03 May 2003
خیلی بارها شده وقتی تا حد عذاب دچار گیج خوردن و درد میشم.... زود به یادم میارم که این دنیا با همه مشکلاتش رو اگر بجای پیچیده بودن و پر از سوال ابهام.. شبیه یک دایره کوچک به اندازه کف دست تصور کنیم.. و خودمون رو به همین قد و قواره کنینی.. می فهمیم که چقدر این دنیا کوچیک و بی دردسر برای ههه ماست.
پارسال در سوئد..دانمارک..آلمان.انگلیس و چندین کشور دیگه نمایشگاه بسیار حیرت آور و زیبایی برگذار شد.. به نام
زمین با دیده از آسمان.
من هرچه از این زیبایی سخن بگم باز هم کقایت نمیکنه.
تنها میتونم بگم.. خدا رو برای این شاهکارش.. برای خلقت این دنیا.. هرگز نمیتوانیم سپاس گوییم.
این عکس ها کار طولانی مدت هنرمندی به نام Yann Arthus - Bertrand هست و گروه عظیم همراهی و همکاری.. متشکل از هلیکپتر ها و سفر های طولانی و ...
بیشتر عکس های او توسط هلیکپتر و از فاصله 30 تا 3000 متری آسمان گرفته شده است.
میتونم این اطلاعات رو ریز به ریز بنویسم. ولی تعارف چرا.. حالش نیست.
تنها عکس هایی از این زیبا منظره ها میگذارم و باقی جستجو با خود شما در لینک های مربوطه.
اینجا هم خیلی جالب توسط فوجی درست شده. ولی در سایط اصلی صاحب عکس همه چیز دیده میشه.
تذکر لازمه !
برای بزرگ دیدن هر عکسی روش کافیه یه کلیک کوچیک کنید.. دیگه راه رفت وآمد رو هم براتون راحت کردم...
تا اینحا ساعت 03 : 37 نصفه شبه.. ببینید من چقدر بلاگم و نوشتن رو دوست دارم.
قربون خودم برم الآآآآآآآآآآآآهی
بقیه البته کم قربونم نمیرن
هاهاهاها دلتون حسود شه !
یک مساله اینجا مطرح است
به کی و چی اهمیت بدهیم.
من که یادمه اون اوایل اصلا خطاب به کسی نوشته هام رو نمی نوشتم. طوری مینوشتم انگار برای خودم مینویسم و بس.
همه باید آینه ای روبروی خودشون داشته باشند
میخوام 1 بلاگ رو که خودم هیچ وقت به طور مرتب نخوندمشون معرفی کنم.
یکی خانوم بانو اردیبهشت که اون رو هم گه گاهی میخوندم.. ولی کمی بیشتر تو نخش رفتم دیدم عجب موجودیه واسه خودش.
خلاصه اگر تا به حال ابهامی بود که من شب های امتحان چه غلتی میکنم بر همگان آشکارا شد !
یاد بگیر بچه!!
زکی ! همین جوری که آدم دکتر مهندش نمیشه ! اینجوری راستش آدم پشگل هم نمیشه !
01 May 2003
11
10
9
8
7
6
tavalodi digar
این لینک ها رو دی یک بامداد سرد پیدا کردم همین چند شب پیش..
راستش دیدم آقای یک مرد یک شب یک قلم مرحمت کردند و دیگه نمیخواند بنویسند.. زیاد شاد نشدم.. آرشیو رو داشتم اینور اونور میکردم دیدم چقدر احساساتش رو قشنگ بیان کرده.
این نوشته ها رو هم برای عشقش و شادی زودتر رسیدن به او نوشته.
من خواستم به سایرین بگم.. از این همه صفای ایشون کمی درس بگیرند و دل و جرات ابراز احساس به خودشون بدند.
در ضمن برین همه به این آقا پویا بگید برگرد سر کار و زندگی بلاگیت. رفتنت خوبیت نداره
همین
30 April 2003
آخه حرفي هم بزنيم كسي گوشش به ما بدهكار نيست. ميگي چرا ؟؟
براينكه زيرا:
Photo by: Cheshato darvish kon
اينجا امروز روز رسمي آغاز كلاه بسر گزاشتن شاگردان سال آخر دبيرستان هست.
حالا مگه سر آدم كلاه بره آدم بايد خوشحال بشه؟ عرض شود "با اجازه بزرگترا" بله كلي شادي داره
نتيجه ۱۲ سال درس خوندن رو بايد در اين ماه ها و هفته هاي آخر با جشن و شادماني گرفت.
ما هم از اين بساط ها داشتيم..جووني كجايي كه يادت بخير.
ولي اين عكس زير كه مشاهده ميشود مال خواهر بلا طلاي ماست به همراه قوم آپاچي رفقاشون.
Photo by: Jigggaar nagoo Balla begoo
خلاصه الان هم همشون بيرون تو ديسكو ها دارن كون ول ميدند و كمر قر ميدند.. ما بايد .... پيف پيف نگم بهتره!! خودتون ميدونيد
29 April 2003
یکشنبه 31 اردیبهشت ایرانی
20 آپریل
ساعت 03 بامداد
لالای لالای لای لای لای
لالایی
چه بیراه رفتیم ای دوست
از جمع راه ها که به واهی رسیده است
زمان کجاست
نارو زمانه می بردش در صاحت نزاره تاریخ هستی ام
مرزی که می رود به آرامی بازها
شاید در این تباهی ها در این همیشه باقی ها
داستانی ناگفتنی بوده است در خلوت تمامی بیراه های من
چه بیراهه رفتیم ای دوست
تا بهت عاشقانه خویش
و تا اولین تا اولین حکایت باقی باقی باقی باقی باقی
25 April 2003
22 April 2003
*سوسياليسم :دو گاو داريد.يكي را نگه مي داريد.ديگري را به همسايهء خود مي دهيد.
كمونيسم : دو گاو داريد.دولت هر دوي آنها را مي گيرد تا شما و همسايه تان را در شيرش شريك كند.
فاشيسم : دو گاو داريد.شير را به دولت مي دهيد.دولت آن را به شما مي فروشد.
كاپيتاليسم : دو گاو داريد.هر دوي آنها را مي دوشيد.شيرها را بر زمين مي ريزيد تا قيمتها همچنان بالا بماند.
نازيسم : دو گاو داريد.دولت به سوي شما تيراندازي مي كند و هر دو گاو را مي گيرد.
آنارشيسم : دو گاو داريد.گاوها شما را مي كشند و همديگر را مي دوشند.
ساديسم : دو گاو داريد.به هر دوي آنها تيراندازي مي كنيد و خودتان را در ميان ظرف شيرها مي اندازيد.
آپارتايد : دو گاو داريد. شير گاو سياه را به گاو سفيد مي دهيد ولي گاو سفيد را نمي دوشيد.
دولت مرفه : دو گاو داريد.آنها را مي دوشيد و بعد شيرشان را به خودشان مي دهيد تا بنوشند.
بوروكراسي : دو گاو داريد.براي تهيهء شناسنامهء آنها هفده فرم را در سه نسخه پر مي كنيد ولي وقت نداريد شير آنها را بدوشيد.
سازمان ملل : دو گاو داريد.فرانسه شما را از دوشيدن آنها وتو مي كند.آمريكا و انگليس گاوها را از شير دادن به شما وتو مي كنند.نيوزلند راي ممتنع مي دهد.
ايده آليسم : دو گاو داريد.ازدواج مي كنيد.همسر شما آنها را مي دوشد.
رئاليسم : دو گاو داريد.ازدواج مي كنيد.اما هنوز هم خودتان آنها را مي دوشيد.
متحجريسم : دو گاو داريد.زشت است شير گاو ماده را بدوشيد.
فمينيسم : دو گاو داريد.حق نداريد شير گاو ماده را بدوشيد.
پلوراليسم : دو گاو نر و ماده داريد.از هر كدام شير بدوشيد فرقي نمي كند.
ليبراليسم : دو گاو داريد.آنها را نمي دوشيد چون آزاديشان محدود مي شود.
دموكراسي مطلق : دو گاو داريد.از همسايه ها راي مي گيريد كه آنها را بدوشيد يا نه.
سكولاريسم : دو گاو داريد.پس به خدا نيازي نيست.
گاو
گاو
گاو
.......
گاو
منکه عین الاقا هزاران ساعت نتو نت ول میگردم..
هنوز از اخبار بلاگستان مطلع هستم
هنوز فزولسنج خونم بالای 45 درجه رو نشون میده
هنوز که هنوزه با این همه چوب که گولومپی خورده تو سرم..یاد نگرفتم که هر زمان مخصوص انجام کار خودشه..
پس چه مرگمه که دکمه پابلیش رو نمیزنم..
بزار ببینم..
نکنه میخوام کسی بوی این گه خوری های این مدتم رو که دیگه دماغ آدم رو به میخوارونه اسشمام نکنه..
یا نه..دیگه اینقدر نقاشی های خط خطی شده تو دفتر هام رنگ ان داره که از شیش فرسخی قیافه آدم ها رو کج و کوله میکنه..
یا نه..انگار این پشیمونی ها ..ان همه سردرد ها..اینهمه بالا اوردن تو روزمرگی ها هنوز که هنوزه واسم درس نشده
باز باز و باز دوباره..همون کثافت است و بس..
همون تفکرات..همون چشم بستن ها و رویا ها...همون عوق زدن رو باورها و ترس ها از اشتباه در اودنشون
لامسب دو تا کلمه فارسی هم بلد نیستم که لااقل تنفراتم رو رنگی رنگی به ثبت برسونم.. مجبورم خودم رو به گفتن کلماتی که از دهن بیرون اودنشون رو بی فرهنگی میدونم بکنم..
ای کاش لااقل بی فرهنگی شدنم یه ثنار کمکی به درست شدن کارهام بشه..
بلکه تو باقمونده این راه بالا نیارم..
احساس میکنم انقدر خسته ام..اینقدر گرفته ام از اینهمه فکر ها.. که سالها خواب هم نیمتونه نه خستگی هام رو برطرف کنه و نه از خواب بیدارم کنه..
دیشب اونقدر حالم بد بود که ...باورم نمیشد باز هم تکرار شه این شب های حرومزاده و پست..که زره زره جون من رو میگیرند.. و همش از عمر 117 ساله اینده ام کم میکنند...
حالم باز هم بده
شاید فردا بگم بهتر..شاید هم فردایی نباشه برای گفتن..
حالا میفهمم چرا اینا رو پابلیش نمیکنم...اونقدر میترسم یکی فکر کنه الان میخوام خودم رو دار بزنم که بیاد بخواد کمکم کنه...
نه والا میخوام خودم به تنهایی از پس این کار بر بیام...
والا زورم میرسه.. قوی ام به خدا !
ریدم تو هر چی خودم و خدا !!
20 April 2003
Italian __________________ Doolino Borino
French __________________ Doolaasion Kootasion
Indian ___________________ Doolaaheh Kootaaheh
English __________________ Doolation Kootation
Russian __________________Doolaatoff Kootaaloff
Arabic ___________________ Al-Dooleh Al-Satoor
Turkish __________________ Eladool Elaboor
Vietnamese _______________ Epsilosion no Kootaasion
Japanese _________________Doolemishi Kootaaabishsi
Spanish __________________ Eldoolo Kootaalo
Esfahani __________________Doolestoon Kootestoon
17 April 2003
ساعت 23 از دانشگاه اومدم..
درسی نخوندم اونقدر..
همش گپی میزدم با دوستم..
همش با هم حرف از آرزوهمون میزدیم..
از بزرگ بودن روحمان..
از این همه قدرت نهفته در درونمان
از اینهمه آرزو و تخیل
همیشه آرزو میکنم ای کاش آدم های دنیا نیز به قدرتمندی من و او بودند.
حتی گوشه ای از این قدتر ما رو هم داشتن خوش شانسی زیادیست در زندگی..
معدود آدم هایی رو تو این 20 سال زندگیم دیدم که به اندازه من به خودشون اعتماد به نفس داشته باشند..
بی نهایت مهدود..
یک روز قصه این همه باور را که به وجود خود و روحم دارم برایتان بازگو خواهم کرد..
تا روزگاری بهاری تر
شب بخیر این نوشته های شاعرانه عاشقانه دیوانه از عقل زایل من....
در 4 سالگی .... موفقيت يعنی ... خيس نکردن شلوار
در 12 سالگی ... موفقيت يعنی ... پيدا کردن دوست
در 18 سالگی ... موفقيت يعنی ... داشتن گواهينامه
در 20 سالگی ... موفقيت يعنی ... امکان ازدواج
در 35 سالگی ... موفقيت يعنی ... داشتن پول
در 50 سالگی ... موفقيت يعنی ... داشتن پول
در 60 سالگی ... موفقيت يعنی ... امکان ازدواج
در 70 سالگی ... موفقيت يعنی ... داشتن گواهينامه
در 75 سالگی ... موفقيت يعنی ... پيدا کردن دوست
در 80 سالگی ... موفقيت يعنی ... خيس نکردن شلوار
این نوشته از آرشیو بلاگ عرایض است واقعا چقدر لذت میبرم از خوندن دست نوشته ها و مرور تعمقات آن ها که حرفی برای گفته شدن دارند و بس
عرض کنید شما قربان...
16 April 2003
اين بازي بطرز شگفت آوري دقيق خواهد بود! البته بشرطي كه تقلب نكنيد!
طالع بيني چيني ! .. سال جديد چيني امسال سال اژدهاي آهنين است كه اميدواريم سالي خوش و پر از خوش شانسي براي شما باشد!
فقط به دستور العمل عمل نمايد و تقلب نكنيد، در غير اينصورت نتيجه درست از آب در نخواهد آمد و بعد آرزو خواهيد كرد كه ايكاش تقلب نمي كرديد!
اين حدوداً 3 دقيقه زمان خواهد برد . كسي كه اين پيام را ارسال كرده گفت كه آرزويش ظرف 10 دقيقه به حقيقت پيوست!!!
اين بازي نتيجه خنده دار و در عين حال شگفت انگيزي خواهد داشت!
پيام را يكجا تا پايا ن نخوانيد بلكه مرحله به مرحله پيش برويد و عين دستورالعمل انجام دهيد!
نكته: زماني كه ميخواهيد اسامي را بنويسيد اطمينان حاصل كنيد كه اشخاصي هستند كه شما آنها را مي شناسيد (تبصره از خودم: يعني اسم الكي يا بيخودي ننويسيد!!!)
مهم: همچنين بياد داشته باشيد كه بهنگام نوشتن اسامي و عمل كردن به دستورالعمل از احساس و غريزه خود استفاده كنيد و بيخودي و بيش از حد فكر نكنيد بلكه آنچه كه در آن لحظه به ذهنتان مي آيد را بنويسيد!
با زهم بايد گفته شود كه به آرامي و مرحله به مرحله به انتهاي متن برويد در غير اينصورت نتيجه درست نخواهد بود و آنرا ضايع خواهيد كرد!
(باز هم تبصره از خودم: اين رو بخاطر اين چندين بار تكرار كرده كه آدمهاي فضول ببخشيد كنجكاو خودشونو كنترل كنن!!!)
خوب حالا يك قلم و يك برگ كاغذ آماده كنيد.
1- اول از هر چيز اعداد 1 تا 11 را بصورت ستوني يا رديفي (زير هم) بر روي كاغذ بنويسيد.
2- سپس در جلوي رديف (ستون) 1 و 2 هر عددي را كه مايليد بنويسيد.
3- حال در جلوي رديف 3 و رديف 7 نام شخصي را از جنس مخالف بنويسيد.
== قرار نشد به پايين نگاه كنيد! تقلب ممنوع !!=
4- نام اشخاصي را كه مي شناسيد (چه دوست يا اعضاي خانواده يا فاميل) در جلوي رديفهاي 4، 5 و 6 بنويسيد.
5- در رديفهاي 8، 9، 10 و 11 نام چهار ترانه (آهنگ) را بنويسيد (در جلوي هر رديف نام يك ترانه)
6- اكنون نهايتا ميتوانيد يك آرزو كنيد!!
و حالا كليد رمز گشايي اين بازي:
1- عددي را كه در رديف 2 نوشته ايد مشخص كننده تعداد اشخاصي است كه شما بايد در باره اين بازي به آنها بگوييد!
2- شخصي كه نامش در رديف 3 قيد شده كسي است كه شما عاشقش هستيد!!!
3- شخصي كه نامش در رديف 7 قيد شده كسي است كه شما دوستش داريد ولي با هم نمي سازيد (يا به تعبير ديگر عاقبت خوشي نخواهد داشت!)!!!
4- شخص شماره 4 كسي است كه شما بيش از همه به او اهميت ميدهيد!
5- شخص شماره 5 كسي است كه شما را بسيار خوب مي شناسد.
6- شخصي كه نامش در رديف 6 قيد شده، ستاره بخت (ستاره خوش شانسي) شماست!
7- آهنگ قيد شده در رديف 8 با شخص شماره 3 تطبيق مي كند (مرتبط است)!!!
8- آهنگ شماره 9 آهنگي براي شخص شماره 7 است!
9- آهنگ شماره 10 آهنگي است كه بيش از همه افكار شما را بازگو مي كند!
10- و بالاخره شماره 11 آهنگي است كه مي گويد شما در باره زندگي چه احساسي داريد!!!!
شگفت آور است! نه؟! ولي بنظر مي آيد كه درست باشه!
********************************************
حالا به اطلاع برسونم که خودم به سرعت سه سوت این بازی رو انجام دادم و در نهایت ذوق زدگی همه چیش به واقعیت تبدیل شد..
یعنی همه موارد رو بدون چون و چرا برام راست گفت
هیهیهیه چه خوبه ادم دلش خوش باشه با تلقین های نوشتاری...
به هر حال هر کی که این فال و بازی رو انجام داد نتیجه اش رو در گوشی به خودم بگه..
اونوقت منم میگم بهتونا..
بلینک بلینک
15 April 2003
08 April 2003
پر از تنهایی
خستگی گلویم را میفشرد
اما اشک.. اشک بر گونه هایم نیامده در چشم خشک میشود..
سکوت است در کوچه های احساس
تنفر از باور
از گمشدگی..
سرگردانی..
از آینده..
از دلتنگی های همیشگی..
مرگ بر شب های امتحان باد
خیلی روزهایی است مرده ام..
باز هم میگویم افسوس...
متنفرم باز از همگان..
از این ترس.. این همه تظاهر...در وجودشان
منتفرم وقتی عاشق نیستم..
از غصه ها بیزارم..
دلتنگی بدترین سم در دنیاست..
که گاه و بیگاه بر من قلبه میکند
و من اما ناتوان از مبارزه..
دوست دارم تا انتهای دنیا گریه کنم..
به همگان گویم بروید..
گم شوید در ترس هایتان..
کلمات را فرموش میکنم.. بی دلیل میخندم و
و باز صبح...میگویم چرا اینهمه دیوانه ام....
نفرین بر ....آرزو ها..
07 April 2003
دیگه وقتی آبنوس دستور بده چاره ای نیست ..
والا اصلا احساس گناه میکنم اینجا میشینم.بلاگ مینویسم...
نه اینکه وقت اضافی اونقدر کم داشته باشم.. نه اینکه انقدر آدم مرتب و منظمی یاشم که واسه نفس کشیدنم هم برنامه ریزی داشته باشم.. نه
هیچ کدوم..
ولی واقعا الان موقعی نیست که بتونم رو این چیزا کنسنتریت کنم. باید کمی تمرین انضباط بکنم.
به علاوه اینکه همچی چیز خاصی هم گیرم نمیاد از بل بل کردن.
خلاصه میخواستم یه چی بگم..
فعلا یه مرخصی کوتاه.. تا وقتی برگشتم همه چیز تغییر میکنه..
می خواستم اول اونقدر پابلیش نکنم تا روزی که .. ولی دلم نیومد خواننده ها رو بکارم رو صندلیشون..
راستی ..نوشتن و پابلیش نکردن احساس جدیدی رو توم زنده کرد.. که حتما وقتی برگشتم بهش بها میدم..
قربون مرام جمال کلام همگی..
تابرنامه بعدی..
تنها یه وشکن باقیست..
05 April 2003
04 April 2003
بالاخره روز جشن تولد 18 سالگی این دختر هم رسید.. الان ماشالا یه میلیون مهمون داریم.. یه عالمه دوستاش.. بعد هم که فک و فامیل میریزند .. خدا به خیر کنه ما زنده بمونیم تا فردا..
من که از صبح دویدم.. البته این هم برای تولد من حسابی زحمت کشید و حالا نوبت منه جبران کنم.
یه دوستای بامزه ای داره که نمی تونند کونشون رو یه دقه بزارند زمین... از همون اول که رسیدند رقصیدند تا بندازیمشون بیرون. سانس اول مال ایناست سانس دوم مال فامیلا... اممممممممممم چه خوشی به جمالشون بشه با اینهمه غذا های خوشمزه
همه که علنی میگند.. دوست دارند مامان فقط مهمونی بده بیان بخورند..از دو روز میگند غذا نخوردیم که بتونیم اینجا تا حد مرگ بچپونیم..
خدایی حرف نداره دست پخت مامی.. واقعا زحمت کشیده.. سر من هم همین جور.. تا حالا چند باری از این مهمونی ها خیلی بزرگ دادیم.. تولد من.. جشن فارق التحصیلیم.. جشن تولد 18 خواهر و 2 ماه دیگه هم که موقع دیپلم این میشه و باز هم یه مهمونی دیگه..
اینبار که فکر کنم 60 نفری بودند.. تو خونه ولی مهمونی نگرفتیم تو یه سالن دم خونه و با همه مفصلات..
خیلی حال بود و حول
جا خودم خالی .. !! آخه من همش یا فیلم میگرفتم یا عکس مینداختم یا ظرف میشستم تا واسه سری بعد آماده شه یا داشتم پله بالا پایین میرفتم.. عرق کردم به ولآ
دو دست هم که لباس عوض کردیم باز هم خیس بود..
خلاصه چه بود.. که هر کی نبود سرش کلاه !
فعلا که فرداست )))
پس تا بعد
03 April 2003
امروز تولد دخملس ..
بلاخره اين هم ۱۸سالش شد..
چه احساسي ميتونه داشته باشه ؟! خودم که يادمه.. بهترين روز و تولد عمرم بود.. بهترين هديه رو هم گرفتم.. از همه.. و بهترين بزرگترين کادو ام زو از خود خدا گرفتم
حالا که وقتش نيست از من بگم...
امروز يه دختري هيجده سال پيش در خونه ما متولد شده که با وجودش تو اين خونه محبت و گرما رو به رگهاي ما تزيق ميکنه.
اين دختر هرگز از زبون من نشنويده که بودنش...مهربوني هاش.. اون قلب کوچيک و سادش.. چقدر خاطر من رو از دقدقه هاي روزگار راحت ميکنه.. چرا که بر خوب بودنش.. بهترين بودنش ثانيه اي شک نمي کنم.
نمي دونم تا به حال چند بار شده او رو بغل کنم..سفت فشارش بدم و اون لپ نرمش رو ببوسم و بگم.. کوچولو... تو بهترين خواهر دنيايي که روي زمين بدنيا اومده..
اونقدر تو اين سال ها که باهات نفس کشيدم... باهات بازي کردم.. بهت دستور دادم.. از کارهاي خوب و بد نهي ات کردم.. که حتي قادر به شکرگزاريش نيستم.
احساس ميکنم هنوز بهت يک معذرت خواهي بدهکارم.. با وجود تمام تلاشم تو اين چندين سال آخر براي جبران اون زورگويي ها و رئيس بازي هاي بچگي .. که تازه اين يکي دو سال آخر داره اثرش رو نشون ميده...
02 April 2003
امروز هم جدی 13 تا پنجره بود که بد جوری به در گذشت.. ساعت 18 تازه از دانشگاه هلک و هلک داری میای خونه.. وو .. تو آسمون نگاه می کنی ..
چرا همه جا خاکستریه ؟؟ قضیه چیه.. این بارونه یا برف ؟ چرا اینقدر سوز میاد.. نکنه باز زمستون شده.
ولی چقدر اون بارون برف ریزش رو دوست داشتم همون چند ثانیه.. ولی انگار نه انگار روز 13 بهار هست و ما باید تو سبزه ها بدویم و توپ بازی کنیم..
باید تو پارک ملت نشسته باشم و فرش بزرگمون پهن.. قابلمه غذا ها و بوی استامبولی و ماست خیار و امممممممممممممممممممممممممممم
آخرین سیزدم رو تو ایران تو پارک ملت در کردم.. اون روزا خیلی فکر میکردم گنده هستم.. با دختر خاله هی میزدیم به چاک و پسر بازی میکردیم... هرهرهرهرهرهر
یادش بخیر.. بدمینتون تو خیابونای وسط درخت های پارک.. والیبال و باحال همشون وسطی دست جمعی..
اه که گندش بزنه هر چی خاطره رو..
پارسال اینجا که رفتیم بیرون مثل همه ایرانی های دیگه تو یه محیط سر باز و سرسبز نشستیم و گریل کردیم و خوندیم و خندیدیم و رقصیدیم..
امسال.. نو تخت خواب بودم و میگفتم به خودم....
دخی سیزدت به در.. ایشالا سال دیگه به شووررررررررررررر
راستی اگه کسی سبزش رو یه سال تو آب نندازه.. اگه یه سال گره اش نزنه..اون سال چه اتفاقی میوفته ؟؟؟
انگاري وقتي تصميم داري کاري رو نکني برعکس اونقدر براي انجامش حرس داري که خودت خفه ميشي..
منم مثلا تصميم دارم ديگه مرتاض نباشم..
ديگه با کسي دوست نباشم..
ديگه گپ رو فراموش کنم..
کسي ايميل جديدم رو ندونه..
هيچ بلاگي رو نخونم..
و حتي هيچ چي واسه دل خودم ننوييسم...
راستش آخريش رو نمي دونم..
من هميشه واسه دل خودم زنده بودم و بس...
واسه همين ديگه نمي خوام کسي بخونه اينا رو..
راستي ...
...censur....
برو فعلا هرجا هستي سرت رو بکن تو همون لاک.. تا من برسم و بکنمش..از ريشه....
:((
01 April 2003
31 March 2003
این ماه هم به انتهای خودش رسید..
راستی حواست بود چقدر تندی گذشت... نه خداییش نفهمیدم.
مثل ماه های گذشته.. مثل سال های گذشته..
چند سالیه هی تند تند ..خط به خط دفتر سیاه می کنم.. از این برگ ریزون های پاییزی و از اون سرمای زمستون
از این بهار بهار عشقی و عرق ریزون گرما...
ولی این دو سال قبل همیشه اول های فروردین صفحه هاش خالی بوده.. چون اون اوایل دفتر تقویم ایرانی به دستم نرسیده بود تا به موقع بتونم ثبت وقایع بکنم توش... امسال از چند هفته قبل سفارشی برام آورده بودند.. ..خوب من هم شعری نوشتم روز اول سال نو.. حافظ برام خوند و من به خاطر سپردمش تو برگهای روزشمار عمرم.
امشب خواستم نگاهی داشته باشم به پارسالا.. پیارسالا.. اون خیلی سال پیشا.. هاه.. زود گذشت جدی.
جای خیلی ها خالیه.. نه این که خواستم خودم این جا ها خالی بشه.. می بایست میشد. تو این جاده زندگی عمر; همه گل ها یه روز پژمرده میشند و بعد هم باید باغبونی باشه که برگ هاش رو جمع کنه..
می دونی ..از بد روزگار شدیم نشونه شب زنده داری.. آره نه اینکه نیستیم.. نه اینکه نبودیم..
اما این روزها دیگه نیستیم.. آره تموم شده. همه شب زده های یک منتقد.
یه شبایی بود.. پارسالا.. همونا که خیلی دلم براش پر میزنه.. چقدر باد بود تو این کله ..چقدر حرف بود واسه گفتن.. چقدر اشتها بود برای شنیدن.. شناختن.. برای حل شدن..
همش به خاطر ..اثبات بود.. اثبات باور هام..
هه هه..
برام عجیبه چطور موفق شدم تمام چیز ها رو به یقین تبدیل کنم و اما.... هنوز یک سوال بی جواب.. داره تک تک این سلول های باقی مونده روح رو می خوره..
ناچارم صبر کنم.. دیگه چیزی نمونده..این آخرین ندونستنی ها هم داره به انتها میرسه..
اونقدر فقط می ترسم ..یا نه شایدم متنفرم از اون ثانیه که بخوام به لب بیارم این جمله رو...
حیف..حیف که دیگه خیلی دیره..
میدونی من همه تلاش خودمو کردم.. اما خوب.......
دوست دارم باز بر گردونم ساعت رو.. روز ها رو.. شب ها رو.. به پارسالا.. به قدیما.. الان چند سالی بود این رو نمی خواستم...
الان اما دوست داشتم کاش پارسال بود.. ولی فقط الان.. نه چند ماه دیگه.. نه تمام سال قبل.
اینقدر این روزها آدم باید بخنده.. په دوست خوب بهم چند روز پیش یک چیز جدید یاد داد...
گفت از این به بعد..هر وقت هوس انجام کاری رو کردم..با خودم حسابی مبارزه کنم تا اون هوس بپره... و اگه هم سخت بود فکر کنم خوب حالا اگه هم این اتفاق بیفته چی میشه؟؟
شبه شبه شبه
دلم برای شعر هام تنگ شده..
میدونی دیگه خیلی وقته شعری نمی نویسم ؟ آخه شعر باید همین که قلم میگیرم دستم بیاد رو برگ های دفترم.. همراه شعر باید همیشه قطره اشکی بیاد... خوب اینا هیچ کدومش دیگه....... ...برام نمیاد..
ماه سه سال هم گذشت.. و چه خوب تر از ماه پر از بالا و پایین گذشته اش بود..
چند شب پیش با خودم فکر می کردم.. چرا این روزها اینقدر آروم و پر از سکونم... دیدم جوابم در یک کلامه..
حس کردم در حال دفع سم های باقی مونده تو روحم هستم...
و چه سخت است این دوران نقاهت..
بهارداره تندی میره و گل های درخت هم پژمرده میشه کم کم..
اما نه نشاط یک نهال سبز....
که ریشه هاش در دریا و آفتابش در آسمانست....
شب خوش بر من.
حاج آقا صدام
یکی دیگه هم هست
در باره روزگار ایشون و همسایگان و فضولان محلشون
29 March 2003
حالیه !
پی اس/ هر کی می خواد خانوم اینا و این حرفا ... بیوفته.. یه تک پا بیاد امشب اینجا... فکر کنم 80 درصد مونث اند : (((((((
27 March 2003
نه جون خودم..اصلا هم حال نمیده.. ولی حرفی واسه گفتن باید باشه دیگه مگه نه !
میگما.. الان همه تو ایران رفتن مسافرت..خوش به حالشون..قورباغه ناهارشون. ما که 3 هفته دیگه نعطیلات عید پاک داریم که آدم های باحالی من جمله من باید 3 تا امتحان بدن تو این تعطیلات. خلاصه آشت داره می ماسه.
الانا هم که هر کانالی میزنی یکی داره بمبارون نشون میده یکی خاک و خول و یکی مفسر سیاسی که هر چی دوست دارند در مورد جنگ چاخان پاخان کنند.
دم همشون گرم..ملت رو خوب میزارند سر کار.
اصلا علاقه ای ندارم حرفی در این ضمینه بزنم...نه برای اینکه نفسم از جای گرم بلند میشه..چون دارم می بینم نزدیک ترین و بهترین دوستای خودم این روزها چقدر در عذاب هستند و نگران برای عزیزاشون که تو اونجا زندگی میکنند.
ولی خوب... حرفی که میخوام بزنم ...
اصلا بی خیال
بلاگ یه جوری شده..!؟! .بلاگ اکثر بچه ها...همه اونایی که خداحافظی میکنند ناز میکنند خسته میشند مایوس میشند..همشون آره درسته همشون بلااستثتا بر گشتند و باز نوشتند..حالا به این اسم نه به اسم دیگری..
از توت فرنگی مشهور ضد هر چی دختره گرفته ( که هی حک بازی مازی در آوردن براش ) تا ..... فلانی غرغروی همیشه داد و هواری. اون هم حتی نتونست طاقت بیاره..هی رفت واسه خودش پلکید دید نه بابا همه هنوز مشغولند گفت بیاد باز نخود آش بشه
راستی فلانی.. میگم زیادی رفتی بالا ممبر ..بیا پایین جون هر کی دوست داری..یکی نیست به خودت بگه عمو اگه ملایی اول واسه خودت باش بعد واسه سایرین.. لطف کن اینقدر روضه نخون... حالمو دیگه داری بد میکنی.. مرگ تو خودمم که دارم اینو بهت میگم. عمل کن پسر جان عمل.
هاها.. اگه یه روز حال کنم بشینم همه این بلاگسیت ها رو به تیر ببندم.. ولی کو اون حال..بزار همه عشقشونو کنند با چرت و پرت نویسی شون.. یکیش هم خودمم. مگه فکر میکنی این آدم ها کی هستند... جز افراد معمولی که یه زمانی فکر می کردند یک سایت داشتن چقدر مهم هست و الان که بلاگ جانشین این سایت های شخصی شده.....همه خودشون رو کلاسی حساب میکنند.
میگم راستی فراموشتون نشه.. ماهایی که هر روزه اوقات زیادی رو تو این دنیای مجازی و با این وجود واقعی میگزرونیم.. ما رو هم رفته درصد خیلی کمی رو از آدم های متصل به این دنیای ووو تشکیل میدیم.. هنوز میلیون میلیون و میلیارد ها آدم هستند که تا به حال دستشون دکمه های یه کیبورد رو لمس نکرده.. تا به حال چشمشون به یه کامپوتر نخورده دیگه چه برسه به نوشتن و خوندن و ...
هاهاه .. میدونی چقدر خجالت آوره.. برو فقط یه سر بزن به این چت روم های آسیایی یاهو که همش توسط ایرانی ها اشغال شده..
وایییییییییییییییییییییییییییییی شرمم می گیره حتی بهش فکر کنم. نه اینکه نرفتم ببینم.. باید دید تا فهمید. ولی اینهمه عقده که تو دل این ملت با کلاس و امکانات دار که جمع شده تا بتونند از ووو بهره بجویند.. پس کو ؟؟؟
کسی منکر این نیست که آره یکی از این کامیپیوتر مفیدش رو جمع میکنه و یک یوچش رو..
من بابام یه جمله خیلی باحال داره همیشه به من و خواهرم گوشزد میکنه.. میگه تو زندگی که مثل یه رودخونست.. همیشه همه آدم ها ماهیگیری می کنند.. حالا یک یاز این آب ماهی طلا رو می گیره و یک ماهی خلا.
شده حکایت همه همه آدم ها.. بی توجه به جنسیتشون.. خونشون فرهنگشون...
بزار حالا که بحث این کمبود های روانی به خصوص برای ایرانی ها هست.. این ها رو هم بگم..
قول میدم اکثر شما ها سایت سه کاف رو دیدید.مطمئنم که وقتی مییرید تو آمار مربود به ندسات و میبینی که تاپ 1000 کیا هستند همه بعد از سایت حسین درخشان سایت دکتر سکس که الان هزار ماه هست هیچ نمی نویسه رو دومین جایگاه هستت..
یعنی چه مفهومی میده سایت توت فرنگی و سکسولوژی و سرزمین رویایی که همشون در مورد ارتباطات جنسی و سکسی مینویسند ..بیشترین ویزیتور رو داشته باشند...
اصلا چرا راه دور بریم.. سکاف رو که دیدید.. آمار بازدید کننده هاش رو هم که ملاحظه کردید.. میلیونیه.دیگه از هزار هزار گذشته..
آره ..راستش حرفی ندارم اصلا بزنم در این ضمینه..این قصه مربوط به سایت های ایرانی نیست.. همه جای دنیا همینه..سایت های سوئدی الان از همه کس خوشگل ترو امثال اون رده های اول رو دارند. ولی بین ایرانی ها..انگار باز کردن این گره های روانی و احساسی خودش نیازمند یک انقلاب دیگر هست.. و تازه فراموش نکنیم که ما که دسترسی به این منابع داریم..تنها درصد خیلی جرئی از جمعیت ایرانی سراسر دنیا رو تشکیل میدیم..
غرغر بسه. غمم گرفت از این همه عقب افتادگی ..
هنوز سالها زمان باقیست تا انسانیت
نشونه اش رو داریم می بینیم....
23 March 2003
این روز ها همه جا حرف از جنگه.. همه جا ترس از جنگه..همه ذهن ها پر از خاطره جنگه..
من تا همین 5 شنبه شب که خبر افتادن بمب تو آبادان رو نشنیده بودم اصلا احساس خاصی رو در مورد جنگ نمی کردم..
ولی این روزها وقتی از زبون دوستان خودم میشنوم که چطور نگران فامیل ها و دوستاشون تو عراق هستند.. تازه درک می کنم که جنگ شروع شده..
اما نظر شخصی من ..من موافق جنگ هستم..
چرا ؟ میام میگم.
22 March 2003
ما هم امروز سه جا عید دیدنی رفتیم. عیدی هم گرفتیم . مزه میده. البته اون سال های اول خیلی برام مزه اش تلخ بود..یعنی اصلا از گلوم پایین نمی رفت. همیشه عیدی مادربزرگم بود و دعای خیر پدربزرگم که خیلی حال میکنم بهش میگم بابزرگ.. که چاشنی همه عیدی ها بود
آره والا..خداییش اون چند سال اول عید بویی میداد مثل بادوم سوخته..چون دیگه عمو و زن عمو و بچه هاشون نبودند که درست بعد از یک ساعت که سال تحویل میشد از خونه خودشون که طبقه پایین خونه ما بود بیان عید دیدنی برادر بزرگه..
اولاش سختم بود هضم کنم که دیگه نمی تونم همون روزی که عید میشه چه صبح باشه چه ظهر و چه نصف شب تلفن رو بگیریم دستمون و ده زنگ بزن..بعد هم که عمو جون اینا رفتن سری بپری تو ماشین و د برو که رفتیم خونه مامانی و بابزرگ...
خدا بیامرزه مادر پدر بابام رو..خیلی زود از این دنیا رفتند..و ما هنوز اونقدر بزگ نشده بودیم که خاطرشون رو به وضوح تو ذهنم داشته باشم...هر چند هنوز یادم میاد اون سال های آخر که بابا بزرگم مریض شده بود و توی تختش همش دراز میکشید..تا کسی میومد خونشون غرغر می کرد ولی با این حال خوش حال بود از بودن اینهمه آدم دور و برش...
امروز بعد از اینکه از کلاس اومدم..گفتم به مادرم که یالا زنگ بزن به مامانی و بابزرگ ..گفت ما صبح صحبت کردیم..به تو هم گفتم بیا حرف بزن خابالو بودی متوجه نشدی.. بعد خودم شماره رو گرفتم و با صدای گرم مامانی دلم به تاب تاب افتاد.. چقدر شیرینه حرف هاش وقتی میگه ایشالا همیشه به آرزو هات برسی..کنار خانوادت صد ها سال زنده باشی..چقدر دلم میسوزه وقتی میگفت..همه امروز اومدند خونه ما عید دیدنی.. جای شما خیلی خالی بود.. هر کی زنگ زد به شما هم تبریک گفت..
وای که تنها از یه چیز عید بدم میاد..اوم احساسی که بهم دست میده..وقتی صدای همیشه آروم بابزرگم رو از راه دور میشنوم که برام دعای خیر دنیا و عاقبت رو می کنه..وقتی داشت بهم میگفت ما دیگه پیر شدیم دوره شماست .. ما میشینیم گوشه ای و براتون دعا میکنیم..من اشکام سرازیر شد..صدا تو گلوم خفه شد..واون حس..اون حس که هزار بار بهش لعنت میفرستم تموم وجودم رو گرفت.. باز گفت جاتون خالیه اینجا..و دید جوابی نمیدم..گفت صدا میاد؟؟.. میخواستم بگم آره بابزگ مهربونم..ولی این اشکامه که به من محلت نمیده ای کاش ما هم بودیم... بگم.. حتما میدونی کدوم حسه ازش دم میزنم..فقط تویی که مثل من دور از خونتی میدونی هیچ غمی تلخ تر از دلتنگی نیست.
آره والا..
داشتم امسال باور می کردم که دیگه سال نو دور از ایران هم مزه میده...وقتی یه هو 10 20 30 نفر میریزند خونه یکی و هی بگو بخند میکنند..
میگما..اگه منی که این همه قوم و خویش باحال دارم تو این مملکت غر بزنم از حسم..پس اونایی که هیچ کی رو اینجا ندارند چی بگند..
زرششششششششششششک بآ
آب زرششششششششششششششششششک بآ
20 March 2003
امسال نیز جشن ملی چهارشنبه سوری توسط ایرانیان سوئد در سراسر این کشور برگزار شد و ایرانیان شهر استکهلم نیز همچنان پرچمدار برگزاری بزرگترین و مفصل ترین جشن چهارشنبه سوری در دنیا بودند. امسال نیز با برپایی چادرهای بزرگ در زمین واقع در در منطقه وسیع ایرانیان استکهلم با موسیقی و رقص و پایکوبی و شادی و خوردن غذاهای خوشمزه و البته پریدن از روی آتش و تکرار جمله ای که نیاکانشان هزاران سال با پریدن از روی آتش با شادی فریاد کشیدند این جشن ملی ایرانی را مانند همیشه با شکوه هر چه بیشتر برگزار کردند. . تعداد شرکت کنندگان سوئدی و از ملیتهای دیگر نیز در این جشن پر شور و حال ایرانی بسیار زیاد بود و بواسطه تعداد شرکت کنندگان چند هزار نفره خود که امسال به گفته برگزار کننده آن خانه ایران و گزارش پلیس بالغ بر 16000 نفر بود در مطبوعات و تلویزیونهای سوئد و خارج از سوئد نیز بازتابی گسترده داشت..
آره درسته
این هم جشنی بود حال.. گزارش بالا به زبون باکلاسی ستکهلمیان بود.
راستش یک شب گذشته و من هم خستم.. ولی دوست دارم فقط این رو به همه بگم..
آدم هر جای دنیا هم که باشه..باز هم میتونه لیاقت حفظ کردن ارزش های تاریخی و فرهنگیش رو اشته باشه.
دوستان عزیز که عمریست دور از خونه اولمون داریم زندگی میکنیم.. چقدر دور هم جمع شدنمون قشنگ هست. چقدر شادی هامون پر ارزش هست.
این ها رو به شما که تو ایران هستید الان میگم..
که فکر نکنید همیشه تنها راه پیروزی مخالفت هست..مخالفت با هر چیزی که اسم حکومت و دین بر روی اون قرار گرفته.
تنها مقایسه کوتاهی بین نحوه برگزاری این مراسم های اخیر..کافیه که به همه ثابت کنه..خیلی جاها این فقط و فقط مردم و خود مردم هستند که احترام و ارزشی به باور های خودشون نمیگذارند.
همه چیز رو نمیشه به آخور ملا بست.
امیدوارم این جشن و شادی ها هر سال بهتر از پارسال برگذار بشه.. و این جمع پر شور و نشاط که ما در ستکهلم داریم به همه جای دنیا و ایران خودمون هم سرایت کنه.
بگید ای ول...
داره بهار میاد..
نوروز پشت در خونتون وایساده..
پنجره ها رو باز کنید و نغمه بلبل ها رو راه بدید به دل هاتون..
امروز که آخرین فرصت هست...
تمام گرد و غبار های نشسته رو دل های خودتون و سایرین و پاک کنید..
و با یه دنیا صفا و شور به استقبال نوروز برید..
ایام به کام....
18 March 2003
خسته ام از این کند پیش رفتن روزها
نمی دانم این کدامین انتظار است کوفتگی را بر شانه هایم می فشارد
انتظار پایان کهنه سال پر سراشیب و سربالا
و یا عطش آغازی دوباره
بهار همه جا حرف از بهار..
فردا باز هم گرمای تابستان و بعد..
برگ ریزان پاییز و تا چشم بگشایم در این سرمای امروز اسیری دوباره ام...
در این فاصله ها..میتوانم تنها بنویسم..تنها بخوانم..تنها بگریم...
بی آنکه شنیده شوم
بی شک غمی در دل نیست در این آخرین ثانیه ها که چهچه بلبل آن را با خود محو ننماید..
که خجالت میکشم از یاد آوری سردی ها
اما درآن اعماق قصه هایی نهفته است بس سنگین..
که تنها مستی ام جرات آشکارا کردنش را دارد...
و تنها واقعیت اشک جرات باورش را..
ما نمی گویم..کسی در قصه روزگار ما شریک نیست.. من و تو همیشه من و تو بوده ایم با وجود انعکاس ما
خداحافظی بگویم شاید کفایت کند این فریاد را
خدانگهداری به دیروزها...
و شاید پرده ای کشم بر تمام خاک ها...
باشد که کهنه شراب روزگار مستی ام به دست خاطرات سپرده شود
نمی گویم باز دوباره آغاز نخواهم کرد
آن قصه را که هر صبح سطری نو از آن را می نویسم..
نه نه تلاشی برای انکار حقیقتم نیست
همیشه سبزی در وجودم شیره حیات است
اما انگار در این آخرین شب های سرد زمستانی..
می خواهم حتی به خاطر تقدس بهار هم شده..
روایه های تمرین شده را در پشت در باز گذارم
حتی اگر قیمتش فراموشی آموختنی هایم در قدیمی بهار ها باشد
دلم تنگ است برای گریه کردن..
چه سود اما که هر صبح چشم گشودم...
خیره در آینه به چشمانم
شرمی نداشتم اما از سرخی اشان..
اگر صدایی برای فریاد نیست..قطره های اشک رهایی بخش این چشم می باشد.
بس است..بس است این تکرار..
خسته ام از این کند پیش رفتن روزها
نمی دانم این کدامین انتظار است......
روزی چند بار باید میل چک کنی..
روزی چند بار باید آفلاین بخونی..
روزی چند بار باید بلاگ بخونی...
روزنامه بخونی...
اخبار گوش بدی..
سایت های سکسی بری..
از سیر تا پیاز همه دنیا رو کشف کنی..
روزی چند بار به خودت میگی بابا دست ور دار از این وقت تلفی ها..
آهای با توام.. خود خود تو..
17 March 2003
یه موضوع جالب در مورد جستجوهای مورد علاقه این روزها :
اکثر رفییل هایی که من در جستجو در موتورهای معروف میبینم کلماتی از قفبیل عید نوروز ..سفره عید..سایت نوروزی و ..است. شما هم ویزیتور دوست دارید تا میتونید این روزها از بهار و عید نوروز بنویسید که سال نو نزدیک است..
یک آقایی هم به اسم پدرام که در کانادا زندگی میکنند و به انگلیسی بلاگ مینویسند با این جوک ملای من انگاری حال کرده و به انگلیش ترجمش کرده که بلکه انگلیسی دان های کانادایی هم بدونند ما چقدر این آخوندامون رو دوست داریم.... البته ایشون خیلی بلاگ های فارسی نویس رو دوست دارند و زیاد از این لینک ها به همراه ترجمه سخن دوستان عزیز بلاگی در سایتشون دیده میشه..حتما نگاه کنید. کارشون قشنگ هست.
از همه باحال تر سایت رسمی شرکت گاز استان کهگیلویه و بویراحمد است که در یک لینک خیلی دهاتی یک سری آدرس بلاگ رو اونهم به صورت غلط غلوط جمع آوری کرده.. ولی از همش جالب تر سایت رسمی شرکت گاز در سرور های مجانی است..میبینی آخر ابتکار رو !! البته این گروه خفن دست یاری شما دوستان را می طلبد..خودتون ملاحظه بفرمایید..!
و یک صفحه دیگر هم به تازگی دیدم که لیست همه !؟؟ بلاگ نویسان رو جمع کرده ! اینجاست "......"
خوب .. این هم آخر کلام
بای بوی
15 March 2003
اینجا هم محرم وجود داشت..
در مسجدی دور از قال و قیل دولت..دور از پرچم های رنگین و گول برانگیز ترقیب به عزاداری..
راستش من امسال اولین بار بود ;
به هریک از صفحه های پر از خالی در این دنیای مجازی اما با این حال بیان گر واقعیات روزانه سر میزدم می دیدم همه سخن از کارناوال هایی خنده در پشت ماسک گریه می زنند.
باورم اون زمان به تعجب مبدل شد که عکس هایی از روز عاشورا دیدم
.. پسر پسر زیبا با سرهای ژل زده شده..دختر دختر با عینک های دودی تا چشمانشان را بپوشاند.. خیابان ها پر از جمعیت در توهم...
تا به حال کلمات حسین پارتی و ماشین های چرخ زن در محاله های باکلاس با صدای بلند ضبط خود که آهنگ نوحه در آن گوش آسمان را کرمی کند تا عقده سال سال تنگنا برای ابراز ساده ترین عطش های جوانی را نشنیده بودم....
تا به امسال من بی تفاوت نسبت به محرم نبوده ام..
محرمی که در روزگار بچگی ام یاد آور شربت شیرین و با گلاب مادر بزرگ بود. ..مملو از یخ هایی که از شدت سردی گلویت را میسوزاند..
آری دیروز هم محرم بود..
محرمی غریب برای من
هنوز صحنه آن سالها بر روی پرده چشمانم ظاهر میشود !
محرم یعنی جمعیت..سیاهی یعنی آتش..یعنی جمعیت
یعنی شربت های مادر بزرگ.. یعنی چادر سیاه یعنی جمعیت یعنی اشک اشک اشک
محرم برای من غریبی بیش نبود..علتی برای تفکر دوباره بر باور های عمر..
محرم یعنی گریه ها بر پشت بام خانه
یعنی صدای طبل های سنگین..خیس از عرق تن..
یعنی فریاد های یا حسین در آن روزهای بلند و داغ تابستانی
محرم یعنی کودکی ما.. کودکی شیرین ما در تمامی آن تلخی ها...
ولی نه..نه... امکان ندارد....آن روزها محرم تلخ نبود
تنها این سالهاست که همگان ناله از سیاهی آن میزنند و بس..
آری محرم آن روزها فرصت قطره اشک های من بود بر پشت بام خانه.. و امسال
لبخند نیش دارم به پدر :
" برای چه سینه بزنم ؟ برای او که هزاران سال پیش مرد ؟؟ "
محرم امسال هم تموم شد..اما من تا به امروز اینهمه بار از خود سوال نکرده بودم..چه آمد بر سر دین ؟ چه آمد بر سر سنت ؟ کدامین بود باور دل ؟؟
14 March 2003
هر کی فکر ميکنه آتيشش تنده.. قند خونش زودي ميره بالا تندي فلنگ رو ببنده بره خونه خودش که بعد شاکي نشه..
در ضمن گفته باشيم ما هيچ مشکلي با هيچ مليتي نداريم... اين همش براي يه خورده شوخي آخر هفته ست.
بفرما تو...
تو جزيره آدمخورا يك بابايي ميره ساندويچ فروشي، يك ساندويچ مغز سفارش ميده. ساندويچيه ميگه: ميشه 2 تومن. مرده عصباني ميشه ميگه: يعني چي؟ مگه سَرِ گردنست؟! هفته پيش يك تومن بود! ساندويچيه ميگه: آخه اين مغز تهرونيه، بابا بالاخره يك كلاس خاص خودشو داره. مردك هم ساندويچش رو ميخوره و چيزي نميگه. هفته ديگه مياد دوباره يك ساندويچ مغز سفارش ميده، اين دفعه ساندويچيه ميگه:شد 10 تومن! يارو خيلي شاكي ميشه، ميگه: بابا چه خبرته؟! ساندويچيه ميگه: آخه عزيز من،اين دفعه مغز رشتيه، كلي فسفر داره به جان تو! باز طرف چيزي نميگه و پول و ميده و ساندويچش رو ميخوره. هفته بعد دوباره مياد و يك ساندويچ مغز سفارش ميده، اين دفعه ساندويچيه ميگه: ميشه 100 تومن! يارو ديگه پاك شاكي ميشه و ساندويچ رو ميكوبه رو ميز داد ميزنه: مادر قحبه! اين چه مسخره بازيه دراوردي؟!! ساندوچيه ميگه:آخه عزيز من،اين يكي مغز تركه، بايد 100 تا كله بشكنيم تا ازش يك ساندويچ دربياد!!!
سركلاس روانشناسي، استاد داشته ميگفته كه دخترا از بچگي وقتي ميبينن كه يه چيزي از پسرا كمتر دارن احساس كمبود ميكنن و اين مسئله باعث افسردگي در اونها ميشه! يكي از پسرا پاميشه ميگه: استاد، ايني كه ما داريم هم آخرش مال اوناست، فقط خرحماليش افتاده گردنِ ما!!!
از تركه ميپرسن: زنتو چقدر مهر كردي؟! ميگه: والله مهر رويادم نمياد ولي آبان و آذر زياد كردم!!!
معلمه سر كلاس ميپرسه: كي ميدونه قرص وياگرا چيه؟! پسر رشتيه ميگه: قرص ضد اسحاله! معلمه ميگه: چه ربطي داره؟! بچه ميگه: آخه هر شب مامانم به بابام ميگه: بخور اينو بلكه اون گهت سفت شه
آمريكاييه داشته تو رودخونه غرق ميشده، هي داد ميزده: help me, hellllp ! تركه از اونجا رد ميشده ميگه: احمق جون اگه جاي كلاس زبان كلاس شنا رفته بودي الان غرق نميشدي
يه عربه پاهاش پرانتزي بوده، بهش ميگن چرا اين جوريه؟ ميگه حتماً موضوع مهمي بِينشه
يه روز يه خره لنز ميزنه، ميره تو جنگل. همه حيوونا نيگاش ميكردن ميگه: چيه! تا حالا آهو نديدين!!!!
يه پيرمرده و يه پيرزنه و يه پسره و يه دختره تو يه كوپه قطار با هم بودن، قطار ميره تو تونل و همه جا تاريك ميشه، يهو يه صداي ماچ و بعد هم يه صداي كشيده مياد! قطار از تونل مياد بيرون همه نشسته بودن سر جاشون. پيرزنه با خودش ميگه: عجب دختر متين و باحياييه! با اينكه جوونه و دلش ميخواد ولي به كسي راه نميده، تا يارو بوسيدش گذاشت زير گوشش! دختره با خودش ميگه: عجب پيرزنه نجيبيه! با اينكه سنش بالاست و كسي تحويلش نميگيره، بازم نميذاره كسي ازش سوء استفاده كنه. پيرمرده هم با خودش ميگه: بابا عجب بدبختيه ها! يكي ديگه حالش رو ميكنه ما كشيده رو مي خوريم! پسره هم با خودش ميگه: چه حالي ميده آدم كف دستش رو ببوسه محكم بزنه تو گوش بغلي!
ما اين رو خونديم تا يه ربع جون حاجيت داشتيم هر هر مي خنديديم :
غضنفر ميره تلويزيون رو روشن ميكنه كانال 1 يه آخوند داشته صحبت ميكرده
كانال 2، 2 تا آخوند داشتن بحث ميكردن
كانال 3 يه برنامه داشته با عنوان سمينار روحانيون حوزه علميه
كانال چهار ميزنه ميبينه سمينار روحانيون شهر تهرانه 200-300 تا آخوند توشن
كانال 5 ميزنه ميبينه سمينار سراسري كشوري روحانيونه كه 20000-30000 نفر آخوند شركت كردن... يه دفعه غضنفر داد ميزنه:
آهاي سكينه هوي زود اون نفت و بيار لونشونو پيدا كردم........
يه روز يه تركه ميره لبنياتي ميبينه رو ديوار نوشتن:
حسين با ماست...
علي با ماست ...
حسن با ماست...
بعد به آقای فروشنده می گه :
ببخشيد آقا شما ماست خالی ندارين
تازه عروس ميره پيش خانم دكتر و ميگه : " ببخشيد بغل نازنازي من يه خال در اومده"
خانم دكتر هم مياد تا با الكل تميزش كنه كه معاينه كنه ميبينه كه خال پاك شد!
خلاصه اين موضوع چند روز اتفاق مي افته و خانم دكتر كه شاكي شده بوده ميگه: " ببخشيد شوهرتون چيكاره هست؟ "
تازه عروسه با ناز ميگه : " نجــــــــــــــاررررر"
خانم دكتره ميگه : " بابا بهش بگين وقتي داره ميليسه، اون مدادشو از پشت گوشش ور داره...."
يه مرد يزدي داشته تو اتاق لباسشو اتو ميكرده، زنش از آشپزخونه داد ميزنه: مرد داري چكار ميكني، مرده ميگه: دارم اوتو ميكنم، زنه ميگه : آخه چرا اوتو ميكني با ايتو كن!!!!
يه روز تو يه جمع رسمي يه تركه ميگوزه، واسه اينكه 3 نشه داد ميزنه: گوزيه گوز...بدو حراجش كرديم
يه سياهه دعا ميكنه كه: خدايا چي ميشد من هم سفيد بودم، هم هميشه لاي پاي دخترا؟! صبح پا ميشه ميبينه شده نوار بهداشتي!!
يه روز يه تركه داشته به ديوار مرقد امام ميشاشيده يهو بسيجي ها ميريزن سرش و يه كتك حسابي بهش مي زنن. تركه داد و بيداد مي كنه و ميگه: بابا من شاش بند شده بودم اومدم اينجا آقا شفام داده ديگه!!!!!!!!!
اواهه داشته رد ميشده، ميبينه كنار خيابون نوشتن: واكس 50 تومن. با خودش ميگه: وا؟! ك*س 50 تومن؟!!!
يه روز از يه پايين شهري مي پرسن "زن ذليلي" يعني چي؟ ميگه: همونيه كه بالا شهريها بهش ميگن تفاهم!!!!
تركه ميره داروخونه ميگه: يه كاندوم كدئين دار ميخوام! داروخونه چيه ميگه: چرا؟ واسه چي؟! تركه ميگه: آخه يه سردرد كيري گرفتم!!
تركه ميره داروخونه، داد ميزنه: آقــا كـــانـــدوم داريـــن؟!! يارو ميگه: آقا يواش تر! اين چيزا روكه بلند نميگن، خوب چند تا ميخواي؟ ميگه: يه بسته. بعد تركه آروم ميگه: ببخشيد وازلين هم دارين؟ مرده ميگه: بابا اين كه اشكال نداره، بلند بگو مسئله اي نيست. خوب حالا چقدر ميخواي؟ تركه داد ميزنه: بـه انــدازه دو دور كــون كــردن!!!
تركه بچش نميخوابيده، بهش ژل ميزنه!!!!
يه زنه انگليسيه و يه تركه تو آسانسور بودن . زنه شروع ميكنه لخت شدن و به تركه ميگه: يه كاري كن كه احساس كنم واقعاً زنم، تركه هم شروع ميكنه لباساشو در مياره، بعد ميندازدشون جلوي زنه، ميگه: اينا رو بشور بعد هم اتوشون كن!!!
تركه ميره لباس فروشي، ميگه: ببخشيد شلوار نخي داريد؟ يارو ميگه:بعله. تركه ميگه: بيزحمت دونخ بدين!!!
تركه زنگ ميزنه خونه دوست دخترش، باباي طرف گوشي رو برميداره، هول ميشه ميگه: ساعت شانزده و پنجاه و چهار دقيقه!!!
تركه تو يك دهي دكتر بوده ، ميخواسته به يك زنه آمپول بزنه. زنه ازين شليتههاي لايه لايه پاش بوده، هرچي تركه دامناش رو بالا ميزده، تموم نميشده. آخر تركه شاكيميشه به زنه ميگه: ببخشيد خانم، كون شما صفحه چنده؟!!
ايشالا شومام خنديدي يه خوده !
اگه هم که نه .. خوب منو سننه !
D:
خودم که خيلي خنديدم ;)
13 March 2003
او روزگاري همديار ما بوده است..در قطب سرما..در دل گرما...
سخن او را که خواندم..درنگ در آرزوي شنيدن دوباره اش نکردم..
او اين چنين گفت:
من به گل می نگرم لیک همی
می ترسم
کز پی تیز نگاهم
کالبد شیشه ای
نرمی گل
ترکی بردارد
جان صافش
نرمی پنبه ای اش
بر شکند
من به گل می نگرم
اه ولی قلب من می شکند
جان صافم
همه دم می شکند
برگ گل در دل من می شکند
یا که چون دی یا که چون وی
یا که با تیزی پیکان نگاهم
هر زمان زخم شود
ما به گل محتاجیم
لیک همی همه دم گل شکنیم
یا که گل پر بکنیم
//
از فرشيد آريان
11 March 2003
يه جوري ريش ريش.....
شما چي احساس ميكنيد ؟؟
امشب در سر شوري دارم امشب در دل نوري دارم
باز امشب در اوج آسمانم رازي باشد با ستارهگانم
امشب يك سر شوق و شورم از اين عالم گويي دورم
از شادي ير گيرم برسم به فلك سرودي هستي خوانم در بر حور و ملك
در آسمانها غوغا ببينم سبو بريزيم و ساغر شكنم
امشب يك سر شوق و شورم از اين عالم گويي دورم
با ماه و يروين سخني گويم وز روي مه خود اثري جويم جان يابم زين شراب
ماه و زهره را به طرب آرم از خود بيخبرم زشعف دارم نغمهاي بر لبها
امشب يك سر شوق و شورم از اين عالم گويي دورم
امشب در سر شوري دارم امشب در دل نوري دارم
باز امشب در اوج آسمانم رازي باشد با ستارهگانم
امشب يك سر شوق و شورم از اين عالم گويي دورم
امشب يك سر شوق و شورم از اين عالم گويي دورم
10 March 2003
راه های تشخیص دختران ایرانی :
1- بینی هایشان عمل کرده نیست ( همه که پینو کیو نیستند ).!!!!
2- موهایشان خدادادی طلایی است و مادرزادی مش دارد.!!!
3- پاپا جانشان خیلی پولدار است و هرگز نشده چیزی بخواهند و برایشان تهیه نشود.!!!
4- وقتی از کنار هم رد می شوند هرگز به هم چپ چپ نگاه نمی کنند.!!
5- تمام زیورآلاتشان طلا و برلیان و مروارید اصل است.!!!
6- تا قبل از ازدواج هر گز ابروهایشان را بر نمی دارند.!!!!!
7- حتماً تا شب عروسی باکره هستند.( اونجای آدم دروغگو )!!!!!!!
8- بدون اجازه خانواده اشان هیچ جایی نمی روند.!!!!
9- وقتی با هاشون دوست شدی هفته دوم باید بری خواستگاری.(زرشک)
10- همیشه سر به زیر هستند و به هیچ غریبه ای نگاه نمی کنند.!!!
11- بعد از ازدواج معلوم می شود که در خانه پدرشان بنز الگانس داشتند والان حرام شده اند.!!!!!
12- اصلاً لنز نمی زنند و رنگ چشمهایشان خدادادی سبز و آبی است.!!!
13- عاشق مادر شوهر هاشون هستند.!!!!!
14- قبل از ازدواج فکر و ذکرشون ازدواجه اما بعد از ازدواج به ازدواج نکرده ها می گویند شوهر نکنید.
15- همیشه مادر شان به شوهر شان خیلی محبت می کند اما حیف که شوهره درک نمی کند.!!!
راه های تشخیص پسران ایرانی :
1- اصلاً بوی عرق نمی دهند.!!
2- هرگز کفش ورنی مشکی با جوراب سفید نمی پوشند.!
3- همه شون خیلی روشنفکر هستند.(۱۰۰ ٪)!!!!!!
4- با پیرهن نازک سفید هرگز زیر پیراهنی رنگ تیره نمی پوشند .!
5- خودشان را دست کم می گیرند و اصلاً اعتماد به نفس ندارند.(نوچ)!!!!!!!
6- همه شون ( البته رشتی ها بیشتر) قدرت مر دانگی فوق العاده ای دارند.(بازم نوچ)!!!!!!!!!!!!
7- همیشه قبل از شما یک دختر بی معرفت دیگه ای قلبشون رو شکسته و دیگه به دخترا اعتماد ندارند .!!!!!
8- خواهرشون نباید نفس بکشه اما دوست دخترشون باید امروزی باشه(درسته)
9- هرگز از دختر ها هدیه قبول نمی کنند اما آنقدر به دختر ها کادو می دهند که طرف شرمکش می شه.!!!!
10- دوست دخترهاشون باید سکسی و آزاد باشند و زنهاشون آفتاب مهتاب ندیده( با ندید بدید اشتباه نشه ) .
11- همیشه سر وقت سر قرارهایشون می آیند. !!
12- اصلاً هیز نیستند (بر منکرش لعنت)!!!!!!!
13- هیچ وقت در دوستی پیش قدم نمی شوند و همیشه توقع دارند تمام دخترا به پاشون بیفتند !!!!
14- همیشه چند تا آمبولانس پشت سر همه شون جنازه کشته مرده هاشون رو جمع می کنه. !!!!!!!
15 خیلی با مرام هستند.( آخر معرفتن)!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
click here too :D GBS:: Gireh Blog Society
09 March 2003
مراسم 8 ماه مارس روز جهانی زن در استکهلم بصورت گسترده ای و با شرکت زنان و مردان از ده هها ملیت مختلف در "کونگز ترد گوردن" در مرکز شهر استکهلم برگزار شد. امسال بدون شک ایرانیان تمامی توجه این مراسم را با بنمایش گذاردن وضعیت غم انگیز و اسف بار زنان در جمهوری اسلامی بسوی خود و نیز وضعیت زنان در ایران جلب کردند. از جمله شمیم دختر ایرانی در اعتراض به سرکوب زنان و حقوق زن در جمهوری اسلامی موهای سر خود را در میان کف زدنها و فریاد حمایت مردم و در حالیکه خبرنگاران مطبوعات, رادیو و تلویزیون از سراسر جهان از آن فیلمبرداری میکردند از ته تراشید. او پس از تراشیدن موهای سرش از جمله گفت : "حالا مرد شدم؟ خیال افرادی مثل آقای بنی صدر که در موی زنان اشعه تحریک آمیز میدیدند راحت شد؟" که اشاره ای بود به صحبتهای ابوا الحسن بنی صدر اولین رئیس جمهور اسلامی که گفته بود" در موی زن اشعه ای" وجود دارد که چون مردان را تحریک میکند باید پوشیده شود"!
08 March 2003
حلقهاي که بر دلم نهادي، مال تو
تمامي شاعرانههايم را... پس بده.
بيا...
همه گلهايت، مال تو
تمامي عاشقانهها، شبانهها...
دوستت دارمهايم را... پس بده.
بيا...
يکبار ديگر بيا...
يکبار آن سان که من خواستم بيا
و بوسههايي که دادمت را... پس بده.
( Osyan)
نمیدونم چرا این متن خیلی به دلم نشست.
شاید من هم دوست دارم به نوعی از زورگویی آدم ها در مقابل احساسات آدم های مقابلشون بد بگم.
یادم میاد روزهایی خیلی پیش.. ولی نه انگار خیلی هم دور نبودند.. تنها کلامی که بهش باور داشتم خوبی همه آدمها بود.
الان شک دارم حتی بهش نخندم
الان میگم تف بابا
به قول پژمان جونی به نخمش.. ریدیم تو زندگی
کجایی پسر.. دلم برات نگرانه.. من نمی فهمم تو اینهمه درد رو از کجا تو دلت انباشته کردی.. اوکی خودت هم شنیدی دردای منو.. ولی باز هم هر چی سعی میکنم به باورخودم بقبولونم که آدمهای با درد هم می تونند وجود داشته باشند.. باز هم پس میزنم این باور رو
آخه یه روزگاری من تصور میکردم همه اینا چرته.. میشه راحت از پسشون بر اومد. و بهشون محل نزاشت..
میبینی.. حتی خودم خودم رو نفی میکنم.. غم های تو وجودم رو..
درد هایی که مثل یه موریانه سلول به سلول پوست و خون و روحت رو می خوردن.. و تو انگار همیشه سعی در گول زدن خودت داری
چرا میگم گول زدن ؟ اخه مگر جز اینه که به خودت بخوای بباورونی همه چیز ساده ست.. همه چی آسونه.. راحت میشه به همه چی لبخند زد..
میشه به سادگی پر از قدرت بود. میشه به سادگی آب خوردن همیشه خندید.. به نوعی که تو باور همه سایرین بره که تو جز خنده چیز دیگری بلد نستی.. هه هه و اون موقع اگه یه ثانیه حتی تصمیم بگیری واسه خودت و تو چاه خودت باشی.. بخواد پیهت رو در بیارن که بیخیال بابا تو رو چه به این خم به ابرو اوردنا.
آره پژمان گلم راست میگی تف به این دنیای تخمی.
کجایی پسر ..نکنه آواره شدی الان تو خیابونا هستی.. همیشه بهت میگم من بمیرم و تو غم رو چهرت نباشه.. ولی انگر مردم خودم زود تر از اینکه حتی باور کنم خودم غرق یه مرداب ام.
نمیتونم شدت تنفرم رو از آدم هایی که باعث خم به ابرو آوردن دیگری میشند پنهان کنم.. اگه یه نفر باشه بخوام از رو زمین نابود بشه اونی هست که نمی تونه درک کنه هم نوعش غصه داره.. دیگه مرگ بر اون که نغمه این غصه ریشه اش از خود اون فرد میاد.
تف به اون که بخواد اسمش رو بزاره رفیق ..عشق..هم راه..یار.. ولی ندونه که دوستش...معشوقش.. هم نفسش رنج داره
----------- ----- ------ --------- ---- -------- -------------
بازم به قول تو ریدیم تو تنبون این زندگی
07 March 2003
هیچ جا... رفته بودم گل خوری
از کی تا به حال گیاه خوار شدی
نه بابا.. گل..اونی که از ترکیب خاک و آب بوجود میاد
وا ! از کی تا حالا خاک هم خوردنی شده
از اون روزی که دل خوری ها زدودنی نشده
.....
راه حلش ؟؟
هیچ..سخت نیست...
تنها به یاد بیاور که بهار نزدیک است..
و بعد خود رو به جریان آب بسپار...
زیاد سخت نیست.. باور کن.
تنها کمی شجاعت می طلبد و بس..........
01 March 2003
امروزمون الکی دولکی گذشت به ملا..
خلاصه آخر شبه گفتم بیام هر جور شده رسالتم رو به اتمام برسونم..
این ماه لعنتی 28 روز بیشتر نداره.. این باعث میشه گذر زمان بیشتر برات محسوس بشه. فردا هم آخرین ماه زمستون سرد و سفید و برفی رو پشت سر میزاریم..زمستونی قشنگ.. برای من این سال هیچ روز حتی ثانیه ای احساس سرما حس نشد. برام مسلما عجیب بود..ولی انگار حرارتی تمام وجود من رو در بر گرفته بد که ناخواسته سرمای سخت و قابل توجه سوئد و ستکهلم رو برام غیر قابل حس کرده بود.
SIS FEST
داره کم کم بوی بهار می رسه.. من اینجا عضو هیات رئیسه انجمن دانشجویان ایرانی ستکهلم Stockholms Iranska Student " SIS " هستم. ما تا به حال چندین بار جشن ها و برنامه های مختلف اجرا کرده ایم.
اینبار هم به مناسبت عید و نوروز ایرانی اول یک
کنفرانس با سخنرانی آقای عباس شمسا در یکی از سالن های دانشگاه ستکهلم میباشد. موضوع این کنفراس مختص به عید نوروز و چگونگی بوجود آمدن عید نوروز هست. ورودی این برنامه مجانی و برای عموم آزاد هست. زبان آن فارسی هست. تاریخ هم 17 مارش ساعت 19 تا 21. و در پایان برنامه از همه با شیرینی و چای و قهوه پذیرایی میشود.
برنامه دوم انجمن دانشجویان ایرانی ستکهلم جشن عید نوروز هست. جشنی برای تنها دانشجویان آنها که دانشجو بوده اند یا هستند. این جشن همانند دفعات پیش برای شادی و دور هم جمع شدن ایرانیان دانشجو از همه جای سوئد هست.
اینبار برنامه بسیار با برنامه ریزی و دقت و وسواس انتخاب شده است. در یک رستوران زیبا و مجلل در دیور گردن Kungliga Djrgården به اسم آمیرالن Amiralen .. به صرف شام.
شام غذای معروف شب های عید نوروز سبزی پلو و ماهی است. و بعد از آن پزیرایی با شیرینی و میوه.
در این جشن جند سوپرایز نیز در نظر گرفته شده. مهم تر از همه اینها برنامه بعد از شام است و اون دیسکوی داغ و شاد ایرانی برای زدن و رقصیدن. با دیجی باحال سفارشی ما.
برای اینکه عزیزان دانشجو بتونند در این جشن شرکت کنند باید حتما بلیط از قبل خریده شود و آن هم تا 2 روز قبل از برنامه . بعد از آن هیچ بلیطی برای فروش در دسترس نخواهد بود. در ضمن تعداد اینبار محدود تر از 350 نفر دفعه فبل است که جشن در رستوران شمیران بود.. پس همه باید خیلی زود بجنبند. این برنامه ها رو خیلی بچه ها در انتظارش بودند و در دفتر میهمان سایت هر روز بحث و صحبت از جشن میشود. من هم یه لوگو می زنم اینجا بعد تا همه بتونند ببینند و بیاند بخونند. به زودی هم در رادیو محلی سوئد من قرار هست صحبت کنم و توضیح بدم برای همه عزیزان این دو برنامه سر راه رو.
از دوستای عزیز سوئد نشینم هم می خوام برای این برنامه از طریق من و بلاگ من و یا لینک مستقیم به سایت ما و نوشتن موضوع توسط خودشون تبلیغ این و کنفرانس و جشن رو بکنند.
این هم از لینک سایت
نگاهی هم به دفتر مهمان بندازید انجا آفیش های برنامه هست.
www.etand.com/sis
*********************************************
از این حرف ها بگذریم..
فکر کنم الان اکثر بلاگر ها از برنامه 16 اسفند بلاگر ها برای حمایت از کودکان بی سرپرست اطلاع پیدا کرده اند. این برنامه قرار هست در 2 شهر شیراز و تهران انجام بشه.
برای اطلاع حتما به سایت اصلی این قضیه یعنی اینجا 16 اسفند/ و برای هماهنگی با بچه های مسئول به بلاگ احسان کیانفر در تهران و بلاگ یاوه های عاشقانه من برای شیراز مراجعه کنید.
حالا یاد یه خاطره افتادم وقتی فهمیدم که این برنامه در تهران قراره در شیرخوارگاه آمنه انجام بشه. شاید دوست داشته باشید بشنوید.
من وقتی ایران بودم مهد کودکم رو اتفاقا در این مهد میرفتم. اینجا در خیابون ولیعصر بود نزدیک میدون ونک. مهد کودک و آمادگی آمنه.
در کنار این ها در داخل همون مهد شیر خوارگاه آمنه قرار داشت. من از همون کوچولویی رفته بودم مهد چون مادرم دبیر بود و پدرم هم کارمند. البته قبل از اینکه به سن 3 برسم مامان بزرگ و بابا بزرگم ما رو نگه میداشتند. فکر کنم بنا به گفته والدین گرامی از سن 3 یا 4 سالگی من رو گذاشتند در این مهد آمنه.
اونجا خیلی سخت میگرفتند برای قبول بچه ها..حتما باید شرایط خاصی می بود برای اینکه بچه ای رو قبول کنند. علتش هم خوب بودن کادرشون بود و امکاناتی که میگذاشتند..چه میدونم.
خلاصه من از 3 تا 6 سالگی اونجا بزرگ شدم. خونه ما کمی بالا تر از اون محدوه بود. ولی من همه مدارسم رو تو اون راسته ولیعصرو تجریش و میدون ونک رفتم. برای همین کاشی به کاشی اونجا برام یه خاطره ست. وقتی از 3 سالگی هر روز از یه خیابونا رد بشی..ماشین سواری بکنی..پیاده روی بکنی.. معلومه که حتی بوی درخت هاش هم برات عزیز میشه.
یادمه اولین بار که اجازه گرفتم از مامان بابام که خودم پیاده از مدرسه تا خونه بیام تو مقطع دبستان بود..سالش رو یادم نیست..ولی هنوز مزه اون غرور و افتخارش زیره زبونمه. اون احساس بزرگ شدن و استقلال... اون اهمیتی که به آدم دست میده وقتی خودش پیاده داره تو خیابونای اون شهر شلوغ راه میره..
وای وای وای..الان تمام چشمام پر از اشک شده..از خاطره اون روزها..اینکه دوران راهنمایی مدرسم که درست در میدون ونک بود سرتا سرش برام یه خاطرست..یه رویا.. روزهای شیرین و پر از خنده ای که تکرارشون محاله..محال..حتی این رو اون روز ها هم میدونستیم...من و دوستانم...من و 2 تا دیگه رفیقام که اون سال اول راهنمایی با هم یه پیمان ابدی بستیم.. پیمان یوکاما... این پیمان هنوز پابرجاست.. باور خودمون هم نمیشه.. ما 3 نفر بودیم..و با هم یک پیمان بستیم..برای جاودان موندن تو دوستی... و الان این 3 نفر هر کدومشون تو یه کشور زندگی میکنند.. من اینجا تو قطب شمال تو بطن برف و سرمای سوئد.. یکی دیگمون در امریکا کشور شیطانی و فرشته رویا های همه آدم های دنیا و اون یکی حلقه دوستی هنوز در ایران..
آه
این آه رو واقعا الان از همه وجودم کشیدم... نگاه کن تو رو به خدا..از چی به چی رسیدم. واقعا چه روزهایی در انتظار ما انسانهاست که هیچ خبری ازشون نداریم.
بگذریم.. بزار کمی هم از دبیرستان بگم.. آره اون رو هم همون جا میرفتم..تو خیابون ولیعصر روبروی صدا سیما.. وای وای وای.. چه روزهایی که از اونجا تا تجریش پیاده نمی رفتیم..تو برف تو بارون..تو هوای بهاری.. چه روز هایی صبح از خونه تا مدرسه پیاده نمیرفتم از وسط پارک ملت... از وسط پارک ملت.. ای ای چه قدر قلبم درد میگیره.. پارک ملت برای من یه دنیا خاطره خنده و گریه است.. گریه از زمین خوردنام..از حتی 1 سالگی..
چه صبح هایی نبود که من از وسط پارک پیاده میرفتم به سمت مدرسه.. آدم ها رو میدیدم صبح زود تو پارک ورزش می کنند.. میدویدند با هم..یکی رئیس گروه بود و با بلند گو با سایرین صحبت میکرد..
وقتی گروه خانوم ها با مانتو های همرنگ رو میدیدم..هر روز هفته یه رنگ مخصوص داشتند و..رنگای قشنگ و شاد.. آبی.. صورتی.. یعنی این چیزا هنوز تو پارک ملت من پیدا میشه ؟؟
پر از شادی و خنده..هر روز صبح کار من گل چیدن بود..هر چند تا که میتونستم..هر چند تا که چشمای باغبون من رو نمی دید برای همه دوستام تو مدرسه گل می کندم. می آوردم مدرسه و بینشون تقسیم میکردم.. حتی وقتی زمستون بود و هیچ گلی وجود نداشت برای کندن.. من از گل فروشی بیرون پارک گل می خریدم..شاید باور نکنی ولی بخدا این کار هر روز من بود... این گل ها به من لبخند رو هدیه میکردند و چشمای من هر روز پر از اشک بودند به خاطر اون بوی غلیظ و مست کنندشون..حتما میدونید که گلای من همیشه رز بودند.. همیشه اونقدر بوشون میکردم تا به عطسه بیوفتم.. و بعد هم از چشمام اشک بیاد.. بعد هم دوستام سر به سرم می زاشتند که آخه مگه بی کاری که گل بو میکنی که به عطسه و گریه بیوفتی.
چه روزگایری وای.. حیف که زود تموم شد...
میدونید بچه ها..اون روز که من ایران رو ترک کردم... هرگز کسی ایران رو برای تنفرش از اون اوضاع ترک نمی کرد..
من حتی حتی حتی یک میلیون در ثانیه هم این به خاطرم نیومده بود..اون موقع ها ایران هنوز مهربون بود واسه آدم هاش.. اون روزا همه هنوز هوای تهرون رو دوست داشتند..اون روز هنوز کسی از حتی نفس کشیدن تو این هوا گلایه نمی کرد..
من هرگز دبیرستان رو کامل نخوندم..فقط سال اول و بعد... همه چی پایان گرفت...
نمی فهمید به خدا من چی میگم.. الان همه هار شدند..همه خسته و وامونده شدند و وهمه پر از تنفرند از این خاک.. همه دم از انزجار میزنند.. دم از بریدن..فرار ..ترک.. این چه بلایه سر این خاک اومده.
اصلا نمی خواستم به این حرف ها برسم.. ولی الان تو رو جون جدت بروهمین یه سر تو بلاگ شهر بزن..همه دم از تحریم انتحابات میزنند دم از تنفر از این رژیم..از همه آدم ها از مسئولاش..
این روزه همه حتی از خودشون هم بدشون میاد.
چی بگم. روزگار غریبست..تو هر کشور میری یه درد خودش رو داره. اینجا دولت غصه ملت رو میخره و ملت اما ..
تو میهن ما همه در تقلا برای انزجار بیشتر از یکدیگر.
بابا منو ببین آ !! امدم یه خاطره از دوران مهد کودکمون بگما
******************************************************************
آره می گفتیم..
اونجا مربیای خیلی باحال و خوبی داشتیم..راستش من هنوز خاطره های اون زمان یادمه..عجیبه ولی واقعا یادم هست. یه بچه 4 ساله چطور می تونه اون روزاش یادش بمونه ؟؟ همه اون ناهار ها که بهمون میدادن.. اون موقع ها که به زور خوابمون می کردند .. اون موقع که بچه بودم و از غذا خوردن در کل بدم میاومد ولی از هم بیشتر از گوشت متنفر بودم و بد تر از اون از گوشت چربی دار..وای اگه فقط تعریف کنم چه بساطی داشتیم تو این غذا خوردن ها
حالا حرف گوشت شد..بزارید یه خاطره هم بگم بس عجیب...
من بچه ای بودم که تو غذا خوردن پر از دردسر.. از گوشت متنفر و بد تر از اون چربی وصل به اون...
اون روز ها هم اگه یاد کسی باشه همیشه غذا ها به صورت افتضاح زیاد به مقدار فراوون پخته میشد..برای صرفه جوی و این حرف ها. برای همین دقت خاصی در مزه و خوبی اون ها نبود.
من یه مزه هایی رو هنوز تو دهنم دارم..اون هم خورش های قرمه سبزی و قیمه مهده کودک بود.. با اون بوی بدش..وایییییییییییییییییییییییییی
یه زوری طبق معمول وقت ناهار خوردن بود و بچه ها دسته دسته با مربی های کلاسشون میامدن برای ناهار لمبوندن. ما هم بودیم. از قضا ناها اون روز قرمه سبزی بوده. من هم با زجر می خوردم.. خورشت لهیده و سبزی های سوخته و سرخ شده بد بو..به علاوه 400 کیلو کوشت گنده لهیده که پر پر پر از چربی بود.... یه چی میگم یه چی میشنوید.
آره..خلاصه یکی از این همه میلیون گوشتایی که تو بشقاب ما شناور بوده با چربی بودش. من هم معلومه بی چون و چرا گذاشتمه بودمش کنار ظرفم.
بعد یکی از این مربی های که مال گروه من نبود اود سر بزنه ببینه من دارم غذام رو می خورم یا نه..دید من گوشتم رو گذاشتم کنار ظرفم گفت این رو جرا گذاشتی اینجا..گفتم نیمی خوامش.گفت باید بخوری گفتم نه نمی تونم گفت باید بخوریش..یا میخوری یا از اینجا نمیری بیرون
من رو می گی دیگه داشتم می ردم..آخه زن عجوزه مگه تو سادیسم داری من رو مجبور می کنی چیزی که نمی خوام رو بخورم.. خلاصه از اون جایی که از بچگی هم متقلب بودم این گوشت رو برداشتم انداختم زیر میزی که روش غذا می خوردم.
ای ول آقا دیگه همه داشتند می رفتند و من هنوز به خاطر دارم چقدر قلب من تند تند می زد به خاطر اون گوشت رو زمین انداخته شده.. آقا اکثر بچه ها رفته بودند و من به زور بقیه اون غذا رو می جویدم..چون باید ظرفم رو تموم می کردم و الا نمی گذاشتند من برم بیرون
زد و این معلم عجزه دوباره سر و کلش پیدا شد.. عین این فیلمای هیجان داره میشه قضیه..این یه نگاه به بشقاب من کرد و بعد یه نگاه به اطراف... نفهمیدم چطوری گوشت زیر میز رو دید...وای گاوم زایید. حالا حدث می زدین چی کار کرد ؟؟؟
باورتون میشه اگه بگه با تشر رو کرد بهم و گفت ؟
یالا برش دار.. از رو زمین برش دار.من با بغض بر داشتم و بعد گفت حالا بخورش..
آی سگ مصب مگه تو دیوی مگه تو جادوگری ..بابا بچه 5 سالشه تو مجبورش می کنی اولا چیزی که دوست نداره رو بخوره بعد هم می گی گوشت رو از رو زمین بر داره بخوره .... ننگ بر تو.. شیر مادرت حروت زن جادوگر.
من رو میگی اون بغض تو گلوم شده بود دیگه اشک.. به خدا اگه یه ثانیه اون صحنه یادم رفته باشه
از ترسم حتی نمی تونستم بلند گریه کنم آروم فقظ اشک میریختم و با التماس به اون مربی جادوگر نگاه میکردم که بزار نخورمش..بالاخره نمی دونم فرشته نجاتم چطور سر رسید منظورم مربی خودی بود.. خانم ارجی.. قربون اون لپات بشم من... این زن اینقدر که مهربون بود...من دیگه تا تونستم پیش اون گریه کردم و گله این زنه رو کردم که بهم به زور می خواست گوشت با چربی جویده شده تف شده رو زمید رو بخورونه... آقا تا اینجا رو داشته باش
مگه من کشکم.. من از همون بدو تولد با همه نا حقی ها می جنگیدم
با خودم گفتم بزار فقط پام برسه خونه.. بعد از ظهر که مامان بابا اومدند دنبالم نا مردی نکردم و تا تونستم گریه کردم و شکایت این مربی عجیب رو کردم.. حالا نوبت سرخ کردن مربیه میرسیه...
بله !! پس چی
اضافه کنم که پدر مادر اونجا کلی حرفشون خریدار داشت.. بابام با رپیس مهد دوست بود و از طریق ادارش برای اونا کلی تسحیلات گرفته بود.. آقا از ما شکایت و فردا اخراج و اردنگی تو کون جادوگر جون یه طرف.. به همین راحتی..
بله اینجا بود که من برای اولین بار اولین معلمی رو که در حق من نا انصفی کرد رو اخراج کردم و بدین ترتیب برگ تاریخی به اسم معترض پرصدا بر من زده شد..
حال کردید ؟؟ لامصب چقدر طول کشید.. میخواستم در مورد خواهرم هم بگم کمی..
**************************************************
این رو دیگه لفت نیمدم.. ماجرا اینجاست که من و خواهرو 2 ونیم سال با هم تفاوت سنی داریم..من بچه بزرگ و اون بچه کوچک.. بطبع اون هم به همین مهد کودک آمنه اومد که من بودم. بعدا ها وقتی این دختر میره دبستان و بین بچه های مدرسه حرف میشه که تو از کدوم مهد و آمادگی میای این میگه آمنه.. تا اینجا رو داشته باشاید
این خواهر جیگر طلا بلای من سیاه ذغالی بوده از بچگی رنگش.. البته نه من نه خواهرم به مادرم که رنگ بسیار سفید داره نرفتیم..هر دو تیره و سبزه بودیم..ولی خواهرم خیلی سبزه تر بوده..این همیشه تو ایران که بودیم آرزوش بود مثل مادرم سفید پوست باشه و رنگش روشن.. آخه ایران همه می گفنتد وای چه قدر تو سیاهی...چقدر تو ذغالی مامانت سفیده خوشگله.. بزنم به تخته ما هممون یکی از یکی خوشگل تریما !
خلاصه این دخمله تو مدرسه وقتی میگفته اسم مهدش رو..بچه ها می گفتند اونجا که شیر خوارگاه هست..مال بچه هایی که پدر مادر ندارند و یا اکسی اونا رو تحویل داده !!!!..
خواهر من از بس این حرف رو شنیده بوده.. و بعد هم از بس بهش گفتند تو اصلا شبیه ممانت نیستی سیاهی . غیره.. تو ذهنش می دونید چی تصور کرده ؟
که مامان بابای من الکی به اون میگند تو بچه اصلی ما هستی..این دختر فکر میکرده که
مامان بابام اون رو از شیرخوارگاه به فرزندی گرفتند و فقط من بچه اصلی هستم..و خواهرم نسیت..
وایییییییییییییییی تو رو جون من بیبین..
جاتون خالی چند سال پیش بود که این دختر که دیگه گنده شده بود ماشلا این قضیه رو واسه ما تعریف میکرد...من باورم نیمشد همچی چیزی به فکرش رفته باشه.. ولی واقعیت این بود که این خواهر ما تا سال ها خودش رو بچه آدوپت و شیر خوارگاهی خانواده حساب می کرده و فکر میکرده من عزیز تر هستم برای مادر پدرم تا اوم...
ای ول بچه ای ول
آه من چقدر ور زدم...جالبه بدونید من تو آلبوم عکسهام یه عالمه عکس از دوران مهد کودکم در آمنه پیدا کردم.. از جشن تولدی که اونجا همراه با بچه ها و مربی ها گرفته بودم.. همچنین این مربی خوبم جانم ارجی هم تو عکس هست..دورش رو خط می کشم.
آلبوم عکس من
تولد 5 سالگی من
تمامی کلاس
تمامی کلاس
مربی های خوب من. خانو ارجی در وسط
بزن برفص
کیک خوری و بری
کادو بده بستون
کادو بده بستون از مربی هام
ماچ آب دار خواهر جیگلم
من اگر ایران بودم 200 % در این برنامه 16 اسفند شرکت می کردم و دل بچه های بی گناهی رو بدست می آوردم و همچنین به پاس خاطرات قشنگ کودکیم....
آه کجایی جیقیلیگی که یادت بخیر..
عجب روزایی بود..
صبح شده دیگه.... این هم از این روزگار ما
امیدوارم از این خاطره ها حوصلتون سر نرفته باشه
به امید دیدار به زودی زود زود... من فعلا چند روز حسابی درس بخونم بر میگردم
بای بای
27 February 2003
دلم واسه وقت اضافي حسابي تنگ شده..الان هم از تو اديتور لامپ دارم فارسي مي تايپم.. والا لب تاپ و چه به فونت فارسي ديدن..
واقعا احساس دلتنگي مي کنم واسه نوشتن... ختي توي دفتر خاطرات شخصي ام....
روزگار تلخيست... کاريش نميشه کرد..
به زودي بگذرد.
دلم براي پدر تنگ شده... جاي او بسيار خاليست.. اي کاش قدر همديگر رو بيشتر بدونيم...
24 February 2003
Photo by: Montaghed.
> : بسه ديگه ! چقدر مي خواد خوش بگذره !!
> : به تو چه ! فضول حسود !!
Photo by: Montaghed.
21 February 2003
20 February 2003
بگو ماشالا
ولی ای کاش پیشم بودن..همشون...
Photo by: Montaghed.
«جهان براي آنان که مي انديشند کمدي است و براي آنان که احساس مي کنند تراژدي.»
ـ هوراس والپول، .
از اینجا
17 February 2003
تقدیم به دوست عزیزم......تک دونه ای تو بهترین هام.. شیلی عزیزم.. که این روزها با هم فاصله ای بس تلخ گرفته ایم.....
از تمامی خوبی هایت.. جز یک سپاس مرا سخنی بیش نیست.
امیدوارم این مدت که قراره دور از هم مروری بر دلیل دوستیمون با هم بکنیم.. بتونم دور بودن از گرمای حرف های امید بخش تو رو تحمل کنم.
بی اغراق بگویم عزیزم
تو تنها و تنها و تنها یار من در تمامی این روزهای پر از فراز و نشیب مهاجرتم بودی
تو تنها شانه ای بودی که در نهایت بی امیدی سر بر آن گذاشتم و های های از بی انصافی دنیا گریستم
تو تنها هم پایه دونده من بودی... بر روی برگ های پاییزی..بر روی سفید سفید برف های زمستانی..در کنار دریاچه آبی آرزوهایمان..در کنار آفتاب سوزناک تابستان کسل کننده مان
تو تنها صدای زنگی بودی که شبها به هنگام غم گساری هایت به قلب من متصل بود...و تا آرامشت را نمی شنیدم خواب بر چشمانم نمی آمد
تو به یاد داری سفر هایمان با هم را
تو به یاد داری خنده های یمان برای تک بودنمان
تو به یاد داری پناه گاه بودنت آن شب که از حرارت عشق هم صدا فریاد می زدیم..
تو رو بی چون و چرا تا ابد دوست نگاه می دارم.
از برای من خود دانی ها مفهمومی همچو هیچ دارد
......................................
بگذار صباحی بی اندیشیم
اما من همان شب نیز جوابم را به تو گفتم..
در دوستی ما...علتی نیست...زیرا آن گاه جاودانه نیست
اما من و تو..
دوستیم
تا ابد
تا مرگ
16 February 2003
قرار بود 14 ام روز قلب ها بگم نظر من چیه >: )) ولی نشد دیگه.
با فرارسيدن روز والنتاين، عشق در هوا موج می زند، اما عشاق هنگام گرفتن بوسه به کدام سو متمايل می شوند؟
تعداد کسانی که موقع بوسه به راست متمايل می شوند دو برابر کسانی است که به چپ خم می شوند.
بی بی سی
کلا امسال حال نکردم با این روز... هیچ کسی رو هم ندیدم دور و بری ام براش روز خاصی بوده باشه. البته بهمون گل دادن زنگاشون هم زدن و میل و کارت و خرت و پرت و کادوشون هم سر جاشون بود.. ولی خودم امسال اعتصاب داشتم. واسه هیچ کی هیچ چی نه گفتم نه خریدم نه دادم.
در کل هم میگم... به کسی این چیزا رو بگید و بدید که فکر می کنید ارزشش رو داره.
بعد دیروز که روز اعتصاب و تظاهرات جهانی بر علیه امریکا و بوش بود...همه دنیا رو که دیدید چطور اعتراضشون رو نشون دادند. تو خود سوئد ما اصلا باورم نمی شد اینهمه آدم بیاد..این سوئدی ها که همیشه سیاست دست مال پاک کن امریکا رو دارند..چطور اینقدر باحال شعار میدادند.. دستشون درد نکنه.
خلاصه مهم اینه که مردم حرفشون رو زده باشند.. نه اینکه ساکت بنشینند یک جا ..اون امریکا هر کاری بخواد می کنه و اهمیتی هم به اعتراضات همه دنبا هم نداره.
البته به نظر من .. اگر یک امریکایی باشم.. این بوش می بایست بهترین رئیس کشورم محسوب بشه.. چرا که اون در حال برنامه ریزی برای اقتصاد درب و داغون مملکتم هست... اون براش غم و غصه فلسطین و اسرائیل اهمیت نداره بلکه ارزش پول کشورمه که مهمه واسش..
بگذریم..اینا همش شرطش اینه که من امریکایی باشم..البته دلیل هم نمی شه کسی که امریکایسیت ضد حق و حقوق انسان ها باشه.. مثل اون 1 میلیون امریکایی که تو نیویورک دیروز اعتراض و تظاهرات کردند.
راستی یک سوال...
مملکت به قول آقاییون : " اسلامی ما.".که ادعای اسلامی و عدالتش داره کون خر رو پاره می کنه.. شهری بود.. جمعیتی بود.. مردمی توش بود که هم صدا با همه مردم دیگه تو دنیا به این تظاهرات رفته باشه ؟؟؟ !!!
از خودم بپرسید جوابش رو بهتون میدم..
10 February 2003
08 February 2003
06 February 2003
05 February 2003
اول از همه به مانی
از OFILM
که هم سایت و هم بلاگی داره و دوست داره تو کار سینمایی و هنری فعال باشه.
به تازگی یه نظرخواهی درست کرده بود برای رای دادن به هنرپیشه های ایرانی
میتونید برید اینجا و رای خودتون رو به بازیگران بدید
پ/ن/
انگار این مانی خیلی عاشق شادمهر
شده !! دم به دم چپ و راست میشینه مینویسه شادمهر آب خورد..دوغ خورد..ماست خیار دادن بهش خورد.
هواش رو داره !!
من خودم از این آهنگ آخر شادمهر خوشم اومد. ویدئوش رو نمیدونم دیدید یا نه..یه دختر خوش تیپه هم وایساده هی عشوه میاد !! حالا بالا حالا پایین..هر چی هست قرش ایرانی و 6 .4 ای نیست. پس اوکی هست.
کلیک کلیک
زود بجنب بیا که هزار تا گرفتاری دیگه داریم
چرندیات دات کام
دیگه والا این آقا پیام گل معروف حضور همه هست..من میرم تو سایتش و میخونم مطالبش رو از هرهر خنده قش میکنم. واقعا این پسر هنرمنده.. لنگه نداره..خلاصه دمش گرم
آخرین مطلبش هم به شدت انقلابیه اگه دلتون تنگ شده واسه اون بیست و اندی سال پیش برید سر بزنید و بخندید.
احسان آلترنتیو
رو میشناسی که
میشه یکی به من توضیح بده ایشون چی میگه؟؟من که هیچ وقت دستگیرم نشد !! لابد خیلی باهوشم دیگه ! چه کنم استعداد خدا ندادیه !!
جدی خسته نمیشه از این حرفایی که معلوم نست به چه حدفی زده میشه !! اگه میخوای چیزی بنویسی که کسی نفهمه خوب برو تو دفتر خاطرات شخصیت بنویس ! چرا کاغذ اینترنت رو حروم میکنی مامان جون....از دست بچه های حرف نشنو. : )))
از بچه مظلوم ها هم قرار باشه حرفی بیاد نوبت نیما کوچولو میرسه. این پسر خیلی گله. همه البته بلبل و سنبلند. این مدت که شناختمش می بینم که با چه شور و اشتیاقی دنبال علایقش هست..حرفه ای شدن در رشته و بازاریی که امکان ورودش به اون از ابتدا سخت بوده. به هر حال من که خیلی دوستش دارم اگه فقط یه خورده کمتر از خودش تعریف کنه ! میدونی چی میگم که نیما جون. اینقدر هم با این پندار ور نرو میزنی آخر همه چی رو میریزی به هم ها.
برید سایت قشنگش نیما نیا رو ببینید..خیلی تر و تمیز و ساده و شیک است.
وایی مردم چقدر ازت تعریف کردما ! یادت باشه حقوق آخر ماهم رو دوبل واریز کنی.
تو این همه مدت تو خط سایت های ایرانی بودم و تا به حال ندیدم کسی در جایی حرفی از سایت زم بیاره ؟؟ چرا ؟؟ اصلا کسی میشناستش ..؟؟!! من که وقتی کشفش کردم کلی باهاش حال کردم ..حالا برید ببینید به من هم بگید آیا سایت معروفی هست یا نه.
زم دات تی وی
تن تن در ایران
دیگه توضیح بیشتر لازم نداره که !
یه سایت مهشر برای هموطن های ایرانی سوئد نشینم واسه اونایی که عشق درست کردن درینک های باحال رو دارن..همون بارتندری خودمون ولی در خانه. حیف که انگلیش نمیشه.
cocktailguiden
و آخری سایت رو هم به سفارش عمو حمید عزیزم که غایبه و جاش حسابی خالیه میزنم.
سایت موزیک روز ..که جالبه.
راستی حمید باریکلا به ارادت. بشین سر درست که بلاگ بازی واست نون و آب نمیشه.منتظر قبولیت تو کنکور هستیم
فقط این آهنگ رو خاموش کن !! مگه با آهنگ میشه درس خوند عمو جان..> رو بلاگش کلیک کنید تا بشنوید.
من برم که کلی کار دارم
فدام.
04 February 2003
راستش حتی اون موقع هم کاری نکردم..با دو دست سرم رو محکم گرفتم برای اینکه مشتم توی آینه نخوره و بشکندش.
احساس میکنم با وجود این همه احساس منفی خوب تونستم خودم رو کنترل کنم
ولی چه فایده..
یه روز کاملا بد رو فرداش یعنی دیشب چون الان ساعت 2 نصف شبه پشت سر گذاشتم.. هیچ حال و دماغ کلاس اینا رو نداشتم..صبح هم چنان خودم رو سترسی کردم برای رسیدن به کارام...که داشتم بالا می اوردم
خلاصه رید تو روزمون رفت
تمام روز تلاش میکردم که آروم باشم..ولی مشکل اینجا بود که ظاهری آروم..ولی درونم انگار آتیشی بود که متاثرم میکرد به شدت..
بگذریم.فعلا که شب گذشت و روز دیگه داره فرا میرسه.
باز هم کار و درس و سترس و دویدن و دعوا کردن و ..
ولی نه
صبر کن
فقط چند روز دیگه به دوباره خندیدنم مونده..
در انتظار یه...
کاش زود تر 5 شنبه برسه
هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
02 February 2003
01 February 2003
توی راه عاشقی فرصت تردیدی نیست
میدونی تو قلب من نقطه تزویری نیست
گریه شبونه رو جز تو که تسکینی نیست
مثل این شکسته دل هیچ دل غمگینی نیست
نمی دونم چرا بعضی شبا اینقدر رومانتیک میشم..هرهر. امشب اصلا حوصله جدی بودن ندارم. رفته بودم سیتما فیلم 8 مایل. این پسر حرف نداره. لامصب چه چشای تیلیه ای داره. بازیش فوق سوپر..ولی خود فیلم چنگی به دل نمیزنه. معمولیه..خلاصه به پولش نمی ارزید..راستی میدونید ما به پول ایران یه بلیت چقدر میدیم ؟؟ از 8100 تومان به بالا..خنده داره نه ؟؟ ولی به پول سوئدی میشه 90 کرون به بالا. که همچین هم کم نیست.
بگذریم.
از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم میخواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته
دلم میخواد گریه کنم
گریه کنم گریه کنم
بهانه گریه می خوام
بهانه فریاد زدن
بیا تو باش ای مهربان
بهانه گریه من
دلم میخواد گریه کنم
گریه کنم گریه کنم
چمیدونم شبه زده به سرم..راستش دلم اصلا هم نگرفته..یه جوراییه
یه آتیشیه که هی روش آب میریزم. یه صدایی از عمق چاه میاد میگه چرا ساکتی.. میگه درد سکوت درمون نمیشه.. میگم از روزگار و این تکرار..زده ام. اینکه اعتراضی به گوش نمی رسه.به این همه آرامش معترضم..از آرامش متنفرم. آسون نشو.. اما وویرون هم نشو ای دربه در ...منو بگیر از همهمه..
میگم من باید یه موزیسین بشم..
من نقاشم
من شاعرم
من می نویسم
عکاسی ام روحم رو به پروز در میاره
اون سالهای کوچیکیم وقتی کتاب غرش طوفان الکساند دوما رو در باره انقلاب فرانسه می خوندم دلم میخواست آینده فیلم ساز بشم..کارگردان تا بتونم اون نوشته های محشر دوما رو به تصویر بکشم
تو همه ذهنم فضانوردی و پرتاب شدن به یه کره دیگه رویا بوده..
گریه نکی
گریه نکن
خاتون غم
گریز من
برای این در بدر بی سرزمین گریه نکن
ما خونه نداریم..هیچ حالیتون میشه شما ها ؟؟ نه نه
شما هرگز نمی فهمید بی خونگی یعنی چه
شما همه میخوایید در رید
همه می خوایید برید
نمی دونید به چه قیمتی
اگر من فقط بنویسم...اگر کسی فقط جرات بیان واقعیت های رو که بر سر یک مهاجر میاد رو به زبون بیاره..
و همه می خواند....
راستی چه آسونه یه کانال تلویزیون بزنی و هر روز بری پشت دوربین بگی مرگ بر آخوند مرگ بر جمهوری اسلامی بیاید متحد شیم
غریبه آی غریبه آی غریبه
من از عشق من از درد
تو با من آشنا شو
من از شعر من از شب
تو با من هم صدا شو
بگذریم.. دردی نسیت اینها وقعیات است
من خیلی چیز ها رو قبول ندارم..حتی این همه صدای اعتراض رو...همه اش پوچ و تو خالیست. این همه تظاهر به متمدن بودم..همه اش صدا و طبل تو خالی.هنگام عمل می ترکد..
این درد غربت نیست صدای مرا بلند کرده..اینها آرامشم در دنیا نست فریاد را بهانه کرده
خورشید خانوم چارقد مشکی نمی خواست
مثل شما با این سر و شکل و لباس.
کپه نور ما سبک تر از هواست
خورشید خانو رها تر از من و شماست..
خورشید خانوم رها تر از من و شماست
نمیدونم.. سخن ما همه یکسیت انگار ولی در نهایت سازهامون کوک نیست.. میدمنی 70000 تا ایرانی فقط تو سوئد زندگی میکنه ؟؟ ما ...
آره ما خونه نداریم..هرچقدر هم که پول داشته باشیم..درس خونده باشیم..هر چند بار هم رئییس شده باشیم..ما ها خونه نداریم..
حتی لذت بردن از این غرب.بعد از مدتی میشه یه عادت. یه عادت و یه ساختن..
نمیدونم
در عاقبت یه روز همه پرواز میکشیم...رو کاغذ های بی صدا ساز میکشیم.
بگذریم
بگذریم
فقط یادتون باشه قدر بدونید
قدر این روزها رو..
فهمیدن همچو ما سهل نیست..
گفتم تو چرا دور تر از خواب و سرابی... خواب و سرابی
گفتی که منم با تو ولیکن تو نقابی... اما تو نقابی
فریاد کشیدم تو کجایی... تو کجایی
گفتی که تنم کن تو مرا ...تا که بیابی
چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش هم فکر خطر باش