09 July 2006

* Campione del mondo



دیگه از شدت اعصاب خوردکنی دارم خودم رو می کشم. نمی تونم این سه دقیقه آخر رو ببینم فقط دلم خنک شد این زیدان آشغال رو از زمین بیرون کرد و فقط الان دارم بهش بد و بیراه می گم. از همه بازیکن های فرانسه متنفرم متنفــــــــــــــرم متنفـــــرم، الان منتظر پنالتی هستم


YEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEES
GOAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAL

VIVAAAAAAAAAAAAAAAAA ITALIAAAAAAAAAAAAAAAAA

بالاخره ما به آرزومون رسیدیم :)) بیشتر از هر ایتالیایی ما جیغ و فریاد کردیم

مرســــــــــــــــــــــــــــــــی کاناوارو قهرمان.


مرسی الکساندرو دل پیرو که اینبار پنالتی رو جون مادرت خراب نکردی
ممنونم

و تا آخر تاریخ فوتبال از زیدان متنفر خواهم بود

هـــــــــــــــــــــورآآآآآآآآآآآآآ

05 July 2006

* DelPiero the Greatest

امروز غم انگیز ترین شب برای تمام ملت آلمانه و خوشحال کننده ترین برای همه ما که از این ژرمن ها باختیم و سوختیم.

سر بازی آرژانتین من که حتی توی ستادیوم بازی ایران و پرتغال هم بودم و گریه نکردم، اشکم از ناانصافانه باختن آرژانتین قهرمان در اومد و تنها آرزو داشتم اول اینکه برزیل ببازه و دوم این ژرمن ها از ایتالیای سرور ببازند تا انتقام ما رو ازش بگیرند

ایتالیا همیشه بهترین بوده و هست ! همیشه خوشکل ترین بوده و هست، همیشه دل و جیگر آدم رو سرخ کرده و خواهد کرد.

از عصر به بهانه فوتبال از خونه بیرون زدیم و وقتی این 119 دقیقه رو توی هوای ملس و سرد ستکهلم داری با استرس و نگرانی می بینی، خیلی از همه سوئدی ها بیشتر جیغ میزنی وقتی گل زیبای ایتالیا به ثمر رسید و بعدش هم آقای همه گل زن ها، دل پیه روی بزرگ کمر آلمانی ها رو شکوند، فقط میشد از خوشحالی جیغ زد.

حالا ما دختر ها طرفدار ایتالیا موندیم یه طرف و دخترخاله و پسرخاله آلمانی من که امشب حسابی گریه می کنند به همراه دوست پسر خائن ام که هم بر ضد آرژانتین فریاد کشید هم امشب دلش می خواست ایتالیا ببازه به یک طرف

برید همتون بوق بزنید که ایتالیـــــــــا قهرمــــــــانـــــــــــــــــــــه








Italiaaaaaaa finalé ohe ho he hooooo
finalé finalé

Deutschland Auf Wiedersehen :D

Italia is the MASTER

قربــــــــــون اون دل پیه رو بشــــــم من. تا اومد تو بازی از این رو به اون رو شد ماچ از طرف همه دختر های خوشکل ایرونی







Deutschland Auf Wiedersehen :D هاها

04 July 2006

* کسل کننده

راستش از روزی که از مراسم و جشن !! بی نظیر فوتبال برگشتیم، اصلا حال و حوصله چرخیدن توی اینترنت و وبلاگ نویسی رو نداشتم که هیچ حتی عکس هایی که اینقده ذوق داشتم اینجا و توی فلیکر آپلود کنم هم داره باد می خوره. علتش هم یه چیزه، بعد از ده روز پر از هیجان و مسافرت از یه شهر به شهر دیگه و کلی قرتی بازی و بی خوابی های 36 ساعته دیگه کی حال و حوصله این ستکهلم ساکت و بی سرصدا رو داره. هرچند امشب که اولین شبه توی خونه هستم ! دارم از بی حوصلگی بالا می یارم. و تمام این یه هفته رو هم یا بیرون برنامه ای برای سرگرمی بوده و یه کار هم که تازه برام خدا از آسمون انداخت ! ( به معنای کلامی از آسمون انداخت!! ) خلاصه فعلا که برنامه تابستونی ما آفتاب گرفتن و کار و قر دادنه! ولی همچنان راضی کننده نیست.

نمی دونم، ولی حس می کنم بی حوصلگی از ته یه چاله چوله دیگه میاد. توی سرم یه عالمه فکر هست که اخیرا زیاد مشغولم کرده و مربوط به زندگیم و برنامه هایی که دارم دنبالش می رم میشه. سخته که شک کنی و مجبور بشی سر جات باییستی تا روی تصمیم هات و فکر ها و عقایدت از نو ارزش یابی کنی. آخه انرژی زیادی می بره این ارزشیابی و نتیجه گیری. اما وقتی یه مدت طولانی از مسائلی که هر روز باهاته احساس نارضایتی بکنی و فکر کنی چه بکنم که احساس خوبی بهم بده، آخرش مجبوری دست به کار بشی و خودت رو روی کاغذ بیاری.

وسط نوشته مجبور شدم اینترنت رو قطع کنم و همه احساسم پرید. من دوست دارم وقتی می نویسم توی نوشته هام خودم باشم، خود واقعیم با همه احساساتم. قدیم ها که دلمون همش تاپ تاپ می کرد اما از نوع دل سوخته و عاشق فلک زده اش، همش چپ و راست شعر و شاعری بود که روا نوشته می شد. حالا مدت هاست اون مدلی نمی تونم بنویسم. یعنی در حقیقت دیگه غمگین هم نیستم که آه و گدازی داشته باشم. روزگار خوبی رو پشت سر گذاشتم که لحظات سختش بسیار ناچیز تر از تجربه من بوده. برای همین فرصتی برای ثبت نبوده چرا که گذرا حس شده و تموم.

اما اونچه حالا دارم باهاش دست و پنچه نرم می کنم، فرداست. فردایی که دلم نمی خواد سخت بشه ، همراه با تنهایی بشه، فقط رویا و خاطره بشه. دلم نمی خواد اونچه دارم از دست بره. متاسفانه گاهی می بایست کلاه بی خیالی رو از سر در آورد و شروع کرد به عاقلانه تر زیستن. منطقی فکر کردن و با هزار تا برنامه تصمیم گیری کردن. راستی ما چند سال فرصت داریم که اشتباه کنیم و باز جبران ؟ من همیشه ازخودم پرسیدم که چرا این تفاوت فاحش در نوع نگاه فرهنگ ایرانی به زندگی با فرهنگ های دیکه هست؟

چرا ایرانی ها اینقدر نسبت به مسائل زندگی سخت می گیرند؟ چرا اینقدر آینده نگری و انتخاب درست مهم است ؟ چرا بقیه آدم ها اینطور زندگی نمی کنند اما در نهایت خیلی از اونها به بهترین موفقیت ها در زندگی میرسند؟

همیشه یادم هست که در دوران دبیرستان خودم رو با دختر های سوئدی مدرسه مقایسه می کردم، من سر به زیر تنها توجم به درس بود و دختر های دیگه به فکر عشق و سکس و مستی. نه اینکه من احساس نداشته باشم ، که خوب هم داشتم، نه که از پسرها خوشم نمیومد که بد جوری هم تو نخ می رفتم، لاس زن خوبی هم بودم و کار خودم رو هم انجام می دادم، اما فرق من این بود که من همیشه به نتیجه کارهام فکر می کردم، محتاط عمل می کردم، شاید فقط 50 درصد به خواسته دلم گوش می کردم و اون بقیه 50 درصد رو بر حسب عقل و منتطق عمل می کردم. چاره چی بود ؟ همیشه به آینده فکر می کردم و اینکه این جور عشق و عاشقی ها باعث می شه حواس آدم از درس و کارش پرت بشه... همه اینها آموزش های خانواده ایرانی بود و بس!!

حالا بعد از سالها عمل به دل !! و خوردن چوب های حسابی کلفت توی سر، کم کم یاد گرفتم چطوری حوسم رو کنترل کنم و احساس بدی هم بهم دست نده. فکر نکنم چون دنبال دلم صد در صد نمیرم چه غم بزرگی تو دنیام هست !

راستش تازگی ها اونقدر راحت از هرچه برام غیر قابل تحمل بوده گذشتم که فکر می کنم انگار دیگه نمی تونم آدم سخت گیری باشم. تمرین بخشایش تمرین سختی هست که توی دو سال اخیر توش معلم خوبی شدم و تونستم سخت ترین گناه ها رو هم ببخشم. حالا بخشایش شاید هنر خوبی باشه ، ولی گاهی باعث میشه از اشتباهات دیگران که میتونه به تو آسیب بزنه هم چشم پوشی کنی واین خوب نیست.

سفر رفتن رو همیشه دوست داشتم به خاطر آزادی عملی که در دوری از جامعه معمولم داشتم. این سفر تابستونی، با وجود همه آزادی که داشتم، کنترل افسار قلبم رو خیلی محکم توی دستم نگه داشتم که مبادا آسیب جدی به خودم و اطرافیانم بزنم. هرچند هنوز کلی جای بهبود هست و اشتباه هم کردم ، اما اگر مقایسه کنم با دو سال پیش، بایست کف مرتبی برای خودم بزنم که دیگه دوست ندارم همیشه دنبال احساسم برم. این بهم در این سفر ثابت شد.

شب شده و من بیخوابم. تابستون ها که زود خوابم نمی بره. فکر پر مشغله باعث میشه که خیلی دیرتر سرم سنگین بشه.
چند شب دیگه مهمان پذیر عمو وسطی مسافر از ایران هستیم که بعد از سالها برای دیدار پیش این طرف آبی ها میاد و می دونم که با اومدنش، داغ همه ما از دوری و یاد و خاطره عموی بزرگم که در زمستون ما رو ترک کرد تازه میکنه و دلامون کلی براش تنگ میشه. آخه همیشه اون بود که به دیدار برادر و خواهرهاش توی سوئد می یومد و سنگ صبور تلخی های این دوری میشد... جاش چقدر خالیه و همیشه خالی خواهد موند

پسرخاله ام من رو مسخره میکنه و می گه، نهال آرزوی احمقانه ای داری که دوست داری 117 سال از خدا عمر بگیری ، فکر نمی کنی اون دنیا خیلی بهتر از این خاک باشه ؟؟
دلم می خواد بهش جواب بدم... من خیلی کارها دارم که بایست در این دنیا انجام بدم... پس چرا بایست زودی برم... اما همین فردا هم بار سفر رو ببندم، هیچ دلبستگی ندارم.. تنها امیدوارم نزدیکام زیاد دلشون برام تنگ نشه :(

این بود نوشته بی حوصله ما در این شب های گرم تابستان

28 June 2006

* تب فوتبال را قیمتی نیست

15 June 2006

* سوئد و پاراگوئه


امروز همه فقط درحال لرزیدن هستند، اما فعلا که نیمه اول با وجود حملات زیاد سوئد صفر صفر تموم شد. تعجب می کنم که چرا فشار پاراگوئه اینقدر ها زیاد نیست، درصورتی که حسابی انگیزه اش رو دارند. الان همه سوئدی ها توی شهر ریختن درحال ترس و لرز و تشویق. ورزشگاه هم که شلوغ و پر از طرفدارای سوئد هست. من هم این یک هفته همش یا بیرون الواتی و یا دنبال کارهای واجب دویدم. پس فردا بازی ایران و پرتغال هست و ما میریم آلمان که حسابی ایران رو تشویق کنیم خوب ببازه !!

الان هم این زلاتان هیچ کاری نمی کنه فکر کنم همه رو داره حرص می ده !! بابا لک لک قد دراز یه ذره بدو !!

خوب زلاتان که شوت شد بیرون ! ببینیم کی سوئد گل می خوره

اوه اوه الان توپ از توی دروازه پاراگوئه با خودکشی بازیکن دفاعشون از توی دروازه بیرون کشیده شد و سودی ها هنوز با عصبیت دارند می دوند !

فردی آقای گل و خوشتیپ محله


ایــــــــــــــول به قول دختر خاله خوش معرفتمون تو ایران زی زی گولو جونم، ایـــــول !! من یادم رفته بود اصلا که قرار بود سوئد گل برد رو که آخر بازی بزنه بپرم با ماشین بگازونم به سمت مرکز اصلی شهر و همراه با همه بوق بوق بزنیم ! گل رو که زد یک دفعه یادم افتاد و مثل کسی که جنگ زده دویدم همراه با کامرا به گازون به سوی مرکز شلوغ پلوغی ها !مدت ها بود که همه منتظر بودن که همچین روزی بشه بریزند وسط فواره بزرگ مرکزی شهر و بنوشند و بوق بزنند و شادی کنند! همه رفیقان رو هم توی اونجا دیدم ! اما میشه به جرات گفت تعداد کسایی که اصلیتشون سوئدی بود از کسائی که مثل من سوئدی ! هستند اما اصلیتشون از کشور دیگه میاد خیلی خیلی کمتر بود. اما درکل باحال بود یه شلوغ بازی هایی این موقع شب ازشون دیدم که تابه حال ندیده بودم
این هم عکس هاش »:)) ببینیم مرحله بعدی چه میکنند













13 June 2006

* مسابقه ایران - مکزیک در شهر ستکهلم

1. در انتظار آغاز بازی، گزارشی از رئیس جمهور ایران نشان داده می شود

4. ورود بازیکنان با تشویق جمعیت مواجه شد

5. جمیعیت با خوشحالی در انتظار شروع مسابقه


6. طرفداران تیم مکزیک در استادیوم

8. خودم حسابی آماده جیغ زدن برای گل اول ایران ام
* آدم غم اش میگیره

داشتم یک سری عکس از روز مسابقه ایران و مکزیک اینجا می گذاشتم که بلاگر با اشکال مواجه می شد و عکس ها رو نشون نمی داد
بی حوصله از آپلود دوباره، رفتم چند تا لینک ببینم ، که با دیدن عکس های تجمع توی هفت تیر و بزن بزنی که به راه افتاده ، همین طور اشک هام هست که میاد
من نه هرگز این ور دنیا برای مسائل ایران حرص خوردم و نه به خودم اجازه ابراز نظر در باره بکن و یا نکن برای کسانی که داخل ایران هستند رو دادم
اما چرا ؟ چرا ؟ این چه بلایی هست که سر مردم کشور ما داره میاد؟ توی همه مجامع دنیا منفور ترین هستیم، دولت و اسم و رسم امون به درد ته گل و لجنزار می خوره. هیچ افتخار واقعی نداریم که به پشتوانه اون سرمون رو بالا بیاریم. ماهایی که داریم به زور ساعت ها جنگ و جدل با درس و کتاب و زبان غریبه واسه خودمون به اندازه یه گلیم کوچیک توی دنیای این غربی ها اعاده حق و حقوق می کنیم، تا آخر عمرمون هم بدویم هرگز به جایگاهی نمی رسیم

این حکومت دیگه از گرگ هم دندوناش تیز تره، از همه سگهای وحشی چنگال هاشون سیاه تره. مثل یه مار زخم می زنن و هنوز هم نیششون سم آلوده
توی این گوشه دنیا ، توی تک تک کلونی های آواره وار ایرانی ها، جمع شدند ایرانی هایی که شب و روزشون رو سپری می کنند که تابستون ها گر و گر برند ایران پول خرج کنند و وقتی برگشتند بگند اه اه چقدر بد گذشت دیگه نمی رم ، اما هر روز دلتنگ باشند و تمام وقتشون رو پای رادیو و تلویزون های ایرانی بگذرونند

افسوس، افسوس از آنچه که تاریخ هرگز آن را ننویسد و تا ابد پنهان ماند

دلم برای تمام دختر ها و زن های داخل ایران سوخت. دلم برای خودم و تو و همه ما که بیرون ایران هستیم سوخت. دلم برای ویرانی ایران ما سوخت

افسوس و دریغ از تنها یک افسوس

11 June 2006

* تابستان ما می آییم

با سلام و صلوات ، آغاز فصل مبارک و میمون تابستان را به همه مجاهدین و مسلمین در راه ایثار صحنه مقدس رقص و شبهای تا صبح بیدار کنار دریا را تبریک و تهنیت می گوییم

به امید اینکه هیچ کدام مسلمین شایسته ، مثل اینجانب کافر دو عالم دو هفته تمام مثل اسیر زندانی در اتاق ساکت دانشگاه، همراه با تعدادی ملیت ریشو و بوگندو مجبور به سپری کردن ساعاتی به داعمرالخمری درس خوندن به جای عبادت و رقاصی نشدود !

اما به اذن پرورگار منان و کمک رهبر فرزانه و به کوری دشمنان اسلام و شوری شیطان بزرگ این امتحاناب به پایان رسیده و از جمعه شب مراسب سوگواری های شب احیا با مسمک های الکهل دار در کنار استخرهای آبی و آهنگ های برزیلی آغاز شده و دیشب تا پاسی از بامداد ، ساعت 4و نیم صبح دقیقا افتتاح شده است

در انتظار شبهای اینچنین ، تمام تابستون رو قرار است با عبادت و ضیافت بترکونــــــــــــــــــــیم

جای شوما را هفته دیگه در محضر زائران مکه مقدس آلمان خالی نموده و منتظر عکس های خفن از پایکوبی ملت بیگانه و خودی در همین نت مقدس باشید

حالاهمه با هم به دیدار بازی ایران و مکزیک می نشیدیم. از ستکهلم منتظر عکس های پایکوبی باخت ایران باشید

:D

01 June 2006

* یکشنبه 29 شهریور 1383


نمی دانستم فاصله خاک و ابر
میان شعله دو قلب
اینچنین سریع می گذرد




when I begin writing poems, it means just one thing, my heart gonna explode soon or later ...
thoughts .. pictures .. eyes .. just don´t wanna draw back .. just don´t wanna feel
yeah right .. I don´t wanna feel

...

30 May 2006

* شرشر فواره در دریاچه



محصور زیبایی ویلاهای رویایی شان شدم. نه با حسرت، نه نه ، با خنده در پیچ در پیچ جاده به عظمت خلقت صاحبش اندیشیدم.
خیره در خم برگ های هزارسبزه ، در عمق دریاچه سیاهی نه، بلکه زندگانی ماهی هایش را دیدم
بر روی سکو، نم ترس از سقوط در آب را حس کردم و سفیدی یخ زمستان ها به خاطر آوردم
حال سبزی را با چشمانم نظاره گر شدم، در پشت پلک بسته تصویر جنگل و دریاچه و نور نارنجی خانه های آنطرف آب را کشیدم

یادم افتاد سالهای پیش را، یادم افتاد صخره های سرد را، خاک زیر پا که هنگام نفس نفس دوندگی همچو سکوی پرتاب بود، پرتاب به سوی دنیای خلاً ، آن لحظه که در اذهانم سوالها داشتم که به سوی جوابشان می شتافتم. تابستان های گرم و گپ های دخترانه

صخره نشینی تجربه نکرده بودم، اما بر سکوی فاتح آب، یادم است چه بارها که نشستم و خیره به آسمان ، تنها گریستم
یادم است منتظر بودم، منتظر به سوی او شتافتن و جواب خود یافتن

سالی بود، روزگار زیادی بود کنار دریاچه قدم نزده بودم، طولانی، در سکوت، برای خود، پر از سوال و هیجان

حس رهایی از کنجکاوی برای ندانسته ها، برای تجربه نکرده ها، لرزشی که زیر پوست دیگر احساس نمیشود و جایش را به گرمای مطبوعی داده هست که حتی با لختی پوستم هم حس نمی شود، همه دست در دست هم، گذشته را برایم همچو برگی فراموش نشدنی ازهمه صحنه های بازی زندگانی کرده است

در کنار او نشستن، در مقابل دریاچه بلند خندیدن، به رهگذر غریبه سلامی دادن، مسابقه ایست برای رسیدن به آرامش و صفا
مسیری طی شده است، گهگاه با درد و گهگاه با فریاد دلتنگی، امشب اما با نگاهی ساده به آسمان و زمین می گویم، سپاس برای شانس امتحان اش

شاید دست سرنوشت مرا به بهشتی که در رویایم، فقط صاحبش من باشم و خانه ام ساحل دریا، در کنارم محبوب از دست رفته، شاید دست سرنوشت مرا به این سرزمین رویایی نرساند، اما می دانم که در فردایم هرگز اما و اگر هایی نخواهد بود

ای کاش ها بگذرند، روی سفید به از سیه چرده رویی
قلم نقاشی ام کجاست
ساز شانه گذارم کجاست
خانه دوست کجاست
غم دل فراموش شد
رهروی این وادی عاشقانه خانه اش شانه ام است
سرزمین رویایم کجاست
خانه دل همینجاست
جان جانانم همینجاست

28 May 2006

Monkey Business !


Batu Caves, 17 of 17
Originally uploaded by kian esquire.
آخی نازی.. بیا اینا هم در کنار هم در آرامش زندگی می کنند.. اونوقت آدمیزاد

24 May 2006

* Bob Marley

این آهنگ رو با همه شما دوستان این موزیسن و خواننده فراموش نشدنی تقسیم می کنم
برای من خاطره های خیلی زیادی نداره، اما همون که وقتی به آهنگ هاش گوش میدم ، ریتم خیلی خوبی در همه بدنم حس میکنم خیلی عالیه.

با این آهنگ و به خصوص بوفالو سولجرز ، من یاد شب های گرم تابستون دوران آخرین سال دبیرستان می افتم، و جشن هایی که همراه یک رفیق گذشته ها می رفتیم و شب تا بامداد، قبل از اینکه سوئد خنگ بشه و اکثر دیسکو بارها رو تا ساعت 5 باز نگه میداشت ،ما با آخرین اتوبوس بامداد به خونه برمی گشتیم. خیلی شبها با شیلا به خونه کوچیکش می رفتیم و با هم از شیطونی هامون با پسرهایی که تو اون دوران واسمون جذابیت داشتن ساعت ها حرف می زدیم. آهنگ بوفالو سولجرز علاوه بر رقص هامون ، من رو یاد اولین مکالمه طولانی نیمه شبم با کسی که دلم اون موقع تو تاریکی تاپ تاپ واسش می زد می اندازه

پس به سلامتی قلب های همیشه قرمز و چشم های همیشه خندون ، نــــوش

Could You Be Loved

?Could you be loved and be loved
?Could you be loved and be loved

,Dont let them fool ya
!Or even try to school ya! oh, no
,Weve got a mind of our own
!So go to hell if what youre thinking is not right
,Love would never leave us alone
.A-yin the darkness there must come out to light

?Could you be loved and be loved
?Could you be loved, wo now! - and be loved


(the road of life is rocky and you may stumble too,
So while you point your fingers someone else is judging you)
!Love your brotherman
?)(could you be - could you be - could you be loved

!-Dont let them change ya, oh
!Or even rearrange ya! oh, no
.Weve got a life to live
-They say: only - only
-Only the fittest of the fittest shall survive
!Stay alive! eh


?Could you be loved and be loved
?Could you be loved, wo now! - and be loved

;you aint gonna miss your water until your well runs dry
No matter how you treat him, the man will never be satisfied.
?Say something! (could you be - could you be - could you be loved
(?Could you be - could you be loved

!Say something! say something
?could you be - could you be - could you be loved



از اینجا آهنگ این ترانه رو دنلود کنید - از آلبوم خودم دارم تقسیم می کنمش، حال و حول

Link: http://www.yousendit.com/transfer.php?action=download&ufid=EDFEAC740034B3DD



:*special tnx to my baby that arranged the album for me

18 May 2006


* بهترین حالت

امروز پیرترین انسان زنده در سوئد تولد 111 سالگی اش رو جشن گرفت.
بانو آسترید زاکریسون متولد سال 1895 می باشند و قبل از ایشون تنها یک نفر به سن 112 سالگی که بیشترین سن بانوی زنده دنیا می بوده و در سال 2001 از دنیا رفته است

این خبر از سایت استکهلمیان داده شده، و این جمله باحال آخرش من رو کلی ریلکس کرد

می فرمایند :) بدین ترتیب شما می توانید سن فعلی خود را از رقم 112 کم کنید و نتیجه آن تعداد سالهایی خواهد بود که در بهترین حالت از عمر شما باقی خواهد بود
نتیجه این عملیات خفن ریاضی واسه اینجانب میشود
112 - 23 = 89
سال شریف از عمر این نازنین درخت کوچک باقی است ! پس به سلامتی باقی 89 سال که البته برای من قراره 89 بعلاوه 5 باشه Cheers

تا 117 سالگی بسی سال ها باقیست ... پس حالا با خیال راحت میرم دور خودم می چرخم و احساس بدی هم نمی کنم
D:

گذر عمر

17 May 2006

* شب های امتحانات

راستش ، من هرکاری کنم، باز هم وقتی زمان درس خوندن های قبل امتحان می رسه، باز پانیک می گیرم و تمام سعی ام رو می کنم که هر کاری انجام بدم الا درس خوندن! توی این مدت هم کشف کردم که هیج جا جز اتاق ساکت یا همون سایلنس روم خارجکیش ، من یکی رو روی صندلی برای ساعت ها نمی تونه بشونه

سه تا امتحان کتبی دارم و یک امتحان کوچیک. اگر که مثل یه دختر خوب هر روز برم دانشگاه و آخر شب برگردم امیدی هست ، اگر نه هم که ننگ بر من باد !! واقعا به عرض پوزش از روی شریفتون ، رــــــــــــــــــم !!!

در همینجا هم اعلام می کنم ، به شدت از ایرانی های خاله خامباجی فراری ام و هرگز هم باهاشون دمخور نمی شم ! اما مشکل اینجاست که خیلی از ایرانی ها توی مرز خاله زنکی زندگی می کنند ! نمونه اش فک و فراوونه توی شهر بلاگستان. من که خیلی دوست ایرانی زیاد ندارم ، آدم هایی هم که برای معاشرت انتخاب کردم همه شون مثل من هستند با فکر های بسیار متفاوت با افکار فاسد و پوچ یه سری آدم ها

فکر کنید ، اگر هر روز قرار باشه برای همه روزمره هایی که توی خانواده خودت ، خیلی راحت باهاشون کنار میایی و قابل قبول هست برای حریم خانواده ات ، بخوایی زیر ذره بین قضاوت آدم هایی قرار بگیری که همه کارشون رو زیر پتو توی پستو انجام می دند ، چقدر حالت بد میشه !! مگه نه؟؟

خوشبختانه با نرفتن سالی یک بار هم به این رستوران دیسکوتک های ایرانی حسابی خودم رو از دردسرشون دور کردم. اما به عرض اونهایی که ندیدن برسونم، که گاهی با آدم های گاگولی روبرو میشی ، که همیشه یه پایه میکد خونه اند :)) خلاصه با این شهر کوچیک، اگر تو بگوزی هم همه فهمیدند. تا اونجایی هم که خواهر ما از دوستان اش میشنوه ، هنوز جماعت پسر ایرانی اینجا بزرگ شده هم فکر می کنه ، بایست هزار و سیصد تا دوست دختر داشته باشه ، اما زن پاک و نجیب و هیچ کاری نکرده و ... الله و اکبر نگذار حرف های بی ناموسی بزنم الان !! واسمون حرف در میارن

آره از بحث امتحان رسیدیم به موضوعی کاملا متفاوت. علتش هم این بود که با خودم امروز فکر کردم، مثلا همه جمعیت ایرانی توی دانشگاه ما ، که من رو هر روز همراه یار نازنیم توی دانشگاه می بینند و همیشه شاهد بوسه های ما و با هم بودنمون هستند ، چند درصدشون فکرشون به ناکجا آیاد ها نمی ره ؟؟ سوئدی ها رو که بگذار اصلا کنار . اونها دنیای دیگری دارند. اما امان از کله سیاه ها.. هنوز هم خیلی مواقع من سرم رو در مقابل چشم های دریده بعضی از این آدمها چه زنش چه مردش پایین می اندازم نکنه با نگاهش من رو هم سیاه کنه. متاسفم که عقده های درونی این آدم ها تمومی نداره. همیشه حریص اند. هیچ وقت هم براشون اهمیتی نداره بایست به حریم انسان دیگه ای احترام بگذارند.

خلاصه به این نتیجه رسیدم ، اگر توی ایران زندگی می کردم، تا الان یا رسما دیوانه شده بودم یا فرار کرده بودم .. بعدش به این جواب سوالم می رسم .. که از خدایم می پرسیدم چرا... حالا می دونم اون خودش می دونست آینده چطور قرار بوده تغییر کنه

راستی از همین تریبون اعلام دارم، من آبنوس جون رو خیلی خیلی دوست می دارم. اصلا عاشق نوشته هاشم. همیشه توش یه نکته ای هست و یک هومور خوبی به ادم میده این جک هایی که تعریف می کنه

برای امشب کافیه ، یه صلوات ختم کنید و برای اینجانب عالیجناب لیدی منتقد کلی آرزوی موفقیت در امتحاناتش که از دوشنبه شروع میشه بفرمایید
آمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــین

;) :*

16 May 2006

* Life passes by and It scars me

آخر شب یکی از دوستان قدیم توی ایرانم رو روی خط دیدم. بعد از حال و احوال گفت که خوابم رو دیده شب قبل و زیاد سرحال نبودم. بعدتر براش از زمستون تعریف کردم و سختی دوری از عمو.. آخرش قول گرفت که بخندم و غصه نخورم

اما دل من زیاد تنگ شد... دلم گرفت و رفتم نوشته های ماه فوریه رو خوندم و حالا دارم گریه می کنم و حالم بد تر از موقعی شد که از دانشگاه اومدم خونه

دلم تنگ شده... و خیلی هم می سوزه. همه خودمون رو زدیم به بی خیالی.. هر روز بابام رو می بینم که مثل آدم های بی روح فقط میره سر کار و میاد خونه. نه یک کلام حرف می زنه نه می خنده نه بحثی می کنه. معلومه که اون هنوز زیاد درگیره

همه مشغول کار خودشون و همه برای هم نگران. زندگی معمولی در جریان اما کانون گرم خیلی درد داره. چون همه گوشه ای از روحشون زخمه

هفته ای یک بار به یاد عمو می اوفتم و چشمام جایی رو نمی بینه ، اما من هم زندگی معمولی رو هنوز رها نکردم. وقتی خسته میشم یادم میاد چه قولی دادم شب یادبودش. یادم میاد قول دادم حتی شده به اندازه یک درصد ، مثل اون زندگی کنم و از بزرگی او یاد بگیرم

تابستون که ایران برو نیستم. با چه ذوقی برم؟ اما می دونم دلشون چشم براهه. اما چطوری میشه خونه عمو رفت و دیگه روی مهربان او را نبوسید

:(( دلم تنگ شده.. حالم هم بده

11 May 2006

کیش ، این جزیره هزار دره *
ps. اونوقت هی بگید مملکت ما محدودیت داره ! این که به این رنگ و وارنگی لباس بپوشی و تازه دامنی پات باشه که تابالا چاک داره ، آزادی نیست »:)) البته شما شاید کنار ساحل رو ندیدید خانوم و آقایونی که خیلی شیک انگار اینجا سواحل ترکیه است برای خودشون با مایو و بینکی و بساط هندوونه !! پیک نیک ساحلی راه انداخته بودند ! بماند که ما هم مثل اون ها بودیم و برای غواصی رفته بودیم یک منطقه جدا. اما همه این قوانین اون مملکت کشکه ! مشکل اینه که همه چیز قراره زیر پرده انجام بشه ! در اونصورت پسر های توی پاساژهای پردیس هم به خاطره یه تن لخت خیلی راحت پاساژشون رو وسط روز تعطیل نمی کردند و دنبال دختر بدوند.. اگر می نویسم بدونین که از واقعیتی که دیدم می نویسم. نه شایعه




پشت پارک دلفین ها !!


یک سری عکس دیگه هم از کیش دارم قبلا گذاشته بودم توی فلیکر

http://www.flickr.com/photos/nahal/page8/

Dolphins Show


Dolphins Show
Originally uploaded by Hamed Saber.
والا مثل اینکه این پارک دلفین ها خیلی خفنه :) ما که فقط آخر شب یه سر پشتش زدیم. اما واسه چی انقدر ورودی گرون میگیرند ؟ که هیشکی نره ببینه ؟
دلفین ها حیوون های خیلی نازی هستند. آها حالا فهمیدم من پت بعدا چی می خوام !!! یه بچه دلفــــــــــین :))))

06 May 2006

Primiär: Mission Impossible III *

تابه حال چند باری شده که روز اول نمایش سراسری یک فیلم خیلی معروف سینما رفته باشم. اصولا فیلم ها خیلی بی محتوا تر از این هستند که بخوایی وقتت رو براشون تنظیم کنی تا اینکه واسه خاطر فان و عشقی به دیدن فیلمی بری. یکی از اون فیلم ها آخرین سری جیمز باند بود که هنوز یادمه. بقیه هم یادم نیست ، اما امروز دیگه نشد جلو خودم رو بگیرم و برای پرمیر فیلم پرسرصدای تامی کروزی جون نرم




همراه به یه گلّه دوستان ، و سالن های هزار نفری پُر پُر رفتیم فیلمش رو ببینیم و کمی به حرفهای خاله زنکی که شبانه روز در مورد اون و دوست دخترش می نویسند بیشتر بخندیم.
اونچه بیشتر به من حال داد سالن پر بود، یه جورایی حس سینماهای شلوغ ایران رو می داد، منهای فاکتور سر و صدای الکی و ونگ بچه و خش خش پفک و چیپس و صداهای مشکوک ماچ و بوسه :) و البته اون کف زدن های آخر هرگز توی سینماهای اینجا اتفاق نمی اوفته، اما امروز به همون علتی که نصف جمعیت سالن ایرانی بود اولش یه مسابقه هیس هیس کردن راه اوفتاده بود که اینجانب هم جزو خلاف کارانش بودم ، و آخر فیلم هم تماشاچی ها یه کف نصف نیمه از ذوق زدند.

این خالی بندی های تام کروز هم که تمامی نداره، اما دیدن فیلمش حال میده. چشمت اینقدر که از شدت نور باز و بسته میشه درد میگیره . خلاصه ای ملت برید ببینید چیز خوبیه

04 May 2006

آس و پاس نه، ریلکس نه *

Anti-Love
Originally uploaded by tamishir. Anti-Love


داری خیلی اذیتم می کنی ها... یادت باشه بچه

30 April 2006

Valborgsmässoafton *



شبی که بهار شروع می شود

سنتی قدیم در سوئد، شبی که والبوری خوانده میشود را به عنوان آغاز بهار می شمارند. حتی اگر برف بر روی زمین هنوز نشسته باشه و یا هوا بیش از اندازه معمول (10 تا 15 درجه) گرم باشد .
والبوری اسم یک زن مقدس است که در قرن 700 درکلیسا در کشور آلمان زندگی میکرد و همانجا از دنیا رفت. روز اول ماه می به نام او نامگذاری شده و شبش جشن والبوری برگذار میشود. مشابه تمامی جشن ها در سوئد، شب قبل از یک روز تعطیل و مقدس به جشن اختصاص دارد.




سنت روشن گردن آتش

بسیاری از اعمال این سنت آتیش روشن کردن از آلمان می آید، زیرا که در زمان قدیم در آن کشور آتش روشن کردن باعث ترساندن و دورکرن جادوگرها در این شب بوده است. در کشور سوئد ابتدا در قرون وسطی در قسمتهای شرقی کشور شروع به اجرای این سنت شد. اما در قسمت های غربی از قبل در زمان عید پاک آتیش روشن کردن جزوی از برنامه ها بوده است. بعد از مدت ها و در اواسط قرن 18 میلادی روشن کردن آتیش به تاریخ 30 آپریل و یا شب والبوری تغییر پیدا کرده است.

در زمان قدیم ، مردم معمولا در روز اول ماه می گاوها و بزهایشان را در جنگل رها می کردند. تا حیواناتشان در تمام تابستان از علفزار استفاده کنند و بچرند. روشن کردن آتش برای همین در نظر آنها در این تاریخ سنبل خوبی داشته است. علت آن این است که گذشتگان باور داشتند که گرگ ها و جانواران وحشی بدین طریق خود را ازگله دور نگاه میدارند.

امروزه جشن والبوری بیشتر از طرف شهرداری های شهرها و مراکز بزرگ پارک و جشن های ملی برگزار میشود. و در کنار این مراسم برگذاری کنسرت های موسیقی و در سالهای اخیر سخنرانی افراد مهم جزئی از این سنت دیرینه شده است.
همچنین بسیاری از دانش آموزان سال آخر دبیرستان پایان دوران پرتلاش 12 ساله درس خواندن مستمر خود را و شروع آزادی جدید را با برسر گذاشتن کلاه های سفید سنبل فارق التحصیلی جشن می گیرند.



پرچم برافراخته چرا؟

سنت دیگر این روز برافراشته داشتن پرچم دو رنگ آبی و زرد سوئد است ، به علت جشن تولد شاه کارل گوستاوکه امسال تولد شصت سالگی خود را جشن گرفت
Carl XVI Gustaf of Sweden





28 April 2006


*جشن بارون

صدای نم نم بارون رو با پوست بدنم حس میکنم و نوای آهنگش رو با طپش قلبم می شنوم

صبح به این بهاری وقتی که جوونه های گلهای درخت پشت پنجره داره دونه دونه سر باز میکنه، بایست تنها از سینه نفس عمیق کشید و بوی خاک برگ کاج رو توی شش ها داد
بهار شده ، بیایید برید طبیعت رو ببینید و با طراوت اش از نو سبز بشید. بیایید از توی لونه گرمتون بیرون و رخوت رو از تنتون بشورید.

بیایید نوای بارون رو با هم سر بدیم که زمین دوباره نم گرفته

وقتی عالیجناب لیدی منتقد از تخت گرم ونرمش می کند تا زیر بارون بدود و حال کند و به حال هرکی خواب است بخندد :) ایـــــــــول. این هم آهنگی که همزمان با آغاز نم نم بارون توی گوشم می شنیدم. فقط بدیش این بود که اینجانب هیچ حس عاشقونه ای نسبت به بارون و بساطش نداشتم اما این از لذتش کم نمی کرد

http://www.iransong.com/g.htm?id=780&title=Parseh



بارونو دوست دارم هنوز
چون تو رو یادم میاره
حس میکنم پیش منی
وقتی که بارون میباره
بارونو دوست دارم هنوز
بدون چتر و سرپناه
وقتی که حرفای دلم
جا میگیرند توی یه آه

شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون
شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون

بارونو دوست داشتی یه روز
تو خلوت پیاده رو
پرسه پاییزی ما
مرداد داغ دست تو
بارونو دوست داشتی یه روز
عزیز هم پرسه ي من
بیا دوباره پا به پام
تو کوچه ها قدم بزن

شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون
شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون

26 April 2006

Sometimes *



Sometimes I run sometimes I hide

Sometimes I’m scared of you

But all I really want is to hold you tight

Treat you right, be with you day and night




This picture is originally taken by carla numan & published @ flickr. The URL is http://www.flickr.com/photos/cmm/76542542/ & the photographers rights reserved. Please respect it and DO NOT DOWNLOAD the picture without asking!

23 April 2006

چه سالروز خوبی *

کلی دلم میخواد چیز های خوب بنویسم اما همزمان دلم میخواد خصوصی باشه
پس فقط اکتفا می کنم به اینکه ، خوشحالم امسال تولد یکی از بهترین دوستام در اولین مرحله و محبوب قلبم در مرحله دوم رو کنار هم جشن گرفتیم

گاهی اوقات از زندگی یک آدم چیزهای قشنگی میشه آموخت که توی فنسی ترین و لوکسوری ترین دراما های تی وی هم نمیشه پیداشون کرد. اگر آدم ها فقط قدر بدونند

پس نوشت. این جمله آخر به قصد همه اش کلمات انگلیسی فارسی نویسی بود. شما غصه نخور

17 April 2006

رسواهای فوتبالی و عدم هماهنگی *


کم کم داره آفتاب و گرما سراسر اروپا و سایر کشورها رو فرا می گیره و پیامدش ، شوق فوتبال و جام جهانی تازه داره داغ میشه. اما همزمان در بعضی جهات ، مثل همیشه جنجال خواهد بود ، که یکیش هم تیم ملی ایران و حواشی اون هست
نه تنها اینکه ماشالا الان همه کشور های دنیا به شدت حامی ما هستند، و کسانی که خودشون رو رئیس کشور می دونند ،روز به روز برای بهتر شدن وجه ایران توی سراسر دنیا فعالیت می کنند، کشورهای دیگه هم حسابی حال می دند و رسوا های ورزشی ما رو حسابی در صفحه اول روزنامه هاشون می نویسند.


امروز نوشته صفا رو خوندم در مورد اینکه چطور آدمهای موفق هر دو دسته دوست و دشمن رو با سرعت زیاد دور خودشون جمع می کنند، اما بایست بگم کاملا به نظرش مخالفم. اگر کسی به شهرت رسید، مفهومش نیست که تمام کارهاش بایست مورد قبول باشه ، و همزمان همه موفقیت هاش رو هم نبایست زیر پا لگد کرد. درست که کسانی که موفق میشند، همیشه دشمن تراشی هایی هم برای خودشون میکنند که در زمان مناسب با سیاست تمام سنگین ترین ضربه ها رو می تونند به آدم وارد کنند. اما چطور میشه قبول کرد که روابط انسانی یک آدم جدای موفقیتهای پروفشنال و کاری اون است.

اگر کسی مثل مهدوی کیا، مثل خیلی مردهای دیگه ایرانی و مسلما کسانی که زیر پرچم دینی مثل اسلام چند تا زن داشتن رو برای خودشون مجاز می دونند، آیا مفهومش این هست که کسی که از سن 20 سالگی بیشتر زمانش رو در کشورهای اروپایی گذرونده و با مقررات اونها قدم برداشته، میتونه هرطور که دوست داره عمل کنه ؟ تمام کسانی که به نوعی معروف می شند، بایست بیش از گذشته مراقب کارهایی که می کنند باشند. نه اینکه راه اشتباه رو انتخاب کنند و انتظار داشته باشند به خاطر محبوبیتشون مورد مواخضه قرار نگیرند. در دید من هیچ فرقی نیست میون کسی مثل مهدوی کیا که حالا پنهان کاریش لو رفته ، و یا هزارن هنرپیشه هالیودی که در روابطون خیانت میکنند. مسلما هنر یک بازیگر یا یک فوتبالیست نبایست کاملا جدا هست از اونچه در زندگی خصوصی اش انجام میده. اما اگر اشتباه کرد و هزاران آدم دیگه مشاهده گر بودند، دلیلی برای حمایت تنها برای خاطر محبوبیت نیست


اما اگر برگردم به موضوع فوتبال خودمون و آهنگ هایی که قرار است به عنوان ترانه فوتبالی در طول سال پخش بشه و شور و هیجان رو به همه منتقل کنه

درسته که هنوز کسی سر و صدا نکرده و هم آرش و دی جی الیگیتور با زبون بی زبونی گفتند که از طرف فیفا به اونها پیشنهاد ساختن آهنگ داده شده ، و بعدش هم از طرف ایران و دولتش که همیشه ساز مخالف زده میشه ، علیرضا عصار مسئول ساختن این آهنگ شده. و امروز در سایت استکهلمیان خوندم که مهرداد و مهرزاد جاوید هم آهنگی برای فوتبال و جام جهانی درست کردند که اجازه داونلود هم داده اند. خوب ما همه خوشحال میشیم به جای فقط یک آهنگ سه تا یا سی تا باشه. اما اگر اختلاف و مسائل دیگر بخصوص مالی و سودش باعث مشکلات اصلی ایرانی ها یعنی عدم هماهنگی و اتحاد بشه ، متاسفانه هیچ کدوم این آهنگ ها ارزشی نخواهند داشت


حالا گوش بدیم و گرم کنیم



پایین صفحه هم لینک آهنگ آرش و دی جی الیگیتور هست

15 April 2006

جمعه طولانی *


امروز رسما تعطیلات 4 روزه دوران عید پاک شروع شد. در حقیقت میشه گفت از پنج شنبه خیلی جاها فیتیله و تا دوشنبه تعطیله کرده اند . من که از دوشنبه رسما عازم سفر دوروزه به گوتلند شدم همراه با خواهرم. کلی خوب بود، آروم و دریا و غروب آفتابش لذت خاصی داشت. یکی از دوستان قدیمی رو هم دیدیم و کلی در مورد علی کریمی و النگوهایی که واسه دوست دخترش توی دوبی خریده حرف زدیم

بعد از اون دوروز، هنوز برنگشته باز سوار کشتی شدیم همراه با یه دوازده نفر دیگه جوون شنگول منگول و توی هپروت برای تولد خواهری کلی بگو بخند کردیم و رقصیدیم. راستش گاهی به جوون های اینجا بزرگ شده غبطه می خورم که چه راهت خوش اند ، چه راحت مست و فارق از هر مسئولیت و تفکر به کونسکونس اعمالشون در مستی. من خودم خیلی سخت بشه بنوشم برای خوشی و مستی. اصولا امتنا می کنم چون بدنم بهم اخطار می ده وقتی بیش از یک دو لیوان الکل می نوشم ، اما بیشتر برای خاطر سلامتی ام است که نه در پارتی و نه با خود بودن لب بر جامی تر می کنم. راستش دروغ هم نگم تنها یک بار حسابی مست شدم و حالم بد شد ، جریانش هم مال چهار سال پیش بایست باشه ! خلاصه حالم از آدم هایی که اونقدر بی جنبه می نوشند و بعدش بالا می یارند بهم می خوره [...]

امابعد از عوضش خودم کلی رقصیدم که صبحش تا 12 خوابیدم. مدت ها بود اینقدر شاد و سرخوش نرقصیده بودم. شش ساعت تمام !! کلی هم کشتی و زمین دنس شلوغ و ماشالا پر از ایرانی. مهم این بود که به خواهر جونم خوش بگذره که اینطور هم شد. همشه حواسش به همه هست و توجهش رو با همه دوستاش به میزان مساوی تقسیم می کنه. امان از دل مهربونش. واقعا کسی مهربون تر از دل خواهر من رو نداره. تازگی ها خیلی دارم از دست تاف بودن خودم شاکی میشم ، شاید حدااکثر تا دو سال دیگه با هم هم خونه باشیم، بعدش هرکدوم به سوی کیش خویش و واقعا دلم نمی خواد افسوس بخورم که چرا بیشتر با هم نبودم و بیشتر در این دوران بر روی گونه های نرم و مهربونش بوسه نزدم. خدا حفظش کنه که باعث افتخار منه و الان اشک توی چشمهام جمعه داره میریزه ، وای به روز کسی که بخواد دل ساده اش رو بشکنه.... وای بر اون روز

دیشب هم که از کشتی اومدیم، بعد از دوش گرفتن، چنان دل تنگی سنگینی تو همه روحم جا خوش کرد که می خواستم سرم رو بکوبم تو بالشت ! تنها راه دلشادی رو زنگ زدن به کسایی که برام عزیز هستن دیدم. بعد از مدت ها از همه دختر عمو پسرخاله هام حال و احوال کردم و با دوستانم که ازم دورم حالی پرسیدم. و چقدر بهم انرژی داد این حرف ها و قربون صدقه ها

عصر جمعه طولانی به استراحت و پیاده روی عصرانه و گپ دو یار گذشت... هرچند قلب دو یار گریست، لبانشون تر شد، بوسه ها در سرما خشکید، اما باز دستهاشون گرم شد در دریای محبت

دلم گرفته الان و آهنگ آرومی گوش می دم. بامداد و من بیدار.. باز قول دادم بیدار نباشم و هرگز عمل نکردم