درجه نوشته : که

اینی که می گفتند هیچ عشقی عشق اول نمی شود راست بود، من هم به تازگی همین را یافته ام، اما چیزی که من یافته ام با چیزی که همه می گفتند خیلی فرق داشت، این عشق اول انگار ارتباط عمیقی دارد با کودکی، با نوجوانی، حتی با بلوغ، انگار تنها لینک بازمانده به احساس قدیم، برای همین هم همیشه تقدس خاصی دارد، اما بیشتر از این نه، من دیگر چیزی درش پیدا نمی کنم، هرچه اندیشیدم، چه از باب کیفیت، چه از باب کمیت، چه عمق، چه احساس، خصوصا دریچه های بلوغ و کمال، از هر دریچه ای که می بینی، می توان کاملتر بود، می توان کاملتر عاشق شد، می توان دوباره بالغ شد، اگر جسارتش باشد.


من هم موافقم با این قسمت نظرت که میگی عشق اول ارتباط عمیقی داره با کودکی. من حس میکنم این روح دست نخورده و پاک هست که هرزمان برای اولین بار در مقابل دیده گان عشق عریان بشه ، نه تنها تاثیرپذیری اش قابل کنترل نیست بلکه تا جایی که فنتسی آرزو و مرز ممنوع بودن ها پایان میبره روح انسان و جسمش رو پرواز میده. اما همزمان اون میزان آسیب پذیری، رنگ قوی بر دامن این عشق بزرگ یا عشق اول یا همون عشق فرماموش نشدنی می زنه.

شاید همه متوجه نباشیم ، اما عشق متاثر از دو عامل مهم زمان و مکان است. بی انکار اگر داستان عاشقی بعد از اتمام و امضای اختتام سناریو غصه ها و اشک ها باز دوباره بر روی سن بازیگری برده شود ، مایل ها فاصله است با آنچه احساس کرده ایم در ابتدا با چشمانی بسته و دلی با درهای گشوده.. اما حتما همیشه افسوس هایی هست که در پی اشتباهات گذشته آه برایشان کشیم و ای کاشی که شاید نوعی دیگر راه خویش گزیده بودیم.

اینکه همه ما از قصه عشقی تاثیر پذیر ، مشق زندگی می نویسیم شاید بهترین خاطره اون میباشد. من فکر میکنم اگر همیشه در فاصله های زمانی مختلف شاید شش ماه و یا حتی هر دو ماه یک بار ، نگاهی به پشت سر بیاندازیم و هرآنچه که اتفاق افتاده بوده ، از زمان نطفه شدن یک احساس حتی با یک نگاه ، تا آن روز لعنت بر دل بی صاحب ، هر بار که این دفتر مشق را از نو ورق زنیم ، انگار با دوربین جدیدی همه داستان فیلم را تماشا میکنیم. هربار باور جدیدی نسبت به بازیگران نقش ها پیدا میکنیم و هر بار علت دلباختگی را قابل درک تر و آن تلخی ها را با لذت بیشتری مزه می کنیم.


آره کیوان عزیز ، من هم موافقم عشق های بعد چیزی کمتر آن اولی ، آن فراموش نشدنی ، آن عشق بچه گی ندارند ؛ اما باور داری که آن عشق درجه شجاعت قلب ما را به بینهایت رسانده بود ، و برای یک بار هم که شده در زندگی لحظه ای درنگ در هم دوستی آن که برش دلباختیم نکرده ایم...؟؟ شاید کیفیت ابراز علاقه ها، کمیت عشق بازی ها ، میزان دلبستگی ها و باند احساسات فلب ها بسی زیباتر و عمیق تر و پایدار تر باشند... اما هرگز آن لبخند تلخ افسوس از خاطر پاک نشود

چرا که آن عشق اول... مشق اول انسانیت بود

13 August 2005

::سخت تر از سنگ نبودی حتی ؛ نشکستی اما

کرگدن... اولین بار که شنیدم لبخند مزحکانه ای زدم. دومین بار که عکسی برایم فرستاد از بوسه دخترکی بر شاخ بلند و کهنه کرگدنی ، اشک بر چشمانم جمع شد و بارهای بعد ، با شنیدن آن جمله ، سخت خشمگین شدم و فریاد زدم نگو.. نیستی.. نگو تو سخت تر از سنگ نیستی
میگفت من یک کرگدنم ، دلم همچو سنگ است و قلبی در بدن ندارم که با آن عاشق شوم
می ترسیدم و های های گریه می کردم. دست التماس بر دامانش و او با لبخند مرا باز می کشاند به دنبالش
داستان کرگدن را نشنیده بودم ... اما می دانستم حتی برای اشک یک سنگ هم ابریست که تر می کند پوست کلفت پشتش را

اما به خدا که نمیدانستم کرگدن ها هم عاشق می شوند


كرگدن گفت نه امكان ندارد ‚ كرگدن ها نمي توانند با كسي دوست بشوند. دم جنبانك گفت : اما پشت تو مي خارد. لاي چين هاي پوستت پر از حشره هاي يز است. يكي بايد پشت تو را بخاراند ‚ يكي بايد حشره هاي تو را بردارد.
كرگدن گفت : اما من نمي توانم با كسي دوست بشوم. پوست من خيلي كلفت است. همه به من مي گويند پوست كلفت. دم جنبانك گفت : اما دوست عزيز ‚ دوست داشتن به قلب مربوط مي شود نه به پوست .
كرگدن گفت : ولي من كه قلب ندارم ‚ من فقط پوست دارم.دم جنبانك گفت : اين كه امكان ندارد ‚ همه قلب دارند. كرگدن گفت : كو كجاست ‚ من كه قلب خودم را نمي بينم. دم جنبانك گفت : خوب ‚ چون از قلبت استفاده نمي كني ‚ قلبت را نمي بيني. ولي من مطمئنم كه زير اين پوست كلفت يك قلب نازك داري. كرگدن گفت : نه ‚ من قلب نازك ندارم ‚ من حتما يك قلب كلفت دارم. دم جنبانك گفت : نه ‚ تو حتما يك قلب نازك داري. چون به جاي اين كه دم جنبانك را بترساني ‚ به جاي اين كه لگدش كني ‚ به جاي اين كه دهن گشاد و گنده ات را بازكني و آن را بخوري ‚ داري با او حرف مي زني .
كرگدن گفت خوب ‚ اين يعني چي ؟ دم جنبانك گفت : وقتي كه يك كرگدن پوست كلفت ‚ يك قلب نازك دارد يعني چي ؟ يعني اين كه مي تواند دوست داشته باشد ‚ مي تواند عاشق بشود.
كرگدن گفت : اينها كه مي گويي يعني چه ؟ دم جنبانك گفت : يعني ... بگذار روي پوست كلفت قشنگت بنشينم ‚ بگذار ...
كرگدن چيزي نگفت. يعني داشت دنبال يك جمله مناسب مي گشت. فكر كرد بهتر است همان اولين جمله اش را بگويد. اما دم جنبانك پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مي خاراند. داشت حشره هاي ريز لاي چين هاي پوستش را برمي داشت.كرگدن احساس كرد چقدر خوشش مي آيد. اما نمي دانست از چي خوشش مي آيد.
كرگدن گفت : اسم اين دوست داشتن است ؟ اسم اين كه من دلم مي خواهد تو روي پشت من بماني و مزاحم هاي كوچولوي پشتم را بخوري ؟ دم جنبانك گفت : نه اسم اين نياز است ‚ من دارم به تو كمك مي كنم و تو از اينكه نيازت برطرف مي شود احساس خوبي داري. يعني احساس رضايت مي كني ‚ اما دوست داشتن از اين مهمتر است.
كرگدن نفهميد كه دم جنبانك چه مي گويد. روزها گذشت ‚ روزها ‚ هفته ها و ماه ها و دم جنبانك هر روز مي آمد و پشت كرگدن مي نشست. هر روز پشتش را مي خاراند و هر روز حشره هاي كوچك مزاحم را از لاي پوست كلفتش بر مي داشت و كرگدن هر روز احساس خوبي داشت.
يك روز كرگدن به دم جنبانك گفت : به نظر تو اين موضوع كه كرگدني از اين كه دم جنبانكي پشتش را مي خاراند و حشره هاي مزاحمش را مي خورد احساس خوبي دارد ‚ براي يك كرگدن كافي است ؟ دم جنبانك گفت : نه ‚ كافي نيست.
كرگدن گفت : درست است كافي نيست. چون من حس مي كنم چيزهاي ديگري هم دوست دارم. راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا كنم.
دم جنبانك چرخي زد و پرواز كرد ‚ چرخي زد و آواز خواند ‚ جلوي چشم هاي كرگدن.كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد و تماشا كرد. اما سير نشد.كرگدن مي خواست همين طور تماشا كند. كرگدن با خودش فكر كرد : اين صحنه قشنگ ترين صحنه دنياست و اين دم جنبانك قشنگ ترين دم جنبانك دنيا و او خوشبخت ترين كرگدن روي زمين.
وقتي كه كرگدن به اينجا رسيد احساس كرد كه يك چيز نازك از چشمش افتاد.كرگدن ترسيد و گفت : دم جنبانك ‚ دم جنبانك عزيزم ‚ من قلبم را ديدم ‚ همان قلب نازكم را كه مي گفتي ‚ اما قلبم از چشمم افتاد حالا چكار كنم ؟ دم جنبانك برگشت و اشك هاي كرگدن را ديد. آمد و روي سر او نشست و گفت : غصه نخور دوست عزيز ‚ تو يك عالم از اين قلبهاي نازك داري.
كرگدن گفت : راستي اينكه كرگدني دوست دارد دم جنبانكي را تماشا كند و وقتي تماشايش مي كند ‚ قلبش از چشمش مي افتد يعني چه ؟ دم جنبانك چرخي زد و گفت : يعني اين كه كرگدنها هم عاشق مي شوند.
كرگدن گفت : عاشق يعني چه ؟ دم جنبانك گفت : يعني كسي كه قلبش از چشمهايش مي چكد.
كرگدن باز هم منظور دم جنبانك را نفهميد ‚ اما دوست داشت دم جنبانك باز حرف بزند. باز پرواز كند و او با زهم تماشايش كند و باز قلبش از چشمهايش بيفتد.


كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشم هايش بريزد ‚ يك روز حتما قلبش تمام مي شود.آن وقت لبخند زد و با خودش گفت : من كه اصلا قلب نداشتم. حالا كه دم جنبانك به من قلب داد ‚ چه عيبي دارد ‚ بگذار تمام قلبم براي او بريزد.




**************
نوشته ای که امشب خواندم از شب زده های بیگانه ای در سرزمین ژرمن ها بود... چقدر که زندگی ما مهاجران شبیه هم است... دل همه در سرمای غربت با نوای دوست خوش است و آرزوهای کوچکمان رسیدن به فردایی پر افتخار
به امید آن طلوع...

06 August 2005


ما برگشتیم و چه برگشتنی در دل کویر ::

انگار هربار که من مدتی به سراغ بلاگر نمی یام تغییراتی در سیستمش داده میشه.
درست یک ماه طول کشیده از آخرین باری که من فرصت کردم دقیقه ای رو پشت این جعبه جادوی بنشینم و ذهنم رو متمرکز کنم برای نوشتن یادگاری بر صفحه این وبلاگ
نفهمیدم چشم بهم زدم 6 هفته گذشت و چه خوش گذشت. این دوران بازگشت وکنار خانواده و یاران بودن بس زیبا بود و گرانبها برای من
لذت خنده ها و حتی تلخی گریه های این روزها برام اونقدر برام ارزش داشتن که الان که می خوام لحظه ای از خاطرات و احساساتم رو به قلم بکشم هم کلمات کفایت نمی کنند هم دل با غریبه خوانی همگون نمیشه
نمی دونم چرا از همیشه برام سخت تره نوشتن. اونقدر توی دلم حرف هست که دوست داشتم همش به فشار یه دکمه با یه وایر لس منتقل میشد روی این صفحه. اما نمیشه. من بایست این خاطره ها رو و این اتفاقات خوب این مدت رو با روح و دل و جون بنویسم و این فرصت کوتاه امشب هم برام کافی نیست
دلم میخواد بنویسم خدایا چقدر از اینکه برای من این دوران رو به بهترین شکل ممکن برنامه ریزی کردی شکرگذارتم. غیر منتظره ترین اتفاقات و دیدارها و گفتگو ها درست یکی بعد از دیگری اتفاق افتاد بدون اینکه متوجه باشم چطور همه چی توی یه صف داره جلو میاد. به همه خواسته های خودم رسیدم. دلم خالی شده از هرچی آرزو و افسوس و آه هست. در کنار همه خوشی ها و خوش گذرونی ها بهترین درس های زندگیم رو بار دیگه با دست خودم نوشتم و امضای شرافتم رو بر پای این برگ دیگه از قصه این سالهای جوونی یک نهال که حسابی دست خوش طوفان شده بود و ریشه هاش خشک و برگهاش پژمرده.. اما دوباره جون گرفت این نهال. دوباره سبز شد و حالا داره گل میده این تنه استوار پر از برگ سبز.
خوشحالم. اونقدر خوشحالم که حتی نمیتونم وصفش کنم.
شبه و من یه عالمه بایست دعا کنم. هم شکر و هم دعا...
برای همه اون آدم هایی که توی دلم جا دارند... و تا ابد زنده خواهند بود... حتی با خدانگه دارمان

07 July 2005

من اسير درد اون افسانه پرکشيدن, من کوير و اون به زيبايي خوشه چکيدنه ::
اينقدر روزها داره تند تند مي‌گذره که تابستون انگار عمر هر روز کوتاه‌تر از عمر برگ‌هاي يک قاصدک است.
شب‌هاي بي‌سکوت و گشت و گذار همراه با دوستان و فاميل‌هاي شر و شيطون کلي انرژي به خونم تزريق مي‌کنه. هرچند روزها زود مي‌گذره.
شنيديم بعضي از ملت‌ها بسي فوضول هستند و از اسرار همه خبري پي مي‌برند. هرچند عمرا از کار ما کس خبر داشته باشد.
يک شب همراه با دختر‌خاله اي‌ول جوني رفتيم برليان در سعادت‌آباد از اون معجون‌هاي مشتي زديم اين رگ نه اون رگ . بعدش هم کمي بالاتر و بالاتر بعد از ميدوني که اسمش انگار سرو بود يک تپه خاکي بود که من با شک و تهديد ازش همراه با دخترخاله جوني رفتيم بالا. و امـــــــــــــــــــــــا اون بالا چيزي بنود جز يه زمين گرد سبز چمن و دايره دايره مردمي که دور هم نشسته بودند و بساط قليوني داشتند و بعضي سيگار و روي قابلمه هم گروهي مي‌زدند و مي‌رقصيدند. من هم دلم بلال مي‌خواست. ديديم راهي منتهي مي‌شه به مرکز فروش قليون و بلال. نمي‌دونيد چه ذوق کردم يهو يک تاب و سرسره و اله‌کلنگ ديدم :)) توي تاريکي و نور شب و چراغ‌ها سوار الآکلانگ شديم و هربار که من بالا مي‌رفتم همه تهران زير پام مي‌ديدم. خيلي حس قشنگي بود. کلي چراغ و نور در کنار صداي آوازخوني بعضي آدم‌ها بعد از خريدن و نوش جون کردن بلال شيري جاي شوما هم خالي روي زمين و چمن نشستيم و گپي دخترونه زديم و از دل گفتيم که لاجرم بر دل نشيند.
گفتم اگر هنوز حرف از کسي زدي که خيال کردي فراموش شده دان که آن کس زندگاني جاري دارد در دلت.

روز بعدش از صبح تا ديشب خونه رفيق شفيقم بودم. دوست قديمي و صميمي دوران کوچولويي( نه که الان هم خيلي بهم ميگند گنده ؟؟ !!) از سال ۷۲ با اين دوستم همکلاس راهنمايي بودم و هنوز هم هروقت که ايران اومدم با هم کلي خوش گذرونديم.
ديشب اومديم کمي رمانتيخ بازي دربياريم و شمعي روشن کرديم و سيگاري بر لب آي شعر حافظي خونديم و از معناي عشق گفتيم و شنفتيم همراه با ۲ يار هميشگي دخترخاله پسرخاله گرام ! همه حس به هرهر کرکر تبديل شد که هيچ شب موقع خواب کاشف به عمل اومد که يه بار هم اومديم حسي گيريم در روياي عشق زد و هرچي شمع بود آب شد بر روي همه وسائل اينجانب خوش‌شانس !!!!

گفت بتهون يک قطعه موسيقي داره به نام قطعه تلخ؟ شنيدن اين قطعه همچو مرور خاطره‌هاي تلخ و غم‌انگيز عاشقانه زندگيست. اگر هميشه در حس و حال دلي آزاد مروري بر لحظاتي که در اون تنها و تنها با خداي خويش گريستي در درد دل اون لحظات رو ميشه هميشه با فشار دکمه تکرار موسيقي دباره گوش داد و لبخند تلخي زد و چشم‌ها را بست و وباره ياد آوري طپش تند قلب را. اما اگر اين قطعه دفعه پس از دفعه تکرار شود و باز گوش داده شود زندگي تلخ خواهد شد و لذت و ارزش آن نابود خواهد شد.
فالي زد برام و حافظ بعد از چند سال باز شعري خوند و من از بامي در شب‌هاي تهران کنار پنجره‌اي چشم‌ها به نادانستني‌ها بستم.
بـه مژگان سيه کردي هزاران رخنه در دينـم
بيا کز چـشـم بيمارت هزاران درد برچينـم
الا اي همنشين دل که يارانـت برفـت از يادم
را روزي مباد آن دم که بي ياد تو بنـشينـم
جهان پير است و بي‌بنياد از اين فرهادکش فرياد
که کرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم
ز تاب آتـش دوري شدم غرق عرق چون گـل
بيار اي باد شبگيري نسيمي زان عرق چينـم
جـهان فاني و باقي فداي شاهد و ساقي
کـه سلـطاني عالم را طفيل عشق مي‌بينم
اگر بر جاي من غيري گزيند دوست حاکم اوست
حرامـم باد اگر من جان به جاي دوست بگزينم
صـباح الـخير زد بلبل کـجايي ساقيا برخيز
کـه غوغا مي‌کند در سر خيال خواب دوشينم
شـب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعين
اگر در وقت جان دادن تو باشي شمع بالينـم
حديث آرزومـندي که در اين نامه ثبت افـتاد
هـمانا بي‌غـلـط باشد که حافظ داد تلقينم

03 July 2005

چه بنويسم که ناگفته بسيار است ::

ديشب تا ساعت ۳ نيمه‌شب همراه با پسرخاله خان جان از هر سوراخ سنبه اينترنتي که خواستيم سعي کنيم ۳-۴ تا سايت دلخواه من باز بشه نشد که نشد. از حرصم آه کشيدم و گفتم شانس آوردم من اينجا نيستم والا عمرا اين رشته تحصيلي رو شروع مي‌کردم که ۲۴ ساعته بايست با اين اعصاب خورکني‌ها هرچي مي‌خوايي رو ببيني.

از اين حرف‌هاي لوس که بگذرم اين مدت هم حسابي بهم خوش گذشته و روحيه ام تقويت شده هم برخلاف همه مسافرت‌ها اينبار مي‌تونم با يک نگاه ديگه اي تهران و آدم‌هاش رو زير نظر بگيرم.

تاحالا چندين دفعه برخلاف سال‌هاي پيش که هميشه يکي همراهم بوده تا زمان عبور از !!! خيابان و خطر عابر پياده که من همش بهش مي‌گم پل عابر !؟ بشه حامي جاني الان خودم مي‌رم و قبل هر قدم يه فاتحه به امواتم هم مي‌ فرستم.

راستش يه جورايي احساس مي‌کنم برگشتم براي دائم ايران بمونم. موقع راه رفتن توي خيابون‌ها يا عصر‌هاي جمعه ... حس خاصي مي‌گيرم. ياد زمان گذشته که چه با غرور توي اينور اونور مي‌پلکيدم و کلي هم خودم رو گنده حساب مي‌کردم. انگار منم هم شبيه همين اعضاي جامعه شدم. اما همزمان به خيلي چيزها مي‌خندم و براي بعضي اتفاقات ابرو بالا مي‌ندازم !! و گاهي هم از بي‌انصافي ها سر تکون مي‌دم و لجم هم در مياد.

آخه کدوم بچه تهروني تا با حال تو عمرش براي يک ماشين دربست از ميدون ونک تا ولنجک ۵۰۰۰ تومان پياده شده که رارنده بي انصاف منو بد فرم تيغيده ؟؟؟!!!! تازشم انگاري زيادي بيغ بودم که مي‌گفت ۵۰۰۰ تا هم واسه اينکه خالي بر ميگردم برگشت بهم بايست بدي ! حال خود حديث اين مفحل مبحس و خرکس بخوان .


يک عصر پنجشنبه هوس رفتن به پارک ملت رو کردم. توي خيابون ولي‌عصر که ماشالا بزنم به تخته از سر ميرداماد تا پارک که يه طرفه بود از بقيه راه همه ماشين‌ها به سمت پايين !‌ خداييش اين مملکت تنها جايي هست توي اين دنيا که همچي چيزاي محشري رو مي‌تونيد توش ببينيد.تازه از دم بازار صفويه تا پارک‌وي هم يک‌طرفه به سمت بالا‌ !

اما آي حال داد پياده‌روي در شب خيابون ولي‌عصر و ديدن اينهمه جوون که عشق ماشين و گوپ گوپ صداي نوار ماشين‌ها بلند و توي خيابون دور برگردون براي خريد عروسک‌هاي يک و نيم متري دست‌فروش ها و جيغ ويغ هاشون.

تازه حس کردم اون حرفي رو که مي‌گفت عصر پنج‌شنبه که خيلي‌ها بيرونند و خوش ميگذرونند و بعضي ها تنها در دنياي خودشون...

خيلي‌ها با ياري همدمي بيرون بودند. کلي جوونها عشق بدمينتون و اسکيت سواري وسط خيابون. مي‌تونم بگم صفا داشت ديدن اين حال و شور.درسته که همه کسايي که از ايران رفتند با وجود اينکه اونور هميشه فکر ميکنند با خوندن دو تا سايت و مقاله و بلاگ همه شرايط آدم هاي داخل و حس وحالشون رو درک ميکنند اما وقتي که نيستي داخل اين دايره بايست بپذيري که ديگه اون حس ها رو نمي‌گيري.

ما بريم که خفمون کردند اينقدر از سر و کولمون بالا رفتند ! جاي همه شوما خالي بساط شومال و کيش و اينور اونور براه است که دلي از ازا دربيارم واسه خاطر همه سختي هايي چند ماه گذشته.


29 June 2005

::و اين هم بگذرد

و اين هم بگذرد
بالاخره اين دور بازي هم تموم شد و حالا بايست همه همراه با دونستن خيلي واقعيتها و همزمان ناآگاهي از خيلي پشت پرده‌ها منتظر آينده باشند.
اما از ايران چه گويم که بسي کمياب است در اين دنياي پهناور.از مراسم ايراني که ديگر زبانم قاصر است!!!

در اين مدت يک پامون توي سالن آرايشگاه بود يک دستمون توي اتاق پرو.از يک طرف هاي لايت مو انتخاب مي‌کرديم از اون طرف کفش همرنگ پيراهن ميهماني شب عروسي.
در باب اين ۱۰ روز تنها همين رو بس که اينجانب شعار بکش و خوشکلم کن رو حسابي در مخ خويش جاي داده و درسي بسار سنگين از نظر مالي جاني عقلي گرفتم !!! شعار همه فک و فاميل شده بود توي تاريخ برو بنويس از ساعت ۵ عصر تا ۳ بامداد زير دست دو آرايشگر خبره !!‌ تا بلکه کله خويش را باب ميل در هوا بچرخوانيم !!از ساير اتفاقات و هيجانات و جون کندن ها و شب‌بيداري ها نگم سنگين‌ترم :)
تنها همين که اين وسط درست شب قبل جشن عروسي دختر عمو جان اينجانب آي مسموم شدم آي دل‌درد گرفتم آي پوستم کنده شد ‌آي مثل مار به خودم پيچيدم که شک داشتم به مراسمي که يک هفته فقط دنبال قر و فرش بودم برسم . در نهايت با دارو درمان مادر بزرگ گرام و يک عدد قرص زد مسموميت و دل پيجه سر پا شدم و تا ساعت ۳ بامداد زديم و رقصيدم.

اما از مکان برگذاري جشن عروسي هم بگم که شنيدني ست. يک خونه اي در يکي از کوچه هاي خيابون جردن آدرس خورده بود. راستش قبل از اينکه بريم فکر کردم آخه چطرو ميخواند اينهمه مهمون رو توي يک خونه کوچيک جا بدند !! اما چشمتون هميشه از اين روزها ببينه !!
اين خونه نبود کــــــــــــــــــــــــاخ بود ! قصر بود ويلا بود واي محشر بود ! خود ساختمون علاوه بر داشتن سالن آنچناني بزرگ و غيره و زالک و طبقات فلان حياطي داشت با استخري بزرگ وعلاوه بر اون يک سالن سرپوش با استخر و سونا و جکوزي و حمام !! که در اين قسمت قليان خانه اي محشر براه بود اون شب که همه سر تخت مي نشنتند و با کباب لقمه روي ذغال ازشون پذيرايي ميکردند !! آقا ما اينهمه عروسي هر سال اونم دوبار دوبار در ستکهلم رفتيم اما يکيش به پاي اين مراسم نمي رسيد. و صد البته گروه ارکستر و موزيک و نورپردازان خودشون يک پا ديسکو جهاني بودند. خالصه جاي همه شوما خالي !!‌ ما که کيک عروسي رو هنوز نخورديم !!‌
در کنار همه خوشي هاي بدو بدو واسه قر و فر ديدار با دوستان و خوش گذروندن با يک جيگري بد به ما نميگذرونه !! ايشالا چشم حسوداش بــــــــتـــــــرکــــــــــــــــــه. هر روزم ميدم واسم اسفند دود کنند يه وقت از خوشکليم چيزي کم نشه :))

اما امان از اين اينترنت ! آقا يکي به من ياد بده چطوري اين سايت ها رو با فيلتر دور بزنم . يعني که چي حتي توي فليکر هم نميشه رفت. من آخه پس چطوري عکس هاي جنگولي بگذارم ؟؟؟؟

22 June 2005

عجب دنیای سرسختی ::

اومدم بعد از چند روز ترک عادت و اعتیاد پای اینترنت ، اما چقدر سخته !! بابا سرعت بابا فیلتر بابا اگه من اینجا زندگی میکردم می بوسیدم در هرچی ولگردی اینترنتی رو به لقاش می بخشیدم.

راستی اینجا تهران است ، اینجانب خفن دارم با گرما حال میکنم ، کلی دلم تنگ شده بود و حسابی دارم بخور بخواب میکنم.
این جمعه که انتخابات و مسائلش رو نه تنها از توی رادیو تلویزیون دنبال نشد بکنم ،حتی همون از روی نت و اخبار سریع و سیر دوستان هم حتی محروم بودیم !! تازه فهمیدم که چقدر این بچه ها تلاش می کنند و چقدر پشت کار دارند.

من خواستم برم 4 تا دونه عکس انتخاباتی مشارکتی بگیرم دیدم فرمودند بزرگ تران تشریف داشته باش تو خونه جمب نخور بمب میگذارند !!! ما هم گفتیم چشم

اما خوب حسابی جالب هست که ببینم اون درصد بسیاری که من فکر میکردم مسائل ایران رو از دید ما !! نگاه میکنند تنها محدود به دایره اعضای پای ثابت روی خط اینترنت هست و نه بیشتر.
عجیبه با اینهمه کم بودن اعضای این دایره ، هم توحم زیادی آدم رو میگیره که انگار صداش الان به همه عالم و تک تک ایرانی های مقیم ایران میرسه ، هم اینکه همزمان این جمع کوچک و محدود به فیلتر حتی ، اینقدر تاثیر گذار هستند

اما از غربت روزگار بگیم ، که ما اومدیم ایجا برای خوشی و بزن برقص برای یک بار هم شده در یک مراسم باشکوه عروسی در این سوی مرز در داخل میهن شریف شرکت کنیم ، عد زد و پدر بزرک عروس خانوم فوت کرد همین دیروز !! حالا همه در شوک برگذار کردن یا لقو مراسم در روز یکشنبه هستند !
از یک طرف روحیه ندارند و از طرف دیگه خروار خروار مهمون از همه کشورها بلیط گرفتند که بیایند !!
این وسط من برای اولین بار مراسم تشیح جنازه رو در بهشت زهرا دیدم !! بابا این قبرستان هست یا یک شهرستان دیگه ؟؟؟ چرا اینقدر دوره !!!
البته نزدیک تر از فرودگاه بین الملی هست !! که واقعا جای خنده داره

قبلا که ایران بودم و هنوز بچه بودم دو بار در مراسم عزاداری مادر و پدر بزرگ پدریم بودم و وقتی گریه آدم ها رو برای از دست دادن عزیزی می دیدم ، همیشه به خودم میگفتم قدر انسان های عزیز اطرافت رو بدون ، یه یک روزی دیگه دیر هست
و الان هم دارم حس میکنم ، دیگه اگر بنا به سفری به ایران باشه از دفعه دیگه ، برای جشن و شادی نخواهد بود ، دیگه همیشه نگرانی و شاید هم برای آخرین خداحافظی... شاید هم اولیش پدربزرگ مادری خودم باشه :(

اما جدا از این چند روز که حسابی مشغول سرزدن به نزدیکان بودم ، یک بار هم با چند تا از دوستای وبلاگی بیرون رفتم که کلی خوش به حالم شد و حسابی از سخن رانی هاشون خوشمان آمد.

من اینجا حتی فکر نمی کنم بتونم 4 تا دونه عکس توی فلیکر بگذارم ! از بس که ماشالا سرعت بالا و خلاصه اندش :)) جای شوما خالی

این بود اخبار ما از میهن عزیزم

برای خودم و برای اینکه در خاطرم در فردای فراموشکاری بمونه یادداشت کنم ، که امسال برخلاف دفعات قبل چقدر آروم هستم ، چقدر حالم خوبه ، که همه جونم آتیش نیست. و انگار تازه که روی زمین هستم می تونم کمی از شرایط واقعی ایران رو ببینم
اما جز یک شب که حسابی بعد از گذر از همه مسیر های پرخاطره دو سال پیش تابستون ، حسابی روی روانم پاتیناژ رفتم و شبش از غصه های های روی پشب بام گریه کردم ، بقیه روزها خوب بوده.

اولین شب ، همین پنج شبنه ، رفتم خونه خودمون ، همو جا که کلی ازش خاطره دارم. رفتم روی پشت بام خونه و از اونجا اینقدر نفس عمیق کشیدم تا همه آرزوهام کمی جون بگیرند. خیلی خوبه از بچگی ات کلی خاطره داشته باشی. خیلی عالی هست که همه بچه هایی که اون زمان همبازی تو بودند الان همه کلی واسه خودشون دنیایی دارند و تو میشینی باهاشون خاطرات دوران کودکی و نوجوونی رو مرور میکنی و تا صبح میخندی

ای کاش.... آره ای کاش

15 June 2005

و اما این انتخابات ::

مدتی هست که وقت آزاد بلاگ خونیم صرف خوندن نوشته ها و آرگومنت ها و مخالفت ها و تشویق های خیلی از دوستای وبلاگ نویس شده. یکی از دوران خیلی پربار در دایره این کانال ارتباطی رو همه گذرونند

از سایت ها و فوتوبلاگ هایی که عکس های روز و داغ داغ داغ می گیرند و درجه هیجان رو به حد بالا میرسونند ، تا کسایی که حسابی گلوی نویسندگیشون رو خط خطی می کنند با فشار تند تند دکمه های کیبورد که همه رو آگاه کنند از شرایط امروز ما ، شرایط حقیقی درون جامعه . از نظراتی که از بطن ایران به گوش میرسه ، از میون پیر ها و جوون ها. با عکس هایی که گویای هزاران حرف ناگفته هستند

شاید هنوز تعداد کمی از همه این جمعیت بلاگر ایرانی بدونند که چقدر شاهکار کرده اند. که چقدر تفاوت ها در طول این چند سال از آغاز دوران بلاگ نویسی و آزادی عقیده برای همه اتفاق افتاده.
شاید تنها درصد کمی بر این واقعیت بی نظیر واقف باشند که ایرانی ها ، مثل خیلی از شعبه های مختلف دیگه ، از پیشگامان اطلاع رسانی آن هم به این صورت سریع و هیجان انگیزند

راستش ، در کشور محل استقرار من ، در همین کشوری که خیلی از همسن ها و هم دانشجو های من شاید حتی یک بار هم اسم بلاگ نویسی به گوششون نخورده ، هرگز از هیچ گونه ابزاری برای بیان بلند بلند عقایدشون استفاده نمی کنند. برعکس ، در این کشور همه در سکوت زندگی میکنند و حتی اعتراضاتشون هم در ترس و خفی و بدون سوال مستقیم از یکدیگر است.

دلم میخواد اینجا ثبت بشه ، که جمعیت همیشه پر از هیاهو و پر از اعتراض و همیشه با آرزوهای گنده و شاید دیر دست یافتنی ما ایرانیان ، که در هر گوشه دنیا ، شاید تنها سهمی از این نیروی حرکت چرخ های بزرگ پیشروی به سمت آزادی را داشته باشیم.
اما بایست از خود مغرور باشیم که حداقل اگر کشوری تهی از امکانات و آزادی و رفاه و .... با هزاران کویر خشک اما بی سدی برای آبیاری داریم ، حداقل خود با هم گفتگو می کنیم. همه داریم یاد میگیریم شنونده افکار مخالف و موافق باشیم. داریم یاد می گیریم همبستگی در نهایت جواب میدهد. داریم همه به هم اثبات میکنیم که ما راه رسیدن به دمکراسی را آرام آرام آموخته ایم

همه کسانی که قلم می زنند ، عکس میگیرند ، پلاکارد و پیشونی بند با هزاران شعار رنگی دارند ، همه آنها که راهی را گذیدن ننگ می دانند و روی برگردان را تنها راه حل ، آنها هم شایسته احترامند و حق راهنمایی و نظر دهی دارند ،
همه ما که ایرانی هستیم ، همه ما مسئولیم برای تلاش در راه رسیدن به سرزمین آرزوهایمان. سرزمین آزادی ، افتخار ، اعتماد ،دمکراسی و فردایی روشن برای سرزمین جاودانه ایران

10 June 2005

san - taken by mehrad


san - taken by mehrad
Originally uploaded by ghazal1204.
Oh dear...

08 June 2005

Colourfull Flower



Originally uploaded by josef.stuefer.
Just captured my eyes, these colour smells happiness, laugh, love, dance..
Don´t you agree ?

Flickr is such a fantastic site, share your picture with everybody...

06 June 2005

لحظه خداحافظی ::

شب داشتم برنامه ایرانی کانال همسفر رو که آخر شبهای یکشنبه نشون می دند اتفاقی نگاه میکردم.
توی همه موزیک ویدیو هایی که نشون دادند ، آخرین ترانه از حمیرا منو حسابی به هپروت برد
یاد آدم های عاشق افتادم ، آدم هایی که تنها با دلشون جلو می رند و از هیچ ترسی ندارند
یاد لحظه های خداحافظی و زمانی که به سرعت میگذره
یک سال همچو باد و خاکسترهایی تازه از آتش خفته ، یک سالی پر از... و حالا باز خانه میدان ریزش احساسات ماست

از فردای دیدارها همیشه نگرانم ، همیشه هیجان و همیشه ... دنیایی اشک
اما خوب چه کنم که دیگر تاب این را هم ندارم


The sky from ... Posted by Hello


» ترانه: لحظه ی خداحافظی
» آلبوم :مهتاب عشق
» خواننده:حميرا
» شاعر:بابک رادمنش


لحظه ی خدافظی به سینه ام فشردمت
اشک چشمام جاری شد دست خدا سپردمت
دل من راضی نبود به این جدایی نازنین
عزیزم منو ببخش اگه یه وقت آزردمت
گفتی به من غصه نخور می رم و بر ميگردم
همسفر پرستو ها ميشم و بر ميگردم
گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی
گفتی تا چشم هم بزنی میرم و برمیگردم
عزیز رفته سفر کی برمیگردی
چشمونم مونده به در کی برمیگردی
رفتی و رفت از چشام نور دو دیده
ای ز حالم بی خبر کی برمیگردی
غمگین تر از همیشه به انتظار نشستم
پنجره ی امیدمو هنوز به روم نبستم
پرستو های عاشق به خونشون رسیدن
اما چرا عزیز دل هر گز تو رو ندیدن
گفتی به من غصه نخور می رم و بر ميگردم
همسفر پرستو ها ميشم و بر ميگردم
گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی
گفتی تا چشم هم بزنی میرم و برمیگردم
عزیز رفته سفر کی برمیگردی
چشمونم مونده به در کی برمیگردی
رفتی و رفت از چشام نور دو دیده
ای ز حالم بی خبر کی برمیگردی


The ground from... Posted by Hello

02 June 2005

IRAN - North Korea ::
انجمن ما ، انجمن دانشجویان ایرانی در ستکهلم ، فردا روز مسابقه ایران و کره ، سالنی رو برای پخش مستقیم بازی بر روی پرده بزرگ تدارک دیده ایم
کسانی که دوست دارند ، ساعت 16 در محل زیر همراه ما و سایر فوتبال دوستان باشند

Day : Friday 03 June
Time : 16:00
Place : Kista träff, Sverige salen

برای اطلاعات بیشتر سایت انجمن






01 June 2005

و فردا برای تو ای یک وجب خاک اینترنت ::

راستش قول داده بودم به خودم یه متن حسابی بنویسم ، اما اینقدر این روزها زود میگذره و من درگیر امتحانات بودم که توی مود نیومدم هیچ کلی هم خسته کوفتم

اما این دلیل نمیشه حتی برای خاطره هم شده چند خطی ننویسم
امروز توی بلاگت خوندم که نوشتی ، دیگه بار و کوله ات رو بستی و قراره پشت گوشت هم نگاه نکنی و با 4 تا پا از امارات و دبی و همه گرمای روزهاش و تنهایی های شب هاش فرار کنی

می تونم تنها بهت بگم دست مریزاد. بالاخره دوران سختی تموم شد. اگر خیلی از خواننده های بلاگت جدید باشند ، اما هنوز تعدادی هست باقی که هرگز نوشته های تو رو از روز اول ورودت به خاک امارات و آغاز فرود در دره مشکلات فراموش بکنه.
سال بعد از سال سریع تر میگذره ، اما اونچه هرگز نمی گذره ، خاطره ثانیه هایی هست که با سختی پا رو از خونه بیرون می گذاشتی و شب هایی که خوابت نمی برده

همه شور ها و هیجاناتت ، گزارش هات از نمایشگاه جی تکس ، سفرنامه های ایرانت ، نوشته روح بزرگی بایست داشت در دبی ، دغدغه های دو سال اول و همه اون فریاد ها و تابو شکستن ها و شوخی های سکسی و باز کردن در صحبت از ناگفته ها و ممنوعات

من به عنوان یک خواننده ثابت بلاگت بعد از نزدیک 4 سال و همچنین به عنوان یک دوست ، تنها می تونم بگم به عنوان یک ایرانی به تو افتخار میکنم. برای اینکه در مقابل مشکلات سر خم نکردی و در نهایت به هدفت رسیدی

شاید با هزاران کلام حتی خودت هم نتونی این روزها و شبهای سپری شده رو توصیف کنی ، اما بدون همیشه بعد از یک دوره ابری و بارونی ، باز هم خورشید از پشت ابر ها بیرون میاد و زندگی ما انسان ها رو نور و گرما می بخشه

پژمان عزیزم ، برات بهترین شادی ها و موفقیتی پایان ناپذیر رو آرزومندم
باشد بقیه حرفا میان دو گوش


دوست تو و خواننده بلاگت
نهال

31 May 2005

خلایق هرچه لایق ::

باید اعتراف کنم باورم نمیشه این عکس ها و جوون های توی ایران هستند که با فاکل و موعای ژل زده بی کلاس برای هاشمی دارند تبلیغ می کنند

http://www.flickr.com/photos/e1384/16682083/in/photostream/

هرچقدر هم لقمه وعده براشون بزرگ باشه ، اما آدم هایی که سر عقایدشون نمی تونند بیاستند چطور می خواند به ارزش میهن پی بیرند

اینجا رو !! واقعا جالــــــــــــــــــبه

http://www.flickr.com/photos/e1384/16682081/in/photostream/

ps.
الان در سایت مهر نیوز خوندم که ستاد انتخاباتی رفسنجانی تکذیب کرده که این 50 تا ماشین تبلیغاتی از طرف اونها برای هاشمی دارند شلوغ میکنند

شبکه سازمان یافته ای برای تخریب هاشمی فعال شده است // کارناوالهای تبلیغاتی ربطی به ستاد ما ندارد
http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=190392

29 May 2005

دل آسمون هم می غرد ::

مدت ها بود بارون نمی اومد حتی توی این شهر سرد و کوچک
امشب صدای غرش رعد رو شنیدم و برقش حس غربت شبونه من رو باز از زیر پوست خَش داد
همیشه عاشق این غرش بودم ، حس قدرت رو لمس می تونم بکنم باهاش
وقتی اون نعره به برق و اشعه خیره کننده اش تبدیل میشه ، می خوام فریاد بزنم و بگم آره توی دل من هم هزار تا هوار جای داره ، بیا جایگاه قدرت انسانی من برای تو ، شبی من در کرسی قدرت تو نعره ای بزنم از گله های این دنیا

اما.. خوب این هم باز جزو یه شب زدگی میشه و میره

توی کلاس توی دانشگاه نشسته بودم همه روز و برای امتحان دوشنبه صبح خودم رو آماده می کردم. دفترتمرینم رو حاضر نیستم ورق بزنم ، که توش پر از خط خط چکیده های شعره. شعر و خاطره و حرف و گله و آرزو. حرف هایی ناگفته ای که مخاطبش تنها خودم شدم و به گورستان سپردمشون

سطر شعری که از میون چندین صفحه عدد و کد و مسئله یهو باز شد شعر قشنگی بود. شعری که دل می سوزونه هربار که می خونمش
با ماژیک قرمز و سیاه و آبی ، روی تخته وایت برد کلاس با خط قشنگ نوشتمش

نگو طفلی دل سپرده... یه نفر دلش رو برده
بگو چون عاشقه قلبش... تابحال از غم نمرده
میدونی زندگی سخته... بار حرف زور زیاده
اون کسی برده که... قلبش روبه دست غم نداده
نگو طفلکی منم من ... من شهامتم زیاده
هیچ کسی هنوز تو دنی...امثل من که دل نداده
مثل پرواز پرنده... توی قلب آسمونها
من دلو به عشق سپردم... توی قلب کهکشونها
پر زدم من توی چشمات... با تو من پرواز کردم
من از پایان می ترسیدم و..... آغاز کردم


تا خاطرم بمونه 30 ماه می سال 2004 رو ، و سال 2005 رو
روزهای سخت به پایان خودشون دارند میرسند. اما دل من دیگه بارونی نیست. قلم شعر من دیگه خشک شده و زبون سخنم از دلتنگی های عاشقونه بند اومده

دلم نمی یاد حتی احساس درونم رو توی این چهار خط مکتوب کنم، چرا که خیلی چیزا ممنوع هست
قانون زندگی خیلی آرزو ها رو ممنوع میکنه

و من سالی بود با این قانون ها می جنگیدم
دلتنگم امشب و اشکی برای ریختن ندارم


امشب به نا گه رعد می زند پشت پنجره اتاق تنهایی های من
در پشت رگبار ابر پر بارانش، نم برگها بر موهایم می چکانم


ps. آخ جـــــــــون عجب سیلی شد !! به جای قطره داره گوله اندازه توپ تنیس بارون میاد :)) شیطونه میگه بپرم برم بیرون زیرش وایسمــــــــــا نصفه شبی :))

27 May 2005

اسم من امـــــــقزی ::

سایت ستکهلمیان لینکی به سفارت ایران در دانمارک داده , که در اون لیست نام های مورد قبول سازمان ثبت احوال ایران هست ؛ که برای نوزادهای متولد خارج از ایران در سفارت مربوطه ایران در هر کشور شناسنامه ایرانی صادر می کنند. این لیست اما بسی جالب است

لینک مستقیم
http://www.iran-embassy.dk/fa/name%20list/namelist.htm


مشکل ثبت نام برای کوچولو های چند تا از فامیل های ما بوجود اومده. طوری که با این سخت گیری ها که از طرف سفارت نیست بلکه دستور از اداره ثبت احوال ایران هست ؛ باعث میشه که موقع سفر به ایران یا مادر پدر بچه اسم دلخواه رو عوض بکنند؛ و یا شانس داشتن شناسنامه ایرانی رو ندارند

حالا توی همین لیست ، من حتی اسم خودم و خواهرم رو که توی ایران شناسنامه گرفتیم پیدا نمی کنم !!! موندم طفلکی بچه های فرنگی ایرانیمون چه آبی در هاون بایست بکوبند

...............................................................

این نوشته از وبلاگ عاقلانه لیلا ، که نامه ای رو منتشر کرده. خیلی قشنگ هست. دونستی های همه ما، اما بخونید

لینک مستقیم

http://www.leylaa.com/archives/037397.php

«.....
درد بی درمان دموکراسی :
- "هر ملتی لایق همان دولتی است که بر او حکمرانی می کند." (ماکیاولی)
- "دموکراسی یک مفهوم انتزاعی است.باید با ایجاد دورنمایی از رضایت، شبحی از دموکراسی را برای مردم ایجاد کرد. " (پایره تو)


باز وقت یک انتخابات جدید رسید و عدم مشروعیت یا ناکارآمدی سیستم (یا هر اصطلاح دیگری شبیه آنها که حجاریان می گوید ) ، انتخاباتی که علی القاعده - مثل همه جای دنیا- باید یک چیز کاملا روزمره در راستای بقیه جریانات زندگی مردم باشد را تبدیل به یک رفراندوم تمام عیار جهت تثبیت نظام خواهد کرد. واقعا مسخره است که سیستمی بعد از 26 سال هنوز به دنبال کسب مشروعیت از طریق مشارکت عمومی در انتخابات باشد ، ظاهرا می توان عدم مشارکت مردم در حوزه های دیگر و فشار بین المللی را با یک انتخابات پرشور! فراموش کرد. باز دو سال فاصله بین دو انتخابات را به تمرین بی تفاوتی گذراندم و با رسیدن زمانش به همان دودلی همیشگی رسیده ام که چه کار کنم . دوست داشتم کلی گویی کنم اما چون مردم ایران از دیدن واژه ما ایرانی ها کهیر می زنند و برای لحظاتی شدیدا احساس مظلومیت می کنند که چرا حقوق روشنفکریشان نادیده گرفته شده و باقی قضایا ، تصمیم گرفتم راجع به خانواده خودم بنویسم :


ادامه در سایت لیلا.... »

24 May 2005

Why should we leave ::

امشب بعد از اینکه از دانشگاه قدم زنان رسیدم خونه ، می خواستم همراه با خواهرم و یه دوست دیگمون بریم برای خداحافظی از یکی از ناز ترین دخترهای روی زمین، که دوست من و همکلاسی سه سال دبیرستان خواهرم و در نتیجه صمیمی ترین رفیق این چند سال زندگیش در سوئد شده بود.
میدونستم که نیکو (خواهرم) الان چند وقتی هست در تدارک هدیه مخصوص گـــــــــــودبـــــــــای عزیزترین دوستش هست. وقتی گردنبندی گه با نقره داده بود درست کنند بر روش حک کرده بود دوست تا تا ابد و شبیه فیلم ها دو تا دایره ای داشت که توش عکس خودش و دوستش رو گذاشته بود رو بهم نشون داد ، احساس کردم که این خداحافظی واقعا براش سخت هست.

قصه ما آدم ها خیلی غریبه. هممون یه روزی می بایست کوله بارمون رو برداریم و باز بریم. هم اونی که از کوه و دشت میگذره برای رسیدن به سرزمین رویاها هم اونی که مجبور میشه به یارش خدانگه دار بگه و به دنبال سرنوشت زندگی جاده رواز نو و تنها سپری کنه

دوست نیکو، دختری بی نظیر در خیلی جهات هست. از زیبایی ظاهری تا درون. اما برای رسیدن به اهداف و موقعیت شایسته در آینده شغلی و تحصیلی ، همراه با خانواده اش عازم کشور شیطان بزرگ شدند.
روزی که این تصمیم رو گرفت ، یک سال پیش بود، روزگارش در این کشور خیلی عــــــــــــــــــالی بود. عشق زندگیش رو هم چند سالی بود پیدا کرده بود . اما وقتی تصمیم به رفتن گرفت ، از ناچار و از خاطر سختی های مسافت از عشقش درخواست اتمام دوستیشون رو کرد
من همیشه این جمله اون پسر دلم رو می سوزونه ، که تنها گفته بود ، اگر چند سال دیگه در زندگیم اومده بودی هرگز نمیتونستم از نو روی پا بایستم.
اما با وجود اینهمه عشق ، حاضر شد بگذاره دختر رویاهاش به سوی سرنوشتی جدید قدم بگذاره. و دیگه باهم ارتباطی نداشته باشند

یادم هست عقیده ام با بقیه مخالف بود وقتی سخن از مثبت بودن تصمیم دختر برای قطع کامل ارتباط در یک سالی که هنوز در این خاک زندگی میکرد می آوردند. من اصرار می کردم که چرا مثل دو دوست با هم هنوز ارتباط نداشته باشند ؟ مگر نمی شود با هم حرف زد اما از عشق نگفت و خاطره ای را زنده نکرد

می دونستم اما که این راه ممکن نیست. برای خیلی ها ممکن نیست. یک سال شاید سکوت و گذروندن شب ها و صبح هایی که شاید هیچ کس جز خودشون ازش خبر نداشته باشه ، شاید بهای زیادی باشه برای رسیدن به یه آینده و خوشبختی. اما این یک انتخاب است. انتخاب باقی نگه داشتن عشق در جایگاه دوست هم انتخابیست که نه تنها از پس هر آدمی بر نمی آید ، بلکه در نتهایت منجر به پوچی و پوسیدگی همه احساسات و ارزش های گذشته می شوند

وقتی در ماشین کادوها رو بهش میدادیم من سعی میکردم سه دختر دیگه رو با شوخی هام و کامنت هام سر حال نگه دارم و نگذارم اشک از گونه هاشون سرازیر بشه

هرچند مثل یه سخن گوی ماهر حرف از آینده و شانس و دنیای تجربه و فاصله های کوتاه و نامه و تلفن و ایمیل و عکس و سفر میزدم
هرچند مثل یک انسان عاقل و بالغ دست بر شانه هر سه میزدم و میگفتم دوستی های دوران نوجوانی هرگز زیر خاک نروند

اما در درون میگریستم و میگریستم و میگریستم
چرا که من از همه آدم های دنیا درد رفتن را میدانم
چرا که از همه آدم های دنیا من بارها پشت سر خویش نگاه نکردم و گذاشتم جاده اش خیس از نم اشک های من باشد
که بارها وقتی چشم باز کردم سر خود بر شانه ای دیدم که نتوانستم برای ابد سر بران بگذارم
و دانستم که غربت ، غمیست هم پای مهاجرت، هم درد رهایی ، سخت تر از خدانگه دار دو یار...

من میخندیدم و در درون... به حال خویش....می گریستم

23 May 2005

bushsaddam


bushsaddam
Originally uploaded by
better world.

:D
BUSH&SADDAM
both the same shit

این هم جک امروز :

یه خرگوشه میره داروخونه میگه آقا آستین کوتاه دارید ؟ داروسازه میگه : "گفتن رد صلاحیت میاره داریم جمش میکنیم "

از بلاگ فینگیلیش

کاوه