21 March 2010

سال نو .:.

مثل هرسال کنار سفره هفت سین خانواده نشستیم و با هم سال جدید رو آغاز کردیم
برای همه ایرانیان آرزوی رسیدن به آزادی میکنم
سال نو همگی مبارک

28 February 2010

.:.
Long time no see

مدت های زیادی هست که ننوشتم
دیگه یادم نیست نوشتن و ساختن رو
شنیدی می گند بزرگتر که میشی اعصابت هم مشغول تر میشه پس وقتت هم کمتر
چقدر خوب می بود که از خاطرات این مدت دور زندگی کردن از خانواده و تجربیاتم می نوشتم
ولی نکردم این کار رو و الان پشیمونم
هرجند اینقدر جذاب و جالب بوده اند این روزها که هیچ وقت از خاطرم نمیرند. ولی امروز که کمی به نوشته های گذشته چندین سال پیش رجوع کردم احساس خوبی گرفتم
احساس تغییر

باز هم بایست بنویسم.. از دردها و خوشی ها... از خاطرات و از ساختن ها

باز هم بایست بنویسم از خودم بنویسم

30 December 2009

New 2010 .:.


به درستی که زمان به سرعت باد میگذرد
ابتدای سال نو نوشتم و حال سالی دیگر به پایان میرسد
شاید در تاریخ این یک سال و ده سال ها بی اهمیت باشند. اما این سال..این سال که گذشت پر از تغییرات بود. با پایان نرسیدیم و همه ما از هرکجای این دنیا که هستیم در تمامی لحظات اتفاقات خاک کشورمان کم و زیادتر شریک هستم

سالی که گذشت در نهایت برای من پر از تغییرات بود. رفتن به کشور جدید؛ دور بودن از نزدیکان و آغاز دوران کاری..همه عالی بود

فکر میکردم در آخراین سال 2009 حرف های زیادی برای نوشتن دارم..اما به راستی با این شرایط که ماه هاست همه ما در تب داغ اش می سوزیم چه حرفی برای نوشتن می ماند

تنها میتوانم از آرزویم برای آینده لب بر آورم

آزادی...آزادی آرزوی ماست...آزادی حق ماست...آزادی در آینده ماست

سال 2010 , ده سال بعد از ملانیوم, آماده بهترین ها باشیم

20 March 2009

  عید شما مبارک.:.

به لحظات آخر سال 87 ایرانی رسیدیم. برای یک سال دیگه داریم آماده نو شدن و رسیدن بهار میشیم
من هم مثل همیشه کلی کار برای لحظات آخر دارم. ولی خوشحالم که دیشب نوشته ای برای آخر سال ننوشتم
چون قبل از اون همش احساس می کردم سال 2008 یا همون 1387 ایرانی سال زیاد خوبی برای من و عزیزام نبود
میخواستم بنویسم این سال رو دوست نداشتم مثل همشه

ولی آخر شب وقتی توی کاتالگ عکس های سال 2008 ورق میزدم دیدم چقدر اتفاقات خوب هم توی این سال افتاده بوده و من گذاشته بودم سختی هاش و غم هاش اون ها رو برام کمرنگ کنه

به شهر هایی در سوئد و نیز کلی کشور سفر رفتم و تونستم لحظات خیلی خوبی رو با دوستان و عزیزام بگذرونم. این خنده ها و خوشحالی ها رو نمیتوان فراموش کرد.
سخت ترین لحظات همانا از دست دادن عزیزان است. پدربزرگم ؛ عمه ام هردو از پیش ما رفتند. خیلی از دوستانم یکی از نزدیکانشون رو از دست دادند. و حتما جای این عزیزان کنار سفره عید امسال ماها خیلی خالی خواهد بود

اما توی این آخرین سفری که در روزهای آخر سال به یک کشور دور رفتم؛ و برای اولین بار با مردمان یک کشور آفریقایی آشنا شدم؛ حس های من رو خیلی تغییر داد. خیلی بارها رو که بر دوش داشتم زمین گذاشتم و سبک دویدم به سوی آرامش و شادی

از او روز اتفاقات خوب همش پیش امده و من دارم به باورهای قدیمی ام باز میگردم
انرژی مثبت رو در اطرافم احساس میکنم و این رو فقط مدیون آرامش گرفته از دریا و آفتاب زیبای خدا هستم

تا 2 ساعت دیگر عید نوروز و لحظه روبوسی فرا میرسه. به زودی پیش پدر و مادرم خواهم رفت. امسال برای اولین بار توی این 10 سال گذشته ما در لحظه تحویل سال نه در خانه نیستیم بلکه خواهرم هم مجبور است سر کار باشد و پدر مادرم هم شکر خدا در نزدیکی هم کار میکنند و من می تونم پیششون باشم
بایست قدر این لحظات رو بدونیم که دیگه شاید سالهای آینده نتونیم به این سادگی کنار هم باشیم

برای همه دوستان که از دور و نزدیک میشناسم سال خوبی رو آرزو میکنم. امیدوارم همه سلامت باشید و شاد. دلتون شاد باشه که همه سختی ها رو میشه با خنده تحمل کرد. امیدوارم خودم هم به این دستور عمل کنم

عید شما مبارک. دمب شما سه چهارک »:) اینم جمله مخصوص من برای عید

حالا به حرفهای پرزیدنت اوباما هم گوش بدیم که خیلی خوبه




17 March 2009

 چهارشنبه سوری امسال  .:.


دلم می خواست خیلی بیشتر از اینکه وبگردی می کردم می نوشتم. اما نشده

یک سال ایرانی دیگه اومد و رفت به همین سادگی
سال سختی بود. پر از خداحافظی از عزیزان. سختی دوری ها و ...سختی درک دردها

شب چهارشنبه سوری کنار خانواده مشغول کار و کمک به همه ایرانیان همسایه در شهر ستکهلم برای آماده کردن سفره هفت سین اشون
هرچند کسی قدر این همه زحمت رو هرگز نمی دونه

از روی آتش کوچکی که در خانه عمو ام درست کردند پریدم و برای سال جدیدم 2 آرزو کردم
برای همه عزیزان دور و نزدیکم سال خوبی رو آرزو دارم

برای عید دوباره به خدمت می رسیم 

سرخی من از تو، زردی تو از من
این یعنی چه حالا ؟؟ هاهاها

12 February 2009

.:.No End To the Winter



امروز یکی از دوستای خوبم که مدت تقریبی دو سالی هست سوئد زندگی نمی کرد بهم زنگ زد. چشم هام برق زد بخصوص که درست فقط 30 ثانیه قبل اش براش یک ایمیل زدم و از حالش جویا شدم

کلی خوشحالم چون بودن این دوستم کلی برای من انرژی میاره و به جز اون خوشحالم که دوران سختی های اون تموم شده و می خواد زندگی جدیدی رو شروع کنه

از زمستون کلافه ام.از اینکه توی این آب و هوا مجبورم اینجا زندگی کنم کلافه ام. وقتی هم بین مسافرت رفتن هام فاصله بیوفته دیگه مخم قاطی میکنه اگه که جسم و روح ام رو تازه بی خیال بشم

خوشحالم فعلا یک هفته می زنم به چاک بعدش هم برگشتم نزدیک عید ایرانی هست وکمی دلخوشی . اکثر اطرفیان و دوستان یه سفری توی ماه فوریه رفتند بعضی ها مثل ما فقیر فقرا یک هفته ای جیم می شند بعضی ها مثل این کازین ام که حسابی من رو حسود کرده 3 هفته می رند برزیل !!! واقعا انصاف نیست »:) کم کم بایست تجدید نظر در مقصد سفرهام داشته باشم. من کلا اگر هر دو ماه یک بار جایی نرم حالم خوب نیست! ولی خوب فعلا مجبورم تحمل کنم و مرزم رو به سه یا چهار ماه برسونم

چقدر تغییر کردنم با این حرفها محسوسه !! آخه قبلا کی می بایست اینقدر سفر میرفتیم تا خوش می بودیم. این آیا به خاطر زندگی در کشور صنعتی و سترس زا هست یا به کل سطح توقع و انتظارات بالا رفته .. هرچی هست می دونم تنها چیزی که با جون و دل واسش می تونم برنامه ریزی کنم و زحمت بکشم دیدن جاهای مختلف دنیاست و تجربه کسب کردن. و به این لیست لذت از دریا و ساحل رو هم اضافه کنم می تونم بگم من یکی از راحت طلب ترین آدم های دنیا هستم :) که البته هیچ اشکالی درش نیست

خلاصه که امیدوارم زودتر بهار بشه که دیگه حال و حول زمستون نیست
Ciao Ciao

05 February 2009

زمان حال و حول کی فرا می رسد ؟؟ .:.


حسابی هوس کیک شکلاتی کردم ! اونم شکلاتی سفید ! توی این گوگل هم که بچرخی زیاد آشغال تحویل آدم می ده

واسه اینکه هوسم بخوابه یک لیوان چای داغ با یه چند تا راد شکلات مارابو رو هنگام دیدن عکس های این سایت نوش جون میکنم و آب دهنم رو قورت میدم

اینم از شب ما !!
این سایت رو نگاه کنیدhttp://www.carriescakes.com/cakes.php

28 January 2009

قیافه چهار صبح .:.

خوب یه لینک بسیار دیدنی واستون دارم

خانوم چهار صبح از خودشون عکس گرفتن و نظر دوستان رو می خواند

واقعا لذت داره این همه هنرنمایی

:))

قیافه داغون ساقی در چهار صبح

07 January 2009

سال نو و تولد 26 سالگی.:.



گفتم حالا که سالی دو سالی هست بسیار تنبل شدم باز هم این قلم رو به زیر انگشتامون بگذاریم و کمی حرفهای زیبا و به یادگار موندنی بیشتری بنویسیم

میدونم که به میزان بسیار شدیدی گرامر فارسی ام آب رفته واگر به لطف خوندن همین چند تا دونه وبلاگ علمی تخیلی خاطراتی هم نبود امروز بایست از خجالت سرم رو پایین می انداختم و می گفتم درسته که من سوئدی سوئدی نیستم ولی ایرانی هم اصلا نیستم

البته نه اینکه از ایرانی بودنم همچین مغرور باشم!! ولی مجبوریه دیگه چه کارش می شه کرد

خوب سال 2009 رو با تبریک دوباره شروع کنیم و اینکه آرزو کردم این سال گندش هرچی زودتر تموم شه
اما بهترین اتفاق سال همون اولش می افته ! می دونید که همون تولد اینجانب عالیجناب لیدی منتقد 15 دی ماه مصادف با هرسال یه تاریخ میلادی می باشد. همیشه میشه 5 ژانویه؛ سالهای کبیسه میشه 4 ام و امسال هم دوشنبه این هفته از طرف خانواده و دوست صمیمیم سورپرایز شدم و دوستان دیگه هم به لطف فیس بوک و اورکات و اینا یه تبریک صمیمانه گفتند :) یه گروه هم هستند که همیشه می دونند تاریخ تولدت کی هست و همیشه تماس تلفنی می گیرند و یه لبخند شیرین بر لب آدم باقی میگذارند

خلاصه 26 سالگی هم رسید و چه رسیدنی. گفته میشه امسال قراره کلی اتفاقات خوب در سطح شخصی برامون بیوفته

ما هم قراره باور کنیم و دست از جیب دربیاریم و به عمل ببریم

از امروز سعی می کنم هرشب بلاگ بنویسم. وقتشه کمی افکار رو متمرکز کنیم و بیرون بریزیم

:) مگه نه

01 January 2009

سال 2009 چه در نقشه هایش دارد.:.


یک سال دیگه هم گذشت. نمی دونم چی بنویسم. سال 2008 برخلاف سال قبلش که به گفته خودم بسیار خوب بود؛ سال زیاد شیرینی نبود.. برای من و بسیاری از نزدیکانم

آدم ها قدر سلامتی شون رو از همه چیز بیشتر می دونند و بعد از اون در کنار عزیزان سالها زندگی کردن ارزشی بینهایت داره

ای کاش می شد این دوری ها رو کمتر کرد تا حداقل اگر روز وداع از این دنیا رسید برای همیشه آهی در دلمون نداشته باشیم چرا که سالها گذشته و عزیزی رو ندیدیم

متاسفانه توی این سال با وجود اینکه خوب شروع شد؛ ولی زیاد اتفاقات جالبی به همراه نداشت

تابستون پدربزرگم از این دنیا رفت. کمتر از دو هفته پیش هم عمه ام با وجود سن کم.. از دردهاش راحت شد

دوستان بسیاری دارم که در طول سال 2008 نزدیک ترین عزیزاشون رو به طور ناگهانی و یا به علت یک بیماری از دست دادند. یک جورایی همه در غم هم شریک بودیم اما این از سختی اش کم نمی کنه

خوبی های سال هم مهمترینش فارغ اتحصیلی خواهرم بود و حالا هم که مثل خانوم دکتر دندان پزشک همه ما رو حسابی می ترسونه »:) خانواده ام هم شکر خدا هستند و امیدوارم سال ها درکنارمون باشند

یارم هم در کنارم هست. خوشحالم از اینکه تونستیم با هم بیش از گذشته با صمیمیت از حرف دل هم با خبر بشیم و حرفهای هم رو درک کنیم. لذت هر عشقی به تغییراتش است و هرچه بزرگ تر شود؛ از دست دادنش هم سخت تر خواهد بود. برای این هست که ارزشش بیشتر می شود. مثل یک شراب خوب

سال 2009 رو با یار و در کنار خواهرم و پارتنرش با هم جشن گرفتیم و گفتیم و نوشیدیم و از آرزوها و قول های سال جدید حرف زدیم 

امیدوارم وقتی عدد شد 2010؛ من در کشور جدیدم باشم. تنها نباشم. خوشحال باشم و سبک بال

سال نو همه دوستان قدیمی و جدید مبارک

30 December 2008

خوشگل شده اینجا؟ .:.


آخر سال و وقت گرد و. خاک گیری
نظرتون چیه

28 December 2008

آیا تو درکی از عشق داری؟ اشتباه فکر میکنی ! نداری .:.


تو و اونی که دارید با هم از یک کاسه نون و نمک می خورید؛ حالا کباب برگه و یا برلیان خوک فرانسوی، چطوری به این راحتی لقمه غذا رو از گلوت پایین میدی

غذا رو تو درست کردی یا آماده خریدید؟ در رستوران تشریف دارید یا روی زمین یه سفره فقیرانه انداختید
میگید مهم نیست این چیزا؛ مهم اون حس درونتون هست که به غذاتون مزه می ده؛ براتون مزه عشق رو زیر زبونتون میاره
میگم خیلی اشتباه می کنید! چون اگر فکر کردید هردو به یک گونه فکر میکنید مطمئن باشید که در دو نقطه بسیار دور از هم سیر میکنید

حرف های هم رو خوب درک می کنید؟ یا نه فکر می کنید که خوب درک می کنید؟ هربار می شینید روی نیمکت توی پارک یا پشت میز یک کافه به صورت هم خیره نمی شید مثل خل ها و حرفی نمی زنید؟ حتما از عشق حرف میزید!؟؟ اشتباه می کنید هیچ درکی ندارید یه فقط حرف بی سر ته به هم تحویل می دهید

سال روی سال جمع میشه؛ به تعداد سن های عمر شما زیادتر میشه؛ حس می کنید کوله پشتتون حسابی داره سنگین میشه از اینهمه تجربه که کسب می کنید؟؟ شما خیلی خیلی اشتباه فکر می کنید! از خواب خرسی پاشید تجربه همش کشکه و بایست کوبیدش که دوغ شه

به حرف های هم گوش می دید و میشینید دو دوتا چهار تا می کنید می بینید خیلی حرف بدی هم گفته نمیشه وقتی که داره مشکلات شما رو به عنوان اعتراض یا راهنمایی یا انتقاد بیان می کنه؟ بعد تصمیم می گیرید که روی شیوه های خودتون تغییر تحول بدید و نه به خاطر حرف دیگری بلکه واسه خوب شدن رابطه تون؟ باز هم دارید خبط بزرگی می کنید! اینطوری فقط خودتون باور می کنید تغییر می کنید ! چشمان مقابل شما برای ابد کور خواهد بود

دیگه از چی میشه گفت؟ از اینکه عشق رو توی کاسه نمی گذارند و توی فر نمی پزند ؟ با عمل نشون می دند ؟ نه پس فکر کردید مثل کتاب قصه ها با شعر و نامه و خنجر بر سینه به طرف حالیش می کنند؟ دیدین باز هم اشتباه کردید.!! عشق رو حتی به قولی با خونتون هم روی دیوار حک کنید آخرش بهتون با کمال خوش انصافی پس می دهند

نفهمیدید موضوع از چه قراره؟؟ همین که توی همه داستانهای آمریکایی سانسورش می کنند اما توی هر رابطه ای که می ری با چشمون گریون و سرخ مواجه میشید.. همین که عشق همش یه معادله است. همون بده بستونه. همون که شما فکر می کردید کاسبش نیستید و اهلش هم نیستید. فقط از عشق , فعل ورزیدن اش رو دوست دارید صرف کنید و مقابلش حس کردن رو مزه کنید

حالا فهمیدید چرا عشق رو درک نکردید؟؟ چون عشق که می ورزی خیالیه؛ تخیلیه؛ فکر می کنی داره به کسی لذت میده؛ اشتباه درک کردی؛ واسه اون هیچ ارزش و مفهومی نداره. نه تنها اشتباه فکر کردی بهش نیاز داره؛ بلکه اصلا ازت می خواد که هیچ عشق ورزی نکنی! یک وقت خودت رو گول بزنی که عاشقی

حالا فهمیدید چرا عشق رو درک نکردید؟؟ چون عشق که نیاز رشد روحت هست رو داری گدایی می کنی؛ اما خودت خبر نداشتی؛ چون درونت پر از حفره های خالی پرنشده از محبت بوده که نفهمیدی کی از کجا اومده داره در راه خدا واسط اون سوراخ ها رو پر می کنه! تازه نیازی به یه روانشناس هم نداری که تو رو آنالیز کنه بهت بگه این سوراخ توی دلت نتیجه کدوم کمبود دوران خردسالیت هست! و تا چند سالگی نیاز به پر شدن داره! آخه اونی که داره بهت محبت می کنه از سر مهربونی و دلسوزیشه که بدون اینکه بهت خبر بده , داره این دست گدای عشق تو رو پر از مهر می کنه

خوب حالا تو بگو درکت از عشق درست بوده یا نه؟ آیا این همه سال که فکر کردی کسی رو پیدا کردی که همون درک تو رو از مهرورزی و عاشقی بدون شرطی داره؛ همون عاشق بوده ؟




از آنکه گریختم قلب خود باختم ؛ گفت زیرا مرا گدایی محبت نکنم او را
نجستم در بیداری اما رویایی به من گفت دیگری را یافتم
آنکه از جنس باد بود چشمانش سبکبال بود و روحش آزاد
نفهمیدم هنوز اسیر دام گدایی محبت ام
عاشق خود را نیافته هم او را باختم



Last Christmas, I gave you my heart
The very next day you gave it away
This year to save me from tears
I’ll give it to someone special.

Last Christmas, I gave you my heart
The very next day you gave it away
This year to save me from tears
I’ll give it to someone special.

Last Christmas, I gave you my heart
The very next day you gave it away
This year to save me from tears
I’ll give it to someone special.

Last Christmas, I gave you my heart
The very next day you gave it away
This year to save me from tears
I’ll give it to someone special.

A face on a lover with a fire in his heart
A man undercover but you tore me apart
Now I‘ve found the real love, now I found
You’ll never fool me again!

A face on a lover with a fire in his heart
A man undercover but you tore me apart
Now I‘ve found the real love, now I found
You’ll never fool me again!

Last Christmas, I gave you my heart
The very next day you gave it away
This year to save me from tears
I’ll give it to someone special.

Last Christmas, I gave you my heart
The very next day you gave it away
This year to save me from tears
I’ll give it to someone special.

26 November 2008

ما ایرانیان در سراسر دنیا .:.

ما همه جا هستیم
در هر گوشه دنیا که شده؛ سفره زندگی پهن کردیم؛ عده ای همراه با کاسه گدایی سایرین سفره ای رنگین

ما همه جا هستیم
در هر گوشه دنیا که شده؛ همخونه و همگون شده؛ رنگ باخته و سخت چادر بر سرگرفته؛ عده ای مو مشکی و سایرین مو طلایی کرده

ما همه جا هستیم
در هر گوشه دنیا که شده؛ ایرانی و مخلوط ایرانی؛ متولد شده و از نو ساخته؛ عده ای پیر و سایرین جوان


ما همه جا هستیم
در هر گوشه دنیا که شده...در هر گوشه دنیا جز ایران


http://www.persiancultures.com/Academic/persian_bloggers_in_the_world.htm

13 November 2008

آهنگ جدید از شادمهر.:.

اون اوایل مثل خیلی های دیگه شادمهر رو با ویالونش دوست داشتم و به همه آهنگ هاش گوش می دادم و خاطره می ساختم. ویالون گرفتم به دست و شروع کردم به آموختن اونقدر که از صدای ویالونش لذت می بردم
شادمهر هم رفت از ایران و مثل بقیه ما فرار کرد از گذشته هاش
تازگی دوباره ترانه های قشنگی داده که می تونم بهشون گوش بدم. دلم پر از خاطره میشه با صداش. دوست دارم اونقدر خوب کار کنه که برای کنسرتش حتی بخوام از کشوری به کشوری پرواز کنم.. تا اون روز به این ترانه جدیدش گوش بدید



باید تو رو پیدا کنم
شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی
تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بی تاب منی
بازم من رو خط میزنی
باید تو رو پیدا کنم
تو باخودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من
می تونه آرومت کنه
اون لحظه های آخر
از رفتن پشیمونت کنه

دلگیرم از این شهر سرد
این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر می کنی
حس می کنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها
سوی چشم هام رو میبره
عطر تنت از پیرهنی
که جا گذاشتی میپره

باید تو رو پیدا کنم
هرروز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت
حتی از این کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه
پروازم رو پر پر کنی
محکم بگیرم دستت رو
احساسم رو باور کنی

پیدات کنم حتی اگه
پروازم رو پرپر کنی
محکم بگیرم دستت رو
احساسم رو باور کنی

باید تو رو پیدا کنم
شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی
ولی تقدیر بی تقصیر نیست


31 October 2008

London Babe .:.

لندن هستم دنبال کار ! کسی نبود؟

28 October 2008

ده سال گذشت  .:.

سال 1998، یک شب مثل همه شبهای پاییزی شهر گوتنبرگ؛ هرگز این شب از خاطرات ما نخواهد رفت
نگاه کنید به باقی ماندگان آتش سوزی دیسکوتک شهر گوتنبرگ در سوئد؛ که زندگی 63 نوجوان را سوزاند و مابقی 400 نفر را تا آخر عمر نشانه دار
عوامل این آتش سوزی امروز از زندان آزاد شده اند

Ten years after the fire






16 October 2008

I´ve changed .:.

می بایست با کمال شهامت به عرض همه برسانم که اقرار می کنم بسی تا میزان زیادی تغییرات فکری در من در طول این شش هفت سالی که همراه بلاگستان فارسی و نویسندگی منتقد بوده ام اتفاق افتاده است

راستش خیلی درک واضحی از اینکه چه بودم و چه فکر می کردم داشتم اما الان زیاد فکر نمی کنم و حتی می خواهم فراموش کنم
احساس شرمی نیست. چون هر دوره ای مقتضی سن آدم و شرایط اش هست

درکل به این نتیجه رسیدم که من کلا آدم قاطی هستم بخصوص در ماه اکتبر. یه جوریایی جینکس شدم »:)) کلی بامزه و در همین حال گریه داره

برم ادامه کارم تا زیادی لو ندادم
روزهای پاییز خوش بگذره

15 October 2008

.:.این پست نامی ندارد

دیروز عصر انقدر خوشحال بودم برای لیوان قهوه و کیک خوشمزه صرف شده باهاش و بعد از اون پاس تمرین کلاس رقص اروبیک؛ که در طول مسیر دانشگاه باشگاه خونه که پیاده روی کردم؛ تنها فکرم به نوشتن بود

از انرژی زیادی که کلی من رو سرحال کرده بود. از دونستن اینکه شاید بشه زودتر از اونچه فکر میکنم امکانش هست به آرزوم برسم

رستش اسمش رو دیگه میگذارم آرزو؛ وقتی اونقدر بزرگ میشه که همه فکرت رو میگیره، یعنی فکر بهش بهت انرژی میده، دورشدن ازش غصه دارت میکنه و ... اسمش میشه برام آرزو.. هرچند دست یافتنی و آسون؛ هرچند احمقانه و در دوردست

رسیدم خونه نشد بیام همه حسهام رو بنویسم. اما فقط بگم از ته دلم خوشحال بودم

برای نوشتن یک پست وبلاگی؛ باید پر از احساس بود و من دیروز پر از حس شادی بودم... چون خودم رو به اندازه یک قدم نزدیکتر به آرزوم میدیدم


پی نوشت »» به طور افتضاحی حس میکنم فارسی نوشتنم آب رفته ! شما موافقید؟

24 September 2008

ANTM .:.


Nigel Barker


بعد از دیدن قسمت های متمادی از سریال واقعی تاپ مدل بعدی امریکا
که اسمش به انگلیسی میشه

Americas Next Top Model

امشب توجه ام به یکی از داوران همیشگی سریال جذب شد؛ به اسم نایجل بارکر با لهجه قشنگ بریتیش اش
کمی در مورد زندگی خودش که در وبلاگش نوشته شده خوندم و حسابی از کارهاش خوشم اومد.

Nigel Barker Site

weblog
http://www.nigelbarker.tv/blog/about/

خلاصه کارهاش اینکه در ابتدا مدل بوده و بعد به عکاسی رو اورده ولی نوع دیدش از راهی که رفته برای من بسیار جالب بود

خوشتیپ هم که هست »:) نظر خانوم ها چیه ؟
کارهای عکاسی اش رو در سایتش می شه دید

15 September 2008

Boyzone !?.:.



hottttt

Milow - Ayo Technology (Music Video)



they are back !!