26 October 2007

US and A .:.

توی این ماه آخر تابستون و ماه پاییز که حسابی سرمون شلوغ بود، نتونستم از مسافرتم به کشور شیطان بزرگ چیزی بنویسم. امشب با دوست عزیز آلمانی ام بعد از مدت ها حرف می زدم و وقتی خودم کمی از دیدی ها و لمس کردنی های ؛) میامی تعریف کردم حس کردم چقدر حیفه حتی برای ثبت خاطره هم شده ننویسم از نیویورک و میامی

راستش همیشه میگند تا نرفتی اظهار نظر نکن! من هم مثل خیلی های دیگه همیشه دیده بودن و شنیده بودن؛ میگفتم از امریکا خوشم نمی یاد چرا که نوع فکرشون خنگولانه است و مدل زندگی شون این ایراد رو داره و.. غیره

همیشه هم دلم می خواست اولین سفرم به امریکا به شهر نیویورک باشه ، واسه همین یه خودم قول یک جایزه داده بودم که اگر ترم بهاری سال تحصیلی گذشته ام خوب بشه آخر تابستون با پول هایی که از کارکردنم در میارم یک سفر برم نیویورک. در کنار اون بایست آدمش رو هم پیدا می کردم. که از ابتدا روی دوست صمیمی ام حساب کرده بودم که چون کار نمی کرد در نتیجه پولی هم دربساطش نبود. اما بدون هیچ شانسی یک بار به خواهرم که بیشتر از هرکسی همیشه نه امریکا می کرد پیشنهاد دادم و اون هم قبول کرد!! در نییجه با همدیگه برنامه سفر رو ریختیم و همه چیز رو از صفر توی اینترنت به دنبالش جستجو کردیم. از پیدا کردن بلیط های هواپیما تا هتل و کارهایی که میشه در طول یک هفته انجام داد

به زور خواهرم رو قانع کردم که حالا که داریم هشت ساعت از اینجا می کوبیم میریم نیویورک بیا بریم از اونطرف میامی هم ببینیم! و با زحمت تونستم قانعش کنم

با پرواز مالزین ایرلاین خیلی راحت و آسوده رسیدیم نیویورک و من که کلی هیجان زده بودم همش فکر می کردم الان ما رو که توی پاس سوئدی مون نوشته محل تولد تهران ! الان به اتاقی می برند برای بازجویی و ..سایر قصه های شنیدنی
وقتی رسیدیم وارد سالنی شدیم که بیش از سی چهل تا باجه بازرسی داشت. همه ماموران گذر متنظر ورود مسافران بودند و عده ای مامور هم مسافر ها رو در صف های مختلف تقسیم می کردند. سیستم برام خیلی آشنا بود. مدل دستور دهی کاملا شبیه ایران بود! تعجبی نداشت داد بزنند ! خلاصه رسیدیم و منتظر نوبتمون شدیم
آقای مامور پاسمون رو نگاه کرد و بعد پرسید ایران هم می رید!! بابا عجب ها! گفتیم آره. پرسید آخرین بار کی بوده؟ و برای دیدن کی رفتید. گفتیم دو سال پیش و دیدن فامیل. گفت فارسی هم بلدید گفتیم با اجازه شما بعــــــله ! بعد هم خندید و گفت این نفر های پشتی که می بینید اینقدر بلند بلند حرف می زنند امریکایی اند! یه لحظه هم فکشون ساکت نمیشه !
بعد هم خوش اومدید و قلب من رو که داشت تاپ تاپ می زد گذاشتم کف دستم و وارد در ورود شدیم! درست از یه دری که بالاش عکس رهبر معظم انقلاب امریکا رو زنده بودند! جناب بوش

رفتیم قسمت اطلاعات و درمورد تاکسی و خط قطار و مینی تاکسی پرسیدیم و آلترناتیو آخر رو که قیمت و زمان معقول تری داشت انتخاب کردیم و بعد از یک ربع سوار ماشین به سمت بالای شهر منهتن به راه افتادیم. شب بود و شهر پر از چراغ. از همون لحظه مقایسه هام با تهران شروع شد.. هرچند از نظر نسبی صدها درصد کوچیک تر.. ولی چراغ ونورهای فراوان شهر من رو به هیچ وجه یاد ستکهلم ساکت و کم نور نمی انداخت

باقی شبی دیگر
....ادامه دارد
.:. شب ها زود می رسه


تصمیم گرفتم یا شب ها بیدار نباشم که خوابیدن هم سخت بشه، یا اگر بیدار بودم حتما توی بلاگم بنویسم

خیلی میشه نوشت؛ اما از چی ؟؟ سوال مهم این است

امشب هم تموم شد.. شاید فردا

راستی این زوج ها رو دیدید که هردو توی یک زمینه کار می کنند و از چم و خم شرایط محیط کاری طرف مقابلشون خبر دارند؟ این زوج ها نمی تونند کاری رو انجام بدند که دیگری متوجه نشه

توی دنیای دیجیتالی هم اگر هم خودت هم طرفت روزی چند ساعت اینور و اونور نچرخند شب خوابشون نمی بره! حالا اگه اورکات و مسنجر و ام اس ان و فیس بووک و توئیتر و همه این بند و بساط آنلاین هم داشته باشی و قرار باشه از روزمره و افکار و احساساتت هم توشون پست کنی و عالم و آدم رو خبر دار کنی ببین چه آش شور و بی نمکی میشه

اصلولا به نظر من بایست از این تیر زمانی استفاده کرد که نمیشه حرفها رو رک وراست به هم گفت! اونوقت مثلا یک پیغام دوخطی به توئیترت میفرستی که شام عدس هم نداریم چه برسه به پلو هرکی گشنه اشه از بیرون چلو کباب بخره !! حالا اگه بدون شام موندید :)) هاها

شب لالا ما بریم لالا

24 October 2007

.:.


It didn´t have to be him
It could have been any body
It didn´t have to begin
To dismental me

23 October 2007

برای شب هایی که می بایست بیاندیشم .:.


توی این مدت زمان که فرصت هایی بوده برای اندکی اندیشه ؛ اندیشه برای انتخاب قوانینی که هرروز چرخ زندگی ام با آنها میگذرد

گاهی با خواندن نوشته ها و تفسیرها و توصیف های دیگران از احساسات و عشق و بازی زوج وارانه، از خودم می پرسم آیا این فقط ما ایرانیانیم که به دنیای جفت گیری اینگونه سخت نگاه می کنیم

شنیده ام خودم سخت گیرم. دیده ام دوستان و غریبه های ایرانی اطرافم را که با قوانین و نبخشیدن ها هرروز از کسی می گریزند و می شکنند و قصه ها می سرایند

نمی دانم اشکال کار کجاست ؟ آیا می بایست دنیای ما متصل از دو عدد زوج باشد ؟ آیا می بایست با کسی منتخب تا انتهای جاده ای را رفت؟

پارادکسی سخت که پاسخ به آن مرا در آیته مشغول خواهد کرد
نظر شما چیست ؟

19 October 2007

The Dead Tree.


The Dead Tree.
Originally uploaded by ~Rob~
The view out of back window.. the view of cold cozy autumn..
Very special..very remembered for long time..
The autumn is here..the lonely walks also soon..
November calls us..

03 October 2007

.:. Mahmoud & Maroon5






"Iran So Far" Lyrics:
They say true love comes only once in a lifetime
and even though we’re from opposite ends of the earth,
my heart tells me you’re the one for me.
Mahmoud

I remember when it started, saw you on the news
you were hating gays and I was eating food
I was feeling you, and even though I disagreed with almost everything you said
you aint wrong to me, so strong to me, you belong to me
Like a very hairy Jake Gyllenhaal to me
Mahmoud make my heart beating out of my chest
my mind says no but my body says yes
(?) The only threat I see, is the threat of you not coming home to me.
Our love for (?) is like when atoms collide
Can’t express how I feel
And yo Adam let’s rhyme

And Iran, Iran so far away
is your home, but in my heart you’ll stay

He ran, for the president of Iran
we ran together to a tropical island
my man, Mahmoud is known for violence
smiling, if he can still do it then I can
they call you weasel, they say your methods are medieval
you can blame the Jews I can be your Jim Caviezel

S&M, listenin’ when we’re wrestlin’
You can be the port that I put my vessel in
So I try to (martini?) but you can still see me
with your sleepy brown eyes, white pecan thighs
And your hairy butt…
Yeah.

And Iran, Iran so far away
come home, and in my arms you’ll stay
Used to look at the stars and dream
round the world the same stars we’ve seen
And a twinkle in your eyes Mahmoud.

Talk smooth to me (?)
high waist damn so fly.
We can take a trip to the animal zoo
and laugh at all the funny things that animals do
Like Eugene, you got me strait trippin’ boo
hope you look at my eyes and say I’m trippin’ too
You say (?) but they already do
you should know by now, it’s you.

You crazy for this world Mahmoud
you can deny the holocaust all you want
but you can’t deny that there’s something between us
I know you say there’s no gays in Iran
but you’re in New York baby
so time to stop hating(?),
and start living

01 October 2007

نوشته ای از ایمیل دریافتی .:.

هرچند از نزدیک نه این حرفها رو شنیدم نه لمس کردم و نه در اطرافیانم دیده ام، اما می دونم که دروغ نیست.. به عنوان طنزی تلخ بخوانید

من « دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من « مرحومه مغفوره » هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم
من «والده مکرمه » هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند
من « همسري مهربان و مادري فداکار » هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند
من « زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد
من « سرپرست خانوار » هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد
من « خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند
من « مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند
من «ضعيفه » هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند. من «... » هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد
من « بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند
من « مامي » هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند
من «مادر » هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم
من « زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود
من «ماماني » هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم
من «ننه » هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم
من «يک کدبانوي تمام عيار » هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند
دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛ « عليا مخدره»
من « بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند
من در ماه اول عروسي ام؛ « خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و... » هستم
من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، « سليطه» هستم
من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ « دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم
دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا « والده» آقا مصطفي صدا مي زند
من « مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا « کنيز» شما معرفي مي کند
من کيستم؟

30 September 2007

سفر به عمق خاطره ها .:.


بیا کمک کن مرا
رها کن از زندان
از سیاهی و تاریکی

13 September 2007

چرا نوشتن ام نمیاد.:.

خیلی دلم می خواد بنویسم، بخصوص از آخر تابستون، از شروع پاییز، از تغییرات و اتفاقات. اما حس کافی ، اون حسی که بایست داشته باشم برای تخلیه افکارم ایجاد نمیشه

الان ترانه جدیدی رو پیدا کردم به طور اتفاقی ، کلمه نیویورک رو شنیدم و قشنگه گوش دادن بهش.
, خوشم اومد و حس نوشتن بهم کمی برگشت ؛ دفعه سوم هست درحال نوشتن گوش می دم و بیشتر لذت می برم ؛ ممنون از بلاگ سمیالیسم که آهنگش رو گذاشته بود توی بلاگش

پاییز به ستکهلم رسیده، سرم شلوغ بوده حسابی؛ با سرعت بایست سروار قطار میشدم که از رسیدن به آخرین ایستگاه عقب نیوفتم. برای همین حتی نرسیدم در سالگرد ورود به این سرزمین آدم یخی ها نوشته ای به خاطره بگذارم. وارد سال ده ام شدم، و تا زمانی که سالگرد دهمین سال رو بگیرم، بایست این خاک رو ترک کرده باشم. برای من بس است این آدم ها و این سرما

البته هرکسی این حرف رو میزه، میشه خیلی مسخره بهش لبخند زد چون حرفش تکراری هست و مثل همه دوست داره از سوئد بره. اما برای من فرق داره.
من از زمانی که سال دوم دبیرستان رو شروع کردم دلم خواست برای مدتی به کشور دیگه سفر کنم که زندگی اونجا رو با زندگی سوئد که به نظرم عجیب می اومد مقایسه کنم. اما به علت اینکه اونزمان قانون بود برای وام گرفتن برای سفر کوتاه مدت تحصیلی دوران دبیرستان می بایست ملیت سوئدی داشته باشی، با وجود همه سعی ام نتونستم برم.
از زمانی هم که سال اول دانشگاه وارد شدم واون چنان توی ذوقم خورد که دلم خواست از این کشور واسه همشه فرار کنم، رفتن به سرزمینی دیگه توی ذهن من بوده. اما این کار رو به آینده سپردم. این آینده داره کم کم فرا می رسه.
زمانی که به شدت از سوئد زده شده بودم، اوج کانقوز بودن از جهات مختلف به خصوص هویت ایرانی سوئدی ام بود، دانشگاه و درس هایی که هرگز اونطور که فکرم بود پیش نرفت، از طرف دیگه دل و هواش رو همراه باد از این خاک فراری داده بودم، اما چقدر خوب کردم که اونزمان به عقلم گوش دادم و فرار نکردم. چون فرار می تونست خیلی راحت این خونه رو برای همیشه برای من با خاک یکسان کنه و راه برگشتی نباشه

اما امروز، بعد از چند سال تلاش و برگشتن به روز خط و بهتر از اون، حرکت روی ریل قطار با سرعت بالا، احساس می کنم خیلی رابطه خوبی با سرزمین سوئد پیدا کردم. هرچند همه اطرافیانم و نزدیکانم همیشه از من شنیدند که من میرم، ولی اینبار برای خاطر این نیست که می خوام فرار کنم و یا اینکه از سوئد بدم میاد. برعکس، اینجا برای من خونه شماره یک به حساب میاد و نه ایران
اما برای این انرژی که در درون من هست، این سرما بسی سرد است ! و این مرزها بی نهایت کوچیک و تنگ. چاره این نیست، درحقیقت تنها هدف من از زندگی ام سفر به سرزمین های مختلف هست برای کشف کردن این دنیا و هدف های عجیب غریبش

خلاصه کنم، در نهایت دوست دارم وقتی کتاب قصه این یک دهه رو می خوام به پایان ببرم دوست دارم به موفقیت کامل امضا کنمش ، همونطور که هدف اصلی امون بود برای موندن و تلاش شبانه روزی توی تک تک این سالها. خدا خانواده خوب رو همیشه بهش نعمت بده و در دنیای آینده که باور دارم روزی فرا میرسه آمین کنه. پدر و مادر عزیزم توی این سال ها بدون لحظه ای تعمل و استراحت، شبانه روز پشت من و خواهرم بودند و من گاهی با فکر به زحماتشون دلم میخواد های های گریه کنم چرا که شاید هرگز ، نه مطئنم هرگز قادر نخواهم بود جبران کنم فداکاریهاشون رو که در حد و اندازه محبت فرزندی و والدین نیست. براش مرزی وجود نداشته ، اگر هم داشته اونها ثابت کردند که فراتر از همه مرزها میتونند فداکار باشند

از فردا ماه رمضون دیگری شروع میشه، فکر گشنه موندن در اینهمه ساعت روز وقتی که هنوز غروب خورشید ساعت هفت شبه به بعد است خیلی آزاردهنده خواهد بود به خصوص با این برنامه شدید درس خوندن. اما هرطور شده دوست دارم چند شبی روزه دار باشم که با این جشن، از زندگی ام شکر گذار باشم. با همه سختی ها و سربالایی های ناتمامش، بهترین آرزوها رو که همیشه بزرگتر میشند بدست آوردم و از پروردگاری که به من این شانس رو برای امتحان زندگی به نوع دیگر داد هر روز و هرشب سپاس گذارم

اشکم درومد... به این موزیک ویدیو زیبا گوش کنید، شاید شما هم مثل من از نیویورک خوشتون اومد. یک نصیحت مامان بزرگی هم بکنم : کمی هم قدر لحظات زندگی اتون رو بیشتر بدونید
:))
PLAIN WHITE T'S LYRICS

"Hey There Delilah"

Hey there Delilah
What's it like in New York City?
I'm a thousand miles away
But girl tonight you look so pretty
Yes you do
Times Square can't shine as bright as you
I swear it's true

Hey there Delilah
Don't you worry about the distance
I'm right there if you get lonely
Give this song another listen
Close your eyes
Listen to my voice it's my disguise
I'm by your side

Oh it's what you do to me
Oh it's what you do to me
Oh it's what you do to me
Oh it's what you do to me
What you do to me

Hey there Delilah
I know times are getting hard
But just believe me girl
Someday I'll pay the bills with this guitar
We'll have it good
We'll have the life we knew we would
My word is good

Hey there Delilah
I've got so much left to say
If every simple song I wrote to you
Would take your breath away
I'd write it all
Even more in love with me you'd fall
We'd have it all

Oh it's what you do to me
Oh it's what you do to me
Oh it's what you do to me
Oh it's what you do to me

A thousand miles seems pretty far
But they've got planes and trains and cars
I'd walk to you if I had no other way
Our friends would all make fun of us
and we'll just laugh along because we know
That none of them have felt this way
Delilah I can promise you
That by the time we get through
The world will never ever be the same
And you're to blame

Hey there Delilah
You be good and don't you miss me
Two more years and you'll be done with school
And I'll be making history like I do
You'll know it's all because of you
We can do whatever we want to
Hey there Delilah here's to you
This ones for you

Oh it's what you do to me
Oh it's what you do to me
Oh it's what you do to me
Oh it's what you do to me
What you do to me.

03 September 2007

How was New York .:.




خیلی وقته ننوشتم، وقتی برای نوشتن هم دیگه ندارم
اما از سفر آخرم بایست بنویسم حتی خلاصه و مختصر

18 August 2007

Manhattan


Manhattan
Originally uploaded by ERIC_1132



welcome to the Miami :D !!!

12 August 2007

5 سال هم زود میگذره .:.

به قولی زمان مثل باد میاد و میره و ما هم همراهش با سرعت می ریم

راستش باور اینکه از مدتی که همراه با نوشته های ایرانی و آدم های همزبون خودم شدم پنج سال گذشته سخته. درسته اولین بار که اولین نوشته های فارسی بلاگ ها خوندم زودتر بود و اسم اولین بلاگ خودم هم کبوتر بود، ولی این منتقد که این مدت توش از دلتنگی ها و شعر ها و عصبانیت ها و شادی ها و از دست دادن ها توش نوشتم خیلی ارزشمند تر از گذشته ها هست که بشه به امون خودش رهاش کرد

دیشب بعد از مدت ها همراه همه فامیل و آشنا خونه کسی دعوت شدیم که جشن برای سالگرد پنج سالگی ازدواجش، و جشن تولد سی سالگی خودش و مهمترش جشن فارق اتحصیلی اش همزنان گرفته بود
از طرفی دیدن همه خوب بود و میزان غیبت های خون کسانیکه مدتی بیکار بودن رو دوباره بالا برد :)) بعد هم دیدن اینکه خانواده ای بعد از چندین و جند سال پشت سر گذاشتن سختی های اولیه زندگی حالا اینقدر با آرامش و خوشحالی همه رو در موقتیت اش شریک می دونه کلی حس های خوب به من داد

سخن رانی کوتاه کنم. تولد پنج سالگی این بچه بلاگ ام مبارک
اگر کیک بلد بودم درست کنم واسش درست می کردم :) عوضش عکس می گذارم دل همگی آب شه

18 July 2007

سبب منم که میشکنم اما حرفی نمی زنم .:.





سبب منم كه ميشكنم اما حرفي نمي زنم*** **** *** اگه هيچكس برام نموند واسه اينه كه سبب منم

كاش بدوني ماتمه دنيام بي تو فقط گريه ميخوام*** *** *** كي ميدونه اين حسرتا چه كرده با روزو شبام

توو زندگيم يه دنيايي يه كابوسم ، تو رويايي*** *** *** يه پاييزم ، تو بهاري من يه مرداب ، تو دريايي

از اين گريه ، چه ميدوني نه دردمي ، نه درموني*** *** *** به چه اميد ميخواي باشي كه پيش دردام بموني

توو زندگيم يه دنيايي يه كابوسم ، تو رويايي*** *** *** يه پاييزم ، تو بهاري من يه مرداب ، تو دريايي

سبب منم كه ميشكنم اما حرفي نمي زنم*** *** *** اگه هيچكس برام نموند واسه اينه كه سبب منم

سبب منم كه ميشكنم اما حرفي نمي زنم*** *** *** سبب منم... سبب منم



به بهانه آهنگ های جدیدش که باز دارم به شعر هاش گوش می دم، عشقه عــشق

سه سال چقدر زود گذشت.. سه سال تغییر کردیم، بزرگ شدیم و باز بچه شدیم
... اینم عشقه.. عــــشــــق

17 July 2007

چشم هایم برای کیست .:.

خواستم امشب ادامه مسافرت و خاطره هام رو بنویسم، نوشته جدیدی از وبلاگ عاقلانه لیلا خوندم که خیلی دوستش داشتم. قسمتی ازش رو اینجا کپی می کنم

..."



پرسیدم : چکار باید بکنیم بشیر که بی معرفت نمیریم ؟ در لحظه هایمان حضور داشته باشیم ؟ کور نمیریم و بی آرزو نمانیم و در حسرت نباشیم و هم کودک باشیم و هم پیر ولی جوان و خام نمانیم و عاشق باشیم و عاشق بمانیم و فراموشکار نشویم و نایستیم و ندویم و نخوابیم و رویا ببینیم و در آخر بپریم و برویم نه اینکه لنگان خرکمان را هم دیگران بیاورند و به ساحل برسانند ؟
بشیر پاسخ داد : هرچه را که می خواهی و طلب می کنی از جنس حق نیست و دروغ است . اگر می خواهی که بخواهی و ندانی که می خواهی و برسی به آنچه حق است . نخواه و نپرس و ندان و خالی شو مثل چشمان سیاه من . چیزی که اصل است از جنس هیچ چیز نیست . نه عشق است و نه دروغ . نه سیاه و نه سفید . نه خدا و نه زمین . نه شیطان و نه آسمان . نه بینا و نه کور . نه جوان و نه پیر . نه بزرگ و نه کوچک . بی آرزویی ست و بی رویایی . بی چیزی ست ، چیزی که مثل هیچ چیز نیست ، آنگونه هست که هست .

"

این روزها بعد از پایان دوران کلاس و امتحان، بیشتر از همه پاییز و زمستون که گذشت وقت برای سپری کردن با خودم دارم. برای همین حواسم همش به خودم و روحیاتم است. خیلی سرحال ام. خیلی شنگول و با انرژی ام. علت اش شاید تابستون باشه، شاید رضایت از نتیجه درس و تلاش در طول سال، شاید هم فقط یک تصمیم برای تغییر. بخصوص بعد از گذروندن یک هفته در کشوری گرمی مثل ایتالیا و برگشتن به قلب محیطی که روحیات اصلی و واقعی رو در من زنده میکنه، دوست دارم به همین رویه توی همین کشور هم که آدم هاش خسته و بی حال اند روزمره ام رو سپری کنم. هر روز سعی می کنم کار جدیدی انجام بدم. سراغ دوستان قدیم می رم و باهاشون بیرون می رم. حتی اونقدر انرژی دارم که همینطور در سطح شهر بگردم و آدم های جدید رو پیدا کنم و باهاشون دوست بشم

علت اش سوال های بی جوابمه که کلافه کننده میشه توی لحظه های تنهایی.
شاید نبایست به دنبال جوابی گشت. شاید مثل نصیحت بشیر، هر اونچه ما تصور میکنیم درسته، حق نباشه، حداقل بدون قید و قانون زندگی کردن گاهی خیلی لذت بخشه، حتی از جنس سخت گیر من هم که باشی. نمیدونم چرا اما من با قانون های زیادی بزرگ شدم که خیلی هاش رو سعی کردم پاک کنم و به سطح صاف برسونمش. برای همین اگر کاری رو خودم انجام دادم به دیگری هم حق اون رو می دم حتی اگر در درونم از نتیجه اش نگران باشم

برای آینده خیلی آرزو هست که دارم، ولی الان دوست ندارم با شونه هایی که از نگرانی درد میگیره براش گارد بگیرم و برنامه بچینم. حتی وقتی می خونم و می بینم چقدر هم سن و هم رده های من الان در حال مسابقه اند. دوست دارم سرنوشت خودش من رو ببره به اونجایی که می دونم حق خواهد بود. مثل تا به امروز

گاهی دلسرد ، گاهی دلتنگ ، گاهی هم بدون هیچ ترس و نگرانی از فردا، اما به این باور دارم می رسم که به احساسات درونم نمی تونم زیاد اعتماد کنم. مقطعی اند. باهاشون می بایست همانند شوخی های زندگی رفتار کرد ، همونطور که ایروزها با آدم ها مثل شوخی دارم برخورد می کنم، چه اونی که غریبه است و چه اونی که آشناست

شاید بایست از بشار بیاموزم که بی هیچ باشم، همان که هستم، تا خواسته شوم برای همان که خواهم بود، همراه با تغییراتم ، همراه با ضعف هایم و قدرت هایم

12 July 2007

BLack to Blue .:.

خوب به سلامتی و میمنت ما زنده ایم و برگشتیم به دیار یخمک ها !! دلم نمی یاد والا این یخ اینجا رو آب کنم آخه طاقت حرارت ما رو نداره

یک هفته آفتاب در سواحل جنوبی کشور بی نظیر ایتالیا با مردمی که از قدیم و ندیم عاشقشون بودم حسابی شارژم کرده
در طول روزهای سفر هروقت فرصتی خالی بود کمی خاطرات رو ثبت کردم که توی بلاگم واسه آینده ها بنویسم و مزه اش رو بعدا بچشم. و در کنار اون یک سری هم به اینگلیش بایست بنویسم واسه کسایی که اونجا آشنا شدم و بهشون گفتم که بیاند بلاگم رو بخونند :)) خلاصه دوست داشتید شما هم بخونید



سفر روز اول ، دوشنبه 2 جولای 2007

تا صبح مثل همیشه بیدار بودم تا که ساعت 3.5 همه کارهام تموم شد، ساعت رو 4.5 کوک کردم که پاشم و به موقع برسم . بابا رسوندم فرودگاه ماشالا چقدر هم شلوغ بود !! ملت همه پیش به سوی حال و حول ! کمی چرخیدم دیدم صف ورود به گیت خیلی خیلی وحشتناک بلنده ، با یکی از مامورها کمی گپ زدم ! اونم سریع آوردم توی بدون صف ! مزه داد ! شروع خوبی واسه یک هفته هاها !!
هواپیما هم راحت و بی دردسر رسید؛ الان چند وقتی هم هست که دیگه لازم نیست همه خریدت رو در قسمت تکس فری قبل پرواز انجام بدی، داخل هواپیما از روی بروشور می تونی انتخاب کنی و حتی قمیت ارزون تری برای جنس دلخواهت پرداخت کنی ! منم یک عطر و یک بسته ام ام خوشمزه واسه برگشت سفارش دادم که بهم تحویل بدند. ایول خدمات

ساعت 12 رسیدم، حسابی گشنمه، توی راه که با اتوبوس به سمت هتل میریم مناظر طبیعت کلی من رو به یاد جاده چالوس میاندازه، پیچ در پیچ و خطرناک ! ولی لذت بخش
درحال نت برداری منظره دریا در مقابل چشمانم نمایان شد و من حسابی دلم غش و ضعف رفت !! دلم میخواد زودتر برسم هتل واسائل ام رو بندازم و بدوم به سمت دریا

بعد از ناهار، سوار اتوبوس مخصوص ساحل میشم و کمی بعد می رسم دم آب ، هوا کمی نیمه ابری شده ولی دریا و جزیره های محو شده توی مه، تنها وظیفه عکس گرفتن رو برای من باقی گذاشته. گروه گروه آدم میاد و میره ، کمی دقت که می کنم فقط کلمات ایتالیایی می شنوم ! نه سوئدی نه آلمانی و نه انگلیسی ؟؟ قضیه از چه قراره

سه ساعت بعد هوا حسابی ابری شد و کمی باد می اومد!! کفری شدم ! بد و بیراه بود که می خواستم حواله آسمون کنم که من اینهمه راه نکوبیدم بیام که حالا هوا گند باشه ! گفتم بی خیال می رم توی شهر می گردم و فراموش می کنم
گشتن توی شهر زیبا با همه آدم های پر سرصداش همانا و دپرس شدن همانا! چرا اینجا همه دست جمعی اومدن ؟؟ چرا همه با زوج اشون و یا خانواده اشون هستند ؟ من چرا پس تنهام !! این دوست های لعنتی که نه وقت دارند و نه پول کدوم گوری اند

به دو نفر که کنار منظره خیلی قشنگی ایستادند و دنبال عکاس می گردند، پیشنهاد می کنم که ازشون عکس بگیرم، خوشحال می شند ، چشم های منم خیس میشه !! هیچ وقت فکر نمی کردم حضورت رو توی قدم زدن هام حس کنم ! انگار تو بایست در هرلحظه من باشی و دستم رو مثل همه آدمهای اینجا توی دست هات بگیری.. احساس تنهایی می کنم انگار که فقط من ام که اینجا تنها هستم. تنهای تنها ، آخه به هرطرف که نگاه می کنم دو نفر رو توی آغوش هم می بینم که همدیگه رو نوازش می کنم.. چشمهام می سوزه بیشتر ، یاد بودنمون با هم می افتم، و دوری امروز و این فاصله... بایست برم.. بایست باز هم برم

شب شده ، پیاده توی مرکز شهر چرخیدم، کوچیکه و پر از آدم و مغازه های کوچیک و قشنگ و رستوران های رنگ و وارنگ. همه هم ایتالیایی هستمت با تیپ مدل ایرانی !! دختر و پسر دست توی دست هم ، همه بوق می زنند با ماشین ها و یا موتور هاشون.توی یک کوچه باریک هم مسابقه می دند. دیدن شادی آدم ها و آزادی شون خوشحالم می کنه. اصلا میونشون احساس غریبی و خارجی بوند نمی کنم . خیلی جالبه که از توریست های کشور های دیگه زیاد خبری نیست. انگار که رفتی شمال ایران !! سن اکثر جوون ها هم پایینه ، اکثرا زیر 18 سال رو دارند !! ای بابا پس چهار تا پسر ایتالیایی همسن و سال کجاست !!

میرم سراغ مغازه ها، کفش و لباس آدم رو همیشه سحر می کنه! اگر که جیب من هم پر پول باشه دیگه واویلا ! درست مثل یک آدم کور میشم با پول میرم تو فقیر بر میگردم بیرون :)) خیلی البته لذت داره !! امروز کمی اطراف رو گشتم ولی فردا فقط دم ساحل ! از بالای یک صخره بلند جایی که خیلی آدم ها برای عکس ایستادند یک ساحل بی نظیر پیدا می کنم ! تصمیم گرفته شد! فردا صبح زود دم ساحل افتادم :)) هـــــــورا

از خیلی از رستوران های صدای موزیک شنیده میشه، خیلی ها گروهی راه می رند ، کلا میشه فهمید چرا همه همیشه ایرانی ها رو با ایتالیایی ها مقایسه می کنند! همه دست چمعی اند آخه ! تنها پیدا نمیشه که
دیگه ساعت 11 شب شده و خسته شدم، می رم داخل یک کافه بار، تقاضای آب میکنم، بعدش می پرسم که برای برگشت به هتل چه اتوبوس یا تاکسی بایست بگیرم. چند تا پسر و دختر که دارند کار می کنند نمی تونند جوابم رو بدند چون نه می فهممند و نه اینگلیسی بلندن که حرف بزنند! سریع دوستشون رو صدا می کنند، یه پسر تیپیکال ایتالیایی، اون میگه اتوبوس که دیگه نیست تاکسی هم هست ولی کمه. می تونی تاکسی بگیری ! بعدش هم اضافه می کنه که خودش ماشین داره و میتونه من رو تا هتل برسونه. من هم خوشحال و قبول می کنم که برم یک ساعت دیگه اش برگردم که برم هتل.

توی این یک ساعت روی یکی از صندلی ها کنار بقیه نشستم و آدم ها رو تماشا می کنم. برای اونی که ازم دوره پیغام می فرستم و بهش می گم که جاش کنارم خالیه و تمام روز پیش خودم دیدمش.. حالا دیگه بایست یک هفته رو با خودم باشم تا ببینم چقدر دوری ازش بد و تلخه

ساعت از نیمه شب گذشته دیگه خسته می رم دم کافه که با شوفر جدیدم برم هتل ! از عجایب دنیا که می تونه به صورت محاوره ای با من انگلیسی حرف بزنه ! از جاده های تاریک و باریک کوه که میرسیم دم هتل برای تشکر ازش می پرسم اگر مایل هست بیاد بریم دم بار هتل بشینیم کمی موسیقی گوش بدیم و گپ بزنیم.
کلی با هم حرف می زنیم و من ازش اطلاعت کافی برای این مدت که قراره اینجا باشم می گیرم. خیلی براش جالبه که چرا من تنها اومدم، میگم چون از اول قرار بوده دست جمعی با خانواده ام بیام ولی آخرش جور نشد و من هم یک هفته تعطیلی داشتم و دوست نداشتم وقتم رو در آب و هوای سرد ستکهلم تلف کنم ! دوستانم هم یا پول نداشتند و یا وقت اش رو ! پس گفتم ایول خودم می رم حال و حول

و من از اینجا حال و حول را به مرحله ای بالاتر از لپ کلام رساندم
ciao
;)


27 June 2007

When was your last kiss?


When was your last kiss?
Originally uploaded by !borghetti
I suppose there is always few unanswered questions left to the future... I´ve got to live in today, letting future coming to me tomorrow,
Just hating the circus of emotions

... let sleep on wishes, maybe reality is as sweet as dreams

24 June 2007

پنج سالی که گذشت .:.

مغزم خاموش است
از چه بنویسم که همه دردها در سینه
سال ها گذشت و دوباره
برپا ایستادم از زخم های گذشته

مغزم خاموش اما قلبی
قلبی دارم که درمان کردمش با دستان خود
تکه های سوخته اش را
با صبر و اشک دانه دانه کنار هم چیدم

ناگه سال ها امد و رفت
و من دوباره
سبز شدم ، بزرگ شدم
درخت شدم از نهالی نوپا

مغزم اینبار بیدار بیدار است
به امید فردایم
می درخشم
می درخشم
فراموش نکنم شبهای شکنندگی را
فراموش نکنم ، سیاهی دلتنگی ها را
تنهایی و ... سردی روح ام را

23 June 2007

dunk people .:.


ساعت هفت صبح شد و پای ما به خونه رسید ! صلـــوات !! قرنی بود که اینقدر دیر بعد از جشنی خونه نیومده بودم

رفتیم حال کنیم افتضاح بار اومد !! وقتی هشت نفر آدم رو از گروه های مختلف،ملیت های مختلف و رده سنی مختلف توی یک صف بگذاری، نه تنها وارد حتی یک کلوب هم نمی تونند بشند بلکه تا آخر شبت رو بایست فاتحه بخونی و ببوسی بندازی سطل آشغال

اتفاقا اصلا عصبانی نیستم، اما باز هم یک بار دیگه برام یادآوری شد که چقدر از آدم های بی ظرفیت که بی اندازه و بدون کنترل الکل می نوشند بدم میاد چرا که گه می زنند به برنامه ها و شادی بقیه دوستاشون و یا همراهان

اومدیم این شب رو که به قول سوئدی ها بلند ترین روز سال است بیرون به جشن و رقص بگذرونیم، کارمون شد از یه کلوب به کلوب دیگه رفتن ! اون هم با انواع و اقصام روش ها ! آخرش هم به خاطر دروغ درمورد سن کم یکی ، همه رو از صف بهترین جایی که توی این شب باز بود بیرون کردند

بعد از ده سال بحث تصمیم به جشن خونگی گرفتیم ! نتیجه کلی توی ماشین نشستن و رسیدن به اون سر دنیا بود که تا اینجاش همه چی از دید من اوکی بود اما واسه خیلی ها اذیت کننده

اگر کسی نمی دونسته بگم که وقتی با کسی که همه دوران جوونی اش رو در روسیه بزرگ شده و همراه اونا آداب الکل نوشی رو یاد گرفته توی یک پارتی باشی، بایست بدونی که هرگز با اصرارش برای رفتن بالای شات بعدی توجه نکنی حتی اگه التماس هم بکنه. چون اون ها کلا سیستم بدنشون با الکل رشد کرده و اونقدر تجربه و عادت دارند که براثر نوشیدن تعداد زیادی شات خالی ودکا هیچ بلایی سرشون نمی یاد

حالا یک دختر باش و این کارها رو پا به پای اونا انجام بده !! نتیجه اش بالا آوردن در سرتاسر خونه میزبان، غش کردن و کولی بازی درآوردن، جیغ و فریاد کردن در حد مرگ به طوری که همسایه ها بیان توی بالکن، نتیجه اومدن پلیس دم خونه ! و بازهم بالا اوردن روی خود ! توی وان حمام نشستن و لرزیدن و گریه کردن !! و آخرش هم گــــــــه زدن به شب بقیه میشه

آره !! این بود جشن باحال شب وسط تابستون ما
آخرش هم من رفتم به زور و داد و هوار زیر بقل این دختر خانوم رو گرفتم تا بلند بشه و لباس بپوشه تا بتونند بغل اش کنند ببرند توی تخت بگذارند تا بخوابه ! والا هنوز ساعت هفت صبح میبود و ما اونجا علاف یک آدم بی مسئولیت می شدیم

پیف پیف

15 June 2007

به من شاخ نزن که شاخت می زنم .:.


امروز روز اولی بود که قرار بود تنها توی صندوق بایستم، ولی یک دختر ناز و مهربون همه روز کنارم بود و بهم کلی کمک کرد و بهم یاد داد. در حقیقت تمام طول این هفته قرار بود بیام و آموزش صندوق و مسائل جانبی اش رو ببینم که به علت مریضی شریف تنها کاری که تونستم بکنم از تخت خواب به تخت خواب رفتن بوده ! حالا امروز بایست تنها کار می کردم

دور روز توی هفته دو ساعت آخر شب اومده بودم که زمان بستن و شمردن باشم که یاد بگیرم روتین ها رو که خیلی سخت و مهم هستند ! بازی با پول هم که هیچ وقت شوخی نیست

ولی امروز برای اولین بار با یک مشتری دعوام شد. اول اومد و خواست برای یک جوهر رنگی پول پرداخت کنه که قیمت واردی در کامپیوتر بیشتر از قمیتی بود که اون دیده بود، بعد فرستادمش که بره و از یک فروشنده کمک بگیره، وقتی برگشت عصبانی بود و از دور شروع کرد داد زدن که تو خودت بایست بری و قیمت رو نگاه کنی
گفتم من که اینجا تنها ایستادم، همکارم که توی زمین هست مسئول کمک کردن به توئه، ولی شروع کرد باز با صدای بلند تر داد زدن و تند تند بی ادبی کردن، من هم عصبانی شدم و با صدای کلفت تر ! گفتم تو حق نداری نه داد بزنی و نه با من اینطور حرف بزنی
اون هم باز داد زد و گفت یالا حساب کن! گفتم من برات حساب نمی کنم اول درست با من صحبت کن تا کارت رو انجام بدم
باز هم فحش داد و بعد هم زد روی میز و جنس اش رو پرتاب کرد و رفت !
همچین جا خوردم ، رئیس ام توی اتاقی که نزدیک صندوق هست نشسته بود و می دونستم که همه چیز رو می شنوه، سریع اومد بیرون و بهم گفت که همه چیز رو شنید و من کاملا بهش درست گفتم و کار درستی کردم و اون ادم عوضی بود
ولی عجیب برای من واکنش خودم بود، اینکه من بهش اعتراض کرده بودم که خیلی معمولی هست، من توی روزمره خیلی قلدر تر از توی سر کار هستم، اونجا خیلی بیشتر می خندم و شوخی می کنم و موادب صحبت می کنم که هرگز مشتری از من ناراضی نباشه، ولی عجیب قضیه اینکه که وقتی رئیسم داشت خیال من رو راحت می کرد ، من اشکم در امد و گریه ام گرفت ! اصلا انتظار اش رو نداشتم و جلو خودم رو هم نتونستم بگیرم
البته های های که نشستم گریه کنم فقط چشمم پر اشک شد ! و اینجا بود که فهمید ام اینجانب حسابی ضعیف شدم توی این هفته ! هنوز اثرات باکتری ها و آنفلانزا و قرص ها توی بدن ام هست و از نظر احساسی خیلی نازک دل هستم :))

خیلی باحال بود ! نهال و گریه واسه اینکه خودش عصبانی شده و داد زده

:))
niceeeeeeee
Vem är jag? Vem är du, ni, alla andra?

Vart är jag?

.:.