وعده امسال ، فکری تمیز و بدون خال ::
عید نوروز در غربت... همیشه به ما خوش گذشته. مثل همون دورانی که در ایران داشتیم. من همیشه خنده ام میگیره از غرغر آدمهایی که از همه چی شاکی هستند. به همه چی نق میزنند و هرگز راضی نیستند. دود همیشه هست و شلوغی. نه تنها توی ایرانش و بلکه زمان عید کریسمس همه کشورهای دیگه هم درست در اوج خریدها و جشن ها غلغله است.
اما عید ما در این سالها همیشه همراه با عید دیدنی های مکرر و بعضلا از خونه یکی همراه با صاحب خونه به خونه دیگری رفتن بوده. عیدی هاش هم اصولا خسیسی هست. هرگز به پای عیدی های مامانی بابزرگ خودم نمیرسه که تو ایران بهمون میدادند. خوب ما رو مسلما خیلی بیشتر دوست داشتند تا این اهالی ارجمند اینورا !
اما دوران قبل و بعد عید خود را چگونه گذراندید ؟؟
قابل توصیف نیست. بسی خاطره انگیز شده و اونقدر خوشی داشته که گاهی ترس میگیرتم :)) از بس که بعد از هر دوران خوشی چنان حال گیری دنبالش بوده کهدوست ندارم زیاد توی بوق بکنمش .
همه الواتی ها از مسافرت زمستونی به فرانسه و شهر بی نظیر پاریس شروع شد که جانشین سفر به مصر شد و ملاقات با رفیق خوب امیر حسابدار و خوشگذرونی های شب تاصبح اونجا و انرژی ذخیره برای چند وقت.
از وقتی هم که برگشتیم هنوز نفسی چاق نکرده بودیم برای روی قلتک افتادن اوضاع روزمره که بهترین اتفاق ممکنه که میتونست برام بیوفته بالاخره به واقعیت پیوست و من از اون روزها تا به الان در رویا و خوشی و ورج وورجه روزگار رو سپری میکنم.
دورانی که قرار بود با خرخونی طی بشه در گونی رفته و فیتیله اش کشیده شد! و در عوض خاطره بر روی خنده و خنده بر روی اشک و احساسات قلمبه شده همه اش در یک کفه ترازو من رو کلی توپ کرده. اونقده که میتونم 13 بدر امسال بپرم وسط میدون ملت باهام وسطی بازی کنند !؟!!
کلی جشن رفتیم. بزن برقص و چلوندن ! که شبا دیگه با التماس به تخت خواب خودمو میچسبونم. پریشب هم باز امت همیشه در صحنه دانشجوی ایرانی سوئد !! در دیسکویی با تعداد غیر قابل باور بالای 450 نفر در هوای باستویی جنان قری دادند که کلی از چربی هاشون آب شد. بعضی ها هم در میوون سینه های بیرون افتاده دختران و کون کپل چاقالوشون شیرژه ها می زدند!!
امشب هم ا ز ساعت 18 با خیل عظیم ایرانیان که شاید از مرز 10000 نفر هم بگذرد می پیوندیم و در بزرگ ترین کنسرت برای ایرانیان در سوئد جای همه دوستان رو خالی میکنیم. از قبل اخبار جشن امشب بهم رسیده و من کلی دلم رو صابون زدم که خیلی خوش خوشانم بشه !
http://www.biroon.se/1384.html
با ماشین جونم چهارتای میگازیم به سوی رهایی از شر تمامی قرهای گیرکرده و به امید اینکه هرکی رو در تمام این سالها در اینجا شناختیم امشب در گلوبن ملاقات کنیم.
و از قرار معلوم و از زرنگ بودن اینجانب برنامه after party بعد از مراسم کنسرت هم جور شده که بریم یه دور دیگه با شادمهر جونم دست در دست عکس بندازیم و در بقل منصور برای گل روی منا جوووون یه قر بیاییم
آخ که من چقدره پز دادم!! وااااااااااای دلم
خیلی وقت بود ننوشته بودم واسم سخت شده فارسی نوشتن.
عید دیدنی ها بازم بهتون خوش بگذره. آجیل کمتر بخورید.
عیدی به منم بدید ! گناه دارم آخـــــــــــــــــــــــــه
:*
در آخر یادم رفت اینجا ثبت کنم که امسال من به خودم قول سال دادم که در این سال جدید یاد بگیرم دیگه فکر نکنم ! از کمتر شروع میکنم و سعی میکنم به هیچ برسونمش ! یعنی میخوام بالاخونه رو بدم اجاره مرخصی خــــــــــــــــــــــــــــــــــــلاص از شر هرچی آینده نگری و کوفت درد یرقان راحت شم
بیــــــــــــــــــــــــــــخیال داداش !!
26 March 2005
19 March 2005
عزیزان همه با هم بخونیم که امشب شبه عیده... ::
حاجی فیروز اومده

یک سال گذشت و نفهمیدیم باد از کدوم سو وزید
وقت سراییدن بهاریه و خاطره نویسی از سال گذشته و آرزوهای آینده رسیده
یه همین امشب رو داریم تا باز دعا کنیم و امید ها رو سرزنده کنیم.
که باز به خوبی ها فکر کنیم. که از روزهای سخت که گذشت درس بگیریم.
سال 1383 هم مثل باد گذشت. انگار فرصتی برای کودکی کردن باقی نیست.
دوست داشتیم روزی باز هم در خانه شعر ای ایران می سرودیم و عید دیدنی ها به ذوق آجیل خورون ها و عیدی گرفتن ها و مشق های پیک شادی روز 13 به در خنده رو از ته دل بر لبامون بنشونه.
در سالی که گذشت با همه گریه هاش و خنده هاش ، درس زندگی خم های پیشونی ام را بیشتر کرد و مرا با وجود انزجارم از بزرگ شدن کمی بزرگ تر و عاقل تر کرد. کمی محتاط تر و کمی سردتر. کمی ترسوتر در دلبستگی هایم و کمی نزدیک تر به اصلیت ام.
سالی که گذشت خوب بود. همراه با همه آرزوهایی که در گردباد طوفان شد و رفت. بر شانه باد سنگین نشست و به دوردست رفت. سال آرزو های جدید فرا رسید تلاش برای تحققشان.
برای خیلی ها دیگه آرزو کردن بچه گونه شده. دیگه رویا دیدن حتی در خواب هاشون هم در دسترس نیست.
دلم میخواست روزی قدرتی پیدا میکردم تا همه انساها رو به آرزوهاشون میرسوندم.
امشب شب عید هست و هر سال احساس میکنم سختی ها بیشتر میشه.
فردا باز کناز سفره تزئین شده میز عید کنار مادر و پدر و خواهرم مینشینم و دعای عید میخونم. شیرینی سال نو و شیر داغ میخورم. به دعای خیر پدر و سخن همراه با لبخند کوتاه مادر گوش میدم. در دلم از خدا میخوام همیشه همه عزیزانم رو سلامت نگه داره و شادی واقعی رو بر دلهاشون بنشونه.
در دلم از خدا میخوام نرسد هرگز روزی ...کنم عید را فراموش.
سال 1384 مبارک

صد سال به این سال ها باد....عید شوما مبارک
همه با هم بگید حالا باز... عید شوما مبارک
سال نو بر همه دوستان عزیز و غریبه های این دنیای دیجیتالی مبارک
:*
عزیزان همه با هم بخونیم که امشب شبه عیده
این آهنگ رو از وبلاگ کتبالو عزیز میگذارم که واقعا دوست داشتنی و خاطره انگیز است
حاجی فیروز اومده


یک سال گذشت و نفهمیدیم باد از کدوم سو وزید
وقت سراییدن بهاریه و خاطره نویسی از سال گذشته و آرزوهای آینده رسیده
یه همین امشب رو داریم تا باز دعا کنیم و امید ها رو سرزنده کنیم.
که باز به خوبی ها فکر کنیم. که از روزهای سخت که گذشت درس بگیریم.
سال 1383 هم مثل باد گذشت. انگار فرصتی برای کودکی کردن باقی نیست.
دوست داشتیم روزی باز هم در خانه شعر ای ایران می سرودیم و عید دیدنی ها به ذوق آجیل خورون ها و عیدی گرفتن ها و مشق های پیک شادی روز 13 به در خنده رو از ته دل بر لبامون بنشونه.
در سالی که گذشت با همه گریه هاش و خنده هاش ، درس زندگی خم های پیشونی ام را بیشتر کرد و مرا با وجود انزجارم از بزرگ شدن کمی بزرگ تر و عاقل تر کرد. کمی محتاط تر و کمی سردتر. کمی ترسوتر در دلبستگی هایم و کمی نزدیک تر به اصلیت ام.
سالی که گذشت خوب بود. همراه با همه آرزوهایی که در گردباد طوفان شد و رفت. بر شانه باد سنگین نشست و به دوردست رفت. سال آرزو های جدید فرا رسید تلاش برای تحققشان.
برای خیلی ها دیگه آرزو کردن بچه گونه شده. دیگه رویا دیدن حتی در خواب هاشون هم در دسترس نیست.
دلم میخواست روزی قدرتی پیدا میکردم تا همه انساها رو به آرزوهاشون میرسوندم.
امشب شب عید هست و هر سال احساس میکنم سختی ها بیشتر میشه.
فردا باز کناز سفره تزئین شده میز عید کنار مادر و پدر و خواهرم مینشینم و دعای عید میخونم. شیرینی سال نو و شیر داغ میخورم. به دعای خیر پدر و سخن همراه با لبخند کوتاه مادر گوش میدم. در دلم از خدا میخوام همیشه همه عزیزانم رو سلامت نگه داره و شادی واقعی رو بر دلهاشون بنشونه.
در دلم از خدا میخوام نرسد هرگز روزی ...کنم عید را فراموش.
سال 1384 مبارک


صد سال به این سال ها باد....عید شوما مبارک
همه با هم بگید حالا باز... عید شوما مبارک
سال نو بر همه دوستان عزیز و غریبه های این دنیای دیجیتالی مبارک
:*
عزیزان همه با هم بخونیم که امشب شبه عیده
این آهنگ رو از وبلاگ کتبالو عزیز میگذارم که واقعا دوست داشتنی و خاطره انگیز است
15 March 2005
آخ جـــــــــــــــــــون چهارشنبه سوری ::
امسال هم جشن چهارشنبه سوری و بساط بشکن و ترقه براهه. جای شوما خالی ما میریم از سر شب تابوق بوق نیمه یه خورده بلمبونیم و برقصونیم.
البته همیشه امید هست که خوش بگذره :) یهو مراسم بهم بریزه بد چیزیه
امسال بدجوری خوش میگذره. رفیقان همه جمع و ما آماده قرررررررررر
عکس میگذارم
فعلا »
امسال هم جشن چهارشنبه سوری و بساط بشکن و ترقه براهه. جای شوما خالی ما میریم از سر شب تابوق بوق نیمه یه خورده بلمبونیم و برقصونیم.
البته همیشه امید هست که خوش بگذره :) یهو مراسم بهم بریزه بد چیزیه
امسال بدجوری خوش میگذره. رفیقان همه جمع و ما آماده قرررررررررر
عکس میگذارم
فعلا »
سرخی تو از من ؛ زردی من از تو
...................................................................
بوی دودی گرفتم که شب به زور خوابم برد. مراسم چهارشنبه سوری امسال اینجا مثل هرسال با هماهنگی یکسری انجمن ها و گروه های تنظیمات و تدارکات برگذار شد. توی برف و سرما همه توی هم قل می خوردند. روی سن مسابقه بهترین رقاص و دور تا دور زمین جمعییت.
مثل ایران نیست که بمب اتم بزنند جلوی پات و مرگ رو ببینی ! 7-8 سال پیش که ما هنوز در سور و ساط مراسم ایران شرکت میکردیم از وحشت شیشه های شکسته و دودهای باروتی شونصد تا تار مو سفید میکردیم. دیگه الان که همه یه جورایی رم کردند اونور انگار !
اما سوئد کمی تا قسمتی آدم وار جشن میگیرند. لااقل میدونیم شب سالم میرسیم خونه.
امسال کمتر از هرسال بود. انگار یک سری تحریم کرده بودند؟! اما ساعت 18 که ما نبودیم بته های 30 متری آتیش درست کرده بودند و بعدش اون بته ها کوچیک شد و آماده واسه پریدن از روش.
اینجانب هم این سنت دیرین رو به جا آورده و بعد از پرش و فرود روی زمین همچین با کونیــــــــــن شاپالاق خوردم زمین که رنگ و روی همه تماشاچی ها پرید :)) نمیدونم الان یه جاییم کبود شده یا نه !
امسال از هر سال شیرین تر بود. چون عزیزی کنارم بود. از روی آتیش که پریدم شعر رو خوندم و آرزو کردم.
...
اینجا هم چند تا عکس از مراسم دیشب
13 March 2005
سالی نو همراه با بهاری سرسبز تر از همیشه در انتظار است::
مدتهاست دست به قلمی نبردم. انگار همه ذهن من خالی از کلماتی است که اگر به اسارت مکتوب در بایند ، جنگی میان ابر های سیاه خفگی راه می افتد.
انقدر روزها و شبهای عمر سریع میگذرد که برای استواری زیر فشار گذر ثانیه های فنا میبایست درس آموزش مرگ ذهن را فشرده پاس کرد.
منِ آغشته در خون تفکر و نگرانی و اهمیت به سرنوشت ؛ اینچنین ناتوان از پس برامدن همراهی این ثانیه ها شده ام که حتی درد هم چاره ای برایم نیست.
تحویل سال و تحویل روح و سرنوشتی نامعلوم. تحول رنگ زندگانی که انگار فردایش سخت تر از روز گذشته بر پیکر من تازیانه وار قصه عبرت از مادیات و کائنات مینوازد.
میدانستم. همیشه از بچگی میدانستم روزی سرنوشت در خانه کودکی مرا میزند تا میان بازی های حرفه ای اما خوف آورِ صحنه دست و پا در دنیای بزگ سالی ، روزی میبایست چنگ بر دامن تلخی شیرین مرگ رویاها زنم و همزمان خویش را به بال پرواز به سوی حقیقت سپارم و یا بر روی خاک سرد باقی بمانم در انتظار پرنس اسب سوار نجات!!!
صدایم و گونه ها قهقه خنده در میان سیل اشک و گهگاه کولاک برف سفید پشت پنجره.
همه اش خاطره است که برخلاف همیشه دیگر نمی نویسم. رویاهایی که تحقق می یابند را از ترس از دست دادنشان با حسرت لمس میکنم.
ترس از اینکه خوبی ها تمام شود. ترس از آنکه بروند. مهربانی ها همراه با مالک و خالقشان از روزگار من محو شوند و در آخر من باشم و دنیای افسوس و حسرت.
میدانم همیشه جای جبران هست. همه هرگز زمان کافی نیست.
سالی نو در پیش است. سالی که اگر همه رویاهایم تحقق یابد آینده درخشانی را در خواب و بیداری هایم میبینم.
سالی نو در پیش است ، نوروزی که در آن میبایست از دوست وآشنا و قدیمی و عشق یاد کرد.
سالی نو در پیش است ، بهاری که در آن قدمی بیش به دنیای مسوولیت و بزرگ سالی پا میگذارم.
دلم برای شعر گفتن ها تنگ شده. برای بوسیدن همه.
برای عیدی لای قرآن مادر و سخنرانی سالیانه پدر
برای آغوش نرم خواهر و
برای قلبی که ازحرارت عشق دوباره خون ریشه هایم را در جریان اندازد
جشن چهارشنبه سوری هم نزدیکه. جای شوما اینور آب خالی... جای ما توی میهنمون بسیار ...پوشالی
مدتهاست دست به قلمی نبردم. انگار همه ذهن من خالی از کلماتی است که اگر به اسارت مکتوب در بایند ، جنگی میان ابر های سیاه خفگی راه می افتد.
انقدر روزها و شبهای عمر سریع میگذرد که برای استواری زیر فشار گذر ثانیه های فنا میبایست درس آموزش مرگ ذهن را فشرده پاس کرد.
منِ آغشته در خون تفکر و نگرانی و اهمیت به سرنوشت ؛ اینچنین ناتوان از پس برامدن همراهی این ثانیه ها شده ام که حتی درد هم چاره ای برایم نیست.
تحویل سال و تحویل روح و سرنوشتی نامعلوم. تحول رنگ زندگانی که انگار فردایش سخت تر از روز گذشته بر پیکر من تازیانه وار قصه عبرت از مادیات و کائنات مینوازد.
میدانستم. همیشه از بچگی میدانستم روزی سرنوشت در خانه کودکی مرا میزند تا میان بازی های حرفه ای اما خوف آورِ صحنه دست و پا در دنیای بزگ سالی ، روزی میبایست چنگ بر دامن تلخی شیرین مرگ رویاها زنم و همزمان خویش را به بال پرواز به سوی حقیقت سپارم و یا بر روی خاک سرد باقی بمانم در انتظار پرنس اسب سوار نجات!!!
صدایم و گونه ها قهقه خنده در میان سیل اشک و گهگاه کولاک برف سفید پشت پنجره.
همه اش خاطره است که برخلاف همیشه دیگر نمی نویسم. رویاهایی که تحقق می یابند را از ترس از دست دادنشان با حسرت لمس میکنم.
ترس از اینکه خوبی ها تمام شود. ترس از آنکه بروند. مهربانی ها همراه با مالک و خالقشان از روزگار من محو شوند و در آخر من باشم و دنیای افسوس و حسرت.
میدانم همیشه جای جبران هست. همه هرگز زمان کافی نیست.
سالی نو در پیش است. سالی که اگر همه رویاهایم تحقق یابد آینده درخشانی را در خواب و بیداری هایم میبینم.
سالی نو در پیش است ، نوروزی که در آن میبایست از دوست وآشنا و قدیمی و عشق یاد کرد.
سالی نو در پیش است ، بهاری که در آن قدمی بیش به دنیای مسوولیت و بزرگ سالی پا میگذارم.
دلم برای شعر گفتن ها تنگ شده. برای بوسیدن همه.
برای عیدی لای قرآن مادر و سخنرانی سالیانه پدر
برای آغوش نرم خواهر و
برای قلبی که ازحرارت عشق دوباره خون ریشه هایم را در جریان اندازد
جشن چهارشنبه سوری هم نزدیکه. جای شوما اینور آب خالی... جای ما توی میهنمون بسیار ...پوشالی
06 February 2005
یه تبریک اختصاصی::
تولدت مبارک دوست من. هرچند نوشتن چهار خط سخته . اما توی این چند سال گذشته هر سالش به بهانه هر اونچه احساس کردم تبریکی با حال و هوای مخصوص اون روزهام نوشتم.
امیدوارم روزی از خاطره ها همیشه خوبی هاش بر یاد ما بمونه.
از اینکه با همه عجول بودن های من و همه دعوا کردن هام هنوز هم آغوش دوستیت بر روی من بازه ممنونم.
دلم میخواد ثبت کنم و بگم که خیلی برای تو اهمیت قائلم.
شاید روزی برسه که همه به آرزوهامون برسیم.
برای همین برای تحقق رویاهای تو ، حتی اگر در نهایت دست نیافتی هم باشند آرزو میکنم.
سالی پر از شادی ، سلامتی و پیروزی پیشکش راه زندگی ات.
تا سالی دیگر
همیشه هدیه خداوندی باش
تبریک از طرف اونی که انگار هرگز گنده نمیشه !!!
happy 29 M76 ;)
تولدت مبارک دوست من. هرچند نوشتن چهار خط سخته . اما توی این چند سال گذشته هر سالش به بهانه هر اونچه احساس کردم تبریکی با حال و هوای مخصوص اون روزهام نوشتم.
امیدوارم روزی از خاطره ها همیشه خوبی هاش بر یاد ما بمونه.
از اینکه با همه عجول بودن های من و همه دعوا کردن هام هنوز هم آغوش دوستیت بر روی من بازه ممنونم.
دلم میخواد ثبت کنم و بگم که خیلی برای تو اهمیت قائلم.
شاید روزی برسه که همه به آرزوهامون برسیم.
برای همین برای تحقق رویاهای تو ، حتی اگر در نهایت دست نیافتی هم باشند آرزو میکنم.
سالی پر از شادی ، سلامتی و پیروزی پیشکش راه زندگی ات.
تا سالی دیگر
همیشه هدیه خداوندی باش
تبریک از طرف اونی که انگار هرگز گنده نمیشه !!!
happy 29 M76 ;)
16 January 2005
::مرخصی کوتاه مدت
رسما گاهی بلاگستان میشه نمونه فرهنگ جامعه ایرانی !
خوب بگو زرشک این که مسلمه ! اما گاهی هم به آدم امید میده که خیلی باعث رشد در افکار آدم ها شده.
خواستیم دو خط در باب مفید بودن این اوکات نطق کنیم. ما نمی دونیم عزیزان توی ایران دنبال چی می گردند هر روز توی اورکات.
لابد واسه جفت آیندشون تور پهن می کنند. من ولی از روز اول که اومدم توش که هنوز نه ایران گیر شده بود و خیلی ها اسمش رو هم نشنیده بودند تنها یه امید داشتم که به وسیله این سایت بتونم دوستان دوران راهنمایی و دبیرستان ایران رو پیدا کنم.
و این امید کم کم به مرحله ذوق کردن تبدیل شد و بی غلو بگم شاید 70 درصد همه دوستای اون دوران رو پیدا کردم و خیلی خوشحالم که اونا هم از کمک لیست من تونستند سایر رفقای مدرسه رو گیر بیارند. من از اون سالی که از ایران اومدم چون هنوز در رویا دنبال برگشت بودم و نشستن پشت میز و با کیک توی سر همکلاسی هام ؛ همیشه خواب دوستام رو می دیدم. دست جمعی و گروهی. مثل اون دوران. ولی میدونستم که همینطوری پیدا کردنشون اگر ادم برای مسافرت کوتاه مدت به ایران بره خیلی سخته.
اما به کمک اورکات الان همه منتظراند تابستون بشه و فرنگ نشین ها سرازیر شند تا به قرار های ملاقات دوستای دوران راهنمایی برسند. از وقتی که اوکات و لیست دوستان تکمیل تر شد دیگه اون خواب رو نمی بینم !
و چقدر جالبه برای من که هنوز خیلی از این دوستان کراکتر های گذشته خودشون رو حفظ کردند و تغییر خاصی در شخصیتشون نیمیشه دید. مگر کسایی که که از ایران رفتند و ...
ولی این رو هم اعتراف کنم که وقتی یک دوست صمیمی دوران راهنمایی ام رو که فکر نمی کردم اصلا گذارش به اورکات بیوفته رو در لیست بقیه رفقا دیدم ولی اسم خودم رو ندیدم که اون من رو پیدا کرده باشه خیلی دلم شکست :( آخه این دوستم مثلا به قول خودش یه زمانی به من و رفیق سوم گروهمون می گفت ما دوستیمون تا آخر عمره و هر جا که بریم از هم خبر می گیریم. یک سال و نیم تمام خودش رو گم و گور کرد و من از هر سوراخی بود اطلاعات زنده بودنش رو کشیدم بیرون و کلی پیغام براش فرستادم که کجایی ای انسان شریف لااقل بگو زنده ای من رو نگران نکن... ولی جواب همه محبت ها رو با فرار میده !
راستش این پست رو نوشتم که بگم برای مدتی بایست مرخصی استعلاجی ؟ اجباری از شهر بلاگستون بگیرم. شاید یک ماه دوماه. اگر روزی نوشته ای توی دلم برای گفتن باشه می نویسم.
به امید اینکه این بساط فیلترینگ حل بشه و اینقده ما رو هرس ندند این ملا ها !!
از دوستام می خوام برای من دعا کنند
فعلا بابای
رسما گاهی بلاگستان میشه نمونه فرهنگ جامعه ایرانی !
خوب بگو زرشک این که مسلمه ! اما گاهی هم به آدم امید میده که خیلی باعث رشد در افکار آدم ها شده.
خواستیم دو خط در باب مفید بودن این اوکات نطق کنیم. ما نمی دونیم عزیزان توی ایران دنبال چی می گردند هر روز توی اورکات.
لابد واسه جفت آیندشون تور پهن می کنند. من ولی از روز اول که اومدم توش که هنوز نه ایران گیر شده بود و خیلی ها اسمش رو هم نشنیده بودند تنها یه امید داشتم که به وسیله این سایت بتونم دوستان دوران راهنمایی و دبیرستان ایران رو پیدا کنم.
و این امید کم کم به مرحله ذوق کردن تبدیل شد و بی غلو بگم شاید 70 درصد همه دوستای اون دوران رو پیدا کردم و خیلی خوشحالم که اونا هم از کمک لیست من تونستند سایر رفقای مدرسه رو گیر بیارند. من از اون سالی که از ایران اومدم چون هنوز در رویا دنبال برگشت بودم و نشستن پشت میز و با کیک توی سر همکلاسی هام ؛ همیشه خواب دوستام رو می دیدم. دست جمعی و گروهی. مثل اون دوران. ولی میدونستم که همینطوری پیدا کردنشون اگر ادم برای مسافرت کوتاه مدت به ایران بره خیلی سخته.
اما به کمک اورکات الان همه منتظراند تابستون بشه و فرنگ نشین ها سرازیر شند تا به قرار های ملاقات دوستای دوران راهنمایی برسند. از وقتی که اوکات و لیست دوستان تکمیل تر شد دیگه اون خواب رو نمی بینم !
و چقدر جالبه برای من که هنوز خیلی از این دوستان کراکتر های گذشته خودشون رو حفظ کردند و تغییر خاصی در شخصیتشون نیمیشه دید. مگر کسایی که که از ایران رفتند و ...
ولی این رو هم اعتراف کنم که وقتی یک دوست صمیمی دوران راهنمایی ام رو که فکر نمی کردم اصلا گذارش به اورکات بیوفته رو در لیست بقیه رفقا دیدم ولی اسم خودم رو ندیدم که اون من رو پیدا کرده باشه خیلی دلم شکست :( آخه این دوستم مثلا به قول خودش یه زمانی به من و رفیق سوم گروهمون می گفت ما دوستیمون تا آخر عمره و هر جا که بریم از هم خبر می گیریم. یک سال و نیم تمام خودش رو گم و گور کرد و من از هر سوراخی بود اطلاعات زنده بودنش رو کشیدم بیرون و کلی پیغام براش فرستادم که کجایی ای انسان شریف لااقل بگو زنده ای من رو نگران نکن... ولی جواب همه محبت ها رو با فرار میده !
راستش این پست رو نوشتم که بگم برای مدتی بایست مرخصی استعلاجی ؟ اجباری از شهر بلاگستون بگیرم. شاید یک ماه دوماه. اگر روزی نوشته ای توی دلم برای گفتن باشه می نویسم.
به امید اینکه این بساط فیلترینگ حل بشه و اینقده ما رو هرس ندند این ملا ها !!
از دوستام می خوام برای من دعا کنند
فعلا بابای
11 January 2005
خيابون وليعصر و برفهاي زمستونش از همه برفهاي دنيا قشنگتره ::
فکر ميکردم ديگه دلم براي ايران و تهران تنگ نميشه ! الان داشتم عکس هاي پاييزي تهران و البرز و وليعصر و نيايش و ونک و اون ميرداماد که موهاي تنم رو سيخ ميکنه رو ميديدم، انقدر قلبم تند تند ميزد که فهميدم بيخيال ايران نشدم هنوز !
ps. انگاري همچي عکساشون رو دوست دارند که نميگذارند بهش حتي لينک بديم !!
لامصب اين درسم تموم نميشه برگردم سر خونه زندگيم ديگه خلاص شيم بره پی کارش ! ( اصطلاح دزدي از ملت;)
خداييش اين ايران چي داره که اونايي که توش اند ميخوان ازش فرار کنند و اينوريهاش همش ميخواند برگردند...
پريشب به پدر جان ميگم آخه بابا اين آخوندا کي دست از سر ما ور ميدارندِ کي ملت ما آزاد ميشه. جواب دادند : ملت ما آزاده. بيا برو همين الانش دختر پسرهاي توي پاساژهاي اونجا چقدر شيک و پیک تر از اينجاييها ميگردند. بيا مگه ما نامزدي نبودم تا بوق سگ بزن و برقص و ارکست زنده. کي کاري داره؟ مگه همون خودت نگفتي دانشجوها روبروي رئيسجمهور مملکت بهش بدبيراه گفتند. ديگه اينا آزادي نيست!!
ميگم خودتم ميدوني من چه آزادي رو ميگم. حقوق زندگي و قانون مداري و رفاه اجتماعي خيلي فرق ميکنه با آزادي رنگ لاک ناخون و شلوار سبز فسفري!! بعضيها !
ميخندند و ميفرمايند چي شده باز فيلت هواي تهروستان کرده بيا سخنراني حاجيت رو ببين و برو درستو بخون هروقت خواستي برو ايران زندگي کن.
آهي مخلوط با خنده تحويل ميدم باخودم ميگم يعني من برميگردم ؟ و ميرم سر کتابي ميشينم که يه خطش رو هم نميتونم تو کلم بکنم.
...باز امتحان رسيد و باز من فکر کردم و باز شب شد و باز من
اينم متن نامه دوستان براي همايت از آزادي و محکوميت ظلم دولت به ملت خودشهرچند اصلا اهل پتيشن امضا کردن و حمايت اينکارها نيستم. اما خوب الان رگ دلتنگي زده بالا و اينکه... باز هم بايست سوتي زد و گفت آخر به چه فايـــــــــده ؟!
فکر ميکردم ديگه دلم براي ايران و تهران تنگ نميشه ! الان داشتم عکس هاي پاييزي تهران و البرز و وليعصر و نيايش و ونک و اون ميرداماد که موهاي تنم رو سيخ ميکنه رو ميديدم، انقدر قلبم تند تند ميزد که فهميدم بيخيال ايران نشدم هنوز !
ps. انگاري همچي عکساشون رو دوست دارند که نميگذارند بهش حتي لينک بديم !!
لامصب اين درسم تموم نميشه برگردم سر خونه زندگيم ديگه خلاص شيم بره پی کارش ! ( اصطلاح دزدي از ملت;)
خداييش اين ايران چي داره که اونايي که توش اند ميخوان ازش فرار کنند و اينوريهاش همش ميخواند برگردند...
پريشب به پدر جان ميگم آخه بابا اين آخوندا کي دست از سر ما ور ميدارندِ کي ملت ما آزاد ميشه. جواب دادند : ملت ما آزاده. بيا برو همين الانش دختر پسرهاي توي پاساژهاي اونجا چقدر شيک و پیک تر از اينجاييها ميگردند. بيا مگه ما نامزدي نبودم تا بوق سگ بزن و برقص و ارکست زنده. کي کاري داره؟ مگه همون خودت نگفتي دانشجوها روبروي رئيسجمهور مملکت بهش بدبيراه گفتند. ديگه اينا آزادي نيست!!
ميگم خودتم ميدوني من چه آزادي رو ميگم. حقوق زندگي و قانون مداري و رفاه اجتماعي خيلي فرق ميکنه با آزادي رنگ لاک ناخون و شلوار سبز فسفري!! بعضيها !
ميخندند و ميفرمايند چي شده باز فيلت هواي تهروستان کرده بيا سخنراني حاجيت رو ببين و برو درستو بخون هروقت خواستي برو ايران زندگي کن.
آهي مخلوط با خنده تحويل ميدم باخودم ميگم يعني من برميگردم ؟ و ميرم سر کتابي ميشينم که يه خطش رو هم نميتونم تو کلم بکنم.
...باز امتحان رسيد و باز من فکر کردم و باز شب شد و باز من
اينم متن نامه دوستان براي همايت از آزادي و محکوميت ظلم دولت به ملت خودشهرچند اصلا اهل پتيشن امضا کردن و حمايت اينکارها نيستم. اما خوب الان رگ دلتنگي زده بالا و اينکه... باز هم بايست سوتي زد و گفت آخر به چه فايـــــــــده ؟!
07 January 2005
امشب در شیشه مقابلم سایه دیدم. سایه نگاهی را.. چه ترسیدم ::
نمی دونم اون چه علتی یست که انسان ها رو مشتاق به زندگی و نفس کشیدن می کنه. هر آدمی ( که عقل داره و هنوز امید داره ) به دنبال یک هدف شب رو به صبح میرسونه و روزها رو پشت سر هم ورق میزنه. گاهی تصور چرخش این دایره نامحدود نفس آدمی رو می بره. از عظمت امکانات و همزمان ناچیزی موجودی همنام انسان خجالت زده میشه. یک نگاه همیشه از بالای کره ماه همچو نظاره تناسب نوک سوزن با مشت دست موهای بدن رو راست می کنه
نمی دونم چرا اینقدر دنیا چرخش تند می چرخه که مهلت رسیدن به اون نقطه ابتدایی هرگز به تو نمی رسه. تاحالا فکر کردید چقدر کارها می بایست انجام داد تا از زیستن خود راضی بود بدون امایی؟ بی نهاییت زندگی ترسناکه. چرا که نا امنی انسان رو به یادش می اره و ناچیز بودن قدرتش رو.
با این حال هر روز همه آدم ها سعی در اثبات بینهایت قدرتشون میکنند و از در اختیار گرفتن ذره ذره موجود دریغی ندارند . از هزاران سال پیش همه بعد های معنوی و دنیوی نیروی انسانی تحت پژوهش بوده و هر روز به دایره این امکانات اظافه میشه.
اما شده بشینند آدم ها و دقیق فکر کنند چیه که اونا رو راضی نگه می داره ؟ اون اوج لذت از رسیدن به خواسته و هدفی رو که مدتی در رویاشون می پرورونند و بعد از تلاشی کم یا زیاد رسیدن بهش رو موفقیت و پیروزی تلقی میکنند؟
خودم به شخصه همیشه برای رسیدن به نقطه ای زندگی کردم. همیشه جلوی چشم ام یک فردا بوده و یک رویا و آرزو برای رسیدن اما هر روز که بزرگ تر میشم دایره شجاعت برای دیدن شانس تحقق رویا به واقعیات رو تنگ تر میکنم. نه که خود این بخوام. فکر کنم این خواصیت انسانی روح و جسم هست که هرچه به اعداد عمرش و کوله بار تجربه اش اضافه تر میشه خودش رو حقیر تر و ضعیف تر از اون غول شکست ناپذیر توی چراغ جادوی آروزها می بینه که اونوقت جز دود آرزو چیزی مقابلش ظاهر نمیشه.
نمی دونم چرا اینقدر از این تفکر بی زارم. نمی دونم چرا همیشه دوست دارم بچه گونه رویا داشته باشم. چرا هرگز دوست ندارم مقابل نه ها و نشد ها سر تسلیم فرود بیارم اما اونچه منکرش نمی تونم بشم ؛ تاریک شدن اون حلقه رویا بافی هست که تشبیح زمانیست که دو دست خود رو باز میکنی و میزان بزرگی قطر دایره آرزو هات رو مجسم میکنی. واقعیت خودش رو بر سایر کلمات آرزو و رویا قالب میکنه.
اما من اسمش رو بزرگ شدن و درک دنیا و قوانین تلخش نمیگذارم بلکه احساس میکنم این تنگ شدن دایره و ترس از نگاه درون شیشه آینه وار مقابل تنها بخاطر ترس از رویارویی با شکست در تحقق هاست. همه این تحقق ها لازم نیست قدرت باشد یا ثروت یا سلامت و یا معروفیت . تنها کافیست یک بار تحقق رویای سادگی عاشقی بر خاک مالیده شود ، انگاه تو همیشه در دایره سیاه ترس از تکرار و نظاره بی چارگی خودهمیشه در فرار از این مقابله هستی.
این فرق یک انسان بزرگ با یک کودک کوچک است
انسان بزرگ همیشه ضعیف تر است و هرگز به آن قدرت که در آرزویش می پروراند نمی رسد. کمی خوب فکر کنید... هدف این زندگی چیست ؟ نهایت هدف زندگی برای شما چیست ؟؟ آیا برنامه سفر خود را بر روی نقشه رویایت تا به حال دیده ای... ؟
برنامه من درک مفهوم عشق است... چرا که زندگانی بی عشق مفهومی ندارد .
نمی دونم اون چه علتی یست که انسان ها رو مشتاق به زندگی و نفس کشیدن می کنه. هر آدمی ( که عقل داره و هنوز امید داره ) به دنبال یک هدف شب رو به صبح میرسونه و روزها رو پشت سر هم ورق میزنه. گاهی تصور چرخش این دایره نامحدود نفس آدمی رو می بره. از عظمت امکانات و همزمان ناچیزی موجودی همنام انسان خجالت زده میشه. یک نگاه همیشه از بالای کره ماه همچو نظاره تناسب نوک سوزن با مشت دست موهای بدن رو راست می کنه
نمی دونم چرا اینقدر دنیا چرخش تند می چرخه که مهلت رسیدن به اون نقطه ابتدایی هرگز به تو نمی رسه. تاحالا فکر کردید چقدر کارها می بایست انجام داد تا از زیستن خود راضی بود بدون امایی؟ بی نهاییت زندگی ترسناکه. چرا که نا امنی انسان رو به یادش می اره و ناچیز بودن قدرتش رو.
با این حال هر روز همه آدم ها سعی در اثبات بینهایت قدرتشون میکنند و از در اختیار گرفتن ذره ذره موجود دریغی ندارند . از هزاران سال پیش همه بعد های معنوی و دنیوی نیروی انسانی تحت پژوهش بوده و هر روز به دایره این امکانات اظافه میشه.
اما شده بشینند آدم ها و دقیق فکر کنند چیه که اونا رو راضی نگه می داره ؟ اون اوج لذت از رسیدن به خواسته و هدفی رو که مدتی در رویاشون می پرورونند و بعد از تلاشی کم یا زیاد رسیدن بهش رو موفقیت و پیروزی تلقی میکنند؟
خودم به شخصه همیشه برای رسیدن به نقطه ای زندگی کردم. همیشه جلوی چشم ام یک فردا بوده و یک رویا و آرزو برای رسیدن اما هر روز که بزرگ تر میشم دایره شجاعت برای دیدن شانس تحقق رویا به واقعیات رو تنگ تر میکنم. نه که خود این بخوام. فکر کنم این خواصیت انسانی روح و جسم هست که هرچه به اعداد عمرش و کوله بار تجربه اش اضافه تر میشه خودش رو حقیر تر و ضعیف تر از اون غول شکست ناپذیر توی چراغ جادوی آروزها می بینه که اونوقت جز دود آرزو چیزی مقابلش ظاهر نمیشه.
نمی دونم چرا اینقدر از این تفکر بی زارم. نمی دونم چرا همیشه دوست دارم بچه گونه رویا داشته باشم. چرا هرگز دوست ندارم مقابل نه ها و نشد ها سر تسلیم فرود بیارم اما اونچه منکرش نمی تونم بشم ؛ تاریک شدن اون حلقه رویا بافی هست که تشبیح زمانیست که دو دست خود رو باز میکنی و میزان بزرگی قطر دایره آرزو هات رو مجسم میکنی. واقعیت خودش رو بر سایر کلمات آرزو و رویا قالب میکنه.
اما من اسمش رو بزرگ شدن و درک دنیا و قوانین تلخش نمیگذارم بلکه احساس میکنم این تنگ شدن دایره و ترس از نگاه درون شیشه آینه وار مقابل تنها بخاطر ترس از رویارویی با شکست در تحقق هاست. همه این تحقق ها لازم نیست قدرت باشد یا ثروت یا سلامت و یا معروفیت . تنها کافیست یک بار تحقق رویای سادگی عاشقی بر خاک مالیده شود ، انگاه تو همیشه در دایره سیاه ترس از تکرار و نظاره بی چارگی خودهمیشه در فرار از این مقابله هستی.
این فرق یک انسان بزرگ با یک کودک کوچک است
انسان بزرگ همیشه ضعیف تر است و هرگز به آن قدرت که در آرزویش می پروراند نمی رسد. کمی خوب فکر کنید... هدف این زندگی چیست ؟ نهایت هدف زندگی برای شما چیست ؟؟ آیا برنامه سفر خود را بر روی نقشه رویایت تا به حال دیده ای... ؟
برنامه من درک مفهوم عشق است... چرا که زندگانی بی عشق مفهومی ندارد .
04 January 2005
:: خوب امروز تولدمه ! آخ جــــــــــون کیک و کادو
چنگ بر خاک زدم. چنگ بر خاک زدم. تا به چنگش بکشم. دیدم از روزن خاک محو بالا شده بود.
شیشه باده شکست شیشه باده شکست
یک بغل مستی و نور قسمت ما شده بود
باز غوغا شده بود باز غوغا شده بود
بهترین لحظه عشق با تو پیدا شده بود
ساعت از 2 نیمه شب که گذشت تنها چند ساعت باقیست به متولد شدن دوباره من. هر سال این روز من از نو متولد می شم. شب تولد و روز اون آغازی نو برای من و مرحمی بر روی پرهای خسته و زخمی می تواند باشد.
سالی گذشت از آن شب دلمردگی و تولدی متفاوت که همزمان شد با برخواستن من از پایین دره های تا بینهایت سیاهیی که بارها شده بود امید به نجات از آنها را از دست داده بودم.
شب پشت پنجره سیاه هست و موسیقی در گوشم می نوازد :
مگه میشه یه پرنده بمونه بی آب و دوونه
مگه میشه که قناری توی بغض آواز بخونه
اگه تو بری ز پیشم من همون قناری میشم
که تو بغض و گریه هاشم میگه میخوابم با تو باشم
مگه میشه که ستاره توی آسمون نباشه
یا گلی به خاطراتم عطر یاد تو نپاشه
خسته و شانه ای گرفته. اما بی خالی شدن از احساس چطور می توان سر به بالین گذاشت.
بایست از کدام ثانیه این سال بگویم ؟ از سیاهیی زلزله ویران گری که باز دوباره امسال در همان شب انسان های دیگری را بر خاک نشاند
و یا از دربدری هایی در چنگال دلتنگی های پایان ناپذیر شب های تابستان
از ناامیدی به فردا و از جرقه آرزو که به ناگه روشن شد.
از دیدار هایی رویایی ام و یا از گریه های نامقطوع هنگام سر به زیر انداخت مقابل اشعه هایش
سالی که گذشت چه پر فراز و نشیب بود برای من. سالی که آن را با نفسی تازه آغاز کردم اما سنگینی بار دل آنجنان بود که شش ماه بعد از پای در آمدم. و آنگاه بود که تنهایی آثار خود را بر شانه های من تازیانه وار ثبت کرد.
از کدامین روز بود که احساس آزادی کردم تنها در رویای خود نگه دارم و از کدام ثانیه بود تا ابد خود را مدیوون تمامی تجربه های سنگین ام؟
انگار لبخندی تلخ داشتن بدتر از چشمانی گریان است.
به آرزوییم رسیدیم. آرزوی تا ابد عاشق زیستن. هنگام وداع مشق آخر خویش را خوب آموختم.
و امروز همه آسمان اگر بی ابر نباشد دیگر باران نمیبارد در قلب من. امروز با نگاهی متفاوت به دنیا و آدم هایش می نگرم. قدر آن ها را که برایم عزیز هستند خوب می دانم. ارزش پدر و مادر آنقدر برایم زیاد شده که حاظر نیستم ثانیه ای از انها دور باشم چه رسد به فرار در روزی که انها مرا خلق کردند...
ارزش دوست داشتن و معنای آن برای حیات روح من بی توصیف است.
و امروز در این شب تولد تنها می توانم خدایی را شکر نمایم که با تمامی سختی ها و درد هایی که بر این تن و قلب کوچک نشاند بسی آگاه تر و به گونه ای انسان تر شده ام. هرگز نگویم بزرگ تر چرا که نهال همیشه نهال باقی ماند و بس.
از بودن آنها که می پرستمشان شادم و از مهربانی تان سرمست.
در این شب که هزاران انسان در سوگ از دست دادن عزیزانشان و در میان چاله های آب می گرییند نوشتن خاطره از شادی های سال نو و رقص و آواز هایش بسی بی معنا میبود. اما خدا را شکر میکنم برای تمامی لحظات شادی که در این روزها و شبها برای من مهیا کرد. دلی که غم نداشته باشد برنده این بازی دنیووی است... ما که بی غم نیستیم اما ...
زندگی را بیشتر دوست میدارم از دوباره.
همراه با قلبی که از نو می طپد برای مهرورزی های فرشته نجاتم.
پس امسال تولدم خیـــــــــــــــــــــــلی مبارک
منتظر ماچاتون هستیم ؛)
چنگ بر خاک زدم. چنگ بر خاک زدم. تا به چنگش بکشم. دیدم از روزن خاک محو بالا شده بود.
شیشه باده شکست شیشه باده شکست
یک بغل مستی و نور قسمت ما شده بود
باز غوغا شده بود باز غوغا شده بود
بهترین لحظه عشق با تو پیدا شده بود
سالی گذشت از آن شب دلمردگی و تولدی متفاوت که همزمان شد با برخواستن من از پایین دره های تا بینهایت سیاهیی که بارها شده بود امید به نجات از آنها را از دست داده بودم.
شب پشت پنجره سیاه هست و موسیقی در گوشم می نوازد :
مگه میشه یه پرنده بمونه بی آب و دوونه
مگه میشه که قناری توی بغض آواز بخونه
اگه تو بری ز پیشم من همون قناری میشم
که تو بغض و گریه هاشم میگه میخوابم با تو باشم
مگه میشه که ستاره توی آسمون نباشه
یا گلی به خاطراتم عطر یاد تو نپاشه
خسته و شانه ای گرفته. اما بی خالی شدن از احساس چطور می توان سر به بالین گذاشت.
بایست از کدام ثانیه این سال بگویم ؟ از سیاهیی زلزله ویران گری که باز دوباره امسال در همان شب انسان های دیگری را بر خاک نشاند
و یا از دربدری هایی در چنگال دلتنگی های پایان ناپذیر شب های تابستان
از ناامیدی به فردا و از جرقه آرزو که به ناگه روشن شد.
از دیدار هایی رویایی ام و یا از گریه های نامقطوع هنگام سر به زیر انداخت مقابل اشعه هایش
سالی که گذشت چه پر فراز و نشیب بود برای من. سالی که آن را با نفسی تازه آغاز کردم اما سنگینی بار دل آنجنان بود که شش ماه بعد از پای در آمدم. و آنگاه بود که تنهایی آثار خود را بر شانه های من تازیانه وار ثبت کرد.
از کدامین روز بود که احساس آزادی کردم تنها در رویای خود نگه دارم و از کدام ثانیه بود تا ابد خود را مدیوون تمامی تجربه های سنگین ام؟
انگار لبخندی تلخ داشتن بدتر از چشمانی گریان است.
به آرزوییم رسیدیم. آرزوی تا ابد عاشق زیستن. هنگام وداع مشق آخر خویش را خوب آموختم.
و امروز همه آسمان اگر بی ابر نباشد دیگر باران نمیبارد در قلب من. امروز با نگاهی متفاوت به دنیا و آدم هایش می نگرم. قدر آن ها را که برایم عزیز هستند خوب می دانم. ارزش پدر و مادر آنقدر برایم زیاد شده که حاظر نیستم ثانیه ای از انها دور باشم چه رسد به فرار در روزی که انها مرا خلق کردند...
ارزش دوست داشتن و معنای آن برای حیات روح من بی توصیف است.
و امروز در این شب تولد تنها می توانم خدایی را شکر نمایم که با تمامی سختی ها و درد هایی که بر این تن و قلب کوچک نشاند بسی آگاه تر و به گونه ای انسان تر شده ام. هرگز نگویم بزرگ تر چرا که نهال همیشه نهال باقی ماند و بس.
از بودن آنها که می پرستمشان شادم و از مهربانی تان سرمست.
در این شب که هزاران انسان در سوگ از دست دادن عزیزانشان و در میان چاله های آب می گرییند نوشتن خاطره از شادی های سال نو و رقص و آواز هایش بسی بی معنا میبود. اما خدا را شکر میکنم برای تمامی لحظات شادی که در این روزها و شبها برای من مهیا کرد. دلی که غم نداشته باشد برنده این بازی دنیووی است... ما که بی غم نیستیم اما ...
زندگی را بیشتر دوست میدارم از دوباره.
همراه با قلبی که از نو می طپد برای مهرورزی های فرشته نجاتم.
پس امسال تولدم خیـــــــــــــــــــــــلی مبارک
منتظر ماچاتون هستیم ؛)
27 December 2004
:: درست در سالروز فاجعه زلزله بم... باز هم در آسيا
امروز ديگه فهميدم من کيام !
موسي :))
تمام خوابهام واقعي ميشه !!! همشون از دم.
آقا جان من چطور بايست ۴ـ۵ ماه پیش دو بار خواب همچين کاتاستروفي رو ببينيم ؟؟؟ دقيقا همينطور که اتفاق افتاده !!
فکر ميکردم تاحالا فقط در مورد آدمهايي که ميشناسم و اطرافيان خودم خواب ميديدم !!
آقا چه ترسنـــــــــــــــــــــــــــــاک
امروز ديگه فهميدم من کيام !
موسي :))
تمام خوابهام واقعي ميشه !!! همشون از دم.
آقا جان من چطور بايست ۴ـ۵ ماه پیش دو بار خواب همچين کاتاستروفي رو ببينيم ؟؟؟ دقيقا همينطور که اتفاق افتاده !!
فکر ميکردم تاحالا فقط در مورد آدمهايي که ميشناسم و اطرافيان خودم خواب ميديدم !!
آقا چه ترسنـــــــــــــــــــــــــــــاک
26 December 2004
:: برای رویایی ترین شب نیلوفری
بايد از عطر اقاقي تو رو آغاز كنم
با صداي خيس بارون تو رو آواز كنم
از تماشاي قناري به تو پرواز كنم
به تو پل ميزنم از بهانه هامو
از همه شبانه ها مو
ميرسم به تو دوباره
بوي عطرتو ميدن ترانه هامو
پر اسمت ميشن عاشقانه هامو
از گل و شعر و ستاره
ميرسم به تو دوباره
نيستي اما يادت اينجاست
وقت گل كردن روياست
به تو من ميرسم از اين شب نيلوفری
به تو ميرسم من از اين راه خاكستری
به تو كه خاطره هامو به هميشه ميبری
به تو پل ميزنم از بهانه ها مو
از همه شبانه ها مو
ميرسم به تو دوباره
بوی عطر تو ميدن ترانه هام
و پر اسمت ميشن عاشقانه هامو
از گل و شعر و ستاره
ميرسم به تو دوباره
نيستي اما يادت اينجاست
وقت گل كردن روياست
بايد از عطر اقاقي تو رو آغاز كنم
با صداي خيس بارون تو رو آواز كنم
از تماشاي قناري به تو پرواز كنم
به تو پل ميزنم از بهانه هامو
از همه شبانه ها مو
ميرسم به تو دوباره
بوي عطرتو ميدن ترانه هامو
پر اسمت ميشن عاشقانه هامو
از گل و شعر و ستاره
ميرسم به تو دوباره
نيستي اما يادت اينجاست
وقت گل كردن روياست
به تو من ميرسم از اين شب نيلوفری
به تو ميرسم من از اين راه خاكستری
به تو كه خاطره هامو به هميشه ميبری
به تو پل ميزنم از بهانه ها مو
از همه شبانه ها مو
ميرسم به تو دوباره
بوی عطر تو ميدن ترانه هام
و پر اسمت ميشن عاشقانه هامو
از گل و شعر و ستاره
ميرسم به تو دوباره
نيستي اما يادت اينجاست
وقت گل كردن روياست
23 December 2004
:: شب کریسمس خوش باشید و مهربون
وقت نیست. سترس زیاده. فضا پر از مسئولیت. گاهی غرش از حس ناشکری.
شلوغه همه جا پر از آدم. همه به سوی هم میدوند ( اومدم بگم می لولند دیدم این کلام رو یک بار تابستون شنیدم و بس که معناش کاملا برای محیطش پسندیده بود. لولیدن در هم در ذهن من و دفتر لغات من بار منفی زیادی داره ). فردا شب آخر هست و فرصت آخر برای خرید هدیه ها و عطر ها و لباس ها و کارتها و ... هزاران تبریک و آرزوی سلامتی.
حتی امسال شب یلدامون متفاوت بود. هرچند دعوت بودیم ولی ترجیحا دونفری با انواع اقسام سرخ رنگ میوه جات حال کردیم. دیشب کاج کریسمس مون رو با دو رنگ قرمز و طلایی چیدیم. امشب میرم کادوهام رو بگذارم زیرش.
فیلم مصائب مسیح رو بعد از هزار سال وقت کردم ببینم. این شب ها هر شب یه فیلم میبینم و بی خیال عالم و آدم میرم تو رویا...
شب مهمونی ، فردا باز مهمونی ، حالا کی می بایست به کارهای دلخواه خودت برسی معلوم نیست. روزها تند تند داره میگذره. یادم نمیره اون شبهای گند پارسال رو. به زوری بایست یک بار دیگه از نو پوست انداخت. شاید شما این احساس رو نکنید. چون جشن ما ایرانی ها هنوز مونده. ولی یه سوال... نشده تا به حال از خیلی ایرانی ها بشنوید حتی عید ایران هم دیگه براشون تازگی نمی یاره ؟؟؟
برای شب کریسمس یه آرزوی خوب بکنیم.
سلامتی برای عزیزامون ؛ آرامش و صلح بیشتر بین انسان ها و ... نزدیک شدن هرچه بیشتر به اصلیت زندگانی
یاد بچه های بم و همه آوارزده ها بخیر
شاد و شاد و شاد باش
اما بسی دور از دلتنگی
وقت نیست. سترس زیاده. فضا پر از مسئولیت. گاهی غرش از حس ناشکری.
شلوغه همه جا پر از آدم. همه به سوی هم میدوند ( اومدم بگم می لولند دیدم این کلام رو یک بار تابستون شنیدم و بس که معناش کاملا برای محیطش پسندیده بود. لولیدن در هم در ذهن من و دفتر لغات من بار منفی زیادی داره ). فردا شب آخر هست و فرصت آخر برای خرید هدیه ها و عطر ها و لباس ها و کارتها و ... هزاران تبریک و آرزوی سلامتی.
حتی امسال شب یلدامون متفاوت بود. هرچند دعوت بودیم ولی ترجیحا دونفری با انواع اقسام سرخ رنگ میوه جات حال کردیم. دیشب کاج کریسمس مون رو با دو رنگ قرمز و طلایی چیدیم. امشب میرم کادوهام رو بگذارم زیرش.
فیلم مصائب مسیح رو بعد از هزار سال وقت کردم ببینم. این شب ها هر شب یه فیلم میبینم و بی خیال عالم و آدم میرم تو رویا...
شب مهمونی ، فردا باز مهمونی ، حالا کی می بایست به کارهای دلخواه خودت برسی معلوم نیست. روزها تند تند داره میگذره. یادم نمیره اون شبهای گند پارسال رو. به زوری بایست یک بار دیگه از نو پوست انداخت. شاید شما این احساس رو نکنید. چون جشن ما ایرانی ها هنوز مونده. ولی یه سوال... نشده تا به حال از خیلی ایرانی ها بشنوید حتی عید ایران هم دیگه براشون تازگی نمی یاره ؟؟؟
برای شب کریسمس یه آرزوی خوب بکنیم.
سلامتی برای عزیزامون ؛ آرامش و صلح بیشتر بین انسان ها و ... نزدیک شدن هرچه بیشتر به اصلیت زندگانی
یاد بچه های بم و همه آوارزده ها بخیر
شاد و شاد و شاد باش
اما بسی دور از دلتنگی
19 December 2004
11 minuter
:: 11 دقیقه
همه می توانند دوست بدارند, چراکه ما همه با این هدیه بدنیا می آییم. بعضی دوست میدارند کاملا طبیعی به یکباره. درحالی که بعضی می بایست از نو بیاموزند، به یاد بیاورند آدمی چطور عشق میورزد و
همه - بدون هیچ استثنائی - می بایست بسوزانند احساسات قوی گذشته خویش را، دوباره از نو شادی و غم را تجربه کنند، لحظه هایی را که بر زمین افتادند و دوباره به پا خویستند ؛ تا به آنجا که موفق شدند بیابند آن طناب قرمز را که میرساند به هر دیدار جدید ؛ آری یک طناب قرمز وجود دارد...
~~~~~~~
هرگز احساس مرا زیر سوال نبر...
** این ماجرای مصاحبه گوگوش رو کسی توی برنامه های ماهواره دیده ؟؟ ما که ماشالا همیشه ماهوارمون یا به برگ درخت و ریزشش وصله یا برف بیاد و بره ! ما که ندیدیم ولی اینجا اینگاری حسابی دلش رو ریخته بیرون.
نمیدونم چرا همیشه وقتی به آدم های معروف فکر میکنیم توی ذهنمون میره که آره اینها همشون خیلی زرنگ هستند و فوت و فن همه کاری رو بلد هستند. حتی خود گوگوش ... بارها من به این اومدنش به اینور آب فکر کرده بودم و اینمه پولی که تو جیبش " فکر میکردیم رفته " خودم هر دو کنسترش توی ستکهلم رو رفتم و ...دیدم چه جمعیتی برای اون و صداش می رقصیدند و جیغ می زندند از خوشحالی...
هوه
همه می توانند دوست بدارند, چراکه ما همه با این هدیه بدنیا می آییم. بعضی دوست میدارند کاملا طبیعی به یکباره. درحالی که بعضی می بایست از نو بیاموزند، به یاد بیاورند آدمی چطور عشق میورزد و
همه - بدون هیچ استثنائی - می بایست بسوزانند احساسات قوی گذشته خویش را، دوباره از نو شادی و غم را تجربه کنند، لحظه هایی را که بر زمین افتادند و دوباره به پا خویستند ؛ تا به آنجا که موفق شدند بیابند آن طناب قرمز را که میرساند به هر دیدار جدید ؛ آری یک طناب قرمز وجود دارد...
~~~~~~~
هرگز احساس مرا زیر سوال نبر...
** این ماجرای مصاحبه گوگوش رو کسی توی برنامه های ماهواره دیده ؟؟ ما که ماشالا همیشه ماهوارمون یا به برگ درخت و ریزشش وصله یا برف بیاد و بره ! ما که ندیدیم ولی اینجا اینگاری حسابی دلش رو ریخته بیرون.
نمیدونم چرا همیشه وقتی به آدم های معروف فکر میکنیم توی ذهنمون میره که آره اینها همشون خیلی زرنگ هستند و فوت و فن همه کاری رو بلد هستند. حتی خود گوگوش ... بارها من به این اومدنش به اینور آب فکر کرده بودم و اینمه پولی که تو جیبش " فکر میکردیم رفته " خودم هر دو کنسترش توی ستکهلم رو رفتم و ...دیدم چه جمعیتی برای اون و صداش می رقصیدند و جیغ می زندند از خوشحالی...
هوه
roz aval kar
:: تجربه روز اول مسئولیت پذیری
صبح بعد از دو سه هفته هوای ملایم زمستونی کمی از پشت پنجرم سفیدی می بینم. باز هم که برف نیومده. همش کمی دونه دونه سطح زمین رو سرد کرده. پس این برف زمستونی کجاست.
صبح یکشنبه همه هفته ها تا ساعت 11 حداقل خوابیم. اگر جشنی شب شنبه نرفته باشیم. همیشه صدای جاروبرقی یا بوی صبحانه از پشت در اتاقم میاد. اما این هفته خودم ساعت 8 پا میشم. با اینکه همه جا ساکته هواسم رو جمع میکنم تا ببینم الان چه بایست کنم. نیکو قراره بره شیف اول سر کار. به به چه اسم گنده ای. من که تجربه کاری توی چند تا شغل مختلف رو دارم. ولی اون نه. البته مغازه داری رو هردو تجربه کردیم توی تابستون ها. دیروز روز اول بود. اینبار تنهای تنها. صبح با کلی باد توی غبغب :) رفتم مادر و پدرم رو رسوندم فرودگاه تا همراه جمعیت باقی فک فامیل عازم ایران بشند برای عیش و نوش و شرکت در مراسم نامزدی دختر عموی گرام. خوش بگذره. نگران ما نباشید. همه چیز تحت کنترل. بوس بوس و خواهش می کنم ما کاری نکردیم وظیفمونه. مگه شما هر دو دختراتون رو به سفر جداگونه نفرستادید. اینبار نوبت شماست.
نوبت ؟ چه کلام عجیبی. پدر توی ماشین گفت > دارم فکر میکنم میبینم از یک سال و نیم پیش که اونبار هم 2 هفته همش ایران رفتم و استراحت همراه با بدو بدو داشتم ؛ تا به امروز هر روز این یک سال و نیم رو کار کردم... صدام در نیومد... خفه شدم و بغض کردم.
سر راهم کلی احساس مکانیک بودن بهم دست داد لاستیک های ماشین رو چک کردم میزون کردم بعدش هم رفتم به سوی خرید برای مغازه. همونطور که حدس میزدم تا از ماشین پیاده شدم یه چرخ بزرگ خرید دستم بگیرم همه چشم های آدم هایی که اون صبح اونجا بودند قلمبه شد. وا !!!! این دختره ؟؟ آخه اونا همشون مرد های گنده و ... بودند. مثل بابام . حس جدیدی گرفتم.
شروع کار با فکر اینکه کسی توی خونه نیست که بهش زنگ بزنی بگی قیمت فلان جنس چیه یا تنها توی دلت خیالت جمع باشه که حالا اونا هستند . هرچی باشه بالاخره مشکلی پیش نمیاد. خیلی حسش فرق داره. بهت احساس مسئولیت بیشتری میده. مسلمه. ولی درکنار اون تو رو به دنیای یه عالمه فکر می بره.
کنار نیکو وقت با سر به سر هم گذاشتن و ملقب شدن به سکروچ باهال می گذره. ولی وقتی اون رفت و خودم موندم همش فکر کردم. ته دلم لرزید. خودم رو در جایگاه پدر دیدم. اینکه هر روز هر روز و هر روز ساعت ها وقتش رو در پشت این ویترین های رنگی داره سپری میکنه و ثانیه های عمرش رو میبینه که داره میسوزه بدون اینکه به شغلی مشغول باشه که در شئنشه. همه و همش برای خاطر اینکه در یک جامعه دوم به عنوان یک خارجی 50 + هرگز نمیتونی در پشت میز ریاست و مدیریت بنشینی. هرگز نمی تونی به اندازه تحصیلاتت و تجربیاتت کار کنی. بایست برای نگه داشتن ایده عال زندگی در خارج بجنگی. جزو بهترین ها محسوب بشی اما در پشت این لایه از جونت و سلول های بدنت مایه بگذاری.
این سرابه اون ور آب هست برای خیلی ها.
اینجا بود که تنم لرزید. تازه حس کردم با همه وجودم چرا اینهمه بابا برام از درس خوندن و رسیدن به جایی که استحقاقش رو دارم حرف میزنه. اینکه بدون درس و مدرک از اینجا به کاری که اینقدر توش دردسر باشه نمیرسم. که ...
اونروز به پایان رسید. گفتم نیکو بزن قدش که کلی ما باهالیم. به خودمون افتخار میکنم. به خودم و تو و مادر و پدرم. که ما برای هم زندگی میکنیم و با هم. که اونها خوبی های ما رو تنها مد نظر می گیرند و من و تو دیگه کم کم یاد گرفتیم که اونا نه تنها سخت گیر ترین پدر مادر دنیا نیستند بلکه اونقدر به ما آزادی دادند که خودمون بهترین درس زندگی رو از آزادی هامون بگیریم. درسته من گاهی خیلی زیادی گذشته رو و تلاش برای رسیدن به این آزادی ها و قانون ها رو گنده میکنم. ولی خوب... مگر نه اینکه همه چیز بهایی داره.. مثل مهاجرت، مثل آزادی، مثل عشق
این قصه ادامه دارد... که واقعیت است و دیگر هیچ...
صبح بعد از دو سه هفته هوای ملایم زمستونی کمی از پشت پنجرم سفیدی می بینم. باز هم که برف نیومده. همش کمی دونه دونه سطح زمین رو سرد کرده. پس این برف زمستونی کجاست.
صبح یکشنبه همه هفته ها تا ساعت 11 حداقل خوابیم. اگر جشنی شب شنبه نرفته باشیم. همیشه صدای جاروبرقی یا بوی صبحانه از پشت در اتاقم میاد. اما این هفته خودم ساعت 8 پا میشم. با اینکه همه جا ساکته هواسم رو جمع میکنم تا ببینم الان چه بایست کنم. نیکو قراره بره شیف اول سر کار. به به چه اسم گنده ای. من که تجربه کاری توی چند تا شغل مختلف رو دارم. ولی اون نه. البته مغازه داری رو هردو تجربه کردیم توی تابستون ها. دیروز روز اول بود. اینبار تنهای تنها. صبح با کلی باد توی غبغب :) رفتم مادر و پدرم رو رسوندم فرودگاه تا همراه جمعیت باقی فک فامیل عازم ایران بشند برای عیش و نوش و شرکت در مراسم نامزدی دختر عموی گرام. خوش بگذره. نگران ما نباشید. همه چیز تحت کنترل. بوس بوس و خواهش می کنم ما کاری نکردیم وظیفمونه. مگه شما هر دو دختراتون رو به سفر جداگونه نفرستادید. اینبار نوبت شماست.
نوبت ؟ چه کلام عجیبی. پدر توی ماشین گفت > دارم فکر میکنم میبینم از یک سال و نیم پیش که اونبار هم 2 هفته همش ایران رفتم و استراحت همراه با بدو بدو داشتم ؛ تا به امروز هر روز این یک سال و نیم رو کار کردم... صدام در نیومد... خفه شدم و بغض کردم.
سر راهم کلی احساس مکانیک بودن بهم دست داد لاستیک های ماشین رو چک کردم میزون کردم بعدش هم رفتم به سوی خرید برای مغازه. همونطور که حدس میزدم تا از ماشین پیاده شدم یه چرخ بزرگ خرید دستم بگیرم همه چشم های آدم هایی که اون صبح اونجا بودند قلمبه شد. وا !!!! این دختره ؟؟ آخه اونا همشون مرد های گنده و ... بودند. مثل بابام . حس جدیدی گرفتم.
شروع کار با فکر اینکه کسی توی خونه نیست که بهش زنگ بزنی بگی قیمت فلان جنس چیه یا تنها توی دلت خیالت جمع باشه که حالا اونا هستند . هرچی باشه بالاخره مشکلی پیش نمیاد. خیلی حسش فرق داره. بهت احساس مسئولیت بیشتری میده. مسلمه. ولی درکنار اون تو رو به دنیای یه عالمه فکر می بره.
کنار نیکو وقت با سر به سر هم گذاشتن و ملقب شدن به سکروچ باهال می گذره. ولی وقتی اون رفت و خودم موندم همش فکر کردم. ته دلم لرزید. خودم رو در جایگاه پدر دیدم. اینکه هر روز هر روز و هر روز ساعت ها وقتش رو در پشت این ویترین های رنگی داره سپری میکنه و ثانیه های عمرش رو میبینه که داره میسوزه بدون اینکه به شغلی مشغول باشه که در شئنشه. همه و همش برای خاطر اینکه در یک جامعه دوم به عنوان یک خارجی 50 + هرگز نمیتونی در پشت میز ریاست و مدیریت بنشینی. هرگز نمی تونی به اندازه تحصیلاتت و تجربیاتت کار کنی. بایست برای نگه داشتن ایده عال زندگی در خارج بجنگی. جزو بهترین ها محسوب بشی اما در پشت این لایه از جونت و سلول های بدنت مایه بگذاری.
این سرابه اون ور آب هست برای خیلی ها.
اینجا بود که تنم لرزید. تازه حس کردم با همه وجودم چرا اینهمه بابا برام از درس خوندن و رسیدن به جایی که استحقاقش رو دارم حرف میزنه. اینکه بدون درس و مدرک از اینجا به کاری که اینقدر توش دردسر باشه نمیرسم. که ...
اونروز به پایان رسید. گفتم نیکو بزن قدش که کلی ما باهالیم. به خودمون افتخار میکنم. به خودم و تو و مادر و پدرم. که ما برای هم زندگی میکنیم و با هم. که اونها خوبی های ما رو تنها مد نظر می گیرند و من و تو دیگه کم کم یاد گرفتیم که اونا نه تنها سخت گیر ترین پدر مادر دنیا نیستند بلکه اونقدر به ما آزادی دادند که خودمون بهترین درس زندگی رو از آزادی هامون بگیریم. درسته من گاهی خیلی زیادی گذشته رو و تلاش برای رسیدن به این آزادی ها و قانون ها رو گنده میکنم. ولی خوب... مگر نه اینکه همه چیز بهایی داره.. مثل مهاجرت، مثل آزادی، مثل عشق
این قصه ادامه دارد... که واقعیت است و دیگر هیچ...
17 December 2004
tavalodam
:: کار بایست کرد تا قدر عافیت دانیم
کار بایست کردتا قدر عافیت دانیم ؛ نعمت فراوان وما شکر گذار نیستیم (شعر از خودم)
اینجانب به همراه خواهر گرام در دو هفته پر هیجان قصد داریم حسابی به خود و شکم خویش در مغازه ددی جان صفا داده و علاوه بر اضافه کردن هرچی سود هست به حساب دخل کلی هم فضای محیط را کریسمسی نماییم.
مامی و ددی هم در ایران صفا کنند :)
اگه !! وقت کنم حتما عکس میگیرم از خودمون و شغل دوهفتمون. جالبیش اینه که از الان صف مشتریای پسر و جوونش زیاد شده با یه روز کارآموزی رفتن :))
اخبار دیگر به همه رفقای گرام. والا ما تا اونجا که یادمونه و افتخار هم میکنیم بنده اینجانب عالیجناب لیدی منتقد متولد 15 دی ماه هستم.
تا به حال همیشه این تاریخ به فرنگی میشده 5 ژانویه. ولی امسال که همه تاریخ ها یه روز جلو افتاده شدیم 4 ام. اما دیگه خوشبحال هرکی اورکات داره !! دیگه یادش نمیره هیچ وقت رزشک البته . مهم اونه که ادم خودش یادش باشه همیشه تولد دوست و رفیقاش رو.
خوب این مقدمه رو گفتم که بگم این تولد امسالم ایشالا حسابی حال و حــــــــــــــول :) بر عکس پارسال که ... اوش نزدیک بود جونم رو به باد بدم هرچند خوب تجربه ای بود ولی بوش به اونطرف مرز هم رسیده بود و تابستونی فهمیدم که بعـــــله مامی جون حسابی چوقولیمون رو پیش در و همسایه کرده ! آخه یکی نیس بگه مگه میشه من واسه خاطر اینکه فکر کنم شما ها تولدم رو یادتون نیست قهر کنم !! واه واه چه چیزا چه حرفا آدم شاخ در میاره.
خلاصه شوما ها هم خواستید واسم امسال تبریک بگید ورندارید از این کارت های اینترنتی داهاتی بفرستید فکر کنید خیلی هنر کردید و وای خدا چه تبریکی گفتم خیلی خوشحال میشه ! تبریک تولد میبایست personligt باشه یعنی شخصی باشه. بایست توش روح باشه و حرفی برای زدن. (read 9 december)
البته اگه به اندازه یه کارت تبریک واسه رفاقتتون ارزش قائلید که دیگه بــــــــله !
این رو هم گفتم که بگم خواستید ازم آدرس بگیرید کادوهای کلید بنز و خونه و بلیط سفر رو پست کنید یه سوت بزنید بفرستم :)) امیر جون حالا خوب شد ؟ اینم از آدرس ما
کار بایست کردتا قدر عافیت دانیم ؛ نعمت فراوان وما شکر گذار نیستیم (شعر از خودم)
اینجانب به همراه خواهر گرام در دو هفته پر هیجان قصد داریم حسابی به خود و شکم خویش در مغازه ددی جان صفا داده و علاوه بر اضافه کردن هرچی سود هست به حساب دخل کلی هم فضای محیط را کریسمسی نماییم.
مامی و ددی هم در ایران صفا کنند :)
اگه !! وقت کنم حتما عکس میگیرم از خودمون و شغل دوهفتمون. جالبیش اینه که از الان صف مشتریای پسر و جوونش زیاد شده با یه روز کارآموزی رفتن :))
اخبار دیگر به همه رفقای گرام. والا ما تا اونجا که یادمونه و افتخار هم میکنیم بنده اینجانب عالیجناب لیدی منتقد متولد 15 دی ماه هستم.
تا به حال همیشه این تاریخ به فرنگی میشده 5 ژانویه. ولی امسال که همه تاریخ ها یه روز جلو افتاده شدیم 4 ام. اما دیگه خوشبحال هرکی اورکات داره !! دیگه یادش نمیره هیچ وقت رزشک البته . مهم اونه که ادم خودش یادش باشه همیشه تولد دوست و رفیقاش رو.
خوب این مقدمه رو گفتم که بگم این تولد امسالم ایشالا حسابی حال و حــــــــــــــول :) بر عکس پارسال که ... اوش نزدیک بود جونم رو به باد بدم هرچند خوب تجربه ای بود ولی بوش به اونطرف مرز هم رسیده بود و تابستونی فهمیدم که بعـــــله مامی جون حسابی چوقولیمون رو پیش در و همسایه کرده ! آخه یکی نیس بگه مگه میشه من واسه خاطر اینکه فکر کنم شما ها تولدم رو یادتون نیست قهر کنم !! واه واه چه چیزا چه حرفا آدم شاخ در میاره.
خلاصه شوما ها هم خواستید واسم امسال تبریک بگید ورندارید از این کارت های اینترنتی داهاتی بفرستید فکر کنید خیلی هنر کردید و وای خدا چه تبریکی گفتم خیلی خوشحال میشه ! تبریک تولد میبایست personligt باشه یعنی شخصی باشه. بایست توش روح باشه و حرفی برای زدن. (read 9 december)
البته اگه به اندازه یه کارت تبریک واسه رفاقتتون ارزش قائلید که دیگه بــــــــله !
این رو هم گفتم که بگم خواستید ازم آدرس بگیرید کادوهای کلید بنز و خونه و بلیط سفر رو پست کنید یه سوت بزنید بفرستم :)) امیر جون حالا خوب شد ؟ اینم از آدرس ما
12 December 2004
:: شب امتحانه ديگه لامسب کارش نميشه کرد اين استعداد رو =)
شبانگاهان، سوسک اومد خونمون
رفت تو وان حموم، من نترسيــــدم
دارام رام رام را را رام دا را را را رام
لباسآمو دراوُردم
حمومَــــم کردم
من نَـــلرزيــــدم
دارام رام رام را را رام دا را را را رام
با دمپايي زدم توي سر سوسکه
اما نمـــــــــــــــــــــــــــــیمرد
بهش گفتـــــــم
به چه بال و پري
وه چه خوب ميپري
با پري ور بپــــــــري
شبانگاهان، سوسک اومد خونمون
رفت تو وان حموم، من نترسيــــدم
دارام رام رام را را رام دا را را را رام
لباسآمو دراوُردم
حمومَــــم کردم
من نَـــلرزيــــدم
دارام رام رام را را رام دا را را را رام
با دمپايي زدم توي سر سوسکه
اما نمـــــــــــــــــــــــــــــیمرد
بهش گفتـــــــم
به چه بال و پري
وه چه خوب ميپري
با پري ور بپــــــــري
09 December 2004
:: باز هم تولد
خب دختر جون بایست بگم امیدوارم اول از همه از این سوپرایز تولدی که واست آنلاین و عمومی می خوام درست کنم حرس نخوری >:)تازه الان به لطف ارکات همه واست میان مینویسم مریم جون تووووووووووووولدت مبارک/ اما من که همه نیستم ؛)کلی زحمت پشتش کشیدم! حالا کتاب قصه رو ورق بزن :
سال اول دبیرستان محبوبه دانش یا همون هدف معروف توی خیابون ولی عصر همکلاسی هم می شیم و من مبصر کلاس می بایست فضول همه چی هم باشم.با رفیق جون جونی من هلیا دوست شدی و در نتیجه با من هم دوست میشی ! عجیب غریب بودن کرکترت حسابی واسم جای مخ زدن و روت کار کردن رو باز میکنه ! لامسب الان که نگاه می کنم می بینم همیشه عاشق آدم های غیر عادی بودم !! از بس که خودم آخه همیشه یه مدلی ام ؟؟سال دوم حسابی با هم رفیق شدیم. یادت که نمی ره من واسه خاطر تو همه کلاس رو ترد کردم و جام رو عوض کردم اومدم اون ردیف نیمکت های کنار دیوار شدم بغل دستی تو .. یادته چقده همه حرف میزدند و چقدر حتی مامان خودم بهم گیر داده بود که چرا کنار کشیدم ؟ آره خوب این کار واسه خاطر تو بود تا تورو بیارم توی جمع. فکر میکنم موفق شدم نه ؟
Kelans aval
بعدش هم کلی نقاط اشتراک فوتبالی یافتیم و استیلی چاک شدیم :)) و من همیشه بایست سر اون پسره(رضا شاهرودی؟؟) توی تیم ملی باهات جر و بحث می کردم. خاطره هامون از سال دوم اونقدر زیاده که جای نوشتنشون اینجا نیست. اما خوبیش میدونی به چیه ؟ که همه یادگاری ها رو هم تو داری و هم من دارم. اون کتاب هندسه عزیز که با انواع و اقسام نقاشی ها تذئینش کرده بودیم و اون دفتر زرد خاطره هامون که توی بدجنس پیش خودت نگهش داشتی و بهم ندادیش . تمام برنامه های پیاده روی توی ولی عصر و کیک خریدنمون و جنگ کیکی سر کلاس .. یادته همه رفیقای همکلاسی چه چپ چپی نگاه می کردنمون وقتی اون روز با کیک بدون هیچ مناسبتی اومدیم سر کلاس ؟ حال داد واقعا یه تصمیم رو توی خیابون گرفتن و بعدش عملیش کردن. از آب بازی ها و مسابقه های والیبالمون که نگم خیلی همیشه دلم با یادشون شاد میشه. تو رو با سارا هم رفیق کردم و خودم دیگه آخرای سال زده بودم تو دنده من می خوام برم برم برم و ناراضی بودنم از شرایط. فکر میکنم واسه همون غرغر هام بود خدا کوبید یکی تو مخم و یهو کشکی کشکی پرتم کرد این ور دنیا.
Mahbobe Danesh, sal 77
آخرین روز مدرسه بعد از امتحان تاریخ رو یادته ؟ توی حیاط مدرسه با همه بچه ها و گروهمون عکس یادگاری اینداختیم ؟ سوده که اومده بود مدرسه من رو غافل گیر کنه و چقده توی دفتر مدرسه من جا خوردم و حسابی سوپرایز شدم . بعدش هم من و تو و سوده و سارا رفتیم خونه ما و اونهمه بازی کردیم و ورق و فال گرفتیم آخرش و کلی خندیدیم// عکسش رو هنوز دارم ولی نگذاشتمش که دلم از دیدن خونمون خون گریه نکنه... آخه الان خیلی ساله از اون خونه بچگیم دور شدم
Sal 2 Dabirestan, rooz akhar bad az emtehan tarikh
بعدش هم تابستون پر از قهر و بچه بازی هامون و اون چند ماه بی خبری که باعث شد وقتی مدرسه سال جدید شروع شد و اسم من توی لیست کلاس خونده بشه اما صدای حاظری ازم بلند نشه ؛ تو دلت بریزه پایین که نکنه واقعا مدرسه ام رو عوض کردم... وای مریم هیچ وقت آرزوی کشکی از خدا نکن... همون فرداش برآوردش میکنه و میندازتت توی هچل...
خلاصه خیلی از همه و تو هم که یکی از دوستای صمیمیم بودی دور شدم و این سخت بود. اون نامه تو واسه اولین بار توی غربت به دستم رسید قشنگ ترین و پرخاطره ترین دست نوشتی بود که از کسی گرفته بودم. تو نمیدونی توی اون غربت و روزهای سخت خوندن نوشته ای از یکی از دوستای صمیمیت که ازش دور افتادی وقتی بهت میگه که چقدر جات خالیه و پشت سرت یه جاده پر از مهر و صفاست دل آدم رو آروم و چشم ها رو از خوشحالی گریون می کنه.آره والا خیلی بد شد اون دو سال آخر رو کنار هم نبودیم . ولی از اون مهم تر اینه که ما هرگز این دوستی رو رها نکردیم.
اولین ایمیلی که برات نوشتم و تو جواب دادی هم یکی از پرمزه ترین میلیون ها ایمیلی که در این همه سال با همه رد و بدل کردم بود.
Yeki az nahmeh at
تو هم تازه مدت شیش ماهی بود افتاده بودی توی خط اینترنت و چت و شبکه بازی. من که پیشت نبودم ولی یه زمانی که بچه خلفی بودی و واسم از همه چی تعریف میکردی بنده میشستم از این سر دنیا واست حرس می خوردم و میخواستم به راه راست !! هدایتت کنم ! بلکه یه خورده تو کلت مخ بیاد و واسه اون کنکور لعنتیت درس بخونی.
ماجراهای بید هندی و نامه های پی در پی من ماشالا 50 صفحه واست کف زدم ( انگاری بالاخونم عیب داشت ؟؟نه ؟؟ ) خوبه که اون سال بهم نشونش دادی که هنوز داریشون واسم ارزش داشت که حرف های من رو هنوز نگه داشتی.
خلاصه زمان گذشت و تو یه خورده بزرگ شدی به قول خودت هم از این بزرگ شدن بیزار بودی. یه زمانی بازم اقرار میکنم اهلی تر بودی یه دست خطی واسم می فرستادی . اون نامه فرستادن تبدیل به ایمیل دیجیتالی شد و بعدشم که دیگه هیچی به پیچی !!
Bad az 3 sal bargashtam
اولین بار هم که بعد 3 سال دوری به ایران برگشتم که یادت نمیره چطور غافل گیرت کردم ؟ تو دانشگاه بودی من اومده بودم خونتون پیش مامانت موندم تا بیایی :)) وای که اون صحنه که از در اومدی تو و منو دیدی و جیغ بنفشت همیشه تو ذهنم هست. خیلی خوبه آدم دوستای قدیمیش رو ببینه نه ؟؟این عکس درست همون روزه. موقع رفتن واسم نشستی به نوشتن چند خط و شعر که اینجا می نویسمش.
Khone shuma :D
dam borj saye maroof
یادته چقدر حرف زدیم. چقدر به قول تو من عوض شده بودم. و منم گفتم از این تغیراتم خوشحالم چرا که والا فکر میکردم که درجا زدم ؟ این مهاجرت شانس بزرگی رو توی زندگی به من عطا کرد که بهترین و پر آسایش ترین زندگی در ایران هرگز نمیتونست به پاش برسه. پس همیشه از این اتفاق خوشحالم. اما...
man & Zizigoolo & To
ماجراهای پارک رو که یادته ؟ ای ول... :))))) اون روز آخر هم که باز تو بودی و هلیا و سارا. و یادته همش میدویدی که وای بایست برم خونه وای مامانم دعوا میکنه ؟ من هم گریه میکردم که چقده بده باز بایست از شما دوستام دور بشم/.. واه واه الان دارم فکر میکنم میبینم همیشه من گریه میکنم موقع خداحافظی... آخه...موقع خداحافظی هم که محکم بغلت کرده بودم یه مزاحمه متلک گفت @ اووووووووووه انگاری داره میره فنرگ :))) که من بودم و بمب انفجار و فحش و کتکی که اون بیچاره خورد :) آخه از کجا میدونست واقعا دارم میرم فرنگ !این خاطره از تابستو 80 هست.
Me & Heli & You
و از اون روز 3 سال و نیم گذشته. باز هم من ایران اومدم و
باز هم هر بار به دیدارت اومدم. چرا که تو یکی از اون موندگار ها شدی. از اون دوستایی که نمی بایست به دست روزمرگی بسپارمشون. یادمه سر بی توجهی های رفیق رفقا بعد یکی دو سال اول که من خیلی به همه از خودم و اوضاع خبر میدادم ولی در جواب ... یکیش هم تو بودی. من حسابی با این موضوع کنار نمیومدم و اصل دوست داشتن دوستان رو زیر سوال بردم. سر همین شد که یاد گرفتم و تا امروز آویزه گوشم کردم که من هرگز دوستانم رو برای خاطر پاسخ دهی اونها به محبتم دوست ندارم. هیچ وقت علاقه هام شرطی نمی شه و همیشه بر پای قرارداد دوستیم باقی میمونم. و .... واقعا از خودم مغرورم و سربلند.
این هم عکس های این تابستون ! بنده با یه چشم های قیلی ویلی رفته که به دوربین نگاه نمیتونه بکنه ؟ رفیق دبشمون رو هم که ملاقات کردی ؛)) حالا یه سر هم بیا اینجا دیگه همه چی تکمیله !
Me & You & My Blid EyEs ;)
You & Helia
مریم کوچولو که شازده کوچولو کتاب فاوریتت هست و رنگ آبی عشق واست. نمی دونم هنوز ماشین گلف دوست داری و آدما رو 9 تا دوست میداری. میدونم که هنوز چند تا تخته کم داری :) و کی قراره مخت کار کنه معلوم نیست. ولی وفات و صفات همیشه واسه من یه دنیا ارزش داره. خیلی خوشحالم هر سال که میام ایران اینقده به بودن دوستت اهمیت میدی که به دیدنم میای و همیشه باهم خوش میگذرونیم. خیلی خوبه آدم توی زمانی که قلبش هنوز صافه یه قولنامه دوستی ببنده و تا آخر عمرش هیچ طوفانی اون قرار رو نشکونه. البته زمان آدم ها رو عوض میکنه . امید وارم تو فکرت !! اونقده مثل بعضی رفقان تغییر نکنه که دیگه ما رو واسه دوستی نپسندی :))
رفیق جونم ؛ میدونی که کلی دوستت میدارم. همیشه واسه خاطره هامون ارزش قائلم و با اینکه این روزها همه خیلی خودشون رو درگیر مسائل روزمره کردند که یه گوشی تلفن رو برداشتن و حالی پرسیدن رو خیلی کار سختی میدونند خوشحالم که ما هنوز از هم با وجود اینهمه سال ( 8 ساله با هم دوستیم تا به امروز ) ارتباط داریم و ...
Betoche Mikham Aks Begiram !
حالا برات یه شعر تولد بخونم ؟ یا برات آرزوی سلامتی ؛ شادی و پیروزی که همیشه برای بهترین هام میکنم رو مکتوب کنم.
این نوشته بلاگ تقدیم به مریم عزیزم که میشد یه نامه خصوصی باشه. ولی حالا که ما هم کلی کلاس داریم و واسه خودمون سایت !! داریم چرا نگذارم در این دهکده جهانی این دوستی ثبت بشه. میدونی من و تو همش به اندازه 9 ماه با هم دوست صمیمی سر یک کلاس و بغل دستی بودیم و واقعا با هم می چرخیدیم. ولی از اون نه ماه یه دوستی خیلی طولانی و پا برجا بر روی آجر آجر اعتماد ساخته شد. این واسه خاطر باور به اصلیت آدم هاست. نه کار سختی که نیاز به از خود گذشتی خاصی باشه. خوبه که ادم ها این رو یاد بگیرند. *حالا شب با هم حرف زدیم لطفا من رو خفه نکن !! چشم یه خورده کمتر از خودم تعریف میکنم :) ولی من تعریف هم دارم مگه نه ! بگذار ملت یه خورده از قانون های دوستی در زندگی توی مشق شبشون تمرین کنند. واسشون خوفه.
Ma 3 tofangdar
مبارک مبارک دمب شوما سه چهارکککککککککککککککککککککککککککککهوررررررررررررا شمع ها رو فوت کن که 100000 ساله شوی
واست میخوام آرزو کنم : یه سال پر از قشنگی ؛ یه سال آبی با 9 تا آب نبات چوبی آرزو میکنم. ( و البته پر از ژولیت بازی *راست میگفتی : نه من ماندنی هستم ؛ نه تو ... آنچه ماندنی است ، ورای من و توست !به امید روزی که باز هم هممون ( همه ما ایرانی های سرتاسر دنیا ) کنار عزیزا و دوستای واقعیمون جمع بشیم و در سختی ها و خوشی ها همیار هم.تا تابستون ...........بعدی
حسابی فدااااااااااااام بشی :)
Inam Meydon Vanak Maroof
خب دختر جون بایست بگم امیدوارم اول از همه از این سوپرایز تولدی که واست آنلاین و عمومی می خوام درست کنم حرس نخوری >:)تازه الان به لطف ارکات همه واست میان مینویسم مریم جون تووووووووووووولدت مبارک/ اما من که همه نیستم ؛)کلی زحمت پشتش کشیدم! حالا کتاب قصه رو ورق بزن :
سال اول دبیرستان محبوبه دانش یا همون هدف معروف توی خیابون ولی عصر همکلاسی هم می شیم و من مبصر کلاس می بایست فضول همه چی هم باشم.با رفیق جون جونی من هلیا دوست شدی و در نتیجه با من هم دوست میشی ! عجیب غریب بودن کرکترت حسابی واسم جای مخ زدن و روت کار کردن رو باز میکنه ! لامسب الان که نگاه می کنم می بینم همیشه عاشق آدم های غیر عادی بودم !! از بس که خودم آخه همیشه یه مدلی ام ؟؟سال دوم حسابی با هم رفیق شدیم. یادت که نمی ره من واسه خاطر تو همه کلاس رو ترد کردم و جام رو عوض کردم اومدم اون ردیف نیمکت های کنار دیوار شدم بغل دستی تو .. یادته چقده همه حرف میزدند و چقدر حتی مامان خودم بهم گیر داده بود که چرا کنار کشیدم ؟ آره خوب این کار واسه خاطر تو بود تا تورو بیارم توی جمع. فکر میکنم موفق شدم نه ؟
Kelans aval
بعدش هم کلی نقاط اشتراک فوتبالی یافتیم و استیلی چاک شدیم :)) و من همیشه بایست سر اون پسره(رضا شاهرودی؟؟) توی تیم ملی باهات جر و بحث می کردم. خاطره هامون از سال دوم اونقدر زیاده که جای نوشتنشون اینجا نیست. اما خوبیش میدونی به چیه ؟ که همه یادگاری ها رو هم تو داری و هم من دارم. اون کتاب هندسه عزیز که با انواع و اقسام نقاشی ها تذئینش کرده بودیم و اون دفتر زرد خاطره هامون که توی بدجنس پیش خودت نگهش داشتی و بهم ندادیش . تمام برنامه های پیاده روی توی ولی عصر و کیک خریدنمون و جنگ کیکی سر کلاس .. یادته همه رفیقای همکلاسی چه چپ چپی نگاه می کردنمون وقتی اون روز با کیک بدون هیچ مناسبتی اومدیم سر کلاس ؟ حال داد واقعا یه تصمیم رو توی خیابون گرفتن و بعدش عملیش کردن. از آب بازی ها و مسابقه های والیبالمون که نگم خیلی همیشه دلم با یادشون شاد میشه. تو رو با سارا هم رفیق کردم و خودم دیگه آخرای سال زده بودم تو دنده من می خوام برم برم برم و ناراضی بودنم از شرایط. فکر میکنم واسه همون غرغر هام بود خدا کوبید یکی تو مخم و یهو کشکی کشکی پرتم کرد این ور دنیا.
Mahbobe Danesh, sal 77

آخرین روز مدرسه بعد از امتحان تاریخ رو یادته ؟ توی حیاط مدرسه با همه بچه ها و گروهمون عکس یادگاری اینداختیم ؟ سوده که اومده بود مدرسه من رو غافل گیر کنه و چقده توی دفتر مدرسه من جا خوردم و حسابی سوپرایز شدم . بعدش هم من و تو و سوده و سارا رفتیم خونه ما و اونهمه بازی کردیم و ورق و فال گرفتیم آخرش و کلی خندیدیم// عکسش رو هنوز دارم ولی نگذاشتمش که دلم از دیدن خونمون خون گریه نکنه... آخه الان خیلی ساله از اون خونه بچگیم دور شدم
Sal 2 Dabirestan, rooz akhar bad az emtehan tarikh

بعدش هم تابستون پر از قهر و بچه بازی هامون و اون چند ماه بی خبری که باعث شد وقتی مدرسه سال جدید شروع شد و اسم من توی لیست کلاس خونده بشه اما صدای حاظری ازم بلند نشه ؛ تو دلت بریزه پایین که نکنه واقعا مدرسه ام رو عوض کردم... وای مریم هیچ وقت آرزوی کشکی از خدا نکن... همون فرداش برآوردش میکنه و میندازتت توی هچل...
خلاصه خیلی از همه و تو هم که یکی از دوستای صمیمیم بودی دور شدم و این سخت بود. اون نامه تو واسه اولین بار توی غربت به دستم رسید قشنگ ترین و پرخاطره ترین دست نوشتی بود که از کسی گرفته بودم. تو نمیدونی توی اون غربت و روزهای سخت خوندن نوشته ای از یکی از دوستای صمیمیت که ازش دور افتادی وقتی بهت میگه که چقدر جات خالیه و پشت سرت یه جاده پر از مهر و صفاست دل آدم رو آروم و چشم ها رو از خوشحالی گریون می کنه.آره والا خیلی بد شد اون دو سال آخر رو کنار هم نبودیم . ولی از اون مهم تر اینه که ما هرگز این دوستی رو رها نکردیم.
اولین ایمیلی که برات نوشتم و تو جواب دادی هم یکی از پرمزه ترین میلیون ها ایمیلی که در این همه سال با همه رد و بدل کردم بود.
Yeki az nahmeh at

تو هم تازه مدت شیش ماهی بود افتاده بودی توی خط اینترنت و چت و شبکه بازی. من که پیشت نبودم ولی یه زمانی که بچه خلفی بودی و واسم از همه چی تعریف میکردی بنده میشستم از این سر دنیا واست حرس می خوردم و میخواستم به راه راست !! هدایتت کنم ! بلکه یه خورده تو کلت مخ بیاد و واسه اون کنکور لعنتیت درس بخونی.
ماجراهای بید هندی و نامه های پی در پی من ماشالا 50 صفحه واست کف زدم ( انگاری بالاخونم عیب داشت ؟؟نه ؟؟ ) خوبه که اون سال بهم نشونش دادی که هنوز داریشون واسم ارزش داشت که حرف های من رو هنوز نگه داشتی.
خلاصه زمان گذشت و تو یه خورده بزرگ شدی به قول خودت هم از این بزرگ شدن بیزار بودی. یه زمانی بازم اقرار میکنم اهلی تر بودی یه دست خطی واسم می فرستادی . اون نامه فرستادن تبدیل به ایمیل دیجیتالی شد و بعدشم که دیگه هیچی به پیچی !!
Bad az 3 sal bargashtam

اولین بار هم که بعد 3 سال دوری به ایران برگشتم که یادت نمیره چطور غافل گیرت کردم ؟ تو دانشگاه بودی من اومده بودم خونتون پیش مامانت موندم تا بیایی :)) وای که اون صحنه که از در اومدی تو و منو دیدی و جیغ بنفشت همیشه تو ذهنم هست. خیلی خوبه آدم دوستای قدیمیش رو ببینه نه ؟؟این عکس درست همون روزه. موقع رفتن واسم نشستی به نوشتن چند خط و شعر که اینجا می نویسمش.
Khone shuma :D

dam borj saye maroof

یادته چقدر حرف زدیم. چقدر به قول تو من عوض شده بودم. و منم گفتم از این تغیراتم خوشحالم چرا که والا فکر میکردم که درجا زدم ؟ این مهاجرت شانس بزرگی رو توی زندگی به من عطا کرد که بهترین و پر آسایش ترین زندگی در ایران هرگز نمیتونست به پاش برسه. پس همیشه از این اتفاق خوشحالم. اما...
man & Zizigoolo & To

ماجراهای پارک رو که یادته ؟ ای ول... :))))) اون روز آخر هم که باز تو بودی و هلیا و سارا. و یادته همش میدویدی که وای بایست برم خونه وای مامانم دعوا میکنه ؟ من هم گریه میکردم که چقده بده باز بایست از شما دوستام دور بشم/.. واه واه الان دارم فکر میکنم میبینم همیشه من گریه میکنم موقع خداحافظی... آخه...موقع خداحافظی هم که محکم بغلت کرده بودم یه مزاحمه متلک گفت @ اووووووووووه انگاری داره میره فنرگ :))) که من بودم و بمب انفجار و فحش و کتکی که اون بیچاره خورد :) آخه از کجا میدونست واقعا دارم میرم فرنگ !این خاطره از تابستو 80 هست.
Me & Heli & You

و از اون روز 3 سال و نیم گذشته. باز هم من ایران اومدم و
باز هم هر بار به دیدارت اومدم. چرا که تو یکی از اون موندگار ها شدی. از اون دوستایی که نمی بایست به دست روزمرگی بسپارمشون. یادمه سر بی توجهی های رفیق رفقا بعد یکی دو سال اول که من خیلی به همه از خودم و اوضاع خبر میدادم ولی در جواب ... یکیش هم تو بودی. من حسابی با این موضوع کنار نمیومدم و اصل دوست داشتن دوستان رو زیر سوال بردم. سر همین شد که یاد گرفتم و تا امروز آویزه گوشم کردم که من هرگز دوستانم رو برای خاطر پاسخ دهی اونها به محبتم دوست ندارم. هیچ وقت علاقه هام شرطی نمی شه و همیشه بر پای قرارداد دوستیم باقی میمونم. و .... واقعا از خودم مغرورم و سربلند.
این هم عکس های این تابستون ! بنده با یه چشم های قیلی ویلی رفته که به دوربین نگاه نمیتونه بکنه ؟ رفیق دبشمون رو هم که ملاقات کردی ؛)) حالا یه سر هم بیا اینجا دیگه همه چی تکمیله !
Me & You & My Blid EyEs ;)

You & Helia

مریم کوچولو که شازده کوچولو کتاب فاوریتت هست و رنگ آبی عشق واست. نمی دونم هنوز ماشین گلف دوست داری و آدما رو 9 تا دوست میداری. میدونم که هنوز چند تا تخته کم داری :) و کی قراره مخت کار کنه معلوم نیست. ولی وفات و صفات همیشه واسه من یه دنیا ارزش داره. خیلی خوشحالم هر سال که میام ایران اینقده به بودن دوستت اهمیت میدی که به دیدنم میای و همیشه باهم خوش میگذرونیم. خیلی خوبه آدم توی زمانی که قلبش هنوز صافه یه قولنامه دوستی ببنده و تا آخر عمرش هیچ طوفانی اون قرار رو نشکونه. البته زمان آدم ها رو عوض میکنه . امید وارم تو فکرت !! اونقده مثل بعضی رفقان تغییر نکنه که دیگه ما رو واسه دوستی نپسندی :))
رفیق جونم ؛ میدونی که کلی دوستت میدارم. همیشه واسه خاطره هامون ارزش قائلم و با اینکه این روزها همه خیلی خودشون رو درگیر مسائل روزمره کردند که یه گوشی تلفن رو برداشتن و حالی پرسیدن رو خیلی کار سختی میدونند خوشحالم که ما هنوز از هم با وجود اینهمه سال ( 8 ساله با هم دوستیم تا به امروز ) ارتباط داریم و ...
Betoche Mikham Aks Begiram !

حالا برات یه شعر تولد بخونم ؟ یا برات آرزوی سلامتی ؛ شادی و پیروزی که همیشه برای بهترین هام میکنم رو مکتوب کنم.
این نوشته بلاگ تقدیم به مریم عزیزم که میشد یه نامه خصوصی باشه. ولی حالا که ما هم کلی کلاس داریم و واسه خودمون سایت !! داریم چرا نگذارم در این دهکده جهانی این دوستی ثبت بشه. میدونی من و تو همش به اندازه 9 ماه با هم دوست صمیمی سر یک کلاس و بغل دستی بودیم و واقعا با هم می چرخیدیم. ولی از اون نه ماه یه دوستی خیلی طولانی و پا برجا بر روی آجر آجر اعتماد ساخته شد. این واسه خاطر باور به اصلیت آدم هاست. نه کار سختی که نیاز به از خود گذشتی خاصی باشه. خوبه که ادم ها این رو یاد بگیرند. *حالا شب با هم حرف زدیم لطفا من رو خفه نکن !! چشم یه خورده کمتر از خودم تعریف میکنم :) ولی من تعریف هم دارم مگه نه ! بگذار ملت یه خورده از قانون های دوستی در زندگی توی مشق شبشون تمرین کنند. واسشون خوفه.
Ma 3 tofangdar

مبارک مبارک دمب شوما سه چهارکککککککککککککککککککککککککککککهوررررررررررررا شمع ها رو فوت کن که 100000 ساله شوی
واست میخوام آرزو کنم : یه سال پر از قشنگی ؛ یه سال آبی با 9 تا آب نبات چوبی آرزو میکنم. ( و البته پر از ژولیت بازی *راست میگفتی : نه من ماندنی هستم ؛ نه تو ... آنچه ماندنی است ، ورای من و توست !به امید روزی که باز هم هممون ( همه ما ایرانی های سرتاسر دنیا ) کنار عزیزا و دوستای واقعیمون جمع بشیم و در سختی ها و خوشی ها همیار هم.تا تابستون ...........بعدی
حسابی فدااااااااااااام بشی :)
Inam Meydon Vanak Maroof

07 December 2004
:: ... شعرم سکوت گذیده
بردی از یادم
بردي از يادم ، دادي بر بادم ، با يادت شادم
دل به تو دادم ، در دام افتادم ، از غم آزادم
دل به تو دادم فتادم به غم
اي گل بر اشك خونينم مخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
چه شد آن همه پيمان
كه از آن لب خندان ،كه شنيدم و هرگز
خبري نشد از آن
كي آيي به برم ، اي شمع سحرم
در بزمم نفسي، بنشين تاج سرم
خواه از جان گذرم
تا به سرم ده ، جان به تنم ده ، چون به سرآمد عمر بي ثمرم
نشسته بر دل غبار غم
زآنكه من در ديار غم
گشته ام بر غمگسار غم
اميد عهد وفا تويي
آفت جان ما تويي
رفته راه خطا تويي
بردي از يادم ، دادي بر بادم ، با يادت شادم
دل به تو دادم ، در دام افتادم ، از غم آزادم
دل به تو دادم ، فتادم به غماي گل بر اشك خونينم مخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
بردی از یادم
03 December 2004
:: MSN BLOG
بايست به اطلاعتون برسونم که سيستم جديد بلاگ که MSN راه انداختده دست همه سيستم هاي قبل رو از نظر راحتي و سريع راه افتادن بسته. يعني بگو الان ديگه همه يکي بلاگ واسه خودشون داشته باشند !!!
البته آدرس ما که مخفيه ولي شوما برو خودت چک کن
آقا خيــــــــــــــــــــلي مدلش جالـــــــــــــــــــــبه
ChecK it OuT one swedish blog
MSN BLOG
بايست به اطلاعتون برسونم که سيستم جديد بلاگ که MSN راه انداختده دست همه سيستم هاي قبل رو از نظر راحتي و سريع راه افتادن بسته. يعني بگو الان ديگه همه يکي بلاگ واسه خودشون داشته باشند !!!
البته آدرس ما که مخفيه ولي شوما برو خودت چک کن
آقا خيــــــــــــــــــــلي مدلش جالـــــــــــــــــــــبه
ChecK it OuT one swedish blog
MSN BLOG
01 December 2004
c
:: شادمهر و آريان :) در ستکهلم Uptade info
امروز صبح از راديو شنيدم که شادمهر عقيلي ۳۰ دسامبر در گلوبن اولين کنسترش رو در اروپا در ستکهلم برگزار ميکنه. چنان ذوق کردم :) يکساعت اول برنامش البته اول جمشيد ميخونه. کي هست اصلا جمشيد ؟؟ اولين نفر خودم بليطش رو که از فردا آزاد ميشه ميخرم. بريم اونجا يه شب تا صبح داد بزنيم و بخونيم :
اينم گروه آرين که قراره ۱۵ ژانويه در گلوبن کنسرت اجرا کنه و بنده يه بار هم ايران به همراه دوستاي بلاگي :)) در کنسترشون شرکت نموده و از رقص در صندلي به صورت نشسته و پاسداران راه انقلاب با چماق بالاي سرمان بسي فيض برديم !!
~~~~~~~~~~~~
رفتي و نوشتي كه از دوري من ملالي نيست
رفتي و با يكي ديگه دوست شدي , هيچ خيالي نيست
يكروزم نوبت من ميشه برات نامه بدم , ببيني با يكي ديگم , جاتم اصلا" خالي نيست .
عروسكي بودم برات , كه تو بهبم نفس دادي , دلم رو يك روز خريدي , فرداش آوردي پس دادي
بگو برات من چي بودم ,عروسك مغازه اي ؟؟ كهنه شدم رفتي حالا دنبال عشق تازه اي .
ديگه پشت دستم رو داغ ميكنم , كه تا زنده ام عاشق هيچ كي نشم
عاشق هر كي بشم , (( خيالي نيست ))
لا اقل اسير تو يكي نشم !
~~~~~~~~~~~~
امروز صبح از راديو شنيدم که شادمهر عقيلي ۳۰ دسامبر در گلوبن اولين کنسترش رو در اروپا در ستکهلم برگزار ميکنه. چنان ذوق کردم :) يکساعت اول برنامش البته اول جمشيد ميخونه. کي هست اصلا جمشيد ؟؟ اولين نفر خودم بليطش رو که از فردا آزاد ميشه ميخرم. بريم اونجا يه شب تا صبح داد بزنيم و بخونيم :
اينم گروه آرين که قراره ۱۵ ژانويه در گلوبن کنسرت اجرا کنه و بنده يه بار هم ايران به همراه دوستاي بلاگي :)) در کنسترشون شرکت نموده و از رقص در صندلي به صورت نشسته و پاسداران راه انقلاب با چماق بالاي سرمان بسي فيض برديم !!
~~~~~~~~~~~~
رفتي و نوشتي كه از دوري من ملالي نيست
رفتي و با يكي ديگه دوست شدي , هيچ خيالي نيست
يكروزم نوبت من ميشه برات نامه بدم , ببيني با يكي ديگم , جاتم اصلا" خالي نيست .
عروسكي بودم برات , كه تو بهبم نفس دادي , دلم رو يك روز خريدي , فرداش آوردي پس دادي
بگو برات من چي بودم ,عروسك مغازه اي ؟؟ كهنه شدم رفتي حالا دنبال عشق تازه اي .
ديگه پشت دستم رو داغ ميكنم , كه تا زنده ام عاشق هيچ كي نشم
عاشق هر كي بشم , (( خيالي نيست ))
لا اقل اسير تو يكي نشم !
~~~~~~~~~~~~
:: روزي که عشقم بميره من هم ديگه زنده نيستم
امروز يه روز خسته کننده پر از سردرد و درد شونه بود. به زور خودم رو از سر ظهر سر تمامي کلاسها نشوندم تا يه وقت شرمنده قولي که دادم نشم. سر يه زنگ کوتاه استراحت سري به کتابخونه ميزنم و يهو با چه لينکي سر از نوشته نيما در ميارم نميدونم. تنها ميدونم بعد از خوندنش يه اشکي بود ميخواست بريزه از زور خستگي و سردرد که به لبخند تلخي همراه شد. چراش رو نميدونم. نوشته به اين غمگيني رو ميشه براش هاي هاي گريه کرد به خصوص وقتي که ...
چرا آدمها همش دارند براي فردا ميدوند ؟ چرا به زور از من ميخواند همش به خاطر فردا زندگي کنم ؟ چرا دست از سر کچل من بر نميدارند !!!
از اون روزهاست که بهم بگي هاپو مييام گاز ميگيرم و مشت ميزنم.:( بابا فردا که مرديم با خودمون هيچي رو تو گور نميبريم جز يه سري رويايي که يا حقيقت شده يا به گور ميره...
تو رو خدا بگذار من به آرزوهام تحقق ببخشم. حتي اگر احساس کني من چه بيراه رفتم.
اه اه اه
*She never read my words, she just born me once, she kill me every time she want my best
امروز يه روز خسته کننده پر از سردرد و درد شونه بود. به زور خودم رو از سر ظهر سر تمامي کلاسها نشوندم تا يه وقت شرمنده قولي که دادم نشم. سر يه زنگ کوتاه استراحت سري به کتابخونه ميزنم و يهو با چه لينکي سر از نوشته نيما در ميارم نميدونم. تنها ميدونم بعد از خوندنش يه اشکي بود ميخواست بريزه از زور خستگي و سردرد که به لبخند تلخي همراه شد. چراش رو نميدونم. نوشته به اين غمگيني رو ميشه براش هاي هاي گريه کرد به خصوص وقتي که ...
چرا آدمها همش دارند براي فردا ميدوند ؟ چرا به زور از من ميخواند همش به خاطر فردا زندگي کنم ؟ چرا دست از سر کچل من بر نميدارند !!!
از اون روزهاست که بهم بگي هاپو مييام گاز ميگيرم و مشت ميزنم.:( بابا فردا که مرديم با خودمون هيچي رو تو گور نميبريم جز يه سري رويايي که يا حقيقت شده يا به گور ميره...
تو رو خدا بگذار من به آرزوهام تحقق ببخشم. حتي اگر احساس کني من چه بيراه رفتم.
اه اه اه
*She never read my words, she just born me once, she kill me every time she want my best
29 November 2004
:: کی مراقب دل ماست
یکی از دوستای ندیدم واسم نوشته براش عجیبه من اینقدر اهمیت می دم به دیگران و دل می سوزونم.
می گه ولی می ترسه که اون کسایی که بهشون محبت می کنم جوابم رو ندند
آخرش هم آرزو می کنه کسی دل نازک مهربون من رو نشکنه.
داشتم می خوندم و فکر می کردم این دوست ندیده که نهایت آشناییم باهاش ایمیل های یک سال اخیر هست و نوشتهای بلاگ و یه سری اس ام اس و یکی دو بار تلفنی حال احوال پرسی هست چطور تونسته این قضاوت رو در مورد من بکنه و یا به قولی من رو این گونه تفسیر کنه
دارم توی تکرار دایره های خودم و تو و او به این می اندیشم که معنی بی زاری از توضیح و کشمکش چیست.
تجربه دست شلاقین سنگینی بر این پشت من می زنه.
همه چیز از نو تکرار میشه. اینبار با نقش های تغییر یافته
ای داد از این دلی که رسوا شد و بر آتش افتاد
به هر سو که نگرم ... تار بینم از این پرده چشمانم...
یکی از دوستای ندیدم واسم نوشته براش عجیبه من اینقدر اهمیت می دم به دیگران و دل می سوزونم.
می گه ولی می ترسه که اون کسایی که بهشون محبت می کنم جوابم رو ندند
آخرش هم آرزو می کنه کسی دل نازک مهربون من رو نشکنه.
داشتم می خوندم و فکر می کردم این دوست ندیده که نهایت آشناییم باهاش ایمیل های یک سال اخیر هست و نوشتهای بلاگ و یه سری اس ام اس و یکی دو بار تلفنی حال احوال پرسی هست چطور تونسته این قضاوت رو در مورد من بکنه و یا به قولی من رو این گونه تفسیر کنه
دارم توی تکرار دایره های خودم و تو و او به این می اندیشم که معنی بی زاری از توضیح و کشمکش چیست.
تجربه دست شلاقین سنگینی بر این پشت من می زنه.
همه چیز از نو تکرار میشه. اینبار با نقش های تغییر یافته
ای داد از این دلی که رسوا شد و بر آتش افتاد
به هر سو که نگرم ... تار بینم از این پرده چشمانم...
27 November 2004
dream
:: يا غذا نخور يا فيلم نبين !
ديشب بعد ديدن اجباري برنامه پرطرفدارIdol فيلم Swordfish رو براي بار دوم ديدم. با اين بمب هايي که تو فيلم منفجر شد تعجبي نداشت اگه يه خوابي هم ميديدم.
ولي اين خواب اصلا جالب نبود ! حتي حس اينکه فقط خواب هست بهم دست نداد !منطقه سکونت ما به نوعي در معرض انفجار بود اونم از نوع بمبي و خانمانسوزش. بماند که چقدره جون کندم تو خواب که کسي از اطرافيانم آسيب نبينه و از اونجا نجاتشون بدم. ولي با اينهمه دو نفر از عزيزترين موجودات زندگي ايم پوف دود شدند رفتند هوا. من وقتي خواب بد ميبينم کلي زجر ميکشم تو خواب. ولي گاهي ميشه کنترل کرد و يه جوري بيدار شد و بيرون اومد از اون حس. ولي اينبار هر باري که اين موبايل گرانقدر زنگ ميزد تا بنده رو واسه درس و سحرخيزي اونم روز شنبه تعطيل بلند کنه نميشد از تخت گرم نرم بکنم !! در نتيجه اين صحنه هاي لعنتي و عذاب آور در خواب ادامه پيدا ميکرد ! تازه هنوز من کاملا درک نکرده بودم چي شده ـ و تو شوک بودم . يه لحظه که توي اتاق خواب مامان بابام توي خونمون تو ايران چشمم به عکسشون افتاد روي ميز دکورش تا به خودم به جنبم و داد بزنم و گريه سر بدم :( از خواب پريدم.
خوشحال شدم که يه خواب بود. ولي همون لحظه ياد بچه هاي بيگناه بم افتادم و زلزله خانمانسوز پارسال. يعني واقعا چقدر آدم ميتونه دل صبور داشته باشه که اونهمه خرابي رو تحمل کنه ...
گاهي احساس ميکنم خيلي آسوده به اين راحتيهايي که تو زندگي داريم نگاه ميکنيم. شايد هم ترس از اينکه چيزي بر سرت بياد برعکس اون اتفاق رو تو مسير زندگيايت پیش بياره تا ميزان قدرت انسان رو به رخش بکشه.
من سعي ميکنم هر روز به نحوي زندگي کنم که فردا از نيومدن يه صبح ساده افسوس نخورم. ياد گرفتم به اونهاي که برام ارزش دارند بفهمونم چقدر مديون بودنشون هستم و هرگز عشق و محبت رو قايم نکنم براي ترس از شکسته شدن غرور و يا ...
اميدوارم امسال همه يادي از زلزله زده هاي پارسال بکنند و مثل همه اتفاقات پشت روزمرگيهاشون فراموش نکنند. من که خيلي دورم از خاک خودم...
ديشب بعد ديدن اجباري برنامه پرطرفدارIdol فيلم Swordfish رو براي بار دوم ديدم. با اين بمب هايي که تو فيلم منفجر شد تعجبي نداشت اگه يه خوابي هم ميديدم.
ولي اين خواب اصلا جالب نبود ! حتي حس اينکه فقط خواب هست بهم دست نداد !منطقه سکونت ما به نوعي در معرض انفجار بود اونم از نوع بمبي و خانمانسوزش. بماند که چقدره جون کندم تو خواب که کسي از اطرافيانم آسيب نبينه و از اونجا نجاتشون بدم. ولي با اينهمه دو نفر از عزيزترين موجودات زندگي ايم پوف دود شدند رفتند هوا. من وقتي خواب بد ميبينم کلي زجر ميکشم تو خواب. ولي گاهي ميشه کنترل کرد و يه جوري بيدار شد و بيرون اومد از اون حس. ولي اينبار هر باري که اين موبايل گرانقدر زنگ ميزد تا بنده رو واسه درس و سحرخيزي اونم روز شنبه تعطيل بلند کنه نميشد از تخت گرم نرم بکنم !! در نتيجه اين صحنه هاي لعنتي و عذاب آور در خواب ادامه پيدا ميکرد ! تازه هنوز من کاملا درک نکرده بودم چي شده ـ و تو شوک بودم . يه لحظه که توي اتاق خواب مامان بابام توي خونمون تو ايران چشمم به عکسشون افتاد روي ميز دکورش تا به خودم به جنبم و داد بزنم و گريه سر بدم :( از خواب پريدم.
خوشحال شدم که يه خواب بود. ولي همون لحظه ياد بچه هاي بيگناه بم افتادم و زلزله خانمانسوز پارسال. يعني واقعا چقدر آدم ميتونه دل صبور داشته باشه که اونهمه خرابي رو تحمل کنه ...
گاهي احساس ميکنم خيلي آسوده به اين راحتيهايي که تو زندگي داريم نگاه ميکنيم. شايد هم ترس از اينکه چيزي بر سرت بياد برعکس اون اتفاق رو تو مسير زندگيايت پیش بياره تا ميزان قدرت انسان رو به رخش بکشه.
من سعي ميکنم هر روز به نحوي زندگي کنم که فردا از نيومدن يه صبح ساده افسوس نخورم. ياد گرفتم به اونهاي که برام ارزش دارند بفهمونم چقدر مديون بودنشون هستم و هرگز عشق و محبت رو قايم نکنم براي ترس از شکسته شدن غرور و يا ...
اميدوارم امسال همه يادي از زلزله زده هاي پارسال بکنند و مثل همه اتفاقات پشت روزمرگيهاشون فراموش نکنند. من که خيلي دورم از خاک خودم...
19 November 2004
:: Friday is the Best
بعد از یه مدت وقت کردم یه سری به این بلاگ جونم بزنم. نمیدونم میشه گفت متاسفانه یا خوشبختانه وقتی از اولین سالهای بزرگ سالی و مسوولیت پذیری می بایست ساعت های زیادی رو بیرون خونه بمونی برای اینکه به کارهای اجباری روزمره ات برسی ، دیگه یه جورایی حسابی ساخته و پرداخته میشی اگه فردا پس فردا از صبح کله سحر بایست بری و تا شب برنگردی.
همینجوریش الان برنامه من اصولا زودتر از 9 شب نیست. همیشه کارهایی هست که در کنار درس بایست انجام داد. حالا وظیفه من به شخصه اصولا این سال ها درس خوندن هست. نه لازم هست برای پرداخت مخارج خونه و غذا کار کنم و نه لباس و غیره.
حالا مامان بابام رو که میبینم ؛ گاهی شرمنده میشم. شاید یه نیروی فوق العاده که در اون ها هست هرگز در من رشد نکنه. شاید هم همه اینطور نیستند. مسئولیت پذیر. همیچین چشمه هایی از این مسئولیت پذیری و نقش سخت نون درآور ، شکم سیر کن رو دیدم که هیچ باهاش حال نمیکنم. کار آسونی نیست. مال یه شب و یه ماه هم نیست.
من خودم رو تازه آدم تنبلی نمیشناسم و در این چند سال اخیر همیشه گهگاهی شغلی به جز کار درس خوندن در کنار روزمره هام داشتم. اما خیلی دوست دارم بدونم آدم هایی که در تمام طول عمرشون توی خونه مادری پدری میخورن و میخوابند ولی همیشه به دنبال یه رویای دیگه زندگی می کنند به خصوص که اونور آب ها هم باشه چطوری میتونند با سختی ها کنار بیاند.
فعلا از روزگارم احساس خوشی دارم. برام خوب پیش میره. گوش حسود و چشم نادون قیلنولویلونی شرایط به سمت بهتر شدن میره. قابل مقایسه نیست اصلا با سال پیش... اوه نه اصلا صحبتش ام نکن !!
صبح روز پنج شنبه 18 نوامبر اولین برف زمستونی سوئد بر زمین نشست.
منی که همیشه دوربین دیجیتال ام تو جیبم بوده اونقدر وقت ندارم که عکس هم نگرفتم. با موبایل ام کلی عکس های خوشگل میگیرم همیشه ولی لعنتی نمیتونم بفرستمش به کامپیوترم.
حتما عکس های اولین برف رو میگذارم به زودی.
آها خبر جدید راه افتادن بلاگ سوئدی ام هست. البته همیشه وجود داشته ولی قراره از این به بعد جدی تر بنویسم. البته معلوم نیست با چه وقتی و چه اینترنتی.
این دو هفته که از خط wireless یه بند خدایی کش میرفتم تو خونه اینقده سو استفاده کردم که هاهاها اخرش رفت قلف و چفت زد به خطش
خوب پرچونگی بس است . یادم بمونه اینجا ثبت میکنم :
سه هفته به امتحان های آخر سال و من می بایست کاملا موفق بشم.
اول از همه یه لینک از امیررضا گرفتم با این سایت لینک دونی اش. فال واسمون داره خوندم و خوشم اومد.
متولد دي
صبا زمنزل جانان گذر دريغ مدار
و زو به عاشق بيدل خبر دريغ مدار
بعد از یه مدت وقت کردم یه سری به این بلاگ جونم بزنم. نمیدونم میشه گفت متاسفانه یا خوشبختانه وقتی از اولین سالهای بزرگ سالی و مسوولیت پذیری می بایست ساعت های زیادی رو بیرون خونه بمونی برای اینکه به کارهای اجباری روزمره ات برسی ، دیگه یه جورایی حسابی ساخته و پرداخته میشی اگه فردا پس فردا از صبح کله سحر بایست بری و تا شب برنگردی.
همینجوریش الان برنامه من اصولا زودتر از 9 شب نیست. همیشه کارهایی هست که در کنار درس بایست انجام داد. حالا وظیفه من به شخصه اصولا این سال ها درس خوندن هست. نه لازم هست برای پرداخت مخارج خونه و غذا کار کنم و نه لباس و غیره.
حالا مامان بابام رو که میبینم ؛ گاهی شرمنده میشم. شاید یه نیروی فوق العاده که در اون ها هست هرگز در من رشد نکنه. شاید هم همه اینطور نیستند. مسئولیت پذیر. همیچین چشمه هایی از این مسئولیت پذیری و نقش سخت نون درآور ، شکم سیر کن رو دیدم که هیچ باهاش حال نمیکنم. کار آسونی نیست. مال یه شب و یه ماه هم نیست.
من خودم رو تازه آدم تنبلی نمیشناسم و در این چند سال اخیر همیشه گهگاهی شغلی به جز کار درس خوندن در کنار روزمره هام داشتم. اما خیلی دوست دارم بدونم آدم هایی که در تمام طول عمرشون توی خونه مادری پدری میخورن و میخوابند ولی همیشه به دنبال یه رویای دیگه زندگی می کنند به خصوص که اونور آب ها هم باشه چطوری میتونند با سختی ها کنار بیاند.
فعلا از روزگارم احساس خوشی دارم. برام خوب پیش میره. گوش حسود و چشم نادون قیلنولویلونی شرایط به سمت بهتر شدن میره. قابل مقایسه نیست اصلا با سال پیش... اوه نه اصلا صحبتش ام نکن !!
صبح روز پنج شنبه 18 نوامبر اولین برف زمستونی سوئد بر زمین نشست.
منی که همیشه دوربین دیجیتال ام تو جیبم بوده اونقدر وقت ندارم که عکس هم نگرفتم. با موبایل ام کلی عکس های خوشگل میگیرم همیشه ولی لعنتی نمیتونم بفرستمش به کامپیوترم.
حتما عکس های اولین برف رو میگذارم به زودی.
آها خبر جدید راه افتادن بلاگ سوئدی ام هست. البته همیشه وجود داشته ولی قراره از این به بعد جدی تر بنویسم. البته معلوم نیست با چه وقتی و چه اینترنتی.
این دو هفته که از خط wireless یه بند خدایی کش میرفتم تو خونه اینقده سو استفاده کردم که هاهاها اخرش رفت قلف و چفت زد به خطش
خوب پرچونگی بس است . یادم بمونه اینجا ثبت میکنم :
سه هفته به امتحان های آخر سال و من می بایست کاملا موفق بشم.
اول از همه یه لینک از امیررضا گرفتم با این سایت لینک دونی اش. فال واسمون داره خوندم و خوشم اومد.
متولد دي
صبا زمنزل جانان گذر دريغ مدار
و زو به عاشق بيدل خبر دريغ مدار
15 November 2004
آن روز که شکستم ::
واقعا کسی هست که باور کنه دل تکه شده روزی از نو به هم می چسبه ؟
دلی که مثل برگ نم داشته و گونه های بارانی با اشک همیشه غم داشته
نه... آن روز نخواهد رسید
از میان تلی از نامه ها ، شعری دلم را با آه هم آواز کرد...
روزهایمان چه سریع میگذرد وقتی که شادمانی زنده است
و چه کند... آن شب های غم آلود
چه سوالی از من پرسید
غم چیست... دل شکسته کدام است...
با گریه در چشمانم گفتم : شکسته روح من است و غم... خشکی طراوت خنده هایم و آتش به باکرگی عشق من
...
واقعا کسی هست که باور کنه دل تکه شده روزی از نو به هم می چسبه ؟
دلی که مثل برگ نم داشته و گونه های بارانی با اشک همیشه غم داشته
نه... آن روز نخواهد رسید
از میان تلی از نامه ها ، شعری دلم را با آه هم آواز کرد...
روزهایمان چه سریع میگذرد وقتی که شادمانی زنده است
و چه کند... آن شب های غم آلود
چه سوالی از من پرسید
غم چیست... دل شکسته کدام است...
با گریه در چشمانم گفتم : شکسته روح من است و غم... خشکی طراوت خنده هایم و آتش به باکرگی عشق من
...
نشکن دلی که با تو / صادق و مهربونهاگه صدا نداره / نگو که بی زبونهدیگه نیا سراغم / بگذار فراموش کنمشعله خاطرات رو / تو سینه خاموش کنمچه پر غرور گذشتی/ از روی پیکر منبرو دیگه شکسته / تمام باور من "
:((
11 November 2004
:: کيک تولدت رو کي ميدي بخوريم ؟؟ بابا دو سال شد بدهکاريت!
از قطب شمال در اون بالاي کره زمين از دانشگاه فلان بيسار نشدمون ميلاگم.
براي همسايه ام چند متري به توان يک با چند تا صفر پايينتر تو نقشه مينويسم.
حالا که دانشجوي دوختورا هم شدي و حسابي واسه رسيدن بهش تلاش کردي.
پس علاوه بر تبريک تولدت برات هورا هورا هم بايست کرد.
مبارک و ايشالا صد ساله بشي :)
يه قولي هم از ما طلب داري ولي ايشالا هروقت اين آقاهه با اين يکی آقاهه و ... عزمشون رو جزم کردند که روي سرت خراب شند ما هم به جمع ميپيونديم. آخه ميدوني که همش نيم ساعت هم راه نيست اگه يه پا دو بزنيم :)
هپي هپي تولد امير فرانسه ما !
از قطب شمال در اون بالاي کره زمين از دانشگاه فلان بيسار نشدمون ميلاگم.
براي همسايه ام چند متري به توان يک با چند تا صفر پايينتر تو نقشه مينويسم.
حالا که دانشجوي دوختورا هم شدي و حسابي واسه رسيدن بهش تلاش کردي.
پس علاوه بر تبريک تولدت برات هورا هورا هم بايست کرد.
مبارک و ايشالا صد ساله بشي :)
يه قولي هم از ما طلب داري ولي ايشالا هروقت اين آقاهه با اين يکی آقاهه و ... عزمشون رو جزم کردند که روي سرت خراب شند ما هم به جمع ميپيونديم. آخه ميدوني که همش نيم ساعت هم راه نيست اگه يه پا دو بزنيم :)
هپي هپي تولد امير فرانسه ما !
10 November 2004
:: اینترنت شبانه بعد از تلاش و درس روزانه بسی لذت بخش است !!!
‹ عشق › با تعجب گفت : پس اون صدا کی بود که به من گفت برای نجات من می آد ؟
‹ دانایی › گفت : او ‹ زمان › بود .
‹ عشق › با تعجب گفت : ‹ زمان › ؟
‹ دانایی › لبخندی زد و پاسخ داد : بله ‹ زمان › ... چون این فقط ‹ زمان › است که لیاقتش را دارد تا بفهمد که ...... عشق چقدر بزرگ است .
.
نوشته ای که برای این شبها بسی مناسب است.
این قصه تکراری اما واقعیست... همچو قصه شب های من و ...
ادامه اش در سایت خودش
‹ عشق › با تعجب گفت : پس اون صدا کی بود که به من گفت برای نجات من می آد ؟
‹ دانایی › گفت : او ‹ زمان › بود .
‹ عشق › با تعجب گفت : ‹ زمان › ؟
‹ دانایی › لبخندی زد و پاسخ داد : بله ‹ زمان › ... چون این فقط ‹ زمان › است که لیاقتش را دارد تا بفهمد که ...... عشق چقدر بزرگ است .
.
نوشته ای که برای این شبها بسی مناسب است.
این قصه تکراری اما واقعیست... همچو قصه شب های من و ...
ادامه اش در سایت خودش
08 November 2004
Why Do I Feel So Sad ::
Friends we've been for so long
Now true colors are showing
Makes me wanna cry oh yes it does
Cuz I had to say goodbye
By now I should know
That in time things would change
So it shouldn't be so bad
So why do I feel so sad
How can I adjust
To the way that things are going
It's killing me slowly
Oh I just want it to be how it used to be
Cuz I wish that I could stay
But in time things must change
So it shouldn't be so bad
So why do I feel so sad
You cannot hide the way you feel inside
I realizeYour actions speak much louder than words
So tell me why oh
By now I should know that
That in time things would change
So it shouldn't be it shouldn't be so bad
So why do I feel so sad
Friends we've been for so long
Now true colors are showing
Makes me wanna cry oh yes it does
Cuz I had to say goodbye
By now I should know
That in time things would change
So it shouldn't be so bad
So why do I feel so sad
How can I adjust
To the way that things are going
It's killing me slowly
Oh I just want it to be how it used to be
Cuz I wish that I could stay
But in time things must change
So it shouldn't be so bad
So why do I feel so sad
You cannot hide the way you feel inside
I realizeYour actions speak much louder than words
So tell me why oh
By now I should know that
That in time things would change
So it shouldn't be it shouldn't be so bad
So why do I feel so sad
Alicia Keys
The sunset of Heart
06 November 2004
05 November 2004
:: SIX QUESTION FOR IRAN
این گزارش رو قبلا کسی دیده ؟
Nicholas D. Kristof Op-Ed Columnist -for The New York Times
این لینک خیلی جالبه.
روزنامه نگاری از نیویورک تایمز
از بطن واقعیات میگه
گزارش مال اوایل تابستون هست. شاید قبلا موضوعش مطرح شده بوده.
بهش لینک بدید همه بخونند
این گزارش رو قبلا کسی دیده ؟
Nicholas D. Kristof Op-Ed Columnist -for The New York Times
این لینک خیلی جالبه.
روزنامه نگاری از نیویورک تایمز
از بطن واقعیات میگه
گزارش مال اوایل تابستون هست. شاید قبلا موضوعش مطرح شده بوده.
بهش لینک بدید همه بخونند
If I should stay
I would only be in your way
So I'll go but I know
I'll think of you every step of the way
I will always love you
I will always love you
You, you, my darling you
Bittersweet Memories
That is all I'm taking with me
So goodbye please don't cry
We both know I'm not what you
You need
I hope life treats you kind
And I hope you have all you dreamed of
And I wish to you joy and happiness
But above all this, I wish to you love
You, darling I love you
Oh, I'll always, I'll always love you
I'll always, I'll always love you
I would only be in your way
So I'll go but I know
I'll think of you every step of the way
I will always love you
I will always love you
You, you, my darling you
Bittersweet Memories
That is all I'm taking with me
So goodbye please don't cry
We both know I'm not what you
You need
I hope life treats you kind
And I hope you have all you dreamed of
And I wish to you joy and happiness
But above all this, I wish to you love
You, darling I love you
Oh, I'll always, I'll always love you
I'll always, I'll always love you
04 November 2004
:: این چه برگی از کتاب نانوشته زندگی است
بله این هم از انتخابات و بوش وموش و خلاصه
این هفته چقدر مزخرف بوده. این چند روز همش فکر کردم . همش از کارهای اصلی ام موندم. اصلا نتونستم درست بخوابم.
برای آینده می بایست وظیفه ام رو نقش خودم رو در سرنوشتم مشخص کنم
الان هم اعصابم خورده خفن
اصلا می خوام گاز بگیرم
بله این هم از انتخابات و بوش وموش و خلاصه
این هفته چقدر مزخرف بوده. این چند روز همش فکر کردم . همش از کارهای اصلی ام موندم. اصلا نتونستم درست بخوابم.
برای آینده می بایست وظیفه ام رو نقش خودم رو در سرنوشتم مشخص کنم
الان هم اعصابم خورده خفن
اصلا می خوام گاز بگیرم
*** Swedi Version ***
Från och med idag,(men inte klockan 06 på morgonen iaf ) en svensk version av mina goh and barat.
Att följa sitt hjärta i livet, är en sak
och
att vara tvungen att inte följa det, en annan.
I hela mitt liv, var jag tvungen att inte följa mitt hjärta, att tänka logisk och framtiden, den stora rädslan, satte alltid stopp för att riskera sitt hjärta
Och när jag väll, valde att göra det för några år sedan, resultatet blev fruktansvärt tragisk
Jag fick betala ett aldeles högt pris för "The Road to my Heart"
Detta ska inte upprepas. Det är bäst att jag skriver stort:
...DET SKA INTE UPPREPAS
:( Damn
01 November 2004
Why so much sorrow ?
:: راهی برای فرار
آدم ها دو دسته هستند. اون گروهی که اهمیت زیادی به اطرافیانشون نمیدند و بد و خوب دوست و آشنا با دشمن و غریبه براشون هیچ فرقی نداره. همیشه ریس خودشون رو میرند و خیلی کم میشه محل بگذارند به نفع و سود دیگران. حتی دیگرانی که جزو دایره دوستان و عزیزان باشند.
گروه دوم از اون آدم هایی هستند که به نظر بنده یه تخته اشون زیاده !! همچی انگاری دمشون زیادی بلنده و تنشون هم میخاره پس ترجیح میدند سر بی درد رو دستمال ببندن. این گروه که خودم هم جزوش هستم ؛ اهمیت دادن به دوست، آشنا، عزیزاشون رو جزو وظایفشون نمی دونند. هیچوقت احساس طلب کاری ندارند از توجه و اهمیتی که به آدم های اطرافشون دارند. محبت کردن در حقیقت جزوی از نیاز روحی و به آرامش رسیدن قلب اونها محسوب میشه. دینی برای به تعالی رسیدن در دنیای مادی با ارضا کردن کسری های خوی انسانی.
حالا تا چه میزانی از این دوست داشتن های بی شرط و بی نیازشون سود ببرند و یا آسیب ببینند بستگی به هر فرد داره . اگر به مرز وابستگی و انتظار متقابل به پاسخ از اون آدم ها باشه خوب شانس آزردگی و ضرر دیدن بیشتر هست.
زیاد در مورد کل نمی خوام بنویسم. در مورد خودم بگم مهم تره. آدمی به ذات من هرگز نتونسه ثانیه های عمرش رو بدون اهمیت به آدم هایی که براش مهم هستند رو به داخل یه گونی بندازه و به دورترین کره آسمون پرتاب... امروز بعد از اینهمه سال، و با این تجربه ای که از مهاجرت ، سفر به کشورم ، ارتباط های فیزیکی و دیجیتالی با دوستان قدیم و جدیدم، دور یا نزدیک به محل زندگی ام؛ تنها یه موضوع بهم ثابت شده. و اون اینکه شب با خیال راحت میخوابم اگر بدونم هر چند وقت یه باری از حال و روزگار این آدم های داخل دایره من خبر میگیرم. که بهشون اطمینان میدم به یادشون هستم و اگر به وجودم نیازی باشه روی بودن من حساب کنند.
ولی برای این آدم های عزیز هم می بایست یه مرزی رو قائل شد والا نه خودم از میزان اهمیت دادن هام راضی خواهم بود و نه اون آدم با هربار شنیدن کلام" آهای بی معرفت تو چرا خبری از ما نمی گیری" رقبتی به ایجاد ارتباط. اکثر آدم ها اصولا راحت طلب هستند. بیشتر دوست دارند بگیرند تا چیزی بدند. وقتی مهر و محبت و علاقه با انسانیت وارد بازی داد و ستد بشه دیگه فاتحه همه چیز خونده است. اون موقع همیشه توقع هست همیشه بحث سر عدم راضی شدن و رنجیدن.
وقتی یه موضوع اصلی برات حل شده باشه میشه خیلی چیزا رو در شعاع اون حل کرد. اگر باور داشته باشی که محبت میکنی نه برای نیاز به پاسخ بلکه برای دل خودت و نیاز روح خودت ، هیچ وقت آزرده خاطر نخواهی شد اگر ببینی همه اون آدم ها سرشون رو توی کوله پشتی های خودشون کردند و در راه خود در حال دویدن.
من توی زندگی همیشه برام پایبندی به قراردادی در میدون دوستی مینویسم اهمیت داشته. هرگز نتونستم از اهمیت دادن به کسانی که بهشون به دید دوست، حال می خواد صمیمی، زیادی قدیمی و یا تازه وارد باشه ؛ نگاه می کنم چشم پوشی کنم. هرگز نتونستم بی خیال باشم. یه قانونی دارم و اون اینه که تا اونجا که میتونم به دنبال گم شدگان بگردم، برای آرامش اون ها که هستند تلاشم رو بکنم و کسایی هم که فراری هستند رو طناب بندازم بگم بیایید کمی کنار هم لحظه ای رو سپری کنیم.
اما می دونم که بهای ارزش دادن ها زیاده. بهایی که شاید بازپرداختی هم براش نباشه. ممکنه ماه ها هی اهمیت و توجه ات رو صرف پیدا کردن اصلیت یه فرد بکنی ولی اصلا روزی نرسه که بخوای یه نفس عمیق بکشی و بگی آخیش خیالم از این راحت شد. حالا شده خود خودش. همونی که یه بار بهش دست دوستی دادی.
دوست، عشق ، مادر پدر خانواده ، عزیز ترین ها ، اینها کسانی هستن که بخش اصلی توجه روحی من رو در زندگی می گیرند. تمام انرژی به این چندین گوشه ها مثل فلش نشونه گرفته میشه. زمانی که به کسی اعتماد میکنی علت این اعتماد رو علاقه قلبی و وابستگی روحی خودت میدونی. از یه اصلی مطمئن هستی و اون اینکه : این آدم هرگز من رو آسیبی نمی رسونه. هرگز ! و هرگز. شاید همه اینطور نباشند. اما این قانون من هست. هر آدمی هم شاید به یه اندازه از سهم اعتماد من به خودش بر نداره. ولی هرچی این هدیه کمیتش بیشتر هست ، کیفیت ارتباط هم بالاتر میره. اونوقت هست که دیوار های دفاعی بر داشته میشه. دیوار های غرور و خودپسندی. مرز فداکاری و عشق ورزیدن به همانند یه دریاچه میشه که به اونها میگی بیایید از آب محبت من بنوشید و برای خودتون سهمی بردارید. در ازای اون هیچ باز پس نمیخوام. تنها یه چیز رو یادتون باشه: از اعتماد من سو استفاده نکنید و قرارداد ما بین ما رو نشکنید. چرا که اون روز همه چیز به پایان خواهد رسید. وقتی خودت رو تا به این مرز برای آدمی که میتونه از هر کدوم این گروه ها باشه باز کنی ؛ نه تنها همه انرژی و توجهت رو به سمت اون نشونه گرفتی ؛ بلکه خودت رو برای دریافت ضربه بی دفاع و روحت رو آسیب پذیر کردی. یک ضربه حتما فیزیکی نیست. خیلی راحت میشه به روح عریان در میون دستان ات خدچه وارد کنی. چرا که دیگه محافظی نیست. همه دیوار ها به کناری رفته تا بشه ماکسیمال از این دریاچه مهر رو مثل یه رود به قلب اون آدم مقابلت سرازیر کنی.
وای به روزی که ... ببینی داره ریشه ات تیشه می خوره. وای به اون روز. چه میشه کرد جز کوله ات رو جمع کردن و پشت به اون همه عطش برای موندن. دیگه آسیب پذیر شدی آخه و یا بایست بممونی تا بخوری و یا بری. شاید هم اسمش رو میشه گذاشت فرار کردن. فرار از نشکستن. فرار از به زانو در نیومدن و فرار به بیشه ای دیگر که بشه توش از نو بی شرط بودن رو تجربه کرد. که برای مهر ورزی ات مجبور به پرداخت اینهه بهای گران نباشی.
آری این است قصه ما و این دایره دوستان... حال اسم اش فرار است از له نشدن در دستان اش و زانو نزدن مقابل پاهایش... آری بگو چرا همیشه فرار.
راستی خواستم برای اولین بار گلایه ای از تو کنم ای دوستم. هیچ وقت دیدی کسی در اوج عصبانیت بهترین رگ قلبش را با تیغ در دست خودش بزند ؟ این تجربه را هم با من بدست آوردی. منی که در زمستان سخت سردی هایت برایت تا صبح از آرزوی شادی تو گفتم و در روزهای خنده ات، برای لبخندت چشمانم را با اشک پرطراوت. تنها برای تو و نه من خودپرست فراری...
It was really unnecessary to tell me who I should f^ck next. Through every thing I did for you, I do not deserve this. I think you found the best way to lose me. The way pointed to the hell...
آدم ها دو دسته هستند. اون گروهی که اهمیت زیادی به اطرافیانشون نمیدند و بد و خوب دوست و آشنا با دشمن و غریبه براشون هیچ فرقی نداره. همیشه ریس خودشون رو میرند و خیلی کم میشه محل بگذارند به نفع و سود دیگران. حتی دیگرانی که جزو دایره دوستان و عزیزان باشند.
گروه دوم از اون آدم هایی هستند که به نظر بنده یه تخته اشون زیاده !! همچی انگاری دمشون زیادی بلنده و تنشون هم میخاره پس ترجیح میدند سر بی درد رو دستمال ببندن. این گروه که خودم هم جزوش هستم ؛ اهمیت دادن به دوست، آشنا، عزیزاشون رو جزو وظایفشون نمی دونند. هیچوقت احساس طلب کاری ندارند از توجه و اهمیتی که به آدم های اطرافشون دارند. محبت کردن در حقیقت جزوی از نیاز روحی و به آرامش رسیدن قلب اونها محسوب میشه. دینی برای به تعالی رسیدن در دنیای مادی با ارضا کردن کسری های خوی انسانی.
حالا تا چه میزانی از این دوست داشتن های بی شرط و بی نیازشون سود ببرند و یا آسیب ببینند بستگی به هر فرد داره . اگر به مرز وابستگی و انتظار متقابل به پاسخ از اون آدم ها باشه خوب شانس آزردگی و ضرر دیدن بیشتر هست.
زیاد در مورد کل نمی خوام بنویسم. در مورد خودم بگم مهم تره. آدمی به ذات من هرگز نتونسه ثانیه های عمرش رو بدون اهمیت به آدم هایی که براش مهم هستند رو به داخل یه گونی بندازه و به دورترین کره آسمون پرتاب... امروز بعد از اینهمه سال، و با این تجربه ای که از مهاجرت ، سفر به کشورم ، ارتباط های فیزیکی و دیجیتالی با دوستان قدیم و جدیدم، دور یا نزدیک به محل زندگی ام؛ تنها یه موضوع بهم ثابت شده. و اون اینکه شب با خیال راحت میخوابم اگر بدونم هر چند وقت یه باری از حال و روزگار این آدم های داخل دایره من خبر میگیرم. که بهشون اطمینان میدم به یادشون هستم و اگر به وجودم نیازی باشه روی بودن من حساب کنند.
ولی برای این آدم های عزیز هم می بایست یه مرزی رو قائل شد والا نه خودم از میزان اهمیت دادن هام راضی خواهم بود و نه اون آدم با هربار شنیدن کلام" آهای بی معرفت تو چرا خبری از ما نمی گیری" رقبتی به ایجاد ارتباط. اکثر آدم ها اصولا راحت طلب هستند. بیشتر دوست دارند بگیرند تا چیزی بدند. وقتی مهر و محبت و علاقه با انسانیت وارد بازی داد و ستد بشه دیگه فاتحه همه چیز خونده است. اون موقع همیشه توقع هست همیشه بحث سر عدم راضی شدن و رنجیدن.
وقتی یه موضوع اصلی برات حل شده باشه میشه خیلی چیزا رو در شعاع اون حل کرد. اگر باور داشته باشی که محبت میکنی نه برای نیاز به پاسخ بلکه برای دل خودت و نیاز روح خودت ، هیچ وقت آزرده خاطر نخواهی شد اگر ببینی همه اون آدم ها سرشون رو توی کوله پشتی های خودشون کردند و در راه خود در حال دویدن.
من توی زندگی همیشه برام پایبندی به قراردادی در میدون دوستی مینویسم اهمیت داشته. هرگز نتونستم از اهمیت دادن به کسانی که بهشون به دید دوست، حال می خواد صمیمی، زیادی قدیمی و یا تازه وارد باشه ؛ نگاه می کنم چشم پوشی کنم. هرگز نتونستم بی خیال باشم. یه قانونی دارم و اون اینه که تا اونجا که میتونم به دنبال گم شدگان بگردم، برای آرامش اون ها که هستند تلاشم رو بکنم و کسایی هم که فراری هستند رو طناب بندازم بگم بیایید کمی کنار هم لحظه ای رو سپری کنیم.
اما می دونم که بهای ارزش دادن ها زیاده. بهایی که شاید بازپرداختی هم براش نباشه. ممکنه ماه ها هی اهمیت و توجه ات رو صرف پیدا کردن اصلیت یه فرد بکنی ولی اصلا روزی نرسه که بخوای یه نفس عمیق بکشی و بگی آخیش خیالم از این راحت شد. حالا شده خود خودش. همونی که یه بار بهش دست دوستی دادی.
دوست، عشق ، مادر پدر خانواده ، عزیز ترین ها ، اینها کسانی هستن که بخش اصلی توجه روحی من رو در زندگی می گیرند. تمام انرژی به این چندین گوشه ها مثل فلش نشونه گرفته میشه. زمانی که به کسی اعتماد میکنی علت این اعتماد رو علاقه قلبی و وابستگی روحی خودت میدونی. از یه اصلی مطمئن هستی و اون اینکه : این آدم هرگز من رو آسیبی نمی رسونه. هرگز ! و هرگز. شاید همه اینطور نباشند. اما این قانون من هست. هر آدمی هم شاید به یه اندازه از سهم اعتماد من به خودش بر نداره. ولی هرچی این هدیه کمیتش بیشتر هست ، کیفیت ارتباط هم بالاتر میره. اونوقت هست که دیوار های دفاعی بر داشته میشه. دیوار های غرور و خودپسندی. مرز فداکاری و عشق ورزیدن به همانند یه دریاچه میشه که به اونها میگی بیایید از آب محبت من بنوشید و برای خودتون سهمی بردارید. در ازای اون هیچ باز پس نمیخوام. تنها یه چیز رو یادتون باشه: از اعتماد من سو استفاده نکنید و قرارداد ما بین ما رو نشکنید. چرا که اون روز همه چیز به پایان خواهد رسید. وقتی خودت رو تا به این مرز برای آدمی که میتونه از هر کدوم این گروه ها باشه باز کنی ؛ نه تنها همه انرژی و توجهت رو به سمت اون نشونه گرفتی ؛ بلکه خودت رو برای دریافت ضربه بی دفاع و روحت رو آسیب پذیر کردی. یک ضربه حتما فیزیکی نیست. خیلی راحت میشه به روح عریان در میون دستان ات خدچه وارد کنی. چرا که دیگه محافظی نیست. همه دیوار ها به کناری رفته تا بشه ماکسیمال از این دریاچه مهر رو مثل یه رود به قلب اون آدم مقابلت سرازیر کنی.
وای به روزی که ... ببینی داره ریشه ات تیشه می خوره. وای به اون روز. چه میشه کرد جز کوله ات رو جمع کردن و پشت به اون همه عطش برای موندن. دیگه آسیب پذیر شدی آخه و یا بایست بممونی تا بخوری و یا بری. شاید هم اسمش رو میشه گذاشت فرار کردن. فرار از نشکستن. فرار از به زانو در نیومدن و فرار به بیشه ای دیگر که بشه توش از نو بی شرط بودن رو تجربه کرد. که برای مهر ورزی ات مجبور به پرداخت اینهه بهای گران نباشی.
آری این است قصه ما و این دایره دوستان... حال اسم اش فرار است از له نشدن در دستان اش و زانو نزدن مقابل پاهایش... آری بگو چرا همیشه فرار.
راستی خواستم برای اولین بار گلایه ای از تو کنم ای دوستم. هیچ وقت دیدی کسی در اوج عصبانیت بهترین رگ قلبش را با تیغ در دست خودش بزند ؟ این تجربه را هم با من بدست آوردی. منی که در زمستان سخت سردی هایت برایت تا صبح از آرزوی شادی تو گفتم و در روزهای خنده ات، برای لبخندت چشمانم را با اشک پرطراوت. تنها برای تو و نه من خودپرست فراری...
It was really unnecessary to tell me who I should f^ck next. Through every thing I did for you, I do not deserve this. I think you found the best way to lose me. The way pointed to the hell...
31 October 2004
:: اگر دردي نباشد
اگر دستي كسي سوي من آرد
گريزم از وي و دستش نگيرم
به چشمم بنگرد گر چشم شوخي
سياه و دلكش و مستش نگيرم
به رويم گر لبي شيرين بخندد
به خود گويم كه : اين دام فريب است
خدايا حال من داني كه داند ؟
نگون بختي كه در شهري غريب است
گهي عقل آيد و رندانه گويد
كه : با آن سركشي ها رام گشتي
گذشت زندگي درمان خامي ست
متين و پخته و آرام گشتي
ز خود پرسم به زاري گاه و بي گاه
كه : از اين پختگي حاصل چه دارم ؟
به جز نفرت به جز سردي به جز يأس
ز ياران عاقبت در دل چه دارم ؟
مرا بهتر نبود آن زندگاني
كه هر شب به اميدي دل ببندم ؟
سحرگه با دو چشم گريه آلود
بر آن رؤياي بي حاصل بخندم ؟
مرا بهتر نبود آن زندگاني
كه هر كس خنده زد گويم صفا داشت ؟
مرا بهتر نبود آن زندگاني
كه هر كس يار شد گويم وفا داشت ؟
مرا آن سادگي ها ، چون ز كف رفت ؟
كجا شد آن دل خوش باور من ؟
چه شد آن اشك ها كز جور ياران
فرو مي ريخت ، از چشم تر من ؟
چه شد آن دل تپيدن هاي بيگاه
ز شوق خنده يي ، حرفي ، نگاهي ... ؟
چرا ديگر مرا آشفتگي نيست
ز تاب گردش چشم سياهي ؟
خداوندا شبي همراز من گفت
كه : نيك و بد در اين دنيا قياسي ست
دلم خون شد ز بي دردي خدايا
چو مي نالم ، مگو از ناسپاسي ست
اگر دردي در اين دنيا نباشد
كسي را لذت شادي عيان نيست
چه حاصل دارم از اين زندگاني
كه گر غم نيست شادي هم در آن نيست
اگر دستي كسي سوي من آرد
گريزم از وي و دستش نگيرم
به چشمم بنگرد گر چشم شوخي
سياه و دلكش و مستش نگيرم
به رويم گر لبي شيرين بخندد
به خود گويم كه : اين دام فريب است
خدايا حال من داني كه داند ؟
نگون بختي كه در شهري غريب است
گهي عقل آيد و رندانه گويد
كه : با آن سركشي ها رام گشتي
گذشت زندگي درمان خامي ست
متين و پخته و آرام گشتي
ز خود پرسم به زاري گاه و بي گاه
كه : از اين پختگي حاصل چه دارم ؟
به جز نفرت به جز سردي به جز يأس
ز ياران عاقبت در دل چه دارم ؟
مرا بهتر نبود آن زندگاني
كه هر شب به اميدي دل ببندم ؟
سحرگه با دو چشم گريه آلود
بر آن رؤياي بي حاصل بخندم ؟
مرا بهتر نبود آن زندگاني
كه هر كس خنده زد گويم صفا داشت ؟
مرا بهتر نبود آن زندگاني
كه هر كس يار شد گويم وفا داشت ؟
مرا آن سادگي ها ، چون ز كف رفت ؟
كجا شد آن دل خوش باور من ؟
چه شد آن اشك ها كز جور ياران
فرو مي ريخت ، از چشم تر من ؟
چه شد آن دل تپيدن هاي بيگاه
ز شوق خنده يي ، حرفي ، نگاهي ... ؟
چرا ديگر مرا آشفتگي نيست
ز تاب گردش چشم سياهي ؟
خداوندا شبي همراز من گفت
كه : نيك و بد در اين دنيا قياسي ست
دلم خون شد ز بي دردي خدايا
چو مي نالم ، مگو از ناسپاسي ست
اگر دردي در اين دنيا نباشد
كسي را لذت شادي عيان نيست
چه حاصل دارم از اين زندگاني
كه گر غم نيست شادي هم در آن نيست
avayeazad.com < سيمين بهبهاني >
30 October 2004
28 October 2004
:: من به کجا ..رهروی این خانه کجا
هوه... انگار قرنی میشه شبی برای نوشته ای صمیمی و از دل پای پی سی نشستم. شبی که توش مست باشی و از زمین سرد فاصله ها.
انگاری اون پاییز سرد و دلهره آور ؛ اون شب های بی خوابی و اون کابوس التماس ... انگاری همشون رو قبر کردند.
اما کیه که بدونه خاکستر روی سوز نمیشینه.
این روزها چنان همه برگ ها دیر زرد میشند و چنان باد سرد پاییز به سراغ ما نیومده که از این لذتی که توی هواست لرزم میگیره.
می ترسم که نکنه تو رویام. نکنه خوابم نکنه باز هم شب های سخت به سراغم بیاد.
میدونید ، وقتی آدمی در طول مسیر زندگیش از کوه های تند شیبی به اجبار بالا رفته و ثانیه به ثانیه برای زنده موندن و نه زندگی کردنش جون کنده هرگز نمیشه صورتش رو به عقب برگردونه و از ته دل قهقهه بزنه.
همیشه رگ عمیقی جای خودش رو بر پشت سیلی نخورده باقی میگذاره.
اما کیه که باور کنه تنها قصه تو رو ؟ کیه که گوش شنوا باشه.
این روزها آدم ها مد جدید یاد گرفتند. همه می خواند جز تلخ ترین ها باشند. جزو دردکشیده ها ؛ داخل دایره سنگ دل ترین ها.
این روزها آدم ها سنگی سبکی فرد مقابل رو بر وزن اخم و سردی هاش ؛ بر مبنای بی احساسی هاش ، بر پایه بسته شدن ها داخل دیوار خود بهتر بینی هاشون میسنجند.
چقدر ارزونه بهای ساکت شدن و تنها با خویشتن سخن گفتن
اما کیه که شجاع باشه و پای حرف هاش بیاسته.
دلم بی حوصله از همه مهربونی ها میشه وقتی میبینم همیشه نیاز به توضیح هست. همیشه می بایست نقش محافظ رو بازی کنی. کلام " هوشیار باش تا نرنجانیم " چقدر به مرز سقوط نزدیک میشه هر بار که تکرار پس از تکرار و باز هم
یه روزی به یه خطی میرسی که میگی : دیگه بنداز... دیگه این کوله پشت مسئولیت پذیری رو از دوش خود بنداز. آخر دیگه منزلی برای تحویل بار نیست.
راستی درد شانه از کجا منشا میشود ؟ درد شانه من ... شبانگاهیست فراموش شده
هوه... انگار قرنی میشه شبی برای نوشته ای صمیمی و از دل پای پی سی نشستم. شبی که توش مست باشی و از زمین سرد فاصله ها.
انگاری اون پاییز سرد و دلهره آور ؛ اون شب های بی خوابی و اون کابوس التماس ... انگاری همشون رو قبر کردند.
اما کیه که بدونه خاکستر روی سوز نمیشینه.
این روزها چنان همه برگ ها دیر زرد میشند و چنان باد سرد پاییز به سراغ ما نیومده که از این لذتی که توی هواست لرزم میگیره.
می ترسم که نکنه تو رویام. نکنه خوابم نکنه باز هم شب های سخت به سراغم بیاد.
میدونید ، وقتی آدمی در طول مسیر زندگیش از کوه های تند شیبی به اجبار بالا رفته و ثانیه به ثانیه برای زنده موندن و نه زندگی کردنش جون کنده هرگز نمیشه صورتش رو به عقب برگردونه و از ته دل قهقهه بزنه.
همیشه رگ عمیقی جای خودش رو بر پشت سیلی نخورده باقی میگذاره.
اما کیه که باور کنه تنها قصه تو رو ؟ کیه که گوش شنوا باشه.
این روزها آدم ها مد جدید یاد گرفتند. همه می خواند جز تلخ ترین ها باشند. جزو دردکشیده ها ؛ داخل دایره سنگ دل ترین ها.
این روزها آدم ها سنگی سبکی فرد مقابل رو بر وزن اخم و سردی هاش ؛ بر مبنای بی احساسی هاش ، بر پایه بسته شدن ها داخل دیوار خود بهتر بینی هاشون میسنجند.
چقدر ارزونه بهای ساکت شدن و تنها با خویشتن سخن گفتن
اما کیه که شجاع باشه و پای حرف هاش بیاسته.
دلم بی حوصله از همه مهربونی ها میشه وقتی میبینم همیشه نیاز به توضیح هست. همیشه می بایست نقش محافظ رو بازی کنی. کلام " هوشیار باش تا نرنجانیم " چقدر به مرز سقوط نزدیک میشه هر بار که تکرار پس از تکرار و باز هم
یه روزی به یه خطی میرسی که میگی : دیگه بنداز... دیگه این کوله پشت مسئولیت پذیری رو از دوش خود بنداز. آخر دیگه منزلی برای تحویل بار نیست.
راستی درد شانه از کجا منشا میشود ؟ درد شانه من ... شبانگاهیست فراموش شده
25 October 2004
:: فرمودند و فرمودیم
به سلامتي گاو، چون نگفت من، گفت ما.
به سلامتي کرم خاکي، نه به خاطر کرمش، به خاطر خاکي بودنش.
به سلامتي ديوار که هر مرد و نامردي بهش تکيه ميکنه.
به سلامتي مورچه که تا حالا هيچکس اشکش رو نديده.
به سلامتي خيار،نه به خاطر خ اش، بلکه به خاطر يارش.
به سلامتي شلغم، نهبه خاطر شلش، به خاطر غمش.
به سلامتي هر چي نامرده کهاگه نامرد نباشه مردا شناخته نميشن.
به سلامتي کلاغ، نهبه خاطر سياهيش، به خاطر يه رنگيش.
به سلامتي سگ، نه بهخاطر پارسش، به خاطر وفاش
و در نهايت به سلامتي همتون
به سلامتي گاو، چون نگفت من، گفت ما.
به سلامتي کرم خاکي، نه به خاطر کرمش، به خاطر خاکي بودنش.
به سلامتي ديوار که هر مرد و نامردي بهش تکيه ميکنه.
به سلامتي مورچه که تا حالا هيچکس اشکش رو نديده.
به سلامتي خيار،نه به خاطر خ اش، بلکه به خاطر يارش.
به سلامتي شلغم، نهبه خاطر شلش، به خاطر غمش.
به سلامتي هر چي نامرده کهاگه نامرد نباشه مردا شناخته نميشن.
به سلامتي کلاغ، نهبه خاطر سياهيش، به خاطر يه رنگيش.
به سلامتي سگ، نه بهخاطر پارسش، به خاطر وفاش
و در نهايت به سلامتي همتون
17 October 2004
:: ماه رمضون خیلی خوبه
خیلی از کشور هایی که دین و مذهب رسمی کشورشون اسلام هست از جمعه ماه رمضون رو شروع کردند و اکثر آدم هاش هم روزه میگیرند. چون میگند که موسلیم هستند.
توی سوئد خیلی ها از کشورهای مسلمون اومدند. اقلیت روزه گیر همون ایرانیانش هستند.
باور داشتن و بر طبق باورها عمل کردن یه چیزه که هم قابل احترامه و هم روش درستی هست.
اما آدم هایی که برای مخالفت با یه رژیم به یه قانون و یا زد دمکراسی بودن رژیم جمهوری اسلامی به ایمانشون پشت میکنند خیلی قلابی اند ! بهترین کلمه ای که میشه براش پیدا کرد.
من خودم خیلی روزه و ماه رمضون رو دوست دارم. از همه بیشتر افطاری رو و سفره رنگینش رو. مامان جونم همیشه اینقدر دسر و غذاهای مخصوص این ماه رو درست میکنه که عوض اینکه یه خورده هم لاغر شیم همچی به شیکم میرسیم :))
امیدوارم نماز و روزه همه کسایی که دوست دارند روزه رو برای اصلش بی بهونه از همه دین شکنی ها (چرا که دین وجود خارجی نداره به عقیده من ) قبول باشه و برای پاک شدن قلب هاشون کمی بیشتر دعا کنند.
واسه ما هم به همچنین.
خیلی از کشور هایی که دین و مذهب رسمی کشورشون اسلام هست از جمعه ماه رمضون رو شروع کردند و اکثر آدم هاش هم روزه میگیرند. چون میگند که موسلیم هستند.
توی سوئد خیلی ها از کشورهای مسلمون اومدند. اقلیت روزه گیر همون ایرانیانش هستند.
باور داشتن و بر طبق باورها عمل کردن یه چیزه که هم قابل احترامه و هم روش درستی هست.
اما آدم هایی که برای مخالفت با یه رژیم به یه قانون و یا زد دمکراسی بودن رژیم جمهوری اسلامی به ایمانشون پشت میکنند خیلی قلابی اند ! بهترین کلمه ای که میشه براش پیدا کرد.
من خودم خیلی روزه و ماه رمضون رو دوست دارم. از همه بیشتر افطاری رو و سفره رنگینش رو. مامان جونم همیشه اینقدر دسر و غذاهای مخصوص این ماه رو درست میکنه که عوض اینکه یه خورده هم لاغر شیم همچی به شیکم میرسیم :))
امیدوارم نماز و روزه همه کسایی که دوست دارند روزه رو برای اصلش بی بهونه از همه دین شکنی ها (چرا که دین وجود خارجی نداره به عقیده من ) قبول باشه و برای پاک شدن قلب هاشون کمی بیشتر دعا کنند.
واسه ما هم به همچنین.
11 October 2004
ملت ما خوابند ؟ اونم خرگوشی !::
امروز صبح بعد از مدت ها داشتم به رادیو صبح آوا گوش میدادم که یکی از ده ها رادیو ایرانی تو ستکهلم و سوئد هست.
اول صبحی مجری برنامه اش احد تهرانی در مورد یه نوشته که از روزنامه همشهری امروز خونده بود صحبت میکرد.
ماجرای یک دختر 8 ساله و خانواده اش که پدرش به جرم مالی توی زندان افتاده و این دختر برای تقاضای کمک به روزنامه همشهری نامه داده .
صبح که احد زنگ زد خونه این دختر با مادربزرگش حرف زد که از تعجب مونده بود چطور رادیو از ستکهلم به خونه اون زنگ میزنه. باهاش حرف زد و اون پیرزن توضیح داد که پسرش برای فرار همکارش و بالا کشیدن پول هاش زندان افتاده و حدود چهار ماه هم الان توی اوین هست. احد ازش پرسید مقداری که برای آزادی اش لازمه چقدره و اونم گفت 30 میلیون تومان !
سند خونه هم ندارند برای وصیقه و این نامه به روزنامه رو هم دختر اون مرد نوشته به امید کمک مردم توی تهران با این جمعیت 12 میلیونیش.
میخوام بگم اینقده اختلاس و زندان افتادن ها و جرم های مالی تو مملکت ما عادی شده که رادیو آوا اولین نفری هست که به خونه این بچه زنگ زده و همه رو متعجب.
این رادیو های ما هرچند پیشینه خیلی معروفی ندارند توی مسائل مختلف اما هزاران بار شده برای کمک به آدم مریضی یا پناهجویی یا آدم فقیری دست همه ایرانی ها و حتی سایر ملیت های اینجا رو گرفتند و همه با هم برای کمک به آدمی نیازمند اقدام کردند.
ولی خوب گوش آدم های توی ایرون وییرون ما از مسیبت پره دیگه نه ؟؟
من بیش از نیم ساعت گوش ندادم برنامه رو. بعد از دانشگاه میرم خونه ببینم الان چه برنامه ای در کار هست. قرار بود احد با خود اون دختر هم تلفنی مصاحبه کنه وقتی که از مدرسه اش برگشت.
اینجا نوشته این دختر رو بخونید »:
ستون شما
براي آقاي قاضي بدون هيچ توضيحي فقط بخوانيد: من نگين هستم، پدر من در زندان است. از شما خواهش مي كنم به آقاي قاضي جناب كه در دادگستري شهيد قدوسي هست بگوييد پدر من گول دو دوست بدش را خورده، او بي گناه است. من، خواهر و مادرم به پدرم احتياج داريم. قول به آقاي قاضي مي دهم پدرم را كه آزاد كند پول آنها را بدهد. ما خانه نداريم، پول نداريم، كسي به ما كمك نمي كند. سند هم نداريم كه پدرم را آزاد كنيم. به خدا قسم مي خورم پدرم ديگر كار بد نكند. من قول مي دهم، خواهش مي كنم كمك مان كنيد. ما كسي را جز پدرم نداريم. من آدرس شما را از روزنامه پيدا كردم. خواهش مي كنم مدير روزنامه، تو را خدا اين را براي مردم و آقاي قاضي چاپ كنيد. من هميشه شما را دعا مي كنم. سر نماز، اول خدا، بعد شما. منتظر چاپ شما هستم. ما در كنار مادربزرگم هستيم، من آدرس خودم را نمي توانم بنويسم چون مادرم دعوا مي كند. دوستم در اين نامه كمكم كرد. بغض گلويمان را گرفته. نامه دختر كوچولوي 8 ساله را عينا داخل ستون شما گذاشتيم، چون حيفمان آمد حتي كلمه اي از آن را هم جا به جا كنيم. دختر كوچولو ترسيده آدرس منزل را بنويسد، ولي شماره اي برايمان نوشته كه اگر كسي خواست كمكي انجام دهد، مي توانيم در اختيارش بگذاريم. اگر مي توانيد دل دختر كلاس دومي ما را شاد كنيد
من و دوستانم حدود 3 سال هست که داریم تنها انجمن ایرانی داشنجویان ستکهلم رو میگردونیم و در طول این مدت همیشه برنامه های خیریه داشتیم و خیلی مواقع به مناسبت های مختلف پول حاصل از درآمد جشن های مفصل و معروفمون رو برای امر های خیر تقدیم میکنیم.
21 اکتبر هم یه جشن پاییزه داریم که درآمد اون همه اش قرار هست به انجمن بره برای ساختن مدرسه و کلاس های کامپیوتر در ایران و شهرستان هاش.
دم از مقایسه نزنم خیلی سنگین ترم. اصول انسانی توی ایرون ما ویرون شده.. مثل مردمش.. مثل همه دین و فرهنگ و رسومش
پیف پیف
امروز صبح بعد از مدت ها داشتم به رادیو صبح آوا گوش میدادم که یکی از ده ها رادیو ایرانی تو ستکهلم و سوئد هست.
اول صبحی مجری برنامه اش احد تهرانی در مورد یه نوشته که از روزنامه همشهری امروز خونده بود صحبت میکرد.
ماجرای یک دختر 8 ساله و خانواده اش که پدرش به جرم مالی توی زندان افتاده و این دختر برای تقاضای کمک به روزنامه همشهری نامه داده .
صبح که احد زنگ زد خونه این دختر با مادربزرگش حرف زد که از تعجب مونده بود چطور رادیو از ستکهلم به خونه اون زنگ میزنه. باهاش حرف زد و اون پیرزن توضیح داد که پسرش برای فرار همکارش و بالا کشیدن پول هاش زندان افتاده و حدود چهار ماه هم الان توی اوین هست. احد ازش پرسید مقداری که برای آزادی اش لازمه چقدره و اونم گفت 30 میلیون تومان !
سند خونه هم ندارند برای وصیقه و این نامه به روزنامه رو هم دختر اون مرد نوشته به امید کمک مردم توی تهران با این جمعیت 12 میلیونیش.
میخوام بگم اینقده اختلاس و زندان افتادن ها و جرم های مالی تو مملکت ما عادی شده که رادیو آوا اولین نفری هست که به خونه این بچه زنگ زده و همه رو متعجب.
این رادیو های ما هرچند پیشینه خیلی معروفی ندارند توی مسائل مختلف اما هزاران بار شده برای کمک به آدم مریضی یا پناهجویی یا آدم فقیری دست همه ایرانی ها و حتی سایر ملیت های اینجا رو گرفتند و همه با هم برای کمک به آدمی نیازمند اقدام کردند.
ولی خوب گوش آدم های توی ایرون وییرون ما از مسیبت پره دیگه نه ؟؟
من بیش از نیم ساعت گوش ندادم برنامه رو. بعد از دانشگاه میرم خونه ببینم الان چه برنامه ای در کار هست. قرار بود احد با خود اون دختر هم تلفنی مصاحبه کنه وقتی که از مدرسه اش برگشت.
اینجا نوشته این دختر رو بخونید »:
ستون شما
براي آقاي قاضي بدون هيچ توضيحي فقط بخوانيد: من نگين هستم، پدر من در زندان است. از شما خواهش مي كنم به آقاي قاضي جناب كه در دادگستري شهيد قدوسي هست بگوييد پدر من گول دو دوست بدش را خورده، او بي گناه است. من، خواهر و مادرم به پدرم احتياج داريم. قول به آقاي قاضي مي دهم پدرم را كه آزاد كند پول آنها را بدهد. ما خانه نداريم، پول نداريم، كسي به ما كمك نمي كند. سند هم نداريم كه پدرم را آزاد كنيم. به خدا قسم مي خورم پدرم ديگر كار بد نكند. من قول مي دهم، خواهش مي كنم كمك مان كنيد. ما كسي را جز پدرم نداريم. من آدرس شما را از روزنامه پيدا كردم. خواهش مي كنم مدير روزنامه، تو را خدا اين را براي مردم و آقاي قاضي چاپ كنيد. من هميشه شما را دعا مي كنم. سر نماز، اول خدا، بعد شما. منتظر چاپ شما هستم. ما در كنار مادربزرگم هستيم، من آدرس خودم را نمي توانم بنويسم چون مادرم دعوا مي كند. دوستم در اين نامه كمكم كرد. بغض گلويمان را گرفته. نامه دختر كوچولوي 8 ساله را عينا داخل ستون شما گذاشتيم، چون حيفمان آمد حتي كلمه اي از آن را هم جا به جا كنيم. دختر كوچولو ترسيده آدرس منزل را بنويسد، ولي شماره اي برايمان نوشته كه اگر كسي خواست كمكي انجام دهد، مي توانيم در اختيارش بگذاريم. اگر مي توانيد دل دختر كلاس دومي ما را شاد كنيد
من و دوستانم حدود 3 سال هست که داریم تنها انجمن ایرانی داشنجویان ستکهلم رو میگردونیم و در طول این مدت همیشه برنامه های خیریه داشتیم و خیلی مواقع به مناسبت های مختلف پول حاصل از درآمد جشن های مفصل و معروفمون رو برای امر های خیر تقدیم میکنیم.
21 اکتبر هم یه جشن پاییزه داریم که درآمد اون همه اش قرار هست به انجمن بره برای ساختن مدرسه و کلاس های کامپیوتر در ایران و شهرستان هاش.
دم از مقایسه نزنم خیلی سنگین ترم. اصول انسانی توی ایرون ما ویرون شده.. مثل مردمش.. مثل همه دین و فرهنگ و رسومش
پیف پیف
01 October 2004
27 September 2004
Subscribe to:
Posts (Atom)
