16 December 2005

حس خرید کریسمس *

از اونجایی که ما بچه بدنیا اومده توی سوئد نیستیم ، از اون ابتدا با خودم فکر می کردم که آیا این مراسم جشن شب کریستمس و شلوغ بازی ها و آتیش بازی های سال نو چقدر می تونه توی احساسمون برای ورود به یک سال نو تاثیر بگذاره.
مسلما اون اوایل خیلی سخت بود فکر اینکه وقتی دسامبر تموم می شه حالا ما وارد یک سال نو میشیم. و این سال رو بایست به عنوان سال اصلی خودمون حساب کنیم.


اما خوب هر سال که گذشت و ما بزرگ تر شدیم، برای من حداقل سخت تر شد که توی حافظه ام حواسم به ماه ها و روزها به تاریخ ایرانی باشه. خواهرم که به کل این توجه هات رو از ذهنش بیرون کرده بود

اولین عید کریستمس که درخت کاج گذاشتیم و تذئینش کردیم همراه با ذوق و شوق بود چون که بالاخره می تونستیم حس کنیم کم کم ما هم داریم جزوی از این فرهنگ میشیم. که حالا معنای دوران تعطیلات کریستمس بیشتر میشه. و صد البته همیشه شب های کریستمس همه فامیل به دعوت زن عمو گرام به صرف میز شب کریستمس یه به سوئدی همون یول بورد بهش می گند ، که بسی خوشمزه هم بود مخلوطی از غذاهای سوئدی به طبع و سلیقه ایرانی ! و همچنین کادوهایی که برای این روزها دریافت می کردیم همه و همش به این نزدیک شدن به احساس سال نو بهمون کمک میکرده.

تا این چند سال آخیر که حالا خود من و خواهرم هم برای هم کادو می خریم برای دوستای صمیمیون که اینجا بزرگ شدند و اون ها هم جزوی از زندگی ما شدند ، پدر و مادر هم حتی پارسال که ما تاخیر در چیدن درخت مون داشتیم بهمون اعتراض کردند که چرا دست به کار نمیشید !

حالا که دارم تعریف میکنم بگم که جاتون خالی پارسال که پرنتس گرام مسافرت رفتند من و نیکو هم فرصت رو غنیمت شمرده و هرچی پول تو دستمون از جانب اونها بود به عنوان هدیه مامی و ددی به دو دختر خوب و نازنین فرشته روز زمین به جیب زده و کلی واسه خودمون کادو خریدیم :)) و حال کردیم

امسال البته من اومدم کلک بزنم و چون خودم هنوز نرسیدم کادوهام رو بخرم و وضع جیبم هم حسابی خراب هست ، بزنم زیر کاج و کریستمس !! که دیدم کسی زیر بارش نمی ره

واسه همین عصر رفتم اولین کادو از لیست بلند بالام رو خریدم ، حالا واسه چند نفر قراره بخرم و با کدوم بودجه خدایان دانند !!
اما دیدن مردم که مثل همیشه شلوغ پلوغ کرده بودند هر مغازه ای رو کلی به آدم سرگرمی میده. و فرصتی برای فکر کردن

دیدن آقایون گرامی که بایست به دور از چشم خانوم بچه ها بیاند با سلیقه خودشون یه کادو باحال انتخاب کنند که هیچ ، اما اگر مثل بعضی از فروشنده های تنبل بعضی بوتیک ها ، که حاظر نیستند بسته بندی مخصوص عید رو انجام بدند ، مجبور شند یه گوشه میز توی مغازه بایستند و خوشون اون کادو رو درست کنند ، اون موقع میشه که دلت رو از خنده می گیری و می گی الحق که شماها ذاتا بی سلیقه و مردید !

خوب من هم برم کمی جمع و تفریق کنم ببینم واسه کی کادو بدم واسه کی لیست درخواست های خودم رو بلند بالا بنویسم !

یه عکس هم تقدیم به همه اون هایی که برای همه فرهنگ ها جای رشد می گذارند و واسش ارزش قائل اند

I´m the Jesus

پیشاپیش کریستمس همه مبارک

15 December 2005

و اما تعطیلات *


این عزیز ما تمام طول پاییز رو به جون ما و هر کی از سرمای سخت و سوزان وعده های مخوف داد ، نق زد که کو برف و کو بوران ! کجاست سرمای فلک افکن این اسکیمو لندها

حالا هم 10 روز باقی مونده به شب کریستمس ، همه جا خشک و بی آب و برف !! می باشد
در طول این چند ماه خیلی چیزها پیش اومده ، اما مهم ترین اون سرحال اومدن من به شکل بسیار قابل تصور ، یه رویایی دور ! یه وهمی که همش می ترسیدم به واقعیت نپیونده

اما خوب ، خوشحال و پر انرژی به استحزارتون می رسونم که در غیاب من این چند مدت ، نه تنها اوکی بودم بلکه سوپر می زدیم و می خوندیم و می رقصیدیم

دلم میخواد کلی بنویسم.
از این روزها که می ره و شاید شبیهش پیدا نشه
همیشه گفتم حال رو بچسبم و بی خیال آینده ، تازه دارم بهش عمل می کنم.
اولین پست بعد از مرخصی پاییزی *


وقتی برای اولین بار احساس می کنی تازه داری چهره واقعی پشت ماسک سحرانگیز عشق رو درک می کنی ، اولین ضربه بر پیکرت فرود می آید.
این رو زمانی فهمیدم، که بعد از مدت های مدید ، بازنگاهی بر سکانس های سریع پایان یافته قصه عشق گذشته داشتم.


وقتی از جادوی عاشقی در میایی، تازه ماه ها و شاید سال ها زمان نیاز باشه تا درک کنی چه شد که آغاز نکرده به پایان رسیدی. اون لحظه بی شک سخت خواهد بود ، چرا که تردیدی ندارم واقعیتی که تازه مقابل چشم هات روشن میشه ، وانگهی همه چیز یک بلوف غم انگیز بیش نبوده است.

همین که دردش رو حس کنی و روی پایت با ایستی ، وقتی می فهمی داستان در مقابل چشمان تو بسی متفاوت است با آنچه او تماشاگرش بوده ، نیروی خوبیست برای نگه داشتنت در ادامه راه.


راستش را بگویم به همه شما ، کدام قصه عشق است که خواهش باشد اما پایان خوش داشته باشد ؟ خود در انتظار جواب ، بر رمان آخر مهر پایان زده و داستان دیگری را می نویسم همراه بازیگر جدیدی.

همراه باشید سالی دیگر

27 November 2005

... ::



یک نوشته شبونه پاییزی در روزهای آخر ماه نوامبر
شبی که گاهی نگرانیم نمیگذاره بخوابم
شبی که مثل دو سال پیش همیشه تا دم دم های صبح بیدار بودم
اما اونزمان از درد عشق توی دلم
الان از درد پشیمانی

امیدوارم به خیر بگذره
التماس دارم

...

مراقبم باش خدا

16 November 2005

این شب پاییزی ::




و من جوابم را گرفتم
بعد از سالها تلاش
گریستم و جیغ زدم و خندیدم زیر نور ماه
و دیگر آزادم

خداوندا.... آزادم


امشب یادم باشد

Ey kash midanesti

http://blog.cyberpejman.com/archives/03/11/17,12,36.html


اي کاش مي دانستي...
دلم تنگ است. دلم برای تو تنگ است. آن زمان که تیر مهرت را در دلم جای دادی و من خود هیچ نمی دانستم. نمی دانستم که حتی اگر قسم خورده باشم به عاشق نزیستن و عاشق نبودن, چه تلاشی بیهوده کرده ام که با لفظ زبان و قسم بی هویتم, تمام کائتات را آتش زده ام. نمی دانستم که زندگی بی عشق برایم جدایی از خویشِ خویشتن است. دیواره های یخ زده قلبم را با مهربانی و حرارت محبتت آب کردی و جای آن دژهای بلند بالای تنهایی , سرای عشق را بنا نهادی.
ای کاش می دانستی که دستهایت چه معجزه گریست و با این تن خسته چگونه عشق بازی می کند. آن دستهای کوچک که به راستی از سفیدی و پاکی به مانند دست فرشتگان که بالاتر از آنان است. دوست می داشتم که آن انگشتان نوازشگر تو را که سالهاست از من دورند که سالهاست می طلبمشان, می بوسیدم. تک تک شان را و می فشردم بر قلب پژمرده خود که مدتهای مدید است بی آمال, می زند برای هیچ.
ای کاش می دانستی چشمان تو چه با من کرد که هیچ گاه نتوانستم در آن چشمان سیاه بنگرم و در آن غرق شوم. دریای محبت نهفته در آنها طوفانی عظیم داشت که در ژرفای آبهایش آرامشی عمیق به ماهیان وجود من می داد اما هرگز نتوانستم که شرم و حیا مرزی بود برای فرارم از آن تلاطم و آرامش. گفتم فرار چون که تن رنجور من طاقتش را ندارد.
ای کاش می دانستی که با حرفهایت و آن لبهای زیبایت چه ها که نمی توانی بکنی. هر بار که سخن میگویی به لبهای تو خیره می شوم تا مبهوت زیبایی آنها شوم. به آوای تو گوش می دهم تا دیوانه شوم از نغمه سرایی تو. تا به رقص آیم با تو. از من مخواه آنگاه که سخن می گویی آرام بنشینم و گوش فرا دهم چون آیا تا به حال کسی را دیده ای که شاد باشد و نرقصد و پایکوبی نکند و به تکاپو نیفتد چرا که معشوقش نوای خوش مهربانی با او سر می دهد؟
ای کاش می دانستی که رنج و عذاب سالها تنهاییم را باید به دوش بکشی و از این آبله های سرسخت حک شده در قلب من, از تک تکشان میعادگاهی بسازی برای عشق بازی و هم آغوشی. آه گفتم عشق بازی و دلم سرشار از تمنا شد. سالهاست که به دنبال توام. از زمانی که کودکی خرد بودم به دنبالت گشتم اما هیچ گاه نمی دانستم که تو خود می آیی!دختر آرزوهای من, آن حلقه گمشده زندگی, خود سلام کند و چه سلام گرمی که حلاوتش برای تمام سالهای حیات ابدیم در گوشت و پوست و خون و روحم ریشه می دواند چرا که عشق تو جاودانیست.
ای کاش می دانستی بوی تن تو چگونه مرا از خود بی خود می کند و هم آغوشی با تو لذت بخش ترین عبادت هاست. بوسه بر پاهای تو, کمال ارادت من و بوسه بر پیشانیت کمال تعبد. حرف از بوسه شد لبهایم آتش گرفته اند. دستانم را می گشایم و تو را صدا می کنم که نامت زیباترین نامهاست. می بینی دستهایم تمنای تو دارند و فقط تو.
ای کاش می دانستی که کنون زندگی یک انسانی. که دیگر برای خود نیستی. که مسوولیت بزرگی داری. که باید در گرمی و سردی زندگی همراه او باشی و دلت از شادی او سرشار و لبریز از خنده شود.
ای گنجینه زندگی, ای که مرا یافتی, آیا نباید بگویم که چقدر احساس خوشبختی می کنم که دنبال تو در آسمانها بودم و تو مرا در زمین موعود یافتی؟؟ این چرخ فلک مگر چقدر راحم است؟ آیا می تواند ببیند عشق 2 انسان را. آن 2 که گویی یک روحند در 2 کالبد. که می خواهند به دیگران نشان دهند عشق پایان یافتنی نیست. دوستی ها به مرور زمان کمرنگ نمی شود که هیچ, عمقشان زیاد می شود. که به دیگران ثابت کنیم گذشت و فداکاری و ایثار را تا بدانند و ببینند برای با هم زیستن و زوج بودن, مسالمت و فداکاری, مکمل عشق خواهد بود.
آه چه میگویم. با این حرفها به آنچه که میان من و توست بی احترامی کرده ام. حساب دیگران از من و تو جداست. آنها روابط را حتی عشق و حتی دوستی را به مانند یک بده بستان می دانند. یکی می دهند و یکی می گیرند اما چه می فهمند که من و تو در ایثار از هم پیشی می گیریم و بعد با تمام خستگیمان به یکدیگر می نگریم و می خندیم. خنده ای از ته دل.
ای کاش می دانستی که چقدر آرزو دارم که آن حلقه گمشده را خوشبخت کنم. که دیگر پژمانی نباشد و فقط و فقط تو باشی و تو. که تو را به تمام دنیا نشان بدهم و فریاد بزنم اینست آن شاهکار زندگیم. آن امید و مونسم. آنکه در شبهای سرد زمستان مرا گرمای خویش عطا کرد تا بتوانم ادامه راه بدهم و طی طریق کنم. او که هر صبحگاه با دستان گرمش دل مرا قرص و محکم کرد. او که با حرفهایش گامهای مرا استوار گردانید تا به پیش روم. هم او که در سختی های زندگی با بوسه های عاشقانه اش که بوی ماندگاری از سالهای تنهایی زندگی را می دهد بر لبانم دیوانه وار مرا به پیش خواند و شکستهایم را به هیچ انگاشتم.
ای کاش می دانستی که چقدر تو را دوست میدارم ای فرشته نجاتم.دست زمانه مرا از تو, فرسنگها دور نگاه داشته اما من تمام تلاش خود را می کنم تا بتوانم به تو برسم. تا با تو بیاشامم. با تو بخوابم. با تو نفس بکشم. تا به دیگران بگویم خفه شوید بس که در کلمات خویش غوطه ور شدید. کنون عشق و محبت را در عمل ببینید. آن چشمان کور را باز کنید و ببینید 2 نفر را که سالهاست دیوانه وار در رویاشان عاشق دیگرند و دیری نمانده است که در هم آمیزند.
نمی دانی که چگونه در تمنای هم آغوشی با تو دیوانه وار بر گرد خویش می چرخم و دستانم تمنای جسم و روح تو را دارد که تسخیرشان کند برای همیشه. اما نه تسخیری که اسارت باشد که کمال آزادیست.که غرق شدن در توست و غرق شدن تو در من. دلم برای خنده های ریز شبانه و عشق بازی در زیر نورماه تنگ است. دلم برایت هر روز تنگ می شود ای رویای من. اگر روزی به حقیقت بپیوندی و این روزگار لاکردار امان دهد تو را بر فراز قله های زندگی می نشانم و خود به تماشای تو می نشینم و دیگران را نیز دعوت می کنم تا ببینند زیبایی تو را.
ای کاش می دانستی آنگاه که گلی اهدا می کنی چه کار خودخواهانه ایست! چرا که وجود تو, عطر تن تو و لطافتت از گل برتر است و دریغ می داری. دوست دارم بقیه عمرم را نه با زبانم که سلولهای بدنم با تو سخن بگویند. نیازی به زبان در مقابل تو نیست هرچند که شک دارم این زبان چموش صفت هم بتواند در مقابل تو سخنی بگوید.
دستانم را بگیر و با خود ببر به سوی روشنایی که از تاریکی خسته ام. چگونه می شود گفت که دوستت دارم؟ فریاد می زنم و می رقصم و از شادی گریه می کنم که روزی به تو خواهم رسید ای آرزوی تمام زندگیم. ای تمام هستیم و ای کاش می دانستی اینها لغت نیستند که بر سر انگشتان من جاری می شوند برای نوشتن. این ها تمام وحود من است که با هر کلمه تکه ای از مرا بر روی این صفحه جای می گذارد. هرگاه که به پیشم می آیی آرام بیا مبادا که ثانیه ای پیش از نبودت در کنارم ,مرثیه ای سراییده باشم و چشمانم خیس شده باشد. روزی آنقدر در آغوش تو گریه می کنم تا بار سنگینی این همه سال تنهایی را خالی کنم و سبک شوم.

31 October 2005

چه خاطره تلخی زنده کردی برای من امشب ::




من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشق بازی موجها قامتم یه بستر نرم
یه عزیز در دونه بودم پیش چشم خیس موجها
یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا



چرا این شعر رو امشب نوشتم ؟ از خونه ات که برمیگشتم ، این آهنگ سیاوش اومد بدون هیچ ترتیبی.
یاد اون روزی افتادم که تا صبح اشک ریخته بودم و از غصه هام برای اون آدمی که دیگه خونه اش جای دیگه است نوشته بودم
اونقدر من رو آزرده بود که دیگه نمی خواستم دوستش بدارم
گفته بودم تموم و بعد مرد. عشق مرد

حالا امشب تو کاری کردی که من به همون خاطر عصبانی بشم و دلم بشکنه که اون زمان
نفهمیدی چه کار بدی کردی نخواستی آرومم کنی. فقط روی غرور خودت ایستادی تا بگی نمی خوایی برای کسی توضیح بدی چون واسه هیچ کسی ندادی
اما من همه کس نبودم واسه تو
من بانوی رویای تو بودم مگر یادت رفته بود
اگر احساس کردی دلم داره میسوزه بایست مواظبش باشی نه که مراقب عادت هات

دیگه گذشت
اما من با خودم عروسکم رو از خونه ات اوردم
اون عروسک رو دو سال پیش تابستون وقتی داشتم بر میگشتم بهت هدیه دادم. دادم تا پیشت باشه، تا یه روزی شاید اون ما رو باز به هم برسونه
امشب بردمش چون دیدم تو دیگه خیلی بزرگ شدی. اونقدر قوی شدی که دیگه به نه محافظت من نیاز داری نه عشقی که در وجود اون عروسک صورتی ام نهفته بود
اره من اون بچه عروسک رو برای محافظت از تو به دستات سپرده بودم. اونچه در درونم بهش همراه اون داده بودم بالاتر از همه عشق ها بود. چون نتونستم هرگز تورو توی تنهایی هات بگذارم و برم. نتونستم غصه هات رو ببینم. نتونستم دل شکسته ات رو ببینم
من نتونستم تو رو تنها بگذارم

اما تودیگه قوی شدی. دیگه از خودت می تونی مراقبت کنی. من حس میکنم انگار زخم های تو دیگه اونقدر خوب شده اند که تو میتونی خیلی راحت به راه زندگیت ادامه بدی اگر که من هم دیگه نباشم
اینو خودت گفتی امشب... یادت که هست ؟؟؟ :((( دلم چقدر شکست

همیشه به هم برگشته ایم با همه درد ها... اما الان دارم از تو دور میشم... چون تویی که من تو باورم ازت داشتم داره محو میشه. تو داری زرنگ میشی. داری دنیا رو با دید همه آدم های دیگه نگاه میکنی. داری سخت گیر میشی. داری اونقدر قوی میشی که این قدرتت باعث آسیب من میشه

نمی فهمم چرا ؟ اما من دلم میشکنه بفهمم تو از غصه های من تمرکزت رو دیگه از دست نمیدی ، می تونی زندگی معمولی ات رو بکنی.. تو می تونی حتی وقتی بارون میاد برای خودت نفس بکشی اما اشک های منو نبینی

آره تو من رو خواستی و من رو کشوندی.... اما من اومدم..... من بالاخره اومدم و به پای تو و برای دل تو از دل مرده خودم کندم. از عشق کندم تا از نو زنده بشم
برای تو برای بزرگ شدن تو برای جون گرفتن تو برای خوب شدن زخم های پشت تو

چقدر خوبه دیگه زخم هات کم شده. چقدر خوبه داری کنار من نفس می کشی و زندگی میکنی
چقدر خوبه برای آینده ات برنامه داری وقتت پر از ارزشه.

حیف که توی این زندگیت جایی برای من نیست
حیف که دیگه نهالی برای مراقبت نمی خواهیی
باغبون من که زمانیست مرده

25 October 2005

روزه ::



یکسال دیگه هم رسید
باز هم رفتم شب احیا روسری کشیدم روی صورتم نشستم رو به قبله و تنها توی عالم خودم دعا کردم
امسال چقدر دلم سبک تر بود
گریه هام کمتر سوز داشت
اما خیلی خوب بود چون برای همه دعا کردم
از کهکشان اقیانوسیه تا ایران زمین دور
برای تو و او هم دعا کردم
برای همه دوستام
ممنونم خدایا که باز هم تونستم پیشت و با واسطه علی ات دعا کنم و دلم رو سبک
ممنونم که به دعا هام گوش دادی این همه سال

خدایا.... خدایا

11 October 2005

payiz

پاییز


خواستم یه چیزی بنویسم

مثل یه ثبت واقعه

اینقده دلم گرفته

خیلی هم شیکسته

مثل یه قوری

دلم هم واسه یکی که چند ماهه ازش خبری ندارم خیلی زیاد تنگ شده

طوری که دلم میخواد اندازه دریاچه خزر گریه کنم

راستی پاییز رسیده

برگ ها دیگه داره میریزه

قشنگ 10 روز مونده به امتحان ها

گند زده شده به حال جمال ماها

چقدره بده باز دلم بگیره

وقتی اینهمه وقته خوب و بی درد مونده

دلم تنگ میشه این لحظه ها

پس برم تا گریه نکردم

بای بای

09 September 2005

امشب 9 سپتامبر سال 2005 بود. 18 شهریور 1384 ::

نمی دونم چرا حالم از سر شب قیلی ویلی بود
الان که اومدم چشم هام رو به زور روی هم بگذارم و دیگه فکر نکنم و اشک نریزم و خاطره مرور نکنم یهو یاد یه تاریخ مهم افتادم

سر کلاس دانشگاه وقتی توی تقویم ام نگاه کردم با خودم گفتم : نگاه کن ، باز رسیدش این روز تاریخی. یادم باشه عصری با خانواده جشن و تجدید عهد کنیم
اما اونقدر که درگیر مسائل روزمره میشی و هرروز که پامیشی بایست به هزاران وعده سرخرمن رسیدن به اوج موفقیت و تکنولوژی و به روز و مد بودن اعتنا کنی که مهمترین مسائلت رو هم یادت میره

به هرحال ، مثل همیشه همیشه ها من شبها خیلی حساس تر و رویای و خل !! ترم . الان هم وسط همه دپ زدن هام یهو یادم اومد امشب چه شبیـــــــــیست ( با آهنگ معروف قری بخونید ) خوب

امروز 9 سپتامبر سالروز ورود ما به این کشور کوفتی سوئد می باشد
سال 1377 برابر با 1998 میلادی قدم در این خاک سرد گذاشتیم
و تا امروز اونقدر دایره سرنوشت چرخیده که من دیگه از هرچی شهربازی و فانفاره حالم بهم می خوره

نه که بد چرخیده که خیلی هم عالی چرخیده. اما سخت و باسرعت دور ما زده و ما رو دور دنیا زده .هرچند که حتی پیدا نشه آدمی که شرایط به خوبی که خداوند برای ما پیش آورد اونقدر راحت و با تلاش خودش پیش بره. اما ما انسانها بارها ثابت کردیم که هرگز راضی نخواهیم شد. همیشه در گوشه ای از دنیا که باشیم بازهم نگران آینده ایم و از دور چشم انداز زندگی دیگری رو راحت تر از خودمون می دونیم

میدونم الان نه مادر نه پدر نه خواهر یادشونه امروز سالگرد پایان هفت سال گذروندن دنیای جدید در غربتی سنگینه
فقط منم که هرسال در این شب ، واقعا از ته دلم بدون اینکه حتی کسی صداش رو بشنوه هوار می زنم. چرا که سخته و سخت بوده و همیشه برام سخت خواهد بود تحمل دوری از ایرانم

دلم تنگ شده .هر روز کمی این هنجره که صاف شده باز کمی بیشتر میگیره. نمی دونم شاید روزی بفهمم که چقدر احمقم که دلتنگ اون سرزمین میشم ، برای آدم های پر از مهر و محبتش. برای دوستام برای فامیل هام و دخترخاله و پسرخاله ها و عموها و ...

زمان داره زود میگذره. من همش 15 سالم بود و الان دیگه دنیا رو با دیدی که سخت وابسته به مادیات هست نگاه میکنم. نگرشی که درش هدف ، تلاش ، امید ، برپاخواستن ، عشق ورزی و زیستن نه برای خود همه و همه در یک جعبه کادو شده همراه من در شب و روز سنگینی می کنه
اما نه زیاد غمگینم و نه زیاد شادم

خیلی خوبه که دیگه دل آزرده از غربت و تنهایی های این شهر نیستم. اما خوب نیست که ته دلم از اونچه دارم حس می کنم آرامش کافی و آرزویی ندارم

متاسفم برای این نداشتن

دورانی رو که مقابل خودم دارم پر از تلاش و زحمت برای جبران لحظاتی گذشته که وفق دنبال آرزو ها رفتن کردم ، بایست طی کنم .با آغاز این سال هشت ، میخوام برگردم به اون نقطه آغاز. اون لحظه ای که با ایمانی قوی این سفر رو شروع کردم ، پا به پای پدر و مادرم در سوز سرد پاییز خیابان کارسلونا راه رفتم و از آینده حرف زدم و برنامه ریختم. من خیلی قوی تر شده ام در این هفت سال. امسال بایست باز هم به اون روزها برگردم. دلم میخواد اونقدر قوی بشم که حتی لحظه ای تردید در علت این ادامه نکنم. دلم می خواد امسال همچو همون پاییز ، قلم و کتاب دستم بگیرم و تا رسیدن به نتیجه دلخواه ، شب سر بر بالینم نگزارم

جمله هام ادبی و معمولی ، مهم نیست. مهم اینکه که بتونم دوری از این شهر مجازی رو برای مدتی تحمل کنم. برای خودم خوب تر هست. چرا که حس میکنم با هر شبی که خطی فارسی میخونم و گاهی می نویسم ، دلم بیشتر آزرده میشود و دلتنگی سخت تر گلویم را می فشارد
تحمل نزدیکی به سرزمین آه و افسوس رو دیگه ندارم

بایست کمی استراحت کنم. این تصمیم رو همین امشب گرفتم چرا که بغض بدست نیاوردن آرزوها تا به امروز من رو از اشک خسته کرده

قصه ای برای نوشتن دارم که شاید فردا در این بلاگ ثبتش کردم. قصه ای از آغاز این سفر
و اگر نیامدم ، تا شروعی دیگر شما را بدرود

منتظرم باشید دوستان

03 September 2005

Oh so happy I seems to be

این عکس صحنه یکی از بهترین لحظات پراز خاطره تابستون امسال توی ایران هست.
چند روزی که به خاطر تعطیلات رسمی همه جا تق و لق شده بود، شب پنج شنبه یک روزی هلی بهم زنگ زد گفت دوست داشتی بری شمال بیا با ما بریم. گفتم کی ؟ گفت همین امشب ! نصفه شب که گذشت راه می افتیم. خنده ام گرفته بود از اینکه نصف شب بی هیچ ترسی میخواند توی جاده رانندگی کنند. اما بالاخره راضی کردیمشون فردا ظهر که اکثر خانواده ها مشغول رسوندن بچه هاشون به صف های کنکور بودند و جاده ها هنوز خلوت میبود بریم. بالاخره بساط ویلا رو به هزار بدبختی بود یه مستر مهربون وظیفه شناسی جور کرد تا با خیال راحت 4 تا جوون شنگول منگول هبه انگول بپرن سوار ماشین بشن و ده بگاز که رفتیم به سوی رشت. 3 روزو دو شب اونجا بودیم و اونقدر بهمون خوش گذشت که نمی خواستیم برگردیم
در راه برگشت از جاده کناره که جاده ای مخصوص عبور از کنار شهر های ساحلی هست گذشتیم که تمام مدت دریا رو توی مسیرت می تونستی ببینی

ساحل چمخاله هم یکی از ساحل های تر تمیز بود که یک شنای چند ساعته مشتی کلی دلم رو از دلتنگی دریا درآورد.
اما یک اصل فراموش نشدنی در همه سفرهام حتی توی بچگی وقتی ایران بودم اسب سواری کنار دریا بود. اون روز وقتی از قسمت محوطه طرح سالم سازی (اسم محلی که برای شنای خانوم ها تعیین کردن) بیرون اومدیم و دیدیم دو تا جنتل من کلی کفری بعد از ساعت ها بیرون گشتن !! دارن کف می کنند من تا اسب رو دیدم جیغ زدم که یالا دوربین رو بیارید من میخوام به عشقم برسم :))

خلاصه حسابی ازش سواری کشیدم
شرح مسافرت رو کوتاه می کنم چرا که با هیچ کلمه ای نمی تونم لذت دورانش رو وصف کنم. اما یکی از کارهای محال زندگیم رو هم در این سفر انجام دادم و ان روندن توی جاده مرگ چالوس بود. و در وصف این لذت بسی کافی که بگم داشتم بال میزدم وقتی توی اون پیچ در پیچ های خطرناک به دره ها و کوه ها و جنگل های سبز خیره می شدم و توی دلم می گفتم

من این خاک رو می پرستم

31 August 2005

::The Oxford Dictionary's latest definition of the following words


Atom Bomb : An invention to end all inventions.

Boss : Someone who is early when you are late and late when you are early.

Cigarette : A pinch of tobacco rolled in paper with fireat one end and a fool on the other.

Classic : A book which people praise, but do not read.

Committee : Individuals who can do nothing individuallyand sit to decide that nothing can be done together.

Compromise : The art of dividing a cake in such a waythat everybody believes he got the biggest piece.

Conference Room : A place where everybody talks, nobodylistens and everybody disagrees later on.

Criminal : A guy no different from the rest....except that he got caught.

Dictionary : A place where success comes before work.

Diplomat : A person who tells you to go to hell in sucha way that you actually look forward to the trip.
Doctor : A person who kills your ills by pills, and kills you with his bills.

Etc. : A sign to make others believe that you know morethan you actually do.

Experience : The name men give to their mistakes.

Father : A banker provided by nature.

Lecture : An art of transferring information from thenotes of the lecturer to the notes of the students without passingthrough the minds of either.

Miser : A person who lives poor so that he can die rich.

Office : A place where you can relax after yourstrenuous home life.

Opportunist : A person who starts taking bath if he accidentallyfalls into a river.

Optimist : A person who while falling from Eiffel towersays in midway "See I am not injured yet."
Philosopher : A fool who torments himself during life,to be spoken of when dead.

Politician : One who shakes your hand before electionsand your confidence after.

Smile : A curve that can set a lot of things straight.

Tears : The hydraulic force by which masculinewill-power is defeated by feminine water power.
Yawn : The only time some married men ever get to opentheir mouth.

28 August 2005

درون من کدام سرزمین را می خواهد ::

نمی دونم چرا خیلی مواقع وقتی دارم برای خودم تصویری از یک زندگی متفارت ، با یه شخصیت دیگه ، تنها هم نام خودم در ذهنم تجسم می کنم ، وقتی که خودم رو در زادگاهم در دایره ای پر از اعتراضات و محدودیت ها ؛ در سرزمین ویران شده ایران شبیه سازی می کنم ، هیچ نشونی از نهال کنونی امروز و فردایم نمی یابم

همیشه حس می کنم ، اگر هنوز توی ایران زندگی می کردم ، خیلی متفاوت می بودم. هرگز پایه های ساخته شده ستون شخصیتم از این گل و خشت امروز نمی بود. حس می کنم در دنیایی پر از فریاد دوست داشتم هر روز ربلی با شعله بر افروخته از یک برگ قانون باشم

نمی دونم چرا باور نمی کردم خودم حرف خویش رو وقتی تابستون برای دختر خاله و پسرخاله هام سخنرانی طولانی سر داده بودم از معنای قبول شرایط و سپری کردن و لذت بردن بدون آزار دادن خویش

گاهی خودم رو می گذارم جای یکی از دوستان دختر خاله ام که بر حسب رفت و آمد اونها با هم من شخصیتش رو در هر بار ملاقات زیر نظر گرفتم و با آنالیزی اون رو که متولد هم ماه من است مقایسه و قضاوت کردم

وقتی دارم توی دنیای تصور و خیال و فنتسی ، خودم رو در جامعه امروز ایران می بینم ، همیشه تنها راه هایی که بهش ختم میشم ، یک دختر بی نهایت لجوج ، نترس ، سنت شکن و در اوج همه اینها ، خلاف و بی مرز می بینم

در مقایسه این توصیف ها با شخصیت امروزم ، می تونم بر روی تنها کلمه خلاف خط بکشم اما سایر این توصیفات بر قالب من با رنگ جامعه متناسب خوب جای می افته

اما نمی دونم چرا حس می کنم ، اگر توی ایران بودم همیشه ناراضی می بودم ، همون احساس خفگی15سالگی که نطفه آغاز عبور از خاک رو گذاشت ، و همزمان یک صورت می بینم با خنده ای قهقه وار ، شاید همچو یک فریبنده مکاره

کمی ترسناک است وقتی تصور خودم رو در قالب دختری با قدرت شکستن تمام سد ها می بینم. کسی که می تواند تا اوج فریب کاری و نیرنگ پیش رود. دختری که به راحتی می تواند دل هزاران آدم را بدست آورد و بعد به آسانی بر زمین زند و بشکند. شبهه مرا بر میدارد وقتی می اندیم آیا این چهره ترسناک ، تضاد تمامی سرخوردگی ها و شکست های من در روبرویی با آینه من خود است ؟

نمی دونم شاید این حرف ها نوشته شد چرا که شب قبل تا خود طلوع آفتاب خواب می دیدیم همراه با مادر و پدر و خواهر ، بار سفر خویش بسته ایم و بار دگر به سرزمین ایران برگشته ایم. اینبار نه برای مسافرت ، بلکه برای ماندن
شاید آن مکالکمه تلفنی در خواب ، ... اینگونه هواس مرا پریشان کرده

همیشه حس کردم ، اگر مثل دخترک های آن سرزمین ، می بایست می جنگیدم ، چقدر آسوده با هزاران کودک به ظاهر مرد شده می خوابیدم و بر دامانشان صبح گاه قهقه ای مستانه سر میدادم


اما امروز .... من آن دختر نیستم ... شاید خوشا ... شاید هم هما فردا


پ.ن.
این نوشته کاملا شخصی است و شاید سخت با کلمات بتونم منظورم رو بیان کنم. اونچه که نبایست ناگفته بمونه ، تشکر تموم نشدنی من از خداوندم است که گذاشت به آرزوی نگفته و نشنیده کودکیم برسم.. همون رهایی و برون از مرزها رفتنه. همون که من رو به اینور خاک کشوند. مدت این چند سال بر روی آب شناور کرد و از آغاز امسال ، که پایان 7 سال رو جشن می گیرم ، راه اوج و پر پرواز رو داره بهم نشون میده
آره... این تصویر آرزو نیست... یک وهم است. شاید هم ترس. اشتباه نشود

27 August 2005

کجایی دوست من ::


خوب من فقط میخوام اینجا اعلام کنم که دلم برای یک دوست خیلی تنگ شده

آقای امیرحسابدار فرانسوی که خیلی وقت هست رفتند پی کارشون بایست بدونند که اینجناب عالیجناب لیدی منتقد امشب کلی هوای گپی دوستانه با حضرت فرنگیشان را کرده ولی چون ساعت بسیار دیر و نزدیک 2 بامداد هست امکان زنگ زدن ندارم

ایمیل ها و عکس ها و بلاگت بالخصوص ، کلی برای خنثا کردن دلتنگی خوب بود ، اما حس نامردی جناب ؟ را با چی جواب دهیم

یاد زمستون افتادم که اومدم پیشت و کلی با مهمون نوازیت (بخون تحمل لوس بازی های من ) از من و دوستم ، ما رو خوشحال کردی و خاطره فراموش نشدنی در ذهنم باقی گذاشتی


البته به عرض و تثبیت برسد که بنده 2 تا رفیق فابریک هم نام امیر در دو گوشه دیگه دنیا هم دارم که خیلی هم دوستشون می دارم. اما اونا از حال خودشون خبر می دند و ما رو هم نگران نمی کنند !! خلاصه درود بر امیر خان خودکار عزیزم رفیق قدیمی و دوست ندیده اما همیشه عزیز مثل یک برادر نداشته در این آلمان !! سرزمین در نرفتنی ؟! سلام مرا شوما هم پذیرا باش

و یک سلام مخصوص به رفیق شفیق تپلی خوش خنده خودم امیر روزگار سپری شده عزیز معروف به امره جون ؛) که امسال تابستون مشرف به زیارتت شدم شاد گشتم و هرزگاهی شبا حال و احوالی می گپیم


خلاصه :)) فقط از بعضی ها خبری نیست و ما اینجا اعلام کردیم به واضحات که اگر لااقل به ما خبری نمی دهید اون وبلاگ خوبت رو باز آپ دیت کن

دلم کلی واست تنگ شده امیر جان ، اینقدر توی کار هات غرق نشو دادا :) این سر دنیا هم رفیقایی داری

شب هر سه امیر و دوستان عزیز دیگرم خوش :) حالا حسودی نشه

24 August 2005

نگاهی به نگاه تو ::
شاید ندونی هرگز ارزش یک آدم رو تا زمانی که حس کنی چقدر احساسات اون و روحیاتش تاثیر گذار و متصل به حال و هوای خودت هست
بیشتر از کلمات ، بیشتر از ظرفیت و گنجایش توصیفات ، توی این چند روز اتفاق افتاده. هیجانات توی فضا و نبودن من روی زمین.. همه اش وابسه به یک حضور نورانیست
خواستم فقط با یک کلام بگم ، من مراقبت هستم. حتی اگر نتونم کامل نشونش بدم
نگران نباش ... چرا که من برای آرامش تو زنده شدم

18 August 2005

عشق اولی ::

کیوان سی و پنج درجه نوشته : که

اینی که می گفتند هیچ عشقی عشق اول نمی شود راست بود، من هم به تازگی همین را یافته ام، اما چیزی که من یافته ام با چیزی که همه می گفتند خیلی فرق داشت، این عشق اول انگار ارتباط عمیقی دارد با کودکی، با نوجوانی، حتی با بلوغ، انگار تنها لینک بازمانده به احساس قدیم، برای همین هم همیشه تقدس خاصی دارد، اما بیشتر از این نه، من دیگر چیزی درش پیدا نمی کنم، هرچه اندیشیدم، چه از باب کیفیت، چه از باب کمیت، چه عمق، چه احساس، خصوصا دریچه های بلوغ و کمال، از هر دریچه ای که می بینی، می توان کاملتر بود، می توان کاملتر عاشق شد، می توان دوباره بالغ شد، اگر جسارتش باشد.


من هم موافقم با این قسمت نظرت که میگی عشق اول ارتباط عمیقی داره با کودکی. من حس میکنم این روح دست نخورده و پاک هست که هرزمان برای اولین بار در مقابل دیده گان عشق عریان بشه ، نه تنها تاثیرپذیری اش قابل کنترل نیست بلکه تا جایی که فنتسی آرزو و مرز ممنوع بودن ها پایان میبره روح انسان و جسمش رو پرواز میده. اما همزمان اون میزان آسیب پذیری، رنگ قوی بر دامن این عشق بزرگ یا عشق اول یا همون عشق فرماموش نشدنی می زنه.

شاید همه متوجه نباشیم ، اما عشق متاثر از دو عامل مهم زمان و مکان است. بی انکار اگر داستان عاشقی بعد از اتمام و امضای اختتام سناریو غصه ها و اشک ها باز دوباره بر روی سن بازیگری برده شود ، مایل ها فاصله است با آنچه احساس کرده ایم در ابتدا با چشمانی بسته و دلی با درهای گشوده.. اما حتما همیشه افسوس هایی هست که در پی اشتباهات گذشته آه برایشان کشیم و ای کاشی که شاید نوعی دیگر راه خویش گزیده بودیم.

اینکه همه ما از قصه عشقی تاثیر پذیر ، مشق زندگی می نویسیم شاید بهترین خاطره اون میباشد. من فکر میکنم اگر همیشه در فاصله های زمانی مختلف شاید شش ماه و یا حتی هر دو ماه یک بار ، نگاهی به پشت سر بیاندازیم و هرآنچه که اتفاق افتاده بوده ، از زمان نطفه شدن یک احساس حتی با یک نگاه ، تا آن روز لعنت بر دل بی صاحب ، هر بار که این دفتر مشق را از نو ورق زنیم ، انگار با دوربین جدیدی همه داستان فیلم را تماشا میکنیم. هربار باور جدیدی نسبت به بازیگران نقش ها پیدا میکنیم و هر بار علت دلباختگی را قابل درک تر و آن تلخی ها را با لذت بیشتری مزه می کنیم.


آره کیوان عزیز ، من هم موافقم عشق های بعد چیزی کمتر آن اولی ، آن فراموش نشدنی ، آن عشق بچه گی ندارند ؛ اما باور داری که آن عشق درجه شجاعت قلب ما را به بینهایت رسانده بود ، و برای یک بار هم که شده در زندگی لحظه ای درنگ در هم دوستی آن که برش دلباختیم نکرده ایم...؟؟ شاید کیفیت ابراز علاقه ها، کمیت عشق بازی ها ، میزان دلبستگی ها و باند احساسات فلب ها بسی زیباتر و عمیق تر و پایدار تر باشند... اما هرگز آن لبخند تلخ افسوس از خاطر پاک نشود

چرا که آن عشق اول... مشق اول انسانیت بود

13 August 2005

::سخت تر از سنگ نبودی حتی ؛ نشکستی اما

کرگدن... اولین بار که شنیدم لبخند مزحکانه ای زدم. دومین بار که عکسی برایم فرستاد از بوسه دخترکی بر شاخ بلند و کهنه کرگدنی ، اشک بر چشمانم جمع شد و بارهای بعد ، با شنیدن آن جمله ، سخت خشمگین شدم و فریاد زدم نگو.. نیستی.. نگو تو سخت تر از سنگ نیستی
میگفت من یک کرگدنم ، دلم همچو سنگ است و قلبی در بدن ندارم که با آن عاشق شوم
می ترسیدم و های های گریه می کردم. دست التماس بر دامانش و او با لبخند مرا باز می کشاند به دنبالش
داستان کرگدن را نشنیده بودم ... اما می دانستم حتی برای اشک یک سنگ هم ابریست که تر می کند پوست کلفت پشتش را

اما به خدا که نمیدانستم کرگدن ها هم عاشق می شوند


كرگدن گفت نه امكان ندارد ‚ كرگدن ها نمي توانند با كسي دوست بشوند. دم جنبانك گفت : اما پشت تو مي خارد. لاي چين هاي پوستت پر از حشره هاي يز است. يكي بايد پشت تو را بخاراند ‚ يكي بايد حشره هاي تو را بردارد.
كرگدن گفت : اما من نمي توانم با كسي دوست بشوم. پوست من خيلي كلفت است. همه به من مي گويند پوست كلفت. دم جنبانك گفت : اما دوست عزيز ‚ دوست داشتن به قلب مربوط مي شود نه به پوست .
كرگدن گفت : ولي من كه قلب ندارم ‚ من فقط پوست دارم.دم جنبانك گفت : اين كه امكان ندارد ‚ همه قلب دارند. كرگدن گفت : كو كجاست ‚ من كه قلب خودم را نمي بينم. دم جنبانك گفت : خوب ‚ چون از قلبت استفاده نمي كني ‚ قلبت را نمي بيني. ولي من مطمئنم كه زير اين پوست كلفت يك قلب نازك داري. كرگدن گفت : نه ‚ من قلب نازك ندارم ‚ من حتما يك قلب كلفت دارم. دم جنبانك گفت : نه ‚ تو حتما يك قلب نازك داري. چون به جاي اين كه دم جنبانك را بترساني ‚ به جاي اين كه لگدش كني ‚ به جاي اين كه دهن گشاد و گنده ات را بازكني و آن را بخوري ‚ داري با او حرف مي زني .
كرگدن گفت خوب ‚ اين يعني چي ؟ دم جنبانك گفت : وقتي كه يك كرگدن پوست كلفت ‚ يك قلب نازك دارد يعني چي ؟ يعني اين كه مي تواند دوست داشته باشد ‚ مي تواند عاشق بشود.
كرگدن گفت : اينها كه مي گويي يعني چه ؟ دم جنبانك گفت : يعني ... بگذار روي پوست كلفت قشنگت بنشينم ‚ بگذار ...
كرگدن چيزي نگفت. يعني داشت دنبال يك جمله مناسب مي گشت. فكر كرد بهتر است همان اولين جمله اش را بگويد. اما دم جنبانك پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مي خاراند. داشت حشره هاي ريز لاي چين هاي پوستش را برمي داشت.كرگدن احساس كرد چقدر خوشش مي آيد. اما نمي دانست از چي خوشش مي آيد.
كرگدن گفت : اسم اين دوست داشتن است ؟ اسم اين كه من دلم مي خواهد تو روي پشت من بماني و مزاحم هاي كوچولوي پشتم را بخوري ؟ دم جنبانك گفت : نه اسم اين نياز است ‚ من دارم به تو كمك مي كنم و تو از اينكه نيازت برطرف مي شود احساس خوبي داري. يعني احساس رضايت مي كني ‚ اما دوست داشتن از اين مهمتر است.
كرگدن نفهميد كه دم جنبانك چه مي گويد. روزها گذشت ‚ روزها ‚ هفته ها و ماه ها و دم جنبانك هر روز مي آمد و پشت كرگدن مي نشست. هر روز پشتش را مي خاراند و هر روز حشره هاي كوچك مزاحم را از لاي پوست كلفتش بر مي داشت و كرگدن هر روز احساس خوبي داشت.
يك روز كرگدن به دم جنبانك گفت : به نظر تو اين موضوع كه كرگدني از اين كه دم جنبانكي پشتش را مي خاراند و حشره هاي مزاحمش را مي خورد احساس خوبي دارد ‚ براي يك كرگدن كافي است ؟ دم جنبانك گفت : نه ‚ كافي نيست.
كرگدن گفت : درست است كافي نيست. چون من حس مي كنم چيزهاي ديگري هم دوست دارم. راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا كنم.
دم جنبانك چرخي زد و پرواز كرد ‚ چرخي زد و آواز خواند ‚ جلوي چشم هاي كرگدن.كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد و تماشا كرد. اما سير نشد.كرگدن مي خواست همين طور تماشا كند. كرگدن با خودش فكر كرد : اين صحنه قشنگ ترين صحنه دنياست و اين دم جنبانك قشنگ ترين دم جنبانك دنيا و او خوشبخت ترين كرگدن روي زمين.
وقتي كه كرگدن به اينجا رسيد احساس كرد كه يك چيز نازك از چشمش افتاد.كرگدن ترسيد و گفت : دم جنبانك ‚ دم جنبانك عزيزم ‚ من قلبم را ديدم ‚ همان قلب نازكم را كه مي گفتي ‚ اما قلبم از چشمم افتاد حالا چكار كنم ؟ دم جنبانك برگشت و اشك هاي كرگدن را ديد. آمد و روي سر او نشست و گفت : غصه نخور دوست عزيز ‚ تو يك عالم از اين قلبهاي نازك داري.
كرگدن گفت : راستي اينكه كرگدني دوست دارد دم جنبانكي را تماشا كند و وقتي تماشايش مي كند ‚ قلبش از چشمش مي افتد يعني چه ؟ دم جنبانك چرخي زد و گفت : يعني اين كه كرگدنها هم عاشق مي شوند.
كرگدن گفت : عاشق يعني چه ؟ دم جنبانك گفت : يعني كسي كه قلبش از چشمهايش مي چكد.
كرگدن باز هم منظور دم جنبانك را نفهميد ‚ اما دوست داشت دم جنبانك باز حرف بزند. باز پرواز كند و او با زهم تماشايش كند و باز قلبش از چشمهايش بيفتد.


كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشم هايش بريزد ‚ يك روز حتما قلبش تمام مي شود.آن وقت لبخند زد و با خودش گفت : من كه اصلا قلب نداشتم. حالا كه دم جنبانك به من قلب داد ‚ چه عيبي دارد ‚ بگذار تمام قلبم براي او بريزد.




**************
نوشته ای که امشب خواندم از شب زده های بیگانه ای در سرزمین ژرمن ها بود... چقدر که زندگی ما مهاجران شبیه هم است... دل همه در سرمای غربت با نوای دوست خوش است و آرزوهای کوچکمان رسیدن به فردایی پر افتخار
به امید آن طلوع...

06 August 2005


ما برگشتیم و چه برگشتنی در دل کویر ::

انگار هربار که من مدتی به سراغ بلاگر نمی یام تغییراتی در سیستمش داده میشه.
درست یک ماه طول کشیده از آخرین باری که من فرصت کردم دقیقه ای رو پشت این جعبه جادوی بنشینم و ذهنم رو متمرکز کنم برای نوشتن یادگاری بر صفحه این وبلاگ
نفهمیدم چشم بهم زدم 6 هفته گذشت و چه خوش گذشت. این دوران بازگشت وکنار خانواده و یاران بودن بس زیبا بود و گرانبها برای من
لذت خنده ها و حتی تلخی گریه های این روزها برام اونقدر برام ارزش داشتن که الان که می خوام لحظه ای از خاطرات و احساساتم رو به قلم بکشم هم کلمات کفایت نمی کنند هم دل با غریبه خوانی همگون نمیشه
نمی دونم چرا از همیشه برام سخت تره نوشتن. اونقدر توی دلم حرف هست که دوست داشتم همش به فشار یه دکمه با یه وایر لس منتقل میشد روی این صفحه. اما نمیشه. من بایست این خاطره ها رو و این اتفاقات خوب این مدت رو با روح و دل و جون بنویسم و این فرصت کوتاه امشب هم برام کافی نیست
دلم میخواد بنویسم خدایا چقدر از اینکه برای من این دوران رو به بهترین شکل ممکن برنامه ریزی کردی شکرگذارتم. غیر منتظره ترین اتفاقات و دیدارها و گفتگو ها درست یکی بعد از دیگری اتفاق افتاد بدون اینکه متوجه باشم چطور همه چی توی یه صف داره جلو میاد. به همه خواسته های خودم رسیدم. دلم خالی شده از هرچی آرزو و افسوس و آه هست. در کنار همه خوشی ها و خوش گذرونی ها بهترین درس های زندگیم رو بار دیگه با دست خودم نوشتم و امضای شرافتم رو بر پای این برگ دیگه از قصه این سالهای جوونی یک نهال که حسابی دست خوش طوفان شده بود و ریشه هاش خشک و برگهاش پژمرده.. اما دوباره جون گرفت این نهال. دوباره سبز شد و حالا داره گل میده این تنه استوار پر از برگ سبز.
خوشحالم. اونقدر خوشحالم که حتی نمیتونم وصفش کنم.
شبه و من یه عالمه بایست دعا کنم. هم شکر و هم دعا...
برای همه اون آدم هایی که توی دلم جا دارند... و تا ابد زنده خواهند بود... حتی با خدانگه دارمان

07 July 2005

من اسير درد اون افسانه پرکشيدن, من کوير و اون به زيبايي خوشه چکيدنه ::
اينقدر روزها داره تند تند مي‌گذره که تابستون انگار عمر هر روز کوتاه‌تر از عمر برگ‌هاي يک قاصدک است.
شب‌هاي بي‌سکوت و گشت و گذار همراه با دوستان و فاميل‌هاي شر و شيطون کلي انرژي به خونم تزريق مي‌کنه. هرچند روزها زود مي‌گذره.
شنيديم بعضي از ملت‌ها بسي فوضول هستند و از اسرار همه خبري پي مي‌برند. هرچند عمرا از کار ما کس خبر داشته باشد.
يک شب همراه با دختر‌خاله اي‌ول جوني رفتيم برليان در سعادت‌آباد از اون معجون‌هاي مشتي زديم اين رگ نه اون رگ . بعدش هم کمي بالاتر و بالاتر بعد از ميدوني که اسمش انگار سرو بود يک تپه خاکي بود که من با شک و تهديد ازش همراه با دخترخاله جوني رفتيم بالا. و امـــــــــــــــــــــــا اون بالا چيزي بنود جز يه زمين گرد سبز چمن و دايره دايره مردمي که دور هم نشسته بودند و بساط قليوني داشتند و بعضي سيگار و روي قابلمه هم گروهي مي‌زدند و مي‌رقصيدند. من هم دلم بلال مي‌خواست. ديديم راهي منتهي مي‌شه به مرکز فروش قليون و بلال. نمي‌دونيد چه ذوق کردم يهو يک تاب و سرسره و اله‌کلنگ ديدم :)) توي تاريکي و نور شب و چراغ‌ها سوار الآکلانگ شديم و هربار که من بالا مي‌رفتم همه تهران زير پام مي‌ديدم. خيلي حس قشنگي بود. کلي چراغ و نور در کنار صداي آوازخوني بعضي آدم‌ها بعد از خريدن و نوش جون کردن بلال شيري جاي شوما هم خالي روي زمين و چمن نشستيم و گپي دخترونه زديم و از دل گفتيم که لاجرم بر دل نشيند.
گفتم اگر هنوز حرف از کسي زدي که خيال کردي فراموش شده دان که آن کس زندگاني جاري دارد در دلت.

روز بعدش از صبح تا ديشب خونه رفيق شفيقم بودم. دوست قديمي و صميمي دوران کوچولويي( نه که الان هم خيلي بهم ميگند گنده ؟؟ !!) از سال ۷۲ با اين دوستم همکلاس راهنمايي بودم و هنوز هم هروقت که ايران اومدم با هم کلي خوش گذرونديم.
ديشب اومديم کمي رمانتيخ بازي دربياريم و شمعي روشن کرديم و سيگاري بر لب آي شعر حافظي خونديم و از معناي عشق گفتيم و شنفتيم همراه با ۲ يار هميشگي دخترخاله پسرخاله گرام ! همه حس به هرهر کرکر تبديل شد که هيچ شب موقع خواب کاشف به عمل اومد که يه بار هم اومديم حسي گيريم در روياي عشق زد و هرچي شمع بود آب شد بر روي همه وسائل اينجانب خوش‌شانس !!!!

گفت بتهون يک قطعه موسيقي داره به نام قطعه تلخ؟ شنيدن اين قطعه همچو مرور خاطره‌هاي تلخ و غم‌انگيز عاشقانه زندگيست. اگر هميشه در حس و حال دلي آزاد مروري بر لحظاتي که در اون تنها و تنها با خداي خويش گريستي در درد دل اون لحظات رو ميشه هميشه با فشار دکمه تکرار موسيقي دباره گوش داد و لبخند تلخي زد و چشم‌ها را بست و وباره ياد آوري طپش تند قلب را. اما اگر اين قطعه دفعه پس از دفعه تکرار شود و باز گوش داده شود زندگي تلخ خواهد شد و لذت و ارزش آن نابود خواهد شد.
فالي زد برام و حافظ بعد از چند سال باز شعري خوند و من از بامي در شب‌هاي تهران کنار پنجره‌اي چشم‌ها به نادانستني‌ها بستم.
بـه مژگان سيه کردي هزاران رخنه در دينـم
بيا کز چـشـم بيمارت هزاران درد برچينـم
الا اي همنشين دل که يارانـت برفـت از يادم
را روزي مباد آن دم که بي ياد تو بنـشينـم
جهان پير است و بي‌بنياد از اين فرهادکش فرياد
که کرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم
ز تاب آتـش دوري شدم غرق عرق چون گـل
بيار اي باد شبگيري نسيمي زان عرق چينـم
جـهان فاني و باقي فداي شاهد و ساقي
کـه سلـطاني عالم را طفيل عشق مي‌بينم
اگر بر جاي من غيري گزيند دوست حاکم اوست
حرامـم باد اگر من جان به جاي دوست بگزينم
صـباح الـخير زد بلبل کـجايي ساقيا برخيز
کـه غوغا مي‌کند در سر خيال خواب دوشينم
شـب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعين
اگر در وقت جان دادن تو باشي شمع بالينـم
حديث آرزومـندي که در اين نامه ثبت افـتاد
هـمانا بي‌غـلـط باشد که حافظ داد تلقينم

03 July 2005

چه بنويسم که ناگفته بسيار است ::

ديشب تا ساعت ۳ نيمه‌شب همراه با پسرخاله خان جان از هر سوراخ سنبه اينترنتي که خواستيم سعي کنيم ۳-۴ تا سايت دلخواه من باز بشه نشد که نشد. از حرصم آه کشيدم و گفتم شانس آوردم من اينجا نيستم والا عمرا اين رشته تحصيلي رو شروع مي‌کردم که ۲۴ ساعته بايست با اين اعصاب خورکني‌ها هرچي مي‌خوايي رو ببيني.

از اين حرف‌هاي لوس که بگذرم اين مدت هم حسابي بهم خوش گذشته و روحيه ام تقويت شده هم برخلاف همه مسافرت‌ها اينبار مي‌تونم با يک نگاه ديگه اي تهران و آدم‌هاش رو زير نظر بگيرم.

تاحالا چندين دفعه برخلاف سال‌هاي پيش که هميشه يکي همراهم بوده تا زمان عبور از !!! خيابان و خطر عابر پياده که من همش بهش مي‌گم پل عابر !؟ بشه حامي جاني الان خودم مي‌رم و قبل هر قدم يه فاتحه به امواتم هم مي‌ فرستم.

راستش يه جورايي احساس مي‌کنم برگشتم براي دائم ايران بمونم. موقع راه رفتن توي خيابون‌ها يا عصر‌هاي جمعه ... حس خاصي مي‌گيرم. ياد زمان گذشته که چه با غرور توي اينور اونور مي‌پلکيدم و کلي هم خودم رو گنده حساب مي‌کردم. انگار منم هم شبيه همين اعضاي جامعه شدم. اما همزمان به خيلي چيزها مي‌خندم و براي بعضي اتفاقات ابرو بالا مي‌ندازم !! و گاهي هم از بي‌انصافي ها سر تکون مي‌دم و لجم هم در مياد.

آخه کدوم بچه تهروني تا با حال تو عمرش براي يک ماشين دربست از ميدون ونک تا ولنجک ۵۰۰۰ تومان پياده شده که رارنده بي انصاف منو بد فرم تيغيده ؟؟؟!!!! تازشم انگاري زيادي بيغ بودم که مي‌گفت ۵۰۰۰ تا هم واسه اينکه خالي بر ميگردم برگشت بهم بايست بدي ! حال خود حديث اين مفحل مبحس و خرکس بخوان .


يک عصر پنجشنبه هوس رفتن به پارک ملت رو کردم. توي خيابون ولي‌عصر که ماشالا بزنم به تخته از سر ميرداماد تا پارک که يه طرفه بود از بقيه راه همه ماشين‌ها به سمت پايين !‌ خداييش اين مملکت تنها جايي هست توي اين دنيا که همچي چيزاي محشري رو مي‌تونيد توش ببينيد.تازه از دم بازار صفويه تا پارک‌وي هم يک‌طرفه به سمت بالا‌ !

اما آي حال داد پياده‌روي در شب خيابون ولي‌عصر و ديدن اينهمه جوون که عشق ماشين و گوپ گوپ صداي نوار ماشين‌ها بلند و توي خيابون دور برگردون براي خريد عروسک‌هاي يک و نيم متري دست‌فروش ها و جيغ ويغ هاشون.

تازه حس کردم اون حرفي رو که مي‌گفت عصر پنج‌شنبه که خيلي‌ها بيرونند و خوش ميگذرونند و بعضي ها تنها در دنياي خودشون...

خيلي‌ها با ياري همدمي بيرون بودند. کلي جوونها عشق بدمينتون و اسکيت سواري وسط خيابون. مي‌تونم بگم صفا داشت ديدن اين حال و شور.درسته که همه کسايي که از ايران رفتند با وجود اينکه اونور هميشه فکر ميکنند با خوندن دو تا سايت و مقاله و بلاگ همه شرايط آدم هاي داخل و حس وحالشون رو درک ميکنند اما وقتي که نيستي داخل اين دايره بايست بپذيري که ديگه اون حس ها رو نمي‌گيري.

ما بريم که خفمون کردند اينقدر از سر و کولمون بالا رفتند ! جاي همه شوما خالي بساط شومال و کيش و اينور اونور براه است که دلي از ازا دربيارم واسه خاطر همه سختي هايي چند ماه گذشته.