24 September 2008

ANTM .:.


Nigel Barker


بعد از دیدن قسمت های متمادی از سریال واقعی تاپ مدل بعدی امریکا
که اسمش به انگلیسی میشه

Americas Next Top Model

امشب توجه ام به یکی از داوران همیشگی سریال جذب شد؛ به اسم نایجل بارکر با لهجه قشنگ بریتیش اش
کمی در مورد زندگی خودش که در وبلاگش نوشته شده خوندم و حسابی از کارهاش خوشم اومد.

Nigel Barker Site

weblog
http://www.nigelbarker.tv/blog/about/

خلاصه کارهاش اینکه در ابتدا مدل بوده و بعد به عکاسی رو اورده ولی نوع دیدش از راهی که رفته برای من بسیار جالب بود

خوشتیپ هم که هست »:) نظر خانوم ها چیه ؟
کارهای عکاسی اش رو در سایتش می شه دید

15 September 2008

Boyzone !?.:.



hottttt

Milow - Ayo Technology (Music Video)



they are back !!

28 August 2008

توی شبهای بارونی تابستون .:.

تو بارون که رفتی
شبم زیر و رو شد
یه بغض شکسته
رفیق گلوم شد
تو بارون که رفتی
دل باغچه پژمرد
تمام وجودم
توی آینه خط خورد
هنوز وقتی بارون
تو کوچه می باره
دلم غصه داره
دلم بی قراره
نه شب عاشقانه است
نه رویا قشنگه
دلم بی تو خونه
دلم بی تو تنگه

یه شب زیر بارون
که چشمم به راهه
می بینم که کوچه
پر نور ماهه
تو ماه منی که
تو بارون رسیدی
امید منی تو
شب نا امیدی


11 August 2008

Relig






Which is the right religion for you? (new version)
created with QuizFarm.com
You scored as Agnosticism

You scored as agnosticism. You are an agnostic. Though it is generally taken that agnostics neither believe nor disbelieve in

God, it is possible to be a theist or atheist in addition to an agnostic. Agnostics do not know or claim to know whether or

not God exists, but could admit that someone else might know. An intellectually honest agnostic would have to take that

position, as he has no more evidence of the impossibility of knowing God than he has of the existence of God.

Agnosticism is a philosophy that God's existence is not proven. Some say it is possible to be agnostic and follow a religion;

however, one cannot be a devout believer if he or she does not truly believe.


Agnosticism


100%

Buddhism


70%

Atheism


65%

Satanism


65%

Hinduism


60%

Paganism


50%

Confucianism


45%

Islam


40%

Haruhism


35%

Christianity


20%

Judaism


15%


18 July 2008

.:.خاطرات سالهای دور از غربت

امروز به میزان زیادی احساسات نوستالژیکی و خاطرات قدیمی سراغم اومد و علتش هم خوندن خبر درگذشت خسرو شکیبایی بازیگر توانای سینمای ایران بود

با شک صبح امروز کمی یاد دوران راهنمایی و دوستان اون زمان افتادم به خصوص دوست صمیمی ام که حسابی برای خسرو شکیبایی شمشیر می کشید و من برای فریبرز عرب نیا :)) عجب زمان زود می گذره ؛ شاید هم دیر می گذره؛ از اون روزها و حرف ها و فیلم هایی که ما تین ایجرها رو وادار به کرکری خوندن برای بازیگر محبوبمون می کرد بیش از 12 13 سال گذشته. ده سالش رو اینجا بودم وانگار روی همه خاطرات خاکستری نشسته که نمی گذاره حس ها به یادت بیاد

شاید کسی بتونه به این سوال من جواب بده: چرا مهاجرت خیلی چیزها رو از تو می گیره
چرا فقط بهت جدید نمی ده, درسهای جدید, زبان جدید, دوستان جدید
چرا بایست مهارتت رو در زبان مادریت که بلد بودی ازت بگیره, چرا بایست حس هات رو تغییر بده, چرا بایست دوستان قدیم ات رو از یادت ببره و یا حداقل حس هاش رو برات کمرنگ کنه

شاید تابهحال شما هم به این سوال فکر نکردید
...

دلم برای مهارت های داشته ام تنگ شد و جوابی برای از دست داده ها ندارم. همون مقدار که برای بدست آورده ها بهایی پرداختم؛ می بایست گذشته ها رو هم در گوشه ای باقی نگه داشت

برای من خاطرات قبل از مهاجرات بسیار شیرین بوده؛ چون زندگی ام پر از خوبی و خوشی بوده. شاید برای خیلی ها این حس برعکس می بوده
اما اگر همه گذشته ها رو دوست داشتی و لذت بردی چرا دیگه فراموش شدند؟؟

نمی دونم حس ام قابل بیان است یا نه

با همه این اوصاف؛ من کسی هستم که هرگز کسی رو از کتاب خاطراتم خط نمی زنم و همیشه در زندگی هم زنده هستند. برای گذشته ارزش قائل ام و با همه وجود در گوشه قلبم از اونها محافظت می کنم

شاید روزی یه سایتی بوجود بیاد که به کمک امکاناب وب 2 ایش از همه زندگی ما به کمک عکس ها و نوشته های وبلاگمون و فیلم های با موبایل و ... دست نوشته هامون بشه یک فیلم درست کرد

فیلمی از زندگی ما... برای روزگاری که حافظه ما را عقب گذاشت

:(

13 July 2008

بهانه و بها .:.

هوای تابستانی گرم از زیر پتو حس نمی شود. تنها تاریکی شب دلهره کوتاهی خورشید نیامده فردا و باران ناخواسته روزهای ابری و سرد تابستان شهر شمالی اروپا را در دل می اندازد

خواب باش .. بی خواب باش


10 June 2008

Iphone 3G.:.
امروز عصر به وقت اروپا جلسه سالیانه گروه
WWDC 2008
برگذار شد و در مهمترین قسمت ، ستیور جابز از حضور آیفون جدید در بازار خبر داد
این لینک این ویدو به مدت یک ساعت و نیم است. گوش دادن بهش لذتی فراوان برای همه عاشقان مبایل داراست
در پست بعدی به تغییرات جدید در ورژن سه آیفون می پردازم

06 June 2008

تابستان آغاز شد .:.

خوب به سلامتی و خوشی جشن فارغ اتحصیلی من و نیکو هفته پیش جمعه با حضور همه دوستان و فامیل با جمعی بالای 60 نفر برگذار شد

انقدر خوش گذشت که هنوز مزه اش زیر زبونمه :)) از کشور های دیگه هم دوستان و فامیل برای ما اومدند و حسابی خوشحالمون کردند

جای شما خالی
هاها

حالا توی تابستون بایست بشینم قال قضیه تز رو بکنم و خیال خودم رو راحت کنم

راستی باورتون میشه من بگم بالاخره درسه تموم شده
;)

29 May 2008

SEX AND THE CITY NY PREMIٍER .:.

یک شبی که اگر در نیویورک می بودم خیلی خیلی خوش می گذروندم

and yeaaaaah I AM A BIG FAN :D



















The rest of the pictures can you find here :

http://photo-hq.helloweb.eu/?s=sex+and+the+city

And now some VIDEOS from PR night :))















20 May 2008

Battle at Kruger .:.


این فیلم گرفته شده از شاهدان چشمی رو ببینید




این هم لینک سایت اصلی این فیلم

http://www.BattleAtKruger.com

18 May 2008

شب نوشته های یک منتقد.:.


گاهی اوقات با اصرار از مسائل و خط قرمزها و نپسندیده بودن هایی در زندگیت صحبت میکنی که انگار هرگز قابل تغییر نیستند و قوانین اش بر سنگ نوشته شده اند

اما وقتی در واقعییت چهره دوم تمامی ترسها و نخواسته ها رو میبینی، نظرت با شک همراه میشه
گاهی خنده ها ، شادی ها، حتی تظاهرها قدرت بیشتری از نیروی نه دارند

حرفم برای خودم است، تا یادم باشد خطهای قرمزم را از دورتر کمی نزدیکتر بیاورم، شاید انتهای قصه زندگی انقدرها هم نیاز به کنترل من نداشته باشد

16 April 2008

sexual discussion .:.



آقا جان من !! اینقدر برای هم قانون نگذارید !! اینقدر توضیح و تبصره نبافید

بجای دفاع یا مبارزه از نوشتن از سکس، برید یکی رو پیدا کنید و از سکس لذت ببرید

به قول یک مثال ایرانی، کون لق اونی که .. هه هه:)

04 April 2008

Pregnant MAN.:.


همیشه در مورد مردان و زنان زندانی در بدن جنس مخالف خود شنیدیم و فیلم ها و مصاحبه های مختلف دیدیم

ولی این ویدیو از برنامه اپرا وینفری رو ببینید و بشنوید از زبان اولین مرد حالمه دنیا

قسمت اول
http://www.redlasso.com/ClipPlayer.aspx?id=1d85014e-5423-4816-8c58-c2b1d9a2c5fd
ادامه در لینک صفحه اصلی





http://perezhilton.com/2008-04-03-the-pregnant-man-on-oprah

واقعا دهن همه باز میمونه

آخه این آدمیزاد کار عجیب تر از این نمی تونه انجام بده !!!
مگر داشتن یک بچه چقدر مهمه که آدم ها تن به هرکاری می دند!!

بعضی از ویدیوها درست نشون داده نمیشه.

01 April 2008

MaDoNnA .:.

http://www.vanityfair.com/culture/features/2008/05/madonna_slideshow200805


26 February 2008

God So SeXy .:.

Wouldn´t you want to jump on your lover right away buy seeing this video ?
Gush he is so HOT HOT HOT :O
Shayne Ward

You Hang Up No You Hang Up Kinda Love



Check out his other video : Breathless & No Promises
So GREAT & SO ZZZZEXXXXY

25 February 2008

.:.ما زنهای پیچیده در لفافه

گفتم حالا که دستم به نوشتن رفته باز رها نکنم. قسمتی از نوشته امشب عاقلانه رو اول بخونید

"...ما زنها در دوستی موجودات غریبی هستیم . وقتی رازی را با هم در میان می گذاریم مطمئن باشید که هیچ کدام از طرفین ، چه در میان گذارنده و چه شنونده ، به طور کامل از ماجرا خبر ندارد . شنونده چیز زیادی نمی داند چون گوینده نمی خواهد که او بداند و فقط قسمتهای جالب ماجرا و فاقد احساسات واقعی را با دوستش درمیان می گذارد تا رازی داشته باشند . میدانید این راز داشتن و دانستن آن خیلی چیز مهمی ست . آن را موجب صمیمیت می دانیم و از حس سنگینی باری که بر دوشمان است به طور پنهانی رنجی می بریم که لذت بخش است .
گوینده هم خود چیز زیاد مهمی از رازش نمی داند چون هم نیمی از احساساتش برایش ناشناخته است و هم ترجیح می دهد با گفتن آن به دیگری بار را سبک کرده باش
..."د


همیشه به عنوان یک زن تونستم حرف هام رو به گونه ای بزنم که شنوده ام چیزی رو بشنوه که مورد پسند من بوده است. خیلی وقت ها حتی برام سخت بوده که از احساس رقیق درون حتی برای صمیمی ترین دوست دختر تعریف کنم، که حتی اگر از عمیق ترین رازها هم خبر داشته باشد؛ باز هم دوست دارم که به چشم تحسین به من نگاه کند تا تاسف

وقتی با جنس مرد هم صحبت میشوم همیشه فراموش می کنم که شنونده ام چقدر ساده تر از من به ترکیبات جملات من گوش می دهد و بدون کشمکشی درکشان می کند. همین عامل رنگین شدن حرف ها و گاه متهم به پیچاندنشان در لفافه میشوم

این اتهام گران است چرا که هیچ زنی دوست ندارد دروغگو خطاب شود. گاهی تفکر پیچیده، نیمه دوم درک من از افکارم که هرگز از زبانم خارج نمیشود و همچنان در آسیاب مغزم در حال حلاجی است، همه و همه باعث ناگفته ها میشوند

اگرچه همه حرف های لیلا برای من صادق نیست، اما خوب میشود فهمید زنها چگونه با حرف ها و احساساتشان دور لفافه ها می پیشچند

24 February 2008

Little Kenadie .:.

کنادی کوچولو خیلی خیلی گوگولیه ! اینقدر نازه که از هر عروسکی خوشگل تره
در مورد بیماریش و علت هاش توی اینترت میتونید بخونید. فقط کوتاه از حرف های مادرش، که زمانی که حامله بوده احساس میکنه مشکلی در حاملگی اش هست و شکمش به اندازه کافی بزرگ نمیشه، ولی دکتر ها حاضر به انجام آزمایشات نبودند تا که زمان می گذره و دیر میشه و بعد که آزمایش انجام میشه می فهمند که بچه داخل شکم مادر رشد نکرده
بعد از تولد هم هیچ شانسی برای زنده بودنش وجود نداشته، ولی این فرشته کوچک پنجمین سال تولدش رو همین روزها جشن گرفته همراه با خانواده و برادر کوچک تراز خودش

در سایت اصلی خودش، اطلاعات بیشتر به همراه ویدو و وبلاگ مادر کنادی هست که میتونید بخونید و اگر دوست دارید بهشون کمک کنید
Meet Kenadie Jourdin-Bromley








23 February 2008

زمستون بی برف هم روش سیاه شد

تا به حال هیچ سالی نبوده که حتی یک بار هم در تمام طول سال برف نیاد. امسال برای اولین بار هوای زمستون ستکهلم تا به امروز تقریبا فقط بالای صفر گشته که برای این کشور یک فاجعه است. ولی برای من به شخصه با وجود اینکه برف رو دوست دارم و از سفیدی آسمون و زمین لذت می برم تنها باعث خوشحالی شده. علتش هم این هست که هوا همش ملایم بوده

نه به ده سال پیش که با زمستونی با دمای هوای منفی بیست درجه مواجه شدیم و نه این زمستون بهاره
هرچند برای ما این بی برفی لذت خاصی نداشته جز احساس یک پاییز خاکستری طولانی مدت که از ماه اکتبر شروع شده و هنوز هم پایان نیافته.. همیشه توی ماه آپریل یک برف عجیب میاد و همه حساب کتاب ها رو از بین می بره

فقط دلم آفتاب می خواد و هوای بالای سی درجه. شاید شما که توی کشور گرم زندگی می کنید و یا کشوری که حداقل سه ماه تابستون هوا بالای بیست و پنج درجه میشه نمی فهمید چقدر این تاریکی و سرما به مرور زمان آدم رو خسته می کنه ! حتی اگر مثل من اینقدر کم تاثیر از آب و هوا باشید. آدم هایی هستند اینجا که شبانه روز از سرما از باد و بارون از تاریکی می نالند!! آفتاب بیاد می گنند وای وای چقدر گرمه مردیم! بارون بیاد میگند وای همه جا گل و شله! برف هم که بیاد و نیاد نق اش رو می زند !! ها ها

شاید دیگه وقتش شده کاسه کوزه ام رو درست حسابی جمع کنم و از این خاک سرد برم.. دیگه بسه
سرما.. دلم گرما و دریا و آفتاب می خواد


شب زده های یک منتقد

22 February 2008

vid kanten .:.

Vid kanten av ensamheten, finns det alltid en hand som drar en upp,
Jag har alltid sagt till dig, min vän, denna hand är din och bara din egen,
Denna låt skriver jag för dig, för din ensamhet, för min ensamhet
För att säga, kanske ingen vet vad den andra känner,
men kanske föstår någon det ändå
Va Stark

Min vän
Kom och träffa mig jag är väldigt ensam
Ingen vet hur jag känner mig just nu
Min värld rasar samman just nu
Jag är galet samt trött på galningar
Jag är väldigt trött många andra
Det finns inget kvar av min ungdom
Jag är gammal nu, gammal för ungdommen
Ensam utan någon
Hemmet är kallt och mörkt
Utan en enda stjärna i mörkret
Du är utan en enda utväg
Om ingen kommer
Att hälsa på din ensamhet
Va stark som en berg
Håll ut och va stark

Om du kommer, som du är
Blir alla avundsjuka tysta
Min musik har hörts överallt
Alla som har hört den blivit tysta
Men själv är fyllt av kritik
Jag är helt slut, inget är kvar utan en skugga
En Skymt tomt av kärlek och hopp
Alltid i behov av solens glädje och stråle

(fri översättning av dikten Sang Saboor, Ali Santoori,
Voice Mohsen Chavoshi)






رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچکی نمی دونه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دلزده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم، پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگرچه هیچ کس نیومد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش.

اگر بیای، همون جوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده
هرکی شنیده از خودش بیخوده
اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشق و امید
همیشه محتاج به نور خورشی

http://gistela.blogspot.com/2008/01/blog-post_07.html#links

The Saddest Moment .:.


چه احساس بدی دارم. از اینکه همیشه می ترسم. از اینکه فکر میکردم گنجایش ام خیلی زیادتره و حالا که به مرحله عمل رسیده میبینم که بیشتر به خودم فکر می کنم تا به کسی که مقابلمه

از اینکه نگران کسی هستم ولی به دلایلی نمی تونم بهش دسترسی داشته باشم ناراحتم، اما احساس بدی دارم از اینکه از این محدودیت عصبانی میشم، عصبانی میشم و می خوام رهاش کنم. هرچند بارها این اتفاق می تونسته بی افته ولی هرگز رهاش نکردم..اما حالا که از همیشه مهمتره..چه احساس بدی دارم

ناراحتم از این ترس ها، راست میگه یار که میگه خودم رو رها نمی کنم. خیلی پابند قید و بند ها و قانون ها هستم. خیلی مرز میگذارم برای احساساتم و امکان رها شدنش

ناراحتم که همه حرف هایی که شنیدم درسته و می ترسم از اینکه حقیقت بشند. اون زمان تنها اتفاقی که خواهد افتاد اینه که از خودم بیزار خواهم بود

من رو بد عادت دادند، همیشه نیاز به شنفتن دوباره و صدباره دارم تا که باز یادم بیاد راه درست کدومه و چه تفکراتی تخریب کننده است. شبیه یک روزه خون بایست همیشه برام تکرار بشه...از خودم بدم میاد که همیشه فراموشکار میشم و همه چیزهایی که بهش باور دارم و میدونم درسته ، پشت کوله روزمره های بی ارزش خاک می خوره و از مرکز ذهنم دور میشه

:((
i feel once over again i disappoint myself ..