26 February 2008

God So SeXy .:.

Wouldn´t you want to jump on your lover right away buy seeing this video ?
Gush he is so HOT HOT HOT :O
Shayne Ward

You Hang Up No You Hang Up Kinda Love



Check out his other video : Breathless & No Promises
So GREAT & SO ZZZZEXXXXY

25 February 2008

.:.ما زنهای پیچیده در لفافه

گفتم حالا که دستم به نوشتن رفته باز رها نکنم. قسمتی از نوشته امشب عاقلانه رو اول بخونید

"...ما زنها در دوستی موجودات غریبی هستیم . وقتی رازی را با هم در میان می گذاریم مطمئن باشید که هیچ کدام از طرفین ، چه در میان گذارنده و چه شنونده ، به طور کامل از ماجرا خبر ندارد . شنونده چیز زیادی نمی داند چون گوینده نمی خواهد که او بداند و فقط قسمتهای جالب ماجرا و فاقد احساسات واقعی را با دوستش درمیان می گذارد تا رازی داشته باشند . میدانید این راز داشتن و دانستن آن خیلی چیز مهمی ست . آن را موجب صمیمیت می دانیم و از حس سنگینی باری که بر دوشمان است به طور پنهانی رنجی می بریم که لذت بخش است .
گوینده هم خود چیز زیاد مهمی از رازش نمی داند چون هم نیمی از احساساتش برایش ناشناخته است و هم ترجیح می دهد با گفتن آن به دیگری بار را سبک کرده باش
..."د


همیشه به عنوان یک زن تونستم حرف هام رو به گونه ای بزنم که شنوده ام چیزی رو بشنوه که مورد پسند من بوده است. خیلی وقت ها حتی برام سخت بوده که از احساس رقیق درون حتی برای صمیمی ترین دوست دختر تعریف کنم، که حتی اگر از عمیق ترین رازها هم خبر داشته باشد؛ باز هم دوست دارم که به چشم تحسین به من نگاه کند تا تاسف

وقتی با جنس مرد هم صحبت میشوم همیشه فراموش می کنم که شنونده ام چقدر ساده تر از من به ترکیبات جملات من گوش می دهد و بدون کشمکشی درکشان می کند. همین عامل رنگین شدن حرف ها و گاه متهم به پیچاندنشان در لفافه میشوم

این اتهام گران است چرا که هیچ زنی دوست ندارد دروغگو خطاب شود. گاهی تفکر پیچیده، نیمه دوم درک من از افکارم که هرگز از زبانم خارج نمیشود و همچنان در آسیاب مغزم در حال حلاجی است، همه و همه باعث ناگفته ها میشوند

اگرچه همه حرف های لیلا برای من صادق نیست، اما خوب میشود فهمید زنها چگونه با حرف ها و احساساتشان دور لفافه ها می پیشچند

24 February 2008

Little Kenadie .:.

کنادی کوچولو خیلی خیلی گوگولیه ! اینقدر نازه که از هر عروسکی خوشگل تره
در مورد بیماریش و علت هاش توی اینترت میتونید بخونید. فقط کوتاه از حرف های مادرش، که زمانی که حامله بوده احساس میکنه مشکلی در حاملگی اش هست و شکمش به اندازه کافی بزرگ نمیشه، ولی دکتر ها حاضر به انجام آزمایشات نبودند تا که زمان می گذره و دیر میشه و بعد که آزمایش انجام میشه می فهمند که بچه داخل شکم مادر رشد نکرده
بعد از تولد هم هیچ شانسی برای زنده بودنش وجود نداشته، ولی این فرشته کوچک پنجمین سال تولدش رو همین روزها جشن گرفته همراه با خانواده و برادر کوچک تراز خودش

در سایت اصلی خودش، اطلاعات بیشتر به همراه ویدو و وبلاگ مادر کنادی هست که میتونید بخونید و اگر دوست دارید بهشون کمک کنید
Meet Kenadie Jourdin-Bromley








23 February 2008

زمستون بی برف هم روش سیاه شد

تا به حال هیچ سالی نبوده که حتی یک بار هم در تمام طول سال برف نیاد. امسال برای اولین بار هوای زمستون ستکهلم تا به امروز تقریبا فقط بالای صفر گشته که برای این کشور یک فاجعه است. ولی برای من به شخصه با وجود اینکه برف رو دوست دارم و از سفیدی آسمون و زمین لذت می برم تنها باعث خوشحالی شده. علتش هم این هست که هوا همش ملایم بوده

نه به ده سال پیش که با زمستونی با دمای هوای منفی بیست درجه مواجه شدیم و نه این زمستون بهاره
هرچند برای ما این بی برفی لذت خاصی نداشته جز احساس یک پاییز خاکستری طولانی مدت که از ماه اکتبر شروع شده و هنوز هم پایان نیافته.. همیشه توی ماه آپریل یک برف عجیب میاد و همه حساب کتاب ها رو از بین می بره

فقط دلم آفتاب می خواد و هوای بالای سی درجه. شاید شما که توی کشور گرم زندگی می کنید و یا کشوری که حداقل سه ماه تابستون هوا بالای بیست و پنج درجه میشه نمی فهمید چقدر این تاریکی و سرما به مرور زمان آدم رو خسته می کنه ! حتی اگر مثل من اینقدر کم تاثیر از آب و هوا باشید. آدم هایی هستند اینجا که شبانه روز از سرما از باد و بارون از تاریکی می نالند!! آفتاب بیاد می گنند وای وای چقدر گرمه مردیم! بارون بیاد میگند وای همه جا گل و شله! برف هم که بیاد و نیاد نق اش رو می زند !! ها ها

شاید دیگه وقتش شده کاسه کوزه ام رو درست حسابی جمع کنم و از این خاک سرد برم.. دیگه بسه
سرما.. دلم گرما و دریا و آفتاب می خواد


شب زده های یک منتقد

22 February 2008

vid kanten .:.

Vid kanten av ensamheten, finns det alltid en hand som drar en upp,
Jag har alltid sagt till dig, min vän, denna hand är din och bara din egen,
Denna låt skriver jag för dig, för din ensamhet, för min ensamhet
För att säga, kanske ingen vet vad den andra känner,
men kanske föstår någon det ändå
Va Stark

Min vän
Kom och träffa mig jag är väldigt ensam
Ingen vet hur jag känner mig just nu
Min värld rasar samman just nu
Jag är galet samt trött på galningar
Jag är väldigt trött många andra
Det finns inget kvar av min ungdom
Jag är gammal nu, gammal för ungdommen
Ensam utan någon
Hemmet är kallt och mörkt
Utan en enda stjärna i mörkret
Du är utan en enda utväg
Om ingen kommer
Att hälsa på din ensamhet
Va stark som en berg
Håll ut och va stark

Om du kommer, som du är
Blir alla avundsjuka tysta
Min musik har hörts överallt
Alla som har hört den blivit tysta
Men själv är fyllt av kritik
Jag är helt slut, inget är kvar utan en skugga
En Skymt tomt av kärlek och hopp
Alltid i behov av solens glädje och stråle

(fri översättning av dikten Sang Saboor, Ali Santoori,
Voice Mohsen Chavoshi)






رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچکی نمی دونه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دلزده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم، پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگرچه هیچ کس نیومد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش.

اگر بیای، همون جوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده
هرکی شنیده از خودش بیخوده
اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشق و امید
همیشه محتاج به نور خورشی

http://gistela.blogspot.com/2008/01/blog-post_07.html#links

The Saddest Moment .:.


چه احساس بدی دارم. از اینکه همیشه می ترسم. از اینکه فکر میکردم گنجایش ام خیلی زیادتره و حالا که به مرحله عمل رسیده میبینم که بیشتر به خودم فکر می کنم تا به کسی که مقابلمه

از اینکه نگران کسی هستم ولی به دلایلی نمی تونم بهش دسترسی داشته باشم ناراحتم، اما احساس بدی دارم از اینکه از این محدودیت عصبانی میشم، عصبانی میشم و می خوام رهاش کنم. هرچند بارها این اتفاق می تونسته بی افته ولی هرگز رهاش نکردم..اما حالا که از همیشه مهمتره..چه احساس بدی دارم

ناراحتم از این ترس ها، راست میگه یار که میگه خودم رو رها نمی کنم. خیلی پابند قید و بند ها و قانون ها هستم. خیلی مرز میگذارم برای احساساتم و امکان رها شدنش

ناراحتم که همه حرف هایی که شنیدم درسته و می ترسم از اینکه حقیقت بشند. اون زمان تنها اتفاقی که خواهد افتاد اینه که از خودم بیزار خواهم بود

من رو بد عادت دادند، همیشه نیاز به شنفتن دوباره و صدباره دارم تا که باز یادم بیاد راه درست کدومه و چه تفکراتی تخریب کننده است. شبیه یک روزه خون بایست همیشه برام تکرار بشه...از خودم بدم میاد که همیشه فراموشکار میشم و همه چیزهایی که بهش باور دارم و میدونم درسته ، پشت کوله روزمره های بی ارزش خاک می خوره و از مرکز ذهنم دور میشه

:((
i feel once over again i disappoint myself ..

20 February 2008

ستکهلم مه زده.:.


امروز از صبح دور همه ساختمون های بلند و ته همه خیابون های زیر پل کنار دانشگاه رو مه گرفته بود. مه اش ملس بود ، توی هوا نم نم بارون بود بدون اینکه ترنمش رو روی گونه ات حس کنی
شب زیر نور چراغ پل کنار خونه هه هوا رو رویایی کرده بود وقتی ذرات شبنمش توی آسمون می رقصیدند و حس می کردی توی صورتت نم نم بارون بود بدون اینکه ترنمش رو روی گونه ات حس کنی



فردا کاش بازم مه باشه... تا گونه ام از ترنمش خیس بشه...که نم اشک چشمانم شوره

14 February 2008

such a tragic .:.

بعضی آدم ها به خدایی باور ندارند. شاید مسخره باشه، ولی این آدم ها تنها ترین روزگارانند

روز والنتاین شاید برای بعضی از ما سخت بگذره , چرا که کسی نیست که به ما اهمیت بده و به ما عشق خودش رو با شاخه گلی ابراز کنه

کسی که همه عمرش این آرزو رو داشته و هرگز گلی از کسی دریافت نکرده قلب من رو به گریه می اندازه

برای کسی دعا می کنم که دردش عمیقه و سنگین.. ای کاش که خدایی که برایش وجود نداره به کمکش بشتابه

روز قلب ها برای همه آدم هایی که قلبی برای طپیدن دارند مبارک


....................................

امروز دومین سالگرد فوت عموی عزیز و بزرگوار من بود... به تاریخ میلادی البته.. میبینید چقدر زمان زود می گذره..باورم نمیشه
جاش هنوز پیش ما خالیه...دلمون هم هنوز براش تنگه.. توی فیلم هایی پر خاطره ای که از ایران رسید ، جای خالیش توی این روزگاران کاملا مشهود شد... ای کاش همدیگر رو بیشتر دوست داشته باشیم قبل از اینکه از پیش هم بریم

30 January 2008

.:. Let everyone know what kind of flower you are!


I am a
Daisy


What Flower
Are You?




You Are a Daisy
"You are just a sweet person. When a friend needs a shoulder to cry on, you are happy to offer yours with a box of tissues as well. Once in awhile, you wish you could be a little more dramatic but then sensibility sets back in and you know that you are perfect the way you are."

14 January 2008

Om Du Lämnade Mig Nu .:.

Om du lämnade mig nu
Lars Winnerbäck
album :Daugava 2007






زن :میتوانستم نیمه شب از خواب بیدار شوم و به یک راهپیمایی طولانی بروم
میشد که نگاهم را به چشم های دیگری در یک شهر غریب بدوزم
چندان عجله ای برای آشنا شدن با مرد دیگری نمیداشتم
من خیلی با خودم کار دارم ، درست مثل تو
در خلعی که پشت سرت بجا میگذاشتی ، تنفس میکردم
اگر مرا هم اکنون ترک میکردی

مرد : میتوانستم در قطاری به سمت پاریس بنشینم و استکهلم را رها کنم
میتوانستم آن وقتی را که همیشه میگفتم برای خودم لازم دارم بگیرم و از آن استفاده کنم
میشد که خیالبافانه هزاران مایل در اروپا در کنار غریبه ای که مثل تو قابل اعتماد باشد سفر کنم
میتوانستم لبهای خود را با لبهای شخص دیگری امتحان کنم ،
اگر تو هم اکنون مرا ترک میکردی

زن : میتوانستم بدون نگاهت که تعادل را از من سلب میکند زندگی کنم
میشد که برای لحظاتی که بالاخره بعد از مدتی با هم به توافق میرسیدیم و آشتی میکردیم ، دلتنگ شوم
شاید به دنبال از سر گرفتن تماس های قدیمی بر می آمدم ، تماسهایی که مدتی است قطع کرده ام
احتمالا تو هم یکی را خواهی داشت که در نبود من به او زنگ بزنی

مرد : میتوانستم دنبال یک نفر جوانتر بگردم ،
احتمالا خیلی تنها خواهم بود اگر کسی شبها مرا گرم نکند
ولی هرگز تحمل اینکه کسی من را بفهمد نخواهم داشت
کسی مرا مثل تو نمیشناسد
در تنهایی خود غرق میشدم ، اگر مرا هم اکنون ترک میکردی




زحمت ترجمه این ترانه بسیار زیبا رو مهشید عزیز از زنانه ها کشیده. من هم وقتی شنیدم خیلی دوستش داشتم و اینجا ترجمه فارسی رو کپی می کنم. این آهنگ رو تقدیم می کنم به

کسی که قلبم رو روزها می خندونه و شب ها گرم نگه می داره
کسی که تنهایی ها رو دوست نداره و من رو از تنهایی ها رها کرده
کسی که می دونه میون دنیای عشق من و دنیای قلب اون... فاصله زیادی نیست.. تنها یک پرواز به آسمان

09 January 2008

New post in New Year .:.


نوبتی هم که باشه نوبت آغاز این دفتر دیجیتالیه قبل اینکه پشت خاطره نویسی آب بخوره
راستش خودم از بس حدود یک ماه میشه به میزان بیش از تصور بخور بخور کردم در معنای لغت ! و همچنین حسابی خوش گذروندم و جشن رفتم و کادو دادم و گرفتم و غذاهای خوشمزه خوردم که نمیدونم چرا خرس قطبی نشدم :)) البته علت اش رو ستکهلم نشینان گرامی میدونند اونهم هوای بالای صفر درجه در ماه ژانویه و نباریدن یک برف آبکی می باشد

کوتاه بنویسم که واقعا بهم خوش گذشت توی سال 2007 و بخصوص اینکه تونستم سال جدید رو هم به نوع رویاییش شروع کنم. حالا تعریف می کنم

یک روز توی ماه نوامبر بود که توی یکی از راهروهای سرد دانشگاه با همگروهی هام نشسته بودیم و سر پروژه ای می خندیدیم و توی سر و کله همدیگه می زدیم. من یکدفعه مثل پرنده پرواز کردم به دو ماه جلوتر و پیش خودم فکر کردم امسال که تولد 25 سالگی ام میشه، به چه نحوی و با چه آدم هایی تولدم رو جشن بگیرم. توی ذهنم که به دنبال ایده ای انجام نشده می گشتم، جرقه رویای چندین سال قبلم چشمام رو پر از برق کرد

و امسال از تاریخ 3 تا 7 ژانویه همراه با بهترین و نزدیک ترین آدم های این روزهای زندگیم تولدم رو توی شهر رویایی پاریس به بهترین شکل جشن گرفتم
هرچقدر تعریف کنم کمه. راستش وقتی برای اولین بار از تک تک کسانی که تونستند همراهم بیاند پرسیدم به نظرتون من دلم میخواد برای جشن تولدم چی کار کنم، تقریبا همشون بدون معطلی گفتند دوست داری که بری پاریس !! برام خیلی خوشحال کننده بود که اینقدر خوب احساس من رو درک میکردند و مهمتر اینکه با وجود برهه زمانی سخت و جیب های حسابی ورشکسته، این عزیزانم همراه من از سوئد و آلمان و ایرلند به پاریس اومدند و با من توی شادیم شریک شدند

خلاصه بگم خیلی خیلی احساس خوشبخت بودن می کنم. از داشتن دوستان و خانواده به این محشری

مادرم هم حرفی زد که به نظرم کاملا به جا بود و تلنگر دوباره ای بعد از سخنرانی یک ادم مهم در مستی اش :)
گفت ما خیلی خوشحالیم که تو بهترین ها رو توی زندگی ات همیشه داشتی و آرزوش رو میکنی و ما همیشه سعی کردیم برات بهترین رو فراهم کنیم. ولی اگر یاد نگیری که خودت رو با اونچه که شرایطتت بهت امکانش رو می ده راضی نگه داری همیشه در زندگی ات ناراضی خواهی بود و حتی رسیدن به آرزوهات سیرابت نخواهد کرد

این حرف یادم خواهد موند و این سال جدید رو با کار کردن روی رضایت از نه بی نهایت بلکه هرچه دارم آغاز می کنم


خلاصه تولد 25 سالگی عالیجناب لیدی منتقد مبـــــــــــارک

31 December 2007


سال کهنه به پایان رسید و شب نوشیدن به سلامتی سال جدید فرا رسید
سال 2007 برای من خیلی عالی بود و از همیشه بیشتر بهم خوش گذشت. البته سختی هایی هم داشت که حسابی باعث شدند از نظر های مختلفی که قبلا جدی روش کار نکرده بودم رشد کنم. منجمله درس خوندن جدی حتی در زمانی که مسائل حاشیه ای ذهنم رو پر کرده. و همچنین رابطه ای رو در طولانی داشتن و با استحکاک هاش کنار اومدن و حتی بریدن و باز به هم برگشتن. هرچه بود سال پر از اتفاق بود و به همچنین پر از مسافرت

2007 ازمسافرت به لانزاروته شروع شد در بهترین زمان سال یعنی تولدم که به زودی می رسه و در شروع تابستون همراه با کار فراوون و بعد به جنوب ایتالیا رفتن و حسابی خوش گذروندن ادامه یافت ؛ بعد هم به قول ام عمل کردم و جایزه خوب درس خوندن ام رو به خودم دادم و اولین سفرم به امریکا به نیویورک بود و یه بونوس باحال به میامی شهر پارتی ها و ساحل ها رفتن تابستونم رو ساخت
بعد هم مسافرت به لندن و آکسفور برای عروسی کازین مشهورم که حســـــــابــــــــــــــی خوش گذشت. پشتش هم همه فامیل ها خونه ما ستکهلم مهمون شدند و واقعا همه ما رو پر از انرژی کردند
پاییز هم که با بودن یاری که رفته بود سفر که دیر برگرده ولی زودتر از فکر من برگشت به خوبی شروع شد و یه سفر دیگه به دابلین سال 2007 من رو به پایان رسوند
همه با هم بگیم ماشــــــــــالا سال دیگه بیــــــشتر بده بهش خـــــدا »:) هاها

ولی این ایام کریستمس هم اینقدر پارتی رفتیم و خوردیم و رقصیدیم و فضولی ها کردیم که دیگه جایی واسه درخواست بیشتر نمی مونه

امیدوارم هم کسانی که این سال های میلادی براشون معنایی بیشتری از سال نو ایرانی داره و هم کسانی که از این مراسم لذت می برند مبارک باشه و سال 2008 پر از خوشی و سلامتی و جشن در کنار عزیزاتون باشه

Happy New 2008

21 December 2007

شب یلدا و پایان سال .:.

به سرعت امسال هم گذشت
چند خط کوتاه، به یادگاری از زمستون های سرد برای آدم های تنها
برای فراموش نکردن زلزله های ویران گر بم
به یاد از پیش ما رفتگان

شب یلدا برای کنار یکدیگر بودن است و بس
هم را بیشتر از پیشین دوست بداریم و حتی با بوسه ای کوچک ، محبت را به هم هدیه کنیم

شب یلدا همگی مبارک
بخور بخور خوش بگذره
:)





09 December 2007

کسی می دونه چرا من وقتی بلاگم رو پینگ می کنم توی بلاگ رولینگ اسمم پینگ نمیشه
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

I see you!


I see you!
Originally uploaded by imapix
This is the most amazing picture i ever saw someone taking from a wolf...
Great job

28 November 2007

iphone

دمت گرم فرانسه .:.

بر طبق آخرین خبر از مجله موبایل در ستکهلم، آیــــفون جان از امروز در سراسر فرانسه به قیمت 649 یورو قابل خرید هست بدون اینکه تلفن به قرارداد اپل قفل باشه

Unlock Iphone sells in France for 649 Euro


علت این کار قانون اساسی فرانسه هست که اجازه نمیده تلفنی به فروش برسه که تمام مزیت هاش بایست با بسته شدن یک قرارداد قابل استفاده بشه
در آلمان هم میشه بدون بستن قرارداد دوساله اون رو خرید ولی قیمت خیلی بیشتر هست؛ 999 یورو ناقابل برای اینکه کسی نخره ! البته الان از طریق ای بی و سایر سایت های آن لاین هم میشه خیلی کمتر خرید

خلاصه من در اینجا سرم رو در مقابل این قانون فرود می آورم

هیپــــــیپ هـــــــورا
البته گفته بشه، ما خودمون در راه به دست آوردن این موجود لذت بخش از خوشحالی در حال بالا پایین کردنیم. حالا توضیح بیشتر بعدا

15 November 2007

.:.یاد باد یاد روزگاران یاد باد

اگر آدم وبلاگ بنویسه، اگر سالیان سال بنویسه، حتی اگر ماهی یکبار ،نیمسالی یکبار خطی بنویسه در این شیشه بلاگی؛

وقتی سال روی سال جمع شد و شبی خواستی برگردی خاک روش رو فوت کنی، خیلی راحت با دو کلیک همه شبهه خاطره ها یادت میاد

اونوقت حتی اولین باری که اسم کلمه وبلاگ به گوشت خورد رو هم یادت میاد و هیجان و عطش برای خوندن و یادگرفتن و نوشتن رو زیر زبونت مزه می کنی

نتیجه اش این میشه که میایی و برای خودت یک نوشته دو خطی دیگه هم می نویسی و میگی که چقدر زمان زود گذشته، چقدر همه وبلاگ هاشون رو رها کردند و چه کار لوسی انجام دادند

بعد از زمان حال می گی و اینکه همه خوبند جز روزی که با پوست و استخونت حس کنی عزیزهات خوب نیستند، اون موقع هست که تازه می فهمی چه بایست کرد و چه راهی هنوز در پیش داری تا درک کنی مفهوم عشق ورزی مادر و پدر رو به فرزندانشون

کم کم دارم به مرز بالغی می رسم ! این رو امروز از دعوت نامه رسمی که از جدید ترین کلوب شهر برام رسیده بود فهمیدم! . دعوت شده بود از من به کلوبی واسه اون هایی که دیگه بچه کوچولو نیستند اما پیر هم نشدند ! مرز 25 رو اما رد کردند

چنان نامه من رو وشکون گرفت که دوست داشتم برم یک شکایت نامه ازشون تهیه کنیم :)) خوب دیگه نمیشه فراموش کرد به زودی ما هم به جرگه یک ربع قرنی ها داریم می پیوندیم

برای خاطره هم شده، یک ویدو از اون قدیم ها آپلود می کنم حالا که این بلاگر ما گوگولیه و همه امکانات رو مفت و مجانی در اختیارمون میگذاره و لازم نیست پول دومین بدیم هر سال و بعدش خسته بشیم و رهاش کنیم و همه چیز دود شه بره توی کد ها

پینوشت
بجای خوندن جاوا، سی دی های رایت شده گذشته رو مروری کردم برای ویدوئی مناسب با حال و هوای این پست، اما از اونجایی که پشت دستم نه یکبار بلکه سه بار هست الان داغ شده، همه ذوق هنریم از غربال سانسور گذشت و تصویری مناسب پیدا نکردم

اما دیدن خاطره ها .. تنها میشه گفت چقدر زمان آدم رو تغییر می ده
بیشتر از پیش مطمئن هستم که بایست هر روز رو مثل تنها و آخرین روز زندگی زیست. هر احساسی در اون لحظه لذت بخش و خوشایند است بایست چشید ولا فردا دیر است و پشیمانی سودی واهی


09 November 2007

this is a post about Friendship.:.


For a few days ago,i read a post in Zananeh, about friendship and the way most of people deal with the end of one epoke of friendship.

I dont´n know if it was a good sign or bad, because just a day after, I had been put in a situation that made me to think these days and nights about my box of friendship and now i try to write down my thoughts.

Due to my friend that can not read Persian, i write first in Persian then i translate it in swedish.


please leave your comment afterwards


مهشید توی این نوشته به موضوعی اشاره کرد که شاید خیلی از ماها تا به حال زیاد بهش فکر نکردیم. درصورتی که همه ما می دونیم دوست شدن با یک آدم جدید نگه داشتن یک دوست بسی سخت تر از پیدا کردن یک پارتنر خوب هست. چون با یک دوست نمیشه همه قوانین رو از نو ساخت و خود رو هماهنگ کرد. با یک دوست می بایست اخت پیدا کرد؛ می بایست خوبی ها و بدی ها رو تا اونجا که مرزها اجازه می دند قبول کرد و با همه قهر ها و آشتی ها باز هم دوست باقی موند


بعضی دوستی ها سطحی هستند. مثل روابط همکلاسی ها و یا همکارها. بعضی دوستی ها اما از یک کلاس درس شروع میشوند اما تا روز تولد نوزاد دوست و یا حتی مرگ اش هم ادامه پیدا می کنند. بعضی دوستی ها در تمامی روزهای شادی و غصه همراه ما هستند

بعضی آدم ها دوستان خود رو به سادگی و بدون شرایط خاصی از میان اولین گروه انتخاب می کنند اما بعضی دوستان خود را دانه دانه با صبر و حوصله، با وقت گذاشتن و صحبت کردن و مهمانی رفتن و قهوه ای نوشیدن انتخاب می کنند و برای گرم نگه داشتن این دوستی بارها از وقت خود می گذرند و غمخوار دوست خود می شوند. این دوستان یاران صمیمی ما هستند تا جایی که ..


آره سوال من اینجاست، این دوستان صمیمی تا کجا یار ما خواهند بود؟ تا کجا غمخوار مسائل و سختی ها و خوشی های ما خواهند بود

چون می دونم این نوشته ممکنه به صد ها صفحه بکشه، فقط می خوام از افکار این چند روز خودم بنویسم

آدمی هستم که به آسانی کسی را داخل دایره دوستانم راه نمی دهم، چرا که بعد از گذر از این غربال سفت و سخت، دلم می خواهد کسی را که انتخاب کرده ام برای دوست تا سالیان سال در کنار خودم داشته باشم. که تمامی اشکالات و جنبه های خوب ام را به راحتی به معرض دید او بگذارم و از او انتظار نظر و همفکری داشته باشم. کسی که به او اعتماد کنم. کسی که می دانم هرگز مرا در سخت ترین شرایط تنها نمی گذارد و می داند من هم برای او دوست خوبی خواهم بود.


اما اگر در طول این سفر دوستی، که مطمئنن برای خیلی از شما پیش امده، بعد از سال های سال کنار هم و یا دور از هم بودن و از زندگی هم خبر داشتن، کم کم احساس کنید دیگر به اندازه کافی وقتی برای گوش شنوا بودن ندارید چه احساسی می کنید؟

شاید سخت نباشد درک و قبول این موضوع. اما مسئله ای که سخت تر است، درک احساس جدا شدن راه ها و مسیر زندگی ما و دوستانمان است. راهی که زمانی تصور می کردیم تا روزگار پیری نیز کنار هم خواهیم بود.. هزاران تفکر دیگر


من در سراسر عمرم دوستان صمیمی خوبی داشته ام که هنوز با همه آنها در ارتباط هستم. اما همیشه وقتی زمان رها کردن بود؛ متاثر شدم. در درون گریستم همانگونه که مهشید نوشته، برای از دست دادن رابطه ای صمیمانه دردونم غصه دار شده بود

این روزها ، گریبان پایان دوره عمیق دوستی هشت ساله بسیار بی ریا و شیرینی هستم که دیگرشانسی برای فرصتی دوباره دادن در آن نمی بینم. مشکل اینجاست که این پایان دلخواه نیست.اما دوست ندارم به جایی رسد که چند شب گذشته رسید


در میان آزردگی از افکاری که نمی دانستم ناخودآگاه در درونم ایجاد شده، فریادی زدم که صدای شکسته شدن دل دوستی را از آنسوی خط شنیدم و خود نیز آزرده شدم

چند شب است فکر می کنم چطور خودم را برای او توضیح دهم. چرا که همه ما می دانیم روز پایان روز دردناکی است




Vad jag ska förkorta som sammanfattning av första delen av min text är, att härom dagen läste jag en text i bloggen zananeha.com som handlade om vänskap och avslut, och det sättet vi sörjer när ett band mellan två vänner bryts. Att dem flesta av människor räknar sörjandet för sina partner ett naturligt reaktion, men har inte samma käsla eller förväntan att bli ledsen efter ett avslutat relation med sin vän.

Det jag känner, är att jag har alltid valt mina vänner med omsorg, och därmed har valt att lägga ner min energi och kärlek till dem som jag bryr mig och jag har vallt att lita på.

Då den dagen kommer att man känner vänskapen börjar få ett grå dister lager på sig, börjar jag känna rädsla, rädsla över samma känsla jag har fått då jag har väl kommit ifrån, både fysisk och känslomässigt ifrån många nära kompisar.


Dem flesta av oss kanske bryr sig inte så mycket om sådant, men jag är en av dem som gör det, och det ger mig självklart ett stort tomrom innom mig. Jag har varit me dom relationer då vi vänner emellan har pratat om bröllopar och karriär och framtid, men senare har vi flyttat eller bara slutat att träffas för att vänskapen har bara försvunnit medan man blivit äldre.

En klok kille som alltid driver mig till vansinnet med sina beteenden men säger bra saker, har som definion, att en vänn kallas en person som tycker om dig utan att behöva dig och du tycker om personen utan att känner att du behöver vännen för dina problem.

Jag kanske håller inte med totallt med hans definion, för att utan behov är vi inte människor utan bara maskiner. Vi behöver varandra och det är därför vi kommer närmare varandra. I den vägen som vi hjälps åt, drar vi ner på gardinerna runt om våran själ och hjärta och visar vännen den riktiga jag.


Till dig min vänn, behöver jag inte säga så mycket, även om jag borde.

Det känns att jag har alltid varit skyldigt dig någon form av förlåtelse, för den stora hjärtat du har visat mig och mina själviska förväntningar att bli föståt av dig.

Som du redan vet, har jag haft dig som en riktigt vänn i alla dessa år som jag har gästats i detta land, från den dagen vi möttes på bussen till den dagen vi kommer att flyga mot våran framtid.


Men än så länge vi finns i varandras närhet, borde vi varva om våran kärlek till varandra. Detta är ett självklarhet, detta är vad du visade mig i dem senaste dagarna med dina medelande och samtal att du vill bara höras av och att du vill att vi ska ge varandra en sista chans.


Det regnar utanför mitt fönster, jag vet att du har svårt att sömna om nätterna, jag har tänt flera just bakom mitt mörka fönster och tänker, tänker och kommer ihåg alla kalla höst jag har lagt bakom mig tills jag har återhämtat mig och blivit den jag vill idag.

Från den dagen du lärde känna mig, tills idag , har vi båda gått genom massor mer händelser, inklusive resor, relationer och handligar som har haft direkta påverkan på våran framtid.


Dessa är saker du redan vet, men det dessvärre du inte vet, är att den delen av mig du har träffat på, är just dem år jag har kämpat att bli den jag en dag var. Dem dagar jag har varit ensam om att kämpa och bli nöjd och satisfierad med mig själv, har du aldrig varit med om.

Detta är det stora anledningen att idag har vi svårt att förstå varandra.


Jag har suttit och tänkt, jag har tänkt vad är det som gör att du säger jag föstår inte dig, och vad är det som gör att jag känner du vet inte vem den riktiga jag är.


Jag har kommit fram till att, den dagen jag lärde känna dig och tyckte om dig, trodde jag att jag hittade en person som var lik mig, bestämt om sin framtid, med mycket energi och stora mål med stora drömmar om att en dag bli en matematiker. Jag såg mig själv i dig. Därför tyckte jag om dig omedelbart. Då viste jag inte att detta var en del av dig som du hade inte uppäckt att det inte var din sanna jag.


Med tiden har vi båda haft upp och nergångar i våran dagar, nätter där vi har get upp hoppet om att vi kommer tillbacka till rätta vägen och dagar vi bara log och visste vad framtiden innebar.


Då du träffade mig och omgicks med mig, lärde du inte heller känna den sanna jag, den personen som jag har haft inom ett lång avstånd, för att jag var också på väg att lära känna mig själv och hitta rätta sättet att hitta tillbaka till track. Då fick du aldrig veta vad jag krävde av mig själv och mitt liv.


Idag är vi båda snarlika, har sedan flera år tillbaka snarlika livshistorier, men vi har omvandlats till två helt olika personer. Två människor som har inte samma tankar och livsfilosofier längre.

Det är som en dåligt dejavu när jag skriver dessa rader, det är samma bitra känsla jag hade då jag skulle skiljas från min bästa vän i gymnasiet, shili som skulle flytta, som vi var så nära och en dag helt plötsligt visste vi båda två att hon är inte längre samma person som jag kände så nära och jag kan inte ha så stort plats i hennes liv längre när jag kunde inte identifiera med hennes val och sättet att leva.

Detta ledde till att vi sa hejdå till våran bästa kompis relation men behåll kärleken inom oss. Visst kommer vi alltid träffas då hon är på besök eller om vi någon gång i framtiden ska gifta oss och skickar ett kort till varandra. Men vi utvecklades till två nya individer som kunde inte identifiera sig längre med varandras liv och filosofier.


vad jag vet och föståt. är att jag vill inte och kan inte kräva av en annan person att ha samma mål och ambisionr som jag har i mitt liv, på samma sätt att jag kan verka väldigt dumm och oambisiös i någon annans ögon.

06 November 2007

black in the darkness.:.

توی دانشگاه
سرما و تاریکی نوامبر پاییزی
کتاب و کامپیوتر

تنها انتظار برای رسیدن به فردا
انتظار به پایان تلاش
شروعی جدید بعد از پایانی موفق

توی دانشگاه
منتظر اتمام شب های .. شب های تکراری
کتاب و دفتر برنامه ها

تنها انتظار برای رسیدن به فردا
...

26 October 2007

US and A .:.

توی این ماه آخر تابستون و ماه پاییز که حسابی سرمون شلوغ بود، نتونستم از مسافرتم به کشور شیطان بزرگ چیزی بنویسم. امشب با دوست عزیز آلمانی ام بعد از مدت ها حرف می زدم و وقتی خودم کمی از دیدی ها و لمس کردنی های ؛) میامی تعریف کردم حس کردم چقدر حیفه حتی برای ثبت خاطره هم شده ننویسم از نیویورک و میامی

راستش همیشه میگند تا نرفتی اظهار نظر نکن! من هم مثل خیلی های دیگه همیشه دیده بودن و شنیده بودن؛ میگفتم از امریکا خوشم نمی یاد چرا که نوع فکرشون خنگولانه است و مدل زندگی شون این ایراد رو داره و.. غیره

همیشه هم دلم می خواست اولین سفرم به امریکا به شهر نیویورک باشه ، واسه همین یه خودم قول یک جایزه داده بودم که اگر ترم بهاری سال تحصیلی گذشته ام خوب بشه آخر تابستون با پول هایی که از کارکردنم در میارم یک سفر برم نیویورک. در کنار اون بایست آدمش رو هم پیدا می کردم. که از ابتدا روی دوست صمیمی ام حساب کرده بودم که چون کار نمی کرد در نتیجه پولی هم دربساطش نبود. اما بدون هیچ شانسی یک بار به خواهرم که بیشتر از هرکسی همیشه نه امریکا می کرد پیشنهاد دادم و اون هم قبول کرد!! در نییجه با همدیگه برنامه سفر رو ریختیم و همه چیز رو از صفر توی اینترنت به دنبالش جستجو کردیم. از پیدا کردن بلیط های هواپیما تا هتل و کارهایی که میشه در طول یک هفته انجام داد

به زور خواهرم رو قانع کردم که حالا که داریم هشت ساعت از اینجا می کوبیم میریم نیویورک بیا بریم از اونطرف میامی هم ببینیم! و با زحمت تونستم قانعش کنم

با پرواز مالزین ایرلاین خیلی راحت و آسوده رسیدیم نیویورک و من که کلی هیجان زده بودم همش فکر می کردم الان ما رو که توی پاس سوئدی مون نوشته محل تولد تهران ! الان به اتاقی می برند برای بازجویی و ..سایر قصه های شنیدنی
وقتی رسیدیم وارد سالنی شدیم که بیش از سی چهل تا باجه بازرسی داشت. همه ماموران گذر متنظر ورود مسافران بودند و عده ای مامور هم مسافر ها رو در صف های مختلف تقسیم می کردند. سیستم برام خیلی آشنا بود. مدل دستور دهی کاملا شبیه ایران بود! تعجبی نداشت داد بزنند ! خلاصه رسیدیم و منتظر نوبتمون شدیم
آقای مامور پاسمون رو نگاه کرد و بعد پرسید ایران هم می رید!! بابا عجب ها! گفتیم آره. پرسید آخرین بار کی بوده؟ و برای دیدن کی رفتید. گفتیم دو سال پیش و دیدن فامیل. گفت فارسی هم بلدید گفتیم با اجازه شما بعــــــله ! بعد هم خندید و گفت این نفر های پشتی که می بینید اینقدر بلند بلند حرف می زنند امریکایی اند! یه لحظه هم فکشون ساکت نمیشه !
بعد هم خوش اومدید و قلب من رو که داشت تاپ تاپ می زد گذاشتم کف دستم و وارد در ورود شدیم! درست از یه دری که بالاش عکس رهبر معظم انقلاب امریکا رو زنده بودند! جناب بوش

رفتیم قسمت اطلاعات و درمورد تاکسی و خط قطار و مینی تاکسی پرسیدیم و آلترناتیو آخر رو که قیمت و زمان معقول تری داشت انتخاب کردیم و بعد از یک ربع سوار ماشین به سمت بالای شهر منهتن به راه افتادیم. شب بود و شهر پر از چراغ. از همون لحظه مقایسه هام با تهران شروع شد.. هرچند از نظر نسبی صدها درصد کوچیک تر.. ولی چراغ ونورهای فراوان شهر من رو به هیچ وجه یاد ستکهلم ساکت و کم نور نمی انداخت

باقی شبی دیگر
....ادامه دارد