28 June 2006
15 June 2006

امروز همه فقط درحال لرزیدن هستند، اما فعلا که نیمه اول با وجود حملات زیاد سوئد صفر صفر تموم شد. تعجب می کنم که چرا فشار پاراگوئه اینقدر ها زیاد نیست، درصورتی که حسابی انگیزه اش رو دارند. الان همه سوئدی ها توی شهر ریختن درحال ترس و لرز و تشویق. ورزشگاه هم که شلوغ و پر از طرفدارای سوئد هست. من هم این یک هفته همش یا بیرون الواتی و یا دنبال کارهای واجب دویدم. پس فردا بازی ایران و پرتغال هست و ما میریم آلمان که حسابی ایران رو تشویق کنیم خوب ببازه !!
الان هم این زلاتان هیچ کاری نمی کنه فکر کنم همه رو داره حرص می ده !! بابا لک لک قد دراز یه ذره بدو !!
خوب زلاتان که شوت شد بیرون ! ببینیم کی سوئد گل می خوره
اوه اوه الان توپ از توی دروازه پاراگوئه با خودکشی بازیکن دفاعشون از توی دروازه بیرون کشیده شد و سودی ها هنوز با عصبیت دارند می دوند !
فردی آقای گل و خوشتیپ محله

ایــــــــــــــول به قول دختر خاله خوش معرفتمون تو ایران زی زی گولو جونم، ایـــــول !! من یادم رفته بود اصلا که قرار بود سوئد گل برد رو که آخر بازی بزنه بپرم با ماشین بگازونم به سمت مرکز اصلی شهر و همراه با همه بوق بوق بزنیم ! گل رو که زد یک دفعه یادم افتاد و مثل کسی که جنگ زده دویدم همراه با کامرا به گازون به سوی مرکز شلوغ پلوغی ها !مدت ها بود که همه منتظر بودن که همچین روزی بشه بریزند وسط فواره بزرگ مرکزی شهر و بنوشند و بوق بزنند و شادی کنند! همه رفیقان رو هم توی اونجا دیدم ! اما میشه به جرات گفت تعداد کسایی که اصلیتشون سوئدی بود از کسائی که مثل من سوئدی ! هستند اما اصلیتشون از کشور دیگه میاد خیلی خیلی کمتر بود. اما درکل باحال بود یه شلوغ بازی هایی این موقع شب ازشون دیدم که تابه حال ندیده بودم
این هم عکس هاش »:)) ببینیم مرحله بعدی چه میکنند













13 June 2006
داشتم یک سری عکس از روز مسابقه ایران و مکزیک اینجا می گذاشتم که بلاگر با اشکال مواجه می شد و عکس ها رو نشون نمی داد
بی حوصله از آپلود دوباره، رفتم چند تا لینک ببینم ، که با دیدن عکس های تجمع توی هفت تیر و بزن بزنی که به راه افتاده ، همین طور اشک هام هست که میاد
من نه هرگز این ور دنیا برای مسائل ایران حرص خوردم و نه به خودم اجازه ابراز نظر در باره بکن و یا نکن برای کسانی که داخل ایران هستند رو دادم
اما چرا ؟ چرا ؟ این چه بلایی هست که سر مردم کشور ما داره میاد؟ توی همه مجامع دنیا منفور ترین هستیم، دولت و اسم و رسم امون به درد ته گل و لجنزار می خوره. هیچ افتخار واقعی نداریم که به پشتوانه اون سرمون رو بالا بیاریم. ماهایی که داریم به زور ساعت ها جنگ و جدل با درس و کتاب و زبان غریبه واسه خودمون به اندازه یه گلیم کوچیک توی دنیای این غربی ها اعاده حق و حقوق می کنیم، تا آخر عمرمون هم بدویم هرگز به جایگاهی نمی رسیم
این حکومت دیگه از گرگ هم دندوناش تیز تره، از همه سگهای وحشی چنگال هاشون سیاه تره. مثل یه مار زخم می زنن و هنوز هم نیششون سم آلوده
توی این گوشه دنیا ، توی تک تک کلونی های آواره وار ایرانی ها، جمع شدند ایرانی هایی که شب و روزشون رو سپری می کنند که تابستون ها گر و گر برند ایران پول خرج کنند و وقتی برگشتند بگند اه اه چقدر بد گذشت دیگه نمی رم ، اما هر روز دلتنگ باشند و تمام وقتشون رو پای رادیو و تلویزون های ایرانی بگذرونند
افسوس، افسوس از آنچه که تاریخ هرگز آن را ننویسد و تا ابد پنهان ماند
دلم برای تمام دختر ها و زن های داخل ایران سوخت. دلم برای خودم و تو و همه ما که بیرون ایران هستیم سوخت. دلم برای ویرانی ایران ما سوخت
افسوس و دریغ از تنها یک افسوس
11 June 2006
با سلام و صلوات ، آغاز فصل مبارک و میمون تابستان را به همه مجاهدین و مسلمین در راه ایثار صحنه مقدس رقص و شبهای تا صبح بیدار کنار دریا را تبریک و تهنیت می گوییم
به امید اینکه هیچ کدام مسلمین شایسته ، مثل اینجانب کافر دو عالم دو هفته تمام مثل اسیر زندانی در اتاق ساکت دانشگاه، همراه با تعدادی ملیت ریشو و بوگندو مجبور به سپری کردن ساعاتی به داعمرالخمری درس خوندن به جای عبادت و رقاصی نشدود !
اما به اذن پرورگار منان و کمک رهبر فرزانه و به کوری دشمنان اسلام و شوری شیطان بزرگ این امتحاناب به پایان رسیده و از جمعه شب مراسب سوگواری های شب احیا با مسمک های الکهل دار در کنار استخرهای آبی و آهنگ های برزیلی آغاز شده و دیشب تا پاسی از بامداد ، ساعت 4و نیم صبح دقیقا افتتاح شده است
در انتظار شبهای اینچنین ، تمام تابستون رو قرار است با عبادت و ضیافت بترکونــــــــــــــــــــیم
جای شوما را هفته دیگه در محضر زائران مکه مقدس آلمان خالی نموده و منتظر عکس های خفن از پایکوبی ملت بیگانه و خودی در همین نت مقدس باشید
حالاهمه با هم به دیدار بازی ایران و مکزیک می نشیدیم. از ستکهلم منتظر عکس های پایکوبی باخت ایران باشید
:D
01 June 2006
نمی دانستم فاصله خاک و ابر
میان شعله دو قلب
اینچنین سریع می گذرد
when I begin writing poems, it means just one thing, my heart gonna explode soon or later ...
thoughts .. pictures .. eyes .. just don´t wanna draw back .. just don´t wanna feel
yeah right .. I don´t wanna feel
...
30 May 2006
محصور زیبایی ویلاهای رویایی شان شدم. نه با حسرت، نه نه ، با خنده در پیچ در پیچ جاده به عظمت خلقت صاحبش اندیشیدم.
خیره در خم برگ های هزارسبزه ، در عمق دریاچه سیاهی نه، بلکه زندگانی ماهی هایش را دیدم
بر روی سکو، نم ترس از سقوط در آب را حس کردم و سفیدی یخ زمستان ها به خاطر آوردم
حال سبزی را با چشمانم نظاره گر شدم، در پشت پلک بسته تصویر جنگل و دریاچه و نور نارنجی خانه های آنطرف آب را کشیدم
یادم افتاد سالهای پیش را، یادم افتاد صخره های سرد را، خاک زیر پا که هنگام نفس نفس دوندگی همچو سکوی پرتاب بود، پرتاب به سوی دنیای خلاً ، آن لحظه که در اذهانم سوالها داشتم که به سوی جوابشان می شتافتم. تابستان های گرم و گپ های دخترانه
صخره نشینی تجربه نکرده بودم، اما بر سکوی فاتح آب، یادم است چه بارها که نشستم و خیره به آسمان ، تنها گریستم
یادم است منتظر بودم، منتظر به سوی او شتافتن و جواب خود یافتن
سالی بود، روزگار زیادی بود کنار دریاچه قدم نزده بودم، طولانی، در سکوت، برای خود، پر از سوال و هیجان
حس رهایی از کنجکاوی برای ندانسته ها، برای تجربه نکرده ها، لرزشی که زیر پوست دیگر احساس نمیشود و جایش را به گرمای مطبوعی داده هست که حتی با لختی پوستم هم حس نمی شود، همه دست در دست هم، گذشته را برایم همچو برگی فراموش نشدنی ازهمه صحنه های بازی زندگانی کرده است
در کنار او نشستن، در مقابل دریاچه بلند خندیدن، به رهگذر غریبه سلامی دادن، مسابقه ایست برای رسیدن به آرامش و صفا
مسیری طی شده است، گهگاه با درد و گهگاه با فریاد دلتنگی، امشب اما با نگاهی ساده به آسمان و زمین می گویم، سپاس برای شانس امتحان اش
شاید دست سرنوشت مرا به بهشتی که در رویایم، فقط صاحبش من باشم و خانه ام ساحل دریا، در کنارم محبوب از دست رفته، شاید دست سرنوشت مرا به این سرزمین رویایی نرساند، اما می دانم که در فردایم هرگز اما و اگر هایی نخواهد بود
ای کاش ها بگذرند، روی سفید به از سیه چرده رویی
قلم نقاشی ام کجاست
ساز شانه گذارم کجاست
خانه دوست کجاست
غم دل فراموش شد
رهروی این وادی عاشقانه خانه اش شانه ام است
سرزمین رویایم کجاست
خانه دل همینجاست
جان جانانم همینجاست
28 May 2006
24 May 2006
این آهنگ رو با همه شما دوستان این موزیسن و خواننده فراموش نشدنی تقسیم می کنم
برای من خاطره های خیلی زیادی نداره، اما همون که وقتی به آهنگ هاش گوش میدم ، ریتم خیلی خوبی در همه بدنم حس میکنم خیلی عالیه.
با این آهنگ و به خصوص بوفالو سولجرز ، من یاد شب های گرم تابستون دوران آخرین سال دبیرستان می افتم، و جشن هایی که همراه یک رفیق گذشته ها می رفتیم و شب تا بامداد، قبل از اینکه سوئد خنگ بشه و اکثر دیسکو بارها رو تا ساعت 5 باز نگه میداشت ،ما با آخرین اتوبوس بامداد به خونه برمی گشتیم. خیلی شبها با شیلا به خونه کوچیکش می رفتیم و با هم از شیطونی هامون با پسرهایی که تو اون دوران واسمون جذابیت داشتن ساعت ها حرف می زدیم. آهنگ بوفالو سولجرز علاوه بر رقص هامون ، من رو یاد اولین مکالمه طولانی نیمه شبم با کسی که دلم اون موقع تو تاریکی تاپ تاپ واسش می زد می اندازه
پس به سلامتی قلب های همیشه قرمز و چشم های همیشه خندون ، نــــوش
Could You Be Loved
?Could you be loved and be loved
?Could you be loved and be loved
,Dont let them fool ya
!Or even try to school ya! oh, no
,Weve got a mind of our own
!So go to hell if what youre thinking is not right
,Love would never leave us alone
.A-yin the darkness there must come out to light
?Could you be loved and be loved
?Could you be loved, wo now! - and be loved
(the road of life is rocky and you may stumble too,
So while you point your fingers someone else is judging you)
!Love your brotherman
?)(could you be - could you be - could you be loved
!-Dont let them change ya, oh
!Or even rearrange ya! oh, no
.Weve got a life to live
-They say: only - only
-Only the fittest of the fittest shall survive
!Stay alive! eh
?Could you be loved and be loved
?Could you be loved, wo now! - and be loved
;you aint gonna miss your water until your well runs dry
No matter how you treat him, the man will never be satisfied.
?Say something! (could you be - could you be - could you be loved
(?Could you be - could you be loved
!Say something! say something
?could you be - could you be - could you be loved
از اینجا آهنگ این ترانه رو دنلود کنید - از آلبوم خودم دارم تقسیم می کنمش، حال و حول
Link: http://www.yousendit.com/transfer.php?action=download&ufid=EDFEAC740034B3DD
:*special tnx to my baby that arranged the album for me
18 May 2006
* بهترین حالت
امروز پیرترین انسان زنده در سوئد تولد 111 سالگی اش رو جشن گرفت.
بانو آسترید زاکریسون متولد سال 1895 می باشند و قبل از ایشون تنها یک نفر به سن 112 سالگی که بیشترین سن بانوی زنده دنیا می بوده و در سال 2001 از دنیا رفته است
این خبر از سایت استکهلمیان داده شده، و این جمله باحال آخرش من رو کلی ریلکس کرد
می فرمایند :) بدین ترتیب شما می توانید سن فعلی خود را از رقم 112 کم کنید و نتیجه آن تعداد سالهایی خواهد بود که در بهترین حالت از عمر شما باقی خواهد بود
نتیجه این عملیات خفن ریاضی واسه اینجانب میشود
112 - 23 = 89
سال شریف از عمر این نازنین درخت کوچک باقی است ! پس به سلامتی باقی 89 سال که البته برای من قراره 89 بعلاوه 5 باشه Cheers
تا 117 سالگی بسی سال ها باقیست ... پس حالا با خیال راحت میرم دور خودم می چرخم و احساس بدی هم نمی کنم
D:
گذر عمر17 May 2006
راستش ، من هرکاری کنم، باز هم وقتی زمان درس خوندن های قبل امتحان می رسه، باز پانیک می گیرم و تمام سعی ام رو می کنم که هر کاری انجام بدم الا درس خوندن! توی این مدت هم کشف کردم که هیج جا جز اتاق ساکت یا همون سایلنس روم خارجکیش ، من یکی رو روی صندلی برای ساعت ها نمی تونه بشونه
سه تا امتحان کتبی دارم و یک امتحان کوچیک. اگر که مثل یه دختر خوب هر روز برم دانشگاه و آخر شب برگردم امیدی هست ، اگر نه هم که ننگ بر من باد !! واقعا به عرض پوزش از روی شریفتون ، رــــــــــــــــــم !!!
در همینجا هم اعلام می کنم ، به شدت از ایرانی های خاله خامباجی فراری ام و هرگز هم باهاشون دمخور نمی شم ! اما مشکل اینجاست که خیلی از ایرانی ها توی مرز خاله زنکی زندگی می کنند ! نمونه اش فک و فراوونه توی شهر بلاگستان. من که خیلی دوست ایرانی زیاد ندارم ، آدم هایی هم که برای معاشرت انتخاب کردم همه شون مثل من هستند با فکر های بسیار متفاوت با افکار فاسد و پوچ یه سری آدم ها
فکر کنید ، اگر هر روز قرار باشه برای همه روزمره هایی که توی خانواده خودت ، خیلی راحت باهاشون کنار میایی و قابل قبول هست برای حریم خانواده ات ، بخوایی زیر ذره بین قضاوت آدم هایی قرار بگیری که همه کارشون رو زیر پتو توی پستو انجام می دند ، چقدر حالت بد میشه !! مگه نه؟؟
خوشبختانه با نرفتن سالی یک بار هم به این رستوران دیسکوتک های ایرانی حسابی خودم رو از دردسرشون دور کردم. اما به عرض اونهایی که ندیدن برسونم، که گاهی با آدم های گاگولی روبرو میشی ، که همیشه یه پایه میکد خونه اند :)) خلاصه با این شهر کوچیک، اگر تو بگوزی هم همه فهمیدند. تا اونجایی هم که خواهر ما از دوستان اش میشنوه ، هنوز جماعت پسر ایرانی اینجا بزرگ شده هم فکر می کنه ، بایست هزار و سیصد تا دوست دختر داشته باشه ، اما زن پاک و نجیب و هیچ کاری نکرده و ... الله و اکبر نگذار حرف های بی ناموسی بزنم الان !! واسمون حرف در میارن
آره از بحث امتحان رسیدیم به موضوعی کاملا متفاوت. علتش هم این بود که با خودم امروز فکر کردم، مثلا همه جمعیت ایرانی توی دانشگاه ما ، که من رو هر روز همراه یار نازنیم توی دانشگاه می بینند و همیشه شاهد بوسه های ما و با هم بودنمون هستند ، چند درصدشون فکرشون به ناکجا آیاد ها نمی ره ؟؟ سوئدی ها رو که بگذار اصلا کنار . اونها دنیای دیگری دارند. اما امان از کله سیاه ها.. هنوز هم خیلی مواقع من سرم رو در مقابل چشم های دریده بعضی از این آدمها چه زنش چه مردش پایین می اندازم نکنه با نگاهش من رو هم سیاه کنه. متاسفم که عقده های درونی این آدم ها تمومی نداره. همیشه حریص اند. هیچ وقت هم براشون اهمیتی نداره بایست به حریم انسان دیگه ای احترام بگذارند.
خلاصه به این نتیجه رسیدم ، اگر توی ایران زندگی می کردم، تا الان یا رسما دیوانه شده بودم یا فرار کرده بودم .. بعدش به این جواب سوالم می رسم .. که از خدایم می پرسیدم چرا... حالا می دونم اون خودش می دونست آینده چطور قرار بوده تغییر کنه
راستی از همین تریبون اعلام دارم، من آبنوس جون رو خیلی خیلی دوست می دارم. اصلا عاشق نوشته هاشم. همیشه توش یه نکته ای هست و یک هومور خوبی به ادم میده این جک هایی که تعریف می کنه
برای امشب کافیه ، یه صلوات ختم کنید و برای اینجانب عالیجناب لیدی منتقد کلی آرزوی موفقیت در امتحاناتش که از دوشنبه شروع میشه بفرمایید
آمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــین
;) :*
16 May 2006
آخر شب یکی از دوستان قدیم توی ایرانم رو روی خط دیدم. بعد از حال و احوال گفت که خوابم رو دیده شب قبل و زیاد سرحال نبودم. بعدتر براش از زمستون تعریف کردم و سختی دوری از عمو.. آخرش قول گرفت که بخندم و غصه نخورم
اما دل من زیاد تنگ شد... دلم گرفت و رفتم نوشته های ماه فوریه رو خوندم و حالا دارم گریه می کنم و حالم بد تر از موقعی شد که از دانشگاه اومدم خونه
دلم تنگ شده... و خیلی هم می سوزه. همه خودمون رو زدیم به بی خیالی.. هر روز بابام رو می بینم که مثل آدم های بی روح فقط میره سر کار و میاد خونه. نه یک کلام حرف می زنه نه می خنده نه بحثی می کنه. معلومه که اون هنوز زیاد درگیره
همه مشغول کار خودشون و همه برای هم نگران. زندگی معمولی در جریان اما کانون گرم خیلی درد داره. چون همه گوشه ای از روحشون زخمه
هفته ای یک بار به یاد عمو می اوفتم و چشمام جایی رو نمی بینه ، اما من هم زندگی معمولی رو هنوز رها نکردم. وقتی خسته میشم یادم میاد چه قولی دادم شب یادبودش. یادم میاد قول دادم حتی شده به اندازه یک درصد ، مثل اون زندگی کنم و از بزرگی او یاد بگیرم
تابستون که ایران برو نیستم. با چه ذوقی برم؟ اما می دونم دلشون چشم براهه. اما چطوری میشه خونه عمو رفت و دیگه روی مهربان او را نبوسید
:(( دلم تنگ شده.. حالم هم بده
11 May 2006




پشت پارک دلفین ها !!
یک سری عکس دیگه هم از کیش دارم قبلا گذاشته بودم توی فلیکر
http://www.flickr.com/photos/nahal/page8/
Dolphins Show
دلفین ها حیوون های خیلی نازی هستند. آها حالا فهمیدم من پت بعدا چی می خوام !!! یه بچه دلفــــــــــین :))))
06 May 2006
تابه حال چند باری شده که روز اول نمایش سراسری یک فیلم خیلی معروف سینما رفته باشم. اصولا فیلم ها خیلی بی محتوا تر از این هستند که بخوایی وقتت رو براشون تنظیم کنی تا اینکه واسه خاطر فان و عشقی به دیدن فیلمی بری. یکی از اون فیلم ها آخرین سری جیمز باند بود که هنوز یادمه. بقیه هم یادم نیست ، اما امروز دیگه نشد جلو خودم رو بگیرم و برای پرمیر فیلم پرسرصدای تامی کروزی جون نرم

همراه به یه گلّه دوستان ، و سالن های هزار نفری پُر پُر رفتیم فیلمش رو ببینیم و کمی به حرفهای خاله زنکی که شبانه روز در مورد اون و دوست دخترش می نویسند بیشتر بخندیم.
اونچه بیشتر به من حال داد سالن پر بود، یه جورایی حس سینماهای شلوغ ایران رو می داد، منهای فاکتور سر و صدای الکی و ونگ بچه و خش خش پفک و چیپس و صداهای مشکوک ماچ و بوسه :) و البته اون کف زدن های آخر هرگز توی سینماهای اینجا اتفاق نمی اوفته، اما امروز به همون علتی که نصف جمعیت سالن ایرانی بود اولش یه مسابقه هیس هیس کردن راه اوفتاده بود که اینجانب هم جزو خلاف کارانش بودم ، و آخر فیلم هم تماشاچی ها یه کف نصف نیمه از ذوق زدند.
این خالی بندی های تام کروز هم که تمامی نداره، اما دیدن فیلمش حال میده. چشمت اینقدر که از شدت نور باز و بسته میشه درد میگیره . خلاصه ای ملت برید ببینید چیز خوبیه
04 May 2006
Anti-LoveOriginally uploaded by tamishir. Anti-Love
داری خیلی اذیتم می کنی ها... یادت باشه بچه
30 April 2006

شبی که بهار شروع می شود
سنتی قدیم در سوئد، شبی که والبوری خوانده میشود را به عنوان آغاز بهار می شمارند. حتی اگر برف بر روی زمین هنوز نشسته باشه و یا هوا بیش از اندازه معمول (10 تا 15 درجه) گرم باشد .
والبوری اسم یک زن مقدس است که در قرن 700 درکلیسا در کشور آلمان زندگی میکرد و همانجا از دنیا رفت. روز اول ماه می به نام او نامگذاری شده و شبش جشن والبوری برگذار میشود. مشابه تمامی جشن ها در سوئد، شب قبل از یک روز تعطیل و مقدس به جشن اختصاص دارد.

سنت روشن گردن آتش
بسیاری از اعمال این سنت آتیش روشن کردن از آلمان می آید، زیرا که در زمان قدیم در آن کشور آتش روشن کردن باعث ترساندن و دورکرن جادوگرها در این شب بوده است. در کشور سوئد ابتدا در قرون وسطی در قسمتهای شرقی کشور شروع به اجرای این سنت شد. اما در قسمت های غربی از قبل در زمان عید پاک آتیش روشن کردن جزوی از برنامه ها بوده است. بعد از مدت ها و در اواسط قرن 18 میلادی روشن کردن آتیش به تاریخ 30 آپریل و یا شب والبوری تغییر پیدا کرده است.
در زمان قدیم ، مردم معمولا در روز اول ماه می گاوها و بزهایشان را در جنگل رها می کردند. تا حیواناتشان در تمام تابستان از علفزار استفاده کنند و بچرند. روشن کردن آتش برای همین در نظر آنها در این تاریخ سنبل خوبی داشته است. علت آن این است که گذشتگان باور داشتند که گرگ ها و جانواران وحشی بدین طریق خود را ازگله دور نگاه میدارند.
امروزه جشن والبوری بیشتر از طرف شهرداری های شهرها و مراکز بزرگ پارک و جشن های ملی برگزار میشود. و در کنار این مراسم برگذاری کنسرت های موسیقی و در سالهای اخیر سخنرانی افراد مهم جزئی از این سنت دیرینه شده است.
همچنین بسیاری از دانش آموزان سال آخر دبیرستان پایان دوران پرتلاش 12 ساله درس خواندن مستمر خود را و شروع آزادی جدید را با برسر گذاشتن کلاه های سفید سنبل فارق التحصیلی جشن می گیرند.

پرچم برافراخته چرا؟
سنت دیگر این روز برافراشته داشتن پرچم دو رنگ آبی و زرد سوئد است ، به علت جشن تولد شاه کارل گوستاوکه امسال تولد شصت سالگی خود را جشن گرفت
28 April 2006
*جشن بارون
صدای نم نم بارون رو با پوست بدنم حس میکنم و نوای آهنگش رو با طپش قلبم می شنوم
صبح به این بهاری وقتی که جوونه های گلهای درخت پشت پنجره داره دونه دونه سر باز میکنه، بایست تنها از سینه نفس عمیق کشید و بوی خاک برگ کاج رو توی شش ها داد
بهار شده ، بیایید برید طبیعت رو ببینید و با طراوت اش از نو سبز بشید. بیایید از توی لونه گرمتون بیرون و رخوت رو از تنتون بشورید.
بیایید نوای بارون رو با هم سر بدیم که زمین دوباره نم گرفته
http://www.iransong.com/g.htm?id=780&title=Parseh
بارونو دوست دارم هنوز
چون تو رو یادم میاره
حس میکنم پیش منی
وقتی که بارون میباره
بارونو دوست دارم هنوز
بدون چتر و سرپناه
وقتی که حرفای دلم
جا میگیرند توی یه آه
شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون
شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون
بارونو دوست داشتی یه روز
تو خلوت پیاده رو
پرسه پاییزی ما
مرداد داغ دست تو
بارونو دوست داشتی یه روز
عزیز هم پرسه ي من
بیا دوباره پا به پام
تو کوچه ها قدم بزن
شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون
شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون
26 April 2006
Sometimes I run sometimes I hide
Sometimes I’m scared of you
But all I really want is to hold you tight
Treat you right, be with you day and night
This picture is originally taken by carla numan & published @ flickr. The URL is http://www.flickr.com/photos/cmm/76542542/ & the photographers rights reserved. Please respect it and DO NOT DOWNLOAD the picture without asking!
23 April 2006
کلی دلم میخواد چیز های خوب بنویسم اما همزمان دلم میخواد خصوصی باشه
پس فقط اکتفا می کنم به اینکه ، خوشحالم امسال تولد یکی از بهترین دوستام در اولین مرحله و محبوب قلبم در مرحله دوم رو کنار هم جشن گرفتیم
گاهی اوقات از زندگی یک آدم چیزهای قشنگی میشه آموخت که توی فنسی ترین و لوکسوری ترین دراما های تی وی هم نمیشه پیداشون کرد. اگر آدم ها فقط قدر بدونند
پس نوشت. این جمله آخر به قصد همه اش کلمات انگلیسی فارسی نویسی بود. شما غصه نخور







