29 June 2005

::و اين هم بگذرد

و اين هم بگذرد
بالاخره اين دور بازي هم تموم شد و حالا بايست همه همراه با دونستن خيلي واقعيتها و همزمان ناآگاهي از خيلي پشت پرده‌ها منتظر آينده باشند.
اما از ايران چه گويم که بسي کمياب است در اين دنياي پهناور.از مراسم ايراني که ديگر زبانم قاصر است!!!

در اين مدت يک پامون توي سالن آرايشگاه بود يک دستمون توي اتاق پرو.از يک طرف هاي لايت مو انتخاب مي‌کرديم از اون طرف کفش همرنگ پيراهن ميهماني شب عروسي.
در باب اين ۱۰ روز تنها همين رو بس که اينجانب شعار بکش و خوشکلم کن رو حسابي در مخ خويش جاي داده و درسي بسار سنگين از نظر مالي جاني عقلي گرفتم !!! شعار همه فک و فاميل شده بود توي تاريخ برو بنويس از ساعت ۵ عصر تا ۳ بامداد زير دست دو آرايشگر خبره !!‌ تا بلکه کله خويش را باب ميل در هوا بچرخوانيم !!از ساير اتفاقات و هيجانات و جون کندن ها و شب‌بيداري ها نگم سنگين‌ترم :)
تنها همين که اين وسط درست شب قبل جشن عروسي دختر عمو جان اينجانب آي مسموم شدم آي دل‌درد گرفتم آي پوستم کنده شد ‌آي مثل مار به خودم پيچيدم که شک داشتم به مراسمي که يک هفته فقط دنبال قر و فرش بودم برسم . در نهايت با دارو درمان مادر بزرگ گرام و يک عدد قرص زد مسموميت و دل پيجه سر پا شدم و تا ساعت ۳ بامداد زديم و رقصيدم.

اما از مکان برگذاري جشن عروسي هم بگم که شنيدني ست. يک خونه اي در يکي از کوچه هاي خيابون جردن آدرس خورده بود. راستش قبل از اينکه بريم فکر کردم آخه چطرو ميخواند اينهمه مهمون رو توي يک خونه کوچيک جا بدند !! اما چشمتون هميشه از اين روزها ببينه !!
اين خونه نبود کــــــــــــــــــــــــاخ بود ! قصر بود ويلا بود واي محشر بود ! خود ساختمون علاوه بر داشتن سالن آنچناني بزرگ و غيره و زالک و طبقات فلان حياطي داشت با استخري بزرگ وعلاوه بر اون يک سالن سرپوش با استخر و سونا و جکوزي و حمام !! که در اين قسمت قليان خانه اي محشر براه بود اون شب که همه سر تخت مي نشنتند و با کباب لقمه روي ذغال ازشون پذيرايي ميکردند !! آقا ما اينهمه عروسي هر سال اونم دوبار دوبار در ستکهلم رفتيم اما يکيش به پاي اين مراسم نمي رسيد. و صد البته گروه ارکستر و موزيک و نورپردازان خودشون يک پا ديسکو جهاني بودند. خالصه جاي همه شوما خالي !!‌ ما که کيک عروسي رو هنوز نخورديم !!‌
در کنار همه خوشي هاي بدو بدو واسه قر و فر ديدار با دوستان و خوش گذروندن با يک جيگري بد به ما نميگذرونه !! ايشالا چشم حسوداش بــــــــتـــــــرکــــــــــــــــــه. هر روزم ميدم واسم اسفند دود کنند يه وقت از خوشکليم چيزي کم نشه :))

اما امان از اين اينترنت ! آقا يکي به من ياد بده چطوري اين سايت ها رو با فيلتر دور بزنم . يعني که چي حتي توي فليکر هم نميشه رفت. من آخه پس چطوري عکس هاي جنگولي بگذارم ؟؟؟؟

22 June 2005

عجب دنیای سرسختی ::

اومدم بعد از چند روز ترک عادت و اعتیاد پای اینترنت ، اما چقدر سخته !! بابا سرعت بابا فیلتر بابا اگه من اینجا زندگی میکردم می بوسیدم در هرچی ولگردی اینترنتی رو به لقاش می بخشیدم.

راستی اینجا تهران است ، اینجانب خفن دارم با گرما حال میکنم ، کلی دلم تنگ شده بود و حسابی دارم بخور بخواب میکنم.
این جمعه که انتخابات و مسائلش رو نه تنها از توی رادیو تلویزیون دنبال نشد بکنم ،حتی همون از روی نت و اخبار سریع و سیر دوستان هم حتی محروم بودیم !! تازه فهمیدم که چقدر این بچه ها تلاش می کنند و چقدر پشت کار دارند.

من خواستم برم 4 تا دونه عکس انتخاباتی مشارکتی بگیرم دیدم فرمودند بزرگ تران تشریف داشته باش تو خونه جمب نخور بمب میگذارند !!! ما هم گفتیم چشم

اما خوب حسابی جالب هست که ببینم اون درصد بسیاری که من فکر میکردم مسائل ایران رو از دید ما !! نگاه میکنند تنها محدود به دایره اعضای پای ثابت روی خط اینترنت هست و نه بیشتر.
عجیبه با اینهمه کم بودن اعضای این دایره ، هم توحم زیادی آدم رو میگیره که انگار صداش الان به همه عالم و تک تک ایرانی های مقیم ایران میرسه ، هم اینکه همزمان این جمع کوچک و محدود به فیلتر حتی ، اینقدر تاثیر گذار هستند

اما از غربت روزگار بگیم ، که ما اومدیم ایجا برای خوشی و بزن برقص برای یک بار هم شده در یک مراسم باشکوه عروسی در این سوی مرز در داخل میهن شریف شرکت کنیم ، عد زد و پدر بزرک عروس خانوم فوت کرد همین دیروز !! حالا همه در شوک برگذار کردن یا لقو مراسم در روز یکشنبه هستند !
از یک طرف روحیه ندارند و از طرف دیگه خروار خروار مهمون از همه کشورها بلیط گرفتند که بیایند !!
این وسط من برای اولین بار مراسم تشیح جنازه رو در بهشت زهرا دیدم !! بابا این قبرستان هست یا یک شهرستان دیگه ؟؟؟ چرا اینقدر دوره !!!
البته نزدیک تر از فرودگاه بین الملی هست !! که واقعا جای خنده داره

قبلا که ایران بودم و هنوز بچه بودم دو بار در مراسم عزاداری مادر و پدر بزرگ پدریم بودم و وقتی گریه آدم ها رو برای از دست دادن عزیزی می دیدم ، همیشه به خودم میگفتم قدر انسان های عزیز اطرافت رو بدون ، یه یک روزی دیگه دیر هست
و الان هم دارم حس میکنم ، دیگه اگر بنا به سفری به ایران باشه از دفعه دیگه ، برای جشن و شادی نخواهد بود ، دیگه همیشه نگرانی و شاید هم برای آخرین خداحافظی... شاید هم اولیش پدربزرگ مادری خودم باشه :(

اما جدا از این چند روز که حسابی مشغول سرزدن به نزدیکان بودم ، یک بار هم با چند تا از دوستای وبلاگی بیرون رفتم که کلی خوش به حالم شد و حسابی از سخن رانی هاشون خوشمان آمد.

من اینجا حتی فکر نمی کنم بتونم 4 تا دونه عکس توی فلیکر بگذارم ! از بس که ماشالا سرعت بالا و خلاصه اندش :)) جای شوما خالی

این بود اخبار ما از میهن عزیزم

برای خودم و برای اینکه در خاطرم در فردای فراموشکاری بمونه یادداشت کنم ، که امسال برخلاف دفعات قبل چقدر آروم هستم ، چقدر حالم خوبه ، که همه جونم آتیش نیست. و انگار تازه که روی زمین هستم می تونم کمی از شرایط واقعی ایران رو ببینم
اما جز یک شب که حسابی بعد از گذر از همه مسیر های پرخاطره دو سال پیش تابستون ، حسابی روی روانم پاتیناژ رفتم و شبش از غصه های های روی پشب بام گریه کردم ، بقیه روزها خوب بوده.

اولین شب ، همین پنج شبنه ، رفتم خونه خودمون ، همو جا که کلی ازش خاطره دارم. رفتم روی پشت بام خونه و از اونجا اینقدر نفس عمیق کشیدم تا همه آرزوهام کمی جون بگیرند. خیلی خوبه از بچگی ات کلی خاطره داشته باشی. خیلی عالی هست که همه بچه هایی که اون زمان همبازی تو بودند الان همه کلی واسه خودشون دنیایی دارند و تو میشینی باهاشون خاطرات دوران کودکی و نوجوونی رو مرور میکنی و تا صبح میخندی

ای کاش.... آره ای کاش

15 June 2005

و اما این انتخابات ::

مدتی هست که وقت آزاد بلاگ خونیم صرف خوندن نوشته ها و آرگومنت ها و مخالفت ها و تشویق های خیلی از دوستای وبلاگ نویس شده. یکی از دوران خیلی پربار در دایره این کانال ارتباطی رو همه گذرونند

از سایت ها و فوتوبلاگ هایی که عکس های روز و داغ داغ داغ می گیرند و درجه هیجان رو به حد بالا میرسونند ، تا کسایی که حسابی گلوی نویسندگیشون رو خط خطی می کنند با فشار تند تند دکمه های کیبورد که همه رو آگاه کنند از شرایط امروز ما ، شرایط حقیقی درون جامعه . از نظراتی که از بطن ایران به گوش میرسه ، از میون پیر ها و جوون ها. با عکس هایی که گویای هزاران حرف ناگفته هستند

شاید هنوز تعداد کمی از همه این جمعیت بلاگر ایرانی بدونند که چقدر شاهکار کرده اند. که چقدر تفاوت ها در طول این چند سال از آغاز دوران بلاگ نویسی و آزادی عقیده برای همه اتفاق افتاده.
شاید تنها درصد کمی بر این واقعیت بی نظیر واقف باشند که ایرانی ها ، مثل خیلی از شعبه های مختلف دیگه ، از پیشگامان اطلاع رسانی آن هم به این صورت سریع و هیجان انگیزند

راستش ، در کشور محل استقرار من ، در همین کشوری که خیلی از همسن ها و هم دانشجو های من شاید حتی یک بار هم اسم بلاگ نویسی به گوششون نخورده ، هرگز از هیچ گونه ابزاری برای بیان بلند بلند عقایدشون استفاده نمی کنند. برعکس ، در این کشور همه در سکوت زندگی میکنند و حتی اعتراضاتشون هم در ترس و خفی و بدون سوال مستقیم از یکدیگر است.

دلم میخواد اینجا ثبت بشه ، که جمعیت همیشه پر از هیاهو و پر از اعتراض و همیشه با آرزوهای گنده و شاید دیر دست یافتنی ما ایرانیان ، که در هر گوشه دنیا ، شاید تنها سهمی از این نیروی حرکت چرخ های بزرگ پیشروی به سمت آزادی را داشته باشیم.
اما بایست از خود مغرور باشیم که حداقل اگر کشوری تهی از امکانات و آزادی و رفاه و .... با هزاران کویر خشک اما بی سدی برای آبیاری داریم ، حداقل خود با هم گفتگو می کنیم. همه داریم یاد میگیریم شنونده افکار مخالف و موافق باشیم. داریم یاد می گیریم همبستگی در نهایت جواب میدهد. داریم همه به هم اثبات میکنیم که ما راه رسیدن به دمکراسی را آرام آرام آموخته ایم

همه کسانی که قلم می زنند ، عکس میگیرند ، پلاکارد و پیشونی بند با هزاران شعار رنگی دارند ، همه آنها که راهی را گذیدن ننگ می دانند و روی برگردان را تنها راه حل ، آنها هم شایسته احترامند و حق راهنمایی و نظر دهی دارند ،
همه ما که ایرانی هستیم ، همه ما مسئولیم برای تلاش در راه رسیدن به سرزمین آرزوهایمان. سرزمین آزادی ، افتخار ، اعتماد ،دمکراسی و فردایی روشن برای سرزمین جاودانه ایران

10 June 2005

san - taken by mehrad


san - taken by mehrad
Originally uploaded by ghazal1204.
Oh dear...

08 June 2005

Colourfull Flower



Originally uploaded by josef.stuefer.
Just captured my eyes, these colour smells happiness, laugh, love, dance..
Don´t you agree ?

Flickr is such a fantastic site, share your picture with everybody...

06 June 2005

لحظه خداحافظی ::

شب داشتم برنامه ایرانی کانال همسفر رو که آخر شبهای یکشنبه نشون می دند اتفاقی نگاه میکردم.
توی همه موزیک ویدیو هایی که نشون دادند ، آخرین ترانه از حمیرا منو حسابی به هپروت برد
یاد آدم های عاشق افتادم ، آدم هایی که تنها با دلشون جلو می رند و از هیچ ترسی ندارند
یاد لحظه های خداحافظی و زمانی که به سرعت میگذره
یک سال همچو باد و خاکسترهایی تازه از آتش خفته ، یک سالی پر از... و حالا باز خانه میدان ریزش احساسات ماست

از فردای دیدارها همیشه نگرانم ، همیشه هیجان و همیشه ... دنیایی اشک
اما خوب چه کنم که دیگر تاب این را هم ندارم


The sky from ... Posted by Hello


» ترانه: لحظه ی خداحافظی
» آلبوم :مهتاب عشق
» خواننده:حميرا
» شاعر:بابک رادمنش


لحظه ی خدافظی به سینه ام فشردمت
اشک چشمام جاری شد دست خدا سپردمت
دل من راضی نبود به این جدایی نازنین
عزیزم منو ببخش اگه یه وقت آزردمت
گفتی به من غصه نخور می رم و بر ميگردم
همسفر پرستو ها ميشم و بر ميگردم
گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی
گفتی تا چشم هم بزنی میرم و برمیگردم
عزیز رفته سفر کی برمیگردی
چشمونم مونده به در کی برمیگردی
رفتی و رفت از چشام نور دو دیده
ای ز حالم بی خبر کی برمیگردی
غمگین تر از همیشه به انتظار نشستم
پنجره ی امیدمو هنوز به روم نبستم
پرستو های عاشق به خونشون رسیدن
اما چرا عزیز دل هر گز تو رو ندیدن
گفتی به من غصه نخور می رم و بر ميگردم
همسفر پرستو ها ميشم و بر ميگردم
گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی
گفتی تا چشم هم بزنی میرم و برمیگردم
عزیز رفته سفر کی برمیگردی
چشمونم مونده به در کی برمیگردی
رفتی و رفت از چشام نور دو دیده
ای ز حالم بی خبر کی برمیگردی


The ground from... Posted by Hello

02 June 2005

IRAN - North Korea ::
انجمن ما ، انجمن دانشجویان ایرانی در ستکهلم ، فردا روز مسابقه ایران و کره ، سالنی رو برای پخش مستقیم بازی بر روی پرده بزرگ تدارک دیده ایم
کسانی که دوست دارند ، ساعت 16 در محل زیر همراه ما و سایر فوتبال دوستان باشند

Day : Friday 03 June
Time : 16:00
Place : Kista träff, Sverige salen

برای اطلاعات بیشتر سایت انجمن






01 June 2005

و فردا برای تو ای یک وجب خاک اینترنت ::

راستش قول داده بودم به خودم یه متن حسابی بنویسم ، اما اینقدر این روزها زود میگذره و من درگیر امتحانات بودم که توی مود نیومدم هیچ کلی هم خسته کوفتم

اما این دلیل نمیشه حتی برای خاطره هم شده چند خطی ننویسم
امروز توی بلاگت خوندم که نوشتی ، دیگه بار و کوله ات رو بستی و قراره پشت گوشت هم نگاه نکنی و با 4 تا پا از امارات و دبی و همه گرمای روزهاش و تنهایی های شب هاش فرار کنی

می تونم تنها بهت بگم دست مریزاد. بالاخره دوران سختی تموم شد. اگر خیلی از خواننده های بلاگت جدید باشند ، اما هنوز تعدادی هست باقی که هرگز نوشته های تو رو از روز اول ورودت به خاک امارات و آغاز فرود در دره مشکلات فراموش بکنه.
سال بعد از سال سریع تر میگذره ، اما اونچه هرگز نمی گذره ، خاطره ثانیه هایی هست که با سختی پا رو از خونه بیرون می گذاشتی و شب هایی که خوابت نمی برده

همه شور ها و هیجاناتت ، گزارش هات از نمایشگاه جی تکس ، سفرنامه های ایرانت ، نوشته روح بزرگی بایست داشت در دبی ، دغدغه های دو سال اول و همه اون فریاد ها و تابو شکستن ها و شوخی های سکسی و باز کردن در صحبت از ناگفته ها و ممنوعات

من به عنوان یک خواننده ثابت بلاگت بعد از نزدیک 4 سال و همچنین به عنوان یک دوست ، تنها می تونم بگم به عنوان یک ایرانی به تو افتخار میکنم. برای اینکه در مقابل مشکلات سر خم نکردی و در نهایت به هدفت رسیدی

شاید با هزاران کلام حتی خودت هم نتونی این روزها و شبهای سپری شده رو توصیف کنی ، اما بدون همیشه بعد از یک دوره ابری و بارونی ، باز هم خورشید از پشت ابر ها بیرون میاد و زندگی ما انسان ها رو نور و گرما می بخشه

پژمان عزیزم ، برات بهترین شادی ها و موفقیتی پایان ناپذیر رو آرزومندم
باشد بقیه حرفا میان دو گوش


دوست تو و خواننده بلاگت
نهال

31 May 2005

خلایق هرچه لایق ::

باید اعتراف کنم باورم نمیشه این عکس ها و جوون های توی ایران هستند که با فاکل و موعای ژل زده بی کلاس برای هاشمی دارند تبلیغ می کنند

http://www.flickr.com/photos/e1384/16682083/in/photostream/

هرچقدر هم لقمه وعده براشون بزرگ باشه ، اما آدم هایی که سر عقایدشون نمی تونند بیاستند چطور می خواند به ارزش میهن پی بیرند

اینجا رو !! واقعا جالــــــــــــــــــبه

http://www.flickr.com/photos/e1384/16682081/in/photostream/

ps.
الان در سایت مهر نیوز خوندم که ستاد انتخاباتی رفسنجانی تکذیب کرده که این 50 تا ماشین تبلیغاتی از طرف اونها برای هاشمی دارند شلوغ میکنند

شبکه سازمان یافته ای برای تخریب هاشمی فعال شده است // کارناوالهای تبلیغاتی ربطی به ستاد ما ندارد
http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=190392

29 May 2005

دل آسمون هم می غرد ::

مدت ها بود بارون نمی اومد حتی توی این شهر سرد و کوچک
امشب صدای غرش رعد رو شنیدم و برقش حس غربت شبونه من رو باز از زیر پوست خَش داد
همیشه عاشق این غرش بودم ، حس قدرت رو لمس می تونم بکنم باهاش
وقتی اون نعره به برق و اشعه خیره کننده اش تبدیل میشه ، می خوام فریاد بزنم و بگم آره توی دل من هم هزار تا هوار جای داره ، بیا جایگاه قدرت انسانی من برای تو ، شبی من در کرسی قدرت تو نعره ای بزنم از گله های این دنیا

اما.. خوب این هم باز جزو یه شب زدگی میشه و میره

توی کلاس توی دانشگاه نشسته بودم همه روز و برای امتحان دوشنبه صبح خودم رو آماده می کردم. دفترتمرینم رو حاضر نیستم ورق بزنم ، که توش پر از خط خط چکیده های شعره. شعر و خاطره و حرف و گله و آرزو. حرف هایی ناگفته ای که مخاطبش تنها خودم شدم و به گورستان سپردمشون

سطر شعری که از میون چندین صفحه عدد و کد و مسئله یهو باز شد شعر قشنگی بود. شعری که دل می سوزونه هربار که می خونمش
با ماژیک قرمز و سیاه و آبی ، روی تخته وایت برد کلاس با خط قشنگ نوشتمش

نگو طفلی دل سپرده... یه نفر دلش رو برده
بگو چون عاشقه قلبش... تابحال از غم نمرده
میدونی زندگی سخته... بار حرف زور زیاده
اون کسی برده که... قلبش روبه دست غم نداده
نگو طفلکی منم من ... من شهامتم زیاده
هیچ کسی هنوز تو دنی...امثل من که دل نداده
مثل پرواز پرنده... توی قلب آسمونها
من دلو به عشق سپردم... توی قلب کهکشونها
پر زدم من توی چشمات... با تو من پرواز کردم
من از پایان می ترسیدم و..... آغاز کردم


تا خاطرم بمونه 30 ماه می سال 2004 رو ، و سال 2005 رو
روزهای سخت به پایان خودشون دارند میرسند. اما دل من دیگه بارونی نیست. قلم شعر من دیگه خشک شده و زبون سخنم از دلتنگی های عاشقونه بند اومده

دلم نمی یاد حتی احساس درونم رو توی این چهار خط مکتوب کنم، چرا که خیلی چیزا ممنوع هست
قانون زندگی خیلی آرزو ها رو ممنوع میکنه

و من سالی بود با این قانون ها می جنگیدم
دلتنگم امشب و اشکی برای ریختن ندارم


امشب به نا گه رعد می زند پشت پنجره اتاق تنهایی های من
در پشت رگبار ابر پر بارانش، نم برگها بر موهایم می چکانم


ps. آخ جـــــــــون عجب سیلی شد !! به جای قطره داره گوله اندازه توپ تنیس بارون میاد :)) شیطونه میگه بپرم برم بیرون زیرش وایسمــــــــــا نصفه شبی :))

27 May 2005

اسم من امـــــــقزی ::

سایت ستکهلمیان لینکی به سفارت ایران در دانمارک داده , که در اون لیست نام های مورد قبول سازمان ثبت احوال ایران هست ؛ که برای نوزادهای متولد خارج از ایران در سفارت مربوطه ایران در هر کشور شناسنامه ایرانی صادر می کنند. این لیست اما بسی جالب است

لینک مستقیم
http://www.iran-embassy.dk/fa/name%20list/namelist.htm


مشکل ثبت نام برای کوچولو های چند تا از فامیل های ما بوجود اومده. طوری که با این سخت گیری ها که از طرف سفارت نیست بلکه دستور از اداره ثبت احوال ایران هست ؛ باعث میشه که موقع سفر به ایران یا مادر پدر بچه اسم دلخواه رو عوض بکنند؛ و یا شانس داشتن شناسنامه ایرانی رو ندارند

حالا توی همین لیست ، من حتی اسم خودم و خواهرم رو که توی ایران شناسنامه گرفتیم پیدا نمی کنم !!! موندم طفلکی بچه های فرنگی ایرانیمون چه آبی در هاون بایست بکوبند

...............................................................

این نوشته از وبلاگ عاقلانه لیلا ، که نامه ای رو منتشر کرده. خیلی قشنگ هست. دونستی های همه ما، اما بخونید

لینک مستقیم

http://www.leylaa.com/archives/037397.php

«.....
درد بی درمان دموکراسی :
- "هر ملتی لایق همان دولتی است که بر او حکمرانی می کند." (ماکیاولی)
- "دموکراسی یک مفهوم انتزاعی است.باید با ایجاد دورنمایی از رضایت، شبحی از دموکراسی را برای مردم ایجاد کرد. " (پایره تو)


باز وقت یک انتخابات جدید رسید و عدم مشروعیت یا ناکارآمدی سیستم (یا هر اصطلاح دیگری شبیه آنها که حجاریان می گوید ) ، انتخاباتی که علی القاعده - مثل همه جای دنیا- باید یک چیز کاملا روزمره در راستای بقیه جریانات زندگی مردم باشد را تبدیل به یک رفراندوم تمام عیار جهت تثبیت نظام خواهد کرد. واقعا مسخره است که سیستمی بعد از 26 سال هنوز به دنبال کسب مشروعیت از طریق مشارکت عمومی در انتخابات باشد ، ظاهرا می توان عدم مشارکت مردم در حوزه های دیگر و فشار بین المللی را با یک انتخابات پرشور! فراموش کرد. باز دو سال فاصله بین دو انتخابات را به تمرین بی تفاوتی گذراندم و با رسیدن زمانش به همان دودلی همیشگی رسیده ام که چه کار کنم . دوست داشتم کلی گویی کنم اما چون مردم ایران از دیدن واژه ما ایرانی ها کهیر می زنند و برای لحظاتی شدیدا احساس مظلومیت می کنند که چرا حقوق روشنفکریشان نادیده گرفته شده و باقی قضایا ، تصمیم گرفتم راجع به خانواده خودم بنویسم :


ادامه در سایت لیلا.... »

24 May 2005

Why should we leave ::

امشب بعد از اینکه از دانشگاه قدم زنان رسیدم خونه ، می خواستم همراه با خواهرم و یه دوست دیگمون بریم برای خداحافظی از یکی از ناز ترین دخترهای روی زمین، که دوست من و همکلاسی سه سال دبیرستان خواهرم و در نتیجه صمیمی ترین رفیق این چند سال زندگیش در سوئد شده بود.
میدونستم که نیکو (خواهرم) الان چند وقتی هست در تدارک هدیه مخصوص گـــــــــــودبـــــــــای عزیزترین دوستش هست. وقتی گردنبندی گه با نقره داده بود درست کنند بر روش حک کرده بود دوست تا تا ابد و شبیه فیلم ها دو تا دایره ای داشت که توش عکس خودش و دوستش رو گذاشته بود رو بهم نشون داد ، احساس کردم که این خداحافظی واقعا براش سخت هست.

قصه ما آدم ها خیلی غریبه. هممون یه روزی می بایست کوله بارمون رو برداریم و باز بریم. هم اونی که از کوه و دشت میگذره برای رسیدن به سرزمین رویاها هم اونی که مجبور میشه به یارش خدانگه دار بگه و به دنبال سرنوشت زندگی جاده رواز نو و تنها سپری کنه

دوست نیکو، دختری بی نظیر در خیلی جهات هست. از زیبایی ظاهری تا درون. اما برای رسیدن به اهداف و موقعیت شایسته در آینده شغلی و تحصیلی ، همراه با خانواده اش عازم کشور شیطان بزرگ شدند.
روزی که این تصمیم رو گرفت ، یک سال پیش بود، روزگارش در این کشور خیلی عــــــــــــــــــالی بود. عشق زندگیش رو هم چند سالی بود پیدا کرده بود . اما وقتی تصمیم به رفتن گرفت ، از ناچار و از خاطر سختی های مسافت از عشقش درخواست اتمام دوستیشون رو کرد
من همیشه این جمله اون پسر دلم رو می سوزونه ، که تنها گفته بود ، اگر چند سال دیگه در زندگیم اومده بودی هرگز نمیتونستم از نو روی پا بایستم.
اما با وجود اینهمه عشق ، حاضر شد بگذاره دختر رویاهاش به سوی سرنوشتی جدید قدم بگذاره. و دیگه باهم ارتباطی نداشته باشند

یادم هست عقیده ام با بقیه مخالف بود وقتی سخن از مثبت بودن تصمیم دختر برای قطع کامل ارتباط در یک سالی که هنوز در این خاک زندگی میکرد می آوردند. من اصرار می کردم که چرا مثل دو دوست با هم هنوز ارتباط نداشته باشند ؟ مگر نمی شود با هم حرف زد اما از عشق نگفت و خاطره ای را زنده نکرد

می دونستم اما که این راه ممکن نیست. برای خیلی ها ممکن نیست. یک سال شاید سکوت و گذروندن شب ها و صبح هایی که شاید هیچ کس جز خودشون ازش خبر نداشته باشه ، شاید بهای زیادی باشه برای رسیدن به یه آینده و خوشبختی. اما این یک انتخاب است. انتخاب باقی نگه داشتن عشق در جایگاه دوست هم انتخابیست که نه تنها از پس هر آدمی بر نمی آید ، بلکه در نتهایت منجر به پوچی و پوسیدگی همه احساسات و ارزش های گذشته می شوند

وقتی در ماشین کادوها رو بهش میدادیم من سعی میکردم سه دختر دیگه رو با شوخی هام و کامنت هام سر حال نگه دارم و نگذارم اشک از گونه هاشون سرازیر بشه

هرچند مثل یه سخن گوی ماهر حرف از آینده و شانس و دنیای تجربه و فاصله های کوتاه و نامه و تلفن و ایمیل و عکس و سفر میزدم
هرچند مثل یک انسان عاقل و بالغ دست بر شانه هر سه میزدم و میگفتم دوستی های دوران نوجوانی هرگز زیر خاک نروند

اما در درون میگریستم و میگریستم و میگریستم
چرا که من از همه آدم های دنیا درد رفتن را میدانم
چرا که از همه آدم های دنیا من بارها پشت سر خویش نگاه نکردم و گذاشتم جاده اش خیس از نم اشک های من باشد
که بارها وقتی چشم باز کردم سر خود بر شانه ای دیدم که نتوانستم برای ابد سر بران بگذارم
و دانستم که غربت ، غمیست هم پای مهاجرت، هم درد رهایی ، سخت تر از خدانگه دار دو یار...

من میخندیدم و در درون... به حال خویش....می گریستم

23 May 2005

bushsaddam


bushsaddam
Originally uploaded by
better world.

:D
BUSH&SADDAM
both the same shit

این هم جک امروز :

یه خرگوشه میره داروخونه میگه آقا آستین کوتاه دارید ؟ داروسازه میگه : "گفتن رد صلاحیت میاره داریم جمش میکنیم "

از بلاگ فینگیلیش

کاوه


18 May 2005

What If ::

L.A. Girls change partners too easy and too often. No hard heart broken feelings at all

I want to be an L.A. chick


ps- got my point? DAAW

12 May 2005

روزی روزگاری ::

.يکی بود يکی نبود
.غير از خدای مهربون هيچ کس نبود
:يه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت
عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلش و جواب نميده هرچی SMS هم براش ميزنم
.باز جواب نمیده . online هم نشده چند روزه . نگرانشم
.چندتا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره
.شنل قرمزی گفت : مامی امروز نميتونم
.قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکی
.مادرش گفت : يا با زبون خوش ميری . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوری لهت کنه
.شنل قرمزی گفت : حيف که بهشت زير پاتونه . باشه ميرم
.فقظ خاستين برين بهشت کفش پاشنه بلند نپوشين
.مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان
.می خوان ازت خاستگاری کنن واسه پسرشون
.شنل قرمزی گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد
.يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و می خوام
.شنل قرمزی با پژوی ۲۰۶ آلبالوئی که تازه خريده از خونه خارج ميشه
.بين راه حنا دختری در مزرعه رو ميبينه
؟؟؟شنل‌: حنا کجا ميری
.حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن
!!شنل : ای نا کس حالا تنها میپری ديگه
.حنا : تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در آوردی
.بچه ها شاکی شدن دعوتت نکردن
شنل : حتما اون دختره ايکبری سيندرلا هم هست ؟؟؟
.حنا : آره با لوک خوشانس ميان
........................................................شنل : برو دختره
( به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود )
.شنل قرمزی يه تک آف ميکنه و به راهش ادامه ميده
!!!!!!پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره
.ماشينا جلوش نگه ميداشتن . ميره جلو سوارش ميکنه
!!!!!شنل : تو که دختر خوبی بودی نل
.نل : ای خواهر . دست رو دلم نذار که خونه
.با اون مرتيکه ...... راه افتاديم دنبال ننه فلان فلان شدمون
.شنل : اون که هاج زنبور عسل بود
.نل : حالا گير نده . وسط راه بابا بزرگمون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش
.اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون
.شنل قرمزی : نگاه کن اون رابين هود نيست ؟؟؟؟ کيف اون زن رو قاپيد
.نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتی ؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپی
.جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن
!!!!!!!!!!!!!! شنل قرمزی : عجب
.نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک می کنن
.دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائينی داره آدامس ميفروشه
؟؟؟؟؟
شنل قرمزی : چرا بچه ها به اين حال و روز افتادند
.نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقای پتيول شد
.بچه مايه دار شدی . بقيه همه بد بخت شدن
.بچه های اين دوره و زمونه نمی فهمن کارتون چيه
...شخصيتهای محبوبشون شدن ديجيمون ها ديگه با حنا و نل و يوگی و
.خانواده دکتر ارنست حال نمی کنن
ما هم مجبوريم واسه گذران زندگی اين کارا رو بکنيم

10 May 2005

شعری از امید ::



سرت بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریم میگیره
گریم میگیره
بزار رو سینم سرت , چشمای خیس ترت
بزار تا سیر نگات کنم , بو بکشم پیرهنت
بقل کن بچسب بهم , بکش دوباره دست بهم
جز تو کسی را ندارم , نزدیک تر از نفس بهم
سرت بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریم میگیره
وقتی چشات خوابش میاد , آدم غماش یادش میاد
یه حالتی تو چشمات ,که عشق خودش باهاش میاد
وقتی چشات خوابش میاد , آدم غماش یادش میاد
یه حالتی تو چشمات ,که عشق خودش باهاش میاد
سرت بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریم میگیره


http://www.iransong.com/album/1598.htm



گاه می اندیشم ، چه احساس لذت بخشی است ، از معشوق خود شنیدن ، که در دلش جای داری و قلبی برایت می نوازد. گاه دوست دارم در دلش می بودم تا می فهمیدم چه اندازه احساس دوست داشتن ام دلش را می لرزاند. خود هرگز تجربه اش نکردم.؛ شاید فردایی

08 May 2005

Not with you, only without you ::

توی این دم دم های صبح گاه ، انقدردلم برایت تنگ شده که چشمم از سوزش اشک بسته میشود.
پشت پنجره من درختی سبز نمی شود اگر دل برام نوای آرامش تو را نسراید.
من در پی سرمستی این بازیکده ، اما هرگز ننگ ناانصافی را بر دامن خویش نمی چسبانم.

کاش شب های فردا ، ورق خاطرات را با نفس سرد آه برنگردانم. آنچنان که آن شب های تابستان ... با گذرش با سرعت گذرش ، با وحشت از پایانش.

از فردا هرگز دل خوشی نداشتم. چرا که فردا همیشه کوله باری از دلتنگی را برپشت خانه من خالی کرد.
اما در دل خانه من همیشه کودکی زانو بر زمین زده بود، دستانی به آسمان گرفته بود و مشت بر شیشه می کوبید.

شعر می سرود و آه می کشید. بر روی صورت سرد خویش ، حتی نوازش نور ماه را پسندیده نمی دید.

اما چه کنیم که فردا باز هم در انتظار ماست

در انتظار من که امشب ، دلتنگ ، سر از پنجره بیرون می کنم و به صدای گنجشک روی درختم.... نوای لالا می سرایم

03 May 2005

For my girls ::

[Verse 1 Beyonce]
Take A Minute Girl Come Sit Down
And Tell Us What's Been Happening
In Your Face I Can See The Pain
Don't You Try To Convince Us That You're Happy (Yeah)
We've Seen This All Before
But He's Taking Advantage Of Your Passion
Because We've Come Too Far
For You To Feel Alone
You Don't Let Him Walk Over Your Heart
I'm Telling You
Girl, I Can Tell You've Been Crying
And You Needing Someone To Talk To
Girl, I Can Tell He's Been Lying
And Pretending That He's Faithful And He Loves You
Girl, You Don't Have To Be Hiding
Don't You Be Ashamed To Say He Hurt You
I'm Your Girl, You're My Girl, We're You're Girls
Want You To Know That We Love You
[Verse 2 Kelly]
See What You All Don't Know About Him
Is I Can't Let Him Go Because He Needs Me
It Ain't Really Him It's Stress From His Job
And I Ain't Making It Easy
I Know You See Him Bugging On Me Sometimes
But I Know He Be Tired He Don't Mean It
It Gets Hard Sometimes
But I Need My Man
I Don't Think Ya'll Understand
I'm Telling You
[Bridge Michelle]
Girl, Take A Good Look At Yourself
He Got You Going Through Hell
We Ain't Never Seen You Down Like This
What You Mean You Don't Need Our Help?
We Known Eachother Too Well
در دانشگاه چه می گذرد::

سر کلاس دارم تند تند از نوشته های استاد یادداشت برمی دارم. بر خلاف عادت همیشگی ما " های کلاس " ها و " تکنولوژیست " ها که تمامی کلاس هامون روی تخته های الکترونیکی با ماژیک سفید نوشته میشد، و بعد با سه کلیک روی نت قرار داده میشد، هرگز نیاز نبود سر کلاس یادداشت برداریم و فقط به حرف استاد گوش میدادیم ( بگو زرشک، بگو عمرا ) اما این ترم که توی کمپوس قدیمی دانشگاه وسط شهر دارم کورش سخت لاجیک رو می گذرونم ، هنوز استاد و تخته سیاهش و دستای گچی هست که فرمانبردار کشتی کسب علم و دانش است.

اما اینجانب چون همیشه معترض ام ، و اگر ایرادی باشه می بایست به وظیفه انتقادیم عمل کنم ! ؛ هر جلسه با صدای بلند از یه گوشه سالن به غری به استاد می زنم.
آهای بنگت ( اسم معلم) صدات کم می رسه ، میکروفون رو بیار بالاتر ( توی گردنش یه میک کوچیک آویزونه ). آهای بنگت نور کمه روشن تر کن! آهای مستر اینقدر توی دهنت حرف نزن ! من نمی فهمم چی میگی اینقدر که تند میگی نمیشه همزمان یادداشت کرد! بابا اون تخته رو ببر بالاتر ببنیم چی نوشتی !! برادر من چرا اینقدر تند تند حرف می زنی ؟! :))


ببینید اشتباه نکنید » این فقط من نیستم که مشکلی دارم با ایرادات کوچک، بلکه همه کلاس گلایه دارند. اما اینجا رسم نیست کسی بلند صحبت کنه چون اینجا همه ساکت اند! همه ترسو اند. در نتیجه یکی بایست دمبش دراز تر از بقیه باشه!
این موضوع رو هم اشاره کنم که شاید سوئد یکی از معدود کشور هایی باشه که توش فرقی نمی کنه تو نخست وزیر کشور هستی یا شاه ، استاد دانشگاه هستی یا معلم مهد کودک، پزشک ارشد هستی یا نگهبان در؛ در خاک این کشور همه مساوی اند. یعنی احترامات خاصی رواج نداره. هرگز نمیشنوی کسی تو رو " شما " سرکار آقا ، مادمازل ، جناب دکتر ؛ استاد ، آقای معلم ؛ خانوم اجازه ، حضرت ، امام ! پیغمبر خدا صدا کنه. حتی استاد دانشگاهش هم با اسم کوچیک صدا میشه ! همون طور که یه بچه مهد کودکی سر مربی اش جیغ میزنه Eva بیا اینجا.


-----------------------------------------------------------------

دارم می نویسم

э x Φ x Є ∆ * => Φ C Є ∆ *

یهو همزمان توی ذهنم صحنه ساحل دریا می یاد، عجبا ! فیلت چرا یاد خلیج کرده این وسط ! کو پول ! کو تا تابستون ! کو ساحل و دریا !
باز ادامه میدم به نوشتنم

♣♠♥♂♀
صندوق انتخابات تجسم میشه جلوی چشمم ! الله اکبر ! نکنه زده به سرت بچه ! وای چه سانویچ کالباس خوشمزه ای ! یــــوم یــــوم :)) با این ســـس لذیذش که داره از چونم می چکه ! ! زهــــــــر انار شــــکمو ! به تخته توجه کن ! وای دو روز دیگه امتحان ریاضی ستاتیستیک دارم ، یاد دفتر تمریناتم که می اوفتم غصم می گیره. نمی خوام حتی دستم بگیرمش. آخه خط تو خطش یادگاری کاتاگاری نوشته شده. همش 5 هفته تا آخر سال مونده. یه سال تحصیلی دیگه هم به سرعت عمر گذشت. قلبم داره تـــــــــــند تــــــــــند می زنه. صداش رو می شنوم، دستم رو میگذارم روش، داره می پره بیرون از قفس سینه ام. آرومش میکنم، میگم : آره می دونم دلت تنگ شده... دلتنگ خونه... می شناسمت ای قلب پاره پاره

30 April 2005

eshgh kafi nist

نمی دونم هنوز کدوم طرف خط قضاوت ایستاده ام
نمی دانم هنوز کدام گره را برای انتخاب گزینم
نمی دانم هنوز... از میان افعال هست و نیست کدام درس است

عشق کافی ایست
کافی نیست

هنوز ندانم برای ایمان قوی تر بایست عاشقانه زیست یا عاقلانه
...