راستش امشب اصلا تو فکرم نبود حرفی بگم.. موقع شب بخیر به این جبعه جادویی همیشه یه عالمه خاطره و یادگاری های قشنگ میاد تو ذهن من...
هیچ وقت نمیتونم منکر حالی به حالی بودن خودم تو شبها باشم..شبهای سرد سرد سرد.. روبروم یه شیشه رنگی..مقابل انگشتام دکمه های نرم فشاری.. سرم رو بر میگردونم به دست چپ..یه پنجره..یه پنجره..روبروش یه صفحه خالی پر از سفیدی. رنگی همرنگ برف.. و بعد.. پنجره باز میشه و هوای سرد به صورتم شلاغ میزنه و میگه
حالا دیگه شب بخیر
وقتی من این احساس رو دارم..محاله که سخنی از دل نباشه تو قلب من..
محاله که ننویشم..محاله
حتی اگه اینجا نشینم تو تختم تو دفتر ثبت ثانیه هام به یادگار میزارم
چی رو ؟
همه چی رو که توش خطی از احساس درونم موج بزنه
میدونم که دارم باز دل تنگ میشم.. باز داره دیوونگی و آشفتگی میاد سراغ من
اون موقع که اینجوری نیستم. سایرین رو مسخره میکنم ولی به خودم که میرسه خفه خون میگیرم.. قانون می شکنم
من قانون رو برای احساسم میشکنم
میدونی خودم.. من هنوز هم فقط برای دل خودم اینجا میشینم و مینویسم.. هنوز هم برام ثنار تعداد آدم هایی که میاد و خواننده میشن اهمیت نداره.. هنوز بعد ماه ها.. از خودم نپرسیدم که این نوشتار چه فایده ای داره.. چون هنوز گفتنی هام زیاده..هنوز مطمئنم که مدت ها باقی میمونم
آهنگ دل نشین گولیه تو گوشمه..از معدود آدم هاییست که حالیشه جی می خونه این آهنگ ها..
دلم میخواست الان پارسالا بود..اون شب هایی باحال و پر خاطره..اون همه دوست های جدیدم..اون چت های پر از خنده و گریه اون دوست که همراه قصه سرنوشت من شد..
دیوانه قرار بود به یادت نیارم.. خبری ازت ندارم..امشب باز به یاد پارسال افتادم و ...... خودت میدونی که اشک میاد.. نه نه تو نمیدونی آخه تو دیگه دوست من نیستی.. تو گم شدی شمال شمال شمال عشق من شمال.. جاده چالوس..عباس آباد.. ویلای کلاردشت........... و ............. یه دنیا توهم
دل تنگتم... دل تنگ تو دوست
چرا نزاشتی لااقل من یکی این احساس رو به یاد نیارم..
با همگان آری با ما نیز.. اما آخر چرا..
مگر خواسته ام جز رفاقتی بود شکست ناپزیر..مگر پیمان ما قرار عمری ابدی نداشت.. مگر قسمی از وفا نخورده بودیم
تو را نمی دانم اما خویش.. میدانم چگونه ام... دل دل دل..بسوزد بسوزد بسوزد در غم دل تنگی ها
خسته ام کردی
خسته
گونه هایم خسته تر از اشک
برای همین می بایست میگفتم خدا نگهدار
میبایست
چون مرا نفهمیدی
چون انشب گفتی :
برای اولین بار
"تو را هرگز نفهمیدم"
دریغ که خود نمیدانستم این چنین غرق خاطره میشوم..حتی ....
تنهایم
تنها
10 January 2003
08 January 2003
مـــــــــژده به دوستداران تساوی حقوق زن و مرد
چنــــــــدی قبل در اخبار پزشکی آمده بود که بعضی از مردان قادرند ، نوزادان را با پستان های خود شير بدهند د هورمونی که سبب ترشح شير در پستان ها می شود ، پرولکتين نام دارد د اين هورمون با اينکه در زنان به هنگام تولد بچه به حداکثر خود می رسد ولی بدن تمام مردان هم به اندازه خيلی کم ، اين هورمون را توليد می کند د بعضی از مردان ، بنا به دلايل پزشکی که هنوز برای ما مشخص نيست ، مقدار زيادی از اين هورمون را توليد می کنند ! به هرصورت ما اين خبر خوشحال کننده را به بعضی از خانم های دم بخت تبريک می گوئيم و اميدواريم که به زودی زود شاهد آن باشيم که بعضی از مردان قادر به زائيدن هم باشند? حالا سزاريان و يا طبيعی بودن زايمان، چندان فرقی در صورت مسئله ندارد !
مـــــــا معتقد هستيم تا روزيکه زائيدن در بين زنان و مردان نوبتی نشود ، تساوی حقوق زن و مرد به اجراء در نخواهد آمد !!
* * * *
در هميـــــــــن رابطه ، همسر داش غلام ، تا شنيد چنين هورمونی وجود دارد ، غلام را مجبور کرد تا برود و هورمون پرولکتين برای خودش تزريق کند د غلام هم همين کار را کرد و شير دادن بچه هم به وظايف غلام اضافه شد ! حتی غلام وقتی می خواست برای خريد و يا انجام کاری به خارج از منزل برود ، شيرش را می دوشيد و در يخچال قرار می داد تا بچه بی شير نماند . چند روزی به همين منوال گذاشت تا اينکه شب جمعه دوزاری زن غلام افتاد . او متوجه شد که غلام با اينکه مادر خوبی برای بچه اش است ولی درانجام بعضی از وظايف شرعی خود عاجز و شرمنده شده است !! زن غلام به بنده زنگ زد و گفت : دکتر جان ، دستم به دامنتD: من مردی غلام را از تو می خواهم د با خودم گفتم : يا قمر بنی هاشم ، يا حلال مشکلات !
امــــــــــروز که اين نوشته را برای شما می نويسم ، با درمانگاه محل سکونت غلام وقت گرفتم تا هورمون مردانه به غلام تزريق کنند !
: نتيجــــــــه اخلاقی
قبـــــــــل از مصرف هرهورمونی ، عوارض و عواقب کار را خوب بسنجيد! ¤
مردم بايد بين شب جمعهد و شير دادن بچه يکی را انتخاب کنندد اين که ¤
نمی شود هم خدا را بخواهيد و هم خرما را !!!
برگرفته از سایت پارسپلانت نوشته محمد رضا پوریان
چنــــــــدی قبل در اخبار پزشکی آمده بود که بعضی از مردان قادرند ، نوزادان را با پستان های خود شير بدهند د هورمونی که سبب ترشح شير در پستان ها می شود ، پرولکتين نام دارد د اين هورمون با اينکه در زنان به هنگام تولد بچه به حداکثر خود می رسد ولی بدن تمام مردان هم به اندازه خيلی کم ، اين هورمون را توليد می کند د بعضی از مردان ، بنا به دلايل پزشکی که هنوز برای ما مشخص نيست ، مقدار زيادی از اين هورمون را توليد می کنند ! به هرصورت ما اين خبر خوشحال کننده را به بعضی از خانم های دم بخت تبريک می گوئيم و اميدواريم که به زودی زود شاهد آن باشيم که بعضی از مردان قادر به زائيدن هم باشند? حالا سزاريان و يا طبيعی بودن زايمان، چندان فرقی در صورت مسئله ندارد !
مـــــــا معتقد هستيم تا روزيکه زائيدن در بين زنان و مردان نوبتی نشود ، تساوی حقوق زن و مرد به اجراء در نخواهد آمد !!
* * * *
در هميـــــــــن رابطه ، همسر داش غلام ، تا شنيد چنين هورمونی وجود دارد ، غلام را مجبور کرد تا برود و هورمون پرولکتين برای خودش تزريق کند د غلام هم همين کار را کرد و شير دادن بچه هم به وظايف غلام اضافه شد ! حتی غلام وقتی می خواست برای خريد و يا انجام کاری به خارج از منزل برود ، شيرش را می دوشيد و در يخچال قرار می داد تا بچه بی شير نماند . چند روزی به همين منوال گذاشت تا اينکه شب جمعه دوزاری زن غلام افتاد . او متوجه شد که غلام با اينکه مادر خوبی برای بچه اش است ولی درانجام بعضی از وظايف شرعی خود عاجز و شرمنده شده است !! زن غلام به بنده زنگ زد و گفت : دکتر جان ، دستم به دامنتD: من مردی غلام را از تو می خواهم د با خودم گفتم : يا قمر بنی هاشم ، يا حلال مشکلات !
امــــــــــروز که اين نوشته را برای شما می نويسم ، با درمانگاه محل سکونت غلام وقت گرفتم تا هورمون مردانه به غلام تزريق کنند !
: نتيجــــــــه اخلاقی
قبـــــــــل از مصرف هرهورمونی ، عوارض و عواقب کار را خوب بسنجيد! ¤
مردم بايد بين شب جمعهد و شير دادن بچه يکی را انتخاب کنندد اين که ¤
نمی شود هم خدا را بخواهيد و هم خرما را !!!
برگرفته از سایت پارسپلانت نوشته محمد رضا پوریان
07 January 2003
06 January 2003
آره دیگه !!
تولدم بود
15 دی همون 5 ژانویه.
خیلی خوب بود.
تازه هنوز یه پارتی مفصل مونده !! انداختم این شنبه بگیرم که همه بتونند بیان .
جای شما ها هم خالی D :
Photo by: Montaghed. خیر سرم 20 سال بزرگ تر شدم
تولدم بود
15 دی همون 5 ژانویه.
خیلی خوب بود.
تازه هنوز یه پارتی مفصل مونده !! انداختم این شنبه بگیرم که همه بتونند بیان .
جای شما ها هم خالی D :
Photo by: Montaghed. خیر سرم 20 سال بزرگ تر شدم
02 January 2003
تا حالا شده از این آدم های بیکارودوله بیان تک تک ایمیل های ملت بلاگی رو جمع و تفریق کرده و ازشون التمایس دعا منند که بیا جون تو این بلاگ فقیر بی کلاس ما رو بخون صواب داره ؟؟ آخه یعنی که چی ؟؟ بابا می خواید کسی بیاد بخونه برید تو نظر خواهی طرف نقل و نبات پخش کنید.. خوشم نمی آد از این بچه ننر ها !!
بعد از اخبار سوئد بدم که همه جا هنوز در امن و امان. همه هنوز تو خونه هستن و از ترس سرما جم نمی خورن.. یکیش خودم..
واسه امشب یه شعر باحال بزارم کمی حال کنیم..
گل سنگم گل سنگم
چه بگم از دل تنگم
مثل آفتاب اگر بر من نتابی
سردم و بیرنگم
همه آهم همه دردم
مثل طوفان پر از گردم
باد مستم که تو صحرا
میپیچم دورت و میگردم
مثل باران اگر نباری
خبر از حال من نداری
بی تو پر پر میشوم دو روزه
دل سنگت برام میسوزه
گل سنگم گل سنگم
چه بگم از دل تنگم
مثل آفتاب اگر بر من نتابی
سردم و بیرنگم
مثل باران اگر نباری
خبر از حال من نداری
بی تو پر پر میشوم دو روزه
دل سنگت برام میسوزه
گل سنگم گل سنگم
چه بگم از دل تنگم
بعد از اخبار سوئد بدم که همه جا هنوز در امن و امان. همه هنوز تو خونه هستن و از ترس سرما جم نمی خورن.. یکیش خودم..
واسه امشب یه شعر باحال بزارم کمی حال کنیم..
گل سنگم گل سنگم
چه بگم از دل تنگم
مثل آفتاب اگر بر من نتابی
سردم و بیرنگم
همه آهم همه دردم
مثل طوفان پر از گردم
باد مستم که تو صحرا
میپیچم دورت و میگردم
مثل باران اگر نباری
خبر از حال من نداری
بی تو پر پر میشوم دو روزه
دل سنگت برام میسوزه
گل سنگم گل سنگم
چه بگم از دل تنگم
مثل آفتاب اگر بر من نتابی
سردم و بیرنگم
مثل باران اگر نباری
خبر از حال من نداری
بی تو پر پر میشوم دو روزه
دل سنگت برام میسوزه
گل سنگم گل سنگم
چه بگم از دل تنگم
01 January 2003
به به سامون ملکوم به خودم که بالاخره تشریف اوردم.
وای سال نو هم رسید و ما هنوز اندر خم یه کوچه ایمو کدوم ؟؟ خوب معلومه بلوگ بی عکس و قیافه...
خوب سال نو امسال بد جوری ملت رو ترسونده بودند از سرما.بر عکس همیشه هیچ مشتی تو خیابونا نبود..من تو خونه ما فقط من و سیستر رفتیم بیرون. البته ایشون رفتن رستوران دیسکو اریانی که معمولا اینجور روزا خفن شلوغه..من هم با رفقای خودم جشن سوئدی... راستش یک عکسایی گرفتم از جشنشون که خودم تو کف کاراشون موندم..شرم داشت.. شب ولی خونه دوشتم لالا کردم و در نتیجه موقع برگشت دوربین عزیز رو اونجا جا گذاشتم.. سو عکسی ندارم از مراسم سال نو و جشن سوئدی بزارم امشب..
راستش من دیشب ستاتوس یاهو مسنجرو رو گذاشته بودم تبریک سال نو و از این حرف ها. بعد یه سری بچه ایران پرستها به من حمله که یعنی چی تبریک میگی مگه ما خودمو عید نداریم چرا همش باید عید مسیحی و عربی رو جشن گرفت ولی به ایرانی ها بی اهمیت ؟؟؟
من ه گفتمم
وای سال نو هم رسید و ما هنوز اندر خم یه کوچه ایمو کدوم ؟؟ خوب معلومه بلوگ بی عکس و قیافه...
خوب سال نو امسال بد جوری ملت رو ترسونده بودند از سرما.بر عکس همیشه هیچ مشتی تو خیابونا نبود..من تو خونه ما فقط من و سیستر رفتیم بیرون. البته ایشون رفتن رستوران دیسکو اریانی که معمولا اینجور روزا خفن شلوغه..من هم با رفقای خودم جشن سوئدی... راستش یک عکسایی گرفتم از جشنشون که خودم تو کف کاراشون موندم..شرم داشت.. شب ولی خونه دوشتم لالا کردم و در نتیجه موقع برگشت دوربین عزیز رو اونجا جا گذاشتم.. سو عکسی ندارم از مراسم سال نو و جشن سوئدی بزارم امشب..
راستش من دیشب ستاتوس یاهو مسنجرو رو گذاشته بودم تبریک سال نو و از این حرف ها. بعد یه سری بچه ایران پرستها به من حمله که یعنی چی تبریک میگی مگه ما خودمو عید نداریم چرا همش باید عید مسیحی و عربی رو جشن گرفت ولی به ایرانی ها بی اهمیت ؟؟؟
من ه گفتمم
31 December 2002
18 December 2002
دیشب شب امتحان بود
میدانی همانند روزگاران
چگونه است آرزویم
لیکن افسوس که...
پس بشنو سخن من
اگر عشقی نباشه آدمی نیست
اگه آدمی نباشه زندگی نیست
نپرس از من چه آمد بر سر عشق
جواب من جز شرمندگی نیست
آهای مردم دنیا
آهای مردم دنیا
گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم
گله دارم گله دارم
اگر عشقی نباشه آدمی نیست
اگه آدمی نباشه زندگی نیست
نپرس از من چه آمد بر سر عشق
جواب من جز شرمندگی نیست
آهای مردم دنیا
گله ای دیگر ندارم
من از دست خدا هم
هیچ گله ای ندارم
ما رفتیم یه سفری تا رنگی عوض کنیم بلکه سیاهی ها رو رنگی تر ببینیم و رنگی ها ....
نبینم
میدانی همانند روزگاران
چگونه است آرزویم
لیکن افسوس که...
پس بشنو سخن من
اگر عشقی نباشه آدمی نیست
اگه آدمی نباشه زندگی نیست
نپرس از من چه آمد بر سر عشق
جواب من جز شرمندگی نیست
آهای مردم دنیا
آهای مردم دنیا
گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم
گله دارم گله دارم
اگر عشقی نباشه آدمی نیست
اگه آدمی نباشه زندگی نیست
نپرس از من چه آمد بر سر عشق
جواب من جز شرمندگی نیست
آهای مردم دنیا
گله ای دیگر ندارم
من از دست خدا هم
هیچ گله ای ندارم
ما رفتیم یه سفری تا رنگی عوض کنیم بلکه سیاهی ها رو رنگی تر ببینیم و رنگی ها ....
نبینم
17 December 2002
14 December 2002
گله از يک خاطره که شکست...
چي رو ؟.. نمي دونم.....!!
Used to be so easy to give my heart away
But I found out the hard way
There's a price you have to pay
I found out that love was no friend of mine
I should have known time after time
So long, it was so long ago
But I've still got the blues for you
Used to be so easy to fall in love again
But I found out the hard way
It's a road that leads to pain
I found that love was more than just a game
You're playin' to win
But you lose just the same So long,
it was so long ago
But I've still got the blues for you
So many years since
I've seen your face Here in my heart,
there's an empty space
Where you used to be So long,
it was so long ago
But I've still got the blues for you
Though the days come and go
There is one thing
I know I've still got the blues for you
از سنگ
چي رو ؟.. نمي دونم.....!!
Used to be so easy to give my heart away
But I found out the hard way
There's a price you have to pay
I found out that love was no friend of mine
I should have known time after time
So long, it was so long ago
But I've still got the blues for you
Used to be so easy to fall in love again
But I found out the hard way
It's a road that leads to pain
I found that love was more than just a game
You're playin' to win
But you lose just the same So long,
it was so long ago
But I've still got the blues for you
So many years since
I've seen your face Here in my heart,
there's an empty space
Where you used to be So long,
it was so long ago
But I've still got the blues for you
Though the days come and go
There is one thing
I know I've still got the blues for you
از سنگ
13 December 2002
11 December 2002
سلام
جونم واستون بگه از اين سايت قشنگ PARS PLANET حرفي رو خونم که فکر کنم تو گلو خيلي از آقاييون ايراني مقيم اينجا گير کرده. شما هم بخونيد :
مــــــــــــــــردی که موش شد
از دايی بزرگ همايون پرسيدم : چرا بعد از سال ها اقامت در امريکا ، به سوئد آمده و پناهنده شدی !
گفــــــــت : به چند دليل !
گفتم : کاغذ گران ست و من هم وقت زيادی ندارم ، در صورت امکان ، به يکی از آنها اشاره کنيد تا خوانندگان عزيز مطلع شوند د ثواب دارد د قبول کرد و گفت :
تازه در آمريکا ازدواج کرده بودم د می دانيد که همسر در اوايل ازدواج ، چقدر عزيز ست . فرد حاضر است خار به چشمش برود ولی به پای يار نرود . روزی در اداره نشسته بودم که همسرم زنگ زد . البته او چند بار در روز زنگ می زد و می گفت : دوستت دارم . ولی امروز همسرم از من خواست تا هرچه زودتر خودم را به منزل برسانم . با خودم فکر کردم که همسرم تب کرده است . شما که غريبه نيستيد ، ما چندماهی بود که بچه دار نمی شديم و پزشکان گفته بودند که وقتی همسرت تب کرد ، بايد دست به کار شويد . شما نمی دانيد ، خانم ها به هنگام آزاد کردن تخمک ، کمی تب می کنند که بهترين موقع برای ساختن بچه است ! برای اطمينان خاطر قبل از اينکه از اداره حرکت کنم ، به همسرم زنگ زدم و پرسيدم که تب کردی ؟ گفت : نه ميهمان ناخوانده برايمان آمده است . بلافاصله سوار اتوبوس شدم تا خودم را به منزل برسانم . وسط راه با خودم حدس زدم که همسرم تب کرده و خجالت کشيد که پشت تلفن برايم بگويد . وقتی به خانه رسيدم ، متوجه شدم که همسرم ملاقه به دست ، روی ميز آشپزخانه نشسته و رنگش هم پريده است با ديدن من زد به گريه . حالا گريه نکن ، کی گريه بکن ! پرسيدم : عزيزم چطور شده ، ميهمان کجاست !؟ همسرم با عصبانيت ، موشی را که در آشپزخانه مشغول بازی بود نشانم داد . درد سرتان ندهم به اداره زنگ زدم و گفتم که ميهمان برايمان آمده و نمی توانم سرکار حاضر باشم . به يکی از دوستانم زنگ زدم و از او پرسيدم که تله به انگليسی چی می شود د او هم با مسخره گفت : ترا به خدا دست از اين کارها بردار ، ناسلامتی تو متاهل هستی د خلاصه به هر بدبختی بود ، رفتم و تله خريدم و موش را گرفتار کردم و همسرم از روی ميز پائين آمد !!
از آنـــــــــــــــــروز همسرم موش را بهانه کرده و دوپايش را توی يک کفش ، که بايد از آمريکا برويم . او گفت می خواهم در کشوری زندگی کنم که از موش و سوسک خبری نباشد . يا من ، يا آمريکا !! از آنجائيکه همسرم را بيشتر از خودم دوست داشتم ، تصميم گرفتيم که به کشور بدون موش و سوسک ، بعنوان پناهنده سياسی،
پناهنده شويم
از روزيــــــــــــــکه موش ، زندگی زناشويی مرا تهديد کرد، با تمام دوستان و آشنايان خود که در سراسر دنيا پراکنده شده بودند ، تماس گرفتم . همسرم سوئد را پيشنهاد کرد زيرا که پدر و مادرش در آنجا پناهنده بودند . البته بايد اضافه کنم ، خود من در عين تحقيقاتم برای يافتن کشوری که در آن موش ها و سوسک ها ازدواج مرا تهديد نکنند و پناهنده سياسی هم قبول بکنند ، سوئد بيشترين امتياز را بدست آورده بود د وقتی شنيدم که در سوئد کار کردن و نکردن زياد فرقی با هم ندارد ، تازه بعضی از کسانيکه کار نمی کنند وضع شان بهتر از کسانی که کار می کنند ، می باشد ، پناهنده سياسی هم قبول می کنند ، شب های جمعه هم کنسرت خوانندگان لوس آنجلسی برقرار ست ، يک دل نه صد دل عاشق کشور سوئد شدم !
گفـــــــتم : خدا را شکر که در سوئد از موش ها و سوسک ها خبری نيست و زندگی زناشويی شما به خوبی و خوشی ادامه دارد و شب های جمعه هم به ساز لوس آنجلسی ها می رقصی ؟!
گفـــــــــت : درست است که در سوئد از موش و سوسک خبری نيست ولی امان از دست گربه !!
پرسيــــدم : گربه چه نقشی در زندگی شما دارد ؟
گفــــــــت : از روزيکه وارد سوئد شديم ، احساس گربه به همسرم دست داده است . او جسور و بی باک شده و بنده هم شده ام موش !
گفــــــــتم : آخه او که سبيل ندارد
گفـــــــت : سبيل هايش را مرتب واجبی می زند د.بعد اضافه کرد : همسرم به کمک دوستان جديد و قوانين حاکم بر سوئد ، مرا مثل موش از خانه بيرون انداخته است! حالا هر وقت همسرم را می بينم، مانند موش، از او وحشت دارم د شما که غريبه نيستيد ، خودم هم اين روزها احساس موشی می کنم !!!
:)))
بـــــــــــرای اينکه دلداری اش بدهم ، به او گفتم : غصه نخور ، ما خيلی از مردان را در سوئد می شناسيم که موش شده اند ...
جونم واستون بگه از اين سايت قشنگ PARS PLANET حرفي رو خونم که فکر کنم تو گلو خيلي از آقاييون ايراني مقيم اينجا گير کرده. شما هم بخونيد :
مــــــــــــــــردی که موش شد
از دايی بزرگ همايون پرسيدم : چرا بعد از سال ها اقامت در امريکا ، به سوئد آمده و پناهنده شدی !
گفــــــــت : به چند دليل !
گفتم : کاغذ گران ست و من هم وقت زيادی ندارم ، در صورت امکان ، به يکی از آنها اشاره کنيد تا خوانندگان عزيز مطلع شوند د ثواب دارد د قبول کرد و گفت :
تازه در آمريکا ازدواج کرده بودم د می دانيد که همسر در اوايل ازدواج ، چقدر عزيز ست . فرد حاضر است خار به چشمش برود ولی به پای يار نرود . روزی در اداره نشسته بودم که همسرم زنگ زد . البته او چند بار در روز زنگ می زد و می گفت : دوستت دارم . ولی امروز همسرم از من خواست تا هرچه زودتر خودم را به منزل برسانم . با خودم فکر کردم که همسرم تب کرده است . شما که غريبه نيستيد ، ما چندماهی بود که بچه دار نمی شديم و پزشکان گفته بودند که وقتی همسرت تب کرد ، بايد دست به کار شويد . شما نمی دانيد ، خانم ها به هنگام آزاد کردن تخمک ، کمی تب می کنند که بهترين موقع برای ساختن بچه است ! برای اطمينان خاطر قبل از اينکه از اداره حرکت کنم ، به همسرم زنگ زدم و پرسيدم که تب کردی ؟ گفت : نه ميهمان ناخوانده برايمان آمده است . بلافاصله سوار اتوبوس شدم تا خودم را به منزل برسانم . وسط راه با خودم حدس زدم که همسرم تب کرده و خجالت کشيد که پشت تلفن برايم بگويد . وقتی به خانه رسيدم ، متوجه شدم که همسرم ملاقه به دست ، روی ميز آشپزخانه نشسته و رنگش هم پريده است با ديدن من زد به گريه . حالا گريه نکن ، کی گريه بکن ! پرسيدم : عزيزم چطور شده ، ميهمان کجاست !؟ همسرم با عصبانيت ، موشی را که در آشپزخانه مشغول بازی بود نشانم داد . درد سرتان ندهم به اداره زنگ زدم و گفتم که ميهمان برايمان آمده و نمی توانم سرکار حاضر باشم . به يکی از دوستانم زنگ زدم و از او پرسيدم که تله به انگليسی چی می شود د او هم با مسخره گفت : ترا به خدا دست از اين کارها بردار ، ناسلامتی تو متاهل هستی د خلاصه به هر بدبختی بود ، رفتم و تله خريدم و موش را گرفتار کردم و همسرم از روی ميز پائين آمد !!
از آنـــــــــــــــــروز همسرم موش را بهانه کرده و دوپايش را توی يک کفش ، که بايد از آمريکا برويم . او گفت می خواهم در کشوری زندگی کنم که از موش و سوسک خبری نباشد . يا من ، يا آمريکا !! از آنجائيکه همسرم را بيشتر از خودم دوست داشتم ، تصميم گرفتيم که به کشور بدون موش و سوسک ، بعنوان پناهنده سياسی،
پناهنده شويم
از روزيــــــــــــــکه موش ، زندگی زناشويی مرا تهديد کرد، با تمام دوستان و آشنايان خود که در سراسر دنيا پراکنده شده بودند ، تماس گرفتم . همسرم سوئد را پيشنهاد کرد زيرا که پدر و مادرش در آنجا پناهنده بودند . البته بايد اضافه کنم ، خود من در عين تحقيقاتم برای يافتن کشوری که در آن موش ها و سوسک ها ازدواج مرا تهديد نکنند و پناهنده سياسی هم قبول بکنند ، سوئد بيشترين امتياز را بدست آورده بود د وقتی شنيدم که در سوئد کار کردن و نکردن زياد فرقی با هم ندارد ، تازه بعضی از کسانيکه کار نمی کنند وضع شان بهتر از کسانی که کار می کنند ، می باشد ، پناهنده سياسی هم قبول می کنند ، شب های جمعه هم کنسرت خوانندگان لوس آنجلسی برقرار ست ، يک دل نه صد دل عاشق کشور سوئد شدم !
گفـــــــتم : خدا را شکر که در سوئد از موش ها و سوسک ها خبری نيست و زندگی زناشويی شما به خوبی و خوشی ادامه دارد و شب های جمعه هم به ساز لوس آنجلسی ها می رقصی ؟!
گفـــــــــت : درست است که در سوئد از موش و سوسک خبری نيست ولی امان از دست گربه !!
پرسيــــدم : گربه چه نقشی در زندگی شما دارد ؟
گفــــــــت : از روزيکه وارد سوئد شديم ، احساس گربه به همسرم دست داده است . او جسور و بی باک شده و بنده هم شده ام موش !
گفــــــــتم : آخه او که سبيل ندارد
گفـــــــت : سبيل هايش را مرتب واجبی می زند د.بعد اضافه کرد : همسرم به کمک دوستان جديد و قوانين حاکم بر سوئد ، مرا مثل موش از خانه بيرون انداخته است! حالا هر وقت همسرم را می بينم، مانند موش، از او وحشت دارم د شما که غريبه نيستيد ، خودم هم اين روزها احساس موشی می کنم !!!
:)))
بـــــــــــرای اينکه دلداری اش بدهم ، به او گفتم : غصه نخور ، ما خيلی از مردان را در سوئد می شناسيم که موش شده اند ...
10 December 2002
اتفاق عجیب
-----------------------------------------------------------------------
يكي خوابش سنگين ميشه تخت ميشكنه
بعد كه از خواب ميپره دستش ميشكنه
فرداش از مرحله پرت ميشه پاش هم ميشكنه
ميزنه به سرش سرش هم ميشكنه
همون يارو خودش رو ميزنه به اون راه گم ميشه
كلي اعصابش خوردميشه نوار خالي گوش ميده
يه هو مي خوره زمين تا خونه سينه خيز ميره
جلو پمپ بنزين سيگار ميكشه ميگن آقا اينجا پمپ بنزينه سيگارنكش ميگه اهه من جلو بابام هم سيگار ميكشم
يه روز ميخوره به شيشه ميگه عجب هواي سفتي
روز بعد ميخوره به ديوار كمونه ميكنه
فرداش باز ميخوره به ديوار ميگه ببخشيد
پس فرداش باز ميخوره به ديوار واي ميسته پليس بياد
بعد از اين همه اتفاق بي هوا از خونه ميره بيرون خفه ميشه
زندگي سختي داشته ها نــــــــــــــــــه!؟
------------------------------
-----------------------------------------------------------------------
يكي خوابش سنگين ميشه تخت ميشكنه
بعد كه از خواب ميپره دستش ميشكنه
فرداش از مرحله پرت ميشه پاش هم ميشكنه
ميزنه به سرش سرش هم ميشكنه
همون يارو خودش رو ميزنه به اون راه گم ميشه
كلي اعصابش خوردميشه نوار خالي گوش ميده
يه هو مي خوره زمين تا خونه سينه خيز ميره
جلو پمپ بنزين سيگار ميكشه ميگن آقا اينجا پمپ بنزينه سيگارنكش ميگه اهه من جلو بابام هم سيگار ميكشم
يه روز ميخوره به شيشه ميگه عجب هواي سفتي
روز بعد ميخوره به ديوار كمونه ميكنه
فرداش باز ميخوره به ديوار ميگه ببخشيد
پس فرداش باز ميخوره به ديوار واي ميسته پليس بياد
بعد از اين همه اتفاق بي هوا از خونه ميره بيرون خفه ميشه
زندگي سختي داشته ها نــــــــــــــــــه!؟
------------------------------
08 December 2002
در راستاي حمله مصلحانه زيرشلواري به اين جيگرهاي ايراني من هم به رگ غيرت مردونگي زنونگي مان آن چنان بر خورد که تا خودم رو و اين شازده بسر ايراني رو افشا نکنم راحت نميشم
آقا زيرشلواري فرمودند :
دختران ايراني نميتوانند :
- با داشتن رانهايي بد تركيب دامن كوتاه نپوشند و قر ندهند !
- با ديدن يك پسر خوشتيپ ! ميگرن درد نگيرند و غش نكنند !
- قبل از بيرون زفتن از خانه ۳ كيلو پودر به سر و صورت و ته و ما تحت خود نزنند !
- كفش پاشنه ۶۰ سانتي نپوشند و احساس مانكني نكنند !
- با داشتن پاهايي پشمالو جوراب شيشه اي نپوشند و شيلنگ تخته نيندازند !
- روزي ۱۴ ساعت با تلفن حرف نزنند !
- زير مانتوي كوتاه دامن بلند خال خالي نپوشند !
- روزي ۳۰ ۴۰ هزار تومن كس و شعر جات نخرند !
- ۲ ساعت به ۲ ساعت لباس عوض نكنند و رنگ و وارنگ نپوشند !
- با داشتن هيكلي جنيفري ! بندري نرقصند و سينه نلرزانند !
- از دوست پسراهايشان براي هم نگويند و لايه اوزون را جر ندهند !
- با داشتن چشماني بابا قوري خط چشم نكشند و چشمك نزنند !
- عشوه شتري نيايند و ناز نكنند !
- از ۳۰ تا پسر شماره نگيرند و به هر ۳۰ تا زنگ نزنند !
- وبلاگ حاج محسن توت فرنگي رحمة الله عليه رو نخوانند !
اينجناب مي فرمايم :
- بسر هاي ايراني ميميرند :
- اگه تو خيابون از بغل يه دختر زشت بدترکيب بدقواره رد نشن و نگن چطوري خوشگله
- اگه حتي يه تيکه ماه بيشوني دوست دخترشون باشه و تو خيابون راه ميرن به دختراي مردم نگاه نکنند
- اگه فکر نکنند با متلک گفتن و هيزي دارن به اون دختره بدبخت لطف ميکنند
- اگه با صندل جلو و بشت باز جوراب سفيد نخي نبوشند
- اگه عاشق قرمه سبزي و دختر موبلند چشم آبي نباشند
- اگه تو عروسي خواهرشون با يه مرد خرس گنده جوادي نرقصند
- اگه با همه شعارهايي که ميدند بتونند مستقل قبل ازدواج زندگي کنند
و آخر همه اينکه
- اگه موقع عروسي شد همون دوست دختره رو که تا ديشب داشتن ليس ميزدند نجيب بدونند
آقا زيرشلواري فرمودند :
دختران ايراني نميتوانند :
- با داشتن رانهايي بد تركيب دامن كوتاه نپوشند و قر ندهند !
- با ديدن يك پسر خوشتيپ ! ميگرن درد نگيرند و غش نكنند !
- قبل از بيرون زفتن از خانه ۳ كيلو پودر به سر و صورت و ته و ما تحت خود نزنند !
- كفش پاشنه ۶۰ سانتي نپوشند و احساس مانكني نكنند !
- با داشتن پاهايي پشمالو جوراب شيشه اي نپوشند و شيلنگ تخته نيندازند !
- روزي ۱۴ ساعت با تلفن حرف نزنند !
- زير مانتوي كوتاه دامن بلند خال خالي نپوشند !
- روزي ۳۰ ۴۰ هزار تومن كس و شعر جات نخرند !
- ۲ ساعت به ۲ ساعت لباس عوض نكنند و رنگ و وارنگ نپوشند !
- با داشتن هيكلي جنيفري ! بندري نرقصند و سينه نلرزانند !
- از دوست پسراهايشان براي هم نگويند و لايه اوزون را جر ندهند !
- با داشتن چشماني بابا قوري خط چشم نكشند و چشمك نزنند !
- عشوه شتري نيايند و ناز نكنند !
- از ۳۰ تا پسر شماره نگيرند و به هر ۳۰ تا زنگ نزنند !
- وبلاگ حاج محسن توت فرنگي رحمة الله عليه رو نخوانند !
اينجناب مي فرمايم :
- بسر هاي ايراني ميميرند :
- اگه تو خيابون از بغل يه دختر زشت بدترکيب بدقواره رد نشن و نگن چطوري خوشگله
- اگه حتي يه تيکه ماه بيشوني دوست دخترشون باشه و تو خيابون راه ميرن به دختراي مردم نگاه نکنند
- اگه فکر نکنند با متلک گفتن و هيزي دارن به اون دختره بدبخت لطف ميکنند
- اگه با صندل جلو و بشت باز جوراب سفيد نخي نبوشند
- اگه عاشق قرمه سبزي و دختر موبلند چشم آبي نباشند
- اگه تو عروسي خواهرشون با يه مرد خرس گنده جوادي نرقصند
- اگه با همه شعارهايي که ميدند بتونند مستقل قبل ازدواج زندگي کنند
و آخر همه اينکه
- اگه موقع عروسي شد همون دوست دختره رو که تا ديشب داشتن ليس ميزدند نجيب بدونند
Hej på Stockholms kalla nätter
میدونید آدم ها.. من جدی دلم می خواست سخنران بشم.. کلی بیام و مغز همه رو بخورم.
راستش واسم این عکس العمل های خواننده ها عجیبه.. والا حال باز کردن بحثش نیست.. ولی چیزی رو خودتون هم توجه کنید>
وقتی یه خواننده میاد میره یه بلاگ که مثلا 2 خط زار و زورت نوشته و 60 70 تا نظر ریخته زیرش.. میگه وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی منم نظر بدم عقب نیوفتم بزار خودمو تو جمع بزرگا بر بزنم. حالا یه جا میره طرف جون میکنه از هزار تا مطلب فلسفی بیشتر . پیچیده تر نطق میکنه ولی کسی دوست و رفیقش رو خبر نمیکنه بیا بنظر.. بعد طرف خواننده جدید میاد بیچاره اینقدر ترسو هست که میگه اگه الان نظر بدم میشم من تنها کس و اون وقت اعدامم میکنند.. بهتره جونمو ور دارم و در رم..
بگذریم.. اینو بعدا روش یه انتقاد مفصل می کنم روزی که می خوام بیوفتم به جون این بلاگ ها
فعلا که شب یا به اسمی صبح هست.. دیشب که مهمونی بودم امشب هم تولد.. اینقدر بندری گوش کردیم که سیاه ذغالی شدیم دیگه ! راستی خبر بدم که این گروه آرین جون شما ها فقط تو ایران طرفدار نداره.. اینجا هم تا دیسکو دیجی میزارش همه میدون می دوانا !! که نکنه عقب بیغتند : )
cool cool هان ؟؟
شب خوش
میدونید آدم ها.. من جدی دلم می خواست سخنران بشم.. کلی بیام و مغز همه رو بخورم.
راستش واسم این عکس العمل های خواننده ها عجیبه.. والا حال باز کردن بحثش نیست.. ولی چیزی رو خودتون هم توجه کنید>
وقتی یه خواننده میاد میره یه بلاگ که مثلا 2 خط زار و زورت نوشته و 60 70 تا نظر ریخته زیرش.. میگه وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی منم نظر بدم عقب نیوفتم بزار خودمو تو جمع بزرگا بر بزنم. حالا یه جا میره طرف جون میکنه از هزار تا مطلب فلسفی بیشتر . پیچیده تر نطق میکنه ولی کسی دوست و رفیقش رو خبر نمیکنه بیا بنظر.. بعد طرف خواننده جدید میاد بیچاره اینقدر ترسو هست که میگه اگه الان نظر بدم میشم من تنها کس و اون وقت اعدامم میکنند.. بهتره جونمو ور دارم و در رم..
بگذریم.. اینو بعدا روش یه انتقاد مفصل می کنم روزی که می خوام بیوفتم به جون این بلاگ ها
فعلا که شب یا به اسمی صبح هست.. دیشب که مهمونی بودم امشب هم تولد.. اینقدر بندری گوش کردیم که سیاه ذغالی شدیم دیگه ! راستی خبر بدم که این گروه آرین جون شما ها فقط تو ایران طرفدار نداره.. اینجا هم تا دیسکو دیجی میزارش همه میدون می دوانا !! که نکنه عقب بیغتند : )
cool cool هان ؟؟
شب خوش
07 December 2002
باید باور کنی !
همیشه همینطور است
یکی میماند
تا روزها و گریه ها را حساب کند
یکی میرود
تا در قلبت بماند تا ابد
اشک هایت را پشت پایش بریزی
رسم رویاها همین است
که تنها بمانی با اندوه خویش
روزها و گریه ها را
به آسمان خالی ات سنجاق کنی
باید باور کنی که بر نمیگردد
که بگویی چقدر شبها سر بی شام گذاشته ای
تا بتوانی هر صبح
با شاخه گلی ارزان
منظرش بمانی .
شهرام بهمنی
ای دل ای دی ای دل
مصطفی اولین بار که شعر رو تو بلاگت خوندم..میدونستم فقط چرا اینو میگی..
امشب که دوباره این رو اونجا خوندم.. فهمیدم که چی میگی.. چی میگی.. چی میگی...
چه حرف ها رو نگفتی.
آره یکی همیشه میمونه و تا ابد اشک میریزه..
یکی تو صدای چرا های خویش غرق میشه...
یکی در عمق نگاه پر از سوال خیره میمونه...
یکی با هزاران بار آرزو باز هم بارویا به خواب میره..
یکی سال ها تلاش در انکار باور ها ویکنه
یکی شبها با التماس از اشک ها می خواد که نریزند..
یکی هست که نمی تونه حتی فریاد بزنه > @ چه شیرین است این عشق..@
یه نامه رسیده با عنوان نویسنده : یک درخت سبز جوان.. و مضمون : از برای عشق, بهم این قصه رو گفت:
در اون شب به یاد مونددنی.. در اون شبی که سالها منتظر کابوسش بودم..
خیلی حرف ها داشت که برام نوشته بود..
ولی ترجیح داد پیش اونایی که میشناسنش مخفی بمونه..
پس من فقط آخرین شعرش رو که به یاد این قهرمان قصه اش نوشته بود..سالهای پیش..مینویسم..
دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که باز بینیم دیدار آشنا را
همیشه همینطور است
یکی میماند
تا روزها و گریه ها را حساب کند
یکی میرود
تا در قلبت بماند تا ابد
اشک هایت را پشت پایش بریزی
رسم رویاها همین است
که تنها بمانی با اندوه خویش
روزها و گریه ها را
به آسمان خالی ات سنجاق کنی
باید باور کنی که بر نمیگردد
که بگویی چقدر شبها سر بی شام گذاشته ای
تا بتوانی هر صبح
با شاخه گلی ارزان
منظرش بمانی .
شهرام بهمنی
ای دل ای دی ای دل
مصطفی اولین بار که شعر رو تو بلاگت خوندم..میدونستم فقط چرا اینو میگی..
امشب که دوباره این رو اونجا خوندم.. فهمیدم که چی میگی.. چی میگی.. چی میگی...
چه حرف ها رو نگفتی.
آره یکی همیشه میمونه و تا ابد اشک میریزه..
یکی تو صدای چرا های خویش غرق میشه...
یکی در عمق نگاه پر از سوال خیره میمونه...
یکی با هزاران بار آرزو باز هم بارویا به خواب میره..
یکی سال ها تلاش در انکار باور ها ویکنه
یکی شبها با التماس از اشک ها می خواد که نریزند..
یکی هست که نمی تونه حتی فریاد بزنه > @ چه شیرین است این عشق..@
یه نامه رسیده با عنوان نویسنده : یک درخت سبز جوان.. و مضمون : از برای عشق, بهم این قصه رو گفت:
در اون شب به یاد مونددنی.. در اون شبی که سالها منتظر کابوسش بودم..
خیلی حرف ها داشت که برام نوشته بود..
ولی ترجیح داد پیش اونایی که میشناسنش مخفی بمونه..
پس من فقط آخرین شعرش رو که به یاد این قهرمان قصه اش نوشته بود..سالهای پیش..مینویسم..
دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که باز بینیم دیدار آشنا را
04 December 2002
تو این همه سال ها
تو این همه روزها
تو این همه شب ها
تو این امروزها
تو این امشب ها
از تمام رویا ها بیزارم....
از اون ها که برایم خواب رو رنگ بخشیدند
از اون ها که به صدایم در خواب گوش سپردند
از اون ها که به صورت اشک بارم سیلی زدند
از اون ها که من و سوزوندند.. هر بار که چشم گشودم و دیدم که رویایی بیش نبودند..
نمی خوام دیگه خواب ببینم
نمی خوام دیگه آواز بخونم
نمی خوام دیگه صدایی از دور شدن ها ببینم...
زندگی هامون مثال یک بغض است.. انفجاری بی صدا.. در انتهای یک رود... با فشار آبشار خفقان
دیگه نمی خوام خواب ببینم
نمی خوام
نمی خوام
نمی خوام
...........
تو این همه روزها
تو این همه شب ها
تو این امروزها
تو این امشب ها
از تمام رویا ها بیزارم....
از اون ها که برایم خواب رو رنگ بخشیدند
از اون ها که به صدایم در خواب گوش سپردند
از اون ها که به صورت اشک بارم سیلی زدند
از اون ها که من و سوزوندند.. هر بار که چشم گشودم و دیدم که رویایی بیش نبودند..
نمی خوام دیگه خواب ببینم
نمی خوام دیگه آواز بخونم
نمی خوام دیگه صدایی از دور شدن ها ببینم...
زندگی هامون مثال یک بغض است.. انفجاری بی صدا.. در انتهای یک رود... با فشار آبشار خفقان
دیگه نمی خوام خواب ببینم
نمی خوام
نمی خوام
نمی خوام
...........
Subscribe to:
Posts (Atom)
