19 March 2006

دلت خوش ، بهارت سبز *
الان دارم بهارانه رادیو غربتستان رو گوش می‌دم. دفعه دوم هست و از این ابتکار و حوصله ای که برای برنامه های پادکست گذاشته میشه راضی ام

صدای همه پر از شوق هست. عید اومده و بهار و تبریک گویان برقرار . امروز از ظهر تا عصر ، رفته بودم به پدر و مادر گرام در فروش و راه انداختن صف مشتریان پر اشتیاق خرید نوروزی کمک می کردم

مثل هرسال ما هم سفره هفت چین درست می کنیم ، اما به شخصه زیاد حس و حال عید و نوروز ایران رو ندارم. شوق خاصی درونم مثل هرسال نیست. سعی می کنم اصلا این حال رو به خودم تلقین نکنم. اما حس می کنم این کم شوری به خاطر دونستن این واقعیت است که امسال عید ، وقتی اولین زنگ رو بخواهیم به فامیل ها در ایران بزنیم، فقدان شنیدن تبریک و آرزوهای گرم عموی بزرگوارم، درد زیادی رو در قلب همه ما یاد آوری خواهد کردنمی دونم چرا نمیشه به از دست دادن ها فکر نکرد. شاید به خاطر این احساس وابستگی های بیش از اندازه ما ایرانی ها. اما هرچه که هست، برای همه ما به خصوص همسرش و دختر عمو هایم عید نوروز سختی خواهد بود

از خوبی ها و تلخی های این سال که گذشت ، چند سطر پررنگ به خاطرم است. پارسال عید نوروز با بهترین خاطره ها و لحظات آغاز شد و یک ماه تمام همراه با دوستان و دوست پسر عزیزم بهاریه خوبی رو پشت سر گذروندیم. فصل بهار و تابستون با سفر و گردش و خاطره های خوب گذشت. تا که در انتظار اولین پاییز متفاوت سال های آخیر، خودمون رو برای شب های سرد و شمع هایی که گرماشون بین فضا و هوا پر عشق گم میشد، سپری شدخدا رو شکر که این فصل پاییز ، مثل یک رویا، مثل آرزوی من سپری شد. روز و شب های پر از خاطره، همراه با آزمایش باورها و باندهای میان دو قلب به انتها رسید و زمستان سفید دوران خوش تری رو برام به ارمغان داشت. امسال تونستم بعد از مدت ها دیگه به خاطر دلتنگی حداقل گریه نکنم. حداقل شب هایی که نور ماه کامل بود پشت پنجره اتاقم تنها نایستم. و بدونم که دیگه مشکلات کوچک و بزرگ رو میشه با حرف زدن حل کرد.

یک سال پرخاطره، تا زمانی تاتمام زیر پوستم وول میخوره. اما در کنار این همه خاطره، می نویسم که هرگز یادم نمی ره، هنوز هستند خانواده های آواره های زلزله بم که لبخند شادی بر لبانشون ندیده اند. هنوز هستند کسانی که در این عید و بهار تنها هستند. یادمان باشد که از یاد نبریمشان

برای همه دوستان وبلاگر، همه دوستان روزمره و ندیده ، این بهار و سال نو مبارک باشه.

امیدوارم سالی نرسه که ایران ویران ما دوباره زیر رگبار خمپاره دیوانگان به خاک و خون کشیده بشه.

12 March 2006

زندگی با هدف *

امروز بالاخره از شر این امتحان هام خلاص شدم. بعد از دو هفته و نیم خرخونی توی دانشگاه یک نفسی می خوام بکشم. یه حال خاصی داشت این روزها که یه پست دیگه مفصل در موردش می نویسم. امشب میخوام از این روز و شب بگم و از فرداهایی که می یاد

بعد از امتحان که خواستیم یه استراحتی بکنیم همچین از حلقمون در اومد که بماند. سریع اومدم خونه که برم سری بزنم مغازه پدر جان. و عجب خوشکل شده بود. همیشه یک اتفاق جدید افتاده و یه تغییراتی توی دکراسیون داده شده ! آخی تفلکی بابا

روح عید و حال نوروز حسابی اطراف مغازه ما اومده بود. اونقدر خوشگل شده بود که هوس کردم یه سری عکس بگیرم مثل اون سال و بگذارم اینجا. من موندم که شب کرکره ها رو بکشم پایین. اما دلم نمی خواست خونه برم به خصوص که یه سری از اون مهمون های نچسب هم قرار بود داشته باشیم ! راه فرار بیرون رفتن بود به هر بهانه ای :) خلاصه دست به دامن تلفن و اولین رفیق رو شیر کردیم که ایول بزن بریم یه شامی گردشی و تجدید روحیه ای

و چقدر خوب شد که به هوس دل گوش کردم. خیلی خاطره ها نستالژیکی و خلاصه تلخ و شیرینی زیر زبونم اومد بعد از مدت ها. اصلا انگار فراموش کرده بودم چطور بود دوران سینگل بودن ! اون سال ها که همیشه تا 5 صبح بیرون و الواتی ، اون زمان ها که همه چی در جهت مخالف خواسته های آدم پیش می رفت ! همیشه می بایست غرغر مامان اینا رو به جون بخرم که چرا اینقدر دیر می مونم بیرون. اون زمان که هنوز آزادی مون محدود بود و همیشه فردای شبی خوشی یه عالمه اخم و تخم بود ! اما حالا که هرکاری بخوام می شه انجام داد! سالی به دوازده ماه هم بیرون نمیرم ! چون وقتش نیست چون تا همین امروز یه عالمه کارهای مهم تر بود که می بایست انجام می شد

امشب کلی خاطره از شب هایی که هوا مثل قطب شمال ( نه مثل این دو سه سال اخیر که هوا از آلمان و سایر کشور های شمالی خیلی گرم تره ) سرد بود و من همراه با رفیق شفیق اون دوران ( یادش بخیر حسابی ) شیلا پیلا کلی جاهای مختلف می رفتیم و همیشه ساعت 5 اتوبوس نیمه بامداد رو به سمت خونه می گرفتیم. یادم اومد کلی بچه شجاع بودم و اصلا هم از اتفاقات ناگوار نمی ترسیدم ! اصلا هم مثل خواهر نازنازی نبودم که همیشه یا یکی بایست بره با ماشین دنبال حضرتشون یا با تاکسی بیاد یا دوست پسر جونش تاخونه می رسونش ! نه بابا ما یوخ موخ بودیم همیشه خودمون می رفتیم و می اومدیم ترس هم خبری نبود ! البته اقرار کنم اوضاع امنیتی ستکهلم هم به این افتضاحی این روزها نبود ! کجا هر روز به یه دختری تجاوز می شد و به یه پسری یه مشب نوجون حمله می کردند و چاقو و مشت برای یه کیف پول نثارش می کردند ! خوب واسه همین چیزا بود اون دوران اینجانب حسابی از دماغم در می یومد رقص های شبانه و نا مستی های صبح هانه (آره بابا ما اهل نوش نیستیم) چیه باورش سخته

کلی گپ زدیم با تنها رفیق شفیق و براش از برنامه هام گفتم و هدف هام که خودم رو خیلی نزدیک بهشون می بینم. اینکه هیچ وقت مثل این روزها توی این چند سال اینقدر احساس نزدیکی به خود خود اصلیتم نکرده بودم. که چقدر لذت داره وقتی می بینی داری راهت رو که با سختی پیدا کردی به سمت جلو میری ، هرچند که یه عالمه اشتباه هنوز هست که بایست غلط گیری بشه، یه عالمه تمرکز بیشتر نیاز هست که یه جای 75 درصد بهش صد تا درصد نتیجه گرفت. به قول رفیقم از چشم هام میشه دید قولم قوله

از رابطه حرف زدیم و اینکه چطوری میشه نیازمون همیشه در حال تغییره. من که به این نتیجه رسیدم ، اکثر آدم ها همیشه دنبال اونی هستند که ندارند ! وقتی که کسی یاری همدمی ندارند ، همش خودشون رو خوشگل و جینگول می کنند،شب ها مست و پاتیل می کنند میایند میرن پول بی زبون رو توی حلق کلوب ها میکنند برای اینکه یه چشم و ابروی بالا پایین کنند و شاید همدمی برای شب و فرداهای شبش تور کنند.

اما وقتی که کسی هست هر روز باهاش بیرون باشند، دنبال تنوع اند. احساس می کنند دیگه کو شادابی کو جوونی کو حوصله ! نمونه این ادم ها خیلی اطراف من زیاده

خودم ؟ خودم اصلا فرصت نداشتم به هیچ کدوم این دو مقوله فکر کنم و اصلا وارد این دایره نشدم. تا اوجا که یادمه ، دو سه سال پیش درگیر یه عاطفه شدیم. اسمش رو معلوم نیست بایست چی گذاشت. کمبود هیجان یا بحران سردرگمی ریشه یابی اصلیت. از قانون شکنی های اعتقادات کودکی و خرافات دیکته شده شروع شد و به لحظاتی پر از خودخوری و پشیمونی ختم شد. اما از توی این چند سال گردش دور چرخه عشق و عصاره ناب سرسپردگی ، یه قلب شکسته بیرون اومد، به همراه کوله ای که توش یه نقشه بود از جاده پر پیچ و خم زندگی ، که خوب راهش رو بلد شدم. توی کوله یه مجسمه بود مثل یه مشت گره شده دست به نشونه خشم و انتقام از پستی بلندی ها و نا ممکن شدن ها، یه رنگین کمون هم توش جا گرفته بود البته، رنگین کمونی که بوی محبت رو می داد و سرمستی از یافت آرامش و فراموشی درد تنهایی. همه اش ریشه از هدیه خداوندی داشت تا جان جانان این روزگار

حالا رسیدم به مرحله دوم زندگی ، اونجایی که وقتی تکلیفت با خودت رو هدفت روشنه ، وقتی نوبت عمل کردن می رسه و چشیدن طعم میوه به ثمر رسیدنش ، حالا دلت می خواد بی چون و چرا به خواسته خودت برسی. درسته تلاش می کنی واسش و کلی هم بایست پاش وقت و انرژی بگذاری. بایست درسهای جدیدی مثل صبر رو بیاموزی. و درجه فداکاریت رو امتحان کنی. حالا توی این مرحله نیاز به یه دیوار داری واسه اطمینان. واسه تکیه وقتی که قراره بشکنی. مثل همین چند هفته پیش. مثل همین امشب که اگه عکس اون بزرگمرد به چشمات بخوره بعضت می ترکه و میگی با خودت ، نه نه نه باور نمی کنم.

خوب راه حلت تنها بیان خواسته ات است و بس. نمیشه سکوت کرد که یه بار بهای سختی رو واسه خفه خون گرفتن دادی. حرف هم که بزنی هزار تا اما و اگر و ... میاد پشت سر هم. یاد گذشته می اوفتی ، به فردا فکر می کنی و نتیجه گیریت مساوی میشه با هیچ

کلی برنامه دارم واسه این ماه هایی که قراره بیاد. این سال ایرانی هم داره چمدونش رو می بنده که بره به خونه ابدیت بپیونده. این سال اونقدر لحظات خوبش زیاد بود که می بایست یه علامت تعجب کنارش بگذارم. همه خوب هاش هم از پارسال ماه مارش شروع شد. می خوام قدم به قدم به اون روزهای آرمانی نزدیک تر بشم

مهم ترین برنامه هام، بازکردن در دایره ارتباطاتم هست در دنیایی که توش دارم عمرم رو می گذرونم. می خوام باز مثل قبل نوبت سکان رو به هوایی بدم که اطرافش فقط از کتاب و دیوار و امتحان محدود نشده

جایگاه همه رو تعیین کردم. سکویی که خودم هم قراره روش به ایستم رو از الان دارم آبیاری می کنم. امید وارم که توی این سال نویی که داره کم کم پشت در خونمون رو می زنه ، حسابی آبروداری کنم و لذت رسیدن به هدف رو به طور کامل حسش کنم. ممکنه باز شبی مثل دیشب بشه های های گریه کنم و بگم من یک دختر لوس رویایی بیشتر نیستم که هرگز به آرزوهام نمی رسم چون تحققشون رو زود می خوام نه در ابدیت ، اما در درونم می دونم که ... خونه فردای من ، همون نقاشی رویایی اذهان کودکانه ام است

با اين همه

اما
با اين همه
تقصير من نبود
...که با اين همه
با اين همه اميد قبولي
در امتحان سادهْ تو رد شدم

!اصلاً نه تو ، نه من
تقصير هيچ کس نيست

از خوبي تو بود
که من
!بد شدم

10 March 2006

شب سرد تاریک *

زندگی برای من مثل يه جاده است. من راهم رو ميرم و آدم ها مياند از شاخه شاخه های ميون اش بعدش گاهی زياد ميمونند گاهی کم.

قصه اون آدم فضاييه که از يه ستاره ديگه مياد و ميخواد با روباه دوست بشه رو که يادته. دوستی مسووليت داره. عشق ديگه خيلی بار رو سنگين تر ميکنه. دو دوست بايست باعث بالندگی هم بشند. و دو يار باعث پرواز هم.


. ميدونم که وقتی جای خالی هست اکثر آدم ها ميگذارند و ميرند و در عشق ورزيدن پايداری و صبر نميکنند. من هم صبور نبودم. الان هم اگه باز عاشق کسی بشم که من رو اونقدر که نيازم هست ارضا نکنه حاظر به فداکاری نيستم. اما لااقل درس خودم رو خوب يادگرفتم. ياد گرفتم اگه کسی دوستم داره قلبم رو باز کنم. روحم رو بزرگ کنم و بهش شانس بدم. عشق مسووليت مياره.

.خونه اولی که اصلا قبول يه رابطه است يا نفی اش. اصلا وجود عشق و علاقه است يا نفی اش.

نه تو فرصت رسیدن به بزرگ شدن من داری و نه من به بچگی تو رسيدم. پس خوشا رهايی


یک شبی که عجیب سنگین بود ... از زیر خاکستر ها ... خاطراتی بیرون کشیده شد و رد سرد قطره خیس بر گونه هایم باقی گذاشت

" تیکه های برگرفته از گذشته "

04 March 2006

آخه چقدر داره این روزها تند تر می گذره *

هـــــوف ... از اون هوف هایی که از ته دل می یاد. که انگاری اعماق دلت هم باخودش می گه ای داد و بیداد از این گذر زمان

یک سال پیش، همچین روزی کلی خوشحال و ذوق زده و هاج و واج به استقبال عزیزی رفتم که دیدن یه حقیقت پیوستن آرزوش و تحقق اراده اش برام بسی لذت بخش بود

امشب بعد از مدت ها رفتم یه دوری زدم توی این شهر برفی ، که خالی بود از جمعییت. خواهرم توی کافه کار میکرد و ما رفتیم سالگرد ورود بگیریم. خیلی جالب فهمیدم که امسال ساگرد 25 سال زندگی مشترک مادر و پدر عزیز هم بوده و اون ها هم زده بودن از چهار دیواری خونه و کار بیرون

زمان چقدر تند می گذره. و چرا هر سال سریع تر آخرین هفته های سال قدیمی می رسه و نوبت عید ایران و ... باز عید مسیحی میشه ... من که فرمولی پیدا نکردم. اما در یک جایی خوندم که نوشته بود اثبات شده به خاطر تغییرات طبیعی زمین و سیستم چرخش فلک هست که روزها زودتر میگذره !! حالا ببینیم کی با یک چشم بهم زدم فردا می رسه

یک هفته ای هست هر روز درس خوندم و خیلی خوشحالم که تونستم این کار رو بکنم. یک هفته دیگه هم تا شنبه آینده که آخرین امتحان رو بدم بایست هر روز بشینم توی اتاق ساکت دانشگاه
وقتی شب ها ساعت 11 میرم سوار قطار بشم ، یک احساس رضایت شیرین ته دلم هست که آرومم می کنه. حس می کنم با وجود اینکه خیلی غمگینم ، با وجون هزاران فکر و درگیری دیگه ، اما دارم به کاری که می بایست عمل می کنم. هرچقدر هم که سخته اما الان زمانی نیست که افسار رو رها کنم

پارسال اواخر ماه فوریه بود که با یک دوستم قاط حسابی زدیم و درست یک هفته دو هفته به امتحان ها بود پاشدیم 5 روزی رفتیم پاریس. هرچند مزه اش هنوز زیر زبونمه و خیلی بهمون خوش گذشت ! اما الان که دارم همون درس رو که افتادم رو می خونم و می بینم توی دفترش نوشتم این روزها اونجا بودم از کار خودم خنده ام می گیره. اما سنت شکنی نخوام بکنم بعد از امتحان ها یکی دو جا قراره بریم بیرون ستکهلم ! که هنوز کامل برنامه ریزی نشده
این چند سال همیشه زمستون و تابستون مسافرتی رفتم و خیلی خیلی مزه میده وقتی وسط روزمره بگذاری همه چیز رو بری! مزه اش به خصوص مال وقتی هست که کارهات عقب افتاده باشه :)) و تو اصلا خجالت هم نکشی که اینطوری عقب می اوفتی اما به حال دلت میرسی

پارسال ماه مارس خیلی ماه خوبی بود. خیلی جشن رفتیم و جاهای دیدنی ، کلی بزن برقص بود و شادی... ای کاش امسال غم توی دل کسایی که عزیزی رو از دست دادن نشینه.. ای کاش ای کاش ها به حقیقت می پیوست

مراقب نزدیکامون باشیم ، چرا که فردا دیره ... اگر دیگه نباشند

26 February 2006

Life goes on *


The ceremony was great. It was still not ready to believe it. But there is no other choices.
The night before, I had such a difficult time to sleep. I cried until the morning and in my dreams i wrote my thoughts and feeling to reading that for the guests and families.

Believe me, it was aint easy to stand there, with trembling voice and tears on my eyes, telling others who he was and how we feel.
But after that, all thanked me for saying words that was on their heart. And I felt no more anger...

I just can say... until we meet again, goodbye Dear farbro, we will miss you more for every day

God bless yours

23 February 2006

I can´t be a baster *

بابام دیشب برگشت از ایران. با اینکه با خودم در جدال بودم که آیا فیلم مراسم رو ببینم یا بگذارم بعد از این دوران امتحانات، شب که از دانشگاه اومدم دیدم مامان و بابا دارند با چشم های خیس نگاه می کنند. نتونستم خودم رو راضی کنم برم توی اتاقم . آخرش هم نشستم و نیکو هم اومد.

سخت بود .. انگار من آدم ها رو نمی شناختم ، که مراسم مربوط به ما نبود. انگار یک آدم غریبه بود . واقعا هضمش سخت بود
علاوه بر خیلی از آدم های شهرک سئول، که محله زندگی من و عمو هام توی ایران بود، اومده بودند، یک سری از نیروی هوایی با گروه موزیک و طبل و تفنگ و فرمانده هم بودند که جلوی افرادی که حامل پیکر عموجانم بودند رژه میرفتند. هشت تا کوچه رو بردنش و بعد برای وداع آخر داخل منزلشون.

بعدش هم بقیه مراسم که دوست ندارم بنویسم. اما چقدر سخت بود. چقدر سخت بود دیدن صورت گریون همه.
اما اونچه خیلی دلم رو سوزوند، دو صحنه بود. شب سوم ، وقتی بعد از مراسم یادبود در مسجد، زن عموم بیرون اومد، و همه همکاران و کاپتن های دوران عمو دورش جمع شدند، با گریه گفت ، من اون سال ها که اسیر بود ، یک نقطه امید داشتم که شاید برگرده ، شاید آزاد بشه. الان دیگه به چی امید داشته باشم ؟ چطور این درد رو تحمل کنم

زمان خاک سپاری که همیشه دردناک ترین لحظه هاست وقتی بایست با جسم عزیزت خداحافظی کنی. وقتی که همه گریه کردند و بعد دسته دسته های بزرگ گل رو روی خاک پاکش گذاشتند، دختر هاش و زنش اومدند رو گل ها خم شدند انگار که از کمر له شدند.
نفسم حبس شد وقتی دیدم دختر عموم رو ، که برای وداع آخر دستی بر عکس صورت پدر کشید و بوسید گونه اش رو

.....

فعلا خوبم.. امروز رو رد کردم، هرچند بالا پایین زیاد داشتم. اما دوستام باهام حرف می زنند و بهم یاد آوری می کنند به چی بایست فکر کنم. سعی می کنم خودم و خانواده ام رو سربلند نگه دارم. از کسایی که باهام تلفنی و ایمیلی تماس گرفتند ممنونم. خوشحالم کردید

برای دوستایی که میخونند وبلاگم رو و ساکن ستکهلم هستید، شنبه 25 فوریه از ساعت پنج و نیم تا هفت شب، در مسجد امام علی منطقه یاکوبسبری مراسمی برگذار خواهد شد. اگر دوست داشتید بیایید و از آدرس اطلاع درست نداشتید با من تماس بگیرید تا دقیق تر اعلام کنم

فعلا شب ....خوش؟ نا خوش؟ خوش؟.... نا


20 February 2006

هفته ای که هفت روز و شب دارد *


مدت های طولانی نبود که شب باشه، پشت میزم نشسته باشم، تصمیم گرفته باشم تا صبح بیدار باشم. امشب از اون زمان های پر خاطره میشه.

یک ساعتی هست هی از این سایت به سایت دیگه چرخ زدم. دلم می خواد یه جورایی سر اینترنت رو از تنش جدا کنم ! نمی فهمم اصلا چرا سر و کار من با این دنیای وب کذایی افتاد ! از سال 2000 که اولین ایمیل هام رو برای دوستام توی ایران و آمریکا می نوشتم تا شب های همیشه بیدار پاییز و زمستون 2002 و تابستون هایی که ساعت های متمادی بازی می کردم آن لاین و کلی دوست ها و آدم های جدید رو می شناختم. جدا که هر کاری یه دورانی داره و حس و حال و هوایی که هرگز بر نمی گرده.
یادمه اون زمان که خیلی تخته بازی می کردم و تا صبح هم چت می کردم، مادرم می گفت آخه چی بدست میاری ، زمان تابستون بود واسه همین برای درس گیر نمی داد اما می گفت وقت تلف می کنی ، همن همیشه جواب می دادم این هم یک مرحله هست ، یه مرحله ای که بایست کلی ازش چیز یاد گرفت

واقعیت هم همینه که من با این دنیای وب به جای آدمهای واقعی بزرگ شدم. با خوندن و گپ زدن و بحث کردن و ایمیل نوشتن و سایت زدن و طراحی و کد درست کردن کلی چیز یاد گرفتم . جدا از همه تجربیات انسانی که در ارتباط دورادور با آدم های پشت این شیشه جادویی بدست آوردم

امشب بد شبیه ، من یه ثانیه هم برای کوییز فردا درس نخوندم، چون اصلا روحیه اش رو نداشتم، البته ته دلم خوشه که با وجوود اینکه نتونستم بخونم، توی این مدت حسابی سر کلاس گوش دادم و حالیمه یه چیزایی . اما قراره بعد از مدت ها بیشنم شب درس بخونم تا فردا مشکلی پیش نیاد !

درست یه هفته دیگه هم امتحانات شروع میشه ، من اگر که حالا موندم اینجا و نرفتم ایران، می بایست یه خاکی بر سر این درسها بریزم که نتیجه پنج شش هفته دانشگاه هرروز رفتن و کار همزمانم به باد هوا نره. اما اینکه چقدر زنش هستم حرفی جداست

توی این یک هفته ، خیلی بهم سخت گذشته، مدت ها بود اینقدر مایوس و بی هدف نشده بودم. از نظر روحی ، محور احساساتم تلفیقی از سه محور سینوس، کسینوس و تانژانت بوده. هر نیم ساعت یک بار زار زار گریه کردم. دپ زدم. غصه خوردم و باز آروم شدم. می دونم طبیعیه ، می دونم بایست به خودم این دوران رو بدم تا آروم بشم.
اما نمی دونم چطوری قبول کنم، چطوری درک کنم که یک هفته به همین سادگی گذشت. درست هفته پیش توی این دوشنبه کذایی ، توی خواب برای عموی نازنینم اون اتفاق ناگوار می افته و ... آه


بابام زنگ زد عصر، گفت فردا مراسم هفتم عصر توی مسجدی برگذار میشه و شبش هم توی باشگاه انقلاب همه رو جمع می کنند
دلم می گیره حتی بهش فکر کنم ، گفتم از مراسم فیلم هم می گیرید، برام بیار. قبول کرده اما نمی دونم واقعا دلم طاقت دیدن داره یا نه. می دونم که توی تلویزیون دولتی ایران مراسم تشیح جنازه از دم خونه رو نشون داده بودند. فرمانده نیروی هوایی (که نمی دونم کدوم خری هست ) هم سخنرانی کرده. اما می دونم اونقدر آدم در مراسم خاکسپاری شرکت کرده بوده که نفس همه بند اومده بود. همه برادر ها و خواهر ها دور هم جمع بودند و صبور ترین اونها دختر عموی مظلوم و مهربونم بوده که خودش هم مثل باباش صبوری رو توی این دنیای تلخ خوب آموخته.

دلم سخت گرفته، توی این چند روز هرزگاهی که دیگه دیدم طاقت ندارم همه چیز رو توی خودم نگه دارم زنگ زدم به هرکسی که به ندای من جواب داده. برای اولین بار خواستم موقعی که شرایط روحیم خرابه به حرف های یک آدم دیگه گوش بدم ، که درد دلم رو خالی کنم و سعی نکنم همه چیز رو خودم حل کنم. و خیلی خوشحالم که این کار رو انجام دادم. هفته پیش شب های اول ، که دستم حتی برای نوشتن نمی رفت که خودم رو خالی کنم ، عکس های تابستون رو مرور کردم، جشن عروسی رو و شبی که با عمو و زن عمو و دخترشون با هم بیرون رفتیم. بغضم ترکید و داشتم می مردم. خوشبختانه امیر عزیزم که همیشه مثل یک دوست خوب با هم توی شادی های زیادی شریک بودیم ، به دادم رسید و کلی با حرف های عاقلانه و به موقع اش من رو آروم کرد. خیلی خوشحالم کسی رو که حتی ندیدم، اما اینقدر اعتماد دارم که می تونم نصیحتش رو به راحتی قبول کنم و روم تاثیر بگذاره. امیدوارم امسال تابستون شرایط جور بشه و باز آلمان بریم ، و اینبار دیگه بایست حتما امیر خان رو ببنم. صحبت های چند تا دیگه از دوستانم توی ایران و همینجا به خصوص که یکشون توی شرایط تقریبا مشابهی مثل من باشه ، خیلی بهم کمک کرده. خوشحالم که اونها بودند. و من ازشون خواستم برام حرف بزنند

این شرایط روحی و پاچه گیری های من به خصوص به کسانی که از نظر قلبی بهشون احساس نزدیکی می کنم، یک جورای هم بد هست. چون وقتی با دو سه نفری که واقعا نیاز شنیدن حرف هاشون بودم تماس گرفتم اما به در بسته خوردم، خیلی حالم رو گرفت. حس کردم وقتی حتی نتونیم برای همدیگه توی شرایط سخت باشیم پس به چه درد می خوره باورمون به ارتباطاتمون. به همه حرف ها و قول هایی که به هم می دیم. البته خوشبختانه چون این قدر ها هم بچه نیستم مثل قدیم ها و تجربه هم داشتم دلم نشکسته. چون دیگه اونقدر اعتماد نمی کنم روی همه کسانی که بهم قول می دند


اینا که شد در مورد من ، اما چند کلامی هم از اونچه از حرف های دوستام که خواستند من رو آروم کنند یاد آوری شد و من می نویسم که اگر شبی ، دوباره غصه دار شدم و بغض از نبود گوش شنوایی خواست منو خفه کنه، بیام بخونم و آروم شم


می دونی سخت ترین احساس اونه که بودنی یکی از بی نظیر ترین آدم های دنیا ، و کسی که بهت از نظر احساسی نزدیک بوده ، دیگه نخواهد بود که بشه از وجودش لذت ببری و درس زندگی بگیری. سختیش اونه که بدونی دیگه تموم شده. دیگه بر نخواهد گشت. مثل یک آب ریخته شده ، دیگه جمع نمیشه . دیگه روح به جون برنمی گرده. و چه حیف... این تنها حرفیه که آخرش میشه گفت
می دونی که اون آدم برای پدر، برای برادرهاش، برای خانواده خودش خیلی مهم بوده.خیلی عزیز ، بی نهایت محکم مثل یک ستونی که همه بخوان بهش تکیه کنند و هرکسی یک قسمتی از درد هاش رو پیش اون خالی کنه.

اما چه حیف.. حالا بایست همه مشکلاتشون رو حتی اون یه قسمتی رو که واقعا به کمک یک انسان قوی نیاز داشتند خودشون به دوش بکشند... شاید که اون هم دیگه خودش خسته شده بود از بس ستون تکیه همه بود... شاید واسه همین دوتا دوتا سیگار میکشید.. شاید واسه همین همش فکر میکرد و نگران بود ... شاید.

قبول کن که زندگی اون آدم توی این دنیا یک هدف والایی بوده و اون به همه هدف هاش رسیده. بزرگترین خدمت رو به یک ملت کرده، وقتی که تازه توی اوج جوونیش بوده ، که تازه از همه انرژیش سرمایه گذاشته بوده و درس خونده بوده ، دوری رو تحمل کرده بوده تا از امریکا مدرک خلبانی رو بگیره. که تازه تشکیل خانواده داده بوده و دو تا دختر کوچیک داشته، وقتی که کشورش داشته زیر رگبار دشمن آتیش می گرفته ،همون سال 59 مجبور میشه بره برای وطنش بجنگه و درست همون سال اول هواپییماش رو میزنند. و اون توی خاک دشمن سقوط می کنه و ... اسیر چنگال خون خوارشون میشه.
آره سخته قبول اینکه 12 سال ، 12 سال توی زندون اسرارت بکشه ، که هیچ از زندگی خودش، عزیزانش ، مادر و پدرش ، کودک خردسالش نفهمه، اما توی اون زندون اونی باشه که امید رو توی نا امیدان زنده نگه می داشته. که این اون باشه که وقتی کسی دیگه طاقت صبر نداره بهشون ایمان بده که زندگی هنوز جریان داره. ما که هیچ از خاطراتش نمی دونیم. حیف... چقدر حیف که برای هیچ کدوم ما حتی جمله ای تعریف نکرد. حتی برای همسرش.و بعد که برگشت... دنیای مشکلات رو بایست تحمل می کرد... فکر نکن به اون روزی که آزاد شده بود و تو حتی ندیده بودیش ، اما وجود نورانیش همه رو جذب می کرد. فکر نکن به اون شب اول، اون رقص دونفراو و بانویش بعد از سالها.. که هق هق همه را در بر داشت... فکر کن که او به هدف خود در این زندگی جامه عمل پوشاند.که کاری کرد از هزاران مرد غیر قابل اجرا. فکر کن که حالا دیگه وقت خداحافظی او بود. چرا که خسته بود و خدایش صدایش می کرد. که درست جای او خالی خواهد بود اما دیگر وظیفه او به اتمام رسیده بود. او دیگر خسته بود... از این دنیای فانی

می خوایی بدونی چطور از پس درد و سختی و یاد و خاطره بر بیایی، فکر کن که اگر کاری بود از دستت بر میومد که حتما انجام می دادی، اما وقتی انتهای این راه یک دیوار و کوچه بن بست است، چرا هی تا ته راه روی و دوباره باز آیی. فکر کن چه هدفی رو دنبال می کنی. فکر کن اگر از همه زندگی هم دست بکشی آیا واقعا شرایط بهتر میشه ؟ شش ماه دیگه و یک سال دیگه چی ؟ نه فقظ تو هستی که زندگی ات رو متوقف کردی و نتیجه اش هم صفر خواهد بود. چون انتهای این کوچه فقط بن بست است.دلت می خواد گریه کنی بکن ، گریه خوبه. دلت می خواد بگی آخه چرا ؟ نگو چون جوابی نداره این سوال هات.
فقط قبول کن. فقط صبوری رو از نو یادآوری کن.

حالا وقتشه روی اون باورهای خودت به قدرت درونی خودت تکیه کنی. که کم کم باز یادت بیاد تو بایست برای اطرافیانت هم قوی باشی ونه فقط برای خودت توی یک روزمره گم شه زندگی کنه.وقتشه عزمت رو دوباره چمع کنی، که باز هدفت از این زندگی یادت بیاد. آره درسته ناامیدی و دنیا خیلی پوچه، اما زندگی تا بوده همین بوده نه ؟ پس به هدف هات فقط فکر کن تا توی این مبارزه احساس و اجبار پیروز بشی.تو که نمی خوای با شکستت عزیزان خودت رو آزرده و ناامید کنی، پس به هدفت فقط فکر کن و دوباره روی پای خودت بایست... آره پاشو از خواب تلخ


دیگه وقت خداحافظیه این دنیای خسته کننده... من به جنگت می آیم

عموی من شاید هیچ روز از خاطرات دوران اسرارتش را و روزهای سخت پس از آن را برای هیچ کدام ما بازگو نکرد، اما در بستر آخرین نفس هایش ،هفته پیش چند خبرنگار و گزارشگر آمدند و از برادرانش و همسرش اجازه گرفتند تا آخر این کتاب را مکتوب کنند.
آنها از طرف عمویم آمده بودند.فاش کردند که در این چند سال اخیر، او چند بار درهفته برای .... از خاطرات دوران جنگ و اسرارتش تعریف می کرده و دیگر این خاطرات به اتمام رسیده بود. و آنها داشتند آخر کتاب را تکمیل می کردند.اجازه گرفتند که این بستر را و آدم های کنارش را نیز مکتوب کنند
وقتی شنیدم ، هنوز او در دنیا با ما بود، گریستم و از خدایم پرسیدم ، آیا این پایان تراژدیک یک کتاب خاطرات نیست ؟ آیا از این دردناک تر هم می تواند باشد... پرواز باشکوه مظلومانت

به انتظار خواندن حرف هایت... خدانگه دار عمو جانم... آزادمرد زندان ما

:(((

09 February 2006

زمستانی که دوستش می دارم *

دستم به نوشتن نمی ره. از طرفی نمی فهمم شب و روز چطور به انتها می رسه. هنوز چیزی نشده 10 روز از فوریه هم گذشت و من سردگم از اینکه کار زیاد و درس دانشگاه رو چطور با هم هماهنگ کنم

اگر تنها می بودم، فکر کنم تا الان تلف شده بودم یا سر از یه افسرده خونه در می آوردم. همه انرژی روزانه ام؛ به خاطر لحظه های پر از شوخی و خنده هست که می تونم ذهنم رو از فکری آزاد نگه دارم

شب ها خیلی موقع ها پیاده روی می کنم تا خونه. برفی که گه گاهی ریز و تند و درشت میاد، لذت خاصی داره. آسمون سرخ رو همیشه دوست داشتم. اما اونچه آرومم می کنه اینه که دیگه وقتی مثل امشب روی برف ها با دست و پای باز مثل مترسک خوابیدم و به آسمون نگاه کردم، هیچ نشونی از غم و تنهایی توی فضای اطرافم حس نکردم. خدا رو شکر میکنم

از درس و دانشگاه مثل همیشه بیزار اما ناچارم
یه دوربین خریدیم خیر سرمون ، هنوز یه عکس هم باهاش ننداختم ! هَوَن کرون پولش رو دادم ! اما کو وقت
شنبه پیش ، با دوستام رفتیم نزدیک خونه روی تپه های برفی کلی سرسره بازی روی کیسه های بزرگ، برف بازی هم خیلی خوش گذشت ! من نمی دونم به خاطر اینکه مثل توپ قلقلی می مونم از روی زمین به طرف دیکه جاده می اوفتادم یا به خاطر پَر وزنیم بوده !! هرچی که بود من از خوشحالی داد میزدم من شــــــــــــاه ام :)) حالا یکی نبود بگه لااقل بگو ملکه

راستی شما دچار بحران عقده مــــــانـــــی نمی شید ؟؟ خیلی بی ربط

لطفا کماکان خیلی دعا کنید ... امشب نوحه خاطره انگیز عمه جان بابایم کجاست رو شنیدم و حسابی حس نوستالژیک گرفتم دلم می خواست بشینم یه گریه مفصل بزنم اما فعلا نمی یاد
یاد ایران کردیم ، یاد دورانی که مردم ایران خیلی با الان فرق داشتند ، که دل ها خیلی پاک تر بود ، که فضا به مهر ورزی و محبت و کمک آغشته بود دوران مذهبی ، یاد محرم های تابستون و زمستون محله سئول ،

تعریف کردم از آقا حسینی و مامانش که همیشه دسته دعوت می کردند محله ما ، که همه کوچه ها پر میشد از بچه و جوون و پیرا ، همه کمک می کردند . دیگ های بزرگ برنج که بابام می ایستاد بالا سرشون و برنج نذری درست میکردند برای سینه زن ها
دلم یاد شربت مخصوص ظهر عاشورای مامان بزرگم رو کرد، خدا رحمتش کنه ، آدمی بود که همه دوستش داشتند ، مثل خیلی مادر بزرگ های دیگه
امسال بابا بعد از هشت سال دوباره توی حس و حال عاشورای ایران قرار گرفته ، هرچند به علتی تلخ و باورنکردی ، اما باز هم خوشحالم که میتونه بره هرچقدر دلش می خواد گریه کنه ، سینه بزنه و از خدای خودش طلب مرحمت کنه
برای من مهم نیست ، برای اون هم مهم نیست الان یه سری آشغال خاک ، روح و مرام اکثر ملت ایران رو اشغال کردند

برای بابا ، خاطره بندرعباس ، المهدی و هيئات ای که راه انداخت مهمه ، آدم هایی که تا سالیان سال دعا گو خواهند بود و شاید هم .... فراموشکار

دلم امشب برای ظهر های داغ عاشورای سئول تنگ شد، ظهری که از پشت بوم خونه به دسته سینه زن نگاه می کردم ، آروم گریه می کردم و نمی دونستم چرا اینمه آدم ها گریه می کنند و با هم مهربونند



دل ما ایرانی ها ، برای مهربونی و انصاف تنگ شده ... شما اینطور فکر نمی کنید این هموطنان دور افتاده و اسیر


Some pix you may ...


قرتی بازی یاچی

اینا دارن در مسابقه خونه سازی با شمع و خشت شرکت می کنند ؟ یاچی

چه دنیایی دارند حسینه کربلایی ها،خوش به حال عکاس ها ! یه جایزه چیزی بهشون بدیم

بیاحالا بگید جوونا اهل دین و سنت نیستند !! یا چی

همون میدون شیکان پیکان با پیراهن های مجلسی بالای 500 تاست ها ! یا چی


28 January 2006

* not good news yet

Four persons from Stockholm, one from Canada, have now landed in Tehran..
They are worried, ruined and praying that they have had just a bad dream..
That they are not going to hospital tonight..

But I know now, I talked and cried with his daughter... I know that its a real bad nightmare...

God its so ridiculous, (i though at least), when people comes and write in their blog, begging for prayers...

God... I need people to pray to you ... We need him... please make a miracle happens

:(((

26 January 2006

Life is so short *




یک شب تابستونی ، ایــــــرون ، با یه مشت پسرخاله و دختر خاله ، با یه چند تا پسر نخاله و یه دختر کم نخاله

الان توی یکی از ایمیل ها چشمم به عکسه افتاد ، گفتم حالا که عریضه کم است و وقت تنگ ، ازتون بپرسم به نظر شوما اینجا چه خبره ؟ چه اتفاقاتی می اوفته و جریان این پارتی چیه ؟؟

پاسخ های خودتون رو به کامنت دونی این پایین پست کنید ، برنده یک عدد جایزه خفن هرکسی که بهترین حدس رو بزنه


پی نوشت . امشب یه خبر بد گرفتم در مورد یکی از اعضای نزدیک فامیلم ، خیلی ناراحت شدم. لطفا دعا کنید که این اتفاق ها فعلا سراغ ما نیاد... چون شرایط سخت روزگار فرصت هضم و پرداخت هزینه های سخت احساسی رو ندارند

21 January 2006

قول داده بودیم، مگر نه؟؟ *

دلم یک نوشته شبونه توپ می خواد
امروز صبح که بهم واسه پیشنهاد کار چند روز در هفته ، اما تمام وقت شد ، نمی دونستم بایست بگذارم اسمش رو قسمت و اینکه واقعا الان نیاز به این کار داشتم ، یا که به حساب وسوسه ای شیرین اما خطرناک بنویسمش

برای این دوران که حسابی وضع مالی خفنه ، این کار می تونه دوای درد باشه ، حتی شده برای یک ماه . اما اگر برم سراغش یعنی برنامه حضور مستمر توی کلاس های دانشگاه رو بایست بگذارم توی کوزه و آبش رو سر بکشم. نتیجه اش هم این میشه که آخر فوریه که امتحان های پریود اول هست من درس هام رو صفر میشم و می اوفتم دوباره توی کوزه و باز پول برای دانشگاه نمی تونم بگیرم و این پروسه ادامه خواهد داشت... اما تا اون موقع رو چی کار کنم

گاهی که برای دوستان سخن رانی های مفصل برنامه ریزی ، پشت کار ، حسابی اراده و چسبیدن به کار رو می کردم ، فکر می کردم آدم اگر بخواد می تونه واقعا به اون برنامه اش بچسبه !! اما الان قشنگ متوجه شدم که از حرف تا عمل راه بسی دراز است
خلاصه شما اگر راهنمایی بفرمایید ممنون می شیم. بگید من بایست گول بخورم یا نه !! هاها


موضوع دیگه ، برنامه این چند روز اخیر بوده که توی عصبانیت و دعوا تصمیمش گرفته شد. راستی کدوم عزیزی بود که میگفت توی دعوا که حلوا خیرات نمی کنند

شاید همه آدم ها وقتی زمان میگذره ، اون مجسمه ای که از خوبی های یک یار ساختن ، اون هم از گفته ها و قول های خودش ، تازه توی روزمره واقعیت خودشون با تبر اعمالشون تیکه تیکه ضربه میزنن بهش و ترک دار میشه این بت خوشبختی... تا یه روز می رسه که می شکنه آخرش

یادمه دفعه (رابطه؟؟) قبل ، اونقدر قهر و کشمکش و ترس و زود بر خوردن و سکوت توی هر مرحله بود که نتونستم به واقعیت احساسات درونم اجازه رشد بدم. همیشه پشت دیواری از چرا های فردا و ترس از آینده ، همه چیز رو توی لایه های مرموزیت پنهان کردم که برای همیشه پشیمونی رو واسم همراه داشت
درسته این ها باعث نمیشه همه چیز رو به گردن خودم بگیرم یا به گردنش بندازم ، اما درس بزرگی که گرفتم این بود که این دفعه ، این دفعه که قراره پر از خوشی باشه بعد از کلی ناخوشی ، این بار بگذارم این دل و روح آزاد باشه. تا بره واسه خودش هرجا میخواد سیر کنه سفر کنه کشف کنه، از اهدی هم نترسه. نه از دل باختگی و نه از دست دادن شهرت و پیشینه

همین شد که قول دادم فکر نکنم. چند ماهی طول کشید که روی همه زخم های از قبل و عقده های از گریه خالی نشده درمون گذاشته شد. خوب حالا وقتی به آرامش می رسی ، زمان اون می رسه که بخوایی کم کم واقعیت یک رویا رو به چشم ببینی و کم کم مزه اش کنی. شاید نه برای رسیدن به نقطه ای که خیلی آدم ها هدفشون از شروع یک رابطه میگذارند ، بلکه برای اینکه بتونی به خودت جرات بدی در پرتو این رویا رشد کنی. که بتونی مرز های ناشناخته خودت رو کشف کنی. و شاید روزی به لبخند رضایت بتونی بگی من فهمیدم .. من فهمیدم

چطور بایست این بستر برای من ساخته بشه ؟ مگر نه که این خواسته ها و دل سپرده های یک انسان هستند که وقتی به کمک آدم دیگری قدمی به واقعیت نزدیک میشند باعث شادی میشند. احساس نیاز به اعتماد رو تامین می کنند و در نهایت رشد واقعی وجود یک فرد رو به ارمغان می ارند.

من خیلی ساده تر از اون هستم که فکر میکنی یار ... شاید خیلی شکننده تر از این دیوار بلند و با استقامت. اما چشم هایی که به گوشه راست زمین با اشک خیره میشه ، درد و افسوسه. افسوس از اینکه مگر قول نداد من مثل اون دختر های مثال زده اش توی قصه هاش
هرگز نگم ای کاش ...من رو می فهمید

.متاسفم

19 January 2006

وقتی که رفتش *

ببین بابا جون

دنیا دو روزه

یکی امروز ... پیتزا می زنیم تو رگ

یکی فردا ... کباب لقمه ترکی یا فوقش ایرونی می خوریم

بگذره این دنیا تا که لااقل خلاص شیم از دلتنگی هاش

ای دَدَم وای

این هم بگذرد دیگه ؟ چمدونوم والــــــــــا


واسه یاد خودم : یه شب تابستونی توی آژانس ، پشت ترافیک و گرما ، آهنگ غمگین حبیب... راننده واسم علت غمگینی آهن هاش رو گفت ، همیشه جلو می نشستم نمی دونم چرا حس جنس ضعیف رو می گرفتم وقتی همیشه در عقب برام باز می شد ، باد گرم پنجره با باد کولر و پنکه برفی خیلی فرق داشت. همونطور که غذاهای سفارشی و چاق و چله مزه اش زیر زبونم می موند
حالا خدا می دونه چقدر پشت سرم فکر کردند ، خوب شد همه اشون فامیل های اینطرفی بودند والا این شب بیداری ها و روزها تلفن ها رو کی می تونست توجیح کنه
شاید واسه همینه دیگه اصلا دلم تنگ برگشت نمی شه، دیگه شاید تا مدت ها دلم تنگ آسمون تاریک زیر البرز نشه

اما حیف نیست .... :( به خدا خیلی حیفه اما ارزش نداره این بازی با این ترن هوایی

16 January 2006

یک شب سخت و کشدار *

خیلی وقت هست که هی میخوام بیام بنویسم ، از اتفاقات خوب این دوران تعطیلات و کمی هم از خوش گذرونی ها عکس بگذارم. اما اولش بهونه وقت نداشتن و مشغول درس خوندن بود ،الان هم یه عالمه دلم پنچر شده و حسابی دمغ هستم و توی این احساس اصلا نمی تونم از خاطره های خوب تعطیلات بنویسم

دیشب مریض شدم ! بعد از بیشتر از یک سال ! بزنم به تخته . اون هم اصلا از هیچ جا ؟؟ نه توی سرما کله کچلی رفتم بیرون نه کم لباس پوشیدم. نمی دونم یهو از کجا مریض شدم. صبحش امتحان تجدیدی داشتم ( آره اقرار می کنم خیلی بچه درس نخونی هستم ) و به علت هیچی نخوندن فقط رفتم سر جلسه و سوال ها رو چک کردم و نوشتم ولی جواب ها رو با خودم اوردم بیرون !! این عمل همانا و غصه خوردن و آبغوره گرفتن همانا
کلی نشستم بد و بیراه به خودم و رشته ام و هر چی درس هست دادم. اصلا تصمیم گرفتم تا آخر امسال اگه اتفاق خاصی نیوفتاد و من به اونچه برنامه ریزی کردم نرسیدم درس خوندن رو رها کنم. خیلی حس بدیه که همش فکر کنی با وجود اینکه تمام فکر و ذکرت مشغول اینه که چطور موفق بشی باز هم احساس کنی یک شکست خورده ای

بارها هم به خودم گفتم عیب نداره ، باز هم بلند شو باز هم ادامه بده. اما الان کلی ناراحتم و دیگه میخوام شانس آخر رو به خودم بدم. هرچند ترم پاییز اونقدر هم بد نبود و به قولی کلی پوئنگ گرفتم ! اما به برنامه ریزی که کرده بودم نرسیدم و همین باعث مائوس شدنم میشه

فردا ترم جدید شدوع میشه ، کیف و کلاه کردم که هر روز تا 9 شب توی سالن ساکت بشینم و درس بخونم بعد از اتمام کلاس های اجباری و تا زمانی که احساس نکردم کارم رو انجام دادم بیرون نرم

اما مشکل اینجاست که من در حقیقت دلم میخواد وقتم رو به خیلی کار های دیگه بسپارم تا اینکه همش درس های بیهوده بخونم
دلم برای کلاس های موسیقی و ویالون نواختن تنگ شده ، بیچاره ویالون خوشکلم بالای کمد داره خاک میخوره.
دلم میخواد مثل قدیم هر شنبه برم تنیس بازی همراه با خواهرم ، کلی پیاده روی کنیم ، کلی انرژی مون رو خالی کنیم و کلی سربه سر معلم های بیچاره بگذاریم ! اما حیف که اون دوران زودی گذشت
الان میخوام های های گریه کنم ها ! البته افسرده نیستم اما خیلی ناراحتم
آخه چرا این سن که من بایست کلی حال و حول کنم ، یا بایست درگیر مشکلات و دردسر های روابط عاطفی و عشقی و شکست هاش و از بین بردن خاطرات تلخ گذشته اش باشی ! بعدش هم فکر کنی کی زجر کشیدن تموم میشه و به پول و پله ای می رسی

راستش این یک سال اخیر همش به پول فکر کردم و اینکه آخه چرا من پولدار نیستم ! همش به پاریس هیلتون قبطه خوردم. راستی یکی از این بلاگر های خیرمند نیست یه کاری چیزی دست ما بده کمی پول تو دست و بالمون بیاد ؟؟ آبنوس خان شما که شرکت داری خودت ، بیا این ریش من گرو... یه اکسترا جابی چیزی ؟؟ :) هی هی

برم بخوابم ، امروز که همش توی تخت گذشت
از دست دوست پسرم هم کلی عصبانی ام که چرا امروز که من مریض ام نیومده به من سر بزنه ! فردا باهاش یه عالمه دعوا میکنم !!! یعــــــــنی که چی

05 January 2006

Happy 23 Birthday ME *

صبح که چشمم رو باز می کنم ، اولین صحنه شاخه های پر از برف و آسمون سفید پشت پنجره ام است و بعدش هم صحنه های خواب های عجیب غریب شب قبلش ! دیشب انگاری با فرار از نوعی خفن از بلایای طبیعی مخلوطی از سونامی و زلزله و آتش سوزی اتمی دست و پنجه نرم می کردم.

اما در اتاقم رو که باز کردم ، دیدم پشت درش نوشته شده تولدت 23 ات مبارک :)
یک لبخند نیش تا بناگوش روی صورتم ظاهر شد . خواهر جونم نفر سوم هست البته ، دیشب راس اینکه ساعت 24 نیمه شب رو دیلیینگ زد اولین اس ام اس تبریک به دستم رسید از فرانکفورت آلمان ، که اتفاقا همین جمعه میرم صاحب اش رو برای رسیدن به جشن شنبه که به مناسب تولدم میگیرم از فرودگاه می ارم.

خلاصه که بعله ، این یک سال نفهمیدم چطوری گذشت ، مثل همیشه تند و تند روزها به شب پیوست و من 22 سال رو هم تموم کردم.

مثل هرسال یک نوشته ای توی بلاگم بنویسم تا یادم باشه اون سال چه اوضاع و احوالی داشتم.

سال 2005 ، از ابتداش با نوای هیجان و انتظار و تلاش آغاز شد. با امید دادن به خودم و دیگران. و در نهایت همه تلاش ها به نتیجه دلخواهم رسید.
22 سالگی من پر از لحظات خنده بود ، خیلی بیشتر از سال قبلش ، شب و روزهایی که در هر ثانیه اش دوباه انرژی های از دست رفته رو با عشق و بازگشتن حس کودکی درونم تعویض کردم.
روزهای بی حوصلگی و شب های مملو از تنهایی و فکر های پایان نایافتنی ، تبدیل به بهترین ساعات شادی و شور و مهروزی شدند.

خیلی خوشحالم، چرا که توی این یک سال تونستم باز دوباره برگردم به روزهای کمی تا قسمتی فراموش شده اصلیت نام ام. اونقدر دوباره جوون گرفتن واسم مهم بود که به خاطر تمام درس هایی که گرفتم ولی در نهایت موفق شدم ، همه چیز رو توی کوله پشتی تجربه هام می اندازم و با انرژی و هدف به پیش میرم.

از خدای خودم باز هم شاکرم ، بهم صبر رو بیشتر از پیش آموزش داد ، اما مثل همه این سال ها در زمانی که می بایست کَرَم خودش رو به رخ بنده هاش بکشه ، به من معنای تحقق آرزوی بعد از تلاش رو دوباره یاد آوری کرد. خدایا همیشه با من باش

خلاصه امشب راس ساعت 17:30 دقیقه 15 دی سال 1361 یک دختر بسیار جینگول و شاد و تپلی مپلی بدنیا میاد که میشه بلای جون آدمیزاد :))

شنبه هم با همه دوستانم قرار هست توی یک لوکال جشن بگیریم و باز هم مثل سال هایی که جشن تولد می گرفتم ، به خاطر این روز و اینکه آدم هایی که من رو به خاطر خودم دوست دارند ، به خودم افتخار کنم. هرچند این کشور خانه دوم من است و این آدمها نیز روزگاری غریبه های دنیا بودند از چند دین و ملیت متفاوت.

;) تفلد خودم مبارک

03 January 2006

شب های یخ زده *

یکی دو شب هست هوا درست زمستونی شده ، سرد سردش 5 درجه زیر صفر نزدیک خونه ما نشون میده این دماسنج بیگناه که بایست توی سرما بلرزه
وقتی زمستون میشه ، با اینکه من آدم سرمایی نیستم و عاشق برف ام ، اما این اتاقم توی خونه ما از همه جا سردتر میشه ! جرات نمی کنم پام رو بگذارم زمین حتی ! چنان سوزی میاد که من بایست دوتا دوتا جوراب بپوشم

تا 2 سال پیش یک گرمگن برقی داشتم که مثل کرسی روش پتوم رو مینداختم و پاهام رو حسابی گرم میکردم اما از بس که پرت شد روی زمین و درجه گرماش رو به حد انفجار بالا بردم آخرش سوخت و به لقا لله پیوست ! پارسال رو بدون گرمای مطبوعش سر کردیم ببینم امسال مجبور میشم برم یکی دیگه بخرم یا نه !

راستش رو بخوایید ، وقتی توی ایران همیشه زمستون ها جلوی شومینه و آتیش سرخ و آبیش لم میدادیم و بازی میکردیم با خواهرم ، هیچ وقت فکر نمی کردم الان کلی دلم همچین جیزی بخواد ! اما باشه واسه خونه خودم

این یکی دوشبه ، جدا از اینکه سر کله شق بازی خودم حسابی روی عصب های مادر پدر پاتیناژ کردم و کلی خودم فکر کردم، شبهاش دو سه تا بلاگ از کشور های مختلف رو خوندم و خیلی حال کردم

بابا شما کدوم ملیتی رو سراغ دارید که از استرالیا گرفته تا کانادا و آلاسکا و سنگاپور و مالزی توش بلاگ نویس اهل باشه تا شهر های خاکستری همچو پاریس و شهر سبزی مثل اتریش

خلاصه حال کردم با این اشغالی که ما همه دنیا رو کردیم
دست پانته آ خانوم غربتستان درد نکنه که این لیست کی کجاست رو درست کرده و همه رو بر ترتیب نوشته

برم کمی موزیک آروم گوش بدم و صحنه های زیبای برفی درخت ها در شب رو که امشب موقع پیاده روی دیدم برای خودم مرور کنم
god natt

31 December 2005

آغاز سال 2006 مبارک *

کمتر از 5 ساعت به پایان یک سال دیگه باقی مونده است. الان اکثر آدم هایی که من می شناسم ، در حال پوشیدن لباس های نو و جیگولی و آرایش !! مردانه و زنانه هستند . شیکم ها برای شامی خوشمزه صابون زده شده و شیشه های مشروب جیرینگ جیرینگ دارند صدا می کنند.

من هم تازه موهام رو درست کردم و کم کن بایست لباس بپوشم که همراه با یار عزیزم عازم خونه یکی از دوستان شیم تا با چند تا برو بچ بگیم و بخوریم و بنوشیم و بقلیونیم و پوکر بازی کنیم
بعد هم قبل از ساعت 12 بریم کنار آب یخ زده توی برف قشنگی که الان همه جا رو پوشونده ، شیشه های شامپاین رو به هم بزنیم و بیگیم به سلامتی هرکه خوش است

برای همه آرزوی سال نوی میلادی بهتری رو میکنم. سال 2005 پر از بلایای طبیعی و غرش غضب پروردگار بود
امید وارم در سال جدید تعداد کمتری بر اثر بی فکری یک سری آدم دیگر جانشون تلف بشه

امیدوارم همه کسایی که در یک سال گذشته با سختی و زحمت برای رسیدن به آرزوهاشون تلاش کردند موفق بشند

GOTT NYTT ÅR

25 December 2005

JUL *

شب کریسمتس یا به سوئدی یول افتون شبی هست که همه مهمونی می گیریند فامیل ها دور هم جمع میشند ، میخورند و می نوشند ! تاجایی که دیگه از گلو پایین نره

اصولا تو خانواده های سوئدی زیاد مشروب صرف میشه ! واسه همین تا صبح اتفاقات زیادی می افته. اما تو خانواده های ایرانی که ما هم مشمولش میشیم به میزان معقول خورده میشه و اما بعد از غذا و خوردنی جات نوبت به چای قهوه و شیرینی خامه ای های تازه رسیده از ایران میرسه و بعدش هم بازی های مختلف مثل دبلنا و پوکر و اینا .

امسال هم جشن امسال مصادف شد با اومدن عمو و بانو از ایران و خلاصه جمع برادران و جاری ها و سایر فک و فامیل ما اینجا که ماشالا تعدادشون خیلی زیاده ،و وقتی توی یک خونه جمع میشند غوغا میشه

توی این چند سال آخیر هرسال شب کریسمس خونه زن عمو ( میگم خونه زن ! عمو چون مهماندار اونه و عموی بیچاره همش اینور اونور میدوه :)) جمع میشیم و میز شام خوشمزه اش رو یوم یوم غارت می کنیم

حالا هم که دیگه مراسم عروسی ها جشن های نامزدی فامیل عظیم ! که حداقل سالی دو بار بود به پایان رسیده ، نوبت شکم ها بالا اومدن و قل قل بچه کوچولو ها اون وسط مسط هاست
خلاصه که شبهای پر خاطره ای میشند و جای شما خالی این بوقلمون شکم پر واقعا یکی از فیوریت های من هست !

امشب هم خودمون توی خونه جشن داشتیم و چون دیشب برخلاف سنت کادو ها رو باز نکردیم ، همراه با مهمون مخصوص شبمون ، بعد از خوردن قرمه سبزی !! روز عید و انار و میوه جات و آجیل ، افتادیم به جون کادو ها
جالبه که بدونید امسال مادر و پدر گرام از ما سه تا !!؟؟ خیلی بیشتر کادو گرفتند ! ای بابا یعنی چی !! ( حالا عیب نداره ، تولدم طلافی میکنم تازه عید ایرانی دیگه ما به اونا کادو نمی دیم فقط کادو میگیریم )) هاها
بعدش هم کلی کانال های ماهواره ای ایرانی رو از سمت شرق به غرب ، از تهرانجلس تا تهران خودمون بالا پایین کردیم و از کمدی ها و کلیپ های شاهکارشون کلی خندیدیم

بعد هم بزرگهای خونه تشریف بردند مهمونی ، ما نشستیم با یه ظرف پاپ کرن ، واسه کیدو باتریکس و کیل بیل اش کلی سوت و دست زدیم

الان هم شب ساکت ، بیرون کمی تا قسمتی سفیده ، من هم خوشحال از اینکه این شب با وجود هیجانات تلخ اولیه اش ، و اشک های غیر قابل منتظره اش ، بر طبق آرزوم پیش رفت میخوام برم بخوابم

یادمه پارسال ، وقتی من و نیکو تنها بودیم و مامان و بابام ایران رفته بودن برای جشن و نامزدی !! من از یه طرف خوشحال بودم ، اما هرگز هم یادم نمیره تمام شبهایی که یک ساعت دوساعت پشت سر هم پای تلفن جز جز میکردم و غصه دوری رو میخوردم و آینده نا مشخص
این رو اینجا می نویسم ، که هم خودم یادم باشه هم کسی که همپای من توی همه لحظه های تنهایی و سخت بوده ، که می دونه من فقط شادی اش رو می خوام

امروز وقتی چشم حسود کور ( ا ا ا راستی شایدم دیشب چشم خوردم اینقدر که همه گفتن چه خوشکل تر شدی موهات رو کوتاه کردی ) که من نزدیک هفت هشت بار در راه خوردم زمین ! و یه دفعه اش حسابی دستم پیچ خورد رفت زیرم ! و کف دستکش سوراخ و دست من اوخ شد. ، وقتی داشتم به سنگ هایی که ریز ریز زیر پوستم رفته بود و خون قرمزش نگاه میکردم ، با خودم فکر کردم ، شاید از قلب خود دادن همان بی دفاع شدن در مقابل زخم خوردن باشد. شاید این همان تعریف عشق است و بس.

مواظب باشیم هرگز نترسیم از زخم ها... همیشه زخم خوب میشه ، فقط خدا کنه جاش تا ابد باقی نمونه.... چون یه زخم عمیق افسوسی بی پایان رو داره

God Jul Kära Jesus
Merry Christmas Dear Jesus

22 December 2005

شب یلدایی دیگر *

. داشتم فکر می کردم برای این شب چه بنویسم. کمی اخبار چند گوشه دنیا رو خوندم
. متاسفانه فرق زیادی هست میون اونچه مهم هست برای انسان های مرز های دور

برای عده ای دیدن عکس های جشن عروسی سر التون جان و دوست پسرش مهم ترین اخبار شبه و بعضی یافتن حقیقت سقوط یک هواپیمای ناچیز

درست سالی قبل این شبها غرش دریا و اقیانوس ها جان هزاران آدم رو گرفت و سالی قبل تر جوشش زمین ریزش آور بر سر بیگناه انسان ها خاک زمین با بم یکسان کرد

شب یلدا با شنیدن آهنگ های قدیمی ایرانی قشنگ است کنار خانواده ، با ظرف انار دون شده و قرمز ، با اجیل های تازه

شب یلدا در تاریکی زمستان قشنگ است ، اگر دل شاد باشد و تاریکی رخنه نتواند کند در تار و پود قلب از قدرت زانو شکن تنهایی

آرزوی شبهای گرم برای همه دوستان و یاوران این سرزمین

این لینک نوشته 2 سال پیش تاریخ 21 دسامبر 2003 رو هم خوندم ... چقدر زود گذشت.. چقدر دیر و نفس گیر گذشت... شب یلدای تو را هم خواندم تا یادم نرود ما کیستیم و به کجا می رویم


(لینک دایم کار نمی کنه) خودتون بگردید تو نوشته



و این هم انار این شب

20 December 2005

همراه با باد *

،وقتی خورشید بالا می آید

از خاوران

احساس عاشقانه ام

کاسته می شود

اندکی


چراغ بر می افروزد

در شب توفانی

اصرار عاشق

راه به جایی نمی برد



مگر نه اینکه مرز نمی گذارد معشوق برای تمنای یاس اش

شعر از مجموعه سروده های عباس کیارستمی ، کتاب همراه با باد *

16 December 2005

حس خرید کریسمس *

از اونجایی که ما بچه بدنیا اومده توی سوئد نیستیم ، از اون ابتدا با خودم فکر می کردم که آیا این مراسم جشن شب کریستمس و شلوغ بازی ها و آتیش بازی های سال نو چقدر می تونه توی احساسمون برای ورود به یک سال نو تاثیر بگذاره.
مسلما اون اوایل خیلی سخت بود فکر اینکه وقتی دسامبر تموم می شه حالا ما وارد یک سال نو میشیم. و این سال رو بایست به عنوان سال اصلی خودمون حساب کنیم.


اما خوب هر سال که گذشت و ما بزرگ تر شدیم، برای من حداقل سخت تر شد که توی حافظه ام حواسم به ماه ها و روزها به تاریخ ایرانی باشه. خواهرم که به کل این توجه هات رو از ذهنش بیرون کرده بود

اولین عید کریستمس که درخت کاج گذاشتیم و تذئینش کردیم همراه با ذوق و شوق بود چون که بالاخره می تونستیم حس کنیم کم کم ما هم داریم جزوی از این فرهنگ میشیم. که حالا معنای دوران تعطیلات کریستمس بیشتر میشه. و صد البته همیشه شب های کریستمس همه فامیل به دعوت زن عمو گرام به صرف میز شب کریستمس یه به سوئدی همون یول بورد بهش می گند ، که بسی خوشمزه هم بود مخلوطی از غذاهای سوئدی به طبع و سلیقه ایرانی ! و همچنین کادوهایی که برای این روزها دریافت می کردیم همه و همش به این نزدیک شدن به احساس سال نو بهمون کمک میکرده.

تا این چند سال آخیر که حالا خود من و خواهرم هم برای هم کادو می خریم برای دوستای صمیمیون که اینجا بزرگ شدند و اون ها هم جزوی از زندگی ما شدند ، پدر و مادر هم حتی پارسال که ما تاخیر در چیدن درخت مون داشتیم بهمون اعتراض کردند که چرا دست به کار نمیشید !

حالا که دارم تعریف میکنم بگم که جاتون خالی پارسال که پرنتس گرام مسافرت رفتند من و نیکو هم فرصت رو غنیمت شمرده و هرچی پول تو دستمون از جانب اونها بود به عنوان هدیه مامی و ددی به دو دختر خوب و نازنین فرشته روز زمین به جیب زده و کلی واسه خودمون کادو خریدیم :)) و حال کردیم

امسال البته من اومدم کلک بزنم و چون خودم هنوز نرسیدم کادوهام رو بخرم و وضع جیبم هم حسابی خراب هست ، بزنم زیر کاج و کریستمس !! که دیدم کسی زیر بارش نمی ره

واسه همین عصر رفتم اولین کادو از لیست بلند بالام رو خریدم ، حالا واسه چند نفر قراره بخرم و با کدوم بودجه خدایان دانند !!
اما دیدن مردم که مثل همیشه شلوغ پلوغ کرده بودند هر مغازه ای رو کلی به آدم سرگرمی میده. و فرصتی برای فکر کردن

دیدن آقایون گرامی که بایست به دور از چشم خانوم بچه ها بیاند با سلیقه خودشون یه کادو باحال انتخاب کنند که هیچ ، اما اگر مثل بعضی از فروشنده های تنبل بعضی بوتیک ها ، که حاظر نیستند بسته بندی مخصوص عید رو انجام بدند ، مجبور شند یه گوشه میز توی مغازه بایستند و خوشون اون کادو رو درست کنند ، اون موقع میشه که دلت رو از خنده می گیری و می گی الحق که شماها ذاتا بی سلیقه و مردید !

خوب من هم برم کمی جمع و تفریق کنم ببینم واسه کی کادو بدم واسه کی لیست درخواست های خودم رو بلند بالا بنویسم !

یه عکس هم تقدیم به همه اون هایی که برای همه فرهنگ ها جای رشد می گذارند و واسش ارزش قائل اند

I´m the Jesus

پیشاپیش کریستمس همه مبارک