30 May 2006
محصور زیبایی ویلاهای رویایی شان شدم. نه با حسرت، نه نه ، با خنده در پیچ در پیچ جاده به عظمت خلقت صاحبش اندیشیدم.
خیره در خم برگ های هزارسبزه ، در عمق دریاچه سیاهی نه، بلکه زندگانی ماهی هایش را دیدم
بر روی سکو، نم ترس از سقوط در آب را حس کردم و سفیدی یخ زمستان ها به خاطر آوردم
حال سبزی را با چشمانم نظاره گر شدم، در پشت پلک بسته تصویر جنگل و دریاچه و نور نارنجی خانه های آنطرف آب را کشیدم
یادم افتاد سالهای پیش را، یادم افتاد صخره های سرد را، خاک زیر پا که هنگام نفس نفس دوندگی همچو سکوی پرتاب بود، پرتاب به سوی دنیای خلاً ، آن لحظه که در اذهانم سوالها داشتم که به سوی جوابشان می شتافتم. تابستان های گرم و گپ های دخترانه
صخره نشینی تجربه نکرده بودم، اما بر سکوی فاتح آب، یادم است چه بارها که نشستم و خیره به آسمان ، تنها گریستم
یادم است منتظر بودم، منتظر به سوی او شتافتن و جواب خود یافتن
سالی بود، روزگار زیادی بود کنار دریاچه قدم نزده بودم، طولانی، در سکوت، برای خود، پر از سوال و هیجان
حس رهایی از کنجکاوی برای ندانسته ها، برای تجربه نکرده ها، لرزشی که زیر پوست دیگر احساس نمیشود و جایش را به گرمای مطبوعی داده هست که حتی با لختی پوستم هم حس نمی شود، همه دست در دست هم، گذشته را برایم همچو برگی فراموش نشدنی ازهمه صحنه های بازی زندگانی کرده است
در کنار او نشستن، در مقابل دریاچه بلند خندیدن، به رهگذر غریبه سلامی دادن، مسابقه ایست برای رسیدن به آرامش و صفا
مسیری طی شده است، گهگاه با درد و گهگاه با فریاد دلتنگی، امشب اما با نگاهی ساده به آسمان و زمین می گویم، سپاس برای شانس امتحان اش
شاید دست سرنوشت مرا به بهشتی که در رویایم، فقط صاحبش من باشم و خانه ام ساحل دریا، در کنارم محبوب از دست رفته، شاید دست سرنوشت مرا به این سرزمین رویایی نرساند، اما می دانم که در فردایم هرگز اما و اگر هایی نخواهد بود
ای کاش ها بگذرند، روی سفید به از سیه چرده رویی
قلم نقاشی ام کجاست
ساز شانه گذارم کجاست
خانه دوست کجاست
غم دل فراموش شد
رهروی این وادی عاشقانه خانه اش شانه ام است
سرزمین رویایم کجاست
خانه دل همینجاست
جان جانانم همینجاست
28 May 2006
24 May 2006
این آهنگ رو با همه شما دوستان این موزیسن و خواننده فراموش نشدنی تقسیم می کنم
برای من خاطره های خیلی زیادی نداره، اما همون که وقتی به آهنگ هاش گوش میدم ، ریتم خیلی خوبی در همه بدنم حس میکنم خیلی عالیه.
با این آهنگ و به خصوص بوفالو سولجرز ، من یاد شب های گرم تابستون دوران آخرین سال دبیرستان می افتم، و جشن هایی که همراه یک رفیق گذشته ها می رفتیم و شب تا بامداد، قبل از اینکه سوئد خنگ بشه و اکثر دیسکو بارها رو تا ساعت 5 باز نگه میداشت ،ما با آخرین اتوبوس بامداد به خونه برمی گشتیم. خیلی شبها با شیلا به خونه کوچیکش می رفتیم و با هم از شیطونی هامون با پسرهایی که تو اون دوران واسمون جذابیت داشتن ساعت ها حرف می زدیم. آهنگ بوفالو سولجرز علاوه بر رقص هامون ، من رو یاد اولین مکالمه طولانی نیمه شبم با کسی که دلم اون موقع تو تاریکی تاپ تاپ واسش می زد می اندازه
پس به سلامتی قلب های همیشه قرمز و چشم های همیشه خندون ، نــــوش
Could You Be Loved
?Could you be loved and be loved
?Could you be loved and be loved
,Dont let them fool ya
!Or even try to school ya! oh, no
,Weve got a mind of our own
!So go to hell if what youre thinking is not right
,Love would never leave us alone
.A-yin the darkness there must come out to light
?Could you be loved and be loved
?Could you be loved, wo now! - and be loved
(the road of life is rocky and you may stumble too,
So while you point your fingers someone else is judging you)
!Love your brotherman
?)(could you be - could you be - could you be loved
!-Dont let them change ya, oh
!Or even rearrange ya! oh, no
.Weve got a life to live
-They say: only - only
-Only the fittest of the fittest shall survive
!Stay alive! eh
?Could you be loved and be loved
?Could you be loved, wo now! - and be loved
;you aint gonna miss your water until your well runs dry
No matter how you treat him, the man will never be satisfied.
?Say something! (could you be - could you be - could you be loved
(?Could you be - could you be loved
!Say something! say something
?could you be - could you be - could you be loved
از اینجا آهنگ این ترانه رو دنلود کنید - از آلبوم خودم دارم تقسیم می کنمش، حال و حول
Link: http://www.yousendit.com/transfer.php?action=download&ufid=EDFEAC740034B3DD
:*special tnx to my baby that arranged the album for me
18 May 2006
* بهترین حالت
امروز پیرترین انسان زنده در سوئد تولد 111 سالگی اش رو جشن گرفت.
بانو آسترید زاکریسون متولد سال 1895 می باشند و قبل از ایشون تنها یک نفر به سن 112 سالگی که بیشترین سن بانوی زنده دنیا می بوده و در سال 2001 از دنیا رفته است
این خبر از سایت استکهلمیان داده شده، و این جمله باحال آخرش من رو کلی ریلکس کرد
می فرمایند :) بدین ترتیب شما می توانید سن فعلی خود را از رقم 112 کم کنید و نتیجه آن تعداد سالهایی خواهد بود که در بهترین حالت از عمر شما باقی خواهد بود
نتیجه این عملیات خفن ریاضی واسه اینجانب میشود
112 - 23 = 89
سال شریف از عمر این نازنین درخت کوچک باقی است ! پس به سلامتی باقی 89 سال که البته برای من قراره 89 بعلاوه 5 باشه Cheers
تا 117 سالگی بسی سال ها باقیست ... پس حالا با خیال راحت میرم دور خودم می چرخم و احساس بدی هم نمی کنم
D:
گذر عمر17 May 2006
راستش ، من هرکاری کنم، باز هم وقتی زمان درس خوندن های قبل امتحان می رسه، باز پانیک می گیرم و تمام سعی ام رو می کنم که هر کاری انجام بدم الا درس خوندن! توی این مدت هم کشف کردم که هیج جا جز اتاق ساکت یا همون سایلنس روم خارجکیش ، من یکی رو روی صندلی برای ساعت ها نمی تونه بشونه
سه تا امتحان کتبی دارم و یک امتحان کوچیک. اگر که مثل یه دختر خوب هر روز برم دانشگاه و آخر شب برگردم امیدی هست ، اگر نه هم که ننگ بر من باد !! واقعا به عرض پوزش از روی شریفتون ، رــــــــــــــــــم !!!
در همینجا هم اعلام می کنم ، به شدت از ایرانی های خاله خامباجی فراری ام و هرگز هم باهاشون دمخور نمی شم ! اما مشکل اینجاست که خیلی از ایرانی ها توی مرز خاله زنکی زندگی می کنند ! نمونه اش فک و فراوونه توی شهر بلاگستان. من که خیلی دوست ایرانی زیاد ندارم ، آدم هایی هم که برای معاشرت انتخاب کردم همه شون مثل من هستند با فکر های بسیار متفاوت با افکار فاسد و پوچ یه سری آدم ها
فکر کنید ، اگر هر روز قرار باشه برای همه روزمره هایی که توی خانواده خودت ، خیلی راحت باهاشون کنار میایی و قابل قبول هست برای حریم خانواده ات ، بخوایی زیر ذره بین قضاوت آدم هایی قرار بگیری که همه کارشون رو زیر پتو توی پستو انجام می دند ، چقدر حالت بد میشه !! مگه نه؟؟
خوشبختانه با نرفتن سالی یک بار هم به این رستوران دیسکوتک های ایرانی حسابی خودم رو از دردسرشون دور کردم. اما به عرض اونهایی که ندیدن برسونم، که گاهی با آدم های گاگولی روبرو میشی ، که همیشه یه پایه میکد خونه اند :)) خلاصه با این شهر کوچیک، اگر تو بگوزی هم همه فهمیدند. تا اونجایی هم که خواهر ما از دوستان اش میشنوه ، هنوز جماعت پسر ایرانی اینجا بزرگ شده هم فکر می کنه ، بایست هزار و سیصد تا دوست دختر داشته باشه ، اما زن پاک و نجیب و هیچ کاری نکرده و ... الله و اکبر نگذار حرف های بی ناموسی بزنم الان !! واسمون حرف در میارن
آره از بحث امتحان رسیدیم به موضوعی کاملا متفاوت. علتش هم این بود که با خودم امروز فکر کردم، مثلا همه جمعیت ایرانی توی دانشگاه ما ، که من رو هر روز همراه یار نازنیم توی دانشگاه می بینند و همیشه شاهد بوسه های ما و با هم بودنمون هستند ، چند درصدشون فکرشون به ناکجا آیاد ها نمی ره ؟؟ سوئدی ها رو که بگذار اصلا کنار . اونها دنیای دیگری دارند. اما امان از کله سیاه ها.. هنوز هم خیلی مواقع من سرم رو در مقابل چشم های دریده بعضی از این آدمها چه زنش چه مردش پایین می اندازم نکنه با نگاهش من رو هم سیاه کنه. متاسفم که عقده های درونی این آدم ها تمومی نداره. همیشه حریص اند. هیچ وقت هم براشون اهمیتی نداره بایست به حریم انسان دیگه ای احترام بگذارند.
خلاصه به این نتیجه رسیدم ، اگر توی ایران زندگی می کردم، تا الان یا رسما دیوانه شده بودم یا فرار کرده بودم .. بعدش به این جواب سوالم می رسم .. که از خدایم می پرسیدم چرا... حالا می دونم اون خودش می دونست آینده چطور قرار بوده تغییر کنه
راستی از همین تریبون اعلام دارم، من آبنوس جون رو خیلی خیلی دوست می دارم. اصلا عاشق نوشته هاشم. همیشه توش یه نکته ای هست و یک هومور خوبی به ادم میده این جک هایی که تعریف می کنه
برای امشب کافیه ، یه صلوات ختم کنید و برای اینجانب عالیجناب لیدی منتقد کلی آرزوی موفقیت در امتحاناتش که از دوشنبه شروع میشه بفرمایید
آمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــین
;) :*
16 May 2006
آخر شب یکی از دوستان قدیم توی ایرانم رو روی خط دیدم. بعد از حال و احوال گفت که خوابم رو دیده شب قبل و زیاد سرحال نبودم. بعدتر براش از زمستون تعریف کردم و سختی دوری از عمو.. آخرش قول گرفت که بخندم و غصه نخورم
اما دل من زیاد تنگ شد... دلم گرفت و رفتم نوشته های ماه فوریه رو خوندم و حالا دارم گریه می کنم و حالم بد تر از موقعی شد که از دانشگاه اومدم خونه
دلم تنگ شده... و خیلی هم می سوزه. همه خودمون رو زدیم به بی خیالی.. هر روز بابام رو می بینم که مثل آدم های بی روح فقط میره سر کار و میاد خونه. نه یک کلام حرف می زنه نه می خنده نه بحثی می کنه. معلومه که اون هنوز زیاد درگیره
همه مشغول کار خودشون و همه برای هم نگران. زندگی معمولی در جریان اما کانون گرم خیلی درد داره. چون همه گوشه ای از روحشون زخمه
هفته ای یک بار به یاد عمو می اوفتم و چشمام جایی رو نمی بینه ، اما من هم زندگی معمولی رو هنوز رها نکردم. وقتی خسته میشم یادم میاد چه قولی دادم شب یادبودش. یادم میاد قول دادم حتی شده به اندازه یک درصد ، مثل اون زندگی کنم و از بزرگی او یاد بگیرم
تابستون که ایران برو نیستم. با چه ذوقی برم؟ اما می دونم دلشون چشم براهه. اما چطوری میشه خونه عمو رفت و دیگه روی مهربان او را نبوسید
:(( دلم تنگ شده.. حالم هم بده
11 May 2006




پشت پارک دلفین ها !!
یک سری عکس دیگه هم از کیش دارم قبلا گذاشته بودم توی فلیکر
http://www.flickr.com/photos/nahal/page8/
Dolphins Show
دلفین ها حیوون های خیلی نازی هستند. آها حالا فهمیدم من پت بعدا چی می خوام !!! یه بچه دلفــــــــــین :))))
06 May 2006
تابه حال چند باری شده که روز اول نمایش سراسری یک فیلم خیلی معروف سینما رفته باشم. اصولا فیلم ها خیلی بی محتوا تر از این هستند که بخوایی وقتت رو براشون تنظیم کنی تا اینکه واسه خاطر فان و عشقی به دیدن فیلمی بری. یکی از اون فیلم ها آخرین سری جیمز باند بود که هنوز یادمه. بقیه هم یادم نیست ، اما امروز دیگه نشد جلو خودم رو بگیرم و برای پرمیر فیلم پرسرصدای تامی کروزی جون نرم

همراه به یه گلّه دوستان ، و سالن های هزار نفری پُر پُر رفتیم فیلمش رو ببینیم و کمی به حرفهای خاله زنکی که شبانه روز در مورد اون و دوست دخترش می نویسند بیشتر بخندیم.
اونچه بیشتر به من حال داد سالن پر بود، یه جورایی حس سینماهای شلوغ ایران رو می داد، منهای فاکتور سر و صدای الکی و ونگ بچه و خش خش پفک و چیپس و صداهای مشکوک ماچ و بوسه :) و البته اون کف زدن های آخر هرگز توی سینماهای اینجا اتفاق نمی اوفته، اما امروز به همون علتی که نصف جمعیت سالن ایرانی بود اولش یه مسابقه هیس هیس کردن راه اوفتاده بود که اینجانب هم جزو خلاف کارانش بودم ، و آخر فیلم هم تماشاچی ها یه کف نصف نیمه از ذوق زدند.
این خالی بندی های تام کروز هم که تمامی نداره، اما دیدن فیلمش حال میده. چشمت اینقدر که از شدت نور باز و بسته میشه درد میگیره . خلاصه ای ملت برید ببینید چیز خوبیه
04 May 2006
Anti-LoveOriginally uploaded by tamishir. Anti-Love
داری خیلی اذیتم می کنی ها... یادت باشه بچه
30 April 2006

شبی که بهار شروع می شود
سنتی قدیم در سوئد، شبی که والبوری خوانده میشود را به عنوان آغاز بهار می شمارند. حتی اگر برف بر روی زمین هنوز نشسته باشه و یا هوا بیش از اندازه معمول (10 تا 15 درجه) گرم باشد .
والبوری اسم یک زن مقدس است که در قرن 700 درکلیسا در کشور آلمان زندگی میکرد و همانجا از دنیا رفت. روز اول ماه می به نام او نامگذاری شده و شبش جشن والبوری برگذار میشود. مشابه تمامی جشن ها در سوئد، شب قبل از یک روز تعطیل و مقدس به جشن اختصاص دارد.

سنت روشن گردن آتش
بسیاری از اعمال این سنت آتیش روشن کردن از آلمان می آید، زیرا که در زمان قدیم در آن کشور آتش روشن کردن باعث ترساندن و دورکرن جادوگرها در این شب بوده است. در کشور سوئد ابتدا در قرون وسطی در قسمتهای شرقی کشور شروع به اجرای این سنت شد. اما در قسمت های غربی از قبل در زمان عید پاک آتیش روشن کردن جزوی از برنامه ها بوده است. بعد از مدت ها و در اواسط قرن 18 میلادی روشن کردن آتیش به تاریخ 30 آپریل و یا شب والبوری تغییر پیدا کرده است.
در زمان قدیم ، مردم معمولا در روز اول ماه می گاوها و بزهایشان را در جنگل رها می کردند. تا حیواناتشان در تمام تابستان از علفزار استفاده کنند و بچرند. روشن کردن آتش برای همین در نظر آنها در این تاریخ سنبل خوبی داشته است. علت آن این است که گذشتگان باور داشتند که گرگ ها و جانواران وحشی بدین طریق خود را ازگله دور نگاه میدارند.
امروزه جشن والبوری بیشتر از طرف شهرداری های شهرها و مراکز بزرگ پارک و جشن های ملی برگزار میشود. و در کنار این مراسم برگذاری کنسرت های موسیقی و در سالهای اخیر سخنرانی افراد مهم جزئی از این سنت دیرینه شده است.
همچنین بسیاری از دانش آموزان سال آخر دبیرستان پایان دوران پرتلاش 12 ساله درس خواندن مستمر خود را و شروع آزادی جدید را با برسر گذاشتن کلاه های سفید سنبل فارق التحصیلی جشن می گیرند.

پرچم برافراخته چرا؟
سنت دیگر این روز برافراشته داشتن پرچم دو رنگ آبی و زرد سوئد است ، به علت جشن تولد شاه کارل گوستاوکه امسال تولد شصت سالگی خود را جشن گرفت
28 April 2006
*جشن بارون
صدای نم نم بارون رو با پوست بدنم حس میکنم و نوای آهنگش رو با طپش قلبم می شنوم
صبح به این بهاری وقتی که جوونه های گلهای درخت پشت پنجره داره دونه دونه سر باز میکنه، بایست تنها از سینه نفس عمیق کشید و بوی خاک برگ کاج رو توی شش ها داد
بهار شده ، بیایید برید طبیعت رو ببینید و با طراوت اش از نو سبز بشید. بیایید از توی لونه گرمتون بیرون و رخوت رو از تنتون بشورید.
بیایید نوای بارون رو با هم سر بدیم که زمین دوباره نم گرفته
http://www.iransong.com/g.htm?id=780&title=Parseh
بارونو دوست دارم هنوز
چون تو رو یادم میاره
حس میکنم پیش منی
وقتی که بارون میباره
بارونو دوست دارم هنوز
بدون چتر و سرپناه
وقتی که حرفای دلم
جا میگیرند توی یه آه
شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون
شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون
بارونو دوست داشتی یه روز
تو خلوت پیاده رو
پرسه پاییزی ما
مرداد داغ دست تو
بارونو دوست داشتی یه روز
عزیز هم پرسه ي من
بیا دوباره پا به پام
تو کوچه ها قدم بزن
شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون
شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون
26 April 2006
Sometimes I run sometimes I hide
Sometimes I’m scared of you
But all I really want is to hold you tight
Treat you right, be with you day and night
This picture is originally taken by carla numan & published @ flickr. The URL is http://www.flickr.com/photos/cmm/76542542/ & the photographers rights reserved. Please respect it and DO NOT DOWNLOAD the picture without asking!
23 April 2006
کلی دلم میخواد چیز های خوب بنویسم اما همزمان دلم میخواد خصوصی باشه
پس فقط اکتفا می کنم به اینکه ، خوشحالم امسال تولد یکی از بهترین دوستام در اولین مرحله و محبوب قلبم در مرحله دوم رو کنار هم جشن گرفتیم
گاهی اوقات از زندگی یک آدم چیزهای قشنگی میشه آموخت که توی فنسی ترین و لوکسوری ترین دراما های تی وی هم نمیشه پیداشون کرد. اگر آدم ها فقط قدر بدونند
پس نوشت. این جمله آخر به قصد همه اش کلمات انگلیسی فارسی نویسی بود. شما غصه نخور
17 April 2006
15 April 2006
امروز رسما تعطیلات 4 روزه دوران عید پاک شروع شد. در حقیقت میشه گفت از پنج شنبه خیلی جاها فیتیله و تا دوشنبه تعطیله کرده اند . من که از دوشنبه رسما عازم سفر دوروزه به گوتلند شدم همراه با خواهرم. کلی خوب بود، آروم و دریا و غروب آفتابش لذت خاصی داشت. یکی از دوستان قدیمی رو هم دیدیم و کلی در مورد علی کریمی و النگوهایی که واسه دوست دخترش توی دوبی خریده حرف زدیم
بعد از اون دوروز، هنوز برنگشته باز سوار کشتی شدیم همراه با یه دوازده نفر دیگه جوون شنگول منگول و توی هپروت برای تولد خواهری کلی بگو بخند کردیم و رقصیدیم. راستش گاهی به جوون های اینجا بزرگ شده غبطه می خورم که چه راهت خوش اند ، چه راحت مست و فارق از هر مسئولیت و تفکر به کونسکونس اعمالشون در مستی. من خودم خیلی سخت بشه بنوشم برای خوشی و مستی. اصولا امتنا می کنم چون بدنم بهم اخطار می ده وقتی بیش از یک دو لیوان الکل می نوشم ، اما بیشتر برای خاطر سلامتی ام است که نه در پارتی و نه با خود بودن لب بر جامی تر می کنم. راستش دروغ هم نگم تنها یک بار حسابی مست شدم و حالم بد شد ، جریانش هم مال چهار سال پیش بایست باشه ! خلاصه حالم از آدم هایی که اونقدر بی جنبه می نوشند و بعدش بالا می یارند بهم می خوره [...]
امابعد از عوضش خودم کلی رقصیدم که صبحش تا 12 خوابیدم. مدت ها بود اینقدر شاد و سرخوش نرقصیده بودم. شش ساعت تمام !! کلی هم کشتی و زمین دنس شلوغ و ماشالا پر از ایرانی. مهم این بود که به خواهر جونم خوش بگذره که اینطور هم شد. همشه حواسش به همه هست و توجهش رو با همه دوستاش به میزان مساوی تقسیم می کنه. امان از دل مهربونش. واقعا کسی مهربون تر از دل خواهر من رو نداره. تازگی ها خیلی دارم از دست تاف بودن خودم شاکی میشم ، شاید حدااکثر تا دو سال دیگه با هم هم خونه باشیم، بعدش هرکدوم به سوی کیش خویش و واقعا دلم نمی خواد افسوس بخورم که چرا بیشتر با هم نبودم و بیشتر در این دوران بر روی گونه های نرم و مهربونش بوسه نزدم. خدا حفظش کنه که باعث افتخار منه و الان اشک توی چشمهام جمعه داره میریزه ، وای به روز کسی که بخواد دل ساده اش رو بشکنه.... وای بر اون روز
دیشب هم که از کشتی اومدیم، بعد از دوش گرفتن، چنان دل تنگی سنگینی تو همه روحم جا خوش کرد که می خواستم سرم رو بکوبم تو بالشت ! تنها راه دلشادی رو زنگ زدن به کسایی که برام عزیز هستن دیدم. بعد از مدت ها از همه دختر عمو پسرخاله هام حال و احوال کردم و با دوستانم که ازم دورم حالی پرسیدم. و چقدر بهم انرژی داد این حرف ها و قربون صدقه ها
عصر جمعه طولانی به استراحت و پیاده روی عصرانه و گپ دو یار گذشت... هرچند قلب دو یار گریست، لبانشون تر شد، بوسه ها در سرما خشکید، اما باز دستهاشون گرم شد در دریای محبت
دلم گرفته الان و آهنگ آرومی گوش می دم. بامداد و من بیدار.. باز قول دادم بیدار نباشم و هرگز عمل نکردم
07 April 2006
چند وقتی هست نمی تونم بنویسم، اتفاق هست، روزمره و مهمات هم هست. اما قلم نوشتن نیست
دوشب پیش این نیما عصیان رو دودستی خفت کردیم بیا جون ما این قالب ما و ایراد هاش رو درست کن، بنده خدا این دوست مهربون کلی هم وقت گذاشت هی درست میکرد! اما من وقتی ریپابلیش می کردم، برمی گشت به حالت اولیه ! آخر کاشف در اومد که ایراد واسه اینه که بنده خنگول !! هنوز توی بلاگر از طرف خودم لاگ این هستم در نتیجه همه تغیرات به حالت اول بر می گشت ! بگو زرشک !! می خوام قالب رو برای بهاریه عوض کنم اما چون آرشیوم ایراد داره اول مشکلش حل بشه بعد قالب عوض بشه. آخه یکی نیست دامن ما رو بگیره ؟ :( اوهوی اوهی
ماه آپریل هم تند تند داره میره؛ امروز گوش شیطون کر طرف دانشگاه پیدام شد، کلاس داشتیم البته والا سرم رو بزنی دوست ندارم توی این ساختمونا باشم. یه جورایی بد بیزارم. آره داشتم می گفتم، دانشگاه تقریبا خالی بود، همه جیم زده بودن، ساعت تازه دو ظهر بود، اما معلوم بود جز این چینی های بیکار و پاکستانی های خوره، همه خودشون رو برای تعطیلات عید پاک آماده کرده اند
من که این هفته آخرین روز کارم رو هم با خوبی و خوشی به پایان رسوندم، یه روی ممبر هم رفتم واسه رئیس و هم یه جورایی با حرف های چرب و چیلی نیشش رو تا بناگوش باز کردم، هم از خودم تعریف شنیدم و هم اینکه حرف و انتقادم رو بهش گفتم. اما بایست در پایان از خداوند منان حسابی متشکر باشم. چون درست موقعی که شدید نیاز به پول از جیب خودم داشم این کار رو جور کرد، و من توی ماه مارش میشه گفت هفته ای یک روز بیشتر کلاس نداشتم درنتیجه تونستم کلی کار کنم و پول هاش ایشالا ماه دیگه میاد تو حسابم کلی کیف می کنیم !!
این هفته آینده، که قراره به قول این عزیز گرامی همه به هم تخم مرغ بدند، ما هم کلی برنامه داریم . دوشنبه و سه شنبه با خواهر عزیزم که چند روز پیش تولدش بود دوتایی می خواهیم بریم گوتلند. وای اینقدر خوشحالم، درست سه سالی فکر کنم گذشته آخرین بار رفتم گوتلند، اون موقع تازه بلاگ نویسی رو شروع کرده بودم، اونبار هم من و نیکو و یک رفیق قدیمی که دیگه ستکهلم زندگی نمی کنه با هم سه تایی شر و شیطون اما تابستون رفتیم و واقعا عاشق فضای ساکت و قشنگ این جزیره شدم. میشه گفت همون صدف سوئد این جزیره کوچیک اما توریستی و باحال سوئد هست. فردای اینکه برگردیم هم همه با دوستان می خواهیم بریم کشتی برای تولد نیکو جونم جشن بگیریم. دخترک کلی دیگه گنده شده، باورم نمیشه انگار همین امسال تولد 21 سالگی من بود...حالا نیکو بیست و یک رو هم گذروند. هر روز هم خوشگل تر میشه بزنیم به تخته
و اما آخر هفته تعطیلات رو ، یعنی جمعه بلند رو اگه خدا بخواد! و جیبمون کفایت کنه قراره با دوست پسر جونم بریم اسکی. و این رو هم یکی دوسال هست نرفتم و اگه امسال هم نرم واقعا زن نیستم !! اما مهمتر این هست که بعد از اینهمه مدت که کلی زحمت کشیده به خودم استراحت مفصل بدم که بعد از تعطیلات دوران سفت و سخت درس و دانشگاه شروع میشه
امشب بایست تصمیم بگریریم که چه تاریخی می خواهیم تابستون برای فوتبال جام جهانی بریم آلمان. فردا نیکو بایست تاریخ تعطیلاتش رو به مسئول کارش اعلام کنه، و ما هنوز در اندر خم داستان اجازه هست یا نیست داریم دور خودمون می چرخیم.
نمی دونم چطور توضیح بدم، ولی برای من قابل درک نیست که توی این سن هنوز بایست نظر مثبت پدر و مادرم رو جلب کنم برای کارهایی که می خوام انجام بدم.
در این باره دفعه بعد
یک بلاگر جدید از این ستکهلم سرد به جمع ما اضافه شده، به اسم سفید برفی :) خوش اومدی ، تشویقشون کنید »:)) هاها
http://www.sefidbarfii.blogspot.com/
02 April 2006
bomb
خوب امروز فهمیدم که دیشب نزدیک بود به لقالله بپیوندم !! همش این یک جک سیزده یا دروغ آپریل نیست
دیروز نزدیک های ساعت شش و نیم بعد از ظهر داشتم بعد ا ز چند ساعت شنا و حال و حول تو استخر توی مک نشسته بودم و از یکی از احالی منطقه مسکونی ساعت حرکت قطار رو به سمت خونه پرسیدم. گفت نمی دونه اما می دونه که برنامه حرکت قطار و اتوبوس ها کنسل شده به علت اینکه پلیس منطقه رو برای پیدا کردن کیسه ای مشکوک به بمب بسته !! اول ابرو هام رو از تعجب بالا دادم
بعد هم که برای اینکه گول دروغ اول آپریل رو نخورم و مطمئن بشم جریان چیه از طریق واپ موبایلم وصل شدم به نت و چند تا سایت خبری رو چک کردم ! صحت خبر دستم اومد ولی تا برسم خونه در شک و تردید بودم ، علاوه بر اینکه برنامه قطار که من نزدیک ساعت 19 شب به موقع و بدون هیچ هیجانی بود
اما شب که توی اینترنت و تکست تی وی اخبار مربوط رو دنبال کردم، فهمیدم واقعا یک کیسه مشکی توسط راننده قطار پیدا شده که به علت مشکوک بودن ، پلیس فرا خونده شده و پلیس هم برای خنثا کردنش تمام برنامه حرکت اتوبوس و قطار ها رو کنسل کرده بود!!! من حالا کی رسیدم ساعت ده دقیقه به هفت! و این شلوغ بازی ها تا ساعت 18:30 ادامه داشته !
اما اونچه حسابی جا خوردم این بوده که درست همون روزی که ما برای استخر و تفریح از ابرقو سوار قطار شدیم و رفتیم سیدپولن درست همون روزاین اتفاق افتاده و همون مرکز و همون ساعت ها
مهم قضیه اینجاست که ، قدرت انفجار مواد درون کیسه ، به شعاع پونصد متری می رسیده !خوب انشالا امسال که حسابی خوب شروع شده، فردا هم سیزده بدر و خلاصه اگه ما رو ندیدید حلالمون کنید ! وسلام نامه تمام
How Are You Doin ?
شاید شبی؛دیگر سوالی دیگر نباشد
شاید وقتی؛ دیگر یادی از آن روزها نباشد
19 March 2006
صدای همه پر از شوق هست. عید اومده و بهار و تبریک گویان برقرار . امروز از ظهر تا عصر ، رفته بودم به پدر و مادر گرام در فروش و راه انداختن صف مشتریان پر اشتیاق خرید نوروزی کمک می کردم
مثل هرسال ما هم سفره هفت چین درست می کنیم ، اما به شخصه زیاد حس و حال عید و نوروز ایران رو ندارم. شوق خاصی درونم مثل هرسال نیست. سعی می کنم اصلا این حال رو به خودم تلقین نکنم. اما حس می کنم این کم شوری به خاطر دونستن این واقعیت است که امسال عید ، وقتی اولین زنگ رو بخواهیم به فامیل ها در ایران بزنیم، فقدان شنیدن تبریک و آرزوهای گرم عموی بزرگوارم، درد زیادی رو در قلب همه ما یاد آوری خواهد کردنمی دونم چرا نمیشه به از دست دادن ها فکر نکرد. شاید به خاطر این احساس وابستگی های بیش از اندازه ما ایرانی ها. اما هرچه که هست، برای همه ما به خصوص همسرش و دختر عمو هایم عید نوروز سختی خواهد بود
از خوبی ها و تلخی های این سال که گذشت ، چند سطر پررنگ به خاطرم است. پارسال عید نوروز با بهترین خاطره ها و لحظات آغاز شد و یک ماه تمام همراه با دوستان و دوست پسر عزیزم بهاریه خوبی رو پشت سر گذروندیم. فصل بهار و تابستون با سفر و گردش و خاطره های خوب گذشت. تا که در انتظار اولین پاییز متفاوت سال های آخیر، خودمون رو برای شب های سرد و شمع هایی که گرماشون بین فضا و هوا پر عشق گم میشد، سپری شدخدا رو شکر که این فصل پاییز ، مثل یک رویا، مثل آرزوی من سپری شد. روز و شب های پر از خاطره، همراه با آزمایش باورها و باندهای میان دو قلب به انتها رسید و زمستان سفید دوران خوش تری رو برام به ارمغان داشت. امسال تونستم بعد از مدت ها دیگه به خاطر دلتنگی حداقل گریه نکنم. حداقل شب هایی که نور ماه کامل بود پشت پنجره اتاقم تنها نایستم. و بدونم که دیگه مشکلات کوچک و بزرگ رو میشه با حرف زدن حل کرد.
یک سال پرخاطره، تا زمانی تاتمام زیر پوستم وول میخوره. اما در کنار این همه خاطره، می نویسم که هرگز یادم نمی ره، هنوز هستند خانواده های آواره های زلزله بم که لبخند شادی بر لبانشون ندیده اند. هنوز هستند کسانی که در این عید و بهار تنها هستند. یادمان باشد که از یاد نبریمشان
برای همه دوستان وبلاگر، همه دوستان روزمره و ندیده ، این بهار و سال نو مبارک باشه.
امیدوارم سالی نرسه که ایران ویران ما دوباره زیر رگبار خمپاره دیوانگان به خاک و خون کشیده بشه.


