12 February 2009

.:.No End To the Winter



امروز یکی از دوستای خوبم که مدت تقریبی دو سالی هست سوئد زندگی نمی کرد بهم زنگ زد. چشم هام برق زد بخصوص که درست فقط 30 ثانیه قبل اش براش یک ایمیل زدم و از حالش جویا شدم

کلی خوشحالم چون بودن این دوستم کلی برای من انرژی میاره و به جز اون خوشحالم که دوران سختی های اون تموم شده و می خواد زندگی جدیدی رو شروع کنه

از زمستون کلافه ام.از اینکه توی این آب و هوا مجبورم اینجا زندگی کنم کلافه ام. وقتی هم بین مسافرت رفتن هام فاصله بیوفته دیگه مخم قاطی میکنه اگه که جسم و روح ام رو تازه بی خیال بشم

خوشحالم فعلا یک هفته می زنم به چاک بعدش هم برگشتم نزدیک عید ایرانی هست وکمی دلخوشی . اکثر اطرفیان و دوستان یه سفری توی ماه فوریه رفتند بعضی ها مثل ما فقیر فقرا یک هفته ای جیم می شند بعضی ها مثل این کازین ام که حسابی من رو حسود کرده 3 هفته می رند برزیل !!! واقعا انصاف نیست »:) کم کم بایست تجدید نظر در مقصد سفرهام داشته باشم. من کلا اگر هر دو ماه یک بار جایی نرم حالم خوب نیست! ولی خوب فعلا مجبورم تحمل کنم و مرزم رو به سه یا چهار ماه برسونم

چقدر تغییر کردنم با این حرفها محسوسه !! آخه قبلا کی می بایست اینقدر سفر میرفتیم تا خوش می بودیم. این آیا به خاطر زندگی در کشور صنعتی و سترس زا هست یا به کل سطح توقع و انتظارات بالا رفته .. هرچی هست می دونم تنها چیزی که با جون و دل واسش می تونم برنامه ریزی کنم و زحمت بکشم دیدن جاهای مختلف دنیاست و تجربه کسب کردن. و به این لیست لذت از دریا و ساحل رو هم اضافه کنم می تونم بگم من یکی از راحت طلب ترین آدم های دنیا هستم :) که البته هیچ اشکالی درش نیست

خلاصه که امیدوارم زودتر بهار بشه که دیگه حال و حول زمستون نیست
Ciao Ciao

05 February 2009

زمان حال و حول کی فرا می رسد ؟؟ .:.


حسابی هوس کیک شکلاتی کردم ! اونم شکلاتی سفید ! توی این گوگل هم که بچرخی زیاد آشغال تحویل آدم می ده

واسه اینکه هوسم بخوابه یک لیوان چای داغ با یه چند تا راد شکلات مارابو رو هنگام دیدن عکس های این سایت نوش جون میکنم و آب دهنم رو قورت میدم

اینم از شب ما !!
این سایت رو نگاه کنیدhttp://www.carriescakes.com/cakes.php

28 January 2009

قیافه چهار صبح .:.

خوب یه لینک بسیار دیدنی واستون دارم

خانوم چهار صبح از خودشون عکس گرفتن و نظر دوستان رو می خواند

واقعا لذت داره این همه هنرنمایی

:))

قیافه داغون ساقی در چهار صبح

07 January 2009

سال نو و تولد 26 سالگی.:.



گفتم حالا که سالی دو سالی هست بسیار تنبل شدم باز هم این قلم رو به زیر انگشتامون بگذاریم و کمی حرفهای زیبا و به یادگار موندنی بیشتری بنویسیم

میدونم که به میزان بسیار شدیدی گرامر فارسی ام آب رفته واگر به لطف خوندن همین چند تا دونه وبلاگ علمی تخیلی خاطراتی هم نبود امروز بایست از خجالت سرم رو پایین می انداختم و می گفتم درسته که من سوئدی سوئدی نیستم ولی ایرانی هم اصلا نیستم

البته نه اینکه از ایرانی بودنم همچین مغرور باشم!! ولی مجبوریه دیگه چه کارش می شه کرد

خوب سال 2009 رو با تبریک دوباره شروع کنیم و اینکه آرزو کردم این سال گندش هرچی زودتر تموم شه
اما بهترین اتفاق سال همون اولش می افته ! می دونید که همون تولد اینجانب عالیجناب لیدی منتقد 15 دی ماه مصادف با هرسال یه تاریخ میلادی می باشد. همیشه میشه 5 ژانویه؛ سالهای کبیسه میشه 4 ام و امسال هم دوشنبه این هفته از طرف خانواده و دوست صمیمیم سورپرایز شدم و دوستان دیگه هم به لطف فیس بوک و اورکات و اینا یه تبریک صمیمانه گفتند :) یه گروه هم هستند که همیشه می دونند تاریخ تولدت کی هست و همیشه تماس تلفنی می گیرند و یه لبخند شیرین بر لب آدم باقی میگذارند

خلاصه 26 سالگی هم رسید و چه رسیدنی. گفته میشه امسال قراره کلی اتفاقات خوب در سطح شخصی برامون بیوفته

ما هم قراره باور کنیم و دست از جیب دربیاریم و به عمل ببریم

از امروز سعی می کنم هرشب بلاگ بنویسم. وقتشه کمی افکار رو متمرکز کنیم و بیرون بریزیم

:) مگه نه

01 January 2009

سال 2009 چه در نقشه هایش دارد.:.


یک سال دیگه هم گذشت. نمی دونم چی بنویسم. سال 2008 برخلاف سال قبلش که به گفته خودم بسیار خوب بود؛ سال زیاد شیرینی نبود.. برای من و بسیاری از نزدیکانم

آدم ها قدر سلامتی شون رو از همه چیز بیشتر می دونند و بعد از اون در کنار عزیزان سالها زندگی کردن ارزشی بینهایت داره

ای کاش می شد این دوری ها رو کمتر کرد تا حداقل اگر روز وداع از این دنیا رسید برای همیشه آهی در دلمون نداشته باشیم چرا که سالها گذشته و عزیزی رو ندیدیم

متاسفانه توی این سال با وجود اینکه خوب شروع شد؛ ولی زیاد اتفاقات جالبی به همراه نداشت

تابستون پدربزرگم از این دنیا رفت. کمتر از دو هفته پیش هم عمه ام با وجود سن کم.. از دردهاش راحت شد

دوستان بسیاری دارم که در طول سال 2008 نزدیک ترین عزیزاشون رو به طور ناگهانی و یا به علت یک بیماری از دست دادند. یک جورایی همه در غم هم شریک بودیم اما این از سختی اش کم نمی کنه

خوبی های سال هم مهمترینش فارغ اتحصیلی خواهرم بود و حالا هم که مثل خانوم دکتر دندان پزشک همه ما رو حسابی می ترسونه »:) خانواده ام هم شکر خدا هستند و امیدوارم سال ها درکنارمون باشند

یارم هم در کنارم هست. خوشحالم از اینکه تونستیم با هم بیش از گذشته با صمیمیت از حرف دل هم با خبر بشیم و حرفهای هم رو درک کنیم. لذت هر عشقی به تغییراتش است و هرچه بزرگ تر شود؛ از دست دادنش هم سخت تر خواهد بود. برای این هست که ارزشش بیشتر می شود. مثل یک شراب خوب

سال 2009 رو با یار و در کنار خواهرم و پارتنرش با هم جشن گرفتیم و گفتیم و نوشیدیم و از آرزوها و قول های سال جدید حرف زدیم 

امیدوارم وقتی عدد شد 2010؛ من در کشور جدیدم باشم. تنها نباشم. خوشحال باشم و سبک بال

سال نو همه دوستان قدیمی و جدید مبارک

30 December 2008

خوشگل شده اینجا؟ .:.


آخر سال و وقت گرد و. خاک گیری
نظرتون چیه

28 December 2008

آیا تو درکی از عشق داری؟ اشتباه فکر میکنی ! نداری .:.


تو و اونی که دارید با هم از یک کاسه نون و نمک می خورید؛ حالا کباب برگه و یا برلیان خوک فرانسوی، چطوری به این راحتی لقمه غذا رو از گلوت پایین میدی

غذا رو تو درست کردی یا آماده خریدید؟ در رستوران تشریف دارید یا روی زمین یه سفره فقیرانه انداختید
میگید مهم نیست این چیزا؛ مهم اون حس درونتون هست که به غذاتون مزه می ده؛ براتون مزه عشق رو زیر زبونتون میاره
میگم خیلی اشتباه می کنید! چون اگر فکر کردید هردو به یک گونه فکر میکنید مطمئن باشید که در دو نقطه بسیار دور از هم سیر میکنید

حرف های هم رو خوب درک می کنید؟ یا نه فکر می کنید که خوب درک می کنید؟ هربار می شینید روی نیمکت توی پارک یا پشت میز یک کافه به صورت هم خیره نمی شید مثل خل ها و حرفی نمی زنید؟ حتما از عشق حرف میزید!؟؟ اشتباه می کنید هیچ درکی ندارید یه فقط حرف بی سر ته به هم تحویل می دهید

سال روی سال جمع میشه؛ به تعداد سن های عمر شما زیادتر میشه؛ حس می کنید کوله پشتتون حسابی داره سنگین میشه از اینهمه تجربه که کسب می کنید؟؟ شما خیلی خیلی اشتباه فکر می کنید! از خواب خرسی پاشید تجربه همش کشکه و بایست کوبیدش که دوغ شه

به حرف های هم گوش می دید و میشینید دو دوتا چهار تا می کنید می بینید خیلی حرف بدی هم گفته نمیشه وقتی که داره مشکلات شما رو به عنوان اعتراض یا راهنمایی یا انتقاد بیان می کنه؟ بعد تصمیم می گیرید که روی شیوه های خودتون تغییر تحول بدید و نه به خاطر حرف دیگری بلکه واسه خوب شدن رابطه تون؟ باز هم دارید خبط بزرگی می کنید! اینطوری فقط خودتون باور می کنید تغییر می کنید ! چشمان مقابل شما برای ابد کور خواهد بود

دیگه از چی میشه گفت؟ از اینکه عشق رو توی کاسه نمی گذارند و توی فر نمی پزند ؟ با عمل نشون می دند ؟ نه پس فکر کردید مثل کتاب قصه ها با شعر و نامه و خنجر بر سینه به طرف حالیش می کنند؟ دیدین باز هم اشتباه کردید.!! عشق رو حتی به قولی با خونتون هم روی دیوار حک کنید آخرش بهتون با کمال خوش انصافی پس می دهند

نفهمیدید موضوع از چه قراره؟؟ همین که توی همه داستانهای آمریکایی سانسورش می کنند اما توی هر رابطه ای که می ری با چشمون گریون و سرخ مواجه میشید.. همین که عشق همش یه معادله است. همون بده بستونه. همون که شما فکر می کردید کاسبش نیستید و اهلش هم نیستید. فقط از عشق , فعل ورزیدن اش رو دوست دارید صرف کنید و مقابلش حس کردن رو مزه کنید

حالا فهمیدید چرا عشق رو درک نکردید؟؟ چون عشق که می ورزی خیالیه؛ تخیلیه؛ فکر می کنی داره به کسی لذت میده؛ اشتباه درک کردی؛ واسه اون هیچ ارزش و مفهومی نداره. نه تنها اشتباه فکر کردی بهش نیاز داره؛ بلکه اصلا ازت می خواد که هیچ عشق ورزی نکنی! یک وقت خودت رو گول بزنی که عاشقی

حالا فهمیدید چرا عشق رو درک نکردید؟؟ چون عشق که نیاز رشد روحت هست رو داری گدایی می کنی؛ اما خودت خبر نداشتی؛ چون درونت پر از حفره های خالی پرنشده از محبت بوده که نفهمیدی کی از کجا اومده داره در راه خدا واسط اون سوراخ ها رو پر می کنه! تازه نیازی به یه روانشناس هم نداری که تو رو آنالیز کنه بهت بگه این سوراخ توی دلت نتیجه کدوم کمبود دوران خردسالیت هست! و تا چند سالگی نیاز به پر شدن داره! آخه اونی که داره بهت محبت می کنه از سر مهربونی و دلسوزیشه که بدون اینکه بهت خبر بده , داره این دست گدای عشق تو رو پر از مهر می کنه

خوب حالا تو بگو درکت از عشق درست بوده یا نه؟ آیا این همه سال که فکر کردی کسی رو پیدا کردی که همون درک تو رو از مهرورزی و عاشقی بدون شرطی داره؛ همون عاشق بوده ؟




از آنکه گریختم قلب خود باختم ؛ گفت زیرا مرا گدایی محبت نکنم او را
نجستم در بیداری اما رویایی به من گفت دیگری را یافتم
آنکه از جنس باد بود چشمانش سبکبال بود و روحش آزاد
نفهمیدم هنوز اسیر دام گدایی محبت ام
عاشق خود را نیافته هم او را باختم



Last Christmas, I gave you my heart
The very next day you gave it away
This year to save me from tears
I’ll give it to someone special.

Last Christmas, I gave you my heart
The very next day you gave it away
This year to save me from tears
I’ll give it to someone special.

Last Christmas, I gave you my heart
The very next day you gave it away
This year to save me from tears
I’ll give it to someone special.

Last Christmas, I gave you my heart
The very next day you gave it away
This year to save me from tears
I’ll give it to someone special.

A face on a lover with a fire in his heart
A man undercover but you tore me apart
Now I‘ve found the real love, now I found
You’ll never fool me again!

A face on a lover with a fire in his heart
A man undercover but you tore me apart
Now I‘ve found the real love, now I found
You’ll never fool me again!

Last Christmas, I gave you my heart
The very next day you gave it away
This year to save me from tears
I’ll give it to someone special.

Last Christmas, I gave you my heart
The very next day you gave it away
This year to save me from tears
I’ll give it to someone special.

26 November 2008

ما ایرانیان در سراسر دنیا .:.

ما همه جا هستیم
در هر گوشه دنیا که شده؛ سفره زندگی پهن کردیم؛ عده ای همراه با کاسه گدایی سایرین سفره ای رنگین

ما همه جا هستیم
در هر گوشه دنیا که شده؛ همخونه و همگون شده؛ رنگ باخته و سخت چادر بر سرگرفته؛ عده ای مو مشکی و سایرین مو طلایی کرده

ما همه جا هستیم
در هر گوشه دنیا که شده؛ ایرانی و مخلوط ایرانی؛ متولد شده و از نو ساخته؛ عده ای پیر و سایرین جوان


ما همه جا هستیم
در هر گوشه دنیا که شده...در هر گوشه دنیا جز ایران


http://www.persiancultures.com/Academic/persian_bloggers_in_the_world.htm

13 November 2008

آهنگ جدید از شادمهر.:.

اون اوایل مثل خیلی های دیگه شادمهر رو با ویالونش دوست داشتم و به همه آهنگ هاش گوش می دادم و خاطره می ساختم. ویالون گرفتم به دست و شروع کردم به آموختن اونقدر که از صدای ویالونش لذت می بردم
شادمهر هم رفت از ایران و مثل بقیه ما فرار کرد از گذشته هاش
تازگی دوباره ترانه های قشنگی داده که می تونم بهشون گوش بدم. دلم پر از خاطره میشه با صداش. دوست دارم اونقدر خوب کار کنه که برای کنسرتش حتی بخوام از کشوری به کشوری پرواز کنم.. تا اون روز به این ترانه جدیدش گوش بدید



باید تو رو پیدا کنم
شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی
تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بی تاب منی
بازم من رو خط میزنی
باید تو رو پیدا کنم
تو باخودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من
می تونه آرومت کنه
اون لحظه های آخر
از رفتن پشیمونت کنه

دلگیرم از این شهر سرد
این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر می کنی
حس می کنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها
سوی چشم هام رو میبره
عطر تنت از پیرهنی
که جا گذاشتی میپره

باید تو رو پیدا کنم
هرروز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت
حتی از این کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه
پروازم رو پر پر کنی
محکم بگیرم دستت رو
احساسم رو باور کنی

پیدات کنم حتی اگه
پروازم رو پرپر کنی
محکم بگیرم دستت رو
احساسم رو باور کنی

باید تو رو پیدا کنم
شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی
ولی تقدیر بی تقصیر نیست


31 October 2008

London Babe .:.

لندن هستم دنبال کار ! کسی نبود؟

28 October 2008

ده سال گذشت  .:.

سال 1998، یک شب مثل همه شبهای پاییزی شهر گوتنبرگ؛ هرگز این شب از خاطرات ما نخواهد رفت
نگاه کنید به باقی ماندگان آتش سوزی دیسکوتک شهر گوتنبرگ در سوئد؛ که زندگی 63 نوجوان را سوزاند و مابقی 400 نفر را تا آخر عمر نشانه دار
عوامل این آتش سوزی امروز از زندان آزاد شده اند

Ten years after the fire






16 October 2008

I´ve changed .:.

می بایست با کمال شهامت به عرض همه برسانم که اقرار می کنم بسی تا میزان زیادی تغییرات فکری در من در طول این شش هفت سالی که همراه بلاگستان فارسی و نویسندگی منتقد بوده ام اتفاق افتاده است

راستش خیلی درک واضحی از اینکه چه بودم و چه فکر می کردم داشتم اما الان زیاد فکر نمی کنم و حتی می خواهم فراموش کنم
احساس شرمی نیست. چون هر دوره ای مقتضی سن آدم و شرایط اش هست

درکل به این نتیجه رسیدم که من کلا آدم قاطی هستم بخصوص در ماه اکتبر. یه جوریایی جینکس شدم »:)) کلی بامزه و در همین حال گریه داره

برم ادامه کارم تا زیادی لو ندادم
روزهای پاییز خوش بگذره

15 October 2008

.:.این پست نامی ندارد

دیروز عصر انقدر خوشحال بودم برای لیوان قهوه و کیک خوشمزه صرف شده باهاش و بعد از اون پاس تمرین کلاس رقص اروبیک؛ که در طول مسیر دانشگاه باشگاه خونه که پیاده روی کردم؛ تنها فکرم به نوشتن بود

از انرژی زیادی که کلی من رو سرحال کرده بود. از دونستن اینکه شاید بشه زودتر از اونچه فکر میکنم امکانش هست به آرزوم برسم

رستش اسمش رو دیگه میگذارم آرزو؛ وقتی اونقدر بزرگ میشه که همه فکرت رو میگیره، یعنی فکر بهش بهت انرژی میده، دورشدن ازش غصه دارت میکنه و ... اسمش میشه برام آرزو.. هرچند دست یافتنی و آسون؛ هرچند احمقانه و در دوردست

رسیدم خونه نشد بیام همه حسهام رو بنویسم. اما فقط بگم از ته دلم خوشحال بودم

برای نوشتن یک پست وبلاگی؛ باید پر از احساس بود و من دیروز پر از حس شادی بودم... چون خودم رو به اندازه یک قدم نزدیکتر به آرزوم میدیدم


پی نوشت »» به طور افتضاحی حس میکنم فارسی نوشتنم آب رفته ! شما موافقید؟

24 September 2008

ANTM .:.


Nigel Barker


بعد از دیدن قسمت های متمادی از سریال واقعی تاپ مدل بعدی امریکا
که اسمش به انگلیسی میشه

Americas Next Top Model

امشب توجه ام به یکی از داوران همیشگی سریال جذب شد؛ به اسم نایجل بارکر با لهجه قشنگ بریتیش اش
کمی در مورد زندگی خودش که در وبلاگش نوشته شده خوندم و حسابی از کارهاش خوشم اومد.

Nigel Barker Site

weblog
http://www.nigelbarker.tv/blog/about/

خلاصه کارهاش اینکه در ابتدا مدل بوده و بعد به عکاسی رو اورده ولی نوع دیدش از راهی که رفته برای من بسیار جالب بود

خوشتیپ هم که هست »:) نظر خانوم ها چیه ؟
کارهای عکاسی اش رو در سایتش می شه دید

15 September 2008

Boyzone !?.:.



hottttt

Milow - Ayo Technology (Music Video)



they are back !!

28 August 2008

توی شبهای بارونی تابستون .:.

تو بارون که رفتی
شبم زیر و رو شد
یه بغض شکسته
رفیق گلوم شد
تو بارون که رفتی
دل باغچه پژمرد
تمام وجودم
توی آینه خط خورد
هنوز وقتی بارون
تو کوچه می باره
دلم غصه داره
دلم بی قراره
نه شب عاشقانه است
نه رویا قشنگه
دلم بی تو خونه
دلم بی تو تنگه

یه شب زیر بارون
که چشمم به راهه
می بینم که کوچه
پر نور ماهه
تو ماه منی که
تو بارون رسیدی
امید منی تو
شب نا امیدی


11 August 2008

Relig






Which is the right religion for you? (new version)
created with QuizFarm.com
You scored as Agnosticism

You scored as agnosticism. You are an agnostic. Though it is generally taken that agnostics neither believe nor disbelieve in

God, it is possible to be a theist or atheist in addition to an agnostic. Agnostics do not know or claim to know whether or

not God exists, but could admit that someone else might know. An intellectually honest agnostic would have to take that

position, as he has no more evidence of the impossibility of knowing God than he has of the existence of God.

Agnosticism is a philosophy that God's existence is not proven. Some say it is possible to be agnostic and follow a religion;

however, one cannot be a devout believer if he or she does not truly believe.


Agnosticism


100%

Buddhism


70%

Atheism


65%

Satanism


65%

Hinduism


60%

Paganism


50%

Confucianism


45%

Islam


40%

Haruhism


35%

Christianity


20%

Judaism


15%


18 July 2008

.:.خاطرات سالهای دور از غربت

امروز به میزان زیادی احساسات نوستالژیکی و خاطرات قدیمی سراغم اومد و علتش هم خوندن خبر درگذشت خسرو شکیبایی بازیگر توانای سینمای ایران بود

با شک صبح امروز کمی یاد دوران راهنمایی و دوستان اون زمان افتادم به خصوص دوست صمیمی ام که حسابی برای خسرو شکیبایی شمشیر می کشید و من برای فریبرز عرب نیا :)) عجب زمان زود می گذره ؛ شاید هم دیر می گذره؛ از اون روزها و حرف ها و فیلم هایی که ما تین ایجرها رو وادار به کرکری خوندن برای بازیگر محبوبمون می کرد بیش از 12 13 سال گذشته. ده سالش رو اینجا بودم وانگار روی همه خاطرات خاکستری نشسته که نمی گذاره حس ها به یادت بیاد

شاید کسی بتونه به این سوال من جواب بده: چرا مهاجرت خیلی چیزها رو از تو می گیره
چرا فقط بهت جدید نمی ده, درسهای جدید, زبان جدید, دوستان جدید
چرا بایست مهارتت رو در زبان مادریت که بلد بودی ازت بگیره, چرا بایست حس هات رو تغییر بده, چرا بایست دوستان قدیم ات رو از یادت ببره و یا حداقل حس هاش رو برات کمرنگ کنه

شاید تابهحال شما هم به این سوال فکر نکردید
...

دلم برای مهارت های داشته ام تنگ شد و جوابی برای از دست داده ها ندارم. همون مقدار که برای بدست آورده ها بهایی پرداختم؛ می بایست گذشته ها رو هم در گوشه ای باقی نگه داشت

برای من خاطرات قبل از مهاجرات بسیار شیرین بوده؛ چون زندگی ام پر از خوبی و خوشی بوده. شاید برای خیلی ها این حس برعکس می بوده
اما اگر همه گذشته ها رو دوست داشتی و لذت بردی چرا دیگه فراموش شدند؟؟

نمی دونم حس ام قابل بیان است یا نه

با همه این اوصاف؛ من کسی هستم که هرگز کسی رو از کتاب خاطراتم خط نمی زنم و همیشه در زندگی هم زنده هستند. برای گذشته ارزش قائل ام و با همه وجود در گوشه قلبم از اونها محافظت می کنم

شاید روزی یه سایتی بوجود بیاد که به کمک امکاناب وب 2 ایش از همه زندگی ما به کمک عکس ها و نوشته های وبلاگمون و فیلم های با موبایل و ... دست نوشته هامون بشه یک فیلم درست کرد

فیلمی از زندگی ما... برای روزگاری که حافظه ما را عقب گذاشت

:(

13 July 2008

بهانه و بها .:.

هوای تابستانی گرم از زیر پتو حس نمی شود. تنها تاریکی شب دلهره کوتاهی خورشید نیامده فردا و باران ناخواسته روزهای ابری و سرد تابستان شهر شمالی اروپا را در دل می اندازد

خواب باش .. بی خواب باش


10 June 2008

Iphone 3G.:.
امروز عصر به وقت اروپا جلسه سالیانه گروه
WWDC 2008
برگذار شد و در مهمترین قسمت ، ستیور جابز از حضور آیفون جدید در بازار خبر داد
این لینک این ویدو به مدت یک ساعت و نیم است. گوش دادن بهش لذتی فراوان برای همه عاشقان مبایل داراست
در پست بعدی به تغییرات جدید در ورژن سه آیفون می پردازم