30 April 2006

Valborgsmässoafton *



شبی که بهار شروع می شود

سنتی قدیم در سوئد، شبی که والبوری خوانده میشود را به عنوان آغاز بهار می شمارند. حتی اگر برف بر روی زمین هنوز نشسته باشه و یا هوا بیش از اندازه معمول (10 تا 15 درجه) گرم باشد .
والبوری اسم یک زن مقدس است که در قرن 700 درکلیسا در کشور آلمان زندگی میکرد و همانجا از دنیا رفت. روز اول ماه می به نام او نامگذاری شده و شبش جشن والبوری برگذار میشود. مشابه تمامی جشن ها در سوئد، شب قبل از یک روز تعطیل و مقدس به جشن اختصاص دارد.




سنت روشن گردن آتش

بسیاری از اعمال این سنت آتیش روشن کردن از آلمان می آید، زیرا که در زمان قدیم در آن کشور آتش روشن کردن باعث ترساندن و دورکرن جادوگرها در این شب بوده است. در کشور سوئد ابتدا در قرون وسطی در قسمتهای شرقی کشور شروع به اجرای این سنت شد. اما در قسمت های غربی از قبل در زمان عید پاک آتیش روشن کردن جزوی از برنامه ها بوده است. بعد از مدت ها و در اواسط قرن 18 میلادی روشن کردن آتیش به تاریخ 30 آپریل و یا شب والبوری تغییر پیدا کرده است.

در زمان قدیم ، مردم معمولا در روز اول ماه می گاوها و بزهایشان را در جنگل رها می کردند. تا حیواناتشان در تمام تابستان از علفزار استفاده کنند و بچرند. روشن کردن آتش برای همین در نظر آنها در این تاریخ سنبل خوبی داشته است. علت آن این است که گذشتگان باور داشتند که گرگ ها و جانواران وحشی بدین طریق خود را ازگله دور نگاه میدارند.

امروزه جشن والبوری بیشتر از طرف شهرداری های شهرها و مراکز بزرگ پارک و جشن های ملی برگزار میشود. و در کنار این مراسم برگذاری کنسرت های موسیقی و در سالهای اخیر سخنرانی افراد مهم جزئی از این سنت دیرینه شده است.
همچنین بسیاری از دانش آموزان سال آخر دبیرستان پایان دوران پرتلاش 12 ساله درس خواندن مستمر خود را و شروع آزادی جدید را با برسر گذاشتن کلاه های سفید سنبل فارق التحصیلی جشن می گیرند.



پرچم برافراخته چرا؟

سنت دیگر این روز برافراشته داشتن پرچم دو رنگ آبی و زرد سوئد است ، به علت جشن تولد شاه کارل گوستاوکه امسال تولد شصت سالگی خود را جشن گرفت
Carl XVI Gustaf of Sweden





28 April 2006


*جشن بارون

صدای نم نم بارون رو با پوست بدنم حس میکنم و نوای آهنگش رو با طپش قلبم می شنوم

صبح به این بهاری وقتی که جوونه های گلهای درخت پشت پنجره داره دونه دونه سر باز میکنه، بایست تنها از سینه نفس عمیق کشید و بوی خاک برگ کاج رو توی شش ها داد
بهار شده ، بیایید برید طبیعت رو ببینید و با طراوت اش از نو سبز بشید. بیایید از توی لونه گرمتون بیرون و رخوت رو از تنتون بشورید.

بیایید نوای بارون رو با هم سر بدیم که زمین دوباره نم گرفته

وقتی عالیجناب لیدی منتقد از تخت گرم ونرمش می کند تا زیر بارون بدود و حال کند و به حال هرکی خواب است بخندد :) ایـــــــــول. این هم آهنگی که همزمان با آغاز نم نم بارون توی گوشم می شنیدم. فقط بدیش این بود که اینجانب هیچ حس عاشقونه ای نسبت به بارون و بساطش نداشتم اما این از لذتش کم نمی کرد

http://www.iransong.com/g.htm?id=780&title=Parseh



بارونو دوست دارم هنوز
چون تو رو یادم میاره
حس میکنم پیش منی
وقتی که بارون میباره
بارونو دوست دارم هنوز
بدون چتر و سرپناه
وقتی که حرفای دلم
جا میگیرند توی یه آه

شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون
شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون

بارونو دوست داشتی یه روز
تو خلوت پیاده رو
پرسه پاییزی ما
مرداد داغ دست تو
بارونو دوست داشتی یه روز
عزیز هم پرسه ي من
بیا دوباره پا به پام
تو کوچه ها قدم بزن

شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون
شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون

26 April 2006

Sometimes *



Sometimes I run sometimes I hide

Sometimes I’m scared of you

But all I really want is to hold you tight

Treat you right, be with you day and night




This picture is originally taken by carla numan & published @ flickr. The URL is http://www.flickr.com/photos/cmm/76542542/ & the photographers rights reserved. Please respect it and DO NOT DOWNLOAD the picture without asking!

23 April 2006

چه سالروز خوبی *

کلی دلم میخواد چیز های خوب بنویسم اما همزمان دلم میخواد خصوصی باشه
پس فقط اکتفا می کنم به اینکه ، خوشحالم امسال تولد یکی از بهترین دوستام در اولین مرحله و محبوب قلبم در مرحله دوم رو کنار هم جشن گرفتیم

گاهی اوقات از زندگی یک آدم چیزهای قشنگی میشه آموخت که توی فنسی ترین و لوکسوری ترین دراما های تی وی هم نمیشه پیداشون کرد. اگر آدم ها فقط قدر بدونند

پس نوشت. این جمله آخر به قصد همه اش کلمات انگلیسی فارسی نویسی بود. شما غصه نخور

17 April 2006

رسواهای فوتبالی و عدم هماهنگی *


کم کم داره آفتاب و گرما سراسر اروپا و سایر کشورها رو فرا می گیره و پیامدش ، شوق فوتبال و جام جهانی تازه داره داغ میشه. اما همزمان در بعضی جهات ، مثل همیشه جنجال خواهد بود ، که یکیش هم تیم ملی ایران و حواشی اون هست
نه تنها اینکه ماشالا الان همه کشور های دنیا به شدت حامی ما هستند، و کسانی که خودشون رو رئیس کشور می دونند ،روز به روز برای بهتر شدن وجه ایران توی سراسر دنیا فعالیت می کنند، کشورهای دیگه هم حسابی حال می دند و رسوا های ورزشی ما رو حسابی در صفحه اول روزنامه هاشون می نویسند.


امروز نوشته صفا رو خوندم در مورد اینکه چطور آدمهای موفق هر دو دسته دوست و دشمن رو با سرعت زیاد دور خودشون جمع می کنند، اما بایست بگم کاملا به نظرش مخالفم. اگر کسی به شهرت رسید، مفهومش نیست که تمام کارهاش بایست مورد قبول باشه ، و همزمان همه موفقیت هاش رو هم نبایست زیر پا لگد کرد. درست که کسانی که موفق میشند، همیشه دشمن تراشی هایی هم برای خودشون میکنند که در زمان مناسب با سیاست تمام سنگین ترین ضربه ها رو می تونند به آدم وارد کنند. اما چطور میشه قبول کرد که روابط انسانی یک آدم جدای موفقیتهای پروفشنال و کاری اون است.

اگر کسی مثل مهدوی کیا، مثل خیلی مردهای دیگه ایرانی و مسلما کسانی که زیر پرچم دینی مثل اسلام چند تا زن داشتن رو برای خودشون مجاز می دونند، آیا مفهومش این هست که کسی که از سن 20 سالگی بیشتر زمانش رو در کشورهای اروپایی گذرونده و با مقررات اونها قدم برداشته، میتونه هرطور که دوست داره عمل کنه ؟ تمام کسانی که به نوعی معروف می شند، بایست بیش از گذشته مراقب کارهایی که می کنند باشند. نه اینکه راه اشتباه رو انتخاب کنند و انتظار داشته باشند به خاطر محبوبیتشون مورد مواخضه قرار نگیرند. در دید من هیچ فرقی نیست میون کسی مثل مهدوی کیا که حالا پنهان کاریش لو رفته ، و یا هزارن هنرپیشه هالیودی که در روابطون خیانت میکنند. مسلما هنر یک بازیگر یا یک فوتبالیست نبایست کاملا جدا هست از اونچه در زندگی خصوصی اش انجام میده. اما اگر اشتباه کرد و هزاران آدم دیگه مشاهده گر بودند، دلیلی برای حمایت تنها برای خاطر محبوبیت نیست


اما اگر برگردم به موضوع فوتبال خودمون و آهنگ هایی که قرار است به عنوان ترانه فوتبالی در طول سال پخش بشه و شور و هیجان رو به همه منتقل کنه

درسته که هنوز کسی سر و صدا نکرده و هم آرش و دی جی الیگیتور با زبون بی زبونی گفتند که از طرف فیفا به اونها پیشنهاد ساختن آهنگ داده شده ، و بعدش هم از طرف ایران و دولتش که همیشه ساز مخالف زده میشه ، علیرضا عصار مسئول ساختن این آهنگ شده. و امروز در سایت استکهلمیان خوندم که مهرداد و مهرزاد جاوید هم آهنگی برای فوتبال و جام جهانی درست کردند که اجازه داونلود هم داده اند. خوب ما همه خوشحال میشیم به جای فقط یک آهنگ سه تا یا سی تا باشه. اما اگر اختلاف و مسائل دیگر بخصوص مالی و سودش باعث مشکلات اصلی ایرانی ها یعنی عدم هماهنگی و اتحاد بشه ، متاسفانه هیچ کدوم این آهنگ ها ارزشی نخواهند داشت


حالا گوش بدیم و گرم کنیم



پایین صفحه هم لینک آهنگ آرش و دی جی الیگیتور هست

15 April 2006

جمعه طولانی *


امروز رسما تعطیلات 4 روزه دوران عید پاک شروع شد. در حقیقت میشه گفت از پنج شنبه خیلی جاها فیتیله و تا دوشنبه تعطیله کرده اند . من که از دوشنبه رسما عازم سفر دوروزه به گوتلند شدم همراه با خواهرم. کلی خوب بود، آروم و دریا و غروب آفتابش لذت خاصی داشت. یکی از دوستان قدیمی رو هم دیدیم و کلی در مورد علی کریمی و النگوهایی که واسه دوست دخترش توی دوبی خریده حرف زدیم

بعد از اون دوروز، هنوز برنگشته باز سوار کشتی شدیم همراه با یه دوازده نفر دیگه جوون شنگول منگول و توی هپروت برای تولد خواهری کلی بگو بخند کردیم و رقصیدیم. راستش گاهی به جوون های اینجا بزرگ شده غبطه می خورم که چه راهت خوش اند ، چه راحت مست و فارق از هر مسئولیت و تفکر به کونسکونس اعمالشون در مستی. من خودم خیلی سخت بشه بنوشم برای خوشی و مستی. اصولا امتنا می کنم چون بدنم بهم اخطار می ده وقتی بیش از یک دو لیوان الکل می نوشم ، اما بیشتر برای خاطر سلامتی ام است که نه در پارتی و نه با خود بودن لب بر جامی تر می کنم. راستش دروغ هم نگم تنها یک بار حسابی مست شدم و حالم بد شد ، جریانش هم مال چهار سال پیش بایست باشه ! خلاصه حالم از آدم هایی که اونقدر بی جنبه می نوشند و بعدش بالا می یارند بهم می خوره [...]

امابعد از عوضش خودم کلی رقصیدم که صبحش تا 12 خوابیدم. مدت ها بود اینقدر شاد و سرخوش نرقصیده بودم. شش ساعت تمام !! کلی هم کشتی و زمین دنس شلوغ و ماشالا پر از ایرانی. مهم این بود که به خواهر جونم خوش بگذره که اینطور هم شد. همشه حواسش به همه هست و توجهش رو با همه دوستاش به میزان مساوی تقسیم می کنه. امان از دل مهربونش. واقعا کسی مهربون تر از دل خواهر من رو نداره. تازگی ها خیلی دارم از دست تاف بودن خودم شاکی میشم ، شاید حدااکثر تا دو سال دیگه با هم هم خونه باشیم، بعدش هرکدوم به سوی کیش خویش و واقعا دلم نمی خواد افسوس بخورم که چرا بیشتر با هم نبودم و بیشتر در این دوران بر روی گونه های نرم و مهربونش بوسه نزدم. خدا حفظش کنه که باعث افتخار منه و الان اشک توی چشمهام جمعه داره میریزه ، وای به روز کسی که بخواد دل ساده اش رو بشکنه.... وای بر اون روز

دیشب هم که از کشتی اومدیم، بعد از دوش گرفتن، چنان دل تنگی سنگینی تو همه روحم جا خوش کرد که می خواستم سرم رو بکوبم تو بالشت ! تنها راه دلشادی رو زنگ زدن به کسایی که برام عزیز هستن دیدم. بعد از مدت ها از همه دختر عمو پسرخاله هام حال و احوال کردم و با دوستانم که ازم دورم حالی پرسیدم. و چقدر بهم انرژی داد این حرف ها و قربون صدقه ها

عصر جمعه طولانی به استراحت و پیاده روی عصرانه و گپ دو یار گذشت... هرچند قلب دو یار گریست، لبانشون تر شد، بوسه ها در سرما خشکید، اما باز دستهاشون گرم شد در دریای محبت

دلم گرفته الان و آهنگ آرومی گوش می دم. بامداد و من بیدار.. باز قول دادم بیدار نباشم و هرگز عمل نکردم

07 April 2006

بایست نظر دهند یا نه *

چند وقتی هست نمی تونم بنویسم، اتفاق هست، روزمره و مهمات هم هست. اما قلم نوشتن نیست
دوشب پیش این نیما عصیان رو دودستی خفت کردیم بیا جون ما این قالب ما و ایراد هاش رو درست کن، بنده خدا این دوست مهربون کلی هم وقت گذاشت هی درست میکرد! اما من وقتی ریپابلیش می کردم، برمی گشت به حالت اولیه ! آخر کاشف در اومد که ایراد واسه اینه که بنده خنگول !! هنوز توی بلاگر از طرف خودم لاگ این هستم در نتیجه همه تغیرات به حالت اول بر می گشت ! بگو زرشک !! می خوام قالب رو برای بهاریه عوض کنم اما چون آرشیوم ایراد داره اول مشکلش حل بشه بعد قالب عوض بشه. آخه یکی نیست دامن ما رو بگیره ؟ :( اوهوی اوهی

ماه آپریل هم تند تند داره میره؛ امروز گوش شیطون کر طرف دانشگاه پیدام شد، کلاس داشتیم البته والا سرم رو بزنی دوست ندارم توی این ساختمونا باشم. یه جورایی بد بیزارم. آره داشتم می گفتم، دانشگاه تقریبا خالی بود، همه جیم زده بودن، ساعت تازه دو ظهر بود، اما معلوم بود جز این چینی های بیکار و پاکستانی های خوره، همه خودشون رو برای تعطیلات عید پاک آماده کرده اند

من که این هفته آخرین روز کارم رو هم با خوبی و خوشی به پایان رسوندم، یه روی ممبر هم رفتم واسه رئیس و هم یه جورایی با حرف های چرب و چیلی نیشش رو تا بناگوش باز کردم، هم از خودم تعریف شنیدم و هم اینکه حرف و انتقادم رو بهش گفتم. اما بایست در پایان از خداوند منان حسابی متشکر باشم. چون درست موقعی که شدید نیاز به پول از جیب خودم داشم این کار رو جور کرد، و من توی ماه مارش میشه گفت هفته ای یک روز بیشتر کلاس نداشتم درنتیجه تونستم کلی کار کنم و پول هاش ایشالا ماه دیگه میاد تو حسابم کلی کیف می کنیم !!

این هفته آینده، که قراره به قول این عزیز گرامی همه به هم تخم مرغ بدند، ما هم کلی برنامه داریم . دوشنبه و سه شنبه با خواهر عزیزم که چند روز پیش تولدش بود دوتایی می خواهیم بریم گوتلند. وای اینقدر خوشحالم، درست سه سالی فکر کنم گذشته آخرین بار رفتم گوتلند، اون موقع تازه بلاگ نویسی رو شروع کرده بودم، اونبار هم من و نیکو و یک رفیق قدیمی که دیگه ستکهلم زندگی نمی کنه با هم سه تایی شر و شیطون اما تابستون رفتیم و واقعا عاشق فضای ساکت و قشنگ این جزیره شدم. میشه گفت همون صدف سوئد این جزیره کوچیک اما توریستی و باحال سوئد هست. فردای اینکه برگردیم هم همه با دوستان می خواهیم بریم کشتی برای تولد نیکو جونم جشن بگیریم. دخترک کلی دیگه گنده شده، باورم نمیشه انگار همین امسال تولد 21 سالگی من بود...حالا نیکو بیست و یک رو هم گذروند. هر روز هم خوشگل تر میشه بزنیم به تخته
و اما آخر هفته تعطیلات رو ، یعنی جمعه بلند رو اگه خدا بخواد! و جیبمون کفایت کنه قراره با دوست پسر جونم بریم اسکی. و این رو هم یکی دوسال هست نرفتم و اگه امسال هم نرم واقعا زن نیستم !! اما مهمتر این هست که بعد از اینهمه مدت که کلی زحمت کشیده به خودم استراحت مفصل بدم که بعد از تعطیلات دوران سفت و سخت درس و دانشگاه شروع میشه

امشب بایست تصمیم بگریریم که چه تاریخی می خواهیم تابستون برای فوتبال جام جهانی بریم آلمان. فردا نیکو بایست تاریخ تعطیلاتش رو به مسئول کارش اعلام کنه، و ما هنوز در اندر خم داستان اجازه هست یا نیست داریم دور خودمون می چرخیم.

نمی دونم چطور توضیح بدم، ولی برای من قابل درک نیست که توی این سن هنوز بایست نظر مثبت پدر و مادرم رو جلب کنم برای کارهایی که می خوام انجام بدم.
در این باره دفعه بعد

یک بلاگر جدید از این ستکهلم سرد به جمع ما اضافه شده، به اسم سفید برفی :) خوش اومدی ، تشویقشون کنید »:)) هاها
http://www.sefidbarfii.blogspot.com/

02 April 2006

bomb

دروغ سیزده؟؟
the link
http://tv4.se/nyheter/454810.html

خوب امروز فهمیدم که دیشب نزدیک بود به لقالله بپیوندم !! همش این یک جک سیزده یا دروغ آپریل نیست

دیروز نزدیک های ساعت شش و نیم بعد از ظهر داشتم بعد ا ز چند ساعت شنا و حال و حول تو استخر توی مک نشسته بودم و از یکی از احالی منطقه مسکونی ساعت حرکت قطار رو به سمت خونه پرسیدم. گفت نمی دونه اما می دونه که برنامه حرکت قطار و اتوبوس ها کنسل شده به علت اینکه پلیس منطقه رو برای پیدا کردن کیسه ای مشکوک به بمب بسته !! اول ابرو هام رو از تعجب بالا دادم

بعد هم که برای اینکه گول دروغ اول آپریل رو نخورم و مطمئن بشم جریان چیه از طریق واپ موبایلم وصل شدم به نت و چند تا سایت خبری رو چک کردم ! صحت خبر دستم اومد ولی تا برسم خونه در شک و تردید بودم ، علاوه بر اینکه برنامه قطار که من نزدیک ساعت 19 شب به موقع و بدون هیچ هیجانی بود
اما شب که توی اینترنت و تکست تی وی اخبار مربوط رو دنبال کردم، فهمیدم واقعا یک کیسه مشکی توسط راننده قطار پیدا شده که به علت مشکوک بودن ، پلیس فرا خونده شده و پلیس هم برای خنثا کردنش تمام برنامه حرکت اتوبوس و قطار ها رو کنسل کرده بود!!! من حالا کی رسیدم ساعت ده دقیقه به هفت! و این شلوغ بازی ها تا ساعت 18:30 ادامه داشته !

اما اونچه حسابی جا خوردم این بوده که درست همون روزی که ما برای استخر و تفریح از ابرقو سوار قطار شدیم و رفتیم سیدپولن درست همون روزاین اتفاق افتاده و همون مرکز و همون ساعت ها

مهم قضیه اینجاست که ، قدرت انفجار مواد درون کیسه ، به شعاع پونصد متری می رسیده !خوب انشالا امسال که حسابی خوب شروع شده، فردا هم سیزده بدر و خلاصه اگه ما رو ندیدید حلالمون کنید ! وسلام نامه تمام

How Are You Doin ?


How Are You Doin ?
Originally uploaded by MontagheD Bahal.
امشب که دلم گرفته بود... شاید فردا

شاید شبی؛دیگر سوالی دیگر نباشد

شاید وقتی؛ دیگر یادی از آن روزها نباشد

19 March 2006

دلت خوش ، بهارت سبز *
الان دارم بهارانه رادیو غربتستان رو گوش می‌دم. دفعه دوم هست و از این ابتکار و حوصله ای که برای برنامه های پادکست گذاشته میشه راضی ام

صدای همه پر از شوق هست. عید اومده و بهار و تبریک گویان برقرار . امروز از ظهر تا عصر ، رفته بودم به پدر و مادر گرام در فروش و راه انداختن صف مشتریان پر اشتیاق خرید نوروزی کمک می کردم

مثل هرسال ما هم سفره هفت چین درست می کنیم ، اما به شخصه زیاد حس و حال عید و نوروز ایران رو ندارم. شوق خاصی درونم مثل هرسال نیست. سعی می کنم اصلا این حال رو به خودم تلقین نکنم. اما حس می کنم این کم شوری به خاطر دونستن این واقعیت است که امسال عید ، وقتی اولین زنگ رو بخواهیم به فامیل ها در ایران بزنیم، فقدان شنیدن تبریک و آرزوهای گرم عموی بزرگوارم، درد زیادی رو در قلب همه ما یاد آوری خواهد کردنمی دونم چرا نمیشه به از دست دادن ها فکر نکرد. شاید به خاطر این احساس وابستگی های بیش از اندازه ما ایرانی ها. اما هرچه که هست، برای همه ما به خصوص همسرش و دختر عمو هایم عید نوروز سختی خواهد بود

از خوبی ها و تلخی های این سال که گذشت ، چند سطر پررنگ به خاطرم است. پارسال عید نوروز با بهترین خاطره ها و لحظات آغاز شد و یک ماه تمام همراه با دوستان و دوست پسر عزیزم بهاریه خوبی رو پشت سر گذروندیم. فصل بهار و تابستون با سفر و گردش و خاطره های خوب گذشت. تا که در انتظار اولین پاییز متفاوت سال های آخیر، خودمون رو برای شب های سرد و شمع هایی که گرماشون بین فضا و هوا پر عشق گم میشد، سپری شدخدا رو شکر که این فصل پاییز ، مثل یک رویا، مثل آرزوی من سپری شد. روز و شب های پر از خاطره، همراه با آزمایش باورها و باندهای میان دو قلب به انتها رسید و زمستان سفید دوران خوش تری رو برام به ارمغان داشت. امسال تونستم بعد از مدت ها دیگه به خاطر دلتنگی حداقل گریه نکنم. حداقل شب هایی که نور ماه کامل بود پشت پنجره اتاقم تنها نایستم. و بدونم که دیگه مشکلات کوچک و بزرگ رو میشه با حرف زدن حل کرد.

یک سال پرخاطره، تا زمانی تاتمام زیر پوستم وول میخوره. اما در کنار این همه خاطره، می نویسم که هرگز یادم نمی ره، هنوز هستند خانواده های آواره های زلزله بم که لبخند شادی بر لبانشون ندیده اند. هنوز هستند کسانی که در این عید و بهار تنها هستند. یادمان باشد که از یاد نبریمشان

برای همه دوستان وبلاگر، همه دوستان روزمره و ندیده ، این بهار و سال نو مبارک باشه.

امیدوارم سالی نرسه که ایران ویران ما دوباره زیر رگبار خمپاره دیوانگان به خاک و خون کشیده بشه.

12 March 2006

زندگی با هدف *

امروز بالاخره از شر این امتحان هام خلاص شدم. بعد از دو هفته و نیم خرخونی توی دانشگاه یک نفسی می خوام بکشم. یه حال خاصی داشت این روزها که یه پست دیگه مفصل در موردش می نویسم. امشب میخوام از این روز و شب بگم و از فرداهایی که می یاد

بعد از امتحان که خواستیم یه استراحتی بکنیم همچین از حلقمون در اومد که بماند. سریع اومدم خونه که برم سری بزنم مغازه پدر جان. و عجب خوشکل شده بود. همیشه یک اتفاق جدید افتاده و یه تغییراتی توی دکراسیون داده شده ! آخی تفلکی بابا

روح عید و حال نوروز حسابی اطراف مغازه ما اومده بود. اونقدر خوشگل شده بود که هوس کردم یه سری عکس بگیرم مثل اون سال و بگذارم اینجا. من موندم که شب کرکره ها رو بکشم پایین. اما دلم نمی خواست خونه برم به خصوص که یه سری از اون مهمون های نچسب هم قرار بود داشته باشیم ! راه فرار بیرون رفتن بود به هر بهانه ای :) خلاصه دست به دامن تلفن و اولین رفیق رو شیر کردیم که ایول بزن بریم یه شامی گردشی و تجدید روحیه ای

و چقدر خوب شد که به هوس دل گوش کردم. خیلی خاطره ها نستالژیکی و خلاصه تلخ و شیرینی زیر زبونم اومد بعد از مدت ها. اصلا انگار فراموش کرده بودم چطور بود دوران سینگل بودن ! اون سال ها که همیشه تا 5 صبح بیرون و الواتی ، اون زمان ها که همه چی در جهت مخالف خواسته های آدم پیش می رفت ! همیشه می بایست غرغر مامان اینا رو به جون بخرم که چرا اینقدر دیر می مونم بیرون. اون زمان که هنوز آزادی مون محدود بود و همیشه فردای شبی خوشی یه عالمه اخم و تخم بود ! اما حالا که هرکاری بخوام می شه انجام داد! سالی به دوازده ماه هم بیرون نمیرم ! چون وقتش نیست چون تا همین امروز یه عالمه کارهای مهم تر بود که می بایست انجام می شد

امشب کلی خاطره از شب هایی که هوا مثل قطب شمال ( نه مثل این دو سه سال اخیر که هوا از آلمان و سایر کشور های شمالی خیلی گرم تره ) سرد بود و من همراه با رفیق شفیق اون دوران ( یادش بخیر حسابی ) شیلا پیلا کلی جاهای مختلف می رفتیم و همیشه ساعت 5 اتوبوس نیمه بامداد رو به سمت خونه می گرفتیم. یادم اومد کلی بچه شجاع بودم و اصلا هم از اتفاقات ناگوار نمی ترسیدم ! اصلا هم مثل خواهر نازنازی نبودم که همیشه یا یکی بایست بره با ماشین دنبال حضرتشون یا با تاکسی بیاد یا دوست پسر جونش تاخونه می رسونش ! نه بابا ما یوخ موخ بودیم همیشه خودمون می رفتیم و می اومدیم ترس هم خبری نبود ! البته اقرار کنم اوضاع امنیتی ستکهلم هم به این افتضاحی این روزها نبود ! کجا هر روز به یه دختری تجاوز می شد و به یه پسری یه مشب نوجون حمله می کردند و چاقو و مشت برای یه کیف پول نثارش می کردند ! خوب واسه همین چیزا بود اون دوران اینجانب حسابی از دماغم در می یومد رقص های شبانه و نا مستی های صبح هانه (آره بابا ما اهل نوش نیستیم) چیه باورش سخته

کلی گپ زدیم با تنها رفیق شفیق و براش از برنامه هام گفتم و هدف هام که خودم رو خیلی نزدیک بهشون می بینم. اینکه هیچ وقت مثل این روزها توی این چند سال اینقدر احساس نزدیکی به خود خود اصلیتم نکرده بودم. که چقدر لذت داره وقتی می بینی داری راهت رو که با سختی پیدا کردی به سمت جلو میری ، هرچند که یه عالمه اشتباه هنوز هست که بایست غلط گیری بشه، یه عالمه تمرکز بیشتر نیاز هست که یه جای 75 درصد بهش صد تا درصد نتیجه گرفت. به قول رفیقم از چشم هام میشه دید قولم قوله

از رابطه حرف زدیم و اینکه چطوری میشه نیازمون همیشه در حال تغییره. من که به این نتیجه رسیدم ، اکثر آدم ها همیشه دنبال اونی هستند که ندارند ! وقتی که کسی یاری همدمی ندارند ، همش خودشون رو خوشگل و جینگول می کنند،شب ها مست و پاتیل می کنند میایند میرن پول بی زبون رو توی حلق کلوب ها میکنند برای اینکه یه چشم و ابروی بالا پایین کنند و شاید همدمی برای شب و فرداهای شبش تور کنند.

اما وقتی که کسی هست هر روز باهاش بیرون باشند، دنبال تنوع اند. احساس می کنند دیگه کو شادابی کو جوونی کو حوصله ! نمونه این ادم ها خیلی اطراف من زیاده

خودم ؟ خودم اصلا فرصت نداشتم به هیچ کدوم این دو مقوله فکر کنم و اصلا وارد این دایره نشدم. تا اوجا که یادمه ، دو سه سال پیش درگیر یه عاطفه شدیم. اسمش رو معلوم نیست بایست چی گذاشت. کمبود هیجان یا بحران سردرگمی ریشه یابی اصلیت. از قانون شکنی های اعتقادات کودکی و خرافات دیکته شده شروع شد و به لحظاتی پر از خودخوری و پشیمونی ختم شد. اما از توی این چند سال گردش دور چرخه عشق و عصاره ناب سرسپردگی ، یه قلب شکسته بیرون اومد، به همراه کوله ای که توش یه نقشه بود از جاده پر پیچ و خم زندگی ، که خوب راهش رو بلد شدم. توی کوله یه مجسمه بود مثل یه مشت گره شده دست به نشونه خشم و انتقام از پستی بلندی ها و نا ممکن شدن ها، یه رنگین کمون هم توش جا گرفته بود البته، رنگین کمونی که بوی محبت رو می داد و سرمستی از یافت آرامش و فراموشی درد تنهایی. همه اش ریشه از هدیه خداوندی داشت تا جان جانان این روزگار

حالا رسیدم به مرحله دوم زندگی ، اونجایی که وقتی تکلیفت با خودت رو هدفت روشنه ، وقتی نوبت عمل کردن می رسه و چشیدن طعم میوه به ثمر رسیدنش ، حالا دلت می خواد بی چون و چرا به خواسته خودت برسی. درسته تلاش می کنی واسش و کلی هم بایست پاش وقت و انرژی بگذاری. بایست درسهای جدیدی مثل صبر رو بیاموزی. و درجه فداکاریت رو امتحان کنی. حالا توی این مرحله نیاز به یه دیوار داری واسه اطمینان. واسه تکیه وقتی که قراره بشکنی. مثل همین چند هفته پیش. مثل همین امشب که اگه عکس اون بزرگمرد به چشمات بخوره بعضت می ترکه و میگی با خودت ، نه نه نه باور نمی کنم.

خوب راه حلت تنها بیان خواسته ات است و بس. نمیشه سکوت کرد که یه بار بهای سختی رو واسه خفه خون گرفتن دادی. حرف هم که بزنی هزار تا اما و اگر و ... میاد پشت سر هم. یاد گذشته می اوفتی ، به فردا فکر می کنی و نتیجه گیریت مساوی میشه با هیچ

کلی برنامه دارم واسه این ماه هایی که قراره بیاد. این سال ایرانی هم داره چمدونش رو می بنده که بره به خونه ابدیت بپیونده. این سال اونقدر لحظات خوبش زیاد بود که می بایست یه علامت تعجب کنارش بگذارم. همه خوب هاش هم از پارسال ماه مارش شروع شد. می خوام قدم به قدم به اون روزهای آرمانی نزدیک تر بشم

مهم ترین برنامه هام، بازکردن در دایره ارتباطاتم هست در دنیایی که توش دارم عمرم رو می گذرونم. می خوام باز مثل قبل نوبت سکان رو به هوایی بدم که اطرافش فقط از کتاب و دیوار و امتحان محدود نشده

جایگاه همه رو تعیین کردم. سکویی که خودم هم قراره روش به ایستم رو از الان دارم آبیاری می کنم. امید وارم که توی این سال نویی که داره کم کم پشت در خونمون رو می زنه ، حسابی آبروداری کنم و لذت رسیدن به هدف رو به طور کامل حسش کنم. ممکنه باز شبی مثل دیشب بشه های های گریه کنم و بگم من یک دختر لوس رویایی بیشتر نیستم که هرگز به آرزوهام نمی رسم چون تحققشون رو زود می خوام نه در ابدیت ، اما در درونم می دونم که ... خونه فردای من ، همون نقاشی رویایی اذهان کودکانه ام است

با اين همه

اما
با اين همه
تقصير من نبود
...که با اين همه
با اين همه اميد قبولي
در امتحان سادهْ تو رد شدم

!اصلاً نه تو ، نه من
تقصير هيچ کس نيست

از خوبي تو بود
که من
!بد شدم

10 March 2006

شب سرد تاریک *

زندگی برای من مثل يه جاده است. من راهم رو ميرم و آدم ها مياند از شاخه شاخه های ميون اش بعدش گاهی زياد ميمونند گاهی کم.

قصه اون آدم فضاييه که از يه ستاره ديگه مياد و ميخواد با روباه دوست بشه رو که يادته. دوستی مسووليت داره. عشق ديگه خيلی بار رو سنگين تر ميکنه. دو دوست بايست باعث بالندگی هم بشند. و دو يار باعث پرواز هم.


. ميدونم که وقتی جای خالی هست اکثر آدم ها ميگذارند و ميرند و در عشق ورزيدن پايداری و صبر نميکنند. من هم صبور نبودم. الان هم اگه باز عاشق کسی بشم که من رو اونقدر که نيازم هست ارضا نکنه حاظر به فداکاری نيستم. اما لااقل درس خودم رو خوب يادگرفتم. ياد گرفتم اگه کسی دوستم داره قلبم رو باز کنم. روحم رو بزرگ کنم و بهش شانس بدم. عشق مسووليت مياره.

.خونه اولی که اصلا قبول يه رابطه است يا نفی اش. اصلا وجود عشق و علاقه است يا نفی اش.

نه تو فرصت رسیدن به بزرگ شدن من داری و نه من به بچگی تو رسيدم. پس خوشا رهايی


یک شبی که عجیب سنگین بود ... از زیر خاکستر ها ... خاطراتی بیرون کشیده شد و رد سرد قطره خیس بر گونه هایم باقی گذاشت

" تیکه های برگرفته از گذشته "

04 March 2006

آخه چقدر داره این روزها تند تر می گذره *

هـــــوف ... از اون هوف هایی که از ته دل می یاد. که انگاری اعماق دلت هم باخودش می گه ای داد و بیداد از این گذر زمان

یک سال پیش، همچین روزی کلی خوشحال و ذوق زده و هاج و واج به استقبال عزیزی رفتم که دیدن یه حقیقت پیوستن آرزوش و تحقق اراده اش برام بسی لذت بخش بود

امشب بعد از مدت ها رفتم یه دوری زدم توی این شهر برفی ، که خالی بود از جمعییت. خواهرم توی کافه کار میکرد و ما رفتیم سالگرد ورود بگیریم. خیلی جالب فهمیدم که امسال ساگرد 25 سال زندگی مشترک مادر و پدر عزیز هم بوده و اون ها هم زده بودن از چهار دیواری خونه و کار بیرون

زمان چقدر تند می گذره. و چرا هر سال سریع تر آخرین هفته های سال قدیمی می رسه و نوبت عید ایران و ... باز عید مسیحی میشه ... من که فرمولی پیدا نکردم. اما در یک جایی خوندم که نوشته بود اثبات شده به خاطر تغییرات طبیعی زمین و سیستم چرخش فلک هست که روزها زودتر میگذره !! حالا ببینیم کی با یک چشم بهم زدم فردا می رسه

یک هفته ای هست هر روز درس خوندم و خیلی خوشحالم که تونستم این کار رو بکنم. یک هفته دیگه هم تا شنبه آینده که آخرین امتحان رو بدم بایست هر روز بشینم توی اتاق ساکت دانشگاه
وقتی شب ها ساعت 11 میرم سوار قطار بشم ، یک احساس رضایت شیرین ته دلم هست که آرومم می کنه. حس می کنم با وجود اینکه خیلی غمگینم ، با وجون هزاران فکر و درگیری دیگه ، اما دارم به کاری که می بایست عمل می کنم. هرچقدر هم که سخته اما الان زمانی نیست که افسار رو رها کنم

پارسال اواخر ماه فوریه بود که با یک دوستم قاط حسابی زدیم و درست یک هفته دو هفته به امتحان ها بود پاشدیم 5 روزی رفتیم پاریس. هرچند مزه اش هنوز زیر زبونمه و خیلی بهمون خوش گذشت ! اما الان که دارم همون درس رو که افتادم رو می خونم و می بینم توی دفترش نوشتم این روزها اونجا بودم از کار خودم خنده ام می گیره. اما سنت شکنی نخوام بکنم بعد از امتحان ها یکی دو جا قراره بریم بیرون ستکهلم ! که هنوز کامل برنامه ریزی نشده
این چند سال همیشه زمستون و تابستون مسافرتی رفتم و خیلی خیلی مزه میده وقتی وسط روزمره بگذاری همه چیز رو بری! مزه اش به خصوص مال وقتی هست که کارهات عقب افتاده باشه :)) و تو اصلا خجالت هم نکشی که اینطوری عقب می اوفتی اما به حال دلت میرسی

پارسال ماه مارس خیلی ماه خوبی بود. خیلی جشن رفتیم و جاهای دیدنی ، کلی بزن برقص بود و شادی... ای کاش امسال غم توی دل کسایی که عزیزی رو از دست دادن نشینه.. ای کاش ای کاش ها به حقیقت می پیوست

مراقب نزدیکامون باشیم ، چرا که فردا دیره ... اگر دیگه نباشند

26 February 2006

Life goes on *


The ceremony was great. It was still not ready to believe it. But there is no other choices.
The night before, I had such a difficult time to sleep. I cried until the morning and in my dreams i wrote my thoughts and feeling to reading that for the guests and families.

Believe me, it was aint easy to stand there, with trembling voice and tears on my eyes, telling others who he was and how we feel.
But after that, all thanked me for saying words that was on their heart. And I felt no more anger...

I just can say... until we meet again, goodbye Dear farbro, we will miss you more for every day

God bless yours

23 February 2006

I can´t be a baster *

بابام دیشب برگشت از ایران. با اینکه با خودم در جدال بودم که آیا فیلم مراسم رو ببینم یا بگذارم بعد از این دوران امتحانات، شب که از دانشگاه اومدم دیدم مامان و بابا دارند با چشم های خیس نگاه می کنند. نتونستم خودم رو راضی کنم برم توی اتاقم . آخرش هم نشستم و نیکو هم اومد.

سخت بود .. انگار من آدم ها رو نمی شناختم ، که مراسم مربوط به ما نبود. انگار یک آدم غریبه بود . واقعا هضمش سخت بود
علاوه بر خیلی از آدم های شهرک سئول، که محله زندگی من و عمو هام توی ایران بود، اومده بودند، یک سری از نیروی هوایی با گروه موزیک و طبل و تفنگ و فرمانده هم بودند که جلوی افرادی که حامل پیکر عموجانم بودند رژه میرفتند. هشت تا کوچه رو بردنش و بعد برای وداع آخر داخل منزلشون.

بعدش هم بقیه مراسم که دوست ندارم بنویسم. اما چقدر سخت بود. چقدر سخت بود دیدن صورت گریون همه.
اما اونچه خیلی دلم رو سوزوند، دو صحنه بود. شب سوم ، وقتی بعد از مراسم یادبود در مسجد، زن عموم بیرون اومد، و همه همکاران و کاپتن های دوران عمو دورش جمع شدند، با گریه گفت ، من اون سال ها که اسیر بود ، یک نقطه امید داشتم که شاید برگرده ، شاید آزاد بشه. الان دیگه به چی امید داشته باشم ؟ چطور این درد رو تحمل کنم

زمان خاک سپاری که همیشه دردناک ترین لحظه هاست وقتی بایست با جسم عزیزت خداحافظی کنی. وقتی که همه گریه کردند و بعد دسته دسته های بزرگ گل رو روی خاک پاکش گذاشتند، دختر هاش و زنش اومدند رو گل ها خم شدند انگار که از کمر له شدند.
نفسم حبس شد وقتی دیدم دختر عموم رو ، که برای وداع آخر دستی بر عکس صورت پدر کشید و بوسید گونه اش رو

.....

فعلا خوبم.. امروز رو رد کردم، هرچند بالا پایین زیاد داشتم. اما دوستام باهام حرف می زنند و بهم یاد آوری می کنند به چی بایست فکر کنم. سعی می کنم خودم و خانواده ام رو سربلند نگه دارم. از کسایی که باهام تلفنی و ایمیلی تماس گرفتند ممنونم. خوشحالم کردید

برای دوستایی که میخونند وبلاگم رو و ساکن ستکهلم هستید، شنبه 25 فوریه از ساعت پنج و نیم تا هفت شب، در مسجد امام علی منطقه یاکوبسبری مراسمی برگذار خواهد شد. اگر دوست داشتید بیایید و از آدرس اطلاع درست نداشتید با من تماس بگیرید تا دقیق تر اعلام کنم

فعلا شب ....خوش؟ نا خوش؟ خوش؟.... نا


20 February 2006

هفته ای که هفت روز و شب دارد *


مدت های طولانی نبود که شب باشه، پشت میزم نشسته باشم، تصمیم گرفته باشم تا صبح بیدار باشم. امشب از اون زمان های پر خاطره میشه.

یک ساعتی هست هی از این سایت به سایت دیگه چرخ زدم. دلم می خواد یه جورایی سر اینترنت رو از تنش جدا کنم ! نمی فهمم اصلا چرا سر و کار من با این دنیای وب کذایی افتاد ! از سال 2000 که اولین ایمیل هام رو برای دوستام توی ایران و آمریکا می نوشتم تا شب های همیشه بیدار پاییز و زمستون 2002 و تابستون هایی که ساعت های متمادی بازی می کردم آن لاین و کلی دوست ها و آدم های جدید رو می شناختم. جدا که هر کاری یه دورانی داره و حس و حال و هوایی که هرگز بر نمی گرده.
یادمه اون زمان که خیلی تخته بازی می کردم و تا صبح هم چت می کردم، مادرم می گفت آخه چی بدست میاری ، زمان تابستون بود واسه همین برای درس گیر نمی داد اما می گفت وقت تلف می کنی ، همن همیشه جواب می دادم این هم یک مرحله هست ، یه مرحله ای که بایست کلی ازش چیز یاد گرفت

واقعیت هم همینه که من با این دنیای وب به جای آدمهای واقعی بزرگ شدم. با خوندن و گپ زدن و بحث کردن و ایمیل نوشتن و سایت زدن و طراحی و کد درست کردن کلی چیز یاد گرفتم . جدا از همه تجربیات انسانی که در ارتباط دورادور با آدم های پشت این شیشه جادویی بدست آوردم

امشب بد شبیه ، من یه ثانیه هم برای کوییز فردا درس نخوندم، چون اصلا روحیه اش رو نداشتم، البته ته دلم خوشه که با وجوود اینکه نتونستم بخونم، توی این مدت حسابی سر کلاس گوش دادم و حالیمه یه چیزایی . اما قراره بعد از مدت ها بیشنم شب درس بخونم تا فردا مشکلی پیش نیاد !

درست یه هفته دیگه هم امتحانات شروع میشه ، من اگر که حالا موندم اینجا و نرفتم ایران، می بایست یه خاکی بر سر این درسها بریزم که نتیجه پنج شش هفته دانشگاه هرروز رفتن و کار همزمانم به باد هوا نره. اما اینکه چقدر زنش هستم حرفی جداست

توی این یک هفته ، خیلی بهم سخت گذشته، مدت ها بود اینقدر مایوس و بی هدف نشده بودم. از نظر روحی ، محور احساساتم تلفیقی از سه محور سینوس، کسینوس و تانژانت بوده. هر نیم ساعت یک بار زار زار گریه کردم. دپ زدم. غصه خوردم و باز آروم شدم. می دونم طبیعیه ، می دونم بایست به خودم این دوران رو بدم تا آروم بشم.
اما نمی دونم چطوری قبول کنم، چطوری درک کنم که یک هفته به همین سادگی گذشت. درست هفته پیش توی این دوشنبه کذایی ، توی خواب برای عموی نازنینم اون اتفاق ناگوار می افته و ... آه


بابام زنگ زد عصر، گفت فردا مراسم هفتم عصر توی مسجدی برگذار میشه و شبش هم توی باشگاه انقلاب همه رو جمع می کنند
دلم می گیره حتی بهش فکر کنم ، گفتم از مراسم فیلم هم می گیرید، برام بیار. قبول کرده اما نمی دونم واقعا دلم طاقت دیدن داره یا نه. می دونم که توی تلویزیون دولتی ایران مراسم تشیح جنازه از دم خونه رو نشون داده بودند. فرمانده نیروی هوایی (که نمی دونم کدوم خری هست ) هم سخنرانی کرده. اما می دونم اونقدر آدم در مراسم خاکسپاری شرکت کرده بوده که نفس همه بند اومده بود. همه برادر ها و خواهر ها دور هم جمع بودند و صبور ترین اونها دختر عموی مظلوم و مهربونم بوده که خودش هم مثل باباش صبوری رو توی این دنیای تلخ خوب آموخته.

دلم سخت گرفته، توی این چند روز هرزگاهی که دیگه دیدم طاقت ندارم همه چیز رو توی خودم نگه دارم زنگ زدم به هرکسی که به ندای من جواب داده. برای اولین بار خواستم موقعی که شرایط روحیم خرابه به حرف های یک آدم دیگه گوش بدم ، که درد دلم رو خالی کنم و سعی نکنم همه چیز رو خودم حل کنم. و خیلی خوشحالم که این کار رو انجام دادم. هفته پیش شب های اول ، که دستم حتی برای نوشتن نمی رفت که خودم رو خالی کنم ، عکس های تابستون رو مرور کردم، جشن عروسی رو و شبی که با عمو و زن عمو و دخترشون با هم بیرون رفتیم. بغضم ترکید و داشتم می مردم. خوشبختانه امیر عزیزم که همیشه مثل یک دوست خوب با هم توی شادی های زیادی شریک بودیم ، به دادم رسید و کلی با حرف های عاقلانه و به موقع اش من رو آروم کرد. خیلی خوشحالم کسی رو که حتی ندیدم، اما اینقدر اعتماد دارم که می تونم نصیحتش رو به راحتی قبول کنم و روم تاثیر بگذاره. امیدوارم امسال تابستون شرایط جور بشه و باز آلمان بریم ، و اینبار دیگه بایست حتما امیر خان رو ببنم. صحبت های چند تا دیگه از دوستانم توی ایران و همینجا به خصوص که یکشون توی شرایط تقریبا مشابهی مثل من باشه ، خیلی بهم کمک کرده. خوشحالم که اونها بودند. و من ازشون خواستم برام حرف بزنند

این شرایط روحی و پاچه گیری های من به خصوص به کسانی که از نظر قلبی بهشون احساس نزدیکی می کنم، یک جورای هم بد هست. چون وقتی با دو سه نفری که واقعا نیاز شنیدن حرف هاشون بودم تماس گرفتم اما به در بسته خوردم، خیلی حالم رو گرفت. حس کردم وقتی حتی نتونیم برای همدیگه توی شرایط سخت باشیم پس به چه درد می خوره باورمون به ارتباطاتمون. به همه حرف ها و قول هایی که به هم می دیم. البته خوشبختانه چون این قدر ها هم بچه نیستم مثل قدیم ها و تجربه هم داشتم دلم نشکسته. چون دیگه اونقدر اعتماد نمی کنم روی همه کسانی که بهم قول می دند


اینا که شد در مورد من ، اما چند کلامی هم از اونچه از حرف های دوستام که خواستند من رو آروم کنند یاد آوری شد و من می نویسم که اگر شبی ، دوباره غصه دار شدم و بغض از نبود گوش شنوایی خواست منو خفه کنه، بیام بخونم و آروم شم


می دونی سخت ترین احساس اونه که بودنی یکی از بی نظیر ترین آدم های دنیا ، و کسی که بهت از نظر احساسی نزدیک بوده ، دیگه نخواهد بود که بشه از وجودش لذت ببری و درس زندگی بگیری. سختیش اونه که بدونی دیگه تموم شده. دیگه بر نخواهد گشت. مثل یک آب ریخته شده ، دیگه جمع نمیشه . دیگه روح به جون برنمی گرده. و چه حیف... این تنها حرفیه که آخرش میشه گفت
می دونی که اون آدم برای پدر، برای برادرهاش، برای خانواده خودش خیلی مهم بوده.خیلی عزیز ، بی نهایت محکم مثل یک ستونی که همه بخوان بهش تکیه کنند و هرکسی یک قسمتی از درد هاش رو پیش اون خالی کنه.

اما چه حیف.. حالا بایست همه مشکلاتشون رو حتی اون یه قسمتی رو که واقعا به کمک یک انسان قوی نیاز داشتند خودشون به دوش بکشند... شاید که اون هم دیگه خودش خسته شده بود از بس ستون تکیه همه بود... شاید واسه همین دوتا دوتا سیگار میکشید.. شاید واسه همین همش فکر میکرد و نگران بود ... شاید.

قبول کن که زندگی اون آدم توی این دنیا یک هدف والایی بوده و اون به همه هدف هاش رسیده. بزرگترین خدمت رو به یک ملت کرده، وقتی که تازه توی اوج جوونیش بوده ، که تازه از همه انرژیش سرمایه گذاشته بوده و درس خونده بوده ، دوری رو تحمل کرده بوده تا از امریکا مدرک خلبانی رو بگیره. که تازه تشکیل خانواده داده بوده و دو تا دختر کوچیک داشته، وقتی که کشورش داشته زیر رگبار دشمن آتیش می گرفته ،همون سال 59 مجبور میشه بره برای وطنش بجنگه و درست همون سال اول هواپییماش رو میزنند. و اون توی خاک دشمن سقوط می کنه و ... اسیر چنگال خون خوارشون میشه.
آره سخته قبول اینکه 12 سال ، 12 سال توی زندون اسرارت بکشه ، که هیچ از زندگی خودش، عزیزانش ، مادر و پدرش ، کودک خردسالش نفهمه، اما توی اون زندون اونی باشه که امید رو توی نا امیدان زنده نگه می داشته. که این اون باشه که وقتی کسی دیگه طاقت صبر نداره بهشون ایمان بده که زندگی هنوز جریان داره. ما که هیچ از خاطراتش نمی دونیم. حیف... چقدر حیف که برای هیچ کدوم ما حتی جمله ای تعریف نکرد. حتی برای همسرش.و بعد که برگشت... دنیای مشکلات رو بایست تحمل می کرد... فکر نکن به اون روزی که آزاد شده بود و تو حتی ندیده بودیش ، اما وجود نورانیش همه رو جذب می کرد. فکر نکن به اون شب اول، اون رقص دونفراو و بانویش بعد از سالها.. که هق هق همه را در بر داشت... فکر کن که او به هدف خود در این زندگی جامه عمل پوشاند.که کاری کرد از هزاران مرد غیر قابل اجرا. فکر کن که حالا دیگه وقت خداحافظی او بود. چرا که خسته بود و خدایش صدایش می کرد. که درست جای او خالی خواهد بود اما دیگر وظیفه او به اتمام رسیده بود. او دیگر خسته بود... از این دنیای فانی

می خوایی بدونی چطور از پس درد و سختی و یاد و خاطره بر بیایی، فکر کن که اگر کاری بود از دستت بر میومد که حتما انجام می دادی، اما وقتی انتهای این راه یک دیوار و کوچه بن بست است، چرا هی تا ته راه روی و دوباره باز آیی. فکر کن چه هدفی رو دنبال می کنی. فکر کن اگر از همه زندگی هم دست بکشی آیا واقعا شرایط بهتر میشه ؟ شش ماه دیگه و یک سال دیگه چی ؟ نه فقظ تو هستی که زندگی ات رو متوقف کردی و نتیجه اش هم صفر خواهد بود. چون انتهای این کوچه فقط بن بست است.دلت می خواد گریه کنی بکن ، گریه خوبه. دلت می خواد بگی آخه چرا ؟ نگو چون جوابی نداره این سوال هات.
فقط قبول کن. فقط صبوری رو از نو یادآوری کن.

حالا وقتشه روی اون باورهای خودت به قدرت درونی خودت تکیه کنی. که کم کم باز یادت بیاد تو بایست برای اطرافیانت هم قوی باشی ونه فقط برای خودت توی یک روزمره گم شه زندگی کنه.وقتشه عزمت رو دوباره چمع کنی، که باز هدفت از این زندگی یادت بیاد. آره درسته ناامیدی و دنیا خیلی پوچه، اما زندگی تا بوده همین بوده نه ؟ پس به هدف هات فقط فکر کن تا توی این مبارزه احساس و اجبار پیروز بشی.تو که نمی خوای با شکستت عزیزان خودت رو آزرده و ناامید کنی، پس به هدفت فقط فکر کن و دوباره روی پای خودت بایست... آره پاشو از خواب تلخ


دیگه وقت خداحافظیه این دنیای خسته کننده... من به جنگت می آیم

عموی من شاید هیچ روز از خاطرات دوران اسرارتش را و روزهای سخت پس از آن را برای هیچ کدام ما بازگو نکرد، اما در بستر آخرین نفس هایش ،هفته پیش چند خبرنگار و گزارشگر آمدند و از برادرانش و همسرش اجازه گرفتند تا آخر این کتاب را مکتوب کنند.
آنها از طرف عمویم آمده بودند.فاش کردند که در این چند سال اخیر، او چند بار درهفته برای .... از خاطرات دوران جنگ و اسرارتش تعریف می کرده و دیگر این خاطرات به اتمام رسیده بود. و آنها داشتند آخر کتاب را تکمیل می کردند.اجازه گرفتند که این بستر را و آدم های کنارش را نیز مکتوب کنند
وقتی شنیدم ، هنوز او در دنیا با ما بود، گریستم و از خدایم پرسیدم ، آیا این پایان تراژدیک یک کتاب خاطرات نیست ؟ آیا از این دردناک تر هم می تواند باشد... پرواز باشکوه مظلومانت

به انتظار خواندن حرف هایت... خدانگه دار عمو جانم... آزادمرد زندان ما

:(((

09 February 2006

زمستانی که دوستش می دارم *

دستم به نوشتن نمی ره. از طرفی نمی فهمم شب و روز چطور به انتها می رسه. هنوز چیزی نشده 10 روز از فوریه هم گذشت و من سردگم از اینکه کار زیاد و درس دانشگاه رو چطور با هم هماهنگ کنم

اگر تنها می بودم، فکر کنم تا الان تلف شده بودم یا سر از یه افسرده خونه در می آوردم. همه انرژی روزانه ام؛ به خاطر لحظه های پر از شوخی و خنده هست که می تونم ذهنم رو از فکری آزاد نگه دارم

شب ها خیلی موقع ها پیاده روی می کنم تا خونه. برفی که گه گاهی ریز و تند و درشت میاد، لذت خاصی داره. آسمون سرخ رو همیشه دوست داشتم. اما اونچه آرومم می کنه اینه که دیگه وقتی مثل امشب روی برف ها با دست و پای باز مثل مترسک خوابیدم و به آسمون نگاه کردم، هیچ نشونی از غم و تنهایی توی فضای اطرافم حس نکردم. خدا رو شکر میکنم

از درس و دانشگاه مثل همیشه بیزار اما ناچارم
یه دوربین خریدیم خیر سرمون ، هنوز یه عکس هم باهاش ننداختم ! هَوَن کرون پولش رو دادم ! اما کو وقت
شنبه پیش ، با دوستام رفتیم نزدیک خونه روی تپه های برفی کلی سرسره بازی روی کیسه های بزرگ، برف بازی هم خیلی خوش گذشت ! من نمی دونم به خاطر اینکه مثل توپ قلقلی می مونم از روی زمین به طرف دیکه جاده می اوفتادم یا به خاطر پَر وزنیم بوده !! هرچی که بود من از خوشحالی داد میزدم من شــــــــــــاه ام :)) حالا یکی نبود بگه لااقل بگو ملکه

راستی شما دچار بحران عقده مــــــانـــــی نمی شید ؟؟ خیلی بی ربط

لطفا کماکان خیلی دعا کنید ... امشب نوحه خاطره انگیز عمه جان بابایم کجاست رو شنیدم و حسابی حس نوستالژیک گرفتم دلم می خواست بشینم یه گریه مفصل بزنم اما فعلا نمی یاد
یاد ایران کردیم ، یاد دورانی که مردم ایران خیلی با الان فرق داشتند ، که دل ها خیلی پاک تر بود ، که فضا به مهر ورزی و محبت و کمک آغشته بود دوران مذهبی ، یاد محرم های تابستون و زمستون محله سئول ،

تعریف کردم از آقا حسینی و مامانش که همیشه دسته دعوت می کردند محله ما ، که همه کوچه ها پر میشد از بچه و جوون و پیرا ، همه کمک می کردند . دیگ های بزرگ برنج که بابام می ایستاد بالا سرشون و برنج نذری درست میکردند برای سینه زن ها
دلم یاد شربت مخصوص ظهر عاشورای مامان بزرگم رو کرد، خدا رحمتش کنه ، آدمی بود که همه دوستش داشتند ، مثل خیلی مادر بزرگ های دیگه
امسال بابا بعد از هشت سال دوباره توی حس و حال عاشورای ایران قرار گرفته ، هرچند به علتی تلخ و باورنکردی ، اما باز هم خوشحالم که میتونه بره هرچقدر دلش می خواد گریه کنه ، سینه بزنه و از خدای خودش طلب مرحمت کنه
برای من مهم نیست ، برای اون هم مهم نیست الان یه سری آشغال خاک ، روح و مرام اکثر ملت ایران رو اشغال کردند

برای بابا ، خاطره بندرعباس ، المهدی و هيئات ای که راه انداخت مهمه ، آدم هایی که تا سالیان سال دعا گو خواهند بود و شاید هم .... فراموشکار

دلم امشب برای ظهر های داغ عاشورای سئول تنگ شد، ظهری که از پشت بوم خونه به دسته سینه زن نگاه می کردم ، آروم گریه می کردم و نمی دونستم چرا اینمه آدم ها گریه می کنند و با هم مهربونند



دل ما ایرانی ها ، برای مهربونی و انصاف تنگ شده ... شما اینطور فکر نمی کنید این هموطنان دور افتاده و اسیر


Some pix you may ...


قرتی بازی یاچی

اینا دارن در مسابقه خونه سازی با شمع و خشت شرکت می کنند ؟ یاچی

چه دنیایی دارند حسینه کربلایی ها،خوش به حال عکاس ها ! یه جایزه چیزی بهشون بدیم

بیاحالا بگید جوونا اهل دین و سنت نیستند !! یا چی

همون میدون شیکان پیکان با پیراهن های مجلسی بالای 500 تاست ها ! یا چی


28 January 2006

* not good news yet

Four persons from Stockholm, one from Canada, have now landed in Tehran..
They are worried, ruined and praying that they have had just a bad dream..
That they are not going to hospital tonight..

But I know now, I talked and cried with his daughter... I know that its a real bad nightmare...

God its so ridiculous, (i though at least), when people comes and write in their blog, begging for prayers...

God... I need people to pray to you ... We need him... please make a miracle happens

:(((

26 January 2006

Life is so short *




یک شب تابستونی ، ایــــــرون ، با یه مشت پسرخاله و دختر خاله ، با یه چند تا پسر نخاله و یه دختر کم نخاله

الان توی یکی از ایمیل ها چشمم به عکسه افتاد ، گفتم حالا که عریضه کم است و وقت تنگ ، ازتون بپرسم به نظر شوما اینجا چه خبره ؟ چه اتفاقاتی می اوفته و جریان این پارتی چیه ؟؟

پاسخ های خودتون رو به کامنت دونی این پایین پست کنید ، برنده یک عدد جایزه خفن هرکسی که بهترین حدس رو بزنه


پی نوشت . امشب یه خبر بد گرفتم در مورد یکی از اعضای نزدیک فامیلم ، خیلی ناراحت شدم. لطفا دعا کنید که این اتفاق ها فعلا سراغ ما نیاد... چون شرایط سخت روزگار فرصت هضم و پرداخت هزینه های سخت احساسی رو ندارند

21 January 2006

قول داده بودیم، مگر نه؟؟ *

دلم یک نوشته شبونه توپ می خواد
امروز صبح که بهم واسه پیشنهاد کار چند روز در هفته ، اما تمام وقت شد ، نمی دونستم بایست بگذارم اسمش رو قسمت و اینکه واقعا الان نیاز به این کار داشتم ، یا که به حساب وسوسه ای شیرین اما خطرناک بنویسمش

برای این دوران که حسابی وضع مالی خفنه ، این کار می تونه دوای درد باشه ، حتی شده برای یک ماه . اما اگر برم سراغش یعنی برنامه حضور مستمر توی کلاس های دانشگاه رو بایست بگذارم توی کوزه و آبش رو سر بکشم. نتیجه اش هم این میشه که آخر فوریه که امتحان های پریود اول هست من درس هام رو صفر میشم و می اوفتم دوباره توی کوزه و باز پول برای دانشگاه نمی تونم بگیرم و این پروسه ادامه خواهد داشت... اما تا اون موقع رو چی کار کنم

گاهی که برای دوستان سخن رانی های مفصل برنامه ریزی ، پشت کار ، حسابی اراده و چسبیدن به کار رو می کردم ، فکر می کردم آدم اگر بخواد می تونه واقعا به اون برنامه اش بچسبه !! اما الان قشنگ متوجه شدم که از حرف تا عمل راه بسی دراز است
خلاصه شما اگر راهنمایی بفرمایید ممنون می شیم. بگید من بایست گول بخورم یا نه !! هاها


موضوع دیگه ، برنامه این چند روز اخیر بوده که توی عصبانیت و دعوا تصمیمش گرفته شد. راستی کدوم عزیزی بود که میگفت توی دعوا که حلوا خیرات نمی کنند

شاید همه آدم ها وقتی زمان میگذره ، اون مجسمه ای که از خوبی های یک یار ساختن ، اون هم از گفته ها و قول های خودش ، تازه توی روزمره واقعیت خودشون با تبر اعمالشون تیکه تیکه ضربه میزنن بهش و ترک دار میشه این بت خوشبختی... تا یه روز می رسه که می شکنه آخرش

یادمه دفعه (رابطه؟؟) قبل ، اونقدر قهر و کشمکش و ترس و زود بر خوردن و سکوت توی هر مرحله بود که نتونستم به واقعیت احساسات درونم اجازه رشد بدم. همیشه پشت دیواری از چرا های فردا و ترس از آینده ، همه چیز رو توی لایه های مرموزیت پنهان کردم که برای همیشه پشیمونی رو واسم همراه داشت
درسته این ها باعث نمیشه همه چیز رو به گردن خودم بگیرم یا به گردنش بندازم ، اما درس بزرگی که گرفتم این بود که این دفعه ، این دفعه که قراره پر از خوشی باشه بعد از کلی ناخوشی ، این بار بگذارم این دل و روح آزاد باشه. تا بره واسه خودش هرجا میخواد سیر کنه سفر کنه کشف کنه، از اهدی هم نترسه. نه از دل باختگی و نه از دست دادن شهرت و پیشینه

همین شد که قول دادم فکر نکنم. چند ماهی طول کشید که روی همه زخم های از قبل و عقده های از گریه خالی نشده درمون گذاشته شد. خوب حالا وقتی به آرامش می رسی ، زمان اون می رسه که بخوایی کم کم واقعیت یک رویا رو به چشم ببینی و کم کم مزه اش کنی. شاید نه برای رسیدن به نقطه ای که خیلی آدم ها هدفشون از شروع یک رابطه میگذارند ، بلکه برای اینکه بتونی به خودت جرات بدی در پرتو این رویا رشد کنی. که بتونی مرز های ناشناخته خودت رو کشف کنی. و شاید روزی به لبخند رضایت بتونی بگی من فهمیدم .. من فهمیدم

چطور بایست این بستر برای من ساخته بشه ؟ مگر نه که این خواسته ها و دل سپرده های یک انسان هستند که وقتی به کمک آدم دیگری قدمی به واقعیت نزدیک میشند باعث شادی میشند. احساس نیاز به اعتماد رو تامین می کنند و در نهایت رشد واقعی وجود یک فرد رو به ارمغان می ارند.

من خیلی ساده تر از اون هستم که فکر میکنی یار ... شاید خیلی شکننده تر از این دیوار بلند و با استقامت. اما چشم هایی که به گوشه راست زمین با اشک خیره میشه ، درد و افسوسه. افسوس از اینکه مگر قول نداد من مثل اون دختر های مثال زده اش توی قصه هاش
هرگز نگم ای کاش ...من رو می فهمید

.متاسفم