06 June 2005

لحظه خداحافظی ::

شب داشتم برنامه ایرانی کانال همسفر رو که آخر شبهای یکشنبه نشون می دند اتفاقی نگاه میکردم.
توی همه موزیک ویدیو هایی که نشون دادند ، آخرین ترانه از حمیرا منو حسابی به هپروت برد
یاد آدم های عاشق افتادم ، آدم هایی که تنها با دلشون جلو می رند و از هیچ ترسی ندارند
یاد لحظه های خداحافظی و زمانی که به سرعت میگذره
یک سال همچو باد و خاکسترهایی تازه از آتش خفته ، یک سالی پر از... و حالا باز خانه میدان ریزش احساسات ماست

از فردای دیدارها همیشه نگرانم ، همیشه هیجان و همیشه ... دنیایی اشک
اما خوب چه کنم که دیگر تاب این را هم ندارم


The sky from ... Posted by Hello


» ترانه: لحظه ی خداحافظی
» آلبوم :مهتاب عشق
» خواننده:حميرا
» شاعر:بابک رادمنش


لحظه ی خدافظی به سینه ام فشردمت
اشک چشمام جاری شد دست خدا سپردمت
دل من راضی نبود به این جدایی نازنین
عزیزم منو ببخش اگه یه وقت آزردمت
گفتی به من غصه نخور می رم و بر ميگردم
همسفر پرستو ها ميشم و بر ميگردم
گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی
گفتی تا چشم هم بزنی میرم و برمیگردم
عزیز رفته سفر کی برمیگردی
چشمونم مونده به در کی برمیگردی
رفتی و رفت از چشام نور دو دیده
ای ز حالم بی خبر کی برمیگردی
غمگین تر از همیشه به انتظار نشستم
پنجره ی امیدمو هنوز به روم نبستم
پرستو های عاشق به خونشون رسیدن
اما چرا عزیز دل هر گز تو رو ندیدن
گفتی به من غصه نخور می رم و بر ميگردم
همسفر پرستو ها ميشم و بر ميگردم
گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی
گفتی تا چشم هم بزنی میرم و برمیگردم
عزیز رفته سفر کی برمیگردی
چشمونم مونده به در کی برمیگردی
رفتی و رفت از چشام نور دو دیده
ای ز حالم بی خبر کی برمیگردی


The ground from... Posted by Hello

02 June 2005

IRAN - North Korea ::
انجمن ما ، انجمن دانشجویان ایرانی در ستکهلم ، فردا روز مسابقه ایران و کره ، سالنی رو برای پخش مستقیم بازی بر روی پرده بزرگ تدارک دیده ایم
کسانی که دوست دارند ، ساعت 16 در محل زیر همراه ما و سایر فوتبال دوستان باشند

Day : Friday 03 June
Time : 16:00
Place : Kista träff, Sverige salen

برای اطلاعات بیشتر سایت انجمن






01 June 2005

و فردا برای تو ای یک وجب خاک اینترنت ::

راستش قول داده بودم به خودم یه متن حسابی بنویسم ، اما اینقدر این روزها زود میگذره و من درگیر امتحانات بودم که توی مود نیومدم هیچ کلی هم خسته کوفتم

اما این دلیل نمیشه حتی برای خاطره هم شده چند خطی ننویسم
امروز توی بلاگت خوندم که نوشتی ، دیگه بار و کوله ات رو بستی و قراره پشت گوشت هم نگاه نکنی و با 4 تا پا از امارات و دبی و همه گرمای روزهاش و تنهایی های شب هاش فرار کنی

می تونم تنها بهت بگم دست مریزاد. بالاخره دوران سختی تموم شد. اگر خیلی از خواننده های بلاگت جدید باشند ، اما هنوز تعدادی هست باقی که هرگز نوشته های تو رو از روز اول ورودت به خاک امارات و آغاز فرود در دره مشکلات فراموش بکنه.
سال بعد از سال سریع تر میگذره ، اما اونچه هرگز نمی گذره ، خاطره ثانیه هایی هست که با سختی پا رو از خونه بیرون می گذاشتی و شب هایی که خوابت نمی برده

همه شور ها و هیجاناتت ، گزارش هات از نمایشگاه جی تکس ، سفرنامه های ایرانت ، نوشته روح بزرگی بایست داشت در دبی ، دغدغه های دو سال اول و همه اون فریاد ها و تابو شکستن ها و شوخی های سکسی و باز کردن در صحبت از ناگفته ها و ممنوعات

من به عنوان یک خواننده ثابت بلاگت بعد از نزدیک 4 سال و همچنین به عنوان یک دوست ، تنها می تونم بگم به عنوان یک ایرانی به تو افتخار میکنم. برای اینکه در مقابل مشکلات سر خم نکردی و در نهایت به هدفت رسیدی

شاید با هزاران کلام حتی خودت هم نتونی این روزها و شبهای سپری شده رو توصیف کنی ، اما بدون همیشه بعد از یک دوره ابری و بارونی ، باز هم خورشید از پشت ابر ها بیرون میاد و زندگی ما انسان ها رو نور و گرما می بخشه

پژمان عزیزم ، برات بهترین شادی ها و موفقیتی پایان ناپذیر رو آرزومندم
باشد بقیه حرفا میان دو گوش


دوست تو و خواننده بلاگت
نهال

31 May 2005

خلایق هرچه لایق ::

باید اعتراف کنم باورم نمیشه این عکس ها و جوون های توی ایران هستند که با فاکل و موعای ژل زده بی کلاس برای هاشمی دارند تبلیغ می کنند

http://www.flickr.com/photos/e1384/16682083/in/photostream/

هرچقدر هم لقمه وعده براشون بزرگ باشه ، اما آدم هایی که سر عقایدشون نمی تونند بیاستند چطور می خواند به ارزش میهن پی بیرند

اینجا رو !! واقعا جالــــــــــــــــــبه

http://www.flickr.com/photos/e1384/16682081/in/photostream/

ps.
الان در سایت مهر نیوز خوندم که ستاد انتخاباتی رفسنجانی تکذیب کرده که این 50 تا ماشین تبلیغاتی از طرف اونها برای هاشمی دارند شلوغ میکنند

شبکه سازمان یافته ای برای تخریب هاشمی فعال شده است // کارناوالهای تبلیغاتی ربطی به ستاد ما ندارد
http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=190392

29 May 2005

دل آسمون هم می غرد ::

مدت ها بود بارون نمی اومد حتی توی این شهر سرد و کوچک
امشب صدای غرش رعد رو شنیدم و برقش حس غربت شبونه من رو باز از زیر پوست خَش داد
همیشه عاشق این غرش بودم ، حس قدرت رو لمس می تونم بکنم باهاش
وقتی اون نعره به برق و اشعه خیره کننده اش تبدیل میشه ، می خوام فریاد بزنم و بگم آره توی دل من هم هزار تا هوار جای داره ، بیا جایگاه قدرت انسانی من برای تو ، شبی من در کرسی قدرت تو نعره ای بزنم از گله های این دنیا

اما.. خوب این هم باز جزو یه شب زدگی میشه و میره

توی کلاس توی دانشگاه نشسته بودم همه روز و برای امتحان دوشنبه صبح خودم رو آماده می کردم. دفترتمرینم رو حاضر نیستم ورق بزنم ، که توش پر از خط خط چکیده های شعره. شعر و خاطره و حرف و گله و آرزو. حرف هایی ناگفته ای که مخاطبش تنها خودم شدم و به گورستان سپردمشون

سطر شعری که از میون چندین صفحه عدد و کد و مسئله یهو باز شد شعر قشنگی بود. شعری که دل می سوزونه هربار که می خونمش
با ماژیک قرمز و سیاه و آبی ، روی تخته وایت برد کلاس با خط قشنگ نوشتمش

نگو طفلی دل سپرده... یه نفر دلش رو برده
بگو چون عاشقه قلبش... تابحال از غم نمرده
میدونی زندگی سخته... بار حرف زور زیاده
اون کسی برده که... قلبش روبه دست غم نداده
نگو طفلکی منم من ... من شهامتم زیاده
هیچ کسی هنوز تو دنی...امثل من که دل نداده
مثل پرواز پرنده... توی قلب آسمونها
من دلو به عشق سپردم... توی قلب کهکشونها
پر زدم من توی چشمات... با تو من پرواز کردم
من از پایان می ترسیدم و..... آغاز کردم


تا خاطرم بمونه 30 ماه می سال 2004 رو ، و سال 2005 رو
روزهای سخت به پایان خودشون دارند میرسند. اما دل من دیگه بارونی نیست. قلم شعر من دیگه خشک شده و زبون سخنم از دلتنگی های عاشقونه بند اومده

دلم نمی یاد حتی احساس درونم رو توی این چهار خط مکتوب کنم، چرا که خیلی چیزا ممنوع هست
قانون زندگی خیلی آرزو ها رو ممنوع میکنه

و من سالی بود با این قانون ها می جنگیدم
دلتنگم امشب و اشکی برای ریختن ندارم


امشب به نا گه رعد می زند پشت پنجره اتاق تنهایی های من
در پشت رگبار ابر پر بارانش، نم برگها بر موهایم می چکانم


ps. آخ جـــــــــون عجب سیلی شد !! به جای قطره داره گوله اندازه توپ تنیس بارون میاد :)) شیطونه میگه بپرم برم بیرون زیرش وایسمــــــــــا نصفه شبی :))

27 May 2005

اسم من امـــــــقزی ::

سایت ستکهلمیان لینکی به سفارت ایران در دانمارک داده , که در اون لیست نام های مورد قبول سازمان ثبت احوال ایران هست ؛ که برای نوزادهای متولد خارج از ایران در سفارت مربوطه ایران در هر کشور شناسنامه ایرانی صادر می کنند. این لیست اما بسی جالب است

لینک مستقیم
http://www.iran-embassy.dk/fa/name%20list/namelist.htm


مشکل ثبت نام برای کوچولو های چند تا از فامیل های ما بوجود اومده. طوری که با این سخت گیری ها که از طرف سفارت نیست بلکه دستور از اداره ثبت احوال ایران هست ؛ باعث میشه که موقع سفر به ایران یا مادر پدر بچه اسم دلخواه رو عوض بکنند؛ و یا شانس داشتن شناسنامه ایرانی رو ندارند

حالا توی همین لیست ، من حتی اسم خودم و خواهرم رو که توی ایران شناسنامه گرفتیم پیدا نمی کنم !!! موندم طفلکی بچه های فرنگی ایرانیمون چه آبی در هاون بایست بکوبند

...............................................................

این نوشته از وبلاگ عاقلانه لیلا ، که نامه ای رو منتشر کرده. خیلی قشنگ هست. دونستی های همه ما، اما بخونید

لینک مستقیم

http://www.leylaa.com/archives/037397.php

«.....
درد بی درمان دموکراسی :
- "هر ملتی لایق همان دولتی است که بر او حکمرانی می کند." (ماکیاولی)
- "دموکراسی یک مفهوم انتزاعی است.باید با ایجاد دورنمایی از رضایت، شبحی از دموکراسی را برای مردم ایجاد کرد. " (پایره تو)


باز وقت یک انتخابات جدید رسید و عدم مشروعیت یا ناکارآمدی سیستم (یا هر اصطلاح دیگری شبیه آنها که حجاریان می گوید ) ، انتخاباتی که علی القاعده - مثل همه جای دنیا- باید یک چیز کاملا روزمره در راستای بقیه جریانات زندگی مردم باشد را تبدیل به یک رفراندوم تمام عیار جهت تثبیت نظام خواهد کرد. واقعا مسخره است که سیستمی بعد از 26 سال هنوز به دنبال کسب مشروعیت از طریق مشارکت عمومی در انتخابات باشد ، ظاهرا می توان عدم مشارکت مردم در حوزه های دیگر و فشار بین المللی را با یک انتخابات پرشور! فراموش کرد. باز دو سال فاصله بین دو انتخابات را به تمرین بی تفاوتی گذراندم و با رسیدن زمانش به همان دودلی همیشگی رسیده ام که چه کار کنم . دوست داشتم کلی گویی کنم اما چون مردم ایران از دیدن واژه ما ایرانی ها کهیر می زنند و برای لحظاتی شدیدا احساس مظلومیت می کنند که چرا حقوق روشنفکریشان نادیده گرفته شده و باقی قضایا ، تصمیم گرفتم راجع به خانواده خودم بنویسم :


ادامه در سایت لیلا.... »

24 May 2005

Why should we leave ::

امشب بعد از اینکه از دانشگاه قدم زنان رسیدم خونه ، می خواستم همراه با خواهرم و یه دوست دیگمون بریم برای خداحافظی از یکی از ناز ترین دخترهای روی زمین، که دوست من و همکلاسی سه سال دبیرستان خواهرم و در نتیجه صمیمی ترین رفیق این چند سال زندگیش در سوئد شده بود.
میدونستم که نیکو (خواهرم) الان چند وقتی هست در تدارک هدیه مخصوص گـــــــــــودبـــــــــای عزیزترین دوستش هست. وقتی گردنبندی گه با نقره داده بود درست کنند بر روش حک کرده بود دوست تا تا ابد و شبیه فیلم ها دو تا دایره ای داشت که توش عکس خودش و دوستش رو گذاشته بود رو بهم نشون داد ، احساس کردم که این خداحافظی واقعا براش سخت هست.

قصه ما آدم ها خیلی غریبه. هممون یه روزی می بایست کوله بارمون رو برداریم و باز بریم. هم اونی که از کوه و دشت میگذره برای رسیدن به سرزمین رویاها هم اونی که مجبور میشه به یارش خدانگه دار بگه و به دنبال سرنوشت زندگی جاده رواز نو و تنها سپری کنه

دوست نیکو، دختری بی نظیر در خیلی جهات هست. از زیبایی ظاهری تا درون. اما برای رسیدن به اهداف و موقعیت شایسته در آینده شغلی و تحصیلی ، همراه با خانواده اش عازم کشور شیطان بزرگ شدند.
روزی که این تصمیم رو گرفت ، یک سال پیش بود، روزگارش در این کشور خیلی عــــــــــــــــــالی بود. عشق زندگیش رو هم چند سالی بود پیدا کرده بود . اما وقتی تصمیم به رفتن گرفت ، از ناچار و از خاطر سختی های مسافت از عشقش درخواست اتمام دوستیشون رو کرد
من همیشه این جمله اون پسر دلم رو می سوزونه ، که تنها گفته بود ، اگر چند سال دیگه در زندگیم اومده بودی هرگز نمیتونستم از نو روی پا بایستم.
اما با وجود اینهمه عشق ، حاضر شد بگذاره دختر رویاهاش به سوی سرنوشتی جدید قدم بگذاره. و دیگه باهم ارتباطی نداشته باشند

یادم هست عقیده ام با بقیه مخالف بود وقتی سخن از مثبت بودن تصمیم دختر برای قطع کامل ارتباط در یک سالی که هنوز در این خاک زندگی میکرد می آوردند. من اصرار می کردم که چرا مثل دو دوست با هم هنوز ارتباط نداشته باشند ؟ مگر نمی شود با هم حرف زد اما از عشق نگفت و خاطره ای را زنده نکرد

می دونستم اما که این راه ممکن نیست. برای خیلی ها ممکن نیست. یک سال شاید سکوت و گذروندن شب ها و صبح هایی که شاید هیچ کس جز خودشون ازش خبر نداشته باشه ، شاید بهای زیادی باشه برای رسیدن به یه آینده و خوشبختی. اما این یک انتخاب است. انتخاب باقی نگه داشتن عشق در جایگاه دوست هم انتخابیست که نه تنها از پس هر آدمی بر نمی آید ، بلکه در نتهایت منجر به پوچی و پوسیدگی همه احساسات و ارزش های گذشته می شوند

وقتی در ماشین کادوها رو بهش میدادیم من سعی میکردم سه دختر دیگه رو با شوخی هام و کامنت هام سر حال نگه دارم و نگذارم اشک از گونه هاشون سرازیر بشه

هرچند مثل یه سخن گوی ماهر حرف از آینده و شانس و دنیای تجربه و فاصله های کوتاه و نامه و تلفن و ایمیل و عکس و سفر میزدم
هرچند مثل یک انسان عاقل و بالغ دست بر شانه هر سه میزدم و میگفتم دوستی های دوران نوجوانی هرگز زیر خاک نروند

اما در درون میگریستم و میگریستم و میگریستم
چرا که من از همه آدم های دنیا درد رفتن را میدانم
چرا که از همه آدم های دنیا من بارها پشت سر خویش نگاه نکردم و گذاشتم جاده اش خیس از نم اشک های من باشد
که بارها وقتی چشم باز کردم سر خود بر شانه ای دیدم که نتوانستم برای ابد سر بران بگذارم
و دانستم که غربت ، غمیست هم پای مهاجرت، هم درد رهایی ، سخت تر از خدانگه دار دو یار...

من میخندیدم و در درون... به حال خویش....می گریستم

23 May 2005

bushsaddam


bushsaddam
Originally uploaded by
better world.

:D
BUSH&SADDAM
both the same shit

این هم جک امروز :

یه خرگوشه میره داروخونه میگه آقا آستین کوتاه دارید ؟ داروسازه میگه : "گفتن رد صلاحیت میاره داریم جمش میکنیم "

از بلاگ فینگیلیش

کاوه


18 May 2005

What If ::

L.A. Girls change partners too easy and too often. No hard heart broken feelings at all

I want to be an L.A. chick


ps- got my point? DAAW

12 May 2005

روزی روزگاری ::

.يکی بود يکی نبود
.غير از خدای مهربون هيچ کس نبود
:يه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت
عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلش و جواب نميده هرچی SMS هم براش ميزنم
.باز جواب نمیده . online هم نشده چند روزه . نگرانشم
.چندتا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره
.شنل قرمزی گفت : مامی امروز نميتونم
.قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکی
.مادرش گفت : يا با زبون خوش ميری . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوری لهت کنه
.شنل قرمزی گفت : حيف که بهشت زير پاتونه . باشه ميرم
.فقظ خاستين برين بهشت کفش پاشنه بلند نپوشين
.مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان
.می خوان ازت خاستگاری کنن واسه پسرشون
.شنل قرمزی گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد
.يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و می خوام
.شنل قرمزی با پژوی ۲۰۶ آلبالوئی که تازه خريده از خونه خارج ميشه
.بين راه حنا دختری در مزرعه رو ميبينه
؟؟؟شنل‌: حنا کجا ميری
.حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن
!!شنل : ای نا کس حالا تنها میپری ديگه
.حنا : تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در آوردی
.بچه ها شاکی شدن دعوتت نکردن
شنل : حتما اون دختره ايکبری سيندرلا هم هست ؟؟؟
.حنا : آره با لوک خوشانس ميان
........................................................شنل : برو دختره
( به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود )
.شنل قرمزی يه تک آف ميکنه و به راهش ادامه ميده
!!!!!!پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره
.ماشينا جلوش نگه ميداشتن . ميره جلو سوارش ميکنه
!!!!!شنل : تو که دختر خوبی بودی نل
.نل : ای خواهر . دست رو دلم نذار که خونه
.با اون مرتيکه ...... راه افتاديم دنبال ننه فلان فلان شدمون
.شنل : اون که هاج زنبور عسل بود
.نل : حالا گير نده . وسط راه بابا بزرگمون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش
.اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون
.شنل قرمزی : نگاه کن اون رابين هود نيست ؟؟؟؟ کيف اون زن رو قاپيد
.نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتی ؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپی
.جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن
!!!!!!!!!!!!!! شنل قرمزی : عجب
.نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک می کنن
.دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائينی داره آدامس ميفروشه
؟؟؟؟؟
شنل قرمزی : چرا بچه ها به اين حال و روز افتادند
.نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقای پتيول شد
.بچه مايه دار شدی . بقيه همه بد بخت شدن
.بچه های اين دوره و زمونه نمی فهمن کارتون چيه
...شخصيتهای محبوبشون شدن ديجيمون ها ديگه با حنا و نل و يوگی و
.خانواده دکتر ارنست حال نمی کنن
ما هم مجبوريم واسه گذران زندگی اين کارا رو بکنيم

10 May 2005

شعری از امید ::



سرت بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریم میگیره
گریم میگیره
بزار رو سینم سرت , چشمای خیس ترت
بزار تا سیر نگات کنم , بو بکشم پیرهنت
بقل کن بچسب بهم , بکش دوباره دست بهم
جز تو کسی را ندارم , نزدیک تر از نفس بهم
سرت بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریم میگیره
وقتی چشات خوابش میاد , آدم غماش یادش میاد
یه حالتی تو چشمات ,که عشق خودش باهاش میاد
وقتی چشات خوابش میاد , آدم غماش یادش میاد
یه حالتی تو چشمات ,که عشق خودش باهاش میاد
سرت بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریم میگیره


http://www.iransong.com/album/1598.htm



گاه می اندیشم ، چه احساس لذت بخشی است ، از معشوق خود شنیدن ، که در دلش جای داری و قلبی برایت می نوازد. گاه دوست دارم در دلش می بودم تا می فهمیدم چه اندازه احساس دوست داشتن ام دلش را می لرزاند. خود هرگز تجربه اش نکردم.؛ شاید فردایی

08 May 2005

Not with you, only without you ::

توی این دم دم های صبح گاه ، انقدردلم برایت تنگ شده که چشمم از سوزش اشک بسته میشود.
پشت پنجره من درختی سبز نمی شود اگر دل برام نوای آرامش تو را نسراید.
من در پی سرمستی این بازیکده ، اما هرگز ننگ ناانصافی را بر دامن خویش نمی چسبانم.

کاش شب های فردا ، ورق خاطرات را با نفس سرد آه برنگردانم. آنچنان که آن شب های تابستان ... با گذرش با سرعت گذرش ، با وحشت از پایانش.

از فردا هرگز دل خوشی نداشتم. چرا که فردا همیشه کوله باری از دلتنگی را برپشت خانه من خالی کرد.
اما در دل خانه من همیشه کودکی زانو بر زمین زده بود، دستانی به آسمان گرفته بود و مشت بر شیشه می کوبید.

شعر می سرود و آه می کشید. بر روی صورت سرد خویش ، حتی نوازش نور ماه را پسندیده نمی دید.

اما چه کنیم که فردا باز هم در انتظار ماست

در انتظار من که امشب ، دلتنگ ، سر از پنجره بیرون می کنم و به صدای گنجشک روی درختم.... نوای لالا می سرایم

03 May 2005

For my girls ::

[Verse 1 Beyonce]
Take A Minute Girl Come Sit Down
And Tell Us What's Been Happening
In Your Face I Can See The Pain
Don't You Try To Convince Us That You're Happy (Yeah)
We've Seen This All Before
But He's Taking Advantage Of Your Passion
Because We've Come Too Far
For You To Feel Alone
You Don't Let Him Walk Over Your Heart
I'm Telling You
Girl, I Can Tell You've Been Crying
And You Needing Someone To Talk To
Girl, I Can Tell He's Been Lying
And Pretending That He's Faithful And He Loves You
Girl, You Don't Have To Be Hiding
Don't You Be Ashamed To Say He Hurt You
I'm Your Girl, You're My Girl, We're You're Girls
Want You To Know That We Love You
[Verse 2 Kelly]
See What You All Don't Know About Him
Is I Can't Let Him Go Because He Needs Me
It Ain't Really Him It's Stress From His Job
And I Ain't Making It Easy
I Know You See Him Bugging On Me Sometimes
But I Know He Be Tired He Don't Mean It
It Gets Hard Sometimes
But I Need My Man
I Don't Think Ya'll Understand
I'm Telling You
[Bridge Michelle]
Girl, Take A Good Look At Yourself
He Got You Going Through Hell
We Ain't Never Seen You Down Like This
What You Mean You Don't Need Our Help?
We Known Eachother Too Well
در دانشگاه چه می گذرد::

سر کلاس دارم تند تند از نوشته های استاد یادداشت برمی دارم. بر خلاف عادت همیشگی ما " های کلاس " ها و " تکنولوژیست " ها که تمامی کلاس هامون روی تخته های الکترونیکی با ماژیک سفید نوشته میشد، و بعد با سه کلیک روی نت قرار داده میشد، هرگز نیاز نبود سر کلاس یادداشت برداریم و فقط به حرف استاد گوش میدادیم ( بگو زرشک، بگو عمرا ) اما این ترم که توی کمپوس قدیمی دانشگاه وسط شهر دارم کورش سخت لاجیک رو می گذرونم ، هنوز استاد و تخته سیاهش و دستای گچی هست که فرمانبردار کشتی کسب علم و دانش است.

اما اینجانب چون همیشه معترض ام ، و اگر ایرادی باشه می بایست به وظیفه انتقادیم عمل کنم ! ؛ هر جلسه با صدای بلند از یه گوشه سالن به غری به استاد می زنم.
آهای بنگت ( اسم معلم) صدات کم می رسه ، میکروفون رو بیار بالاتر ( توی گردنش یه میک کوچیک آویزونه ). آهای بنگت نور کمه روشن تر کن! آهای مستر اینقدر توی دهنت حرف نزن ! من نمی فهمم چی میگی اینقدر که تند میگی نمیشه همزمان یادداشت کرد! بابا اون تخته رو ببر بالاتر ببنیم چی نوشتی !! برادر من چرا اینقدر تند تند حرف می زنی ؟! :))


ببینید اشتباه نکنید » این فقط من نیستم که مشکلی دارم با ایرادات کوچک، بلکه همه کلاس گلایه دارند. اما اینجا رسم نیست کسی بلند صحبت کنه چون اینجا همه ساکت اند! همه ترسو اند. در نتیجه یکی بایست دمبش دراز تر از بقیه باشه!
این موضوع رو هم اشاره کنم که شاید سوئد یکی از معدود کشور هایی باشه که توش فرقی نمی کنه تو نخست وزیر کشور هستی یا شاه ، استاد دانشگاه هستی یا معلم مهد کودک، پزشک ارشد هستی یا نگهبان در؛ در خاک این کشور همه مساوی اند. یعنی احترامات خاصی رواج نداره. هرگز نمیشنوی کسی تو رو " شما " سرکار آقا ، مادمازل ، جناب دکتر ؛ استاد ، آقای معلم ؛ خانوم اجازه ، حضرت ، امام ! پیغمبر خدا صدا کنه. حتی استاد دانشگاهش هم با اسم کوچیک صدا میشه ! همون طور که یه بچه مهد کودکی سر مربی اش جیغ میزنه Eva بیا اینجا.


-----------------------------------------------------------------

دارم می نویسم

э x Φ x Є * => Φ C Є *

یهو همزمان توی ذهنم صحنه ساحل دریا می یاد، عجبا ! فیلت چرا یاد خلیج کرده این وسط ! کو پول ! کو تا تابستون ! کو ساحل و دریا !
باز ادامه میدم به نوشتنم

♣♠♥♂♀
صندوق انتخابات تجسم میشه جلوی چشمم ! الله اکبر ! نکنه زده به سرت بچه ! وای چه سانویچ کالباس خوشمزه ای ! یــــوم یــــوم :)) با این ســـس لذیذش که داره از چونم می چکه ! ! زهــــــــر انار شــــکمو ! به تخته توجه کن ! وای دو روز دیگه امتحان ریاضی ستاتیستیک دارم ، یاد دفتر تمریناتم که می اوفتم غصم می گیره. نمی خوام حتی دستم بگیرمش. آخه خط تو خطش یادگاری کاتاگاری نوشته شده. همش 5 هفته تا آخر سال مونده. یه سال تحصیلی دیگه هم به سرعت عمر گذشت. قلبم داره تـــــــــــند تــــــــــند می زنه. صداش رو می شنوم، دستم رو میگذارم روش، داره می پره بیرون از قفس سینه ام. آرومش میکنم، میگم : آره می دونم دلت تنگ شده... دلتنگ خونه... می شناسمت ای قلب پاره پاره

30 April 2005

eshgh kafi nist

نمی دونم هنوز کدوم طرف خط قضاوت ایستاده ام
نمی دانم هنوز کدام گره را برای انتخاب گزینم
نمی دانم هنوز... از میان افعال هست و نیست کدام درس است

عشق کافی ایست
کافی نیست

هنوز ندانم برای ایمان قوی تر بایست عاشقانه زیست یا عاقلانه
...

29 April 2005

The Last King


The Last King
Originally uploaded by MontagheD Bahal.

زمانی که من نوجوون بودم و هنوز به انحرافات دوران شری و کله پوکی و جوونی کشیده نشده بودم ؛ خوراکم کتاب و کتاب خوندن و روزنامه قورت دادن بود.

و یکی از علاقه های آخر که براش ساعت های زیادی رو صرف مطالعه کردم خوندن کتاب های تاریخی بود. اما جذاب ترین اونها کتاب های قدیمی کتاب خونه زن عموی گرامم بود که جلد های اصیل نویشته های الکساندر دوماس در مورد انقلاب فرانسه بود. اون زمان من از دو جلد کتاب ژوزف بالزامو شروع کردم و بعد 9 جلد 600 ٍ 900 صفحه ای سری های کتاب به نام غرش طوفان رو تا روزی که تا گردن زدن ماری آنتوانت نخوندم بر زمین نگذاشتم.

هرگز یادم نمیره که این کتاب و اون صحنه ها که بی نهایت واقعی توصیف شده بودند چقدر علاقه من رو برای ایده های رویایی برای شغل در آینده رو برام پرورش داد. اما مهمترش تنها این بود که روزی خودم به فضای واقعی اون دوران سفر کنم و از نزدیک اون قصر شاه رو اون محل رقص دربار رو و مجسمه ماری آنتوانت رو به چشمام ببینم و خاطره سه تفنگدار رو در ذهنم زنده کنم

زمستون امسال این شانس رو داشتم و در قصر لوئی شانزدهم قدم زدم و کنار تابلو عظیمش عکس هم گرفتم و از دونستن گوشه ای از بزرگترین انقلاب دنیا نیشم باز بود

27 April 2005

کمی خنده از سایت یکی از دوستان بنده ؛ سایت پارس پلانت ::
www.parsplanet.com

غضنفر شلنگ رو بر ميداره تلويزيون رو خيس ميكنه ميگه مگه نگفتم اينجا فوتبال بازي نكنيد !

يه دستماله با دماغه دعواش ميشه ، دماغه ميگه ديگه بهت جنس نمي دم

غضنفر داشته از توی جزيره آدم‌خورا رد ميشده،‌ يهو ميبينه آدم خورا محاصرش كردن د بيچاره خيلي ميترسه و با حال زار ميگه : اي خدا بدبخت شدم د يهو يك صدايي از آسمون مياد: ميگه نترس بنده من، هنوز بدبخت نشدي د اون سنگ رو از جلوي پات بردار بكوب به سر رئيس قبيله د غضنفر خوشحال ميشه،‌ سنگ رو ميكوبه تو كلة ‌رئيس قبيله د رئيس قبيله جابه‌جا ميميره، باقي افراد قبيله شاكي ميشن، نيزه به دست، شروع مي‌كنن دويدن طرف غضنفر د يهو يك صدايي از آسمون مياد و ميگه : خوب بنده من، حالا ديگه بدبخت شدي

یه روز یه اصفهانیه یه 25 تومنی رو تو دستش هی فشار میداده که دستش عرق میکنه بعد دستش رو باز میکنه به 25 تومنی میگه اگه تا فردا هم گریه کنی خرجت نمیکنم

یکروز یک میخ میره عروسی قر تو کمرش گیر میکنه میشه پیچ
یه روز یه هزارپا می ره خواستگاری مورچه اما مورچه بهش جواب رّد می ده میپرسن چرا جواب رد دادی د میگه کی حوصله شستن هزار جوراب رو داره

غضنفر با خدا قهر ميکنه ، موقع نامه نوشتن، مينوشت بنام بعضي ها

يارو داشته با بچش بازي ميكرده، ‌هي بچه رو پرت ميكرده بالا، تو هوا مي گرفتدشد يه بار بچه رو خيلي ميندازه بالا ، بچه ميفته تو خونه غضنفر ايناد غضنفر هم بچه رو مياره ميگه : ايندفعه آوردم، ولي اگه دفعه ديگه بندازي پارش ميكنم

تو به من گفتي روی قول من حساب کن، گفتي قول من مثل چک ميمونه درسته، ولي من چکهام هميشه برگشت ميخوره

روزي سير و پياز دعواشون مي شه ، سير با عصبانيت به پياز مي گه : حيف که سيرم و گرنه مي خوردمت

يه ياكريم با يه مرغ عشق ازدواج ميكنه بچه اونها ميشه كريم عشقي

يه روز غضنفر به دستشويي ميره در رو كه باز ميكنه پشه ها بلند ميشن غضنفر ميگه خواهش ميكنم خواهش ميكن سر سفره بده بلند نشيد

غضنفر ميشينه تو تاكسي، راننده بهش ميگه: داداش دستت لاي در گير نكنه. غضنفر هم مياد آخر مرام بگذاره، ميگه: داداش سرت لاي در گير نكنه

يک موز به پياز ميگه : خجالت نمي کشي گريه همه را درمي آوری د پياز جواب ميده : خودت را بگو ،پيش همه شلوارت را مي کشي پائين

غضنفر داشته تو اتوبان كرج با سرعت ميرفته , يه دفعه راديو پيام ميگه : رانندگان عزيز كه در لاين تهران به كرج در تردد هستند مواظب باشن يه اتوموبيل در لاين مخالف در حركت است غضنفر همينجور كه داشته فرمونو اينور اونور ميكرده ميگه : لامذهبا يه دونه دوتام نيستن

یک روز غضنفر که پاش شکسته بود برای شفا گرفتن می ره مشهد و با امام رضا درد و دل می کنه که یهو می بینه یک زن میاد و خودش را می بنده به زريح و از امام رضا می خواد که به او بچه بده د غضنفر هول می کنه و تو دلش میگه نکنه منو ول کنه حاجت اینو بده به زنه میگه : خانم بخش زایمان اونطرفتره اینجا بخش ارتوپدیه یه ذره برو اونور

غضنفر ميفته تو گير آدم خورا، آدم خورا مي‌گيرنش، رئيسشون ميگه: اينو پوستشو ميكنيم باهاش قايق درست ميكنيم د غضنفر هم يه چاقو ور ميداره مي‌گذاره رو شكمش، ميگه : جلو نيايد وگرنه ‌قايقتونو سوراخ ميكنم

يه روز يه فيل و يه مورچه با هم ازدواج ميکنند د خلاصه يه روز اين دو تا دعواشون ميشه و فيله پاشو بلند ميکنه که مورچه رو له کنه ، مورچه بهش ميگه : حالا اگه به خودم رحم نميکني به اين بچه فيله که توی شکمم هست رحم کن

غضنفر داشته تو لوس‌آنجلس قدم ميزده، يهو داريوش رو مي‌بينه، بدو بدو ميره جلو، ميگه سلام آقا داريوش! داريوش ميگه سلام هموطن! غضنفر كف ميكنه، ميگه اوووف ! عجب كيفيتي

يه روز غضنفر داشته کباب درست ميکرده يهو ميبينه يه گربه نزديکش مياد و حسابي دندون تيز کرده به گوشتها!! خلاصه يه فکر حسابي به ذهنش ميرسه و برای اينکه گربه رو دور کنه ميگه: بلاليه بلال شير بلاليه

غضنفر مريض ميشه ميره پيش حكيم باشي دهكده! مي گه حكيم باشي من بدجور دل درد دارم. حكيم معاينه اش مي كنه و ميگه تو نان زياد مصرف مي كني؟ نان لواش مي خوري؟ غضنفر مي گه بله نان تافتون چي نان تافتون هم مي خوري؟ غضنفر مي گه بله نان سنگك چي نان سنگك هم مي خوري؟ باز غضنفر مي گه بله نان باگت چي نان باگت هم مي خوري؟ باز غضنفر مي گه بله نان بربري چي نان بربري هم مي خوري؟ غضنفر مي گه : پس فـــــكر كـــــردي همه اونها را با چي مي خورم؟

بهمن و علی(اصفهانی) سرباز بودن. بهمن ميميره، علی ميره برای خانواده بهمن تلگراف بزنه که بهمن مرده. مسئول تلگراف‌خونه می‌گه: هر کلمه هزار تومان، برای تاريخ و امضا هم پول نمی‌گيريم. علی می‌گه بنويس: بهمن تير خرداد مرداد

---------------------------------------------

والا ما از اون جوک های ناب ایرونی بلد نیستیم کسی هم این اطراف واسمون جک تعریف نمی کنه ! اگر تکراری بود خودتون واسم جک جدید بنویسید ! بی ناموسی هم خواتید میل کنیید :))


P a r s P l a n e t . C o m

26 April 2005

شعری بایست سرود در رویا ::



يه روز يه باغبونی ، يه مرد آسمونی
نهالی كاشت ميون باغچه مهربونی
می ‌گفت سفر كه رفتم يه روز و روزگاری
اين بوته ياس من می مونه يادگاری

هر روز غروب عطر ياس تو كوچه‌ها می‌پيچيد
ميون كوچه باغا ، بوی خدا می ‌پيچيد

اونايی كه نداشتن از خوبیا نشونه
ديدن كه خوبی ياس ، باعث زشتيشونه
عابرای بی‌احساس پا گذاشتن روی ياس
ساقه‌هاشو شكستن آدمای ناسپاس

ياس جوون برگرفت ، تكيه زدش به ديوار
خواست بزنه جوونه ، اما سر اومد بهار
يه باغبون ديگه شبونه ياس رو برداشت
پنهون ز نامحرما تو باغ ديگه‌ای كاشت

هزار ساله كوچه‌ها پر ميشه از عطر ياس
اما مكان اون گل مونده هنوز ناشناس


خوشا او که یاس خواندش یارش

http://www.iransong.com/album/22.htm#

24 April 2005

و باز هم عکس های هنری من ::

و من به شـــوما اعلام می دارم که هیچ چیز در این دنیا بهتر از سایت های مفت مجانی که همه کارهای سخت را برای ما هلپی انجام می دهند نیست
اینجانب عالیجناب منتقد بر سایت فلیکر کلاه احترام به هوا می اندازم ! چرا که کاری کرده این آرشیو 6000 تا عکس من به زودی زنجیر هایش را بدرد و به دید همگان خویش را عریان سازد !! تنها مواظب باشید هول نشوید

به قول حسین درخشان (ص) بر روح فلیکر

دی این گوشه زیر آرشیو راندمی از عکس های توی سایت رو میتونید ببینید
جووونمی دیگه لازم نیست انیقدر زحمت سایز کوچیک کردن و آپ لود کردن به خودم بدم
به این می گویند هنرمند سخت کوش شایسته مفت خور :)) قربون همین سایت بلاگر هم برم که دیگه هیچ ایرادی نداره و همه امکانات رو در اختیارمون میگذاره !! حالا شوما عزیز دل خواهر برو هی پول بی زبون بده سایت ثبت کن پول بده تمدید کن ! من پولام رو میگذارم تا دوربین رویایی رو بخرم !! انشالا در صد سال آینده :))

23 April 2005

هــــــــــــــــــــــــورآ ::

:)) تولد رفیق پویان مبارک
چشم نخوری ایــــــــــشالا
:))صد سال زنده باشی و بَشاش باشی اما بِشاش نباشی
بــــــــــــوس :*
حسود ؛) هرگز نیاســــــود

22 April 2005

وقتی شب بود، آسمون آبی تر بود ::

یاد قصه اش کردم و امروز دیدم یکی باز نوشته اتش. یادش کردم و داغ شدم

به اين ترتيب شازده كوچولو روباه را اهلي كرد.
لحظهُ جدائي كه نزديك شد روباه گفت: ــ آخ! نمي توانم جلو اشكم را بگيرم.
شازده كوچولو گفت: ــ تقصير خودت است. من كه بَدَت را نمي خواستم، خودت خواستي اهليت كنم.
روباه گفت: ــ همين طور است.
شازده كوچولو گفت: ــ آخر اشكت دارد سرازير مي شود!
روباه گفت: ــ همينطور است.
ــ پس اين ماجرا فائده اي به حال تو نداشته.
روباه گفت: ــ چرا، واسه خاطر رنگ گندم.
بعد گفت: ــ برو يك بار ديگر گل ها را ببين تا بفهمي كه گل خودت تو عالم تك است.
برگشتنا با هم وداع مي كنيم و من به عنوان هديه رازي را به ات مي گويم.
شازده كوچولو بار ديگر به تماشاي گل ها رفت و به آنها گفت:
ــ شما سر سوزني به گل من نمي مانيد و هنوز هيچي نيستيد. نه كسي شما را اهلي كرده نه شما كسي را. درست همان جوري هستيد كه روباه من بود: روباهي بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم كردم و حالا توهمهُ عالم تك است.
گل ها حسابي از رو رفتند.
شازده كوچولو دوباره در آمد كه: ــ خوشگليد اما خالي هستيد. براي‌تان نمي شود مرد. گفت و گو ندارد كه گل مرا هم فلان رهگذر گلي مي بيند مثل شما. اما او به تنهائي از همه شما سر است چون فقط اوست كه آبش داده ام، چون فقط اوست كه زير حبابش گذاشته ام، چون فقط اوست كه حشراتش را كشته ام (جزء دو سه تايي كه مي بايست شب پره بشوند)، چون فقط اوست كه پاي گِلِه گزاري ها يا خود نمائي ها و حتا گاهي پاي بْغ كردن و هيچي نگفتن هاش نشسته ام، چون كه او گل من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت: ــ خدانگهدار!
روباه گفت: ــ خدا نگهدار...
و اما رازي كه گفتم خيلي ساده است: جزء با دل هيچي را چنان كه بايد نمي شود ديد. نهاد و گوهر را چشم سَر نمي بيند.




اما نیمه صبح ، پشت پنجره هوا آبی نیگونی بود، صدا میومد، پنجره رو باز کردم، پرنده داشت چهچه میزد، مستون و بیخود از دم صبحگاه... داشت برای دل من چهچه میزد
تک ستاره ام هم دیگه تنها نبود

20 April 2005

:: "Cry Me A River"

Don´t tell me why I cry
Don´t tell me I´m in love
No no no
I should not to be in love
Being in love, I hate to be in love
Cuz I have to demolish the wall
I have to open my heart, To show you my soul
I did, I regret, I drowned and got hurt more than I could have imagined.

You may are right,
But don´t tell me You feel I´m in love
Maybe I am...
Yea... maybe right now... maybe tomorrow



من Posted by Hello

16 April 2005

به نظر من که خوشگله! تا آقاشون چی بپسنده ::

نادیا بیورلین Nadia Björlin یکی از بازیگر های سریال های soapopra های معروف امریکا که بیش از 35 سال هست داره پخش میشه به اسم Days of Our Lives بود و بعد از مدتی که در اون در نقش یک دختر عجیب و ربل بازی کرد به شهرت زیاد رسید.
هرچند شاید تنها توی خود امریکا هست که به ستاره های سینما و تلویزیونشون بیش از اندازه اهمیت میدند.، اما اسم نادیا تازگی بر سر زبون در خیلی از کشورهای دیگه بخصوص در سوئد افتاده

علت : این نادیا خانوم 24 ساله آخرین معشوقه بروس ویلیز هست! بعله آقای Bruce willis 49 ساله این دختر خیلی جذاب رو تور خودش کرده

سایت شخصی اش در این لینک زیرPosted by Hello
http://www.nadia-bjorlin.com/main.shtml

اما اونچه در مورد background نادیا جالب هست، ریشه های مادری و پدری و محل بزرگ شدنش هست
پدر نادیا سوئدی، مادرش ایرانی و خودش متولد سوئد هست که بعد از چند سال به امریکا مهاجرت میکنه و در اونجا کریر موزیسین و بعد از اون بازیگری با شروع در سریال بهرتین روزهای عمر ما رو ادامه میده.

من عکس هاش رو در یک سایت که خیلی کیفیت بالا داشتند پیدا کردم. و بی چک و چونه واقعا از دیدن صورتش و این نگاهش خوشم اومد.خیلی هم سکسی تر از هنرپیشه های معروف دیگه هست. البته چون من این فورم بدن رو بسیار میپسندم. ستایلش هم نسبت به خیلی ندید پدید های تازه به شهرت رسیده برتر بود
قصاوت با شوما
این چند تا عکس رو من میگذارم برای بقیه عکس ها سایت رو ببینید


نادیا Posted by Hello
لینک اصلی عکس با سایز بزرگتر
http://mikescelebs.inkiboo.com/n/nadiabjorlin/005.jpg


خوشم میاد ازش چون ستایلش مثل خودمه ونوع لباس هایی که انتخاب میکنه خفن Bossy گونه ست :)) Posted by Hello
عکس بزرگ و با کیفیت اینجا ببینید
http://mikescelebs.inkiboo.com/n/nadiabjorlin/001.jpg


She is HoT, aint? Posted by Hello
لینک عکس اصلی
http://mikescelebs.inkiboo.com/n/nadiabjorlin/006.jpg

و البته بقیه عکس ها هم اینجاست
http://mikescelebs.inkiboo.com/n/nadiabjorlin/index.html

13 April 2005

Just WOW ::

.... «

اين تهران را نمي‌شناسم، اين آدمها را هم. همه كاسب‌اند. يا به كاسبي فكر مي‌كنند، يا با هم كاسبي مي‌كنند، زن و مرد و پير و جوان. امروزه، دنيا بر اين پاشنه مي‌چرخد ولي چرا اينقدر چهره‌اش زشت است اينجا. ريز و درشت، هم و غم شان اينست كه يك پولي از يك جايي كسب كنند، حالا به هر قيمتي. در دربه دري‌هايي كه كشيده‌ام و در ديگر كشورها زندگي كرده‌ام، هيچ‌كجا مثل تهران، اختلاف طبقاتي آنقدر زشت و زننده و كريه نيست. نوعي توهين و تحقير لحظه به لحظه است به منزلت آدمي.
هيچكس چشم ندارد ديگري را ببيند، انگار به خون هم تشنه. تفريح‌شان، بگو بخندشان به كارهمديگر كار داشتن است. در انتظارند ببينند كي زمين خورد، كي ورشكست شد، كي دخترش طلاق گرفت، كي شوهرش سكته كرد، بعد، سرشان را بالا بگيرند، بگويند: آهان خوب شد، دلم خنك شد. البته چند تن از ايراني‌هاي سيتي زن كانادا هم همين‌طور، من وقتي پدرپسرم يعني شوهر سابق‌ام يكهو ورپريد، همين وحشي‌گري‌ها را از خود نشان دادند.
ناگفته نماند، خوبي‌ي زندگي در ممالك فرنگ اين‌ است كه آدم حق انتخاب دارد كه با كي رفت و آمد كند يا نكند. ولي در تهران، آنطور كه من ديدم، اگر هم نخواهي قيافه‌ي بعضي‌ها را ببيني، امكان پذير نيست، خستگي‌ناپذير و نستوه، از دور انگشتي بهت مي‌رسانند. و در اين انگشت‌رساني، بسيار با استعداد هستند و پشتكار دارند و اهدافي چندگانه را دنبال مي‌كنند. مي‌دانيد كه چه مي‌خواهم بگويم؟
صبح‌ها، هر روز تلويزيون نگاه مي‌كردم، يعني گوش مي‌دادم. يك قاري‌ي مصري، قرآن مي‌خواند. صدا را به دلخواه بلند مي‌كردم. صداش رنگ داشت. قدرت صدا بالاتر از پاواراتي، گرمتر از ام‌كلثوم، گيراتر از شجريان. بالا كه مي‌گرفت، رنگين‌كمان مي‌شد. پايين كه مي‌گرفت، انگار قلبم سال‌ها منتظر اين لحظه بوده بوده است تا اندوه سرريز كند، چون آبشار و در رنگين كمان بعدي، بالا، بالا، بالاتر، از وجد ديوانه شود. و قاري‌ي مصري، به اتفاق جهان مي‌گرفت زيرا خوبرو هم بود.
اين قرآن گوش كردن من، شده بود مكافات براي خانواده‌ام. خب صدا بلند بود مي‌رفت. همينطور كه صداي موزيك همسايه‌ها مي‌آمد كه سوزان روشن و شهرام شبپره از صبح تا شب، از تو ماهواره، بپر واپر مي‌كردند. مامانم بايد مدام توضيح مي‌داد كه چرا دختر از فرنگ برگشته‌اش، قرآن گوش مي‌دهد. يكي از همسايه‌ها گفته بود: همه را برق مي‌گيرد ما را چراغ نفتي. همه به شدت اعتراض مي‌كردند، زيرا قرآن فقط در مساجد و سرقبرستان تلاوت مي‌شود

» ...
ادامه نوشته در اینجا ؛ لینک از زیتون

12 April 2005

یه گپ طولانی ؛ گپی شیرین ::

بعد از مدت ها بازم پای تلفن صدام لرزید و تمام تنم به رعشه افتاد. احساس یه بار دیگه در دادگاه محاکمه حاظر شدن ؛ به سوال و پاسخ های تکراری جواب دادن وآرگیو کردن برای اثبات واقعیت خود * آره درسته همین احساس رو تو هم داشتی

چه حرف های خسته کننده ای. چه دلیل بی معنایی ؛ وقتی که واقعیت کامل مشخصه. مدت هاست که مشخصه. اما همیشه طرف مقابلت یک بازیگر خوب بوده که دلش خواسته راهبر میدون باشه و تو رو به همه سازش برقصونه و بچرخونه و در نهایت در مقابل خواسته هاش سری بیافکنی از ادای تسلیم

اما اینبار بهترین گپ ما بود. هرچند هرگز از این مکالمه های مقصر را بیابید دل خوشی نداشتم و همیشه بغضم از راه دور شاید بچه بودنم رو بر پیشونی من مهر زد ؛ اما اینبار که تونستم راحت و با خیال راحت از گوشه ای از واقعیات براش بگم نفس عمیق کشیدم و قهقه خنده سر دادم و باز خنیدم و خندیدم و خندیدم

احساس کردم سبک تر شدم. چرا که دیگه نیاز نیست به خاطر مراقبت از دل آدمی مراقب سخن هایم باشم و دلی را نشکستن.
خیلی ساده است بی تفاوت خویش را جلوه کردن. برای من بهانه ها و توجیه ها سنار هم ارزش ندارند.
تنها در پیش وجدانم راحت باشم که دیگر رازی نیست. سه گوشه مثلثی هم نیست. من آشفته شدم بر انگیخته شدم و کشته شدم.. به دست خودت
و باز دوباره بر پایم ایستادم. تا زنده باشی و من را شادمان ببینی. همچو عزیزترینت
آرزویم زنده بودن است... نه مرگ
یادت بماند... ای دوست

05 April 2005

che eshtebahi

:: کاسه گدایی؟

یه شب یکی تعریف کرد از بالای درختی قصه پسر کدخدایی رو شنیده بود
کلاغه قارقار کنان میگفت:

پسر کدخدا اونقدر غرق شده در پول و مقام و باورش بر شنل قدرتش شده بود که هیچ وقت سری برای توجه خم نمیکیرد.

نوکری داشت که از روزی که بزرگ شده بود مواظبش بود و همیشه در شادی هاش و در مریضی هاش مراقبش بود و از دور همه کارها رو براش تنظیم میکرد.
اون نوکر تنها میتونست به پسر کدخدا ابراز احترام از دور بکنه. چرا که به محز اینکه قدمی بهش نزدیک میشد نگهبانان با گرز های سنگینشون به کمر نوکر میزدند و له نوردش میکردند.

نوکر تمام عمرش تلاش کرد تا بتونه گوشه ای از مهرش رو به پسر کدخدا ابراز کنه؛ اما نمیدونست که اون پسر از دنیای غریبی میاد که حتی زبون درک آدمهاش هم توش با هم متفاوت بود.
روزها گذشت و بعد از مدتها وقتی دیگه پسر بزرگ شده بود ؛ نوکر قدم به جلو گذاشت و جرات کرد حرفی از میزان اهمیت توجه پسر کدخدا به خودش بزنه و با گوشه کنایه ای بگه که تو توی همه مراحل در ذهن من بودی.

اما به محض اینکه لبی تر کرد ؛ اینبار خود پسر با مشت های محکم بر کمر نوکر کوبید و با بیرحمی به اون گفت که نمیشناستش و براش مهم نیست که اون چه کار براش انجام داده و چه احساسی بهش داره.
تنها براش مهمه که هرگز حرفی نزنه که مبادا تصور بشه اون قسمتی از اموالش رو به دیگری میبخشه و قسمت میکنه.
وقتی نوکر تلاش کرد که منظورش رو بفهمونه ؛ پسر سرش داد کشید و گفت >
برو کاسه گدایی محبت ات رو در خانه ای دیگر دراز کن ؛ اینجا حراچ مهر نیست. اینجا دنیایی از برای خود خواهان است.آنها که برای راست گویی در حرف ها و اعمال زندگی اشان نفس میکشند و دیگر هیچ مهم نیست.

نوکر کمرش شکست ؛ باز دوباره. اما عادت کرده بود ؛ از زخم های گذشته که تنها جای خشک شده اشان باقی مانده بود بازهم خون چکید و نوکر دست بر دهان گذاشت تا ساکت شود...
در دل گفت... دریغا که پسر هرگز نفهمید

کلاغ قصه شبانه را برای همه حیوانات بازگو کرد و با چشمانی خیس به بالین رفت...

دختری امشب فهمید محبت ورزی کاسه گدایی در دست گرفتن است و آرزوی خوشبختی گلویی را فشردن...
افسوس

04 April 2005

مانيفست مهاجرت ::

این نوشته سلمان رو دوست داشتم (مثل خیلی دیگه از نوشته هاش) اما این خیلی بیشتر رلوانت بود برای من. کاملش رو در بلاگ خودش بخونید

برای متن کامل اینجا کلیک بفرمایید

7) مهاجرت "دلتنگی" دارد. دلتنگی مهاجرت واقعی است. بخش مهمی از وقت و انرژی يک فرد مهاجر صرف اين مساله می شه: شنبه ها انکارش می کنی ، دوشنبه ها احساسش می کنی ، سه شنبه ها نديده اش می گيری ، پنج شنبه ها فراموشش می کنی و جمعه ها به يادش گريه می کنی ... چگونگی برخورد با دلتنگی يکی از دغدغه های من است.

8) "مهاجر بودن" و چگونگی رابطه با مبدا مهاجرت ، مهمتر از خود مهاجرت است. چرا در جريان تحولات ايران باشی؟ کدوم تحولاتش؟ فوتبالش؟ فيلمش؟ سريالش؟ حادثه هاش؟ غصه هاش؟ چند بار در طول روز به ياد اينها می افتيد و يا فعالانه اونها را دنبال می کنيد؟ چرا؟ ... چگونه مهاجر بودن در رابطه با مبدا مهاجرت يکی از دغدغه های من است.

9) و بالاخره مهاجرت "بازگشت" دارد. يا اين جوری بگم: قسمتی از توان فکری هر مهاجر (اگر انتخابی داشته باشه) صرف فکر در مورد اين مساله می شه. آيا قراره برگردی؟ اصلا می تونی دوباره در اونجا زندگی کنی؟ ... "بازگشت" يکی از دغدغه های من است
.

اما من خودم هم بعد از گذروندن سالهای بهبه دردسر های مهاجرت هنوز دغدغه هایی دارم.

01 April 2005


blue Posted by Hello

Pink Floyd - Goodbye Blue Sky Lyrics
Hey mommy
There's an airplane up in the sky
Ooooooooooooooooh
Did you see the frightened ones?
Did you hear the falling bombs?
Did you ever wonder
Why we had to run for shelter
When the promise of a brave new world
Unfold beneath the clear blue sky?
Did you see the frightened ones?
Did you hear the falling bombs?
The flames are all long gone
But the pain lingers on
Goodbye blue sky
Goodbye blue sky
Goodbye

30 March 2005

badtarin etefagh

::
امشب درس خوبی توی زندگیم گرفتم
روزی که از بهترینها بود ؛ با یکی از بزرگ ترین خبط های من بینهایت به یادموندنی شد.
یاد گرفتم که اگر دل کسی رو شکستم ؛ مسئولیتم رو بر دوش بگیرم و هرگز نگذارم دل آدمی مهم و عزیز از من گرفته باشه.
متاسفم که اینقدر احترام رو فراموش کردم
امیدوارم دل عزیزم نشکسته باشه، و اگر اینطور هست من رو ببخشه و بدونه من مقصر نیستم.
ای کاش همه آدم ها قلبی چون تو داشتند مهربون ترینم
تو بی نظیری
شاید برای همین هست که من رو از خود بی خود کردی و دلبسته قلب بینهایتت

آی لاو یو

27 March 2005

و اما جای شوما بسی خالی ::

تنها میتونم بگم بهترین کنسرتی بود که تا به حال رفته بودم . اینهمه من خواننده و چرنده و پرنده رو رفتم از جلو ملاقات کردم و رقصیدم و باهاشون خوندم ؛ ولی دیشب انصافا چیز دیگه ای بود. از همه جا ایرانی و غیره اومده بودند. بخصوص از کشور های اسکاندیناوی .

علاوه بر اینکه حس شلوغ بودن و خوشی زیادی از اینکه ایول به اینهمه ایرانی بهت دست میداد , دیدن اینهمه خواننده گوگولی مگولی که ممکنه هرکدوم سالی یک بار بیاند و تو زورت بیاد هر بار دونه دونه بری ؛ اینبار همه یکجا جمع بشند کلی دلقشه و ذوق مرگ میکرد آدمو.

و اما قسمت زیبای ماجرا از اونجایی شروع شد که من طبق یک عادت بسیار خفن و اعصاب خورد خاک شیر کن دیر کردم و سه جوان رعنا میخواستند با چماخ دل و روده ام رو بریزند بیرون ! در اتوبان با سرعت 160 تا چنان میگازوندم که گفتم دیگه اگر پلیس اینبار بگیرتم جام توی زندانه ! بعد ازمراسم شریف جای پارک گیر آوردن در راهروهای چند طبقه سالن هنگامه رو میدیدم که داشت واسه هیشکی میخوند ! همه بیرون در حال چس فیل خریدن و شیکم سابوندن بودند ! ما خودمون رو دیرتر از مادر پدر گرام به جایگاه رسوندیم ؛ دوربین فیلم برداری رو تنظیم کرده سپردیم به دستشون و د برو که رفتیم. شیرجه به سمت استخر مورچه های خوشگل و رنگاوارنگ !


جمعیت Posted by Hello

و اما بعد از هنگامه افشین جیقیلی با برادر کپلش و رقاص دیگه ای پرید وسط و چنان همه رو به رقص در آوردند که حال کردیم

افشین Posted by Hello

منصور هم با چهار تا دختر بچه هی خودش رو دیوونه صدا کرد و ما هم به یاد دوستان روانی بسی شادی کرده و جاشون رو خالی کردیم

منصور Posted by Hello
نوبتی هم باشه نوبت اندی خپله و کمربند جوادش بود که کمی اشک از چشمان و کمی فر به قر کمر بیافزاید

اندیPosted by Hello
تا اینجای برنامه دیگه به لاین پنجم خط مقدم صحنه رسیده بودیم

برادر افشین Posted by Hello

این هم آقای صدا و رفتار امـــــــــــید

امید Posted by Hello

و اما شهرام صولتی که بعد از ده سال به سوئد تشریف فرما شده بود کلی با افاده و چیسان فسان همش دو سه تا آهنگ خوند و من در این مرحله از برنامه بر اثر فشار های بیش از قدرت ماورائی و پاشنه کفش های 10 سانتی دیگه هیچ عیشی نداشتم به ندای این آقای خوش تیپ شده سیبیل زده ده سال جوون تر شده گوش بدم

شهرام صولتی جیگرررر Posted by Hello

بعد از این آقا که به زور از روی صحنه پرتاب شدند جمشید باقالی اومد که ازش حتی عکس هم نگرفتم و اما نوبتی هم که باشه نوبت بچه تهرونی شیطون عشق خودمه
شادمهر وورجونک

شادمهر Posted by Hello

چه ویالونی میزنه این بشر

شادشاد Posted by Hello

و در آخر لحظه ای که همه براش منتظر مونده بودند
سلطان آواز و صدا ؛ خواننده سه نسل ؛ داریوش با آهنگ بی نظیر فریاد زیر آب که هنوز بعد از سی سال پس از خوندنش این ابهت رو داره


داریوشPosted by Hello

و این بود قصه این شب ما.
بالا رفتیم دوغ بود، پایین اومدیم ماست بود ، بلاگ ما ماست خیار بود
جای همه دوستان خالی... همه خواننده ها به بچه های ایران سلام رسوندند و از ته دل آرزو کردند روزی در خاک وطن دوباره بسرایند

به امید اون روز...

26 March 2005

وعده امسال ، فکری تمیز و بدون خال ::

عید نوروز در غربت... همیشه به ما خوش گذشته. مثل همون دورانی که در ایران داشتیم. من همیشه خنده ام میگیره از غرغر آدمهایی که از همه چی شاکی هستند. به همه چی نق میزنند و هرگز راضی نیستند. دود همیشه هست و شلوغی. نه تنها توی ایرانش و بلکه زمان عید کریسمس همه کشورهای دیگه هم درست در اوج خریدها و جشن ها غلغله است.

اما عید ما در این سالها همیشه همراه با عید دیدنی های مکرر و بعضلا از خونه یکی همراه با صاحب خونه به خونه دیگری رفتن بوده. عیدی هاش هم اصولا خسیسی هست. هرگز به پای عیدی های مامانی بابزرگ خودم نمیرسه که تو ایران بهمون میدادند. خوب ما رو مسلما خیلی بیشتر دوست داشتند تا این اهالی ارجمند اینورا !
اما دوران قبل و بعد عید خود را چگونه گذراندید ؟؟
قابل توصیف نیست. بسی خاطره انگیز شده و اونقدر خوشی داشته که گاهی ترس میگیرتم :)) از بس که بعد از هر دوران خوشی چنان حال گیری دنبالش بوده کهدوست ندارم زیاد توی بوق بکنمش .

همه الواتی ها از مسافرت زمستونی به فرانسه و شهر بی نظیر پاریس شروع شد که جانشین سفر به مصر شد و ملاقات با رفیق خوب امیر حسابدار و خوشگذرونی های شب تاصبح اونجا و انرژی ذخیره برای چند وقت.
از وقتی هم که برگشتیم هنوز نفسی چاق نکرده بودیم برای روی قلتک افتادن اوضاع روزمره که بهترین اتفاق ممکنه که میتونست برام بیوفته بالاخره به واقعیت پیوست و من از اون روزها تا به الان در رویا و خوشی و ورج وورجه روزگار رو سپری میکنم.
دورانی که قرار بود با خرخونی طی بشه در گونی رفته و فیتیله اش کشیده شد! و در عوض خاطره بر روی خنده و خنده بر روی اشک و احساسات قلمبه شده همه اش در یک کفه ترازو من رو کلی توپ کرده. اونقده که میتونم 13 بدر امسال بپرم وسط میدون ملت باهام وسطی بازی کنند !؟!!
کلی جشن رفتیم. بزن برقص و چلوندن ! که شبا دیگه با التماس به تخت خواب خودمو میچسبونم. پریشب هم باز امت همیشه در صحنه دانشجوی ایرانی سوئد !! در دیسکویی با تعداد غیر قابل باور بالای 450 نفر در هوای باستویی جنان قری دادند که کلی از چربی هاشون آب شد. بعضی ها هم در میوون سینه های بیرون افتاده دختران و کون کپل چاقالوشون شیرژه ها می زدند!!

امشب هم ا ز ساعت 18 با خیل عظیم ایرانیان که شاید از مرز 10000 نفر هم بگذرد می پیوندیم و در بزرگ ترین کنسرت برای ایرانیان در سوئد جای همه دوستان رو خالی میکنیم. از قبل اخبار جشن امشب بهم رسیده و من کلی دلم رو صابون زدم که خیلی خوش خوشانم بشه !
http://www.biroon.se/1384.html
با ماشین جونم چهارتای میگازیم به سوی رهایی از شر تمامی قرهای گیرکرده و به امید اینکه هرکی رو در تمام این سالها در اینجا شناختیم امشب در گلوبن ملاقات کنیم.
و از قرار معلوم و از زرنگ بودن اینجانب برنامه after party بعد از مراسم کنسرت هم جور شده که بریم یه دور دیگه با شادمهر جونم دست در دست عکس بندازیم و در بقل منصور برای گل روی منا جوووون یه قر بیاییم

آخ که من چقدره پز دادم!! وااااااااااای دلم
خیلی وقت بود ننوشته بودم واسم سخت شده فارسی نوشتن.
عید دیدنی ها بازم بهتون خوش بگذره. آجیل کمتر بخورید.
عیدی به منم بدید ! گناه دارم آخـــــــــــــــــــــــــه
:*

در آخر یادم رفت اینجا ثبت کنم که امسال من به خودم قول سال دادم که در این سال جدید یاد بگیرم دیگه فکر نکنم ! از کمتر شروع میکنم و سعی میکنم به هیچ برسونمش ! یعنی میخوام بالاخونه رو بدم اجاره مرخصی خــــــــــــــــــــــــــــــــــــلاص از شر هرچی آینده نگری و کوفت درد یرقان راحت شم
بیــــــــــــــــــــــــــــخیال داداش !!

19 March 2005

عزیزان همه با هم بخونیم که امشب شبه عیده... ::

حاجی فیروز اومده Posted by Hello


یک سال گذشت و نفهمیدیم باد از کدوم سو وزید
وقت سراییدن بهاریه و خاطره نویسی از سال گذشته و آرزوهای آینده رسیده
یه همین امشب رو داریم تا باز دعا کنیم و امید ها رو سرزنده کنیم.
که باز به خوبی ها فکر کنیم. که از روزهای سخت که گذشت درس بگیریم.

سال 1383 هم مثل باد گذشت. انگار فرصتی برای کودکی کردن باقی نیست.
دوست داشتیم روزی باز هم در خانه شعر ای ایران می سرودیم و عید دیدنی ها به ذوق آجیل خورون ها و عیدی گرفتن ها و مشق های پیک شادی روز 13 به در خنده رو از ته دل بر لبامون بنشونه.

در سالی که گذشت با همه گریه هاش و خنده هاش ، درس زندگی خم های پیشونی ام را بیشتر کرد و مرا با وجود انزجارم از بزرگ شدن کمی بزرگ تر و عاقل تر کرد. کمی محتاط تر و کمی سردتر. کمی ترسوتر در دلبستگی هایم و کمی نزدیک تر به اصلیت ام.
سالی که گذشت خوب بود. همراه با همه آرزوهایی که در گردباد طوفان شد و رفت. بر شانه باد سنگین نشست و به دوردست رفت. سال آرزو های جدید فرا رسید تلاش برای تحققشان.

برای خیلی ها دیگه آرزو کردن بچه گونه شده. دیگه رویا دیدن حتی در خواب هاشون هم در دسترس نیست.
دلم میخواست روزی قدرتی پیدا میکردم تا همه انساها رو به آرزوهاشون میرسوندم.

امشب شب عید هست و هر سال احساس میکنم سختی ها بیشتر میشه.
فردا باز کناز سفره تزئین شده میز عید کنار مادر و پدر و خواهرم مینشینم و دعای عید میخونم. شیرینی سال نو و شیر داغ میخورم. به دعای خیر پدر و سخن همراه با لبخند کوتاه مادر گوش میدم. در دلم از خدا میخوام همیشه همه عزیزانم رو سلامت نگه داره و شادی واقعی رو بر دلهاشون بنشونه.
در دلم از خدا میخوام نرسد هرگز روزی ...کنم عید را فراموش.

سال 1384 مبارکPosted by Hello

صد سال به این سال ها باد....عید شوما مبارک
همه با هم بگید حالا باز... عید شوما مبارک
سال نو بر همه دوستان عزیز و غریبه های این دنیای دیجیتالی مبارک

:*

عزیزان همه با هم بخونیم که امشب شبه عیده

این آهنگ رو از وبلاگ کتبالو عزیز میگذارم که واقعا دوست داشتنی و خاطره انگیز است

15 March 2005

آخ جـــــــــــــــــــون چهارشنبه سوری ::

امسال هم جشن چهارشنبه سوری و بساط بشکن و ترقه براهه. جای شوما خالی ما میریم از سر شب تابوق بوق نیمه یه خورده بلمبونیم و برقصونیم.
البته همیشه امید هست که خوش بگذره :) یهو مراسم بهم بریزه بد چیزیه

امسال بدجوری خوش میگذره. رفیقان همه جمع و ما آماده قرررررررررر
عکس میگذارم
فعلا »



سرخی تو از من ؛ زردی من از تو
...................................................................
بوی دودی گرفتم که شب به زور خوابم برد. مراسم چهارشنبه سوری امسال اینجا مثل هرسال با هماهنگی یکسری انجمن ها و گروه های تنظیمات و تدارکات برگذار شد. توی برف و سرما همه توی هم قل می خوردند. روی سن مسابقه بهترین رقاص و دور تا دور زمین جمعییت.
مثل ایران نیست که بمب اتم بزنند جلوی پات و مرگ رو ببینی ! 7-8 سال پیش که ما هنوز در سور و ساط مراسم ایران شرکت میکردیم از وحشت شیشه های شکسته و دودهای باروتی شونصد تا تار مو سفید میکردیم. دیگه الان که همه یه جورایی رم کردند اونور انگار !
اما سوئد کمی تا قسمتی آدم وار جشن میگیرند. لااقل میدونیم شب سالم میرسیم خونه.
امسال کمتر از هرسال بود. انگار یک سری تحریم کرده بودند؟! اما ساعت 18 که ما نبودیم بته های 30 متری آتیش درست کرده بودند و بعدش اون بته ها کوچیک شد و آماده واسه پریدن از روش.
اینجانب هم این سنت دیرین رو به جا آورده و بعد از پرش و فرود روی زمین همچین با کونیــــــــــن شاپالاق خوردم زمین که رنگ و روی همه تماشاچی ها پرید :)) نمیدونم الان یه جاییم کبود شده یا نه !
امسال از هر سال شیرین تر بود. چون عزیزی کنارم بود. از روی آتیش که پریدم شعر رو خوندم و آرزو کردم.
...
اینجا هم چند تا عکس از مراسم دیشب

13 March 2005

سالی نو همراه با بهاری سرسبز تر از همیشه در انتظار است::

مدتهاست دست به قلمی نبردم. انگار همه ذهن من خالی از کلماتی است که اگر به اسارت مکتوب در بایند ، جنگی میان ابر های سیاه خفگی راه می افتد.

انقدر روزها و شبهای عمر سریع میگذرد که برای استواری زیر فشار گذر ثانیه های فنا میبایست درس آموزش مرگ ذهن را فشرده پاس کرد.
منِ آغشته در خون تفکر و نگرانی و اهمیت به سرنوشت ؛ اینچنین ناتوان از پس برامدن همراهی این ثانیه ها شده ام که حتی درد هم چاره ای برایم نیست.
تحویل سال و تحویل روح و سرنوشتی نامعلوم. تحول رنگ زندگانی که انگار فردایش سخت تر از روز گذشته بر پیکر من تازیانه وار قصه عبرت از مادیات و کائنات مینوازد.

میدانستم. همیشه از بچگی میدانستم روزی سرنوشت در خانه کودکی مرا میزند تا میان بازی های حرفه ای اما خوف آورِ صحنه دست و پا در دنیای بزگ سالی ، روزی میبایست چنگ بر دامن تلخی شیرین مرگ رویاها زنم و همزمان خویش را به بال پرواز به سوی حقیقت سپارم و یا بر روی خاک سرد باقی بمانم در انتظار پرنس اسب سوار نجات!!!

صدایم و گونه ها قهقه خنده در میان سیل اشک و گهگاه کولاک برف سفید پشت پنجره.
همه اش خاطره است که برخلاف همیشه دیگر نمی نویسم. رویاهایی که تحقق می یابند را از ترس از دست دادنشان با حسرت لمس میکنم.
ترس از اینکه خوبی ها تمام شود. ترس از آنکه بروند. مهربانی ها همراه با مالک و خالقشان از روزگار من محو شوند و در آخر من باشم و دنیای افسوس و حسرت.
میدانم همیشه جای جبران هست. همه هرگز زمان کافی نیست.

سالی نو در پیش است. سالی که اگر همه رویاهایم تحقق یابد آینده درخشانی را در خواب و بیداری هایم میبینم.
سالی نو در پیش است ، نوروزی که در آن میبایست از دوست وآشنا و قدیمی و عشق یاد کرد.
سالی نو در پیش است ، بهاری که در آن قدمی بیش به دنیای مسوولیت و بزرگ سالی پا میگذارم.

دلم برای شعر گفتن ها تنگ شده. برای بوسیدن همه.
برای عیدی لای قرآن مادر و سخنرانی سالیانه پدر
برای آغوش نرم خواهر و
برای قلبی که ازحرارت عشق دوباره خون ریشه هایم را در جریان اندازد


جشن چهارشنبه سوری هم نزدیکه. جای شوما اینور آب خالی... جای ما توی میهنمون بسیار ...پوشالی

06 February 2005

یه تبریک اختصاصی::

تولدت مبارک دوست من. هرچند نوشتن چهار خط سخته . اما توی این چند سال گذشته هر سالش به بهانه هر اونچه احساس کردم تبریکی با حال و هوای مخصوص اون روزهام نوشتم.

امیدوارم روزی از خاطره ها همیشه خوبی هاش بر یاد ما بمونه.
از اینکه با همه عجول بودن های من و همه دعوا کردن هام هنوز هم آغوش دوستیت بر روی من بازه ممنونم.
دلم میخواد ثبت کنم و بگم که خیلی برای تو اهمیت قائلم.

شاید روزی برسه که همه به آرزوهامون برسیم.
برای همین برای تحقق رویاهای تو ، حتی اگر در نهایت دست نیافتی هم باشند آرزو میکنم.

سالی پر از شادی ، سلامتی و پیروزی پیشکش راه زندگی ات.
تا سالی دیگر
همیشه هدیه خداوندی باش

تبریک از طرف اونی که انگار هرگز گنده نمیشه !!!
happy 29 M76 ;)

16 January 2005

::مرخصی کوتاه مدت

رسما گاهی بلاگستان میشه نمونه فرهنگ جامعه ایرانی !
خوب بگو زرشک این که مسلمه ! اما گاهی هم به آدم امید میده که خیلی باعث رشد در افکار آدم ها شده.

خواستیم دو خط در باب مفید بودن این اوکات نطق کنیم. ما نمی دونیم عزیزان توی ایران دنبال چی می گردند هر روز توی اورکات.
لابد واسه جفت آیندشون تور پهن می کنند. من ولی از روز اول که اومدم توش که هنوز نه ایران گیر شده بود و خیلی ها اسمش رو هم نشنیده بودند تنها یه امید داشتم که به وسیله این سایت بتونم دوستان دوران راهنمایی و دبیرستان ایران رو پیدا کنم.
و این امید کم کم به مرحله ذوق کردن تبدیل شد و بی غلو بگم شاید 70 درصد همه دوستای اون دوران رو پیدا کردم و خیلی خوشحالم که اونا هم از کمک لیست من تونستند سایر رفقای مدرسه رو گیر بیارند. من از اون سالی که از ایران اومدم چون هنوز در رویا دنبال برگشت بودم و نشستن پشت میز و با کیک توی سر همکلاسی هام ؛ همیشه خواب دوستام رو می دیدم. دست جمعی و گروهی. مثل اون دوران. ولی میدونستم که همینطوری پیدا کردنشون اگر ادم برای مسافرت کوتاه مدت به ایران بره خیلی سخته.

اما به کمک اورکات الان همه منتظراند تابستون بشه و فرنگ نشین ها سرازیر شند تا به قرار های ملاقات دوستای دوران راهنمایی برسند. از وقتی که اوکات و لیست دوستان تکمیل تر شد دیگه اون خواب رو نمی بینم !
و چقدر جالبه برای من که هنوز خیلی از این دوستان کراکتر های گذشته خودشون رو حفظ کردند و تغییر خاصی در شخصیتشون نیمیشه دید. مگر کسایی که که از ایران رفتند و ...

ولی این رو هم اعتراف کنم که وقتی یک دوست صمیمی دوران راهنمایی ام رو که فکر نمی کردم اصلا گذارش به اورکات بیوفته رو در لیست بقیه رفقا دیدم ولی اسم خودم رو ندیدم که اون من رو پیدا کرده باشه خیلی دلم شکست :( آخه این دوستم مثلا به قول خودش یه زمانی به من و رفیق سوم گروهمون می گفت ما دوستیمون تا آخر عمره و هر جا که بریم از هم خبر می گیریم. یک سال و نیم تمام خودش رو گم و گور کرد و من از هر سوراخی بود اطلاعات زنده بودنش رو کشیدم بیرون و کلی پیغام براش فرستادم که کجایی ای انسان شریف لااقل بگو زنده ای من رو نگران نکن... ولی جواب همه محبت ها رو با فرار میده !

راستش این پست رو نوشتم که بگم برای مدتی بایست مرخصی استعلاجی ؟ اجباری از شهر بلاگستون بگیرم. شاید یک ماه دوماه. اگر روزی نوشته ای توی دلم برای گفتن باشه می نویسم.

به امید اینکه این بساط فیلترینگ حل بشه و اینقده ما رو هرس ندند این ملا ها !!
از دوستام می خوام برای من دعا کنند
فعلا بابای

11 January 2005

خيابون وليعصر و برف‌هاي زمستونش از همه برف‌هاي دنيا قشنگ‌تره ::

فکر مي‌کردم ديگه دلم براي ايران و تهران تنگ نمي‌شه ! الان داشتم عکس هاي پاييزي تهران و البرز و وليعصر و نيايش و ونک و اون ميرداماد که موهاي تنم رو سيخ مي‌کنه رو مي‌ديدم، انقدر قلبم تند تند مي‌زد که فهميدم بي‌خيال ايران نشدم هنوز !
ps. انگاري همچي عکساشون رو دوست دارند که نمي‌گذارند بهش حتي لينک بديم !!

لامصب اين درسم تموم نمي‌شه برگردم سر خونه زندگيم ديگه خلاص شيم بره پی کارش !‌ ( اصطلاح دزدي از ملت‌;)
خداييش اين ايران چي داره که اونايي که توش اند مي‌خوان ازش فرار کنند و اينوري‌هاش همش مي‌خواند برگردند...

پريشب به پدر جان مي‌گم آخه بابا اين آخوندا کي دست از سر ما ور مي‌دارندِ کي ملت ما آزاد مي‌شه. جواب دادند : ملت ما آزاده. بيا برو همين الانش دختر پسرهاي توي پاساژهاي اونجا چقدر شيک و پیک تر از اينجايي‌ها مي‌گردند. بيا مگه ما نامزدي نبودم تا بوق سگ بزن و برقص و ارکست زنده. کي کاري داره‌‌؟ مگه همون خودت نگفتي دانشجوها روبروي رئيس‌جمهور مملکت بهش بد‌بيراه گفتند. ديگه اينا آزادي نيست!!

مي‌گم خودتم مي‌دوني من چه آزادي رو مي‌گم. حقوق زندگي و قانون مداري و رفاه اجتماعي خيلي فرق مي‌کنه با آزادي رنگ لاک ناخون و شلوار سبز فسفري!! بعضي‌ها !
مي‌خندند و مي‌فرمايند چي شده باز فيلت هواي تهروستان کرده بيا سخنراني حاجيت رو ببين و برو درستو بخون هروقت خواستي برو ايران زندگي کن.

آهي مخلوط با خنده تحويل مي‌دم باخودم مي‌گم يعني من برمي‌گردم ؟ و مي‌رم سر کتابي مي‌شينم که يه خطش رو هم نمي‌تونم تو کلم بکنم.
...باز امتحان رسيد و باز من فکر کردم و باز شب شد و باز من


اينم متن نامه دوستان براي همايت از آزادي و محکوميت ظلم دولت به ملت خودشهرچند اصلا اهل پتيشن امضا کردن و حمايت اين‌کارها نيستم. اما خوب الان رگ دلتنگي زده بالا و اينکه... باز هم بايست سوتي زد و گفت آخر به چه فايـــــــــده ؟!

07 January 2005

امشب در شیشه مقابلم سایه دیدم. سایه نگاهی را.. چه ترسیدم ::

نمی دونم اون چه علتی یست که انسان ها رو مشتاق به زندگی و نفس کشیدن می کنه. هر آدمی ( که عقل داره و هنوز امید داره ) به دنبال یک هدف شب رو به صبح میرسونه و روزها رو پشت سر هم ورق میزنه. گاهی تصور چرخش این دایره نامحدود نفس آدمی رو می بره. از عظمت امکانات و همزمان ناچیزی موجودی همنام انسان خجالت زده میشه. یک نگاه همیشه از بالای کره ماه همچو نظاره تناسب نوک سوزن با مشت دست موهای بدن رو راست می کنه

نمی دونم چرا اینقدر دنیا چرخش تند می چرخه که مهلت رسیدن به اون نقطه ابتدایی هرگز به تو نمی رسه. تاحالا فکر کردید چقدر کارها می بایست انجام داد تا از زیستن خود راضی بود بدون امایی؟ بی نهاییت زندگی ترسناکه. چرا که نا امنی انسان رو به یادش می اره و ناچیز بودن قدرتش رو.
با این حال هر روز همه آدم ها سعی در اثبات بینهایت قدرتشون میکنند و از در اختیار گرفتن ذره ذره موجود دریغی ندارند . از هزاران سال پیش همه بعد های معنوی و دنیوی نیروی انسانی تحت پژوهش بوده و هر روز به دایره این امکانات اظافه میشه.

اما شده بشینند آدم ها و دقیق فکر کنند چیه که اونا رو راضی نگه می داره ؟ اون اوج لذت از رسیدن به خواسته و هدفی رو که مدتی در رویاشون می پرورونند و بعد از تلاشی کم یا زیاد رسیدن بهش رو موفقیت و پیروزی تلقی میکنند؟

خودم به شخصه همیشه برای رسیدن به نقطه ای زندگی کردم. همیشه جلوی چشم ام یک فردا بوده و یک رویا و آرزو برای رسیدن اما هر روز که بزرگ تر میشم دایره شجاعت برای دیدن شانس تحقق رویا به واقعیات رو تنگ تر میکنم. نه که خود این بخوام. فکر کنم این خواصیت انسانی روح و جسم هست که هرچه به اعداد عمرش و کوله بار تجربه اش اضافه تر میشه خودش رو حقیر تر و ضعیف تر از اون غول شکست ناپذیر توی چراغ جادوی آروزها می بینه که اونوقت جز دود آرزو چیزی مقابلش ظاهر نمیشه.

نمی دونم چرا اینقدر از این تفکر بی زارم. نمی دونم چرا همیشه دوست دارم بچه گونه رویا داشته باشم. چرا هرگز دوست ندارم مقابل نه ها و نشد ها سر تسلیم فرود بیارم اما اونچه منکرش نمی تونم بشم ؛ تاریک شدن اون حلقه رویا بافی هست که تشبیح زمانیست که دو دست خود رو باز میکنی و میزان بزرگی قطر دایره آرزو هات رو مجسم میکنی. واقعیت خودش رو بر سایر کلمات آرزو و رویا قالب میکنه.
اما من اسمش رو بزرگ شدن و درک دنیا و قوانین تلخش نمیگذارم بلکه احساس میکنم این تنگ شدن دایره و ترس از نگاه درون شیشه آینه وار مقابل تنها بخاطر ترس از رویارویی با شکست در تحقق هاست. همه این تحقق ها لازم نیست قدرت باشد یا ثروت یا سلامت و یا معروفیت . تنها کافیست یک بار تحقق رویای سادگی عاشقی بر خاک مالیده شود ، انگاه تو همیشه در دایره سیاه ترس از تکرار و نظاره بی چارگی خودهمیشه در فرار از این مقابله هستی.
این فرق یک انسان بزرگ با یک کودک کوچک است
انسان بزرگ همیشه ضعیف تر است و هرگز به آن قدرت که در آرزویش می پروراند نمی رسد. کمی خوب فکر کنید... هدف این زندگی چیست ؟ نهایت هدف زندگی برای شما چیست ؟؟ آیا برنامه سفر خود را بر روی نقشه رویایت تا به حال دیده ای... ؟

برنامه من درک مفهوم عشق است... چرا که زندگانی بی عشق مفهومی ندارد .

04 January 2005

:: خوب امروز تولدمه ! آخ جــــــــــون کیک و کادو



چنگ بر خاک زدم. چنگ بر خاک زدم. تا به چنگش بکشم. دیدم از روزن خاک محو بالا شده بود.

شیشه باده شکست شیشه باده شکست
یک بغل مستی و نور قسمت ما شده بود
باز غوغا شده بود باز غوغا شده بود
بهترین لحظه عشق با تو پیدا شده بود

ساعت از 2 نیمه شب که گذشت تنها چند ساعت باقیست به متولد شدن دوباره من. هر سال این روز من از نو متولد می شم. شب تولد و روز اون آغازی نو برای من و مرحمی بر روی پرهای خسته و زخمی می تواند باشد.
سالی گذشت از آن شب دلمردگی و تولدی متفاوت که همزمان شد با برخواستن من از پایین دره های تا بینهایت سیاهیی که بارها شده بود امید به نجات از آنها را از دست داده بودم.

شب پشت پنجره سیاه هست و موسیقی در گوشم می نوازد :
مگه میشه یه پرنده بمونه بی آب و دوونه
مگه میشه که قناری توی بغض آواز بخونه
اگه تو بری ز پیشم من همون قناری میشم
که تو بغض و گریه هاشم میگه میخوابم با تو باشم
مگه میشه که ستاره توی آسمون نباشه
یا گلی به خاطراتم عطر یاد تو نپاشه


خسته و شانه ای گرفته. اما بی خالی شدن از احساس چطور می توان سر به بالین گذاشت.
بایست از کدام ثانیه این سال بگویم ؟ از سیاهیی زلزله ویران گری که باز دوباره امسال در همان شب انسان های دیگری را بر خاک نشاند
و یا از دربدری هایی در چنگال دلتنگی های پایان ناپذیر شب های تابستان
از ناامیدی به فردا و از جرقه آرزو که به ناگه روشن شد.
از دیدار هایی رویایی ام و یا از گریه های نامقطوع هنگام سر به زیر انداخت مقابل اشعه هایش
سالی که گذشت چه پر فراز و نشیب بود برای من. سالی که آن را با نفسی تازه آغاز کردم اما سنگینی بار دل آنجنان بود که شش ماه بعد از پای در آمدم. و آنگاه بود که تنهایی آثار خود را بر شانه های من تازیانه وار ثبت کرد.
از کدامین روز بود که احساس آزادی کردم تنها در رویای خود نگه دارم و از کدام ثانیه بود تا ابد خود را مدیوون تمامی تجربه های سنگین ام؟
انگار لبخندی تلخ داشتن بدتر از چشمانی گریان است.

به آرزوییم رسیدیم. آرزوی تا ابد عاشق زیستن. هنگام وداع مشق آخر خویش را خوب آموختم.
و امروز همه آسمان اگر بی ابر نباشد دیگر باران نمیبارد در قلب من. امروز با نگاهی متفاوت به دنیا و آدم هایش می نگرم. قدر آن ها را که برایم عزیز هستند خوب می دانم. ارزش پدر و مادر آنقدر برایم زیاد شده که حاظر نیستم ثانیه ای از انها دور باشم چه رسد به فرار در روزی که انها مرا خلق کردند...
ارزش دوست داشتن و معنای آن برای حیات روح من بی توصیف است.
و امروز در این شب تولد تنها می توانم خدایی را شکر نمایم که با تمامی سختی ها و درد هایی که بر این تن و قلب کوچک نشاند بسی آگاه تر و به گونه ای انسان تر شده ام. هرگز نگویم بزرگ تر چرا که نهال همیشه نهال باقی ماند و بس.

از بودن آنها که می پرستمشان شادم و از مهربانی تان سرمست.
در این شب که هزاران انسان در سوگ از دست دادن عزیزانشان و در میان چاله های آب می گرییند نوشتن خاطره از شادی های سال نو و رقص و آواز هایش بسی بی معنا میبود. اما خدا را شکر میکنم برای تمامی لحظات شادی که در این روزها و شبها برای من مهیا کرد. دلی که غم نداشته باشد برنده این بازی دنیووی است... ما که بی غم نیستیم اما ...

زندگی را بیشتر دوست میدارم از دوباره.
همراه با قلبی که از نو می طپد برای مهرورزی های فرشته نجاتم.
پس امسال تولدم خیـــــــــــــــــــــــلی مبارک
منتظر ماچاتون هستیم ؛
)