18 November 2003

:: امشب بعد از مدت ها تا آخرای شب توی دانشگاه مونده بودم ..
با یه سری کله پوک متقلب ریاضی حل میکردیم مشقای فردا رو !
من گاهی حسابی دلم واسه خودم میسوزه ! تک و تنها افتادم وسط این همه پسر بچه !
هاها

اون وسط هرزگاهی یاد پارسال میوفتادم و چه شبایی که تا ساعت 12 1 نصف شب اونجا نمیموندیم..به درس خوندن و مسخره بازی و چت کردن و غیره زالک
هنوز هستیم.. هنوز سایر آدم ها هستند

خیلی ها رو که تصورشم نمیکردم از شیش کیلومتریم به 6 میلیمتریم نزدیک بشن..حالا طوریست که با بیشتر شدن این یه میلیمتر نفس کشیدن سخت میشه
و کاملا برعکسش هم صدق میکنه... خیلی ها که اون موقع ها جون میدادم واسشون حالا از کنارم میان و میرند و من حتی نگاه هم نمیندازنم به رد پاشون.
معلوم نیست چند درصد این افراد گروه یک و دو خودشون میدونند من حواسم بهشون هست
همیشه حواسم بوده ! حتی به یه چشمک

خلاصه ! اینم از مخ ما که بر اثر بازم 6 شیش ساعت متوالی خر خونی داره میگوزه !

برم بخوابم که امشب میشه رفت زودی لالا کرد





من چایی میخوام یالا
من قـیـــــــــــــــــــــلون میخوام یالا

:: پی نوشت
خوب دیدم اگه بخوام بنویسم شون صد صفحه ای میشه !
در یک کلام
واسه همتون کلی دعا کردم
واسه تــــــــــــو هــــــــم و تــــــــــو هم و تو هــــــــــم
:: خواستم امشب از آنچه در دلم گذشت بنویسم..
بیش از بک ساعت تامل کردم..و اندیشیدم کدامین لغات وصف دلم را میکنند..

نتوانستم

شاید شبی دیگر ..به یادگار بگذارم..آنچه را که همگی میبایست بشنوید

16 November 2003

:: زندگی همه ما آدم ها یک قصه است و ما نویسنده اون قصه.
روبرومون یک دفتر" ؟ " برگ بازه که توش هیچ چی نوشته نشده.. سفید سفید..مثل برف.
یه روز بهمون میگن بنویس..
این یک دستوره.. حالا حتی تو یک نویسنده بی استعداد باشی
اونقدر قلم روی کاغذ های سفید میچرخه..بالا و پایین میره.. تا یه روز جوهرش میشه یک نوشته..
میشه آغز قصه

آغاز قصه زندگی..

جوهر زندگی تو چه رنگیست ؟؟

13 November 2003

Aaaaaaaaaaaaah
midonestam :((
hamash gheyre unicode shod !
behtar .. hatta hosele nadashtam copy konamesh
* شب برهنه

روبروم شب سیاهی بی کسی پشت سرم
نمیتونم که بمونم باید از تو بگذرم
دارم از ن�س میو�تم تو هجوم سایه ها
کاشکی بشکنه دوباره بغض این گلایه ها
اونکه میشکنه تو چشمای تو تصویر منه
گمشدن تو این شب برهنه تقدیر منه
روبروم شب و سیاهی بی کسی پشت سرم
نمیخونم که بمونم باید از تو بگذرم
دارم از ن�س میو�تم تو هجوم سایه ها
کاشکی بشکنه دوباره بغض این گلایه ها
اون که میشکنه تو چشمای تو تصویر منه
گم شدن تو این شب برهنه تقدیر منه

http://www.freewebs.com/shadmehr1/shab.mp3






دونستی وقتی گ�تی درود بر محمد و یارانش یعنی چه ؟
دونستی به نام خداوند بخشنده و مهربان یعنی چه ؟
برو بدون

امسال ماه رمضون چقده یه جوریه .. �کر کنم تقصیر خودمه
هنوز دعا نکردم..هنوز خواسته ای رو نطلبیدم... هنوز با جونم آرزو نکردم..
دیگه بی تمنایی بسه.. از امشب باز تمنا دارم..
تمنا..

گ�تار بر درامد امشب
شعر های گذاشته شده تو بلاگ ربطی به حال من نداره ! به �ضولش هم چه !

12 November 2003


من میگم منو شکستن
چشم فانوسمو بستن
تو میگی خدا بزرگه
ماهو میده به شب من
من میگم آخه دلم بود
اون که افتاده به خاکه
تو میگی سرت سلامت
آینه ها زلال و پاکه

اینه که فاصله ها رو
نمیشه با گریه پر کرد

یکمون بهار سرخوش
یکیمون پاییز پر درد
من میگم فاصله مرگه
بین دستای تو تا من
تو میگی زندگی آیینه
حاصل عشق تو با من

من میگم حالا بسوزم
یا که با غصه بسازم
تو میگی فرقی نداره
من که چیزی نمیبازم
من میگم اینجا رو باختی
عمری که رفته نمیاد
تو میگی قصه همین بود
تو یه برگی تو این باد





*من یه درد دل مفصل با شوما دارم
چرا زمان با ما بازی میکنه
گاهی تند تند و گاهی رو دنده کند
و اطافیانم همش میخوان که من به دنبال زمان بدوم
مبادا دیر بشه..از دست بدم..اشتباه شه
منو چقده نگران میکنه زمان
*
نمیدونم
شاید میشه آدم ها رو سرزنش کرد

شاید میشه آدم ها رو برای اشتباهاتشون سرزنش کرد

شاید میشه آدم ها رو برای بی توجهیشون سرزنش کرد

شاید میشه آدم ها رو برای بی احترامیشون سرزنش کرد

شاید میشه آدم ها رو برای سنگدلیشون سرزنش کرد

ولی میدونم
توی هیچ دین و آیینی نمیشه

هرگز نمیشه کسی رو برای خاطر

عاشق بودنش

سرزنش کرد
آدمی که تو زندگیش در حال تقاص گرفتنه.. روحش رو میسوزونه
در راه اتنقام.. در راه سودجویی.. روزمرگی.. در راه خشونت قلبی



3 August 2003

11 November 2003

کی میاد منو سفـــــــــــــــــــــــــــــــــــت بغل کنه ؟؟

:(( ... خونم یهو اومد پایین

10 November 2003

* داشتیم حرف میزدیم
همیشه وقتی یه نگاه به صورتش میکنم از حالت چشماش میفهمم که الان چیزی هست که نگران و غصه دارش کرده. از بغض ساده ای که تو دلش جمع میشه و از اشک پاکی که خیلی ساده میریزه.
هرچند خیلی کمتر از من گریه میکنه.. هر چند من همیشه تصور میکنم اون از من کمتر فکر میکنه.. کمتر غصه میخوره و خیلی شاد تره..
ولی همیشه با حرف هاش من رو متحیر کرده.
خیلی ساده کافیه یه گیر بدم چی شده ؟ تا زودی دلش رو بریزه رو..
خوشم میاد ! لاقل این مثل من و اخلاق گندم نیست که سر و تهم رو بزنن یه آه میشنون آخرش. البته تازگی پی بردم چه اخلاق گهیه به قول بعضیا !

اونقده حساسه که دلش زودی برای کوچیک ترین مشکل دوستاش میسوزه و به دنبال راه حله
ولی خوشم میاد که چقدر عاقلانه باری همشون حرف میزنه..
من چه آدم از خود راضی هستم که همیشه پیش خودم میگم این که هنوز بچست... نمیفهمم که شادی کردن و عاشق رقص و دیسکو رفتن و جفتک انداختن نشونه بچه گی نیست
این بار هم یه دوستیش بود.. که زنگ زده بود و از مشکلش و دعوای بین خودش و دوست پسر چندین و چند سالش میگفت.
و این بشر چه عاقلانه براش حرف زده بود.. و بعد که دید من هم دوست دارم حرفی برای کمک بزنم... گفت بگو پیشنهادت رو تا فردا بتونم به دوستم بگم..
و این آغاز یه صحبت وگپ چند ساعته بود که خیلی وقت بود با هم نداشتیم..

گپی که همیشه دهنم رو شیش متر باز میکنه و افتخار همه وجودم رو پر میکنه که این اونه داره این حرف ها رو میزنه
تمام جیگرم خنک میشه.. میخوام بپرم کلی ماچش کنم که سالی یه بار اونم سر عید میکنم و چه حرس میخوره این

و بعد هم تعریف کرد چند روز پیش نشسته با بزرگ ترا بازی اونا رو کرده و هر چی حرف گنده منده بوده زده.. و چند ساعت خفن ساکت و بگوش میخ کردتشون رو صندلی

عاشق این بشرم من.. که چه سفت و سخت همیشه از من دفاع کرده... همیشه در غیاب من طرفم رو گرفته.. اشتباهاتشون رو بهشون گوش زد کرده و یاد آوری کرده من چه سختی هایی میکشم
هیچ وقت کامل قدردانی نکردم ازش که وقتی این گونه یاد گرفته با منطق و با زبون ساده حرف دل من و خودش رو به اونا بیان کنه طوری که هیچ طرفی جوش نیاره و داد بیداد نشه... من هستم که کلی سود میکنم تو این قضیه

و اونقدر کیف میکنم وقتی هرزگاهی میاد میگه فلان روز حرف از فلان جاده زندگی زدی و من رفتم به 14 و نیم تا از مثلا 15 تا دوستم این راهنمایی رو کردم و گفتم گویندش کیه .. و همه از دم گفتن به گوینده بگو ایول که هرچی گفته درسته

خدای من من این دختره رو خیلی دوستش دارم
این خواهر من مهربون ترین آدم روی زمینه
این نیکو پیکو خوشگل و ناز رو همه عمرم برام نگه دار
که خیلی بی رحم بودم در حقش و بایست روزی جبران کنم

نیکوی خوب و مهربون و ساده دلم خیلی خیلی دوستت دارم.
اینجا ثبت کردم که هیمشه یادآوریم بشه.
ماچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ رو سر و صورتت


به به ! انگاری فقط اینقده دوسش دارم واسه اینه که به من حال میده ! نخیرشم.. همیشه دوسش دارم
جیگرشو برم دیشب چه رقص عربی کرد واسه ملت با معلم رقصش تو رستوران مولن روژ

هاها !

09 November 2003

ای انسان های روزگار
عمر کوتاهه
هرگز دوستی هاتون رو نگذارید یخ بزنه
هرگز دل دوستی رو در انتظار نگذارید
که بزرگ ترین گناه رو مرتکب میشید
و این انتظار گناهی بیش تر از شکستن دل یکدیگر دارد

از امام منتقد !

08 November 2003

*$*

يه گذارش قشنگ مشنگ از مراسم ماشين بازي در تهران شمال !
اينم مدرك جرمش... :)


trafik, Girls & Boys

ترافيک...
ترافيک سنگين خيابانهاي شمالي تهران گرچه براي خيلي ها سخت و طاقت فرساست ولي برای عده ای دیگر تفریح محسوب میشود.
در اين خيابانها قرار نيست اتفاق هاي خيلي خيلي عجيب بيفتد ؛ فقط جوانان در ماشينهاي پدرشان اوبس اوبس کنان خيابانها را متر ميکنند. از وليعصر به ميرداماد و از ميرداماد تا جردن (و سر آن سوسول_پيچ مشهور جردن است که راه رفته را بر ميگردند!)
در بيشتر ماشينها دو یا سه نفر ديده ميشوند. حتی ميتوان براي مدل ماشينها نيز ليستي تهيه کرد. مثلا بيشتر از همه پرايدهای زشت سفید ؛ بعد پژو ۲۰۶ و بعدتر ماتيز و پژو ۴۰۵ به چشم میخورند. البته منکر مزدا ها و ماکسيما ها و پرشياها نبايد شد!!! .....








chi migi ? 2 deghe vaght mikhay ?!!

>:|


Tafalod Blogesh Mobarak
نام مجموعه : مرگ رنگ

نام شعر : رو به غروب


ريخته سرخ غروب
جابجا بر سر سنگ.
كوه خاموش است.
مي خروشد رود.
مانده در دامن دشت
خرمني رنگ كبود.

سايه آميخته با سايه.
سنگ با سنگ گرفته پيوند.
روز فرسوده به ره مي گذرد.
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پي يك لبخند.

جغد بر كنگره ها مي خواند.
لاشخورها، سنگين،
از هوا، تك تك ، آيند فرود:
لاشه اي مانده به دشت
كنده منقار ز جا چشمانش،
زير پيشاني او
مانده دو گود كبود.

تيرگي مي آيد.
دشت مي گيرد آرام.
قصه رنگي روز
مي رود رو به تمام.

شاخه ها پژمرده است.
سنگ ها افسرده است.
رود مي نالد.
جغد مي خواند.
غم بياويخته با رنگ غروب.
مي تراود ز لبم قصه سرد:
دلم افسرده در اين تنگ غروب.


من یک شـــــــــــــــــــــوور بـــــــــــــــــــــــــــــرزو نام میطلــــــــــــــــــبم !!

07 November 2003

اوا مــــــــــــــــــــــادر
دیدی چی شد
تخم مرغ تو کونش نیمــــــــــــــــــــــــپز شد

Adam barfi

آدم برفی


امشب بعد یه عالمه سال دوباره فیلم آدم برفی رو دیدم
محشر اکبر عبدی.. داریوش ارجمند و پرویز پرستویی
یه عالمه روز پیش کوچیک بودم
هنوز خونم تهرون بود
انواع اقسام فیلم ها هم به دستمون میرسید
وقتی آدم برفی با اون کیفیت افتضاح که با کپی رو کپی صد و هزار تا حلقه بدستمون رسید
من همون فیلم پر از برفک رو هزار بار دیدم
همه دیالوگ ها رو حفظ شده بودم
هرچند معنی خیلیش رو نمیفهمیدم
از نظر من این فیلم محشر بود. امشب که دیدم...
بعد اون همه سال
امشبی که خودم یک مهاجرم
مهاجری که به عشق فرنگ خونش رو رها نکرد... و حسرتش اما بدجوری رو دلش هست..
همراه آدم برفی و آدم های توی قصه اش قاه قاه خندیدم.. و در درون سوختم
هیچ وقت تو خواب هم نمیدیم من هم یه فرنگ رفته باشم که .... حتی توی بهشت فرنگ هم آب تنی کنه.. یه جای کارش بلنگه.
خوب این بود روضه من برای امشب..
.

هرچند امشب خیلی حرف زده شد.. بین من و مامانم و خواهرم
و اتفاقی افتاد..
که همه چیز رو تغییر خواهد داد


فعلا زت زیاد

06 November 2003

در چشم دنیا تو یک نفری
در چشم یک نفر تو دنیایی


Written by Janatan
میدونی
راستش اصلا اعصاب ندارم
خیلی بده
کجا فرار کنم به نظرت ؟؟

06, 02:21:54 AM

خدا احتمالا با من قهر قهره
واسه اینه که دیگه نمیبنمش آخه
همه خوشی ها بی فایده است
گندش بزنه
خیابون میرداماد رو... تجریش رو....هفت تیر رو...دربند و درکه رو...
خیابون جردن و ایران زمین رو
ولنجک و اکپاتان و استخر رو باز و آرایشگاه خصوصی رو
آره جدی گندش بزنه.. این گذر زمان رو
یعنی اینبار موفق میشم که تحمل کنم ؟؟
زجر داره
حالیتون نیست
زجر داره
درد میاره
درد
دوستت دارم.

انا حبّك.

I love you

Jag älskar dig

Te amo

Li amo

Je t'aime

Ich libe dich

S'agapo

سنی چوخ ايستيرم

Seni seviyorum

Aiiiiii shite lmasuuuuuu

Woooooooooo aiiiii ni

Ya lyublyu tyebya

Minä rakastan sinua

Ani ohev otakh

Une te dua

Eu amo-o

(! Aloha Wau la oe (Bakoomba ! Bakoomba

هندی: آ آ آ آ آ دستت پيدا...جانی جها...مرا جونی....

بروبچس : Fuck you

از بلاگ تکیلا

05 November 2003

وای بر ما


گفتم برم چند روزی غیب شم.. ولی الان میبینم این رو بایست یادداشت کنم تا یادم بمونه...
یام بمونه چند سال دیگه.. چند روز دیگه.. چند قرن دیگه..
که من کی بودم.. چطوری غصه میخوردم و ....

دیشب رفتم کمی زودتر "23:50" بخوابم تا صبح که الان باشه کمی درس بخونم و کارم رو تکمیل کنم

اطاق گرم بود.. به یه بخاری برقی و پنجره باز..به همراه نور شمع که شعلش رو سقف اطاق به طرز عجیبی میرقصید.. تنها کاری که نتونستم بکنم خواب بود


بفل دستم چهار پنج تا عروسکی و حیوونای نرومکی با رنگ و بوی مختلف بود.
هر شب یکیشون رو بغل میکنم
دست رو سر یکیشون میکشم...
و کلی خوشم میاد و مهربون میشم

ولی امشب چه آشوبی توی دلم پیدا شد ..
با نوازش یکیشون..
یاد خیلی چیزا افتادم
دلم لرزید.. هی گفتم الاغ حق نداری گریه کنی.. حق نداری.. دیگه بازی و ننر بازی بسه
رفتم آب بخورم. از جام پاشم که بپره..
ولی نشد...
دیگه دلم قل قل میکرد
صحنه ها بودنن که میومدند و میرفتند
دیدم یه هو خروار خروار خاک تو هوا معلقه.. خاک هایی که این مدت یکی دو ماه آخر به زور.. با هزار و صد بدبختی رو دلم ریختم.. با قطره خون توچشمام
با صدایی که هر بار نامی آشنا توش بود لرزید و بغض کرد وقتی داشت تعریف میکرد
از حسی.. از عمق بودنی..و از باوری.. که هنوز در زندان پوچی یا حقیقتش ...اسیرم !
دیگه همه چی یادم اومد..
پا شدم تو اطاق نصفه شبی راه میرفتم
گوله گوله اشکام میریخت
و با این آسمون سیاه ولی پر ستاره پشت پنجره نگاه میکردم
لعنت بر ستاره ها
لعنت بر همه ستاره ها
لعنت بر تو ستاره خاموش شده من
دل من داغون شد
دل من سوخت که هر بار خواستم دستت رو نوازش کنم ترسیدم.. لرزیدم بر خودم که شاید تصور کنه چه حولم.. چه ندید پدیدم.. چه بچم
دل من خون شد... وقتی خواستم بدوم و برای لحظه ای از بارهای سنگین رو دوشم رها شم اما تمام مدت بار دیگه ای سنگین تر روشم گذاشتند
دیدم هر بار گریه کردم که چرا هیچ وقت حرف نزدم.. که مبادا دروغ شه.. مبادا واقعیتی در پس ناگفته هاش باشه و من بخوام از کنارش رد شم
مزخرفه ... همه اونچه آغاز یافته و انتها ...
به بازیگری خوب سرنوشت فکر میکنم و هزار لغت که در دیدگاه من به منزله دایره ممنوعه بود و با این حال درست حسابی توش افتادمو شیرجه زدم با سر توش !
حالم بهم میخوره
از دست خودم و همه
که چرا حتی الان که اینهمه نگرانم.. مثل خیلی موقع ها که نگران شدم مبادا حرفی زدم دلش لرزید و شکست.. اینبار پرید... ؟؟
که حتی دیگه سیلی نزده ام نیز حسرتی بر دلم نداره
چشمام دیگه از خیسی و گرما داشت سنگین میشد..
پاشدم مثل الاغ باز رو زمین پشت پنجره زیر آسمون پر ستاره زانو زدم.. و دعا کردم هیچ چی هرگز تموم نشه و کاملا برعکس
و یادم افتاد اون شب رو.. که ..
...
...
حیف که توان نوشتن نیست این چند کلام آخر رو
و چه حیف که من باز گریه کردم

04 November 2003

گفت خوشا به حالت که میدانی یک قلبی بی چون و چرا و فقط برای تو می تپد.
گفت خوشا به حالت که حال میدانی کسی که دوستت دارد بر پای حرفش میماند
گفت خوشا به حالت که خوب میدانی فردی است که همیشه به یادت است
و هر کجا که میرود.. تو در خاطرش میایی
گفت ...



چند روزی بریک دارم..امتحانم سر راهه. این شعر رو گوش کنید تا بیام.





Digaran...

*دیگران نیز یارانند


حال عجیبی پیدا کردم
شبه.. همیشه شب حال دیگری دارم
بیدارم.. مثل این چند وقت گذشته
تازگی باز شب بیداری هام به دوباره آغاز شده
گاهی تنها و گاهی...شاید تنها
به یاد خودم میافتم
به یاد اونچه کرکتر من رو در طی گذر زمان ساخته
گذر زمانی بس طولانی.. و چه تلخ که همیشه گذر اون رو طولانی یافتم
آساشی..آرامش قلبی..خواب و رویا های شیرین.. انقدر دور و دور ز دسترسم به نظر میرسند
که من درمانده میشوم..که یعنی حقیقت دارد من سال هاست با این بازی مرگ در تکاپوی رهای ام
هیچ کس...هیچ کس حتی خویتن هم باور ندارم اینهمه سخت نفس میکشم
که گهگاه که میاندیشم.. به دایره ام نزدیک شده ام... ناگه صدایی بیدارم میکند
ای وای..و افسوس.. که این دایره نیز اما سراب بود
این آدم های دنیا در چه حالند ؟ چرا من خود را در این مخمسه گرفتار میکنم ؟
مخمسه نگرانی... برای خودم نه.. تنها روحم.. و روح آنان
برای خودم نه تنها قلبم و قلب آنان
سخت است هنر دوست داشتن
سخت است تحمل داشتن
سخت است همیشه خفه بودن
و چه سخت است... تنهایی
..
..
..
..
شاید امشب را بخوابم

03 November 2003

: I turn back and look at his face
I want us to be together
But I can't, when my existence will cost him his death
...So I have to go my way



" Dark Angel "
بهترین دارو واسه سردرد :
بستنی و شوکولات !
به علاوه موزیک بلند و ویراژ تو خیابون با پنجره پایین !

بلکه فرجی شد !









من تو کار بعضی این بلاگیستای شریفه موندم

حضراتشون به نظر میرسه گاهی خیلی یا چونه وراجی دارن یا به کل علاف و بی کار و زندگی بدنیا اومدن
آخه چطوری میتونن اینهمه وراجی رو درهر روز نوشته و مکتوب نمایند !
گاهی روزی چند بار آپ دیت کرده و ملت خواننده رو بی بهره از نقطه نظراتشون نمیزارند
واقعا اینا وقت از کجا میارند
آدم هر حرفی رو که نمیتونه به خورد دیگران بده که
روزمرگی ؟؟ هـــــــــم.. شک دارم جالب باشه

راستش همه چی بر میگرده به هدف نوشتن
و هر کسی یه برنامه ای واسه خودش مد نظرش هست
بگذریم.. کم کم خرشون رو میگیریم اینجا ومنتقدیشون میکنیم

خودم به شخصه خیلی موقع ها فقط حسم رو نوشتم.. و بـــــــــــس

01 November 2003

فکر میردم چقدر خوف بود آدم بعضی موقع ها هیچ کار و باری نداشت ! آزاد و دولـــــــــــــــــــه ! راحت و شل و ول و علاف !

مثل امروز من ! تا لنگ ظهر خوابیدم..بعد هم رفتیم با ددی و مامی تی وی جدید انتخاب کنیم از بعد افطار هم همش ول گشتم یا تو اتاق یا ویلون قیژ قیژیم رو صدا در آوردم " آخه او روز عصری معلمم ازم تعریف کرد گفت تخترم خیلی خوب کار میکنی و زود یاد میگیری کلــــــــــــــــــــــــــــــــی ذوق مرگ شدم " یا اتا بازی.." کلی هم عکسا و فیلم های ایران رو دیدم و قش قش خندیدیم.. چه روزایی :)) " بعدش هم میمون " همون مهمون امروزی " اومد خونمون تا الان که شبه.. شمع روشن کردم دور تا دور اتاقم.. بخاری برقی داره حرارت اتاق رو ملایم و مطبوع میکنه.. شمع های عطری هم آدم رو مست میکنه..
ولی دریغ از ...


خوب فردا عوضش پا میشم میرم دانشگاه یه خری بزنم ! نمیشه که همش خوش بگذره !
کار و زندگی داریم ناسلامتی ها ! همین یه هفته دیگه باز امتحانه ! خاچ تو سر منه کله پوک کنن.. با این برنامه ریزی هام.!!!

خوب اینم از امشب
راستی :

شب بخیر پیشی جونم
زمان : ساعت 02:02 نیمه شب بود
مکان : سنگ توالت مستراح
حالت : ریدنی مفصل
کیفیت : به شماره غلظت 4 میون درجه بندی ما بین 0 تا 10 که 10 سنگ و 1 آبکیش میباشد
حادثه : گوشم با صدای دست وسوت و آواز چهار تا میشود


"تولد تولد تولدت مبارک ! هورا هـــــــــــــــــــوـرا..."

بعله ! بازم یه دسته ایرانی در لوکال پشت خونه جمع شدن و بساط سور و ساطی راه انداختند !

آخ که چقده دلم برای جشن تنگ شده !
به خصوص جشن تولد !
آخ که غش و ضعف رفتم !
کاشکی زودتر...


پی نوشت :
همیشه وقتی سترسی و یا هیجانی هستم معده رودم خالی میشه آی بــــــــــــــــــــــــد!!!!



این بود انشای امشب ما !

31 October 2003




N
)::(
))::((
)))::(((
))))::((((
)))))::(((((
))))))::((((((
)))))))::(((((((
))))))))::((((((((
)))))))))::(((((((((
))))))))))::((((((((((
N
N
N
N





دارم زورکی و هول هولکی این ناخونای بیچاره تفلکی که یک میلیمتر هم در نیومددن رو سوهان میزنم که الان باید برم کلاس وییلون خان جان !

30 October 2003

اوروز پنجمین سالگرد آتیش سوزی فجیع شهر یوتبوری در سوئد بود.. آتیشی که با شعله هاش جون 63 تا نوجوون و جوون رو که برای لحظه ای شادی دور هم جمع شده بودند در خود گرفت و دنیایی رو بر یک عالم آدم سیاه کرد

و مقصر کسی نبود جز @ایرانی نامیانی... کثیف @

و من هنوز به یاد دارم اون شب سرد پاییز رو که تو آشپزخونه اولین خونمون نشسته بودم و به رادیو ایرانی گوش میدادم که ..
صدایی میشنوم

فرق زیادی بین دانستن راه است و ادامه آن...

تو در یک دستت زندگی خودت را داری و در دست دیگر زندگی او را

ما میتوانیم دنیای رویایی را برنامه ریزی کنیم

آینده دنیای ماست.آینده زمان ماست

هرگز اجازه نده یک انسان کار یک ماشین را انجام دهد

دنیا یی خلق میکنم

دنیایی بدون قانون ها..بدون مرز ها..بدون قضاوت ها

دنیایی بدون محدودیت

صدایی میشنوم

The voice of UNAVOIDABLE
I am a MURDERER

خواب وحشتناکی داشتم دیشب
از صبح صدها بار فکرم رو مشغول کرده
تمام بدنم صبح درد میکرد...
وقتی از خواب پریدم
شاید جرات کردم و نوشتمش..

29 October 2003

وای چقده حال کردم
انقده خندیدم !

از دست کلاه قرمزی و پسر خاله !!! وایـــــــــــی یه عالمه سال بود ندیده بودمشون !

خوب حالا حال شوما خوفــــــــــــــــــــــــــــــه ؟؟

آقا یکی بگه تو این نظر خواهی تیره رنگ ماجرای این لینک ها چیه ؟ از کجا اومدن ؟؟
عکس های جدید کنسرت آخر گوگوش رسید !
آهای آهای خبر !
روش تقـــــــــــــــــــــی بکیلیکیــــــــــــــــــــد !









به نظر شوما خیلی بیریخت نیوفتاده ؟؟ مخصوصا تو آخرین لباس ! با اون موهای پیرزنیش !

واه واه خدا بدور !

جادو یعنی کشش و قدرتی; مافوق کشش های عادی روزگار
God was tired and worn out. So he spoke to St. Peter.
"You know, I need a vacation. Got any suggestions where I should go?"

St. Peter, thinking, nodded his head, then said,
"How about Jupiter? It's nice and warm there this time of the year."

God shook His head before saying,
"No, too much gravity. You know how that hurts my
back."

"Hmmm," St. Peter reflected. "Well, how about Mercury?"

"No way!" God muttered. "It's way too hot for me there!" "I've got it,"

St. Peter said, his face lighting up.
"How about going down to Earth for your vacation?"

Chuckling, God remarked,
"Are you kidding? Two thousand years ago I went there, had an affair with some nice Jewish girl, and they're STILL talking about it!"

28 October 2003

گله ميكرد ز مجنون ليلي
كه شده رابطه مان ايميلي

حيف از ان رابطه انساني
كه چنين شد كه خودت ميداني

عشق وقتي بشود داتكامي
حاصلش نيست بجز ناكامي

نازنين خورده مگر گرگ تو را
برده يا دات نت و دات ارگ تو را

بهرت ايميل زدم پيشترك
جاي سابجكت نوشتم بهدرك

به درك گردل من غمگين است
به درك گر غم من سنگين است

به درك رابطه گر خورده ترك
قطع انهم به جهنم به درك

انقدر دلخور از اين ايميلم
كه به اين رابطه هم بي ميلم

مرگ ليلي نت ومت را ول كن
همه را جاي ok كنسل كن

off كن كامپيوتر را جانم
يار من باش و بببين من انم

اگرت حرفي وپيغمي هست
روي كاغذ بنويسش با دست

نامه يك حالت ديگر دارد
خط تو لطف مكرر دارد

خسته از فونت وز فرمت شده ام
دلخور از گردلي @ شده ام

كرد ريپلاي به ليلي مجنون
كه دلم هست از اين سابجكت خون

باشه فردا تلفن خواهم كرد
هرچه گفتي كه بكن خواهم كرد

زودتر پيش تو خواهم امد
هي مرتب به تو سر خواهم زد

راست گفتي تو عزيزم ليلي
ديگر از من نرسد ايميلي



این بود شعری در وصف حال ما و مجنون ما !
حال این مجنون در کدامین بیابان سر سپر کند خدایانش دانند و بس !

27 October 2003

ماه رمضون اومده
ماه خوبی که خیلی دوستش دارم
خدام رو شکر میکنم که باز سالم هستم. در کنار خانواده مهربونم.
و میتونم لحظه ای از اینهمه خوبی و نعمت که تو زندگیم هست لذت ببرم و شکرگذار باشم.
روزه گرفتن رو دوست دارم.
من رو خیلی ریلکس میکنه. و مهربون تر


آخه راستت راست من که اصلا دوست ندارم تلخکی باشم ! هاها ولی گاهی مجبور میشم.
خوب حالا فعلا که دیگه بخوام یا نخوام میباست با همه مهربون تر باشم.
همه
همه ای که به اندازه یه دنیا دوستشون دارم. و هر شب و روز قلبم براشون میزنه.

برای شما هم دعا میکنم
حسودی نکنید لطفا !
:D

26 October 2003

وای که جونم در اومد !
چقده این تمپلته کرم ریخت !
حالا انگاری داره یه پخی میشه !
به صدای اردکی گوش فرا دادن بهتر از صد نجوای عاشقانه ات است




همچو من منی نیست
من تنها خود من است
منیــــیٍتم نیز من ام



آری این منم ! این بت شکسته
همچو دو دیوانه بر سر دو مرده می جنگیم
این از دیوانگی امان است یا مردگی امان...

25 October 2003

گاهی اوقات به مرزی ثانیه ای میرسم که اهمیت معنای صفر رو میده
جایی که بایست رها کرد.

ها ها

همه چیز رو
همه کس رو

some good words

some words for me

No one can accuse you of not trying, but even your best efforts are falling short of the goal. You may want to approach this situation from another angle in order to get a more helpful perspective or you might want to try talking to someone who's been in your position before. Any new information you can gather will be helpful to you, because getting stuck in a rut in your worst fear at the moment. You don't have to strive for perfection, but complete failure is also out of the question.

24 October 2003

از امروز دیگه بایست با ناخون های کوتاه ویلون بزنم
بازی تازه داره گرم میشه
یه چهچه کم داره که اونم خودم میزنم
Hello !
I live ... still alive ;)
wazzap girl :D

22 October 2003

در عرض این چند ساعت همینطور دارم نوشته پست میکنم اینجا
این همش از آشفتگیه منه..
و اینکه دیگه لبریز شده همه صبرم
و الا من که همیشه حرف نگفته دارم
منی که همیشه ساکتیم..
همیشه بعدا میگم
و
اون بعد هرگز نرسیده است.


یعنی مقصر منم ؟
از خواب پاشدم
تمام سر و تنم گزگز میکرد
هم قبل خواب
هم توی خواب
الان رو نمیدونم
..
تنها یه حسی توم تازه شده
حس دویدن
و رها شدن

.. یک ثانیه یاد سالی پیش افتادم
درست یام نیست انگار دو سال پیش بود
آری ! همون موقع ها که به همه جا میرسیدم
حتی به قله آمال و آرزو
..
یادم افتاد که اون روز ها خوب میدویدم
ورزش اصلی ام دویدن بود و بس
توی سرما توی گرما
تو بهار و زمستون..

توی پاییز و ..گرمای کنار ساحل تابستون
..ولی هیچ دویدنی مثل بی پروا فریاد زندن و به نفس نفس افتادن توی سرمای پاییز و زمستون نیست

عصر های تاریکی که بایست از شدت سوزش حتما کاپشن و دستکش و شال داشته باشی.. حتی یه گوشی گرم کن رو گوشات.. ولی من نمیزارم
چون عاشق صدای لگد شدن برگ ها زیر پا و سر خوردن دم به دم روی زمین یخی ام
که روی برف سفید و سفید وسفید این سوئد ... راه برم
جست بزنم
بدوم و ...

آزاد بشم
نفسم تنگ بشه.. بوی خون تو دهنم مزه بشه و از بینی تماما بخار بیاد
و
من تنها به چند قدم جلو تر فکر کنم
...
به اتنها.. به وقصد .. به اون چند صد متر دیگه که باقی مونده
...
الان که دارم تعریف میکنم دارم دیوونه میشم از این که توی گرمای اتاقم پشت این دست گاه مزخرف نشستم..و همش چشم دوختم به نوشته های توش
دارم از این دنیای کامپیوتری عق میزنم

ولی امشب رو نمیتونم برم بیرون
آخه امشب من میمیرم
ولی خیالی نسیت...

فردا که باز دوباره زنده شدم..
و به خودم باز قول دادم....
فردا روز آغاز دوباره حرکتم خواهد بود..

دویدنم.. به سوی مقصد

فردا باز هم میدوم
آه خدایا نمیدونی چقدر منتظرم..
یک اقرار
...
توی آینه نگاهی میندازم به چشمام
دور مردمک سیاه چشمم... سفیدی حلقه زده
اما توی سفیدی رگه های رنگی میبینم..
رنگ قرمز
یادم نمیاد این رنگ خون گریه است یا کم خوابی های شبانه ام....

....
....
حالم بهم ریخته !
امشب من میمیرم
باز فردا ساعت 15 به بعد زنده میشم
دوباره 20 روز بعد میمیرم...
و 6 ساعت بعدش زنده میشم..
و باز ...

..
..
..
انگار که من مرده ام..نه شاید هم خاکستر شده ام
به به ! گل از گلم شکفت ! بلبل بود به شکارچی نیز آراسته شد ..
تلافیه ؟ تکرار مکررات ؟ نکنه آینه گذشته خودمه ؟!!
به به.. دلم واز شد..
اینهمه تهمت
خوبه.. لابد مثل خودم.. خودم که همش به او تهمت میزدم.
و اون همیشه بی جواب میگذاشت این گلایه ها رو
تا خودم جوابم رو یافتم..

همین چند روزه پیش جوابم رو یافتم..

ازت ممنوم که بالاخره ..با همه ناراضی بودنم از واکنش هات.. کاری کردی که به واقعیت و حقیقت پی ببرم.

این هم بگذشت..
Det var en HELVETISK natt för mig..
allt från orolighet, saknad känsla och ovetande framtid... snurrade runt i min hjärna men hastighet 200 Km i timmen !

FY FAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAN verkligen !

men men
nu är det en annan dag


God Morgon ...... JoooooooooooooooN

21 October 2003

Nahal-e Arezu (Persian)

Nahal-e Arezu (Persian)

some people call me A GIRL OF DREAMS
i´m not sure that I am just the right DREAMS...


نهال آرزو

اي نهال آرزو ! خوش زي كه بار آورده اي

غنچه بي باد صبا، گل بي بهار آورده اي

با غبانان تورا امسال سال خـّرمي است

زين همايون ميوه كز هر شاخسار آورده اي

شاخ وبرگت نيكنامي، بيخ وبارت سعي وعلم

اين هنرها جمله از آموزگار آورده اي

خرم آن كو وقت حاصل، ارمغاني از تو برد

برگ دولت، زاد هستي، توش كارآورده اي

19 October 2003

امشب دلم گرفته
دل تنگ..
و کمی پر آرزو بیش ازپیش
پر از ادعا و آمال..اما انگار جنبشی که میباست نیافته ام
رفتم تو سرمای هوا..روی یه تپه بلند برای خودم راه رفتم و بلند بلند حرف زدم.. به خدا خندیدم و ازش التماس کردم
بستتی خوردم و اسمارتیز کاکائویی
دستام رو که از آرزو کردن یخ بسته بود کردم تو جیب کاپشن گرمم و بعد..
روی زمین سرد زیر آسمون پر ستاره زیر پای خدا زانو زدم و گفتم
......
......


خوب یه چیزایی گفتم دیگه ! مگه تو خدایی که میخوای بدونی ؟؟

یه کاره ! برو کشکتو بساب !
ولی خوب بازم دلتنگم.. :((

Dariush

* Dariush *


بالاخره رفتم و دیدمش
بعله ! بعد اینهمه سال در مملکت غریب بودن.. و با وجود هزار و صد تا کنسرت اجرا شدن و سالی یک بار اومدن ایشون به ستکهلم.. امسال رفتم و داریوش جون رو از نزدیک و نه از سی دی و نوار گوش دادم

ماجراش کلی طولانیه و منم حسابی خسته ! ولی چون اگه الان ننویسم یادم میره پس مینویسم ! مینویسم پس یعنی هستم ! ))

من همه این سال ها که این خواننده ها اومدن و رفتن ..آخه این شهر ما از بس که ایرانی داره جای محشریه ! بد محشر برای اینا ! اصولا کم میرم..اون خواننده هایی که بساط دامبولی دامبال رو دارن.. سالی یه بار واسه هفت پشتم بسه. اونایی هم که حرکاتشون کمی معنا دار تره و باحال ترن...رو ترجیحا میرم ! اما اصولا کسی نیست همراه شه .. همه اخه قر مر دارن بریزن و رو صندلی مثل آدم بند نمیشن
بگذریم. برم فعلا سراغ این خواننده محبوب دل.. داریوش عزیز

داریوش هم مثل همه این رفقاش..سالی یه بار رو حتما به ستکهلم و سایر شهر های بزرگش میاد. جزو محالاته نیاد. ولی من با اینکه خیلی دوستش دارم..اکثر ترانه هاش رو گوش دادم و شعر هاش مثل همه واسم جالب و دلنشینه.. هیچ وقت رغبت 100 درصد در رفتن نداشتم. همیشه میگفتم.. کنسرت داریوش رو آدم بایستی با کسی بره که دوستش داره..عشقشه..با هم خاطره دارن و از حرف های اون چیزی به دلشون میشینه. پس در نتیجه این سال ها رو بیخیال شدم ! " حالا نه اینکه کسی نبوده که اهم اهم..ولی این تیریپات خیر "
خلاصه عصری که رفتم حمام تا حاضر شم برم نیکو میگه کجا ؟ گفتم کنسرت.. با تعجب میگه ا ا ا ! جدی ؟؟ با کی میخوایی بری ؟؟ منم میگم ها ها ! حالا از اون اصرار و اینجانب هم هر هر خنده شیطنت آمیزم رو زیر دوش اب سر میدم و میخونم..

حالا میرسیم به جشن. محل کنسرت که شیک و تمیز ! البته اونقدر جا نداشت ..نمیدونم تقریبا چقدر بود..ولی اصولا بزرگ تر از این سالن هم داریوش کنسرت های قبلیش رو اجرا کرده !
ولی یه ماه پیش که منصور و معین اومده بودن به فجیع ترین وضع تو یه سالن با خروار جمعیت برنامه داشتن و بعد اینکه فحش و بد و بیرای ملت به گوش داریوش رسید گفت یا یه جای آبرو مند برای من اماده میکنید یا نمیام ! خلاصه این شد که اینجا اومد
از عجایب خلقت بود که رو بلیط نوشته بود از ساعت 19.5 تا 20.5 ورود به سالن و شروع برنامه 20.5 و دقیقا داریوش ساعت 20.45 وارد سن شد و ترانه هاش رو آغاز کرد.

عین یه جنتلمن مسن هم لباس بلوز سفید و شلوار سفید تنش بود. روش هم یه حلیقه مونجوقی به همون رنگ.

خیلی خوب بود کنسرتش. ملت هم همه در کمال شیکی بودند و بی هیچ درد سری ! حال کردیم. آهنگ های قدیمی و جدید رو خوند... و خیلی ها گریه میکردند.
خیلی از آهنگ های محبوب منم خوند.. اولیش هم

حادثه

گفتم تو چرا دورتر از خواب و سرابی
خواب و سرابی
گفتی که منم با تو و ليکن تو نقابی اما تو نقابی
فرياد کشيدم تو کجايی تو کجايی
گفتی که طلب کن تو مرا تا که بيابی

چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش فکر خطر باش


خیلی آهنگ های دست جمعی خوند..یعنی آدمهای تماشاگر حسابی حفظ بودنش و بهترینش

دوباره میسازمت وطن

دوباره میسازمت وطن، اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو میزنم، اگر چه با استخوان خویش

دوباره میبویم از تو گل، به میل نسل جوان تو
دوباره می شویم از تو خون، به سیل اشک روان خویش


آهنگ های دیگه ای که خوند بود
عشق من عاشقم باش
یاور همیشه مومن
به من نگو دوستت دارم
زندونی
گلایه
آهای مردم دنیا
حادثه
شقایق
دلم میخواد گریه کنم
بچه های ایران
و خیلی های دیگه


تنها آهنگی که منو کمی تو حس برد آهنگ بچه های ایران و ..گربه ماست بود که باز منو یاد تنها دلتنگی ام انداخت.
البته با چند شعر دیگه هم ضد حال بوودند در با یاد انداختن خاطره هاشون که البته کاملا بیرنگ بودند در نتیجه تاثیری هم نداشتند.
و بعد خداحافظی بار دیگه برگشتن همشون رو سن و این آهنگ بی نهایت خاطره انگیز رو خوند.

فریاد زیر آب
و من حال کردم... از همه صحنه ها
در اول برنامه هم داریوش تبیرک گفت به همه مردم ایران و شیرین عبادی این جایزه ارزشمند رو.
و در قسمتی هم از خودش گفت و اعنیادش و پایان یافتنش..و نصیحتش به سایر آدم های گرفتار.
هم هم سفارش میکرد بابا جون مادرتون برید سی دی اورجینال بخرید و نه کپی ! یکی نبود بگه بابا داریوش خا ناسلامتی ددی ما تو مغازش همه سیدی های اورجینالت رو میفروشه ها ! غر نزن !


داریوش رو من دوست دارم نه به خاطر اینکه اونقده دلسوخته و عاشق بی پناه بوده باشم که بخوام مثل خیلی دیگه از سایر ایرانی های پر احساس خاطره داشته باشم با تک تک شعر ها و اشک بریزم براشون
داریوش یشتر برای من سمبل یک خواننده و هنرمند ارزشمند هست که جایگاه خودش رو بعد 35 سال هنوز هم روی صحنه و هم تو دل آدم ها از هر نسلی حفظ کرده.
خواننده ای که صداش گرم و دلنشین هست..صدایی که اورجینال هست و نه ساخته و پرداخته دستگاه ها و سازنده های ستودیو
مردی که خودش هم درد کشیده و درد خیلی ها رو میدونه.. ولی مهم تر از اون جرات بیان این درد ها رو داره
کسی که هرگز سکوت نکرده در مقابل بدی ها و همیشه با حرف هاش در طول برنامه هاش و یا مصاحبه هاش..اونچه رو که فکر میکرده میباست گفته بشه گفته
داریوش رو دوست دارم چون از همه ما ایرانی ها میخواد که با هم دوست باشیم و به کمک هم بسازیم...تا روزی که بتونیم دوباره به وطنمون برگردیمو باهم ایران رو بسازیم





عشق من عاشقم باش

تو غربتی که سرده تمام روز و شبهاش
غريبه از من و ما عشق من عاشقم باش

عشق من عاشقم باش که تن به شب نبازم
با غربت من بساز تا با خودم بسازم

عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش


تو خواب عاشقا رو تعبير تازه کردی
کهنه حديث عشق و تفسير تازه کردی

گفتی که از تو گفتن يعنی نفس کشيدن
از خود گذشتن من يعنی به تو رسيدن

قلبمو عادت بده به عاشقانه مردن
از عشق زنده بودن ، از عشق جون سپردن

وقتی که هق هق عشق ضجه احتياج
سر جنون سلامت که بهترين علاجه

عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش


عشق من عاشقم باش اگر چه مهلتی نيست
برای با تو بودن اگر چه فرصتی نيست

عشق من عاشقم باش نذار بيفتم از پا
بمون با من که بی تو نميرسم به فردا

عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش




18 October 2003

دود ميخيزد ز خلوتگاه من.
کس خبر کي يابد از ويرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن.
کي به پايان ميرسد افسانه ام؟

17 October 2003

دیگه وقت نوشتن رسیده
دیگه تاب ندارم
دیگه ..میخوام آغاز کنم..
نوایی نو را

راستی که همه چی به دباره آغاز شده
حتی نوشته های دفتر خاطراتم
...
از من میپرسی چرا ؟
خوب به تو چه فضولچه ! تربچه پیازچه !
خونت کجاس تو باغچه..

وای که باز من امتحان دارم

16 October 2003

You're frozen



You only see what your eyes want to see
How can life be what you want it to be
You're frozen when your heart's not open
You're so concerned with how much you get
You waste your time with hate and regret
You're broken when your heart's not open


* Mmm,Mmm,Mmm.. If I could melt your heart
Mmm,Mmm,Mmm.. we'd never be apart
Mmm,Mmm,Mmm.. Give yourself to me
Mmm,Mmm,Mmm.. You hold the key

Now there's no point in placing the blame
And you should know I'd suffer the same
If I loose you, my heart would be broken
Love is a bird, she needs to fly
Let all the hurt inside you die
You're frozen when your heart's not open
You're broken when your heart's not open



You only see what you want to see
How can life be what you want it to be
You're frozen when your heart's not open
You're broken when your heart's not open




If I could melt your heart
If I could melt your heart





codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,0,0"
WIDTH="60" HEIGHT="30" id="2" ALIGN="">


TYPE="application/x-shockwave-flash" PLUGINSPAGE="http://www.macromedia.com/go/getflashplayer">



Frozen/Maddona



15 October 2003

دوستی با دوستان چه زیباست
دوستی با شما رو دوست دارم
دوستی با تو را

13 October 2003

همه جا
همه جا
همه جا
هنوزم میشه قربانی این وحشت منحوس نشد
هموزم میشه تسلیم شب و اسیر کابوس نشد
میشه باز سنگر از ترانه ساخت و ....

هنوزم میشه عاشق شد و از ستاره مایوس نشد

آره والا !
زندگی همینه
بالا .............................................پایین

بعد چند روز دارم میلاگم
سر و کلم حسابی شلوغ. فعلا که مشغولیات ذهنیم کم شده.
مهمترینش آشتی کردنم با حضرتشون هست ! خودشون اومدن آشتی...
چی بگم والا

خوب به زودی هم اولین امتحان رو داریم و خلاصه از این چیزا !

بگذریم.
دنیا نیز بگذرد

و ما باز شیفته ایم.. در این آسمان پر نور ز قرص ماه

شب بر من خوش

09 October 2003

::: Sohrab Sepehri :::

::: Sohrab Sepehri :::
امروز 10 ماه ده بود
کاش من نمره ام امشب 20 بیست باشد
خدایم..
یعنی روزی میرسد که خیسی گونه هایم تنها از نم نم باران باشد و نه شوری اشک این دل
خدایم..دیگر بریدم..
تو بگو چه کنم..

07 October 2003

I wish a world of rose

I wish a world of rose

شب های خسته ای هست
شب هایی کم نفس.. نفسی تنگ شده
شاید تنها از اینهمه تلاش
برای ؟؟
در انتهای قلبم..از این فرسودگی جز جز بدنم بیزارم
دویدن برای رسیدن ؟؟
اما آخر به چی ...
امروزم نیز فردا شد
و من پر از نفسم..هنوز دم دارم و در انتظار بازدمم ..چشم بر رویا میبندم..

Why ??

هفته جدید شروع شد.
من از فبل همه برنامه هام رو آماده کردم.اونقدر که درس هام زیاد هست مجبورم اول برای هر هفته برنامه رو جدا بنویسم و بعد روز به روز چک بزنم !
شب دیر تر از معمول خوابیدم
تو تخت کمی فکر های تلخ داشتم..آخرش با یه ولش بابا رفتم به دنیای رویا
رویاهایی که الان چندین و چند ساله همش کابوسند.. کابوس هایی که گاهی تمام تنم رو از عرق نگرانی خیس میکنه و گاهی من رو از بالای یک بلندی به سقوط وا میداره
صبح دمید
ساعت رادیوم شروع میکنه با آواز و آهنگ خوندن..6 و 40 دقیقه بامداد ! چشمام به زور باز میشه
دیشب حمام بودم..موهام تمیزه همه تنم بوی خوب میده ! از شب قصد کردم امروز پشت چشمام سایه بزنم..شلوار جین آبی روشن بپوشم و بلوز بنفش رنگی و گرم...
چقده خوشگل شدم. یه عالمه ماچ واسه خودم میفرستم..و میرم یه صبحانه 5 دقیقه ای بخورم ! چون طبق معمول باز مدرسم دیر شد
میدوم بیرون.. هوا که داره سرد میشه پس کاپشن هم می پوشم و د برو که رفتیم
به به ! اول از همه چند نفس عمیق.. و چشمام باز میشه.. باز به این طبیعت و شاهکار خدا نگاه میکنم و شکر میکنم که زنده هستم
تا دم دانشگاه یک ربع پیاده میرم..زود میگزره ! با خودم شعر میخونم گاهی..گاهی با خودم بالا پایین میرم ..لی لی میکنم..گاهی دور خودم میچرخم و میخندم.. همه اینا اگه روزش آفتابی باشه ..بارونی هم باشه عیب نداره دلم شاد باشه بسه
امروز با خودم دوربین اوردم که بلکه بعد اینهمه روز که از در میرم بیرون و هی به به چه چه میکنم برای این همه زیبایی پاییزی چند تا یادگاری بر دارم
چمن های رو زمین با نم صبحگاهی یخ زدند.. ازشون عکس میگیرم.. از همه عکس میگیرم.. از سایه بلند خودم هم..
رسیدم سر کلاس..به موقع و سر وقت..درس شروع میشه
واسم سخته..زیاد سر در نمیارم..چون کلاس های قبلی رو خیلی خوب گوش نکردم..ولی امروز آغاز اون هفته ای هست که با خودم پیمان بستم... پس با تمام چشم ها و ذهن ها به جلو خیره میشم
کم کم سردم میشه..کلاس باد میاد..رو پام کاپشن میندازم و منتظر زنگ تفریح میشم..
..
..
همینجوری 4 ساعت میگذره..کلاس اول تموش شد و دومی شروع... اونهم به آخرش رسید..اونم سخته.. چون واسه اونم هنوز به اندازه کافی وقت نگذاشتم.. آخه فکرم مشغول بوده.. هم...
میرم سر کلاس بعدی.. درحقیقت وقت ناهاره..ساعت 13 شده..میرم اونجا سر میزنم و اطلاعات لازمه رو بر میدارم و میرم پیش به سوی خونه..
ای وای یادم مییاد باید بانک برم..لعنت بهش که اینقده وقت آدم رو اونجا تلف میکنن.ولی باید کارم رو انجام بدم...امروز باید همه چی پرفکت انجام بشه.. امروز که حالم اینقده خوبه
راستش صبح که اینقده شاد بودم با خودم فکر کردم..خدایا یعنی میشه من یه روز از صبح تا شبش همش حالم خوب باشه ؟؟ نمیشه آخر شب حالم رو نگیری ؟ مثل همیشه که کارت این بوده ؟!!
رسیدم دم خونه ! وای چه گشنمه ! آی ننه ننه مــــــــــــــــــــــــــــن گشنمــــــــــــــــــــــــــــــــه ! جون مامی خونس..ولی چه فایده غذام رو که گرم نکرده تند تند حاضرش میکنم میخورم..بدو سر کامپیوتر
میلم چک میکنم و بعد آماده واسه برگشت به مدرسه ! ولی لامسب اینجا دیگه مدرسه نیست..اینجا دیگه نمیشه بچه بود...شوخی کرد..بازی کرد تو کله دیگری کوبید و برای بغلی جفت پا گرفت..
اینجا بایست تلخ بود و بس
لعنت به این مدرسه بزرگ ها
اینبار با یه همشاگردی باید بشینم برنامه ریزی کنم ! پروگرمرینگ ! اعتراف کن که هنوز خوب بلد نیستی.. چون بازم 100 وقت نگذاشتی..با همه وجودت حاظر نبودی..چون تا یک ماه پیش به همه قهر بودی..با این دنیای سرد اطرافت جنگ داشتی..
یادت بیار که تازه یک هفتست آشتی کردی..تازه از اول پاییز هست که با خودت عهد بستی..
عهدی جدید..
تمام عهد های گذشته رو اجرا کردی ..حالا نوبت پیمانی تازه بود..بالا تر..قوی تر..سخت تر و هدف مند تر
تا ساعت 19.30 اونجا هستی..کارات رو میکنی..آخر سر هم به قولی که به چند تا دوستات دادی عمل میکنی و براشون عکس های یادگاری تابستون رو میفرستی..آه

شبه..
ساعت 20 رسیدی خونه..
نفس نداری
زود جیش میکنی...ولی امروز هوس میکنی الان نماز بخونی..و میری پای جانماز..
چقدر یه هو همه بدنت شل شد..رها شد..چقدر دلت تکیه گاهی خواست..برای لحظه ای آرامش..
میری میخوابی..یک ساعت..والا که سردرد زنده نمیزارتت
ساعت نه و نیم شب پامیشی..گشنه ای..کمی غذا.. تو اتاق پذیرایی میشینی.. اول دلت یه جوری میگه یه سلام بکن...آروم زیر لب میگی سلام..و میشینی..ولی صدایی در جواب نمیاد...همون بهتر که تو دلت گفتی سلام..امروز هم اضافه شد..الان چند هفته شده باهاش یه کلام هم حرف نزدی ؟؟؟ به جهنم..پدری که به قلب دخترش تیر بزنه..
برمیگردی تو اتاق..
ایمیل چک میکنی..چقدر طول داد اینبار واسه 3 تا میل.. از لینا دختر همکلاسی جواب گرفتی
برای اون و آندریاس نوشته بودی کی قراره با هم کار لاب داتا رو انجام بدید !

لبنا نوشت..
" ما نمیخواییم با تو کار کنیم.. قبلا با هم کار کردیم..ولی تو مشق های از قبل تعیین شده رو انجام نمیدی.. باید درس بخونی..اصلا تو چیزی اسمبلی بلد هستی ؟ برای این لاب چهار تو باسست او 3 تای قبل رو یاد گرفته باشی.. تو بلدی ؟ لینا نوشت تو رو به عنوان دوستم دوست دارم فقط نمیشه در یک گروه کار کنیم..چون خودش زحمت میکشه و کسی نمیتونه ازش کولی سواری مجانی بگیره.. لینا نوشت امیدواره من خوب موضوع رو برداشت کنم و هواسم رو به مدرسه بیشتر بدم..برم و با گروه خودم کار کنم..
...
...
...
....
چشمام پر اشکه.. بغضی سوزناکی گرفته منو..چه نا انصاف.. چطور تونسته این حرف ها رو نسبت به من بزنه..کی ما با هم کار کردیم و من مشق هام رو از قبل نکردم ؟ چرا به من تهمت زده.. کی گفته من مدرسه منظم نمیام..من که امسال سر همه کلاسها حتی سر وقت رفتم...هیچ وقت جا ننداختم..همش هواسم رو به سمت وظایفم سوق دادم..لینا مگه پارسال دوست من نبود ؟ آه لینا تو قلب من رو سوزوندی..

ناراحت شدم..خیلی زیاد..تنم میلرزید..من هرگز از کسی نه نشنیدم...تا به عمرم..هر وقت هم نه بوده..من تمام تلاشم رو برای بدست آوردن کرده بودم..
تنم داغه..نمیدونم چه جوابی به این بیرحمی و تهمتش بدم..
نمیدونم به کدم زبون تلخ و سرد بیگانه میبایست برای لینا بنویسم :
"
لینا :
تو کجا بودی پارسال وقتی من شب ها تنها 3 ساعت و گاهی 2 ساعت میخوابیدم..صبح ها 4 در سرمای سوزناک پاییزه بیدار میشدم..یک ساعت و نیم به دنبال قطار های سوسو کننان میدویدم تا به مقصدی برسم..برای رسیدن به هدفم..که همانا به دست آوردن گواهینامه ای بود که تو راحت با نشستن در کنار دست پدر یا مادرت در ماشین آنها و بدون پرداخن هزینه ای..قیمتی بس گذاف..به قیمت خستگی و درماندگی روح و جسم و وجودام.. راحت.بدست آوردی...
لینا :
تو کجا بودی پارسال وقتی من هر هفته میباسست وسط کلاس درسم پیش دندانپزشک بیرحم میرفتم تا بهای به دنبال خواسته هایم رفتنم رو بپردازم..بهایی برای ورزشی برای آزادی روحم از جسمم که به قیمت بـــــــــــــــــــــنگ..تکه شدن زیبا ترین دندانهایمم پایان یافت
لینا :
تو پارسال کجا بودی وقتی که من در منجلاب دلتنگی و افسردگی..در غم دوری عزیزانم میسوختم..میگریستم..فریاد میزدم..ولی تنها صدای دفن شده ام را میشندیدم..
لینا :
تو پارسال کجا بودی وقتی من نگاه کردم به پشت سرم و....

لینا اینها را بران تو گفتن چه سود ؟ این درد ها..این سختی ها..این همه تلاش برای رسیدن به آنچه تو در دریایی از داشتنی ها متولد شدی..
پس تنها برایت نوشتم..

"
لینا..
من هم میتوانم همانند تو دیگری را محکوم کنم و متهم به هزاران نادانسته
اما من جرات دارم تا در چشمان تو مستقیم نگاه کنم و حرفم را بزنم..
پس فردا تو و آندریاس را هردو بعد کلاس میبینم و حرفم را...شاید هم بغضم را خواهم گریست.. "
...

و شب آمد..و من لرزیدم..و تمام معده من پر از اسید شد..نیکو گفت چت شده ؟ چرا مثل غمزده های افسرده هم گوشه تخت میشینی..آب میخوری و فکر میکنی..
ابرو هاو رو دادم بالا و گفتم ؟؟ چی ! من ؟؟!!
...

و در دلم تنها از خدایم خواستم مرا ببخشد.. برای همه بدی ها و احساسات شاید تلخ و منفی درونی که نسبت به سایر آدم های روزگار داشته ام..
که همانا آنها نیز...حق دارند از من گلایه کنند...برای پاک نبودنم از همه نخوت ها و تلخی ها..
شاید لینا راست میگفت...

خدایا باز بر تو نماز میگذارم امشب..بلکه مرا آرامش دهی..
امشب هم به قولت وفا نکردی..و صبح زیبای مرا ...با بغض و ترس به پایان بردی..

02:17 بامداد‎

04 October 2003

خوب یه حالی دارم به اوضاع و احوالم میدم
امروز زفتم برای کلاس سازم..معلمش رو دیدم و بله !
واسه اولین بار طرز درست گرفتش و حالت دست و گردن و انگشتا..
جانمی چه صدای نخراشیده ای ! لامسب چطوری باید از پس همسایه ها بر بیام من !

یه کلومآ قا جون ! نه اصلا خانو جون !

مام ویلون زن شدیم !
هـــــــــــــــــــــــــــــــورا ! به سلامتی من !


دیگه از هفته دیگه باید برم سر کار ؟! آخه بچه مگه مرض داری ! با اینهمه کتاب و درس که روسرت خراب شده ؟؟ کارت چیه نون و آب نداری ؟
راستش نمیشه ! میبایست پول در بیارم..حتی شده به قیمت جونم.. برنامه هام بسته به تلاش خودمه و بس !
ایشالا که جور میشه ! وقت واسه همه چی میارم :)) البته یکی هست از یه آسمونی همش منو تشویق میکنه.. دمش گرم..جیگرشو.. خودشم در تلاشه ..دو تایی با هم قول دادیم..هرچند من وفادارخوبی نیستم به خصوص به قول ها
حتی قول مامان بزرگم رو شکستم که گفت دیگه لب به شیریینی شوکولات نزن !

آخ آخ آخ

خوب منفی ها رو ولش !
دیگه چی بگم ؟ من حرف زیاد دارم ولی کی حوصله بحث جدی داره ننه جان ! فعلا که این آق مستر هکسی بد حال ما رو گرفته ! یعنی ازش دیگه حرسم میگیره ! الان 2 ماه هست منو سر کار مفصل گذاشته واسه تعویض فالب بلاگ ! مثلا کلی ازش خواهش که بابا بیا تا اول اکتبر اینو جور کن من برم توش زر بزنم ! انگار نه انگار ! وقت بلاگ نویسی داره کامنت هم میده ! در پیت من رو ولی چرا سامون نیمده ؟؟؟
میگم روم زیاده دیگه نه ؟

راستی حیوونی این شیده ! بابا چرا همه به این دختر گیر نیدن اینقده ! مگه چی مینویسه جز اینکه کار میکنه و شوهرش و دوست داره و غیره زالک ؟ الان یه 3 ماهی هم هست میخوام واسش میل بزنم که ؟ِِِِِ

اوکی دوکی
برم بخوابم.. امشب هم میخوام دعا کنم.. ولی امشب سپشییال واسه من و یه پیشی هست
واسه برنامه هامون..واسه آینده !
ایشالا که حالش خوبه ! اگه میشد یه کارت کش میرفتم بهش زنگ میزدما ...

شب لالا نی نی :*

dard del

امشب که شبه
دوست دارم چند کلومی بنویسم
هرچند همیشه دستام که میاد روی کیبورد یادم نیست چی میخواستم بگم

دیشب کلی بی حوصله بودم..حس میکردم یه مرگیم هست..ولی پیداش نمیکردم.دست و دلم هم به درس خوندن نمیرفت ! خسته کمی و بیشتر هوای یک گوش شنوا رو داشتم برای درد دل !
خوب زدم آن لاین .همش خدا خدا میکردم بیاد یکی روخط..یکی که الان 10 روزه بیخبر گذاشته رفته غیب شده ! و میخوام کلش رو بکنم
بگذریم ! اینقده شعر تو ستاتوس ام عوض کردم که آخرشم نفهمیدم چی دارم میگم
بالاخره یکی رو گیر آوردم چند کلام ور بزنم ! هرچند اونقدر حرفام سطهی بود واسه خودم.همشون غرغر ها و درد دل های کهنه شده بود..حس ها و درد های فراموش شده..ولی چرا گفتم ؟؟ نمیفهمم.
انگاری یه جورای تو دلم عقده شده بود یکی واسم دل بسوزونه ! نه شایدم اهمیت بده به احساسات من...
اینا اصلا مهم نیست..اونی که خودم فرداش یهو پرید تو ذهنم این بود که >
ای بابا ! تو اینهمه غر زدی ولی واقعیت اینه که الان که حالت خوبه..الان که دلت پر از امید و سرزندگی هست... پس این دری وری ها چی بود..که گفتی و باعث شدی یه مشت نصایح چرندتر از افکار خودتت به سراغت بیاند..
شاید هرکس دیگه ای این حرفام رو میشنید خیلی صاف و ساده و بی غل و غش باهام همدردی میکرد..کمی نصیحت دوستانه و بعدش هم..خوب راحت حرفاش رو تو دلم جا میدادم و آروم میشدم..
ولی انگار این یکی طرف شنونده ! همچین عرضه ای ندارشت ! البته این رو که میدونستم..همینجوری میخواستم امتحان کنم بینم فرقی هم حاصل شده بعد اینهمه تجربه یا خیر
که خوب نتیجه هم جز سرکوفت و منفی نگری های همیشگی و محکومیت من چیز دیگری نبود !

خلاصه یه تنیجه اخلاقی میگیریم از این حادثه ! اونم اینکه > اولندش اگه حسی گذشت..ازش سخنی دیگه نیارید...دومندش یه تور پاره رو که هزار بار نمیندازن تو آب بلکه یه بار یه ماهی رو قلاب کنه !
مگه نه ؟؟

این شرط شامل اون آخرین کلمه قبل خدافظی هم میشه ! چه راحت خودش رو آدم گول میزنه

بگذریم. این نوشته کنی وصف حال گذشته بود. حالا که حاله..بزار برم نو شم بیام از خوبی ها بگم.

فعلا

02 October 2003

چرا همه حس های خوب زودی از بین میره
حتی احساس آرامش
روزی که با خنده و نشاط صبحگاهی شروع شده باشه.. نفس تازه ای که از پیاده روی در فضای سبز صبح توی همه ریه هات نفوذ کرده باشه..
تموم ساعات تلاش میکنی..همه جونت رو روحت و فکرت رومتمرکز میکنی رو اونچه میبایست مهم باشه
از همه اونچه به نظر زیادی میاد دوری میکنی تا بیشتر به نتیجه برسی
آخر شب که میشه..دیگه جونی واست نمونده بس که از روی همه موانع سخت و بالا بلند هر روزه پریدی..
میری رو تختت میوفتی..به لیوان شیر میریزی و از شدت سرما میری زیر پتو تا کمی جون برگرده به رگات
و در نهایت میبینی که همه انرژی از دست رفته ات مال دلتنگی هست و بس
همون درد بی درمون همیشگی...

وای بر ما انسان های این زمین خاکی..

کی میشه من پرواز کنم
هان ؟ کی میشه...

H I L I T E

H I L I T E

امشب یهویی هوسی زدیم با چند تا دوستام بریم یه کلوب جدید که باز شده. چهاشنبه شبا قراره واسه دانشجو ها باشه.. مثل گروه ما میمونه
خلاصه تا رفتیم اونجا از واکت" نگهبان دم در" تا مهموندار و همه مهمونا ! ایرانی بودن ! انگار ی اومدی مولن روژ ! "تنها رستوران ایرانی الانای ستکهلم "
خوب بود کلی بعد مدت ها قریدم. کفشام و دیگه در آورده بودم
ولی از همش جالب تر واسم یه آدم بود. دوست پسر دوستم. تا حالا ندیده بودمش. جدید بود. اولین صحنه ! کلیک هاها عجب ! چقده شبیه یکیه ! از نظر ظاهر.. قد و قواره.. هیکل !
خوب اسم ؟ پویا. به به ! اول اسمش هم که یکیه ! داره جالب میشه
صدا ؟ ..هآ هآ
واقعا کف .انگاری ایشون اونجا بود که من یاد یه ایشون دیگه بیوفتم
خلاصه..اینقده محکم دخترش رو چسبیده بود که ؟ِ دیگه من هوایی شدم

بابا کجایی تو ! منم میخوام !! از اون ماچای آبداررررررررررررررررررررررررررر

شب لالا نی نی

new thoughts come to my toughts

30 September 2003

سلام
سلام دوستان
سلام یاران
سلام همه شما انسانها

سلام به آغاز پاییزی نو
سلام به من و روح همیشه در تلاطمم برای سبز بودن
حتی در برگریزان پاییزی و یخبندان زمستانی

سلام ای درخت کوچک.. که نفست گرمت را از خوبی یارانت داری و بس

پس باز هم سلام.. به یک آغاز نو
آغاز فصل عاشقان...پاییز هزار رنگ.. فصل من و تو..
تو که دور ز منی..اما همیشه به یاد منی..

امید که همیشه با من باشی

دوستت دارم ای دنیا.. که بستر شروع منی..و در نهایت خاک مدفنم..

خدا جون مثل همیشه مهربون باش و منو به اونچه میخوام برسون.. تا بار دیگه ثابت کنم.. به همه دنیا من کی هستم..چه قدرتی دارم.. به کجا خواهم رسید


آمین.
مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوچ
* 1 october 2003.

29 September 2003



زندگی یعنی چکیدن
همچو شمع ازگرمی عشق
زندگی یعنی لطافت
گم شدن در نرمی عشق
زندگی یعنی دویدن
بی امان در وادی عشق
رفتن و آخر رسیدن
به در آبادی عشق

میتوان هر لحظه هرجا
عاشق و دلداه بودن
پر غرور چون آبشاران
بودن اما ساده بودن

میشود اندوه شب را
از نگاه صبح فهمید
یا به وقت ریزش اشک
شادی بگذشته را دید
میتوان در گریه ابر
با خیال غنچه خوش بود
زایش آینده را در
هر خزانی دید و آسود

میتوان هر لحظه هر جا
عاشق و دلداده بودن
پر غرور چون آبشاران
بودن اما ساده بودن


زندگی یعنی چکیدن
همچو شمع از گرمی عشق
زندگی یعنی لطافت
گم شدن در نرمی عشق
زندگی یعنی دویدن
بی امان در وادی عشق
رفتن و آخر رسیدن
به در آبادی عشق








27 September 2003

......'s Yahoo! Profile

If u ever never whould be able to undrestand how much your joogoolat miss you..right now..and see her eyes ..crying :((

26 September 2003



EASY & DIFFICULT


Easy is to get a place in someone's address book.
Difficult is to get a place in someone's heart.

Easy is to judge the mistakes of others
Difficult is to recognize our own mistakes

Easy is to talk without thinking
Difficult is to refrain the tongue

Easy is to hurt someone who loves us
Difficult is to heal the wound

Easy is to forgive others
Difficult is to ask for forgiveness

Easy is to set rules
Difficult is to follow them

Easy is to dream every night
Difficult is to fight for a dream

Easy is to admire a full moon
Difficult to see the other side

Easy is to stumble with a stone
Difficult is to get up

Easy is to enjoy life every day
Difficult to give its real value

Easy is to pray every night
Difficult is to find God in small things

Easy is to promise something to someone
Difficult is to fulfill that promise

Easy is to say we love
Difficult is to show it every day

Easy is to criticize others
Difficult is to improve oneself

Easy is to make mistakes
Difficult is to learn from them

Easy is to weep for a lost love
Difficult is to take care of it so as not to lose it

Easy is to think about improving
Difficult is to stop thinking and put it into action

Easy is to think bad of others
Difficult is to give them the benefit of the doubt

Easy is to receive
Difficult is to give

Easy to read this
Difficult to follow

Easy is to keep friendship with words
Difficult is to keep it with meaning



بر من در وصل بسته می دارد دوست دل را بعنا شکسته می دارد دوست
زین پس من و دل شکستگی بر در او چون دوست دل شکسته می دارد دوست
الان انقدر از خودم عصبانی هستم که میخوام یه تو گوشی جانانه حواله هرجا که شد کنم !
یعنی که چی بچه ! تو خجالت نمیکشی ؟ این چه بساتیه واسه خودت راه انداختی !
کارت شده همش ساکت شدن و به هیچ چی فکر نکردن
داری خودتم دیگه ایگنور میکنی
از بوی گند اوضاعت حالت بهم نمیخوره ؟
چطوری تحمل اینهمه عذاب رو میکنی
نکنه کرم شدی
تویی که ادعا هات تا هفت صد آسمون میرسید
چیه ؟ فکر میکنی با دوری از همه میتونی آروم بشی ؟
خودت که میدونی این با ذات تو جور در نمییاد
چرا داری خودت رو به اونچه سرنوشتت نیست وادار میکنی
داری یاز روز میشماری اما اینبار به نوعی دیگه
حالا داری به خودت می قبولونی که عیبی نداره این زجر چند ماه رو تحمل کن و بعدش همه چی خوب میشه
یعنی واقعا اینقده احمق شدی
میدونی الان چند قرنه از هیچ کدوم رفیقات یه حالی نپرسیدی ؟
ساعتی پیش بود که تو ذهنم جملهای اینچنین اومد > من دیگه اونقده سنگدل شدم که هیچ بنی بشری برام گذشته و آینده و حال روزگارش اهمیت نداره
و درست ثانیه ای بعدش از فرط دلتنگی میخواستی به تک تک اونایی که میشناسی تو این همه سال میل و نامه و تلفن بزنی و بگی چقدر دوستشون داری هنوز و چقدر دلتنگ صداهاشون و مهربونی هاشونی
هرچند....خودت رو بدجوری زندونی کردی...

زندونی یک جبران....جبرانی سنگین

باشه شاید از امشب خدا را باز بر سر سجاده ای فرا خوانم.. شاید او رهنمونم شود...





*PS*
نمیدوتم تازگی با هرکی سر راهم سبز میشه روی تخت میپرم !
حتی شده در خواب

25 September 2003

The sky hasn?�?�?�?�t enough space for me either !

الان که دارم اینو مینویسم.. یه گریه چند دقیقه ای جانانه کردم

یک حرف بینهایت بدی بهم زدش ..که تمام وجود منو پر از انزجار و تنفر کرد..اسمش رو حتی نمیخوام پدر بزارم !
ولش کن..

غصم میگیره تنها از اینهمه تنهاییم
چقدر من تلخ شدم
چقدر من شکننده شدم
چقدر من..
شاید باید درمانی جست

:((

23 September 2003

زمانی برای مستی اسب ها

گاهی اوقات در زندگی آدم ها ثانیه هایی پیش میاد که با تمام وجود میخوای با اونی باشی که دوست دارشی.. ولی زمان. مکان و علت ها به تو این اجازه رو نمیدند

گاهی اوقات خوب هست تنها باشی..حتی برای شبی..از فردا خبری نداری...ولی امشب رو حداقل با دستان باز میتونی در تختت غلت بزنی

گاهی اوقات اگه تعداد روزهای خوب یک ماه رو بجای سخت تر هاش بشماریم عددش دو رقمی میشه

و گاهی اوقات گفته میشه ما آدم ها روز به روز از هم دیگه دورتر میشیم.. بعد مسافت هم در این وادی بهانه ای بیش نیست..

..
..
ولی حقیقتش اینه که به دومی اعتقاد ندارم...چون از تنهایی بیزارم
به سومی هیچ اهمیتی نمیدم... چون مسافت در دست منه..تنها یک قیچی کافبست تا اون رو میان خودم و آدم ها از بین ببرم

..
..
همه میگیم و میخندیم و دچار روزمرگی میشیم..
اما خوب من از این روزمرگی بیزارم
چاره چیست...

شاید تنها اسب سفید من است که دلم رو از این دلتنگی که توش اسیرم آزاد میکنه..


پیش بسوی مستی ام با اسب ها

IT-universitetet

nu sítter jag i skolan och håller på med den tråkiga labben

hushhhhhhhh

pishi sent an email, but such a kinda coold feet :(
like before
i know exact whats hans reaction
چه خواب عجیبی دیدم
البته غربتی توش حس نمیشد..
انگار بوی خبر میداد
دریایی بود و ساحلش
و بازی ما
من به دنبال او...و او همچو کودکی میدوید..
......
......
ولی خوب..زود میبایست از خواب بیدار شد
هرچند که حقیقت باشد
راستی

همشاگردی سلام..همشاگردی سلام..
کاش یکی شعرش و آهنگش رو داشته باشه بتونه واسه من بفرسته

عاشقش بودم

22 September 2003

Mah Mehr

امروز آخرین روز نیمه سال هست
یعنی فردا پاییز شروه میشه

بوی مهر و مدرسه
خوش به حال بچه های ایران :(

منم دوست دارم بازم اول مهر برم مدرسه
بازم هرچند عذاب آور برم مانتو و مقنعه بخرم :D

کیف و کتاب جدید .اوازم تحریر هم که بابام داشت تو مغازش

هــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا

زنگ اول. ساعت 7 صبح . سر صف . صدای قرآن. بعد سخنرانی مدیر گرامی. بعد هم ناظم های فوضول و بداخلاق
که میان سر صف ناخون ها رو چک کنند و موهای رنگ کرده و سر کچل شده ها رو از خط بکشند بیرون

بدو برو بالا جا بگیر. جیغ بزن تو سر و کله همه بزن
صبح به صبح با هوای پاییزی از خواب بیدار شو.. از پنجره بیرون رو نگاه کن. هوا که دلگیر باشه...دل تو هم میگیره

تو مبصر کلاسی..زرنگ و پر سپاسی
باید بری کتاب های بقیه بچه ها رو بگیری. باید بری لیست شاگرد ها رو بیاری..باید همه کارا رو انجام بدی.. از طبقه اول به دفتر معلما ..از حیاط به آبدارخونه

وای جونـــــــــــــــــــــــــــــــــمی ..یه سال تحصیلی دیگه شروع شده...
بوی کتاب و دفتر و تخته سیاه

و همه چی ذوباره از نو با صدای زنگ مدرسه آغاز میشه

زیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــنگ

هان ؟؟
چی شده
اینجا کجاست
من کجام
اوه...!!! چه صحنه ای
انگار خواب دیدم
آره من انگار سال هاست در خوابم..


:((

21 September 2003

hej talar
Idag var din 20 års födelsedag
Grattis Baby
Hoppas du når alla dina drömmar

mouach

NuNu :=)

18 September 2003

The way I feel when he feel...

The way I feel when...


خوب جالبه

قصه ها داره تکرار میشه
باز قلب آدم میزنه برای صبح شدن.. برای روشن کردن داتا..برای چک کردن ایمیل..برای...
برای چی آخه.. چرا این قصه صد هزار با تاحالا تکرار شده
چرا این طپش قلب ها تمومی نداره .. مگه قرار نبود اینبار از این خبرا نباشه هان ؟؟

انی وی
چقدر نگرانم الان.. که حالش بده...

منو این نگرانی یاد صحنه نگرانی چند ماه پیشم میندازه.. هرچند رنگ و جنس و بوش با هم از خورشید تا ماه.. از مریخ تا اورانوس فرق میکنه..

هرچند اون یه بار نگرانی..برام بد تر از هزار بار دریده شدن شکمم بود و این نگرانی تدایی آغاز دریچه حس های نو.. حس های شاید نایاب.. شاید تک و تنها.. و یا شاید عذاب آور و مخدر..

هرچی که هست.. امیشب نگران اویم. که تنها دو روز دیگر میهمان خانه خویش خواهد بود..

ای کاش که زودتر حالت خوب شود..

عزیز مهربان و دلتنگ من...

17 September 2003

Zahi Eshgh

چقدر این دل گرفته

چقدر با دیدن هم آغوشی صمیمانه تمام سلول های بدنم میلرزه

چه احساس نیاز خفه شده ای

چه تمنای بوسه بی ریایی

چه آمیزشی..چه بوی بدنی..چه عرق پیشانی جروک خرده ای..

آه که چقدر دلم گرفته..

چقدر دلم از این نا انصافان گرفته..

که معشوق و یار خویش را اینچنین بی ابا...به دست امواج خروشان تنهایی دنیا ..وا میگزارند...

زهی عشق... زهی آتش گرگرفته لبانم..بر روی قلب های سنگی...

15 September 2003

jag sitter i skolan nu, tillsammans med sheila och talar och pluggar.

jag har mycket .... att

haha vad ska jag skriva

vet inte

ghisjsjsjsjsjsjsjsjsjsjsjs

jigareto Bahal joon ;)

14 September 2003

Negin

نگین

نوشته ام از نگین بود..

از امثال نگین

و بغضی تلخ..
همین

شاید تنها همین

13 September 2003

Aboooooooooooooooooooo
کون یکی چقدر الان به شدت میسوزه
هی هی هی هی
معافیت سربازی...
حقته
اینهمه جون کندی... اینهمه فهش دادی... اینهمه همه دنیات رو سیاه کردی.. بیا
بهت مگه اینهمه نگفتم
آدم های بد بین و منفی گرا همیشه تو زندگی بد میارن
ولی دیگه دلم برات نمیسوزه..
هیچی نمیسوزه.. هرچند فکر کنم از هر کی دلش برات بسوزه منتفر باشی...

و من همه چیز رو با دل رحمی شروع کردم و با دل سوختن..پایان....

هه هه هه

12 September 2003

دلم میخواد یه شعری از سهراب اینجا بگزارم...


نیتم برای دوست ام است
یاوری غریب.. با دلی پر ز شجاعت.. و روحی به سبکبالی ابر های توده ای..
و او چه مهربان بود که بر من لیاقت خوابیدن درکنار آن را داد
و من چه بغض گونه خود را در مه های دودی بلند شده از سیگارش..غرق کردم.....

....


نام مجموعه : ما هيچ ، ما نگاه

نام شعر : تا انتها حضور



امشب
در يك خواب عجيب
رو به سمت كلمات
باز خواهد شد.
باد چيزي خواهد گفت.
سيب خواهد افتاد،
روي اوصاف زمين خواهد غلتيد،
تا حضور وطن غايب شب خواهد رفت.
سقف يك وهم فرو خواهد ريخت.
چشم
هوش محزون نباتي را خواهد ديد.
پيچكي دور تماشاي خدا خواهد پيچيد.
راز ، سر خواهد رفت.
ريشه زهد زمان خواهد پوسيد.
سر راه ظلمات
لبه صحبت آب
برق خواهد زد ،
باطن آينه خواهد فهميد.


امشب
ساقه معني را
وزش دوست تكان خواهد داد،
بهت پرپر خواهد شد.

ته شب ، يك حشره
قسمت خرم تنهايي را
تجربه خواهد كرد.

داخل واژه صبح
صبح خواهد شد.



........

شاید من ساعت هاست..
شاید من روزهاست..
سالهاست...
به دنبال این ثانیه هام.. لحظه هایی برای تجربه.. تجربه شجاعت.. پروا.. غرور..اشک و ...
آری.. شکستن مرزها..

اما ترسم از آن است که اینگونه میترسم.. اینگونه در میروم... و اینگونه به دبنال بهانه ها میدوم..
شاید هنوز کودکی بیش نیستم...
پس به من فرصت بده.. ای دوست.. به من فرصت بده...

I am a Boundless

از خودم میپرسم آیا میترسم ؟؟
ولی میبنم که نه !

میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم

ولی چرا الان دارم میترسم ؟

نمیدونم..
شاید چون از ابتدا یک آجر کج چیده شده بود..
آجر صداقت من...

و یا شجاعت من...

و یا اسارت من...

خوب الان که دیگه آزادم..
امروز که دیگه از چنگال دیو سیاه قبلی آزادم..تنها کمی زخمی ام.. که اونم داره خوب میشه
فقط مونده کمی صبر..
ولی حیف که من خیلی عجولم..
همیشه همه میگن !

هی هی هی...
ولی این ظاهر قضیه ست.
...
انی وی..

شب بخیر دوست خوبم... پی جی جـــــــــــــــــــــــــــــــوون
* بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس

Anna Lindh

چه بی صدا گذرد..
این گذر عمر...
از صبح که از در خونه رفتم بیرون..بعد دیدن اخبار و شنیدن خبر قتل آنا لیند وزیر امور خارجه سوئد.. فکرم باز به یه سمتی رفت..
سمتی که همیشه برام جالب و هیجان انگیز بوده..

میدونستم ولی دقیق کدوم دوستام هستن که با شنیدن این خبر زودی بهم میل میزنند و حرفی در این مورد میزنند ..و به این بهونه از حال من خبری شاید یک باره و یا هزار باره میگیرند...
و میدونستم دقیق کدوم آشغال هایی هستند که هنوز درکی از پر کشدن ندارند..
حتی تا اون ثانیه ای که دیگه دیر شده باشه..

روحت شاد.. آنا

09 September 2003

دلم چقدر گرفته
چـــــــــــــــــــــــــقدر گرفته
چقدر من امروزاز بعد از کلاسای صبح و نهار وپای اینترنت نشستم.. و اما همش تو بخش ایرانیش چرخ زدم
چقدر دلم گرفت وقتی نوشته های ساده و بیریای گذشته های آدم ها رو با چرخ و فلک بازی های بچگانه الان یه سری دیگه مقایسه کردم
الکی نیست که همه میدونیم شهر بلاگستون ایرانی رنگ و جنس و بوش نوعی دیگه بود

حالا منو سننه
دلم اصلا از چیزای دیگه گرفته
اینکه چرا من دیگه تازگی ها سردرد داشتن دیگه برام عادت شده
دیگه انواع رنگی ها و مزه ها قرص رو بالا انداختن لذت سوزناکی داره
که چرا امروز اینقدر دلم واسه خیلی چیزا سوخت
که امروز از در که اومدم تو..یه نامه دیدم رو زمین.. اسمش رو دیدم.. از یک .... یهو قلبم ایستاد.. یهو صحنه تکرار شد.. یهو من باز تنها بودم. یهو باز سر ظهر بود یهو نزدیک بود فریاد بزنم یهو ترسیدم یهو با لرز سریع بازش کردم..نه مثل اون بار که اول نیم ساعت هوار زدم و بعد بازش کردم..
وقتی باز شد... گفتم آه ... چه من ترسیدم

امروز دلم سوخت.. که چه زود بعضی آدم ها برای بعضی مهره های اصلی قصه زندگشیون چقدر بی شرمانه و به سرعت جایگزین پیدا میکنند.. هه هه.. ادامه این یکی بزار تو دلم بمونه..روزی به موقش...

دیگه امروز من اولین کلاس و سومین کلاس رو برای بار اول در سال تحصیلی جدید دودر کردم..چه کار زشتی مردم.. اولی چون که از خواب میمردم و نمیتونستم پاشم..چون شبش داشتم واسه یکی نامه مینوشتم.. سومی واسه اینکه اومده بودم خونه بعد دومی.. آش خورده بودم اونم از آش بدمزه و تنفر برانگیز رشته و کلم پوک شده بود و عوض کلاس درس پای نت نشستم..

باز هم آه.. کاش یه پیشی اینجا بود باهاش حرف میزدم دق و دلی هام روخالی میکردم..اونقدر که لوسم میکرد و نازم رو میخرید.. آخه اونقدر خوب میفهمید بغضم الکی نیست
چقدر هرسم میگیره من تا به حال یه بار هم یه نامه درست حسابی به خورشید ناز نزدم..هرچند از همون اوللا میشناختمش و میخوندمش و خیلی دوسش داشتم و چقدر همرنگ و همجنس ما حرف میزد..اما حتی ایران نشد ببینمش.. امروز آرشیو ساده دل دلی هاش رو باز میخوندم و براش برای اینهمه پیشرفتش و بزرگ شدنیش خوشال بودم

دیگه چی تو دلم گیر کرده ؟؟ احتمالا امشبه رو بیدارم..باید عوض همه وقت تلفی های روز درس بخونم.. کاش پیشی اینجا بود

کی براش نامه بنویسم

کی از یکی انتقام همه خورد کردن های دل نازکم رو بگیرم.. کی بگم آخ جون من چقدر خوشحالم ؟؟

کلی رانندگیم باحال شده.. هاها تند تند گاز میدم میرم اینور اونور.. بچه های دانشگاه همش بهم دیگه خبر میدند در مورد من و ماشینم که به اسم شخصه خودمه !! هه هه هیچ کدوم باورشون نمیشه ! هموشون هم میگن .. خوب معلومه دیگه باباش پولداره
منم قاه قاه میخندم میگم > هــــــــــــــآ ؟؟ چی گفتی.. نشینیدم

من بی شک خوشگل ترین.. جذاب ترین.. باحال و حول ترین..سکسی ترین و دل نازک ترین دختر رشته آی تی و ای ته دهاتی هستم ! میگی نه بیا دهن واز این پسرا و دختر ها رو نگاه کن وقتی من راه میرم.. هر روز با یه تیپ میرم و هر روز نوک دماغم رو براشون بالا تر میبرم !
هیهیهیهیهیه

آخیــــــــــــــــــــــــــش.. چقدر بلاگ نوشتنم راحت تر از گذشته ها شده.. یه جورایی همه جور بیان کردن احصاساتم بعد شروع آشنایی با یه آدم پر از چونه ! باز شده

بسه واسه امشب یعنی ؟؟ نمیدونم.. شاید امشب چند خط دفتر خاطره هم نوشتم.. فکر کنم بایست بنویسم. سنته.. اونم در این شب مهم..

امشب مطمئنم ماه تو آسمون مهتابیه.. قرص کامله.. اینو مطمئنم.

شب من جیگر باحال و تنها بخیر.

راستی

سالروز پنچمین سال مبارک.. وارد عدد زوج جذابی شده.. مواظب خودت باش هانی.. واسه آرزو هات کلی دعا کن.. که امسال سال پرش و موفقیتت خواهد بود.

آمین.
الان که دارم برای تو مینویسم با این دست نویس کند فارسی ساعت چند دقیقه به 01 نیمه شب 3 شنبه 09 سپتامبر 2003 هست.
بزار حالا که حرفی از تاریخ شد..برات بگم که... امروز 5 سال تموم شد.. 5 سال قصه مهاجرتم نوشته شد.. 5 سالی که یکی از دیگری متفاوت تر و با جرات بگم از قبلی پربارتر بوده
بگزار از من نگم..فقط حالا که سالروزش هست.. بزار فریاد بزنم که هنوز باور ندارم این هجرت غریب رو..این سرنوشت رو که خودم هرگز خطیش رو ننوشتم و اما تنها بازیگر این قصه من بودم و بس.... دردی بس عظیم دارم.. دردی که تا عمر دارم فراموش نخواهم کرد..دردی از این مهاجرت تلخ که تنها با خواسته من انجام گرفت.. یک آرزوی ابلهانه بچگی که اون خدای نامرد بالا سرم بدجوری خواست تلافی کنه و به مرحله عملش گذاشت.
الان دوست دارم برم رو یه تپه.. بالای یه کوه وسط یه دریا تو مرکز یه آسمون و یا بالای یه برج 2003 طبقه وداد بزنم... من از این هجرت گله مندم.. من این دوری رو نمیتونم هضم کنم.. الان که این جمله ها رو مینویسم اصلا به عمق حرف هام فکر نمیکنم چون به محض این کار این گوله گوله اشکای من فلک زده همیشه گریوون هست که باز چشمای همیشه خستم رو خیس خیس تار میکنه.
بزار بگم در نهایت چه حسی دارم.
خدام رو شکر میکنم..برای اونچه اتفاق افتاد...برای این مسیر جدید زندگیم.. اما هنوز هم که هنوزه.. مثل امسال شب آخر زیر تور مهتاب تو آسمون تهران.. نشسته بودم و به 2 سال قبلش فکر میکردم به آب رودخونه و صحنه مشابه زیر نور مهتاب دشت بهشت دم اوین و جمعیت موج زن تهرانی اطرافم که همه برام یاد اور یک حس تلخ بود.. من میباست ترک کنم من میباست ترک کنم خاک خود را... هرچند هنوز هم در عمق وجودم از خودم وخود خدا با کینه و بغض میپرسم... یعنی من نمیتونستم مثل بقیه این همه جمعیت تو این یه تیکه خاک نفس بکشم ؟؟ حالا هرچند نفسی پر از دود و دم...
آره این اشک که خشک شه باز یادم میوفته چه خوشحالم که از اونجا پرواز کردم..یاز یادم میاد که شکر کنم.. یاز یادم میاد که همون 5 سال پیش هم با اینکه کودکی بیش نبودم و در درونم هزاران اما و چرا با من و روحم سر جنگ داشت.. از اون هوا تنفر پیدا کرده بودم.. از این اسارت در مرز های بسته و با اینحال هرگز جز در دل لب بر آرزوی بچگی باز نکرده بودم... اما خدایم انگار شبها را تا صبح با من بیدار بود.
نمیدونم...انگار نه انگار نمیبایست از خود نگفت..انگار نه انگار این نوشته ها و بغض ها همه اش میخواهند از تو باشد..در تو باشد با صدای تو باشد
آرزو میکنم تنها روزی رسد که بتونم این غم کهن رو به داری بیاویزم و برای همیشه در قبرستان تلخی ها و نا انصافی ها چالش کنم..هرچند حتی خیالش نیز واهی به نظر رسد
تنها شبی که در عمرم به نهایت خوب مستی رسیدم.. از لابلایی هق هق ها و های های هوار های من بر روی آبهای یخ زده اقیانوس میان دو کشور هزار جزیره.. این صدا بود که شنیده میشد..
من وطنم را دوست دارم.. من تا ابد دلتنگ این خاک خواهم بود.. و من تا جان در بدن دارم.. شبهای مهتابی از پشت پنجره با آسمان سیاه خیره خواهم شد و به یاد تخت دوطبقه سالهای کودکی ام..آرام آرام اشک خواهم ریخت..

07 September 2003

.رفتن و باز رفتن

وقتی که اونجا بودم، عادت شده بود. اومدن و رفتن دوستها رو ميگم. همه موقت بوديم و کم کم ياد گرفتيم که هيچ کدوم يه جا موندنی نيستيم. بخاطر مدرسه، يا برگشت به زادگاه، يا گرفتن کار جديد، و يا ازدواج جاهامونو عوض ميکرديم. تعداد کمی از ما، واقعا وطن دوم داشتيم و بيشتر ما با نسيم سرنوشت ميرفتيم، هر کجا که ميخواست ما رو ببره. تو اين مسير عادت کرده بوديم که دوستامون دور بشن. رفتن قسمتی از زندگی بود.

اينجا که اومدم اين حس نبود. از سالهای کودکی اين حس با من مونده بود که اينجا همه موندگار هستند. برای هميشه. تا ابد. و دلم ميخواست اين حس واقعيت داشته باشه. اما ديدم که اينجا هم آدمها مرتب در حال رفتنند. يکی از دوستهای خوبم چند ماه پيش رفت. کار درستی کرد و الان هم خيلی راضيه. با اينکه براش خيلی خوشحال بودم، اما موقع رفتنش، دوباره اون حس سالهای دوری زنده شد. حس گذرا بودن. حس موقتی بودن. حس از دست دادن. الان هم، يکی ديگه از دوستهای عزيزم داره ميره. باز هم به دلايل درست و در يه موقعيت استثنايی. کلی هم نگرانی داره، که به نظر من بی مورده. کار درستی ميکنه. اما نفس رفتنش باز برای من همراه با بازنوازی اين حسه که هيچ جا دايمی نيست.
هيچ چيز دايمی نيست.
رفتن بخشی از زندگيه، فرق نميکنه کجا باشی. بايد عادت کرد. گريزی نيست

آن سوی مه

06 September 2003

koncert moein o mansour

05 September 2003

aaaahahahaha
gandesh bezane
har chi neveshtam pak shod
psiiiiiiiiiiiiiahiaow

03 September 2003

new year

هه هه
عجیب نیس؟
الان سه روزه که ترم جدید شروع شده
من هر شب خواستم بیام یه 2 کلام بنویسم و خوشحالی کنم ولی نشده
چه عجیب
خوب امشب تا تموم نشده یه خط بنویسم
برم لباسم رو بعد بپوشم..تازه از حموم امدم.. هنوز هم هیجی درس نخوندم
یعنی که چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه آخه !

:D
shab nati natit