10 March 2004

:: همه احمق وار کودک بودند یا من زود بزرگ شدم ؟؟

خودم رو زیاد دوست دارم.
اعتماد به همه وجود از بچگی توی من پایه گذاری شد و مثل خودم ریشه محکمی در خاک گرفت و تنه ای ساخت که تا به امروز اتفاق نیوفتاده بر اثر تبر خورده های زمونه تنه ام خم شه ، ممکنه شاخه هاش زده شند ولی باز از نو رشد میکنند.
نمیدونم اگر میزان اهمیت مادر پدر در بچگیم نبود ،
اگر شرایط سنی و محیطی نبود
و اعتماد..
اینهمه پرغرور میبودم امروز نامی که
همه و همه با تبری در مقابل شاخ و برگ انسان ظاهر میشند.
و این مخصوص من نیست
توی جامعه امروزه تنها باست به فکر جنگیدن و پیروز شدن بود
این رو به بچه ها یاد نمیدند.
یه کودک یه نوجوون اجازه اشتباه داره، اجازه بازی،
ولی تا خواستی روی پای خودت باشی دیگه از دایره محافظت بیرون انداخته میشی

وقتی تازه اومده بودم ، وقتی بین همه بچه مچه های فامیل دور هم جمع میشدیم این حرف های ما بود که مرکز توجه بود
ما یهنی من و نیکو
چون ما از یک فرهنگ دیگه میومدیم. با آداب رسوم دیگه ای بزرگ شده بودیم
ولی اولین حرف که توجه من رو جلب کرد
شما ها عاقل تر از بچه های اینجایید
عجیبه نه ؟؟
چرا میبایست ما عاقل تر باشیم ؟
چرا من نوجون 15 ساله میبایست به اندازه جوون 25 ساله هم حرف بزنم هم بفهمم هم عمل کنم و
هم پرفکت باشم !
شاید من در خانواده پرفکشونیست بزرگ شدم
شاید در جامعه کودکی من همه به دنبال بزرگ شدن میبودند
شاید در خانه بچگی من دختر 14 ساله میبایست همچو زنی 30 ساله به مشکلات زندگی فکر کند و نه اسکیت بازی و شنا و والیبال
من همه لذت ها رو داشتم
از کلاس های خصوصی و تابستونی و زمستونی
تا همبازی داشتن در تمام سنین
محیط رشد من قدرت طلبانه بود همیشه در بین همه همسال های کوچیک و بزرگ حرف حرف من بود
در تمام سال های تحصیلم هرگاه ناحقی و ظلمی در حقم بود هرگز گذر نمیکردم و نتیجه کار همیشه با اخراج فرد خاطی مواجه بود و من پیروز میدان
و اینکه
من دختر بابا بودم .. در چشم او تنها ستاره

اما
اما
اما

امروز که فکر میکنم
پس چرا من اینهمه بزرگ تر از سنم بزرگ شدم
جوابی پیدا نمیکنم
نه
ممکن نیست خاصیت شخصیت من باشد
پس اگر من با همه آسایش ها و لذت های کودکی و نوجوانی از گل بازی خونه مادربزرگ گرفته تا هفت سنگ توی کوچه تا مهمانی های دوستانه
پس اون دختر یا پسری که مثل من بزرگ نشده با چه سرعتی مجبور به ترک دنیای کودکی و پاکی خود است ؟

یعنی همه جوون های ایرانی زود پا به دوران بزرگ سالی میگذارند ؟
یعنی اینهمه فیلسوف و عالم دهر پسر و دختری که امروز دور و اطرافم میبینم..همه بعد گذروند همه احساسات بچگی و بی مسئولیتی خدای عالم و آدم شده اند ؟

پس این بچه هایی که امروز دور و اطرافم میبینم چه حرفی برای گفتن دارند
بچه هایی که هیچ وقت به سیاست فکر نمیکنند
به جنگ
به اسارت پدر و برادرشون
به فقر
بی احترامی ،
به ظلم قانون
به حق آزادی
به آینده مالی
به زندگی
به زن
به مرد
به عشق


پس زندگی بهشتی که میگفتند همین جاست
سرزمینی که کودک ، نوجوان ، جوانش
هرکدام در مرحله ای از عمر خود
هر آنچه بر آنها نیاز است را انجام میدهند
و آن روز که پا به دنیای استقلال گذاشتند

دیگر قدم برنداشته ندارند
دیگر آرزوی مستی
معاشقه 15 سالگی
پول کار خود را دریافت کردن
و
و
و

خوب شاید روزی فهمیدم
چرا من
مثل خیلی از ما
خیلی از ما جوون های
ایــــــــــــــرانـــــــــــــــــی
زود
بزرگ
میشیم



شاید یه عالمه قرن دیگه برسه
روزی که دیگه
..
آرزوها زیاده
پس بماند
...

08 March 2004

:: بردی از یادم

بردی از یادم
دادی بر بادم
با یادت شادم
دل به تو دادم
در دام افتادم
از غم آزادم
دل به تو دادم
فتادم به بطن
ای گل بر اشک خونینم نخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
...









07 March 2004

::دنس و درس

پنچرم پنچرم لای لای لای
حمومی آی حمومی
بابا اونیکی چیزا رو برند
هیندی آی هیندی
عمرا اگه لنگمو پیدا کنی
هرجوری خواستی بادلش تا کنی
همه میدونند اون منم که آبروت رو میخرم
دونگ دونگ دونگ دونپ
دوداری دورادریردای
تو رو تهدید میکنم که یه روز از پیشت میرم !!
دو رو زمونه رو میبینی تو رو خودا !!
تو منـــــــــــــــــــــــــــــــــــو دوسم نداشتی
حتی قد نوک شست پات
اگه منو نداشتی واسه کی میخوای هرروز بمیری هاهاهاها
اشک من پیرهنتو تر کرده
همه جا عطر عرقت پیچیده خفمون کرده
گومپ گومپ گومپ تالار کوتاه بیا جون ننم
من دارم درس میخونم
شک داری ؟؟ بیخود میکنی :)
ماما میا می می مومو لولو
وای از دست این پسره شایدم دختره
بدجوری داره دل منو میبره

آهنگ هندی شد بیخیال بریم سراغ بقیه درس و رقص








06 March 2004

:: عید شده آی عید داره میشه !
ما امسال هم جشن و برنامه وبند و بساط زیاد داریم اینجاها. احتمالا عکس مکس هاش رو میگیرم میگذارم ببینید.
سایت فوتوبلاگ که کار نمیکنه ! تا ما خواستیم هنرنمایی کنیم پکید .. زکی.
عید شما چه میکنید ؟ یه شمال میرید یا اونم هیچ ؟ !!

اونی که عجیبه اینه که توی همه مملکت های دنیا، دیگه به همه چی بی اهمیت باشند رسمی ترین جشن سالشون همون عید و نو شدن هست که بیشترین اهمیت و خرج و دخل رو براش میکنند. و حالا این جامعه داخل ایران ما داره به کجا سوق پیدا میکنه ؟
ارزش این عید برای تک تک آدم های ایران توی این 25 سال فرق کرده.. برای یه سری شده عامل مخالفت و لج بازی با رژیمی که تنها قصدش به عزا نشوندن مردمشه ، برای بعضی شده ارعرق (پژمان یادم داده این کلمه رو) ملی ؟ و هزار تا قصه دیگه.
من تنها میدونم که عید و جشن و سرور برای آغاز سالی جدید مهمه ! خیلی خیلی خیلی هم مهمه. کاش یه روزی بشه مملکت دارهای ایران این رو بفمند.. بفهمند ایش شادی و سرور هست که به مردم انرژی میده تا بتونند در همون کشور سرمایه باشند و نه قمه و زنجیر زندنن ، نه نوحه خوندن..
پوف ! بگذریم.

از دوستان هم یاد کنید.. به خصوص اونایی که دورند..عید نوروز رو تنهایی جشن میگیرند و آه حسرتی میکشند که...
من که با اینهمه فک و فامیل و جشن و فضای ایرانی خودم رو هنوز اخت ندادم با این نوع بوی بهار ، دیگه بقیه چه کنند.. مثل امیر حسابدار ، مثل دنتیست ، مستر هکس ، پژمان هم که دیگه عادت کرده نه ؟ و خیلی های دیگه
روزهای بهاری بر همه مبارک.. کاش خونه دل همه ایرانی ها هم یه روز بهاری بهاری باشه..

آمیـــــــــــــــــــــــن
:: یه شعری هست عباس کیارستمی میگه >
کجاست آنکه فراموشش کرده ام..
یادم نیست..غلط املایی دارم یا مشکل از خون ماست..
بیخیار ! اینا احساسات لحظه ای هست.. بایست باهاشون ساخت تا رام بشنند...
....
...
..
.
::What¨s wrong? maybe right?


احساس عجیبی هست تکرار روزمره .تحمل تلاش سخته حتی. و گاهی یه ست بازی بدمینتون هم میتونه تو رو به اوج برج روحیه ببره.
گاهی از تکرار شنیده ها هم بیحوصله میشم. از صدای جون کندن همه و هیچکس.
چطوری میتونه زندگی ثانیه ای پر از امید و آرزو و گاهی شل و بیحرکت باشه.
همون سکون که همیشه بعد عاشقی خر آدم رو میگیره. عشقی که توی گل حبس میکننت. اما این احساس از عشق نیست.
بایست اسم حساس بودن رو چی گذاشت به راستی ؟ نوعی غریزه ؟
ولش بابا ! بیخیال ! بکن و برو..
از درس خوندن خسته شدم. از زندگی در سوئد هم. نمیدونم اگه پولدار پولدار هم بودم میتونستم به آرزوهام برسم یا نه.
پایان اراجیف :(

02 March 2004

:: یه بلاگ جدید کشف کردم
بلاگ خیلی خوف البته !به همراه ترجمه !

By A Meteor's World :


Thus by mathematical induction, right now, the father is on the top of the mother... ;-)
عکس هام تو فوتو بلاگ رو میبینید دیگه >:)
:: من عید ایران میخوام :((

خوب به سلامتی ؟ باز داره بوی عید میاد ، البته ما بعد این همه سال هنوز کفش نکردیم این بو چی مزه میده. فقط میدونم خیلی خیلی خیلی دلم میخواد بعد این همه سال یه بار دیگه باز عید و بهارم توی ایران باشه.
راستش چند وقت پیش برنامه اش رو داشتم.ولی الان به کلی از یادم رفته بود تا یهو امروزصبح یاد نوشته خودم در مورد قضیه کیش افتادم (متاسفانه حال ادامه اش هرگز نیومد، ولی مینویسم ) و اینکه الان یه مسافرت به کشور های آفتاب گیر و ساحلی حال و حول واسم خرجش خیلی بیشتر از پرواز مستقیم به کیش میوفته ( با کیش ایر ؛البته گفته میشه بازی با جون ادمه این توپولوف هاش ) ولی یه جورایی یادم افتاد که چقده دلم میخواست امسال ..
سو شاید سر هوپیمام رو به جای آلمان کج کردم سمت کیش ! هم آفتابش رو به راهه و هم ؛)
راستی امیر خان از آخچن (آخه اینم اسمه شهره تو رفتی توش همش هم واسه من قد قد میکنی ! ) اگه بیاییم انوری مهمون دار میشی یا نوچ ؟ هاهاهاها


پس الان باز یاد آوری میکنم .
جزیره کیش تا چند سال دیگه میشه دقیقا همون قناری خودمون ؛ با این تفاوت که دیگه ایرانی های داخل ایران اجازه ورود بهش رو ندارند و فقط پولدار پولدار ها اونا هم بایست ویزا بگیرند !!

یادتون باشه کی براتون گفتم این رو ها !
:: بنگ بنگ بنگ ؛ تمام نشد این جنگ ؟

پارسال یادم افتاده بود خاطره ای از روز و شب های عاشورای کودکی.
امسال حتی اون هم دیگه یادی برام نیورد.
هرسال مامان و بابا میپرسند میخوام باهاشون برم مسجدی که برنامه خاصی داره.
من جوابم سال به سال بی اهمیت تر میشه.بی تعمل تر و سرسری تر.
شاید این دین انتهایی نیز دارد.
تنها میتونم بگم، همه اونایی که امروز تنها آرزوشون بود از پیر و جوون اسلام شناسی باشند و خداپرستی چون حسین ، تنها عامل این گریز هر شب و روز ما هستند. این دین زدایی.
اما خوب برای من مهم نیست این و اون چه گویند و آموزند.
من همچو همیشه خدایم را دارم و این تنها کافیست تا برای تمامی دردل حبس شده هایم دعا و آرزویی حتی با نام حسین بکنم.
و هیچ تاسفی برایش نمیبینم.


بخصوص وقتی در دعایت ، تنها قلب های تنهای یارانت در یادت آید و بس.

اما در واقع چه میبینم. کشتار و مرگ هرروزه. بی پایان و همه گریه های انسانهایش به هیچ. احمقی چون ابطحی هم هنوز می اندیشد که با گذاشتن صد ها لغت عربی برای خودش !؟ جواب گوی همه این خونها خواهد بود.

اوکـــــــــــــــــــــــــــــی !

01 March 2004

:: دوتا بودن یعنی چه ؟


هر روز که میگذره، هربار که نزدیک تر از قبل توی روابطت پیش بری
هرثانیه که احساس میکنی اینبار دیگه همه چیز جز صمیمیت نیست
میفهمی هنوز خیلی فاصله هست بین یک آرزو و رویای
توی ذهنت و اونچه
میبایست
باهاش
دست و پنجه نرم کنی
سخت میشه اونوقت باور کلمات و اعمال تنها برات
مقایسه میشه، و یا حتی فرار از مقایسه. چون باور و اعتمادت فرو میریزه
اونچه همیشه به دنبالش میگردی، در نهایت وجود خارجی نداره و این تو رو میلرزونه
گاهی چنان از ایمان خودت به دست یافتن آرزوهات خسته میشی که
دیگه هیچ ریشه ای باقی نمیمونه برای رشدت درخت وجودت
تو میترسی و در میری
شاید هم نه
فقل بشی
سنگ بشی و باز هم
نتیجه میشه هیچ..از انسان وجودت هیچ
سکوت میکنی ، و دیگه به سراغ کسی نمیری مبادا پا بر روی تو بگذارند
پا بر روی باورت به انسانیت همگان. به اینکه درنهایت آخرین مرحله نزدیکی الان است
و تو به آن همدمی خواهی رسید..اما این تنها نقطه آغاز سراب است
این چنین است علت بی ایمانی من
به مزدوج شدن
یکی بودن
تنها برای دیگری زیستن و دیگر هیچ
همه باورها را فراموش میکنم...و این چنان دردآور است همچو خنکی در آب..

::

HEY YA.. LOOK @ HERE :D

27 February 2004

En dikt från Sheila ::


La La Lal
Jag hetter Nahal

Vill säga Silam
Och en Kilam

Sa plötslig T-centralen
Sittande i lektionssalen

Böckerna vid sidan
Dem senaste timmarna
Den bärbara på knäna

Har glödande elden mellan bena
Chattar med en Karl
Som mitt hjärta Stal

Men nu blir vi sena
Sheila vill resa
Bena är ju osärbara
För snubben e i dubai

Si Slå ihop den bärbara
O sig Bay Bay




:: I LOVE ">SALMAN 's BLOG REALLY MUCH :*

25 February 2004

داشتم با خودم فکر میکردم ، تا اون روزی که پام رو از روی این کره خاکی بکنم ، چند درصد تابلو سفید زندگیم رو که خدا روز اول تولدم در اختیارم گذاشته بود خودم نقاشی کردم.

23 February 2004

خدایا اینا دیگه کی اند ؟؟

دوستت دارم ..لیس لیس هزار تا !!!!!!!!!

ایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش
::زمستونم بهاره

من نمیدونم قصه پایه نطفه اش کجا بسته میشه.
قصه زندگی ، رقص، اشک و آخرین نوای مرگ.

من نمیدونم زاده شدم برای که ، چه ، کدامین علت.
چون آزاده نگذاشتنم چاره را در فریاد یافتم.

اما فریاد در سکوت نیز..زیباست.
اما نه برای من ، نه برای تو نه برای ما جوانان.

افسوس که یادمان دادند..زنده باشید تا بسوزید.
و نه بسازید.

بیاییم هممون یه عهدی ببنیدیم.
تا شب بی مهتاب نرسیده ، از خواب بیدار شیم و به پیاده روی روی جاده پر از برف بیاندیشیم.

سخنم با همه ماست..ما که جوونیم ، شور داریم ، امید و
هنوز..صدایی برای خوندن.

از امروز بازم عکس هام رو توی فتوبلاگم میخوام بگذارم.
شاید وقتشه یکی این دیوار ترس و بی اعتمادی میون آدم ها رو که از بچگی توی روح و خونمون آغشته کردند رو بتونیم از بین ببریم و شاید روزی ریشه کن کنیم.

منم دلم میخواد مثل همه جوون های دیگه از همه چیز لذت ببرم.مثل صفا که از روز اول خیلی راحت با این موضوع کنار اومد و حالا حتی فیلم هاش هم برامون خیلی عادی و جالبه. نمیخوام بترسم از اینکه مبادا مامور مخفی بیاد و قرار باشه فردا من رو اعدام کنه چون چهره ام آشکار شده.
توی همه سرزمین هایی که انسان ها واسه خودشون حق و حقوق دارند ، کسی از دولتش از حکومتش از دوستاش حتی نمیترسه که بخواند از اطلاعات شخصیش و از موجودیتش سواستفاده کنند.
شاید خیلی دوستام مخالف باشند ، شاید خیلی بگند ریسک هست. ولی من برام مهم نیست.
چون احساس میکنم جنایت مرتکب نشدم که ایرانی هستم و دلم میخواد مثل همه از روزهای خوش زندگیم خاطره داشته باشم.
یه کاتالوگ عکس 700 مگابابتی با بیش از 3500 تا عکس به چه فایده میاد وقتی فقط خودم تماشاگر باشم و فوقش خواهرم و دوست دوستم ؟؟!!

سو از امروز همیشه فوتوبلاگم رو آپ دیت میکنم. عکس هایی رو هم که دوست دارم میگذارم. از چیزی هم ترس ندارم.
شاید وقتشه اولین دختر ایرانی جرات کنه با چهره خودش ظاهر بشه.


میدونم و یادم هست زمانی که ندا خانوم باحال چه بی آلایش عکس های بامزه اش رو روی نت گذاشت چطوری ناراحت و پشیمون از سواستفاده چی ها شد.
ولی فکر میکنم دنیا به آخر نرسیدش !! فوق فوقش اینه که میشیم ستاره پرنو و یا جاسوس ضد جمهوری.
ولی میدونم که دیگه من یکی از ترسیدن خسته شدم.

همین.

پس به سایت عکس های عالیجناب جون خوش آمدید.نظر و پیشنهاداتون رو هم بهم بگید. از مدل عکس هایی هم که میپسندید مارا دریغ نفرمایید.

20 February 2004

یاد بگیریم همیشه حرف دلمون رو بزنیم..
بگیم که یکی رو دوست داریم.
حتی شده 100000 بار
چون خاصیت آدمی همینه
دوست داره بشنوه
که بهش اهمیت میدند
کاری هم به قوی و ضعیف نداره.

آره گفتی بهم و من تازه یاد گرفته بودم بگم دوست دارم..
که شکستم....

18 February 2004

::جهاد سازندگی در ایران چیست ؟
::ایران من

هروقت عکس هایی از ایران میبینم آه میکشم.
گاهی خر میشم و از سایت منا جون میرم سایت تهران 24 رو کلیک میکنم و
هربار مثل دفعه قبل اشک توی چشمام جمع میشه.
هرچند خیلی وقت هست دیگه عکس خوبی نمیگذارند و ارزش هنری نداره عکس هاشون..ولی خوب..
برای این دل که همیشه نوای دوری وطن میزنه..گاهی سنگین میشه از توی عکس هم سرمای زمستون رو دیدن.
دو بار اومدم ایران تو این مدت و یکی از اون بار اوضاعم قاراش میش تر شد.. از نظر روحی اصلا به هزاران تیکه تقسیم میشم.
خیلی کم نوشتم از این سفر امسال..شاید از این ببعد بنویسم کمی.
که توی این 6 هفته که هر روزش رو ساعت 7 صبح با هیجان و شور پا میشدو و تا همه کارهام رو بکنم و از در خونه برم بیرون همیشه دیر میرسیدم و بایست بدو بدو میکردم.
که وقتی آخر شب هر روز زود زود 12 میرسیدم خونه و تا بخوام سر و کله بقیه بزنم و بخوابم خیلی موقع ها ساعت از 03 /04 بامداد هم میگذشت ولی نه هرگذشتنی.
شبی نشد من اشکام نریزنه قبل خواب.
نمیدونم بقیه چه احساسی میکنند. ولی تا وقته نری..نمیفهمی درد بی خونه مون بودن رو.
به راستی دردآور هست این احساس بی خونگی.
امسال حتی نتونستم خونه قدیمی بچگیم رو یه ثانیه ببینم. آخه دست مستاجر بود و هرچند اونا گفته بودند بچه های آقا ناصر که میاند بگید بیاند خونه رو باز ببینند.
هه مسخرست..انگاری ما هنوز صاحابشیم..
تنها یه روز برای خودم رفتم روی پشت بوم خونه.. راستی عجیب نیست توی فرنگ همه رنگ..خونه ها بام گذر ندارند ؟
توی اون یه ساعت روی بام قدیمی خونه همش گریه بود و بوی خاطره..که بغض من رو میگرفت.
نمیتونم هرگز درک کنم آدم هایی رو که با یه پرش..همه چی یادشون میره.
غربت گاهی درد داره و تنها گاهی افتخار..اون هم باز بسته به میزان لیاقت آدمی یست.
صبح به پدر گفتم..اگه گفتی ما چه نسلی هستیم . گفت نسل روشنفکر... شما ها این روزها همه حرف هاتون رو نتونید بزندید لااقل 80/90 درصدش رو میتونید بگید.
زمان ما هرگز کسی جرات حرف زدن نداشت.
گفتم ای بابا..به ما میگند نسل سوخته..تا به امروز از این کلام بیزار بودم چون اصلا درک نمیکردمش.
ولی این اواخر که دیدم حتی جوون های هم سن سال من که با شعور و تحصیلات و کمالات باید باشند... تنها در فکر مبارزه هستند و جنگ و جدال و کشمکش های سیاسی..
فهمیدم که واقعا همه چیز سوخته شده.. حتی شور جوونی.

به شماهایی که هنوز نرفتید و دارید توی سن بالا مهاجرت میکنید ؛ مثل خورشید و پینک فلویدیش و همه شبیه هم ؛ بگم قدر این روزها رو بدونید.
چون برای شماها که اصل پایه ها و ریشه هاتون توی خاک این سرزمین ویرون ریشه گرفت..هیچ جای دنیا..خونه نمیشه..

بیا.. باز یه عکسدیدم و دلم پر شد..
شاید بعدا بیشتر از خاطره ایران 82 نوشتم.
:: ما انجل بودیم و نمیدونستیم !!

کــــــــــول ترین جمله یکی از عشاق روزگار بهمون گفته »
"وقتی خودت رو توی آینه دیدی بگو ن. کسیه که ب. اون رو یه فرشته میبینه که هــــــیچ !! فرشته پشــــمــــشم نیست !"

حالا ما پشمم داریم دیگه !! هاهاهاهاهاها

16 February 2004

::گشادی یا کمبود بودجه ؟

I need a space to shout out!

من از این قالب خسته شدم.دیگه کفاف نمیده. ای بابا

گشنم هم هستش دلم بستنی و شوکولات میخواد ولی هیشی موجود نیست ! اینجا قحطی میباشد.

انگاری با اعمال شاقه دارم رفیقم رو که گم شده بود پیدا میکنم...وای به روزی که دستم بهش نرسه ! خواهم کشتش واویلا

عوض فیزیک خوندن دارم شر ور مینویسم. دلم ماچ میخواد آخه.

راستی سال داره تموم میشه ؟ اونورا چه خبرا؟

من درسComputer Security رو شروع کردم و حتی نمیدونم معنی فارسیش چی میشه ! هاها اگه یه روز بخوام بیام ایران یه برنامه کاری ها عمرا نمیتونم با این سواد توپم چه چه کنم.

دلم اسکی هم میخواد !! یه ساله نرفتم ای بابا.

چقده تنوع طلب شدما ! از همه باحال ترش اینه که ساعت 8 صبح مامان رو از توی تختش بکشم بیرون بگم مامان بیا بیا جون من یه عکس ازم بگیر ببین چه خوشگل شدم مــــــــــــن !! بعدش ببرمش تو سرما توی بالکن و همه از بیرون ببینن و شاخ در بیارند !
بعد هم بابام متلک بگه که آخه تو اینهمه دنگ و فنگ میکنی میری اونجا درسی هم حالیت میشه ؟ !! و منم بگم وااااااا !؟!

هاها چه بامزه !

به زودی باز بازار خواننده های گرامی داغ میشه. این مملکت خوراکشون هست. هربار هم همه میرند و آخرش همش اخ تف میکنند که آخرین بار بودش ولی باز هم میرند.
منم دلم واسه قر قر تنگ شده ! خیلی وقته نرفتم یه دیسکو یا جشن ایرانی !

این نیکو تازگی ها خیلی دلقک شده کلی باعث سرگرمیست !! والا چند سال پیش باورم نیمشد روزی دعوا و جربحث ما به اتمام برسه ! حالا دو سه ماه دیگه میشه دختر 19 سالش و من نمیدونم بایست هنوز قد یه بچه ببینمش یا مثل خودم که همین ثانیه پیش نوزده رو رد کرده بودم !!
آخ آخ ننه پیر شدیم رفت !

امروز سر صبح قبل دانشگاه در تاریکی روشنی آشپزخونه واسه خودم داشتم مثلا صبحانه سالم " سیب سبز ترش" میخوردم که یه لحظه چیزی به ذهنم رسید که چشمم رو پر اشک کرد:
در یه ثانیه وقتی فکر کردم من چطور میتونم جزو اون دسته آدم های بینهایت خوشبخت دنیا باشم که هرجا که برم احساس کنم 2 انسان دوست داشتنی ، مهربون، فداکار و قوی همیشه پشت من هستند و حاضراند برای خوشبختی من هرکاری رو انجام بدند و من ..
آری و من گاهی چه روانی بایست باشم که خودم پشت به این نعمت بکنم. داشتم از درون منفجر میشدم از عجز که خدایی که شاید تنها یه منبع انرژی باشه برای فردی و برای انسانی دیگر بتی و برای دیگری خود روح انسانی اش..چقدر میتونه خوب و مهربان باشه که اینهمه شادی و آرامش رو به من نوعی هدیه داده باشه؟

گاهی چه احمق میشم که خودم رو در چاله انزجار از همه و همه غرق میکنم..و متاسفانه هرگز نخواهم درک کرد..انسان هایی رو که اینطوری فکر نمیکنند.
برای سپاس از این احساس خوشبختی همه راه تا دانشگاه رو آوازه خون پیاده با خودم و کیف سنگینم رفتم و به خورشید مقابلم خیره شدم و با خودم خوندم >

من بهترین ، خوشبخت ترین، زیباترین ، باهوش ترین، خوش قلب ترین ، و باحال ترین دختر روی زمین هستم.
من به همه آرزو هام خواهم رسید ، حتی اگر یکی از مهم ترین هاش پول دار پول دار بودن باشه !
و من روزی خواهد رسید که از توی آسمونا بعد 117 سال ایشالا !! به این زمین خاکی نگاه خواهم کرد و بر خودم آفرین خواهم گفت که :

"نامم در تاریخ انسانیت به ثبت رسیده است "

این رو اینجا نوشتم تا حسودان بخونند و بترکند ! هاهاها

به افتخار خودم سوت دست ! و امشب میرم حتما اسفند دود میکنم
هـــــــــــــــــــــــــــــــــــورا

15 February 2004

14 February 2004

:: U ARE MY VALENTINE LUV :*

سلام بر همه عاشق و معشوق ها و حالا سلامي هم به اونا که هيچ کدوم اينا نيستند.
ديگه رسمه حتما يه اتفاقي بيوفته اين روز. از اينکه ديگه مامان بابا هم حسابي با خودشون حال ميکنند در اين روز و اين هديه والنتاين دادن براي اونا هم امر مسلميه بايد کلي ذوق کني از اينهمه آثار تمدن غرب.

کلي دوست دارم به همه اونايي که يه قلبي رو دارند که براش تند تند تالاپ تولوپ کنند بگم الول. زندگي اونقدر زود زود ميگذره که با چشمي برهم زدن همين لحظه کوتاه که فرصت عاشقي هست رو دود ميکنيم.

ما هرسال يه عالمه ميشينيم واسه خودمون گل و دسته گل سفارش ميديم ميديم به آدرس خونه يواشکي بفرستند تا بلکه ما هم قاطي دلداده ها به حساب بياييم. هرچند هزار بار هم دل در ره آسماني عشق شهيد شده باشه ولي تا روزي دل ديگري برات به تپش درنياد حساب نميشه اين قل قل !

خلاصه کام بگيريد که از دنيا عقب نيوفتيد.
روز والنتاين همه حال و حول باد !

يه چهار خط واسه والنتاين خود خودم هم بنويسم:

شايد رهي رو که همگان با هم بعد از يکی شدن سال ها تازه در انتهاي جاده کشف ميکنند جاده خاکي بيش نبوده توي اين مارپيچ شيرين و پرخاطره با تو لااقل ياد گرفتم که شايد با شوخي يا جدي ميشه کسي باشه حسابي باهاش خود خود خودت باشي. بدون ترس بدون شک و بدون پشيموني.
از تو گلم ممنونم که اينقدر به من آرامش ميدي و قلبم رو دينگ و دونگ ميکوبي به دل باصفاي خودت.

خيلي دوستت دارم. و اين بسي عجيب است !!! :)


کجاست اون عشق تازه که با اين قلب بسازه
کجاست اون نيمه من که با اين دل بسازه






13 February 2004

::

انگاري اين جناب آبنوس خان هم همه فن حريفند ها!!
عجب شعر بامزه اي. حتما ادامه اش رو توي بلاگ خودش بخونيد.
اول از همه بايست بگم اين بلاگ آبنوس که مدت هاست داره قلم فرسايي ميکنه توسط يه آقاي باحال به تمام معنا‌ يکی از فووريت هاي من توي جمعيت ميليووني ؟ اين شهر ما هست. يعني توي اين همه بار نشده من يک بار نوشته هاي اين آبنوس رو بخونم و بگم زرشــــــــــــک ! هميشه نکته هست براي مموري. عاشق اين قلدر بازي هاش هم که سر بچه هاش در مياره هستم. يادمه چند وقت پيش به کلم زد همه بربچس از مهشيد تا منا :) رو که در مملکت شريفه سوئد قلم ميزنند جمع کنم. و البته به جناب آبنوس هم مشورتي کرديم. حرفي زد که من رو از اين کار باز داشت. گفت: کار خوبيه. احتمالا خيلي هم خوش بگذره. ولي اونوقت يه چيزي از بين ميره و اون شيريني مجازي بودن هويت ما و آزادي ما در نگاشتن هست. خصوصا در اين جامعه جيقيلي سوئد که توالت هم بري يه آشنا دم درش ميبيني !‌‌ ( البته اين آخراش اضافه خودم بود) ولي من هم زياد راقب به شخص بودن نداشتم تا به حال. مسلما هميشه يه سري آدم هستند که دايره دوستان رو تشکيل ميدند و به تبع همون ها هم هستند که ميري و مياند ! ولي نه در کل هنوز اونقدر جنبه فرهنگي حتي باسوادان فرهنگ ايراني ما زياد نشده که براي عريان بودن و خود بودن بتوني با خيال آسوده فرياد بزني. ديگه چه برسه توي جامعه فرهريخته همه عالم نمايي چون اين سوئد. بعدش من مثلا همه با يه ديد پروفشنال ازم ياد ميکنند نميتونم چيز *چيز هام رو توي ۴ تا خط نوشته بيارم ! والا من خيلي راحت دلم ميخواست از خودم از دوستام از هر چي عشقم ميکشه توي فوتوبلاگم عکس بگذارم !‌ ولي همين يه ماه پیش ديدين که چنان ريدند چند تا جزقيلي به هرچي عکس و شناسايي و وووو بماند فعلا !

آقا چي داشتيم ميگفتيم اصلا !!

بعله خواستم به نطق برسونم من کلي طرفدار نوشته هاي آبنوس بلاگ هم هستم. تازه اگه نميدونيد آبنوس يعني چي از من بپرسيد واستون ميگم :)
فقط اون منبع: اطلاعات عمومي و اون خرگوش پايين بعضي نوشته هات منو کشته آبنوس جان

برويد و آبنوس بنوشيد تا رستگار شويد !!
به سلامتي ۳ فرزند گرام تا دمار از روزگارت درآرند.

احترام و چشمک
منتقد جيگر
(يکي بياد من رو تحويل بگيره بابا )
جنگ و ديپلم

ديپلم هم يه آرزوي مبهمه.. مگه نه, مگه نه, مگه نـــــه
بعد ديپلم سربازيه, سربازي هم يه بازيه (مگه نه, مگه نه, مگه نـــــه) 2
..
..
..
شربتو خوردي. مياي به تهرون. ميايي كه, صاف بري قبرستون,
آخ سربازيت اينجا تمومه, آرزوهات تمومه,
شهيد شدي, شهيد شدي , شهيد شدي, شهيد شدي ......

11 February 2004

::کابوس واقعیت زندگی آن گذشته


گاهی هرگز از یک کابوس بیدار نمیشی..حتی اگر ماه ها و روز و شب ها خودت رو حتی به خاک بمالی و یا حتی حاضر باشی برای پیدا کردن مجرایی برای نفس کشیدن به ته چاه هم بری. اگر برای وجودت ارزش قائلی، اگر قدرتی در تمامی سلول هات برای ادامه حس میکنی تنها راه حل برات تلاش هست و بس. و نه رها کردن و باختن.
شده احساس کنی در یک منجلاب متعفن از سرتاسر آلوده به سیاهی هاست گرفتاری ، به گونه ای که دست و پا زدن بیشتر تو رو به درون گرداب میکشه. چه راه حلی میتونی برای آزادی خودت بیاندیشی در اون لحظه که هیچ کس نیست. حتی آنچه زمانی تصور میکردی با تو همجنس است و تو برای نجات آن خود را به خطر انداختی.. چه احساس مایوس کننده ای بهت دست میده ؟ بسته به میزان فداکاری و یا حماقت هر فردی حاظر میشه باز هم زمانی رو در حال شنا و دست پا زدن در اون منجلاب سپر کنه.
حتی در اون زمان وقتی با نگاهی به دایره اطراف خودش که همیشه با عینک قضاوت و توجه سعی کرده مانع از باور اشتباه خودش بشه ، نمیتونه درک و قبول کنه که شاید واقعا این خود او هست که عینک کوری به جای بینایی دل بر چشم زده و هرگز حاضر نشده به اخطار های رسیده از زمین و اسمون اهمیتی بده.

شاید قادر نباشم برای کسی این صحنه ها رو ترسیم کنم. اما میخوام خوابی رو تعریف کنم.


¤¤ چند شب پیش شاید بیش از یک هفته ، یکی از بدترین کابوس های عمرم رو در خواب دیدم. بیش از 6 ساعت تمام در تخت از ساعت 02 نیمه شب تا 8/9 صبح عرق میریختم و درد میکشیدم. یعنی به این حد هوشیار بودم حتی در خواب که زمانش رو هم میدونم. تمامی لوپ از آغاز شناگری من شروع شد. در یک اقیانوس بینهایت. هرچه شنا میکردم انتهایی نمیدیدم. مگر نه اقیانوس بینهایت است؟ هر ثانیه که میگذشت من احساس سوزشی در بدنم حس میکردم. انگار از نوک انگشتانم شروع میشد و هر لحظه سلول به سلول من رو زخمی میکرد. وقتی درد بیشتر میشد حواسم خودم پرت میشد. هرچی سعی میکردم بفهمم علت این سوزش چیه نمیفهمیدم. گاهی مشتی به کمرم میخورد گاهی ضربه خنجری رو توی کمرم حس میکردم. و همزمان تنها شنا میکردم. فقط به انتهای افق آب اقیانوس نگاه میکردم و دیگه داشتم نفسم رو از دست میدادم.

این کابوس شوخی نبود. من درد و فشار رو در تک تک سلول هام لمس میکردم. کم کم خون بدنم رو گرفت. باورم نمیشد. دیگه گریه میکردم از فشار درد. اینکه چه اتفاقی داره میوفته. کیه که در زیر آب به من داره با شمشیرش و یا خنجر تیزش ضربه وارد میکنه. تمام شکمم کمرم پاره شده بود. خون رو همراه موج های آبی میدیدم. داد میزدم و کسی صدام رو نمیشنید.

من خواب بودم ولی تمام لباسم خیس بود و میدونستم که کاملا دارم در حال خواب در این کابوس دست و پا میزنم. انرژی بدنم هرلحظه کمتر میشد. حس میکردم دیگه نفسی ندارم. نایی برای دست و پا زدن ندارم. دیگه از حالت شنا دست برداشته بودم و گهگاهی دستم روی کمرم و پشتم میگذاشتم تا ببینم کدوم قسمتش بیشتر و عمیق تر کارد خورده. وحشت من رو داشت بیشتر از درد دیوونه میکرد. آخه باور نمیکردم چرا این اتفاق داره برام میوفته. حتی نمی فهمیدم چطور من توی این اقیانوس بی انتها پرتاب شدم و چرا اینهمه ضربه میخورم و دارم در خون خودم غرق میشم. تنها میدونستم حاظر نیستم غرق بشم یا دست از شنا بردارم. من تنها یه این فکر میکردم من که عاشق دریا بودم من که همیشه مست و شیفته در هر آبی تونستم شنا کنم چرا حالا دارم اینهمه آزار میبینم. وقتی کاملا در خوابم متوجه شدم که این یک کابوس هست به دو چیز فکر کردم. که اول میباست خودم رو به انتهای این اقیانوس برسونم و بعد بایست علت پرتاب شدنم توی این اقیانوس رو بفهمم. دیگه برام درد اهمیت نداشت. مهم نبود که تمام دستام تمام جزئ جزو بدنم زخم خرده بود از کارد و خنجر تیز و برنده ای که هر ضریه اش برای از پای انداختن کوه هیکلی کافی بود هراسی نداشتم.

من قصه تعریف نمیکنم. اهمیتی هم نمیدم به نوع برداشت کسی از این خواب. من فقط مینوسم چون بایست برای ابد یادم بمونه ثانیه های پر از درد و رنج این خواب رو.کابوسی که از ابتداش هم میدونستم در رویا بیش نیست و میتونم هر زمان اراده کنم از تختم بکنم و بر صورتم آبی بزنم تا دیگر دردی احساس نکنم. ولی اونوقت هدفم رو دنبال نکرده بودم. اون وقت همانند آدم معلولی میبودم که به خودش اجازه خفه شدن در آب رو میداد. برای این باز هم شنا کردم. به ناگه احساس کردم دارم به انتهای اقیانوس و خشکی میرسم. درست یادم نیست اون لحظه رو که پام به خشکی رسیده بود و چه شد. تنها میدونم به اتاقی وارد شدم شبیه یک مهمانخانه سر راه.هیچ کس اونجا نبود. تنها یک کتابچه راهنما و تلفنی بر روی یک میز. وقتی الان یادم میاد صحنه ای رو که با بدنی آغشته به خون و زانویی که دیگه نای راه رفتن نداشت، که با حال زاری که داشتم شروع به پیدا کردن شماره ارژانسی و یا پلیس و یا بیمارستان؟ از روی دفتر اطلاعات رو میکردم تمام رگ های پیشونیم جمع میشه الان. باورم نمیشه کسی که با من پای تلفن حرف میزد اینهمه بیرحمانه به من و گریه هام میخندید.من هوار میزدم من دارم میمیرم. کمک احتیاج دارم که خون داره میره ازم و اون قاه قاه میخندید و میگفت تو مزاحم تلفنی هستی. بعد از شاید نیم ساعت داد و گریه و زاری که من دروغ نمیگم تازه از من میپرسید از کجا زنگ میزنم... از اینجا به بعد زیاد یادم نمیاد چون اون موقع اونقدر در خواب و بیداری تمام بدنم درد میکرد و اونقدر گریه کرده بودم که دلم میخواست زودتر از تخت پاشم تا این کابوس تموم شه.. چه قدر باور نکردنی هست انسانی در هنگام کابوس و رویا خود آگاه باشد که این در خواب است و ... داد میزدم که دیگه بسه دیگه طاقت ندارم..الان میمیرم..شاید این ساعت بحث و جدال برای باور واقعیت بودن زخمی بودنم بیش تر از تمام مسیر شنا و زخم خوردنم دردآور بود.. چرا که او حرف مرا باور هم نمیکرد..

دیگه نمیتونم زیاد یاد آوری کنم صحنه های آخر رو. نمیدونم آخر کسی برای کمک به من آمد یا نه. تنها یادمه که من بعد از مدتی که از اون صحنه که بالا گفتم " که دلم میخواست از تخت پاشم " گذشت احساس کردم دیگه درد هام داره کمتر میشه. کم کم خون ریزی هم کمتر میشد. جای رگ های پاره شده بر روی هر دو دست هام رو خودم میگرفتم و بند میومد. کمی جون پیدا کردم. تونستم راه بیوفتم از کنار اون اتاق دور شم. جلوی پام یه گونه ای ماسه ای و صحرایی بود. یادم افتاد هنوز سوالی برام باقی هست..

که چه شد..من در این اقیانوس افتادم. چه عاملی باعث این خنجر خوردن ها بود و خون ها که من رو داشت توی گردابش خفه میکرد. منی که هرگز در عمرم بر کسی بدی نکرده بودم و تنها برای آرامش هم نوعم تلاش کرده بودم.
برای این راهم رو ادامه دادم و در طول اون سعی کردم که چشمام رو بیشتر به هم ببندم و به عمق رویا برم. به ابتدای ابتدای جریان آبی که به دنبالش توی این اقیانوس افتاده بودم. خیلی سخت بود و سیاه ولی کم کم میدیدم اون ابدای ابتدا رو.. در ثانیه ای کوتاه صحنه ای دیدم که برام تنها تعجب بود و بس.

در خواب و کمال هشیاری دیدم :
من بروی یک نیمکتی نشسته بودم در کنار یک خیابان و به ناگه کسی مرا به عقب پرتاب کرد.انگار با دست مرا هل داد و این همان آغاز سقوط از عقب در داخل سیاهی گودالی طولانی منجر به آب اقیانوس بود و بعد هم.. در یک نگاه تا انتهای مسیر شنا رو دوباره دیدم و اینکه چه و یا که بود بر من خنجر میزد... اما این دیگر رازیست در دل من.

نفسم بند اومد از یاد آوری و باز نویسی این کابوس. تنها میتونم بگم یک هزارم هم نتونستم این درد رو بر روی نوشته منعکس کنم. میدونم الان اگر قلم نقاشی ام روبروی من باشه ، اگر کارگردانی ماهر بخواد این کابوس رو به صحنه فیلمی مبدل کنه ، اگر پرده ای ظاهر شه که تمام و کمال برای شمای خواننده شرح کنه ، قادر نخواهند بود به تجسم این کابوس دردناک.

برام نه قضاوت کسی مهم هست و نه نوع خوندنش و تفصیرش.
تنها در چند کلام میتونم بگم:
من آدمی هستم با خواب هایی مساوی با واقعیت گذشته و آینده.
بچه تر که بودم همیشه از خودم میپرسیدم آیا خواب ها به حقیقت میپیوندند چون ما به آنها باور داریم و یا خواب ها واقعیت هستند برای این هست ما به انها باور میکنیم. ولی امروز میدونم هیچ کدوم این استدال ها برام مهم نیست.

من بعد از اینکه از خواب بیدار شدم ، در روز آینده به خودم و صحنه های متحمل شده ام در این کابوس فکر کردم.
این خواب بیش از شش ساعتی من ، منعکس کننده زندگی یک سال و نیم دو سال پیش من بود. شاید باورش برای خودم هم سخت بود. ولی وقتی خوب نگاه کردم دیدم تمامی اتفاق ها و درد هایی که احساس میکردم و اون ضریه هایی که بر پیکر من فرود میومد.. از چه ناشی میشد.

کوتاه بنویسم. امروز که دارم این نوشته رو برای به خاطر ماندن این تجربه و نیز این کابوس مینویسم ، میدونم دیگه دردی احساس نمیکنم. در هیچ جای بدنم. نه روحی هست که سیاه شده باشه و نه قلبی که خنجر خرده باشه. امروز چنان سبک بالم که برام به گونه ای شک آور هست که چه آسان و سریع زخم های من سرپوش گرفتند. انگار وقتی مدتی طولانی تمام تلاشت رهای از زندان اسارتی باشد وحشتناک وقتی آزاد شدی ، با سرعت باد به آرامش میرسی و دوباره روح خودت را میابی.
مدتی بود با خودم و وجدانم در جنگ بودم تا بر این کثیفی وسوسه شیطانی پیروز شوم که من رو به سوی نفرت سوق میداد. که میخواست در قلب من با چاقو حک کنه باور بر انسانیت آدم ها تنها کار احمقانه ای بیش نیست. که میباست خود را فروخت. میبایست قلب خود را مبدل به پاره سنگی نمود تا بتوان با آن راحت تر و محکم تر به سایر انسان ها سنگ زد و مهم تر از آن از ضربات آنها محافظات کرد..زیرا که در دل سنگ نروید حتی جوانه ای.

بگذریم. تنها میدانم که من تسلیم این شیطان نشدم. من هرگز باورم را بر انسان ها از دست نداده ام. هرگز حتی اگر:
او که تمام روح قلب و پاکی و صداقتم را خالصانه در مقابل پایش ریختم بر من خنجر زند هرگز قادر نخواهد بود انسانیت مرا از این ریشه هایم برباید. هرگز نمیتواند با احساس تنفر و ترحم برگ هایم را خشک کند و هرگز روزی نخواهد رسید که.. بتواند گناه خود را " او که خود را صادق ترین راست گویان خواند " از دامان روزگار پاک کند.

"شاید روزی گذرت بر خانه ام افتد و این نوشته را بخوانی.
برایت بگویم ورودت از این پس بر حریم خانه من ممنوع است.
بگوییم که هرگز ا انسانی این چنین بر من و روحم خنجر نزد که تو و پوچی ات.
من دیگر حرفی برای گفتن برای تو ندارم اما از خدایم میخواهم بر تو
ببخشاید ، گناهت را."



اسم شعرم

I used to say:
Its too easy to seduce people in their FEELINGS

آری چه آسان بود باور عشق ... حتی در دل سنگ
چه بارانی نماید ریزش اشک ... بر گونه های دلتنگ
نمایش بر پس پرده برگذار است.. سراپرده آن رنگین کمان هفت رنگ
قلم دیگر سودی ندارد از برایم... سطر خالی نواید بنگ بنگ
این دل شوریده من در زنجیر اسارت ... کماکان فریاد زند درود بر نیرنگ

امضا:
دختر گمشده دیار سبزه ها
تاریخ 27 مارش 2003


امروز شادمانه تر از هر روز دارم نفس میکشم و از این آزادی ام شادم.
نفرین بر آنکه شادی نهالی کوچک را از او ربود..

06 February 2004

::ديگه داره بوق ميزنه !
چند روز نه چند قرن شده انگار نميشه نوشت.
دارم بلاگ دوستان آشنايان رو ميخونم همه دارند هندل ميزنن !‌ زرشک
منم همش ۱۰دقيقه وقت دارم واسه نطق !
پس يه اعلاميه‌ »
سرقلفي بلاگ منتقد براي مدتي تامحدود به هرکی عشقشه واگذار ميشود. با حق دخل و تصرف گاه بيگاه.
از آلمان هم بوديد نو پرابلم :)

والا ميخواستم از کتاب هايي که جديدن هديه گرفتمم بنويسم.
از جالبي نامه هاي فروغ به شوهرش پرويز. (اگه مهشيد نمياد بزنده بايست به اطلاع برسونم فروغ جلوي پاي حاجيتون* همون حاج خانوم* بايست لنگ بندازه !
ميگيد نه ثابت ميشه يه روزي واستون !‌نامه هاي عاشقانه ؟؟ هة ؟ بابا بياييد يه کلاس واستون آموزشي راه بندازم ) آخي سالمم. درکل ولي حرف هاي قشنگي نوشته بوده. من تا به الان اصلا برام جالب و به قولي رلوانت نبوده در موردش حتي يه خط هم بخونم يا بدونم!‌ ولي کم کم..همونطور که از حافظ کتابي دارم و بعد سهراب خوندم کم کم کلکسيون بقيه رو هم مياريم. براي خودم کلي خاطره دارم از بچگي که فردوسي و سعدي رو زياد ميشناختيم و کلاهمونم مينداختيم رو هوا.
آه بترکه اينجا چه قده سخته بلاگ نوشتن... اگه هميشه ميخواستم در اين سترس و فرصت و شرايط طاقت فرسا قلم بزنم :( که عمرا بلاگي داشتم !

کتاب شعر عباس کيارستمي رو هم بلا جان بهم هديه داده دستش بازم مرسي. چند بار تابه حال خوندمش و خيلي براي سبکش جديد و جالب بود. الان پيش ام نيست ولي قسمت هاي فاوريتش رو جدا کردم و واسه خودم نوشتم. تنها يکیش يادمه :

::
نمیدونم از کدوم قصه بنویسم.
از کدوم شعر لب تر کنم.
وقتی صدایی نمیشنوی، لبی برای آوازه خونی هم نداری.
چرا اینهمه ساده بودم و بی ریا..
حتی نخواهم خود را مجازاتی..برای این قلب پاکم.
براستی که دیگر کلامی برای گفتن ندارم.
متاسفم.


...در اين وقت روباه پيدا شد.روباه گفت: سلام. شازده كوچولو مودبانه جواب داد: سلام....شازده كوچولو به او پيشنهاد كرد:بيا با من بازي كن. من خيلي غمگينم.روباه گفت:نميتوانم با تو بازي كنم.مرا اهلي نكرده اند.شازده كوچولو آهي كشيد و گفت :ببخش . اما كمي فكر كرد و باز گفت:"اهلي كردن" يعني چه؟...روباه گفت:اين چيزي است كه تقريبا فراموش شده است.يعني پيوند بستن...مثلا تو براي من هنوز پسر بچه اي بيشتر نيستي, مثل صد هزار پسر بچه ديگر. نه من به تو احتياج دارم نه تو به من احتياج داري.من هم براي تو روباهي بيشتر نيستم,مثل صد هزار روباه ديگر. ولي اگر تو مرا اهلي كني, هر دو به هم احتياج خواهيم داشت.تو براي من يگانه جهان خواهي شد و من براي تو يگانه جهان خواهم شد.شازده كوچولو گفت: كم كم دارم مي فهمم.يك گل هست كه گمانم مرا اهلي كرده باشد...روباه دنبال سخن پيشين خود را گرفت:زندگي من يكنواخت است.من مرغها را شكار ميكنم و آدمها مرا شكار ميكنند.همه مرغها شبيه همند و همه آدمها شبيه همند.اين زندگي كمي كسلم ميكند.ولي اگر تو مرا اهلي كني, زندگيم مثل آفتاب روشن خواهد شدو آن وقت من صداي پاي تو را خواهم شناخت واين صداي پا با همه صداهاي ديگر فرق خواهد داشت.صداي پاهاي ديگر مرا به سوراخم در زير زمين ميراند ولي صداي پاي تو مثل نغمه موسيقي از لانه بيرونم مياورد.علاوه بر اين، نگاه كن. آنجا آن گندمزارها را مي بيني؟من نان نميخورم.گندم براي من بيفايده است.پس گندمزارها چيزي به ياد من نمي آورند و اين البته غم انگيز است ‍ولي تو موهاي طلا يي داري .پس وقتي كه اهليم كني معجزه ميشود.گندم كه طلايي رنگ است ياد تو را برايم زنده ميكندو من زمزمه باد را در گندمزار دوست خواهم داشت.روباه خاموش شد و مدتي به شازده كوچولو نگاه كرد و گفت :خواهش ميكنم بيا و مرا اهلي كن.شازده كوچولو گفت:دلم ميخواهد ولي خيلي وقت ندارم.بايد دوستاني پيدا كنم و بسيار چيزها هست كه بايد بشناسم.روباه گفت :فقط چيزهايي را كه اهلي كني ميتواني بشناسي.آدمها ديگر وقت شناختن هيچ چيز را ندارند.همه چيزها را ساخته و آ ماده از فروشنده ها مي خرند ولي چون كسي كه دوست بفروشد در جايي نيست آدمها ديگر دوستي ندارند.تو اگر دوست مي خواهي مرا اهلي كن!شازده كوچولو گفت:چه كار بايد بكنم؟ روباه جواب داد :بايد خيلي حوصله كني.اول كمي دور از من اينجور روي روي علفها مي نشيني .من از زير چشم به تو نگاه مي كنم و تو هيچ نمي گويي.زبان سرچشمه سوتفاهم هاست.اما تو هر روز كمي نزديكترمي نشيني...شازده كوچولو روباه را اهلي كرد و چون ساعت جدايي نزديك شد ,روباه گفت:آه ,من گريه خواهم كرد.شازده كوچولو گفت:تقصير خودت است.من بد تو را نمي خواستم,ولي خودت خواستي كه اهليت كنم.روباه گفت: درست است.شازده كوچولو گفت:ولي تو گريه خواهي كرد.روباه گفت:درست است.شازده كوچولو گفت:پس چيزي براي تو نمي ماند .روباه گفت:چرا مي ماند.رنگ گندمزارها.سپس گفت:برو دوباره گلها را ببين.اين بار خواهي فهميد كه گل خودت در جهان يكتاست.بعد براي خداحافظي پيش من برگردتا رازي به تو هديه كنم....شازده كوچولو پيش روباه برگشت گفت:خداحافظ.روباه گفت:خداحافظ.راز من اين است و بسيار ساده است:فقط با چشم دل ميتوان خوب ديد.اصل چيزها از چشم سر پنهان است...همان مقدار وقتي كه براي گلت صرف كرده اي باعث ارزش و اهميت گلت شده است....آدمها اين حقيقت را فراموش كرده اند.اما تو نبايد فراموش كني.تو مسئول آن مي شوي كه اهليش كرده اي.تو مسئول گلت هستي. شازده كوچولو تكرار كرد تا در خاطرش بماند:من مسئول گلم هستم...


با تمام درد باز میخوانم آنچه روزی قصه ای نو برایم بود.. جملاتی سحرآمیز.
آنزمان که برای اهلی کردن فراخوانده شدم
شاید با اطمینان بتوانم بگویم در ثانیه ثانیه عمر هرگز نیازی بر انسان های دنیا احساس نکردم
شاید تنها نفسی که از قلبم با حرارت بیرون زد برای هدیه طپشی دیگر برای انسانی دیگر بود. آن انسان های پاک.آنان که روح خود را نسوزانده اند. و در دید من همگان پاک اند.
همیشه برای کمک و همراهی اشان در این سفر سخت و دراز تلاش کردم.
همیشه برای اهلی شدن آنان که با شمشیر ناعدالتی دنیا زخمی خورده اند.
و هرگز چیزی برای خویشتن نخواستم..
زیرا این تنها منم که خوب درس خویش را آموختم
من مسئول گلم هستم..تنها نمیدانم وقتی باغبان را نیز با تبر ریشه هایش بزنند..
چگونه آبیاری کند.. گلش را.
پر از سکوتم و دیگر... هیچ.
به راستی هیچ.



ترجمه آزاد از بخشی از کتاب" کنار رود پیه درا نشستم و گریستم" : پائلو کوئلو

کنار رود پیدرا نشستم و گریستم.
صدا میگوید هرآنچه که فرو میریزد در آب این رودخانه / برگ ها حشرات پرهای پرنده ها را همگی به سنگ هایی مبدل میشوند وقتی خود را در بسترش میگذارند.
بیاندیش اگر تنها میتوانستم قلبم را از این سینه بر کنم و پرتاب کنم آن را در این جریان ، تا دیگر هیچ دردی وجود نداشته باشد. هیچ فقدانی و هیچ خاطره ای.
کنار رود پیدرا نشستم و گریستم. سرمای زمستانی نشانه اشک ها را در صورتم برجای گذاشت و اشک هایم با آب یخ زده قاطی شدکه از مقابلم در جریان است. در مکانی این رود به رودی دیگر میپیوندد و بعد رود دیگری تا انزمان که همه آب ها ؛ ریزان از چشمان من و قلب من ؛ در آب دریا محو میشوند.
بروند..بروند اشک هایم انقدر به دوردست بروند ، که عزیز من هرگز نفهمد که من یک روز برای خاطر او گریستم.
بروند؛ اشک هایم کاش بروند به دوردست ها دور دور ، تا من بتوانم فراموش کنم رود پیدرا را ؛ سومعه را کلیسا را غبار مه آلود را و بلندی های پر شیب را.که با یکدیگر گذر کردیم.
من همه لحظات معجزه گونه ام را به خاطر میآورم. ، آن لحظه کوتاهی که یک " آری" یا یک "خیر" میتواند همه وجودیت را در زندگی متحول کند. احساس میشود انگار قرن ها پیش اتفاق افتاده ، و با این حال تنها یک هفته گذشت از آن روز که من دوباره معشوق خود را دیدم و از آن بعد او را از دست دادم.

کنار رود پیدرا مینویسم من این داستان را.دستانم یخ بست و پاهایم به خواب از این حالت نامانوس. و من مجبور بودم ادامه دهم.
شاید عشق ما را زودتر از موعد پیر کند، و شاید ما را جوان کند آنزمان که دوران جوانی سپری گشته است. اما چگونه میتوانم بگذرم و به یاد نیاورم آن لحظه ها را. برای این بود که نشستم و نوشتم. ،
که غم را به دلتنگی مبدل کنم و تنهایی را به خاطره. برای اینکه من ، وقتی این داستان را کامل تعریف کردم برای خودم ،میتوانم آن را در رود پیدرا بندازم . و سپس تنها از ان زمان است که آب میتواند خاموش کند آنچه را آتش نوشته بوده است.

تمام داستانهای عاشقانه همانند یکدیگرند.


قصه هایم برایت تمام شد..هرچند هرگز نبود تورا لیاقتی حتی تاری زمویم.
قصه من نیز..به رود انداخته شد.
ای کاش..روزی دریابی.. آهنگ فداکاری را.
در ناخوشی هایت بود تو را یاری..که بوسید اشک تنهایی ات.
خوشا آن فردای شادی ها را ..که آید نورسیده بیخبر از پلیدی ها.


مبارک نیست..روز تولد یک از دست رفته.

27 January 2004

?BROKEN-HEARTED; Anyone Cares about your's

?How do you know what a broken heart seems

?feels

no way

?wanna be sure

!!yea right
1
2
3
4
5
6
7


!you see

you don't know

BROKEN-HEARTED


A Hero

...named


,There is the need of heroes in our life
,like you my HEART
,to save our heart
,from not going up in smoke
.to give it blod and breath

,You have saved my heart
,You are my hero
.You are my HEART


26 January 2004

delshode

احمد باطبي ؟؟ چه بلای سرش اومد..

delshode

24 January 2004

خدا

:: پروردگار
میگم شوما یه سری کارتون به این خونه خداوند رسیده ؟
یه نگاهی اینداختم به نظریات بندگان !! دیدم اوه اوه..انگاری همه این بنده های خلف و نا خلف منتظر یه همچی روزی بودند که دستشون به این خدای پرورگار عالم و عالمیان برسه
چه اه و فغانی ! چه داد و بیدادی
چه فحش فحش کاری هایی !!
کی نیست بگه آخه تو شدی خدا!! اینقده کرم میریزی جون به لبمون میکنی !
ناسلامتی ما بنده ایــــــــما

راستی..شوما اگه الان خدا جلوتون نیشیسته بود چی میگفتید بهش ؟

من بگم..من بگم ؟؟
میگفتم ای خدا..عاشقتم آخه منو عین فرشته هات آفریدی
هم بهم زیبایی صورت دادی و هم سیرت.
خیلی مهمه به عنوان بندت خودم رو دوست داشته باشم حتی بپرستم
آخه اینجوری میتونم برای بهتر زیستنم تلاش کنم
اینجوری همه دنیا رو با اینکه اندازه بی نهایت هست میتونم دوست داشته باشم
هروقت سخت شد نفس کشیدن دنیا رو قد یه توپ قلقلی ببینم که روی نوک سوزن کوک زنی داره میچرخه
آخه خدا خودت میدونی من چقده آدم های دیگه رو که اسمشون رو مثل من بنده گذاشتی دوست دارم
خدا تو که همیشه میدونستی من یه ستاره روی زمین اتم ، گاهی چرا کرم میریزی و حالم رو میگیری ؟
مهم نیست من نوعی رو هم قلقلک بدی..ولی آخه خدا جونم دل نازک من طاقت دیدن اشکای بقیه هم نوع هام رو نداره.
راستی خدا تو خودپرستی ؟ یعنی چطوری دلت میاد ما ها رو طوری به هم وابسته کنی که نتونیم بی وجود قلبی نفس بکشیم..درصورتی که هر وابستگی به هرچی بایست از بیخ و بن ریشه کن بشه
ببینم تو که مدعای خلقتی..میشه بگی این هابیل و قابیل جریانشون چیه ؟ کی کی رو کشت و بعدش کلاغ رو اختراع کردی بیاد یادش بده دونه نوک بزنه و گرگه بیادگوشت بخوره ؟

راستی خدا یه سوال اساسی..
عشق دیگه چه جونوری بود انداختی به جون ما !!

خدا..میدونی تا آخر عمرم هم ازت سوال جواب میخوام..
پس بیخیال..همون بهتر که اون بالا مالا ها باشی دست کسی بهت نرسه
خدا تنها بگم مثل بچه لاتا مخلصتیم..
دوست داریم خدا
هممون دوست داریم
کاری کن دل همه بنده هات پر شادی بشه
پر خنده

خدا بهت از روی همین زمین سرد قول میدم..روزی که من به هدفم رسیدم..هدفی که محرمه بین دل من و دل تو..قول شرف میدم به همه بنده هات کمک کنم..تا اون ها هم تا ابد لبخند بزنند..
خداجون همین الانشم همه اشک های تنهاییم برای خاطر تنهایی اون هاست..
خودت میدونی خدا
..پس کمکم کن
که لذت دنیای تو تنها به دیدن لبخند بنده هات هست و بس

بوس بوس خدای مهربون من
خیلی دوست دارم خدا
خودت میدونی ای بارالله
:: امشب خیلی حرف دارم
از خاطره
از آرزو و زورگویی خدا
از دل عاشق یار
از دست نوازش پدر
از لبخند تلخ پشت سرمای تنهایی
از بچه ناخواسته نطفه شده
از زمستون پایان یافته، بهار پر زبارونم
از تو
از من
از او

از این معما که حل گشت..آن صباح که لب بر لب نهادم
از امشب دیگر مینویسم
از خوبی خدام
از زیبایی خودم
از بهشت دنیای و کثافت تنهایی
از تو
از من
از او
از ما


..

(البته در خواب:))
::من از اول میدونستم دردمون مشترکه :)

وای وای وایــــــــــــــــــــــــــــی
وای وای وای
وای وای بازم وای !!!

یکی میدوتونه بگه چرا من وای ووی میکنم ؟؟

●(خداي تو ايستاده با خط کش مي‌گويد؛ تو اين طرف کلاس، تو آنطرف کلاس!)


چگونه دوستت دارم؟
دوري،‌من اينجايم تو اينجا نيستي، هر جا که باشي اينجا که نيستي. نمي‌بينمت، زيبايي وجودت چشمانم را نوازش نمي‌دهد. صدايت موسيقي‌ست، آرامش مطلق است، من اما آرامش نگاهت را مي‌خواهم. مي‌خواهم لباس ابريشم بپوشم، نگاه کني، بگويي زيبا شده‌ام. ريش بگذاري، بگويم زيبا شده‌ايي. نمي‌گويي اما، نمي‌گويم اما، بگويم هم باور نمي‌کني. اينجا که نيستي، نمي‌بينمت.
من اينجا پشت در خانه مانده‌ام، کليد ندارم. همسايه خانه نيست. هيچکس نيست. در برف سرد مي‌لرزم، تو آنجا روي اينترنت روزنامه مي‌خواني.... تو آنجا خوابيده‌يي، من اينجا ورزش مي‌کنم عرق مي‌ريزم، تو بيدار مي‌شوي من نمي‌گويم سلام، صبح بخير. من خسته خسته برمي‌گردم خانه، نمي‌گويي خسته نباشي ورزشکار! نيستي، نمي‌بيني.
سرما مي‌خوري، برايت سوپ نمي‌پزم. تب مي‌کني، دستم را روي پيشانيت نمي‌گذارم، دستم به پيشانيت نمي‌رسد. نوازشت نمي‌کنم... من اينجا غصه مي‌خورم، اشک مي‌ريزم، با سر انگشتانت اشکهايم را بر نمي‌داري. انگشتانت به اشکهايم نمي‌رسند. اشکهايم قطره قطره مي‌چکند روي زمين، گل مي‌شوند، حرام مي‌شوند. دوري، نيستم، نيستي.
پيشانيت را بوسيدم، اصلا نفهميدي. برويت لبخند زدم. نديدي. ديدي؟ چگونه دوستت دارم؟


همش میخوام به این دختره یه ایمیل بزنم بگم از وقتی قبل ایران رفتنت یه چیزایی مینوشتی گوشی دستم بود و بعد که اونجا بودی و نوشتی که برگشتی و میخوای فراموش کنی..و حالا مدتی هست عاشق وار مینویسی
بایست باهات اختلاط کنم// فعلا بوس واسه این متنت.

ادامه اینم بخونید :

فقط امروزه که يکي رو نمي‌بيني، ولي هر روز تو زندگيت هست. عاشقش مي‌شي ولي اصلا نه ديديش نه مي‌بينيش. همش هم تقصيره اين ياهو مسنجره با اون صورتکاي مسخره‌ش که همه رو شبيه به هم نشون مي‌ده.
همين ماهايي که نديده عاشق مي‌شيم و عاشق مي‌مونيم، فردا مي‌ريم تو کتاباي درسي و شعر و تاريخ.

22 January 2004

:: لحظه اي قهقه در ولکده

ببین بجای اینکه همینجور وایستی فحش نثار من کنی که فلان شعر و جک رو از فلان جا بلند کرده ؛ بشین دو تا جک و کس شعر باحال واسه این وبلاگ ایمیل کن تا با اسم خودت بذارم اینجا که فردا نگی فلانی تمام سروده های بنده رو بلند کرده. البته خودت خوب میدونی بیشتر این اشعار صاحاب نداره، من هم از یکی شنیدم؛اونم از یکی دیگه و همینجوری دهن به دهن شده تا به اینجانب رسیده...پس لطفا شما هم که در عصر الکترونیک هستین هر چی کس شعر میشنوین ایمیل به ایمیل کنین. قطعا خوندن و شنیدن #@ شعر بی ادبی و بی نزاکتی و لودگی نیس! چونکه اینا هم قسمتی از ادبیات ما هست. ادبیاتی که غالباً پیام خاصی ندارن و فقط باعث میشه حضرت عالی یک خنده ایی بکنی و دلت وا شه! پس هیچ احساس شرم نکن و این وبلاگ رو به بقیه دوستات هم معرفی کن! هر چی خواننده های اینجا بیشتر بشه؛اشتیاق من هم واسه نوشتن بیشتر میشه،خدای نکرده بنده مثل خیلی از وبلاگرهای دیگه دیوانه تشریف ندارم که واسه خودم وبلاگ بنویسم!(یعنی با خودم حرف بزنم) چونکه بیشتر این #@ شعریات و جوکهایی رو که اینجا مینویسم خودم بَلتَم! چمنتیم! پسرک پدرسوخته.


* سئوال: تفاوت قانون سوم نیوتن با زن چیست؟
پاسخ: نیوتن میگه اول کنش بعد واکنش ولی زن رو اول واکنش بعد بکنش!



* Iran girls at Sex:
oooooh, yes baby mmmmm....yessss ahhh...baby yessss .....oh baby, YAVASH BABY...eeeee....DE ....AHHHHHH
HOOOOSH HEYVOOON! JER KHORD....CHETE? MALE NANAT KE NIST


* دلبـرا! دل به تـو دادم كه به مـن دل بدهي
نه كه هي قر بدي و پشت سرت ول بدهي!

21 January 2004

:: من مال تو :: تو مال من

دلم میخواد همه جای دنیا داد بزنم
هر اونچه توی دلم جا خوش کرده رو از رو زمین به قلب ابر آسمون بسپارم

زیر سایه خیالی کم کمک چشماشو بست / یه دو کفتر چاهی روی شاخه هاش نشست
اولی گفت اگه بارون باز بباره تو کویر/ دیگه اما سر رسیده عمر این درخت پیر
دومی گفت که قدیما یادمه کویر نبود / جنگل و پرنده بود و گذر زلال رود

یه درخت خشک و بی برگ میون کویر داغ / توی ته مونده ذهنش نقش پر رنگ یه باغ
شاخه سبز خیالش سر به آسمون کشید / برو دوشش همه پر شد ز اقاقی سپید

از تپش قلبی که برای صدای تو میزند چه سرمستم
از ای کاش برای فردا و امروز مغرور
و لبخندم رو تو نمی بینی وقتی میشنوم میگی

هرگز نمیگذاری برم
..
..
..

:)


::

Everything's purrrrrrfect
Just SMILE :)

:: چه تنها و چه بی یال..کیست که فراموش کند

شاید هرگز روزی نرسه روزهای ورق خورده رو به یاد بیارم..شایدم مثل تا به امروز هیچ ثانیه از جلو چشمم محو نشه
میدونم خراشی که بر دلی زده شه..پاک نمیشه
هرگز...


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است

کسی سربرنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد نتواند
که ره تاريک و لغزان است .
وگر دست محبت سوی کس يازی
به اکراه آورد دست از بغل بيرون
که سرما سخت سوزان است.

نفس کز گرمگاه سينه می آيد برون ابری شود تاريک
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس کاينست ، پس ديگر چه داری چشم
زچشم دوستان دور يا نزديک.



چه تنها و بی یال..آری سرها در گریبان است و ما در چاره رهایی
دیر یا زود..اما بهارم نیز میرسد.
ننگ بر او که روسیه ماند..

I'm never ever gonna forgive you

20 January 2004

:: ناموس کجاست ؟

جدا از اینکه میگم منم دلم میخواست الان ایران بودم !
الاهی کوفت هرکی بشه رفته.. :)

از بین این نقاشی های این گالری که پژمان معرفی کرده اینا رو من بیشتر پسند کردم ؛)


بشه کوچولوها فوضولی نکنن لطفا










Temptation Island جزیره محک وسوسه های شهوانی و عشوه گریهای اغوا کننده است
کدامین عاشق و معشوق اند که خود را پیروز میدان مبارزه با هوس" روحی و جسمی" میدانند ؟

جازه هست حالا یه جوک بگیم ؟ بی ناموسیه ها! ( داخل پرانتز جای ندا افکار پراکنده خالی..چند شب پیش آرشیوش رو میخوندم ترکیدم از خنده از دست حرف هاش
یادم افتاد این جمله رو هم بگم..
این روزها دیگه کسی از حرف دلش نمینویسه،
اینروزها همه تنها از تظاهر مینویسند..از پشت ماسک ترس اشون. باز شده این خونه محلی برای اعلامیه های دولتی و دعوا های کوچه بازاری.
دیگه کسی نیست از درد لب تو لب پشت در خونه مادربزرگش بنویسه یا از چشمک به معلم کلاسش،
یادمه حرف خوبی زد وقتی گفت دیگه این حرف ها که نوشته میشه واسه سرگرمیه،
حرف دل رو هرگز کسی نمیخونه،
اون ها هم میبایست خاک بخورند !
بی خیال..شوما جوک ات رو بخون :)


يک روز يک خانمه ميره پهلو دامپزشک، می گه لطفا من رو معاينه کنيد. دکتره ميگه خانم من دامپزشکم. زنه هم می گه برای همين اومدم اينجا. صبح که از خواب بيدار می شم اخلاقم عين سگه، تا ظهر مثل خر کار می کنم و بعدش هم مثل گاو می خورم و بعد از غذا مثل خرس می خوابم. شب هم که شوهرم مياد خونه بهم می گه چطوری موش موشی!!

***
پسره با دوست دخترش مشغول كار خير بوده، دختره خيلي حال ميكنه، ميگه: عزيزم... بعد ازدواج هم اينجوري بهم حال ميدي؟ پسره ميگه: آره عزيزم... البته اگه شوهرت بيخودي گير نده!

***
يک بار عربه داشته با دوچرخش می رفته که يک دختر خیلی خوشگل میاد و میگه میشه من رو تا سر کوچه برسونی؟ عربه هم می گه باشه و دختره که يک دامن کوتاه هم پوشيده بوده، می شينه روی ميله وسط دوچرخه و براه ميافتند. وقتی که می رسند به مقصد، دختره واسه اينکه لج عربه رو دربياره می گه: تازه، دلت بسوزه!! من شورت پام نبود!!!
عربه هم ميگه: اه؟ دل خودت بسوزه چون دوچرخه من هم ميله وسط نداشت!!


خوب اینجوری که از این پست امروز لو داده میشه..همه میفهمند که ما از امروز دانشگاهمون شروع میشود !!!!!!
پس پیش به سوی امر خیر و ثواب دنیا و آخرت ! :)

15 January 2004

:: دیالوگ حرفه ای

در تمام طول این مدت یک سال اخیر که وبلاگستان ایرانی دچار انواع و اقسام درگیری های تنها پسوند دار نام و خصیصه ایرانی شده، امشب برای اولین بار یکی از قشنگ ترین دیالوگ های بین دو بلاگ نویس عزیز رو خوندم.

خسرو نقیبی و نیما رسول زاده. هر دو در حرفه خود با جدیت کامل و پرکار. و در کنار حرفه ناگفتنی های شبانه در بلاگ.

اما این بار این دیالوگ ما بین دو دوست که هرکدام رنگ قلمی متفاوت دارند. اما این تفاوت های فاحش عقاید مانع از بیان نظر این دو به صورتی کاملا حرفه ای و با احترامی دوطرفه نشد.

من تنها از خوندن این دو نقد و نوشته که شاید خیلی بیشتر مربوط به مسائلی داخلی و خصوصی تر از یک اجتماع بلاگستان باشه ، این نکته برام مشخص شد که در میان ما هم کسانی هستند که درست و با رعایت همه قوانین احترام متقابل و حکاکی نکردن به عقاید دیگری نظر او را نقد کنند.

نوشته خسرو نقبی و جواب نیما رسولزاده به آن.

حتما بخونید.هرچند زیاد ماجرای اصل نوشته قابل بحث برای خارج گودی نباشد. (برای من تنها شیوه دیالوگ این دو نوشته مهم است و بس.نه موضوع آن )

این مدت یکی دو سال همیشه مسائلی پیش اومده که بحث های زیادی رو برانگیخته.دعواها و جنجال هایی که به نوعی به فرهنگ پر از ایراد ایرانی ما برمیگرده که هنوز سواد کاملی از نقد کردن ، اظهار نظر و حتی رد کامل فرد متقابلمون نداریم. بحث ها و نقد هایی که منجر به زشت ترین ، بی ارزش ترین و حتی بچه گانه ترین دعوا ها و جنجال های بلاگستان مبتدل شده است و ادامه هم دارد.
در طول یک سال اول که تعداد نوسنده های حرفه ای و با فکرتر بیشتر از این اخیر هست؛ دیالوگ ها و نقد و جنجال های متعددی بوجود امد. حتما در آرشیو همه این افراد نوشته ها و جوابیه ها رو میتونید پیدا کنید. ولی تفاوت فاحش اون نوشته ها با دعوا های این دوران از زمین تا زیرزمین است !!!

من فردا امتحان دارم ! واسه این دارم تند تند این رو مینویسم و هنوز ادامه نوشته خودم رو نرسیدم بنویسم.ولی میخوام حتما بخونید این لینک ها رو که زدم.
نوشته چند روز پیش پینک فلویدش در زمینه نقد هم خالی از بحث نیست.

14 January 2004

:: کیش =جزایر قناری " جزیره رویاها "

آخرشب دیدن لنکی در صبحانه به اولین خبر فاش شده درباره پروژه عظیم آلمانی (+فرانسوی) در جزیره کیشِ ،نگذاشت برم بقیه کتابهای هیجان انگیز این شبها رو بخونم.
شاید هنوز عده زیادی این سایت رو ندیده باشند. پس همین الان زود بعد خوندن نوشته من اینکار رو بکنید.راستش خیلی داغ هستم ! عصبانی ام. دیدن این سایت و خوندن اطلاعتش باز هم بی لیاقتی سران کشور من ایران رو بهم یاد آوری میکنه. زیبایی شعر های وطنم زنده بمونی وطنم رو در همون ثانیه مبدل به رویا میکنه. باشه باشه الان توضیح میدم..

چند سالی میشه سوئد کشور ایرانی خیز اروپا..تهران جلس دوم بعد از آغاز دوره دوم اصلاحات و آزادی های مفرط به مردم همیشه ندید پدید !! به سفارش دولت باعرضه ؟ به تمامی شرکت های هواپیمایی دستور میده محصلات پرواز ایرانیان مهاجر و دربه در _اعم از پناهنده و سیاسی و غرب زده ! رو به خاک وطن سهل کرده و در هفته بیش از حداقل چهار بار پرواز مستقیم به این میهن اسلامی را مهیا نمایید ! خیل غیر قابل تصور همه آنها که زمان عز و التماس در اداره اتباع بیگانی مملکت های اروپایی و آمریکایی و سرتاسر اقیانوس ها به سادگی همه دلایل انسانی حقوق بشری سیاسی جنسیتی و و و خودشان را به فراموشی آلزایمری مبتلا کرده و حالا با این آرامش که دیگر سفر به ایران از سوی دولت جمهوری اسلامی با استقبال فراوان روبه روست صف های رزرویش بلیط به تهران و سایر شهر ها را چند ماهه کرد. رقابت چنان داغ شد که هزاران شرکت و آژانس هواپیمایی برای داشتن امتیاز هما شرکت هواپیمایی ایران ایر زیرابی برای همکیشان خود در طی این چند سال زدند. اما انتهای ماجرا زمانی جالب و داغ شد که ایران ایر برای جلب هرچه بیشتر مشتری به تمامی مسافرین خود بلیط مجانی به یکی از شهرستان های ایران اعطا میکرد. در این لیست نام این جزیره اسرار آمیز کیش در صدر میدرخشد ! تمام دک و پز ایرانیان با جیب های پرپول فرنگ نشسته به سفر روییایی به کیش بود.

ادامه سریال اتفاقات افتاده بعد از آن باشد برای روزی دیگر.
اما از آنجا که اینجانب نیز از دسته همین ایرانیان مهاجر تب کرده از دوری وطن بوده بالاخص در این چند ساله از همگان تعریفات آنچنانی از این نام زیبای کیش شنیده بودم با وجود اینکه چندین ماهی بود شرکت ایران ایر دیگر بلیط مفت و مجانی در اختیار این مسافرین که دیگر ارقام نجومی هفته ای چهار پنج بار 747 با لیست بیش از 500 را نمیتوانست سرویس دهد و این شانس خود را از لیست الطاف جمهوری حذف نموده بود..
اینجانب تصمیم قاطع گرفته بوده که هجور شده حتی در این گرمای بالای 40 درجه که در تنها تهران بساط عرق ریزان را تکمیل میکردم ! همراه خواهر عزیزه و هر که حرفش با عملش یکی هست !! جیب والدین را سوراخ کرده و سفری زیارتی به این جزیره نمیایم !
آه کف کردم چقدر من در تشبیه کارم درسته !
خلاصه میگفتیم.. ما بلاخره به شیش تا دختر دیگه این تابستان به این سفر مشرف شده و بسی زیارت کردیم !
چون وصف از سفر من رو از بیان موضوع اصلی دور میکنه (نه که الان کاملا سر جای اول نیستم ) تنها به چند مکالمه نظر شما رو جلب میکنم.

حتما تا به حال اسمی از بازارهای مختلف کیش شنیده اید/ پردیس یک ،پردیس دو ، ونوس ، قفقوس مروارید عرب ها و و و
اگر نشندیدین حالا یادتون بمونه. وقتی سر زدید به این بازار ها بایست در تخیلتون به یاد شاپ سنتر های مجلل خرید اروپایی بیوفتید ! میبایست به اجبار تنها در زیبایی بی نظیر این مجموعه ها غرق شوید.
..
..
این نوشته ادامه دارد....

12 January 2004

??? ??????

??? ??????


dashtam fekr mikardam...forozan hanooz zende ast..magar na?

10 January 2004

::" بازگشت منتقد " فیلمی از امشب در تمامی بلاگهای دنیا ! :)

توی این چند ماه گذشته علاوه براینکه حسابی صیقل داده شدم و از همه طرف تفت خوردم !! یه چیزی که دیگه حسابی باهاش کنار اومدم کنار اومدن با نیش زمان هست. اینکه نه تنها شرایط رو تحمل کنی بلکه همزمان از هرچه همراه اون پیش میاد لذت ببری ، درحقیقت هم نیش زنبورش مزه بده و هم اشک شورش آب دهن راه بندازه. البته کدوم آدم عاقلیه که نخواد همیشه مثل پادشاه ها زندگی کنه و هیچ غمی سراغش نیاد !(کی گفته پادشاه غم نداره؟؟) اما وقتی دردی هست بایست به مرور زمان و با صبر تسکینش داد تا خوب شه.. روزی خوب شه.

این مقدمه درواقع انتهایی هست برای پایان دادن به این شبانه ها و صبحانه ( نیمرو نه جونم !) این چند ماه روزگار من. شاید از بهار تا به اینور یه جورایی چنان بالا پایینی داشتم که دیگه پام روی زمین نمیرسه..و بعد سفرم به ایران و برگشتن از خونه ام ، شاید تنها چیزی که خوابشم نمیدیدم این بود که اینهمه من درگیر لحظه های تنها احساسی باشم. ثانیه هایی که مغزکاملا تعطیله ! تو دیگه فرمانروای هیچ نیستی و فقط داری توی رودخونه شنا میکنی ..بری تا به جایی برسی و یا بالاخره شاخه ای باشه که بکشی خودتو بیرون.

وقتی میگم خوب بود..چون درنهایت یاد گرفتم از توی آب شناور بودن لذت ببرم.زیاد مایل نیستم ادامه بدم تفسیرم از این روزها رو ..ولی اکثر اونایی که خوب و کمی تا قسمتی ابری میشناسندم کاملا میدونند چی میگم. بلاگ البته جای نوشته های خصوصی و فامیلی نیست..ولی حرف های آدم برای دوستانش مهم تر هست تا جناب x که با سیرچ کلمه شورت به اینجا گذرش افتاده.

آخرش بگم دیگه دوران نوشتن از دل تمام ! هاها ! از این به بعد خیلی بیشتر دلم میخواد از اون حرف هایی رو بنویسم که به علت گیر کردن اونا توی گلوم نام بلاگم رو منتقد (بخون عالیجناب لیدی منتقد ) انتخاب کردم. من همیشه مرور بر زمان رو دوست داشتم. اگه دلتون واسه اون مدل قبلی (به قول هودر شعر شاعری ؟؟!! ) ام تنگ شد آرشیو دربست در اختیار بینندگان و شنوندگان گرامی میباشد :()
دیگه اینکه میدونم زیاد نمیتونم مثل قبل بنویسم ، پس به حساب تنبلی نگذارید ، به دلایلی هم مجبورم از نظرات خاله جونمیایی شوما عزیزان محروم باشیم مدتی _حالا شوما بگذارید به حساب اینکه هوس ما رو کمتر کنه واسه هی کلیک کردن روی این علامت نامعلوم نظرخواهی :)

خوب دیگه عرضی ندارم ! این بود اعلامیه من برای برنامه دوم جهاد سازندگی/ امری بودش با میل در خدمتیم داشــــــــــــــــــــــــــم :)(


راستی یه چیزی در مورد تولدم بگم.
اولندش مرسی همه که میل دادین و کارت و نظر و بقیه بند بساطا. من امسال اولین سالی بود جشنی به نام تولد نگرفتم. بعد بیست سال !! هاها . اما اون موقع حتی با اینکه به کسی هم نگفتم همه دوستام و آشناها و فامیل و غیره یادشون بود. هم کادو گرفتم هم از سرتاسر این جهان پهناور زنگ زدند.و خلاصه من رو از ته دل خوشحال کردند.حتی شوما دوست عزیز !! به خصوص این کادو های معنوی بعضی ها و تگزاس گنگستری ها و نیز اونایی که چاخانی کادومون رو قایم کردند ! بوس های شاخ کرگدنی هم خوشا ! هرکی هراونچه وسعش میرسه دیگه ! هاها. ولی از همه باهال تر این بودش که 3 تا از دوستام همونایی که از همه بیشتر منو میشناسند و صمیمی ترینند بهم کادو کتاب دادند. دو تاشون یه کتاب یکسان ! کیمیاگر پائلو کوئلو :ـ& کلی خندیدم خودشون که اظهار داشتند تقصیر خودمه دوستامو یه مدلی انتخاب میکنم ! کتاب سوم رو هم ایشون قراره بفرسته!! امیدوارم اینم همون کیمیاگر نباشه ! اینجا مینویسم که از زیرش در نره ناقلا :*
اما همه اینا بهم یاد آوری کرد که هرجای دنیا هم آدم باشه وقتی صمیمیت واقعی بین خودش و قلب عزیزانش هست هیچ یادی نیست که فراموش بشه. تازه من مثلا واسه خودم رفتم و خلوت کردم اون روز 2 شنبه ! ولی وقتی برگشتم خونه مامان و بابا و نیکو برام تولد سوپرایز گرفتن ! منا جون من به موبایل گرانقدر هم رسیدم حالا برات اس ام اس میقرستم.

آقا بسه دیگه اینجا شد نامه خصوصی ! واسه اینه دیگه حدر ناز میکنه واسه ما تا بخواد اسمون رو بندازه جز لیست بچه باحالا !

ما رفتیم سر کار و زندگی ! سی یا ســـــــــــــــــــــون :*

منتظر یه نقدی توپس از این ابطحی از سوی من باشید !! تاحالا لنگه اش رو نخوندید فعلا هی باخودم کلانجار میرم بیخیالش شم انگاری نمیشه !

07 January 2004

::

http://www.hadyeh.com/pejman/weblog.html
چقدر دلم برای این خونه تنگ شده بود
یادم رفته بود که در این خونه..پسری فریاد در زیر آب میزد..

عاشق این فریاد شدم..
و امروز..ننگ بر من که مرگ را آرزو میکند و بس..
:: میخوام عق بزنم


دلم گرفته..دلم خونه دلم بیزاره دلم درده سرده دلم سنگین و بی زبونه

دیگه خسته شدم..دیگه توان مبارزه نیست.. به کی بگم..به چی بگم
مگه دوست داشتن توی این زندگی بایست جنگ باشه ؟ اشک باشه
چند روز دیگه بایست بگذره و به این احمق کثافت حالی کنم دوستش دارم و نفهمه ؟
دلم رو مثل یه تیکه دستمال کاغذی دم به دم زیر پاش لگد میکنه .له میکنه..خورد میکنه و من باز هیچی نمیگم..
باز میگم عیب نداره..خره..احساساتیه..تنهاست..بزار بازم بهش فرصت بدم
چند بار ازش کندم ؟ چند بار گفتم دیگه ازش بریدم..باز برگشتم..باز بهش گفتم دوستش دارم.
چقد میتونه رزل باشه ؟؟

حالا من شدم همین آدم کثافت و بی لیاقت و احمق..
یه بچه ترسو و فراری..
حالا یکی دیگه از من بیزاره..بهم فحش میده..ازم آزار دیده
حالا من مقصر تنفر آدمی دیگه هستم..حالا من دل دیگری رو له کردم..حالا من شدم یه آشغال
برن گم شن همه آدمایی که منو اینطوری بازی دادند


دیگه توان ندارم..ندارم
:((((

دلم گرفته.. دلم خونه..دلم..

05 January 2004

:: دوباره زنده میشوم..با ریشه و برگ خودم

حسی وجود مرا پر کرده است
شاید خفگی است.. شاید مرگ یک روح
ثانیه ها درگذرند
و
من
در
سکون


ساده تر بگویم.. انرژی من به مسافرتی طولانی رفته است
چرا مرا تنها گذاشته نمیدانم
میبایست کوله ای بر پشت اندازم و به جستجوی این منبع حیاتم بروم.
بی صدا و بی بهانه
میروم تا بیابمش.. بعد از دو دهه زیستن..امروز دوباره میبایست متولد شوم
دانه ای که با انرژی بازیافته ام بسازم..میبایست حاصل این تولد باشد...


" تولد نهال یی پر از طراوت و خنده "


بدرود!



Bob Marley
Could You Be Loved


,Don't let them fool ya
!Or even try to school ya! Oh, no
,We've got a mind of our own
!So go to hell if what you're thinking is not right
,Love would never leave us alone
.A - yin the darkness there must come out to light

?Could you be loved and be loved
?Could you be loved, wo now! - and be loved


,The road of life is rocky and you may stumble too)
(So while you point your fingers someone else is judging you
!Love your brotherman
?Could you be - could you be loved
?Could you be - could you be - could you be loved


!Don't let them change ya, oh
!Or even rearrange ya! Oh, no
.We've got a life to live
They say: only - only
Only the fittest of the fittest shall survive
!Stay alive! Eh

?Could you be loved and be loved
?Could you be loved, wo now! - and be loved


(You ain't gonna miss your water until your well runs dry
(.No matter how you treat him, the man will never be satisfied
! Say something! Say something
Say something! Say something! Reggae, reggae!

?Say something! (Could you be - could you be loved)




Whole World of Rose For You All




02 January 2004

:: امروز ما بچه های گروه SIS به نمایندگی دانشجوهای ایرانی ستکهلم ساعت 16.5 در مرکز شهر جمع میشیم. قرار هست ما هم 10 هزار کرون به نام گره برای زلزله زده های بم بدیم. و بعد هم از طریق فندی از سایر دانشجوهای ایرانی پول جمع کنیم و برای برنامه سازندگی در بم استفاده کنیم.

:: زندگی گذشته انسان است یا آینده اش؟

از کتابی که این اتاقی خوانده بود

« مردم با سر و صدای زياد می گويند که می خواهند اينده بهتری بسازند اما اين درست نيست.اينده چيزی جز خلائی بی اعتنا نيست که نظر هيچ کس را جلب نمی کند،در حاليکه گذشته سر شار از زندگيست و محتوايش ما را می انگيزد،به خشم می اورد،به ما اهانت می کن،و ناچارمان می کند که ان را نابود کنيم يا از نو رنگش بزنيم.مردم می جنگند تا به تاريک خانه هايی راه يابند که عکسها در ان ها دستکاری می شوند و تاريخ دوباره باز نويسی می شود.»


امروز من هم میاندیشیدم که زندگی تنها یک تابلو نقاشی سفید است
زندگی برنامه ای ندارد، هدفی در آن نیست. چرا میباست پر از شلوغی باشد؟؟
چرا اصلا انسانهای این زمانه تنها در اندیشه رسیدن به دستگیره ای در دوردست های زندگی اند تا بتواند آنها را پیروزتر از دیگری جلوه دهد.
مگر نه اینکه صورت هیچ دوانسانی شباهتی به یکدیگر ندارد؟
زندگی را میباست خلق کرد.
خدا مرا خلق کرد تا مخلوق باشم و خالق
این تابلو نقاشی هم سرتاسر آسمان و فلک و کهکشان راه شیری نیست
هین کره گرد و خاکی را هم بچرخاینم هنر بزرگیست
میاندیشیدم چرا بایست تلاش کرد ؟
فاصله بین اوج وعمق تنها یک قدم است. پایت را بگذار جلو..دیدی همه چیز تمام شد
گدایی را دیدم امروز..خیلی ساده بود..غمی هم در چهره اش نداشت.دستی برای سکه ای دراز کرد.. ابتدا متنفر شدم که چرا حتی زحمت جارو کشیدن را هم به خود نمیدهد
بعد گفت اما او که تقصیر ندارد
فردا من هم میتوانم گدایی باشم..به فاصله چشمی بر هم زدن..
یادم نمیامد برای دیگران اعتراف کرده باشم من نیز تا همین بازدم گذشته تنها قدمی با مرگ فاصله داشتم
مرگ یک جوانه که دو ده از عمری را پشت سر گذاشته.
صحنه های فیلم زندگی تند تند از مقابلم گذشت..تنها با صدای خش خش کفش گدای پیاده
من هم فقیر شدم..گدا شدم.و کسی نبود نجات دهدم
خاطر آن ثانیه که دود سیگار در حلق کردم و بعد خندیدم که چه آسان میشود سیگار کشید
حالا من هم یک دودی حرفه ای ام!
فقط چرا چند روز پیش به تالار میگفتم تو چرا همش تازگی مست میکنی؟؟!!

امروز اولین بار بود اندیشیدم ..زندگی تابلوی سفیدیست
نقش من و تو همه نقاشی است
چرا بایست تلاش کرد برای رسیدن به آمال از قبل طراحی شده ؟
ساده ساده خطاط و دکتر و کارگر شدن تنها برای ارزوی پدر؟
دلم هوای قلم نقاشی ام کرد شب
روبروی گلدان گلی نشستم. به رنگ برگ یشمی
دلم میزد از دلتنگی طرحی نکشیدن. آه کشیدم که چرا اینهمه شبانه و روزانه است من حتی طرحی در ذهن برای کشیدن نداشتم..سه سال پیش آخرین نقاشی ام را کشیدم.
به یاد آوردم یکی از بارها به ایشان میگفتم..میدانی آدم های قوی همیشه درد بیشتری میکشند؟؟ کوله کوله این سنگین ترین بار زندگی را با خود حمل میکنند تا شاید روزی ..دو پشت برای باربری باشد
این بار سنگین زندگی..تنهایی

امشب عاشق نقاشی کشیدن شدم دوباره
فهمیدم که آینده را بایست از قلب ترسیم کرد. من همیشه هوارِ قلب قلب کرده ام
کسی باورم دارد؟

خوب است..سال جدیدم سال خوب است.

تنها اگر ...



باز نقاشی میکشم..نقایشی گدای پیاده روی فردایم را.

راستی ..خوشا خورشید و علیداد که اینهمه دوستشان داری و دوستت دارند...

01 January 2004

:: saat 05 sobhe, man omadam khone shila. ba ham chayi o non panir khordim. editor farsi nis hal farsi typ ham nist.

ولي مينويسم.
قرار بود يه متن خوشگل براي تبريک سال نو بنويسم.ولي اينقدره اين نيکو هولم کرد عصري موقع رفتن که نشد.

سال ۲۰۰۴ هم اومد.
مبارک باشه.
بقيه حرف هام بماند پيش خودم.
تنها ميتونم بگم سال پيش يکی از اون عدد هايي بود که هرگز فراموش نميشه.
خيلي سخت بود.خيلي هم هيجان داشت. درد داشت.تنهايي داشت.عاشقي داشت.غصه داشت. ولي از همه مهم تر برام بهترين هديه رو داشت.
علاوه بر همه آدم هاي جديدي که شناختم در طول اين يکسال دو نفر هستند که علاوه بر شناختن به من انرژي دادند و صد البته گرفتند!! ولي نوش جونشون. خيلي برام عزيزند. و خاري بر چشمشون دنياي من رو هم تيره ميکنه.

هميشه سال که نو ميشه من با خودم خيلي برنامه ها رو مرور ميکنم. سال به سال تاثير و اهميت حتي اين سال ميلادي هم بيشتر از سال نو ايراني ميشه.هرچند الان ۶ تا عيد و بهار رسيده و من توي خاک خودم نبودم.اما چاره اي نيست. روزي ميدونم اين دوري هم به اتمام ميرسه.

به نظر من اهميت سال ميلادي همون قدر هست که آغاز بهار و نوروز ايران..و مسلمه که دلبستگي خيلي از ما به عيد و اون حال و هوا ساليان سال توي کريسمس و درختاي رنگ وارنگ زمستونيش پيدا نميشه.ولي من خوشحالم که هرسال بيشتر از سال قبل از اين آغاز زمستوني لذت ميبرم و با شادي همه من هم يکسال شادم.

امشب هم تا صبح بيدار بودم..براي همه هم آرزو سلامتي کردم. اين يک هفته هربار نوشته اي و يا اخباري در مورد بم ديدم نتونستم مانع اين بشم که همه وجودم پر از انزجار بشه.. تنفر و کينه. اما..
تنها روح همه اين انسانهاي بيگناه شاد..حتي در اين روز که نيمي از همه آدم هاي دنيا در حال شادي و سرورند..و نيمي ديگر...

براي همه دوستاي ايراني جيگلم هم که امسال سال هاي اولي هست که دارند تجربه غربت آميخته با فشفشه و نوربارون رو ميکنند آرزوي موفقيت بيش از پیش دارم که ميدونم راه سختي در سر راه هموون هست.

بوس مخصوص از ستکهلم نسبتا گرم.
ساعت ۰۵و۳۰ صبح اول ژانويه ۲۰۰۴ ميلادي.

بشه کوچولوها فوضولی نکنن لطفا

Happy New 2004 ;)

30 December 2003

:: مهم$ روزگار گزارش میدهد $ مهم

نوشته های امیر رضا رو از دست ندید..
هر شب داره از بم مینویسه..


راستی امیر جون خوب شد پس تو رو نبردیم خارجه جای مهندسی زلزله شناسی بری دانشگاه تقاضای تحصیل در رشته نجوم رو بکنی ;)
:: دژ وحشت

نفسم گرفت از اين شهر.. در اين حسار بشکن
در اين حسار جادويی.. روزگار بشکن

چو شقایق از دل سنگ براد.. رعایت خون
به جنون صلابت صخره گسار بشکن

تو که ترجمان صبحی.. به ترنم و ترانه
لب زخم دیده بگشا.. صف انتظار بشکن




از این عذای عمومی بیزارم. از این دلسوزی..از این فریادهای گذرا..
از این نام که همراه اسم خاک میهنم در همه جا بایست شنیده شود. از جمهوری اسلامی بیزارم.
از اینکه همه آدم ها رو احمق فرض میکنند و حقا بار آوردند.
از اینکه در نهایت بایست بگیم بر ما باد که از ماست.
از اینکه حتی تلویزیون های دنیا هم باید صورت کثیف اون رو نشون بدند که برای دعای خیرش به میان خروار ها خاک باد میزندش.

مادر صدا کرد..بیا..اخبار نشون میده.. پتو میشکم روی صورتم و داد میزنم..مرا ببر به دنیایی دیگر.

28 December 2003

::








حالا من هی اینجا عکس بگذارم..دیگری مقاله بنویسه و ...
آی چه سوزی میاد
نفس میبره..نفس



27 December 2003

:: نبوی مثل همه دادی در گلو دارد

«.... در اينکه حکومت ايران بی لياقت است هيچ ترديدی ندارم و در اينکه مخالفانش هم تحفه ای نيستند شک نمی کنم. فکر می کنی اگر سه سال قبل حکومت تغيير کرده بود، حالا به جای بيست هزار نفر، هجده هزار نفر در زلزله بم در شهری که ساختمانهايش تاب زلزله 5 ريشتری را هم ندارند، می مردند؟ آقای زلزله شناس ايرانی دربدر در اروپا دنبال کار می گردد، اما کاری پيدا نمی کند. علت را می پرسم. می گويد: در اروپا زلزله زياد نمی آيد. او قرار است به نروژ برود و در رشته نجوم تحصيلاتش را ادامه دهد.
مشکل ما فقط مشکل حکومت نيست. مشکل در نوع نگاه سيستم اداره کشور به زندگی انسانی است. و اينکه يک بار ديگر تعريف کنيم که جان يک انسان چقدر می ارزد. تا وقتی جان آدمی بی ارزش است و ما قدرت حفاظت از جان مردمان مان را نداريم، چه فرقی می کند کدام بی عرضه ای با کدام ايدئولوژی سياسی حکومت کند. دولت و شورای امنيت ملی مدتهاست که به زلزله شناسان کشور گفته اند که با حرف زدن از زلزله احتمالی تهران موجب تشويش اذهان عمومی نشوند....»
:: دوستم از آلمان میگه امروز فقط از طریق تلویزیون 60000 یورو مردم کمک مالی جمع کردند برای زلزله زده های ایران..
نمی فهمم.. پس این آدم های حقوق بشر هوار کش سوئد کدوم قبرستونی گم و گور شدند؟؟
بلاگ یکی از پاریس چیزایی نوشته از حرف های آدم های شهرشون که موی تنم سیخ شد وقت خوندنش
و همه نوشتند.. همه ما با کلاس های اینترنت دار و آسوده زی توی این دنیایی مجازی فریاد زدیم این فاجعه رو.
تلویزیون های ماهواره ای چه که نمیکنند..
درد ما ساکت تر شده امشب...نه ؟
باور کردنیه؟ 20000 نفر ؟ دختر خالم امشب حالش گرفته بود مثل من..میگفت نه خیلی اوضاع بدتره..

حرفی برای گفتن هم ندارم..
fy faaan
:: دوباره روز عزا شد؟؟



تنها متنفرم از همه فیلسوفانی که همین الان به یاد فحش های ضد جمهوری اسلامیشون میوفتند و معماران و مهندسان !! لایق این آب وخاک که با افاضات گه ان بارشون مقصر رو ساختمان خانه ها میشمارند.

:((

26 December 2003

:: در جمع رقص می بایست و در خلوت تنهایی ها گریستن

از روزی که امتحان آخر رو دادم؟؟ هر شب دارم بزن و برقص و خوش گذرونی میکنم. بعد چند ماه تو خونه چپیدن بالاخره بی خیال میشه خنده ای سر داد.
از درست بیست شبانه روز پیش هست که دیگه دایره خواب شبم بهم ریخته بـــــــــــد! اصلا محاله شب خوابم ببره...اونم زودتر از 3/4 صبح. بعد هزار دور قل خوردن و کشتی کج با بالشت و پتو گرفتن تازه میخوابم تا یک دو ظهر.!! افتضاحیه. قبلش از حرص و جوش دانشگاه بود و الان از زیادی خوش گذروندن. واقعا خوابم نمی بره. یه شب هم خونه باشم؟ و خودم بخوام بخوابم نمیشه. عجب گیری کردما! الان مثلا ساعت 4 صبح هست و من تازه از مهمونی دوستام اومدم!


الان مدتی هست ...شاید بیش از یک سالی.. که دیگه یه عادتی رو از خودم دور کردم. وقتی جایی خوشی مفرط هست همیشه آدم (خودم) به یاد فیلان غم و بیسار غصه میوفته و ضد حالی به خودش میزنه. حنده هاش مصنوعی میشه و در یک کلام..زیاد خوش نیست..درونش گریونه.
نمیدونم چی شد و کی این احساس دیگه بر نگشت. دیگه هرگز توی خوشی دردسر های روزمره سراغم نمیاد. غمم هم نمیگیره. مست که هرگز نمیشم.. حتی وقتی هم بخوام به مستی و بیخیالی بزنم دیگه اشکی ندارم که بریزم. در عوض نظاره گری میشم بر رفتار سایرین. و خوشا که چیزای خوبی یاد میگیرم.
یه چیزی رو خوب از این اتفاق یاد گرفتم.. که شادی ها لحظه ای و رفتنی هستند. شب های تنهایی همیشه هست. تا ابد. و گریه هات همیشه مال خودت و بالشت سرت و دست های ملتمس ات است و بس.

خلاصه عرض شود خدمت شریفتون.. سرم شلوغ هست و نیست. دلم شاد هست و نیست. روحم آزاد هست و نیست. دلم تنگ هست و هست...
به آینده هیچ دید خوبی ندارم. فردا برای من خیلی تاره. راستی چقدر من سیاه میبینم. خستگی بیش از اندازه ای که توی همه روح و جونم احساس میکنم باعث شده حسابی بی آرزو بشم. فکر میکنم امسال تولدم بدترین تولد عمرم باشه. انگاری ته دلم با خودم و همه عالم لج دارم.. و میخوام اون روز همه رو بگذارم و برم.. برم جایی که کسی نباشه. نمیدونم نظرم عوض شه یا نه.. اما فعلا که مثل یه پرنده بی پر..همش دنبال یک بال اضافی برای پرزدن میگردم.

بزودی شب سال نو میلادی هست..و من نمیدونم میتونم اونجا که یک سال پیش آرزوش رو کردم باشم یا نه.دلم خیلی گرفته از این اتفاق.غروری دارم که با اون همیشه تونستم خیلی آرزوهام رو توی کوله پشتیم جمع کنم تا شاید روزی..روزگاری...

بماند... تنها میدونم ... تا ابد هم از من بخواهند... هرگز نتوانم دل سنگ و دل سرد باشم و دیگر هیچ/



امشب با دوستام همگی این آهنگ شعری که دیشب بازم توی تنهایی برای خودم نوشتم رو میخوندیم و میخندیدیم و در درون میگریستیم.

هوای گریه دارم *** تو این شب بی پناه
دنبال تو میگردم *** دنبال یک تکیه گاه
دنبال اون دلی که*** تنهایی رو میشناسه
دستای عاشق من*** لبریز التماسه
هزارویک شب من*** پر از صدای تو بود
گریه هر شب من*** فقط برای تو بود



درخت کریسمس خونه ما

25 December 2003

:: نکن آنچه کرده ای خود نهی اش

تو بی من
زنده نیستی
و من بی او


هوای گریه دارم *** تو این شب بی پناه
دنبال تو میگردم *** دنبال یک تکیه گاه
دنبال اون دلی که*** تنهایی رو میشناسه
دستای عاشق من*** لبریز التماسه
هزارویک شب من*** پر از صدای تو بود
گریه هر شب من*** فقط برای تو بود

تنها تر از تنها
درد دارم درد
دردی ناتمام
دردی پایان ناپزیر
و مرا گریزی نیست

خسته ام
دیگر از این زندگی هم خسته ام

24 December 2003

:: Just Wanna Say


Merry Christmas

(: شرحش مفصله ! باشه سر فرصت
click ?! over

21 December 2003

:: شب چله یا شب یلدا.. مسئله اینست !

هست چون صبح آشکارا، کاين صبح چند را
بيم صبح رستخيز ست از شب يلدای من



امشب من با مامان بابام توی خونه نشستم و با هیجان خاصی آجیل میخورم.مغز پسته ، کیشمیش، گردو..آجیل شیرین و شور. قبلش مامانم با یه ظرف میوه از خرمالو گرفته تا لیمو و انار و و و ازم پذیرایی کرده.
هوا گرمه و با آرامش جلوی تلویزیون به فیلم های سطحی آمریکایی نگاه میکنم و همش غرغر میکنم و انتقاد!! ازشون اما همش برای خنده است و بس.
تلویزیون ایرانی هم مصاحبه با مردم تهران رو نشون میده که همه خودشون رو برای این شب آماده میکنند و هندونه هایی نیست که میخرند! من ناخداگاه با هرکلامی که با نام ایران کاری داشته باشه به فکر فرو میرم. یادم میاد چند سال پیش رو..وای چه زمانی گذشته..حتی یادم نیست چند سال پیش بوده.با دستم اعداد میلادی رو که پشت سر گذاشتم میشمارم..98-99-00-01-02-03 و تا چند روز دیگه 04/
باور نکردنیه. سال 2004 هم رسید. برای منی که انگار همین دیشب بود توی سرمای زیر 20 درجه سوئد به همراه هزاران آدم دیگه داشتیم به شایعه خرابی همه سیستم های کامپیوتری بعد آغاز دهه 21 میخندیدیم و به آسمون ستکهلم خیره میشدیم که با نور فشفشه ها رنگین شده بود. یعنی چهار سال از اون روز هم گذشته ؟؟
باور نکردنیه. من خاطره زیاد خاصی از شب های چله ندارم. میدونم جشن میگرفتیم.ولی چون جشن بزرگی نبود زیاد توی ذهنم نمیاد صحنه هاش.مگر آخرین سال رو. عمو و زن عموم از طبقه پایین خونمون بالا پیش ما اومده بودند و با هم انار و تخمه میخوردیم. من کتاب قصه میخوندم و هرهر میخندیدم که بابا منو چه با این کارا !! آخه وقتی 14 سالم بودش هم خودم رو خیلی آدم گنده حساب میکردم.!!
باور نکردنیه. امسال هم فردا شب همه شب یلدا جمع میشیم خونه بزرگ فامیلمون. خاله بابام که الان 75 سال رو صددرصد رد کرده . همراه با همه دختر خاله هاشون و بچه های اونا..با عموم و عمه و اعضای اونا. با عروس و داماد های جدید فامیل. احساس میکنم صد سالی هست همه رو ندیدم. چه شور عجیبی توی دلم حست. حس تمنا برای شادی و خندیدن.
درست همین لحظه هست که من تنها به یاد کسایی میافتم که هرگز نمیتونند این لحظه رو احساس کنند.


به راستی چند نفر ما قدر روزهای خوبش رو میدونه ؟
عصر یکی دیگه از دوستای صمیمیم که برای درس خوندن رشته پزشکی که ورود بهش تقریبا غیر ممکن هست در سوئد به لندن رفته بود برگشته بود و بهم زنگ زد. با هم از روزهای اون و من گفتیم. که چقدر تنها زندگی کردن آدم ها رو میسازه و حتی در کنار جمع بودن هم میتونه اوج تنهایی آدمیزاد باشه. دورانی که من در این پاییز پشت سر گذاشتم.
و باز به این فکر کردم که همه ما برای بدست آوردن اونچه نداریم دائما در تلاشیم بدون اینکه از لحظات ارزشمند حالمون لذت ببریم. من خودم شاید ماه هاست در فکر فرار از این محیط هستم. شاید به بهانه رهایی و آزادی از هر آنچه روح شاد من رو مبدل به یک بت غمزده کرده بود. اما در نهایت به این رسیدم که میبایست ابتدا ریشه ام رو مداوا کنم و بعد به سفر برم..تا اگر روزی ناچار به بازگشت شدم پل های پشت سرم رو خراب نکرده باشم..همونطور که شش سال پیش..


این نوشته ام برای کسانی هست که این روزها در غربت و در خانه روزهای سردی رو در جنگ با تنهایی به سر میکنند. و حقا می جنگند.برای رسیدن به هراونچه هدفشون هست. ما جامعه مهاجر به خصوص جوون هامون هم بار سنگین تری بر دوش داریم. که اون پیروزی بر تمام سرمای تنهایی و تلخی بغض های حبس شده است. میدونم من همیشه مقایسه با هم سن و سال های خودم، در مقایسه با کسانی که شرایط یکسانی مثل من داشتند ،در نهایت آسایش و لوکس زندگی کردم.میدونم که همین خونه و اطمینان از اینکه پدر و مادری هستند که من بعد تمامی بی پناهی هام بهشون برگردم خودش پشتوانه ای هست که نگذاشته کمرم بشکنه تا به امروز. من به همه ما و شمایی که دارید الان توی این روزها و شب ها از تمامی انرژی و شور جوونیتون استفاده میکنید تا روزی با هم دوباره بخندیم دست مریزاد میگم و افتخار میکنم که این قدرت در ما هست. خیلی هاتون بلاگ نویس هستید.خیلی هاتون هم خواننده اش.ولی دل هممون یه چیزی میگذره. رسیدن به حق یک انسان و آرامش در یک زندگی کوتاه دنیوی.


در این میون کسی هست که در یاد من همیشه تنهاترین بوده. و امشب هم میدونم در میوون تمامی کلافه بودن هاش و دلتنگی هاش باز هم داره برای رسیدن به هدفش تلاش میکنه.
دلم نمیخواد از احساسم به این تنهاترین آدم دنیا بگم. فقط براش مینویسم : تلاش در هرثانیه این روزها یک نقطه ایمان و یک قدم ثبات وجود هست. میدونم خسته ای.میدونم انرژیت تموم شده. ولی مبارزه ات برای پیروزی در دید من ارزشمندتر از همه آرامش های بی تلاش هست. درد سردی و تنهایی رو فقط انسانی حس میکنه که تنها زندگی کنه.بدون وابستگی به حتی یک نفر. من برای همه تنهایی های تو هم گریه میکنم. همونطور که همیشه وقتی چشمم به عمق تاریکی دل آدم ها میخوره میلرزه و لرزون آرزو میکنم ای کاش میتونستم کاری برای رهایی میکردم.
اما نیستیم... با هم نیستم ولی یادمون همیشه با هم.شب ها و صبح هایت هرروز با هن عجین است. برای تو حاضرم تمامی گل های دنیا و پروانه های آسمون رو بفرستم تا انرژی باقی مونده ات رو بیشتر کنند.مهم نیست آدمی زاد درکنار عزیزش زندگی کنه تا بخواد براش شادی رو با ارمغان بیاره.تنها یک بار که وارد قلبش شدی و همیشه در اونجا نفس کشیدی انگار که در کنارش زنده ای.
تو کلید قلبت رو به دست کسی سپردی که با ترس از لیاقتش خودش رو به رودخونه مواظبت از قلبت روونه کرده.امیدوارم این تپش روزی همگام با نفسمان باشد.


هرلحظه روزگار من با لبخند تو نورانی تر و مرحم بودن زخم هایت پرمعنا تر میشه.
این شب تنهای آخر پاییزی بر تو گلم خوش.






شب يلـــــدا و مراســـــــم آن

20 December 2003

:: کریسمس و مسائل !

راستی من چقدر حرف تو دلم جمع شده بیام نطق کنم و در رم.
اولیش رو هم صفا قشنگ اینجا نوشته.
موضوع همون هماهنگ شدن با خوی وفرهنگ جامعه ای هست که خود متوقعمون انتظار داریم به عنوان شهروند پایه یک مثل همه اهالی اون مملکت باهامون رفتار بشه.
اما چند درصد به این سنن و آدابشون عمل میکنیم حوریان دانند !
حالا این عید کریسمس و به قول ما دهاتی هیا سوئدی نشین یول Jul !! اومده و عجیب اینکه امسال شور و حالی هنوز توی خونه ما نیومده. نیکو که همیشه از 2 هفته قبل درخت رو میوورد به تزئین کردن و دنبال کادو خریدن میرفت الان اونقده مشقول خودش و دوستاش و گشت و گذارش هست که اصلا حواسش نیست دو روز دیگه عیده ! منم همیشه کاری نمیکنم و کادو خریدنا و دادنام آخرین ثانیه هست.
ولی امسال میرم خودم میچینم درخت رو. واسه مامی و ددی هم یه هدیه باهال تو فکرم هست به جز رسوم معمول ! میخوام بفرستمشون سپا ویک اند :*ريالٍ^%!#)^&

راستی امسال کی از من کادو میگیره ؟؟؟ اگه گفتی اگه گفتی >:))

یه دوست مفقود اثر دارم به نام سوسو ! والا از اون روز آخری قبل اومدنم از ایران که ایشون افاضه کردن قراره برنگردن مملکت شیطان بزرگشون و در مملکت اسلامیه به انجام وظیقه بپردازند تا دو سه ماه پیش که یه ایمیل ازش گرفتم گفت من جاپون تشریف دارم !! تا الان من دیگه هیچ خبری ازش ندارم. درست آب شدن رفتن تو زمین رو همین میگن. هیچ کدوم تلفن های شونصد باره و میل های سیصد باره و داد فریاد اینور اونور فایده نکرده ! دختره پاک سربه نیست شده.
مشکل اینجاست هرکی دیگه بود نگران نمیشدم..ولی ایشون آدمی بودن میگفتن خانه ویران ما ایران ما جای بسار امنی هست برای یه خانوم تنها باور های ایشون !!
خلاصه کوتاه کنم غرض از یادش این بود که هروقت من براش دم کریسمس کارت میفرستادم یا از این ایکارد های تبریک..میگفت من که مسیحی نیستم زیاد خوشم نمیاد.. منم میخندیدم میگفتم من حالا دوستتم دوووووووووس دارم واست بدم تو خوشت نیاد. چطور تو برام تبریک فلان تولد امام و عید مذهبی رو میفرستی منم خوشم میاد با اینکه برام اصل اون برنامه مهم نیست.
ولی من نگرانیم بیش از اینهاست..آخه این سوسو جونم هرگز امکان نداشته مثلا توی ماه روضون بهم قبول باشه اینا نگه..یا اینکه عید فطر رو با میل یا ایکاردی تبریک نگه.. اما الان بعد چهار ماه من یه خط هم نه یه کلمه هم ازش خبر ندارم. کلی غصه میخورم..آخه میترستم براش اتفاقی افتاده باشه.. توی ایران. بهم گفته بود اصفهان قراره باشه و من دیگه نه تلفن خونه جدیدش توی یو اس رو دارم و نه تلفن خونه اصفهانش رو:((

از این تریبون بلاگیستان هم خواهشمند همه حضار بیننده و شنونده !!!!!! میشم کسی صدای ما را به این رفیق شفیق گمشده امان برسونه
آخه میخوام بهش بگم کریسمس مبــــــــــــــــــارک ؛))
:: از بلاگ فروغ

« حرف زدن بهترين کاري ست که انسان به عنوان يک موجود زنده انجام مي دهد .. نه هر حرافيي .. حرفي که از سر شناخت باشد و به خصوص شناخت خود .. خوب است که آدمي قادر باشد خودش را توضيح دهد و خواستش را بيان کند .. خوب است که علامت هاي سوال ذهن را بر دايره صحبت بريزيم و با گفتگو در باره شان ، خود را از شر آنها برهانيم .. علامت سوال اگر حل نشود ، کنار گذاشتنش باعث فراموشي نمي شود .. فقط آن را بدل به يک گره مي کند .. که گاه هي بزرگ و بزرگ تر مي شود .. چون با توهم مخلوط مي شود .. مي خواهيم به تنهايي حلش کنيم .. اما قادر نيستيم و فضا سازي در باره اش فقط آن را حجيم تر مي کند ..
صحبت و منطق را دوست دارم .. بي تعصب فکر کردن .. بي تعصب گفتگو کردن .. امکان اشتباه براي خود قايل شدن .. و اجازه اشتباه به ديگري را دادن .. گوش کردن و شنيده شدن را دوست دارم .. انسان فقط زماني مي تواند يک رابطه محکم برقرار نمايد که قادر باشد بي هيچ واهمه اي با طرف مقابلش حرف بزند .. بداند که قضاوت نمي شود .. و بداند که قادر است بي قضاوت بشنود.
...
...
...
ديگر چيزي که در يک رابطه با ارزش است بيان احساس خوبمان از بودن با طرف مقابل است .. اگر در لحظه اي دچار حال خوب مي شويم خوب است که آن حال را انتقال دهيم و مردها معمولا در اين کار سختگيرند .. شايد باز به دليل همان تربيت سنتي که مرد سالار هم هست و به او آموخته اند که نبايد زن را لوس کرد .. زن بي ظرفيت است .. و زن جنبه محبت کردن زيادي را ندارد . اما اين طور نيست . لااقل همه زنها و همه مردها اين گونه نيستند . هستند مرداني که زن را تا حد لبريز شدن نوازش مي دهند و هستند زناني که هر چه لبريز تر مي شوند تشنه تر خواهند بود .زن موجودي ست که با حس خود زندگي مي کند . نياز او نوازش است .. نگاهي که نوازشش کند .. صدايي که ناز او را بکشد .. دستي که لمسش کند و با تن او حرف بزند .. زن نياز دارد به اينکه مدام به او گفته شود مورد توجه است . و مدام به يادش آورند که دوستش مي دارند . زن فراموشکار ست و بر خلاف مرد که گمان مي برد همه چيز بايد در عمل ثابت شود ، با زن بايد حرف زد . زن را بايد لوس کرد . اين جزو خواص زنانگي اوست که دلش مي خواهد کسي لوسش کند .. اگر زني دلش نوازش نخواهد به والله که زن نيست ..
آهاي زنها : يادتان باشد که مردها بر خلاف ما قادر به حس همه چيز از طريق حواشي نمي باشند و اصولا اين درست نيست . حتي با يک زن هم بخواهيم رابطه سالمي برقرار کنيم، بهترين راه آن گفتمان منطقي ست ..
و آهاي مردها : يادتان باشد که زن ، زن است .. بايد زن را ناز کنيد ..روحش را .. جسمش را .. اگر به او علاقه داريد از به زبان آوردن اينکه دوستش داريد ، نترسيد .. حتي اگر در ابتداي يک رابطه بوديد و ميزان دوست داشتنتان کم بود . بيان احساس راهي ست براي اعتماد دادن به زن ... با او مثل مرد رفتار نکنيد .. مثل خودش باشيد که مدام به شما مي گويد و مي نويسد :
دوستت دارم ...
»

این رو من همین دیشب میخواستم بنویسم..خوب یکی دیگه صدای دلمان را مکتوب کرد!!