28 December 2008
تو و اونی که دارید با هم از یک کاسه نون و نمک می خورید؛ حالا کباب برگه و یا برلیان خوک فرانسوی، چطوری به این راحتی لقمه غذا رو از گلوت پایین میدی
غذا رو تو درست کردی یا آماده خریدید؟ در رستوران تشریف دارید یا روی زمین یه سفره فقیرانه انداختید
میگید مهم نیست این چیزا؛ مهم اون حس درونتون هست که به غذاتون مزه می ده؛ براتون مزه عشق رو زیر زبونتون میاره
میگم خیلی اشتباه می کنید! چون اگر فکر کردید هردو به یک گونه فکر میکنید مطمئن باشید که در دو نقطه بسیار دور از هم سیر میکنید
حرف های هم رو خوب درک می کنید؟ یا نه فکر می کنید که خوب درک می کنید؟ هربار می شینید روی نیمکت توی پارک یا پشت میز یک کافه به صورت هم خیره نمی شید مثل خل ها و حرفی نمی زنید؟ حتما از عشق حرف میزید!؟؟ اشتباه می کنید هیچ درکی ندارید یه فقط حرف بی سر ته به هم تحویل می دهید
سال روی سال جمع میشه؛ به تعداد سن های عمر شما زیادتر میشه؛ حس می کنید کوله پشتتون حسابی داره سنگین میشه از اینهمه تجربه که کسب می کنید؟؟ شما خیلی خیلی اشتباه فکر می کنید! از خواب خرسی پاشید تجربه همش کشکه و بایست کوبیدش که دوغ شه
به حرف های هم گوش می دید و میشینید دو دوتا چهار تا می کنید می بینید خیلی حرف بدی هم گفته نمیشه وقتی که داره مشکلات شما رو به عنوان اعتراض یا راهنمایی یا انتقاد بیان می کنه؟ بعد تصمیم می گیرید که روی شیوه های خودتون تغییر تحول بدید و نه به خاطر حرف دیگری بلکه واسه خوب شدن رابطه تون؟ باز هم دارید خبط بزرگی می کنید! اینطوری فقط خودتون باور می کنید تغییر می کنید ! چشمان مقابل شما برای ابد کور خواهد بود
دیگه از چی میشه گفت؟ از اینکه عشق رو توی کاسه نمی گذارند و توی فر نمی پزند ؟ با عمل نشون می دند ؟ نه پس فکر کردید مثل کتاب قصه ها با شعر و نامه و خنجر بر سینه به طرف حالیش می کنند؟ دیدین باز هم اشتباه کردید.!! عشق رو حتی به قولی با خونتون هم روی دیوار حک کنید آخرش بهتون با کمال خوش انصافی پس می دهند
نفهمیدید موضوع از چه قراره؟؟ همین که توی همه داستانهای آمریکایی سانسورش می کنند اما توی هر رابطه ای که می ری با چشمون گریون و سرخ مواجه میشید.. همین که عشق همش یه معادله است. همون بده بستونه. همون که شما فکر می کردید کاسبش نیستید و اهلش هم نیستید. فقط از عشق , فعل ورزیدن اش رو دوست دارید صرف کنید و مقابلش حس کردن رو مزه کنید
حالا فهمیدید چرا عشق رو درک نکردید؟؟ چون عشق که می ورزی خیالیه؛ تخیلیه؛ فکر می کنی داره به کسی لذت میده؛ اشتباه درک کردی؛ واسه اون هیچ ارزش و مفهومی نداره. نه تنها اشتباه فکر کردی بهش نیاز داره؛ بلکه اصلا ازت می خواد که هیچ عشق ورزی نکنی! یک وقت خودت رو گول بزنی که عاشقی
حالا فهمیدید چرا عشق رو درک نکردید؟؟ چون عشق که نیاز رشد روحت هست رو داری گدایی می کنی؛ اما خودت خبر نداشتی؛ چون درونت پر از حفره های خالی پرنشده از محبت بوده که نفهمیدی کی از کجا اومده داره در راه خدا واسط اون سوراخ ها رو پر می کنه! تازه نیازی به یه روانشناس هم نداری که تو رو آنالیز کنه بهت بگه این سوراخ توی دلت نتیجه کدوم کمبود دوران خردسالیت هست! و تا چند سالگی نیاز به پر شدن داره! آخه اونی که داره بهت محبت می کنه از سر مهربونی و دلسوزیشه که بدون اینکه بهت خبر بده , داره این دست گدای عشق تو رو پر از مهر می کنه
خوب حالا تو بگو درکت از عشق درست بوده یا نه؟ آیا این همه سال که فکر کردی کسی رو پیدا کردی که همون درک تو رو از مهرورزی و عاشقی بدون شرطی داره؛ همون عاشق بوده ؟
از آنکه گریختم قلب خود باختم ؛ گفت زیرا مرا گدایی محبت نکنم او را
نجستم در بیداری اما رویایی به من گفت دیگری را یافتم
آنکه از جنس باد بود چشمانش سبکبال بود و روحش آزاد
نفهمیدم هنوز اسیر دام گدایی محبت ام
عاشق خود را نیافته هم او را باختم
Last Christmas, I gave you my heart
The very next day you gave it away
This year to save me from tears
I’ll give it to someone special.
Last Christmas, I gave you my heart
The very next day you gave it away
This year to save me from tears
I’ll give it to someone special.
Last Christmas, I gave you my heart
The very next day you gave it away
This year to save me from tears
I’ll give it to someone special.
Last Christmas, I gave you my heart
The very next day you gave it away
This year to save me from tears
I’ll give it to someone special.
A face on a lover with a fire in his heart
A man undercover but you tore me apart
Now I‘ve found the real love, now I found
You’ll never fool me again!
A face on a lover with a fire in his heart
A man undercover but you tore me apart
Now I‘ve found the real love, now I found
You’ll never fool me again!
Last Christmas, I gave you my heart
The very next day you gave it away
This year to save me from tears
I’ll give it to someone special.
Last Christmas, I gave you my heart
The very next day you gave it away
This year to save me from tears
I’ll give it to someone special.
26 November 2008
ما همه جا هستیم
در هر گوشه دنیا که شده؛ سفره زندگی پهن کردیم؛ عده ای همراه با کاسه گدایی سایرین سفره ای رنگین
ما همه جا هستیم
در هر گوشه دنیا که شده؛ همخونه و همگون شده؛ رنگ باخته و سخت چادر بر سرگرفته؛ عده ای مو مشکی و سایرین مو طلایی کرده
ما همه جا هستیم
در هر گوشه دنیا که شده؛ ایرانی و مخلوط ایرانی؛ متولد شده و از نو ساخته؛ عده ای پیر و سایرین جوان
ما همه جا هستیم
در هر گوشه دنیا که شده...در هر گوشه دنیا جز ایران
http://www.persiancultures.com/Academic/persian_bloggers_in_the_world.htm
13 November 2008
اون اوایل مثل خیلی های دیگه شادمهر رو با ویالونش دوست داشتم و به همه آهنگ هاش گوش می دادم و خاطره می ساختم. ویالون گرفتم به دست و شروع کردم به آموختن اونقدر که از صدای ویالونش لذت می بردم
شادمهر هم رفت از ایران و مثل بقیه ما فرار کرد از گذشته هاش
تازگی دوباره ترانه های قشنگی داده که می تونم بهشون گوش بدم. دلم پر از خاطره میشه با صداش. دوست دارم اونقدر خوب کار کنه که برای کنسرتش حتی بخوام از کشوری به کشوری پرواز کنم.. تا اون روز به این ترانه جدیدش گوش بدید
شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی
تقدیر بی تقصیر نیست
با اینکه بی تاب منی
بازم من رو خط میزنی
باید تو رو پیدا کنم
تو باخودت هم دشمنی
کی با یه جمله مثل من
می تونه آرومت کنه
اون لحظه های آخر
از رفتن پشیمونت کنه
دلگیرم از این شهر سرد
این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر می کنی
حس می کنم از راه دور
آخر یه شب این گریه ها
سوی چشم هام رو میبره
عطر تنت از پیرهنی
که جا گذاشتی میپره
باید تو رو پیدا کنم
هرروز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت
حتی از این کمتر نشی
پیدات کنم حتی اگه
پروازم رو پر پر کنی
محکم بگیرم دستت رو
احساسم رو باور کنی
پیدات کنم حتی اگه
پروازم رو پرپر کنی
محکم بگیرم دستت رو
احساسم رو باور کنی
باید تو رو پیدا کنم
شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی
ولی تقدیر بی تقصیر نیست
28 October 2008
16 October 2008
راستش خیلی درک واضحی از اینکه چه بودم و چه فکر می کردم داشتم اما الان زیاد فکر نمی کنم و حتی می خواهم فراموش کنم
احساس شرمی نیست. چون هر دوره ای مقتضی سن آدم و شرایط اش هست
درکل به این نتیجه رسیدم که من کلا آدم قاطی هستم بخصوص در ماه اکتبر. یه جوریایی جینکس شدم »:)) کلی بامزه و در همین حال گریه داره
برم ادامه کارم تا زیادی لو ندادم
روزهای پاییز خوش بگذره
15 October 2008
دیروز عصر انقدر خوشحال بودم برای لیوان قهوه و کیک خوشمزه صرف شده باهاش و بعد از اون پاس تمرین کلاس رقص اروبیک؛ که در طول مسیر دانشگاه باشگاه خونه که پیاده روی کردم؛ تنها فکرم به نوشتن بود
از انرژی زیادی که کلی من رو سرحال کرده بود. از دونستن اینکه شاید بشه زودتر از اونچه فکر میکنم امکانش هست به آرزوم برسم
رستش اسمش رو دیگه میگذارم آرزو؛ وقتی اونقدر بزرگ میشه که همه فکرت رو میگیره، یعنی فکر بهش بهت انرژی میده، دورشدن ازش غصه دارت میکنه و ... اسمش میشه برام آرزو.. هرچند دست یافتنی و آسون؛ هرچند احمقانه و در دوردست
رسیدم خونه نشد بیام همه حسهام رو بنویسم. اما فقط بگم از ته دلم خوشحال بودم
برای نوشتن یک پست وبلاگی؛ باید پر از احساس بود و من دیروز پر از حس شادی بودم... چون خودم رو به اندازه یک قدم نزدیکتر به آرزوم میدیدم
پی نوشت »» به طور افتضاحی حس میکنم فارسی نوشتنم آب رفته ! شما موافقید؟
24 September 2008
بعد از دیدن قسمت های متمادی از سریال واقعی تاپ مدل بعدی امریکا
که اسمش به انگلیسی میشه
Americas Next Top Model
امشب توجه ام به یکی از داوران همیشگی سریال جذب شد؛ به اسم نایجل بارکر با لهجه قشنگ بریتیش اش
کمی در مورد زندگی خودش که در وبلاگش نوشته شده خوندم و حسابی از کارهاش خوشم اومد.
Nigel Barker Site
weblog
http://www.nigelbarker.tv/blog/about/
خلاصه کارهاش اینکه در ابتدا مدل بوده و بعد به عکاسی رو اورده ولی نوع دیدش از راهی که رفته برای من بسیار جالب بود
خوشتیپ هم که هست »:) نظر خانوم ها چیه ؟
کارهای عکاسی اش رو در سایتش می شه دید
28 August 2008
تو بارون که رفتی
شبم زیر و رو شد
یه بغض شکسته
رفیق گلوم شد
تو بارون که رفتی
دل باغچه پژمرد
تمام وجودم
توی آینه خط خورد
هنوز وقتی بارون
تو کوچه می باره
دلم غصه داره
دلم بی قراره
نه شب عاشقانه است
نه رویا قشنگه
دلم بی تو خونه
دلم بی تو تنگه
که چشمم به راهه
می بینم که کوچه
پر نور ماهه
تو ماه منی که
تو بارون رسیدی
امید منی تو
شب نا امیدی
11 August 2008
Relig
Which is the right religion for you? (new version) created with QuizFarm.com | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
You scored as Agnosticism You scored as agnosticism. You are an agnostic. Though it is generally taken that agnostics neither believe nor disbelieve in
|
18 July 2008
امروز به میزان زیادی احساسات نوستالژیکی و خاطرات قدیمی سراغم اومد و علتش هم خوندن خبر درگذشت خسرو شکیبایی بازیگر توانای سینمای ایران بود
با شک صبح امروز کمی یاد دوران راهنمایی و دوستان اون زمان افتادم به خصوص دوست صمیمی ام که حسابی برای خسرو شکیبایی شمشیر می کشید و من برای فریبرز عرب نیا :)) عجب زمان زود می گذره ؛ شاید هم دیر می گذره؛ از اون روزها و حرف ها و فیلم هایی که ما تین ایجرها رو وادار به کرکری خوندن برای بازیگر محبوبمون می کرد بیش از 12 13 سال گذشته. ده سالش رو اینجا بودم وانگار روی همه خاطرات خاکستری نشسته که نمی گذاره حس ها به یادت بیاد
شاید کسی بتونه به این سوال من جواب بده: چرا مهاجرت خیلی چیزها رو از تو می گیره
چرا فقط بهت جدید نمی ده, درسهای جدید, زبان جدید, دوستان جدید
چرا بایست مهارتت رو در زبان مادریت که بلد بودی ازت بگیره, چرا بایست حس هات رو تغییر بده, چرا بایست دوستان قدیم ات رو از یادت ببره و یا حداقل حس هاش رو برات کمرنگ کنه
شاید تابهحال شما هم به این سوال فکر نکردید
...
دلم برای مهارت های داشته ام تنگ شد و جوابی برای از دست داده ها ندارم. همون مقدار که برای بدست آورده ها بهایی پرداختم؛ می بایست گذشته ها رو هم در گوشه ای باقی نگه داشت
برای من خاطرات قبل از مهاجرات بسیار شیرین بوده؛ چون زندگی ام پر از خوبی و خوشی بوده. شاید برای خیلی ها این حس برعکس می بوده
اما اگر همه گذشته ها رو دوست داشتی و لذت بردی چرا دیگه فراموش شدند؟؟
نمی دونم حس ام قابل بیان است یا نه
با همه این اوصاف؛ من کسی هستم که هرگز کسی رو از کتاب خاطراتم خط نمی زنم و همیشه در زندگی هم زنده هستند. برای گذشته ارزش قائل ام و با همه وجود در گوشه قلبم از اونها محافظت می کنم
شاید روزی یه سایتی بوجود بیاد که به کمک امکاناب وب 2 ایش از همه زندگی ما به کمک عکس ها و نوشته های وبلاگمون و فیلم های با موبایل و ... دست نوشته هامون بشه یک فیلم درست کرد
فیلمی از زندگی ما... برای روزگاری که حافظه ما را عقب گذاشت
:(
13 July 2008
10 June 2008
06 June 2008
خوب به سلامتی و خوشی جشن فارغ اتحصیلی من و نیکو هفته پیش جمعه با حضور همه دوستان و فامیل با جمعی بالای 60 نفر برگذار شد
انقدر خوش گذشت که هنوز مزه اش زیر زبونمه :)) از کشور های دیگه هم دوستان و فامیل برای ما اومدند و حسابی خوشحالمون کردند
جای شما خالی
هاها
حالا توی تابستون بایست بشینم قال قضیه تز رو بکنم و خیال خودم رو راحت کنم
راستی باورتون میشه من بگم بالاخره درسه تموم شده
;)
29 May 2008
20 May 2008
18 May 2008
گاهی اوقات با اصرار از مسائل و خط قرمزها و نپسندیده بودن هایی در زندگیت صحبت میکنی که انگار هرگز قابل تغییر نیستند و قوانین اش بر سنگ نوشته شده اند
اما وقتی در واقعییت چهره دوم تمامی ترسها و نخواسته ها رو میبینی، نظرت با شک همراه میشه
گاهی خنده ها ، شادی ها، حتی تظاهرها قدرت بیشتری از نیروی نه دارند
حرفم برای خودم است، تا یادم باشد خطهای قرمزم را از دورتر کمی نزدیکتر بیاورم، شاید انتهای قصه زندگی انقدرها هم نیاز به کنترل من نداشته باشد
16 April 2008
04 April 2008
همیشه در مورد مردان و زنان زندانی در بدن جنس مخالف خود شنیدیم و فیلم ها و مصاحبه های مختلف دیدیم
ولی این ویدیو از برنامه اپرا وینفری رو ببینید و بشنوید از زبان اولین مرد حالمه دنیا
قسمت اول
http://www.redlasso.com/ClipPlayer.aspx?id=1d85014e-5423-4816-8c58-c2b1d9a2c5fd
ادامه در لینک صفحه اصلی
http://perezhilton.com/2008-04-03-the-pregnant-man-on-oprah
واقعا دهن همه باز میمونه
آخه این آدمیزاد کار عجیب تر از این نمی تونه انجام بده !!!
مگر داشتن یک بچه چقدر مهمه که آدم ها تن به هرکاری می دند!!
بعضی از ویدیوها درست نشون داده نمیشه.
26 February 2008
Wouldn´t you want to jump on your lover right away buy seeing this video ?
Gush he is so HOT HOT HOT :O
Shayne Ward
You Hang Up No You Hang Up Kinda Love
Check out his other video : Breathless & No Promises
So GREAT & SO ZZZZEXXXXY
25 February 2008
گفتم حالا که دستم به نوشتن رفته باز رها نکنم. قسمتی از نوشته امشب عاقلانه رو اول بخونید
"...ما زنها در دوستی موجودات غریبی هستیم . وقتی رازی را با هم در میان می گذاریم مطمئن باشید که هیچ کدام از طرفین ، چه در میان گذارنده و چه شنونده ، به طور کامل از ماجرا خبر ندارد . شنونده چیز زیادی نمی داند چون گوینده نمی خواهد که او بداند و فقط قسمتهای جالب ماجرا و فاقد احساسات واقعی را با دوستش درمیان می گذارد تا رازی داشته باشند . میدانید این راز داشتن و دانستن آن خیلی چیز مهمی ست . آن را موجب صمیمیت می دانیم و از حس سنگینی باری که بر دوشمان است به طور پنهانی رنجی می بریم که لذت بخش است .
گوینده هم خود چیز زیاد مهمی از رازش نمی داند چون هم نیمی از احساساتش برایش ناشناخته است و هم ترجیح می دهد با گفتن آن به دیگری بار را سبک کرده باش..."د
همیشه به عنوان یک زن تونستم حرف هام رو به گونه ای بزنم که شنوده ام چیزی رو بشنوه که مورد پسند من بوده است. خیلی وقت ها حتی برام سخت بوده که از احساس رقیق درون حتی برای صمیمی ترین دوست دختر تعریف کنم، که حتی اگر از عمیق ترین رازها هم خبر داشته باشد؛ باز هم دوست دارم که به چشم تحسین به من نگاه کند تا تاسف
وقتی با جنس مرد هم صحبت میشوم همیشه فراموش می کنم که شنونده ام چقدر ساده تر از من به ترکیبات جملات من گوش می دهد و بدون کشمکشی درکشان می کند. همین عامل رنگین شدن حرف ها و گاه متهم به پیچاندنشان در لفافه میشوم
این اتهام گران است چرا که هیچ زنی دوست ندارد دروغگو خطاب شود. گاهی تفکر پیچیده، نیمه دوم درک من از افکارم که هرگز از زبانم خارج نمیشود و همچنان در آسیاب مغزم در حال حلاجی است، همه و همه باعث ناگفته ها میشوند
اگرچه همه حرف های لیلا برای من صادق نیست، اما خوب میشود فهمید زنها چگونه با حرف ها و احساساتشان دور لفافه ها می پیشچند
24 February 2008
کنادی کوچولو خیلی خیلی گوگولیه ! اینقدر نازه که از هر عروسکی خوشگل تره
در مورد بیماریش و علت هاش توی اینترت میتونید بخونید. فقط کوتاه از حرف های مادرش، که زمانی که حامله بوده احساس میکنه مشکلی در حاملگی اش هست و شکمش به اندازه کافی بزرگ نمیشه، ولی دکتر ها حاضر به انجام آزمایشات نبودند تا که زمان می گذره و دیر میشه و بعد که آزمایش انجام میشه می فهمند که بچه داخل شکم مادر رشد نکرده
بعد از تولد هم هیچ شانسی برای زنده بودنش وجود نداشته، ولی این فرشته کوچک پنجمین سال تولدش رو همین روزها جشن گرفته همراه با خانواده و برادر کوچک تراز خودش
در سایت اصلی خودش، اطلاعات بیشتر به همراه ویدو و وبلاگ مادر کنادی هست که میتونید بخونید و اگر دوست دارید بهشون کمک کنید
23 February 2008
تا به حال هیچ سالی نبوده که حتی یک بار هم در تمام طول سال برف نیاد. امسال برای اولین بار هوای زمستون ستکهلم تا به امروز تقریبا فقط بالای صفر گشته که برای این کشور یک فاجعه است. ولی برای من به شخصه با وجود اینکه برف رو دوست دارم و از سفیدی آسمون و زمین لذت می برم تنها باعث خوشحالی شده. علتش هم این هست که هوا همش ملایم بوده
نه به ده سال پیش که با زمستونی با دمای هوای منفی بیست درجه مواجه شدیم و نه این زمستون بهاره
هرچند برای ما این بی برفی لذت خاصی نداشته جز احساس یک پاییز خاکستری طولانی مدت که از ماه اکتبر شروع شده و هنوز هم پایان نیافته.. همیشه توی ماه آپریل یک برف عجیب میاد و همه حساب کتاب ها رو از بین می بره
فقط دلم آفتاب می خواد و هوای بالای سی درجه. شاید شما که توی کشور گرم زندگی می کنید و یا کشوری که حداقل سه ماه تابستون هوا بالای بیست و پنج درجه میشه نمی فهمید چقدر این تاریکی و سرما به مرور زمان آدم رو خسته می کنه ! حتی اگر مثل من اینقدر کم تاثیر از آب و هوا باشید. آدم هایی هستند اینجا که شبانه روز از سرما از باد و بارون از تاریکی می نالند!! آفتاب بیاد می گنند وای وای چقدر گرمه مردیم! بارون بیاد میگند وای همه جا گل و شله! برف هم که بیاد و نیاد نق اش رو می زند !! ها ها
شاید دیگه وقتش شده کاسه کوزه ام رو درست حسابی جمع کنم و از این خاک سرد برم.. دیگه بسه
سرما.. دلم گرما و دریا و آفتاب می خواد
شب زده های یک منتقد
22 February 2008
Vid kanten av ensamheten, finns det alltid en hand som drar en upp,
Jag har alltid sagt till dig, min vän, denna hand är din och bara din egen,
Denna låt skriver jag för dig, för din ensamhet, för min ensamhet
För att säga, kanske ingen vet vad den andra känner,
men kanske föstår någon det ändå
Va Stark
Kom och träffa mig jag är väldigt ensam
Ingen vet hur jag känner mig just nu
Min värld rasar samman just nu
Jag är galet samt trött på galningar
Jag är väldigt trött många andra
Det finns inget kvar av min ungdom
Jag är gammal nu, gammal för ungdommen
Ensam utan någon
Hemmet är kallt och mörkt
Utan en enda stjärna i mörkret
Du är utan en enda utväg
Om ingen kommer
Att hälsa på din ensamhet
Va stark som en berg
Håll ut och va stark
Om du kommer, som du är
Blir alla avundsjuka tysta
Min musik har hörts överallt
Alla som har hört den blivit tysta
Men själv är fyllt av kritik
Jag är helt slut, inget är kvar utan en skugga
En Skymt tomt av kärlek och hopp
Alltid i behov av solens glädje och stråle
(fri översättning av dikten Sang Saboor, Ali Santoori,
Voice Mohsen Chavoshi)
رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچکی نمی دونه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دلزده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم، پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگرچه هیچ کس نیومد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش.
کم میارن حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده
هرکی شنیده از خودش بیخوده
اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشق و امید
همیشه محتاج به نور خورشی
http://gistela.blogspot.com/2008/01/blog-post_07.html#links
چه احساس بدی دارم. از اینکه همیشه می ترسم. از اینکه فکر میکردم گنجایش ام خیلی زیادتره و حالا که به مرحله عمل رسیده میبینم که بیشتر به خودم فکر می کنم تا به کسی که مقابلمه
از اینکه نگران کسی هستم ولی به دلایلی نمی تونم بهش دسترسی داشته باشم ناراحتم، اما احساس بدی دارم از اینکه از این محدودیت عصبانی میشم، عصبانی میشم و می خوام رهاش کنم. هرچند بارها این اتفاق می تونسته بی افته ولی هرگز رهاش نکردم..اما حالا که از همیشه مهمتره..چه احساس بدی دارم
ناراحتم از این ترس ها، راست میگه یار که میگه خودم رو رها نمی کنم. خیلی پابند قید و بند ها و قانون ها هستم. خیلی مرز میگذارم برای احساساتم و امکان رها شدنش
ناراحتم که همه حرف هایی که شنیدم درسته و می ترسم از اینکه حقیقت بشند. اون زمان تنها اتفاقی که خواهد افتاد اینه که از خودم بیزار خواهم بود
من رو بد عادت دادند، همیشه نیاز به شنفتن دوباره و صدباره دارم تا که باز یادم بیاد راه درست کدومه و چه تفکراتی تخریب کننده است. شبیه یک روزه خون بایست همیشه برام تکرار بشه...از خودم بدم میاد که همیشه فراموشکار میشم و همه چیزهایی که بهش باور دارم و میدونم درسته ، پشت کوله روزمره های بی ارزش خاک می خوره و از مرکز ذهنم دور میشه
:((
i feel once over again i disappoint myself ..
20 February 2008
امروز از صبح دور همه ساختمون های بلند و ته همه خیابون های زیر پل کنار دانشگاه رو مه گرفته بود. مه اش ملس بود ، توی هوا نم نم بارون بود بدون اینکه ترنمش رو روی گونه ات حس کنی
شب زیر نور چراغ پل کنار خونه هه هوا رو رویایی کرده بود وقتی ذرات شبنمش توی آسمون می رقصیدند و حس می کردی توی صورتت نم نم بارون بود بدون اینکه ترنمش رو روی گونه ات حس کنی
فردا کاش بازم مه باشه... تا گونه ام از ترنمش خیس بشه...که نم اشک چشمانم شوره
14 February 2008
بعضی آدم ها به خدایی باور ندارند. شاید مسخره باشه، ولی این آدم ها تنها ترین روزگارانند
روز والنتاین شاید برای بعضی از ما سخت بگذره , چرا که کسی نیست که به ما اهمیت بده و به ما عشق خودش رو با شاخه گلی ابراز کنه
کسی که همه عمرش این آرزو رو داشته و هرگز گلی از کسی دریافت نکرده قلب من رو به گریه می اندازه
برای کسی دعا می کنم که دردش عمیقه و سنگین.. ای کاش که خدایی که برایش وجود نداره به کمکش بشتابه
روز قلب ها برای همه آدم هایی که قلبی برای طپیدن دارند مبارک
....................................
امروز دومین سالگرد فوت عموی عزیز و بزرگوار من بود... به تاریخ میلادی البته.. میبینید چقدر زمان زود می گذره..باورم نمیشه
جاش هنوز پیش ما خالیه...دلمون هم هنوز براش تنگه.. توی فیلم هایی پر خاطره ای که از ایران رسید ، جای خالیش توی این روزگاران کاملا مشهود شد... ای کاش همدیگر رو بیشتر دوست داشته باشیم قبل از اینکه از پیش هم بریم
30 January 2008
|
You Are a Daisy
"You are just a sweet person. When a friend needs a shoulder to cry on, you are happy to offer yours with a box of tissues as well. Once in awhile, you wish you could be a little more dramatic but then sensibility sets back in and you know that you are perfect the way you are."
14 January 2008
Om du lämnade mig nu
Lars Winnerbäck
album :Daugava 2007
زن :میتوانستم نیمه شب از خواب بیدار شوم و به یک راهپیمایی طولانی بروم
میشد که نگاهم را به چشم های دیگری در یک شهر غریب بدوزم
چندان عجله ای برای آشنا شدن با مرد دیگری نمیداشتم
من خیلی با خودم کار دارم ، درست مثل تو
در خلعی که پشت سرت بجا میگذاشتی ، تنفس میکردم
اگر مرا هم اکنون ترک میکردی
مرد : میتوانستم در قطاری به سمت پاریس بنشینم و استکهلم را رها کنم
میتوانستم آن وقتی را که همیشه میگفتم برای خودم لازم دارم بگیرم و از آن استفاده کنم
میشد که خیالبافانه هزاران مایل در اروپا در کنار غریبه ای که مثل تو قابل اعتماد باشد سفر کنم
میتوانستم لبهای خود را با لبهای شخص دیگری امتحان کنم ،
اگر تو هم اکنون مرا ترک میکردی
زن : میتوانستم بدون نگاهت که تعادل را از من سلب میکند زندگی کنم
میشد که برای لحظاتی که بالاخره بعد از مدتی با هم به توافق میرسیدیم و آشتی میکردیم ، دلتنگ شوم
شاید به دنبال از سر گرفتن تماس های قدیمی بر می آمدم ، تماسهایی که مدتی است قطع کرده ام
احتمالا تو هم یکی را خواهی داشت که در نبود من به او زنگ بزنی
مرد : میتوانستم دنبال یک نفر جوانتر بگردم ،
احتمالا خیلی تنها خواهم بود اگر کسی شبها مرا گرم نکند
ولی هرگز تحمل اینکه کسی من را بفهمد نخواهم داشت
کسی مرا مثل تو نمیشناسد
در تنهایی خود غرق میشدم ، اگر مرا هم اکنون ترک میکردی
زحمت ترجمه این ترانه بسیار زیبا رو مهشید عزیز از زنانه ها کشیده. من هم وقتی شنیدم خیلی دوستش داشتم و اینجا ترجمه فارسی رو کپی می کنم. این آهنگ رو تقدیم می کنم به
کسی که قلبم رو روزها می خندونه و شب ها گرم نگه می داره
کسی که تنهایی ها رو دوست نداره و من رو از تنهایی ها رها کرده
کسی که می دونه میون دنیای عشق من و دنیای قلب اون... فاصله زیادی نیست.. تنها یک پرواز به آسمان
09 January 2008
راستش خودم از بس حدود یک ماه میشه به میزان بیش از تصور بخور بخور کردم در معنای لغت ! و همچنین حسابی خوش گذروندم و جشن رفتم و کادو دادم و گرفتم و غذاهای خوشمزه خوردم که نمیدونم چرا خرس قطبی نشدم :)) البته علت اش رو ستکهلم نشینان گرامی میدونند اونهم هوای بالای صفر درجه در ماه ژانویه و نباریدن یک برف آبکی می باشد
کوتاه بنویسم که واقعا بهم خوش گذشت توی سال 2007 و بخصوص اینکه تونستم سال جدید رو هم به نوع رویاییش شروع کنم. حالا تعریف می کنم
یک روز توی ماه نوامبر بود که توی یکی از راهروهای سرد دانشگاه با همگروهی هام نشسته بودیم و سر پروژه ای می خندیدیم و توی سر و کله همدیگه می زدیم. من یکدفعه مثل پرنده پرواز کردم به دو ماه جلوتر و پیش خودم فکر کردم امسال که تولد 25 سالگی ام میشه، به چه نحوی و با چه آدم هایی تولدم رو جشن بگیرم. توی ذهنم که به دنبال ایده ای انجام نشده می گشتم، جرقه رویای چندین سال قبلم چشمام رو پر از برق کرد
و امسال از تاریخ 3 تا 7 ژانویه همراه با بهترین و نزدیک ترین آدم های این روزهای زندگیم تولدم رو توی شهر رویایی پاریس به بهترین شکل جشن گرفتم
هرچقدر تعریف کنم کمه. راستش وقتی برای اولین بار از تک تک کسانی که تونستند همراهم بیاند پرسیدم به نظرتون من دلم میخواد برای جشن تولدم چی کار کنم، تقریبا همشون بدون معطلی گفتند دوست داری که بری پاریس !! برام خیلی خوشحال کننده بود که اینقدر خوب احساس من رو درک میکردند و مهمتر اینکه با وجود برهه زمانی سخت و جیب های حسابی ورشکسته، این عزیزانم همراه من از سوئد و آلمان و ایرلند به پاریس اومدند و با من توی شادیم شریک شدند
خلاصه بگم خیلی خیلی احساس خوشبخت بودن می کنم. از داشتن دوستان و خانواده به این محشری
مادرم هم حرفی زد که به نظرم کاملا به جا بود و تلنگر دوباره ای بعد از سخنرانی یک ادم مهم در مستی اش :)
گفت ما خیلی خوشحالیم که تو بهترین ها رو توی زندگی ات همیشه داشتی و آرزوش رو میکنی و ما همیشه سعی کردیم برات بهترین رو فراهم کنیم. ولی اگر یاد نگیری که خودت رو با اونچه که شرایطتت بهت امکانش رو می ده راضی نگه داری همیشه در زندگی ات ناراضی خواهی بود و حتی رسیدن به آرزوهات سیرابت نخواهد کرد
این حرف یادم خواهد موند و این سال جدید رو با کار کردن روی رضایت از نه بی نهایت بلکه هرچه دارم آغاز می کنم