07 April 2006

بایست نظر دهند یا نه *

چند وقتی هست نمی تونم بنویسم، اتفاق هست، روزمره و مهمات هم هست. اما قلم نوشتن نیست
دوشب پیش این نیما عصیان رو دودستی خفت کردیم بیا جون ما این قالب ما و ایراد هاش رو درست کن، بنده خدا این دوست مهربون کلی هم وقت گذاشت هی درست میکرد! اما من وقتی ریپابلیش می کردم، برمی گشت به حالت اولیه ! آخر کاشف در اومد که ایراد واسه اینه که بنده خنگول !! هنوز توی بلاگر از طرف خودم لاگ این هستم در نتیجه همه تغیرات به حالت اول بر می گشت ! بگو زرشک !! می خوام قالب رو برای بهاریه عوض کنم اما چون آرشیوم ایراد داره اول مشکلش حل بشه بعد قالب عوض بشه. آخه یکی نیست دامن ما رو بگیره ؟ :( اوهوی اوهی

ماه آپریل هم تند تند داره میره؛ امروز گوش شیطون کر طرف دانشگاه پیدام شد، کلاس داشتیم البته والا سرم رو بزنی دوست ندارم توی این ساختمونا باشم. یه جورایی بد بیزارم. آره داشتم می گفتم، دانشگاه تقریبا خالی بود، همه جیم زده بودن، ساعت تازه دو ظهر بود، اما معلوم بود جز این چینی های بیکار و پاکستانی های خوره، همه خودشون رو برای تعطیلات عید پاک آماده کرده اند

من که این هفته آخرین روز کارم رو هم با خوبی و خوشی به پایان رسوندم، یه روی ممبر هم رفتم واسه رئیس و هم یه جورایی با حرف های چرب و چیلی نیشش رو تا بناگوش باز کردم، هم از خودم تعریف شنیدم و هم اینکه حرف و انتقادم رو بهش گفتم. اما بایست در پایان از خداوند منان حسابی متشکر باشم. چون درست موقعی که شدید نیاز به پول از جیب خودم داشم این کار رو جور کرد، و من توی ماه مارش میشه گفت هفته ای یک روز بیشتر کلاس نداشتم درنتیجه تونستم کلی کار کنم و پول هاش ایشالا ماه دیگه میاد تو حسابم کلی کیف می کنیم !!

این هفته آینده، که قراره به قول این عزیز گرامی همه به هم تخم مرغ بدند، ما هم کلی برنامه داریم . دوشنبه و سه شنبه با خواهر عزیزم که چند روز پیش تولدش بود دوتایی می خواهیم بریم گوتلند. وای اینقدر خوشحالم، درست سه سالی فکر کنم گذشته آخرین بار رفتم گوتلند، اون موقع تازه بلاگ نویسی رو شروع کرده بودم، اونبار هم من و نیکو و یک رفیق قدیمی که دیگه ستکهلم زندگی نمی کنه با هم سه تایی شر و شیطون اما تابستون رفتیم و واقعا عاشق فضای ساکت و قشنگ این جزیره شدم. میشه گفت همون صدف سوئد این جزیره کوچیک اما توریستی و باحال سوئد هست. فردای اینکه برگردیم هم همه با دوستان می خواهیم بریم کشتی برای تولد نیکو جونم جشن بگیریم. دخترک کلی دیگه گنده شده، باورم نمیشه انگار همین امسال تولد 21 سالگی من بود...حالا نیکو بیست و یک رو هم گذروند. هر روز هم خوشگل تر میشه بزنیم به تخته
و اما آخر هفته تعطیلات رو ، یعنی جمعه بلند رو اگه خدا بخواد! و جیبمون کفایت کنه قراره با دوست پسر جونم بریم اسکی. و این رو هم یکی دوسال هست نرفتم و اگه امسال هم نرم واقعا زن نیستم !! اما مهمتر این هست که بعد از اینهمه مدت که کلی زحمت کشیده به خودم استراحت مفصل بدم که بعد از تعطیلات دوران سفت و سخت درس و دانشگاه شروع میشه

امشب بایست تصمیم بگریریم که چه تاریخی می خواهیم تابستون برای فوتبال جام جهانی بریم آلمان. فردا نیکو بایست تاریخ تعطیلاتش رو به مسئول کارش اعلام کنه، و ما هنوز در اندر خم داستان اجازه هست یا نیست داریم دور خودمون می چرخیم.

نمی دونم چطور توضیح بدم، ولی برای من قابل درک نیست که توی این سن هنوز بایست نظر مثبت پدر و مادرم رو جلب کنم برای کارهایی که می خوام انجام بدم.
در این باره دفعه بعد

یک بلاگر جدید از این ستکهلم سرد به جمع ما اضافه شده، به اسم سفید برفی :) خوش اومدی ، تشویقشون کنید »:)) هاها
http://www.sefidbarfii.blogspot.com/

02 April 2006

bomb

دروغ سیزده؟؟
the link
http://tv4.se/nyheter/454810.html

خوب امروز فهمیدم که دیشب نزدیک بود به لقالله بپیوندم !! همش این یک جک سیزده یا دروغ آپریل نیست

دیروز نزدیک های ساعت شش و نیم بعد از ظهر داشتم بعد ا ز چند ساعت شنا و حال و حول تو استخر توی مک نشسته بودم و از یکی از احالی منطقه مسکونی ساعت حرکت قطار رو به سمت خونه پرسیدم. گفت نمی دونه اما می دونه که برنامه حرکت قطار و اتوبوس ها کنسل شده به علت اینکه پلیس منطقه رو برای پیدا کردن کیسه ای مشکوک به بمب بسته !! اول ابرو هام رو از تعجب بالا دادم

بعد هم که برای اینکه گول دروغ اول آپریل رو نخورم و مطمئن بشم جریان چیه از طریق واپ موبایلم وصل شدم به نت و چند تا سایت خبری رو چک کردم ! صحت خبر دستم اومد ولی تا برسم خونه در شک و تردید بودم ، علاوه بر اینکه برنامه قطار که من نزدیک ساعت 19 شب به موقع و بدون هیچ هیجانی بود
اما شب که توی اینترنت و تکست تی وی اخبار مربوط رو دنبال کردم، فهمیدم واقعا یک کیسه مشکی توسط راننده قطار پیدا شده که به علت مشکوک بودن ، پلیس فرا خونده شده و پلیس هم برای خنثا کردنش تمام برنامه حرکت اتوبوس و قطار ها رو کنسل کرده بود!!! من حالا کی رسیدم ساعت ده دقیقه به هفت! و این شلوغ بازی ها تا ساعت 18:30 ادامه داشته !

اما اونچه حسابی جا خوردم این بوده که درست همون روزی که ما برای استخر و تفریح از ابرقو سوار قطار شدیم و رفتیم سیدپولن درست همون روزاین اتفاق افتاده و همون مرکز و همون ساعت ها

مهم قضیه اینجاست که ، قدرت انفجار مواد درون کیسه ، به شعاع پونصد متری می رسیده !خوب انشالا امسال که حسابی خوب شروع شده، فردا هم سیزده بدر و خلاصه اگه ما رو ندیدید حلالمون کنید ! وسلام نامه تمام

How Are You Doin ?


How Are You Doin ?
Originally uploaded by MontagheD Bahal.
امشب که دلم گرفته بود... شاید فردا

شاید شبی؛دیگر سوالی دیگر نباشد

شاید وقتی؛ دیگر یادی از آن روزها نباشد

19 March 2006

دلت خوش ، بهارت سبز *
الان دارم بهارانه رادیو غربتستان رو گوش می‌دم. دفعه دوم هست و از این ابتکار و حوصله ای که برای برنامه های پادکست گذاشته میشه راضی ام

صدای همه پر از شوق هست. عید اومده و بهار و تبریک گویان برقرار . امروز از ظهر تا عصر ، رفته بودم به پدر و مادر گرام در فروش و راه انداختن صف مشتریان پر اشتیاق خرید نوروزی کمک می کردم

مثل هرسال ما هم سفره هفت چین درست می کنیم ، اما به شخصه زیاد حس و حال عید و نوروز ایران رو ندارم. شوق خاصی درونم مثل هرسال نیست. سعی می کنم اصلا این حال رو به خودم تلقین نکنم. اما حس می کنم این کم شوری به خاطر دونستن این واقعیت است که امسال عید ، وقتی اولین زنگ رو بخواهیم به فامیل ها در ایران بزنیم، فقدان شنیدن تبریک و آرزوهای گرم عموی بزرگوارم، درد زیادی رو در قلب همه ما یاد آوری خواهد کردنمی دونم چرا نمیشه به از دست دادن ها فکر نکرد. شاید به خاطر این احساس وابستگی های بیش از اندازه ما ایرانی ها. اما هرچه که هست، برای همه ما به خصوص همسرش و دختر عمو هایم عید نوروز سختی خواهد بود

از خوبی ها و تلخی های این سال که گذشت ، چند سطر پررنگ به خاطرم است. پارسال عید نوروز با بهترین خاطره ها و لحظات آغاز شد و یک ماه تمام همراه با دوستان و دوست پسر عزیزم بهاریه خوبی رو پشت سر گذروندیم. فصل بهار و تابستون با سفر و گردش و خاطره های خوب گذشت. تا که در انتظار اولین پاییز متفاوت سال های آخیر، خودمون رو برای شب های سرد و شمع هایی که گرماشون بین فضا و هوا پر عشق گم میشد، سپری شدخدا رو شکر که این فصل پاییز ، مثل یک رویا، مثل آرزوی من سپری شد. روز و شب های پر از خاطره، همراه با آزمایش باورها و باندهای میان دو قلب به انتها رسید و زمستان سفید دوران خوش تری رو برام به ارمغان داشت. امسال تونستم بعد از مدت ها دیگه به خاطر دلتنگی حداقل گریه نکنم. حداقل شب هایی که نور ماه کامل بود پشت پنجره اتاقم تنها نایستم. و بدونم که دیگه مشکلات کوچک و بزرگ رو میشه با حرف زدن حل کرد.

یک سال پرخاطره، تا زمانی تاتمام زیر پوستم وول میخوره. اما در کنار این همه خاطره، می نویسم که هرگز یادم نمی ره، هنوز هستند خانواده های آواره های زلزله بم که لبخند شادی بر لبانشون ندیده اند. هنوز هستند کسانی که در این عید و بهار تنها هستند. یادمان باشد که از یاد نبریمشان

برای همه دوستان وبلاگر، همه دوستان روزمره و ندیده ، این بهار و سال نو مبارک باشه.

امیدوارم سالی نرسه که ایران ویران ما دوباره زیر رگبار خمپاره دیوانگان به خاک و خون کشیده بشه.

12 March 2006

زندگی با هدف *

امروز بالاخره از شر این امتحان هام خلاص شدم. بعد از دو هفته و نیم خرخونی توی دانشگاه یک نفسی می خوام بکشم. یه حال خاصی داشت این روزها که یه پست دیگه مفصل در موردش می نویسم. امشب میخوام از این روز و شب بگم و از فرداهایی که می یاد

بعد از امتحان که خواستیم یه استراحتی بکنیم همچین از حلقمون در اومد که بماند. سریع اومدم خونه که برم سری بزنم مغازه پدر جان. و عجب خوشکل شده بود. همیشه یک اتفاق جدید افتاده و یه تغییراتی توی دکراسیون داده شده ! آخی تفلکی بابا

روح عید و حال نوروز حسابی اطراف مغازه ما اومده بود. اونقدر خوشگل شده بود که هوس کردم یه سری عکس بگیرم مثل اون سال و بگذارم اینجا. من موندم که شب کرکره ها رو بکشم پایین. اما دلم نمی خواست خونه برم به خصوص که یه سری از اون مهمون های نچسب هم قرار بود داشته باشیم ! راه فرار بیرون رفتن بود به هر بهانه ای :) خلاصه دست به دامن تلفن و اولین رفیق رو شیر کردیم که ایول بزن بریم یه شامی گردشی و تجدید روحیه ای

و چقدر خوب شد که به هوس دل گوش کردم. خیلی خاطره ها نستالژیکی و خلاصه تلخ و شیرینی زیر زبونم اومد بعد از مدت ها. اصلا انگار فراموش کرده بودم چطور بود دوران سینگل بودن ! اون سال ها که همیشه تا 5 صبح بیرون و الواتی ، اون زمان ها که همه چی در جهت مخالف خواسته های آدم پیش می رفت ! همیشه می بایست غرغر مامان اینا رو به جون بخرم که چرا اینقدر دیر می مونم بیرون. اون زمان که هنوز آزادی مون محدود بود و همیشه فردای شبی خوشی یه عالمه اخم و تخم بود ! اما حالا که هرکاری بخوام می شه انجام داد! سالی به دوازده ماه هم بیرون نمیرم ! چون وقتش نیست چون تا همین امروز یه عالمه کارهای مهم تر بود که می بایست انجام می شد

امشب کلی خاطره از شب هایی که هوا مثل قطب شمال ( نه مثل این دو سه سال اخیر که هوا از آلمان و سایر کشور های شمالی خیلی گرم تره ) سرد بود و من همراه با رفیق شفیق اون دوران ( یادش بخیر حسابی ) شیلا پیلا کلی جاهای مختلف می رفتیم و همیشه ساعت 5 اتوبوس نیمه بامداد رو به سمت خونه می گرفتیم. یادم اومد کلی بچه شجاع بودم و اصلا هم از اتفاقات ناگوار نمی ترسیدم ! اصلا هم مثل خواهر نازنازی نبودم که همیشه یا یکی بایست بره با ماشین دنبال حضرتشون یا با تاکسی بیاد یا دوست پسر جونش تاخونه می رسونش ! نه بابا ما یوخ موخ بودیم همیشه خودمون می رفتیم و می اومدیم ترس هم خبری نبود ! البته اقرار کنم اوضاع امنیتی ستکهلم هم به این افتضاحی این روزها نبود ! کجا هر روز به یه دختری تجاوز می شد و به یه پسری یه مشب نوجون حمله می کردند و چاقو و مشت برای یه کیف پول نثارش می کردند ! خوب واسه همین چیزا بود اون دوران اینجانب حسابی از دماغم در می یومد رقص های شبانه و نا مستی های صبح هانه (آره بابا ما اهل نوش نیستیم) چیه باورش سخته

کلی گپ زدیم با تنها رفیق شفیق و براش از برنامه هام گفتم و هدف هام که خودم رو خیلی نزدیک بهشون می بینم. اینکه هیچ وقت مثل این روزها توی این چند سال اینقدر احساس نزدیکی به خود خود اصلیتم نکرده بودم. که چقدر لذت داره وقتی می بینی داری راهت رو که با سختی پیدا کردی به سمت جلو میری ، هرچند که یه عالمه اشتباه هنوز هست که بایست غلط گیری بشه، یه عالمه تمرکز بیشتر نیاز هست که یه جای 75 درصد بهش صد تا درصد نتیجه گرفت. به قول رفیقم از چشم هام میشه دید قولم قوله

از رابطه حرف زدیم و اینکه چطوری میشه نیازمون همیشه در حال تغییره. من که به این نتیجه رسیدم ، اکثر آدم ها همیشه دنبال اونی هستند که ندارند ! وقتی که کسی یاری همدمی ندارند ، همش خودشون رو خوشگل و جینگول می کنند،شب ها مست و پاتیل می کنند میایند میرن پول بی زبون رو توی حلق کلوب ها میکنند برای اینکه یه چشم و ابروی بالا پایین کنند و شاید همدمی برای شب و فرداهای شبش تور کنند.

اما وقتی که کسی هست هر روز باهاش بیرون باشند، دنبال تنوع اند. احساس می کنند دیگه کو شادابی کو جوونی کو حوصله ! نمونه این ادم ها خیلی اطراف من زیاده

خودم ؟ خودم اصلا فرصت نداشتم به هیچ کدوم این دو مقوله فکر کنم و اصلا وارد این دایره نشدم. تا اوجا که یادمه ، دو سه سال پیش درگیر یه عاطفه شدیم. اسمش رو معلوم نیست بایست چی گذاشت. کمبود هیجان یا بحران سردرگمی ریشه یابی اصلیت. از قانون شکنی های اعتقادات کودکی و خرافات دیکته شده شروع شد و به لحظاتی پر از خودخوری و پشیمونی ختم شد. اما از توی این چند سال گردش دور چرخه عشق و عصاره ناب سرسپردگی ، یه قلب شکسته بیرون اومد، به همراه کوله ای که توش یه نقشه بود از جاده پر پیچ و خم زندگی ، که خوب راهش رو بلد شدم. توی کوله یه مجسمه بود مثل یه مشت گره شده دست به نشونه خشم و انتقام از پستی بلندی ها و نا ممکن شدن ها، یه رنگین کمون هم توش جا گرفته بود البته، رنگین کمونی که بوی محبت رو می داد و سرمستی از یافت آرامش و فراموشی درد تنهایی. همه اش ریشه از هدیه خداوندی داشت تا جان جانان این روزگار

حالا رسیدم به مرحله دوم زندگی ، اونجایی که وقتی تکلیفت با خودت رو هدفت روشنه ، وقتی نوبت عمل کردن می رسه و چشیدن طعم میوه به ثمر رسیدنش ، حالا دلت می خواد بی چون و چرا به خواسته خودت برسی. درسته تلاش می کنی واسش و کلی هم بایست پاش وقت و انرژی بگذاری. بایست درسهای جدیدی مثل صبر رو بیاموزی. و درجه فداکاریت رو امتحان کنی. حالا توی این مرحله نیاز به یه دیوار داری واسه اطمینان. واسه تکیه وقتی که قراره بشکنی. مثل همین چند هفته پیش. مثل همین امشب که اگه عکس اون بزرگمرد به چشمات بخوره بعضت می ترکه و میگی با خودت ، نه نه نه باور نمی کنم.

خوب راه حلت تنها بیان خواسته ات است و بس. نمیشه سکوت کرد که یه بار بهای سختی رو واسه خفه خون گرفتن دادی. حرف هم که بزنی هزار تا اما و اگر و ... میاد پشت سر هم. یاد گذشته می اوفتی ، به فردا فکر می کنی و نتیجه گیریت مساوی میشه با هیچ

کلی برنامه دارم واسه این ماه هایی که قراره بیاد. این سال ایرانی هم داره چمدونش رو می بنده که بره به خونه ابدیت بپیونده. این سال اونقدر لحظات خوبش زیاد بود که می بایست یه علامت تعجب کنارش بگذارم. همه خوب هاش هم از پارسال ماه مارش شروع شد. می خوام قدم به قدم به اون روزهای آرمانی نزدیک تر بشم

مهم ترین برنامه هام، بازکردن در دایره ارتباطاتم هست در دنیایی که توش دارم عمرم رو می گذرونم. می خوام باز مثل قبل نوبت سکان رو به هوایی بدم که اطرافش فقط از کتاب و دیوار و امتحان محدود نشده

جایگاه همه رو تعیین کردم. سکویی که خودم هم قراره روش به ایستم رو از الان دارم آبیاری می کنم. امید وارم که توی این سال نویی که داره کم کم پشت در خونمون رو می زنه ، حسابی آبروداری کنم و لذت رسیدن به هدف رو به طور کامل حسش کنم. ممکنه باز شبی مثل دیشب بشه های های گریه کنم و بگم من یک دختر لوس رویایی بیشتر نیستم که هرگز به آرزوهام نمی رسم چون تحققشون رو زود می خوام نه در ابدیت ، اما در درونم می دونم که ... خونه فردای من ، همون نقاشی رویایی اذهان کودکانه ام است

با اين همه

اما
با اين همه
تقصير من نبود
...که با اين همه
با اين همه اميد قبولي
در امتحان سادهْ تو رد شدم

!اصلاً نه تو ، نه من
تقصير هيچ کس نيست

از خوبي تو بود
که من
!بد شدم

10 March 2006

شب سرد تاریک *

زندگی برای من مثل يه جاده است. من راهم رو ميرم و آدم ها مياند از شاخه شاخه های ميون اش بعدش گاهی زياد ميمونند گاهی کم.

قصه اون آدم فضاييه که از يه ستاره ديگه مياد و ميخواد با روباه دوست بشه رو که يادته. دوستی مسووليت داره. عشق ديگه خيلی بار رو سنگين تر ميکنه. دو دوست بايست باعث بالندگی هم بشند. و دو يار باعث پرواز هم.


. ميدونم که وقتی جای خالی هست اکثر آدم ها ميگذارند و ميرند و در عشق ورزيدن پايداری و صبر نميکنند. من هم صبور نبودم. الان هم اگه باز عاشق کسی بشم که من رو اونقدر که نيازم هست ارضا نکنه حاظر به فداکاری نيستم. اما لااقل درس خودم رو خوب يادگرفتم. ياد گرفتم اگه کسی دوستم داره قلبم رو باز کنم. روحم رو بزرگ کنم و بهش شانس بدم. عشق مسووليت مياره.

.خونه اولی که اصلا قبول يه رابطه است يا نفی اش. اصلا وجود عشق و علاقه است يا نفی اش.

نه تو فرصت رسیدن به بزرگ شدن من داری و نه من به بچگی تو رسيدم. پس خوشا رهايی


یک شبی که عجیب سنگین بود ... از زیر خاکستر ها ... خاطراتی بیرون کشیده شد و رد سرد قطره خیس بر گونه هایم باقی گذاشت

" تیکه های برگرفته از گذشته "

04 March 2006

آخه چقدر داره این روزها تند تر می گذره *

هـــــوف ... از اون هوف هایی که از ته دل می یاد. که انگاری اعماق دلت هم باخودش می گه ای داد و بیداد از این گذر زمان

یک سال پیش، همچین روزی کلی خوشحال و ذوق زده و هاج و واج به استقبال عزیزی رفتم که دیدن یه حقیقت پیوستن آرزوش و تحقق اراده اش برام بسی لذت بخش بود

امشب بعد از مدت ها رفتم یه دوری زدم توی این شهر برفی ، که خالی بود از جمعییت. خواهرم توی کافه کار میکرد و ما رفتیم سالگرد ورود بگیریم. خیلی جالب فهمیدم که امسال ساگرد 25 سال زندگی مشترک مادر و پدر عزیز هم بوده و اون ها هم زده بودن از چهار دیواری خونه و کار بیرون

زمان چقدر تند می گذره. و چرا هر سال سریع تر آخرین هفته های سال قدیمی می رسه و نوبت عید ایران و ... باز عید مسیحی میشه ... من که فرمولی پیدا نکردم. اما در یک جایی خوندم که نوشته بود اثبات شده به خاطر تغییرات طبیعی زمین و سیستم چرخش فلک هست که روزها زودتر میگذره !! حالا ببینیم کی با یک چشم بهم زدم فردا می رسه

یک هفته ای هست هر روز درس خوندم و خیلی خوشحالم که تونستم این کار رو بکنم. یک هفته دیگه هم تا شنبه آینده که آخرین امتحان رو بدم بایست هر روز بشینم توی اتاق ساکت دانشگاه
وقتی شب ها ساعت 11 میرم سوار قطار بشم ، یک احساس رضایت شیرین ته دلم هست که آرومم می کنه. حس می کنم با وجود اینکه خیلی غمگینم ، با وجون هزاران فکر و درگیری دیگه ، اما دارم به کاری که می بایست عمل می کنم. هرچقدر هم که سخته اما الان زمانی نیست که افسار رو رها کنم

پارسال اواخر ماه فوریه بود که با یک دوستم قاط حسابی زدیم و درست یک هفته دو هفته به امتحان ها بود پاشدیم 5 روزی رفتیم پاریس. هرچند مزه اش هنوز زیر زبونمه و خیلی بهمون خوش گذشت ! اما الان که دارم همون درس رو که افتادم رو می خونم و می بینم توی دفترش نوشتم این روزها اونجا بودم از کار خودم خنده ام می گیره. اما سنت شکنی نخوام بکنم بعد از امتحان ها یکی دو جا قراره بریم بیرون ستکهلم ! که هنوز کامل برنامه ریزی نشده
این چند سال همیشه زمستون و تابستون مسافرتی رفتم و خیلی خیلی مزه میده وقتی وسط روزمره بگذاری همه چیز رو بری! مزه اش به خصوص مال وقتی هست که کارهات عقب افتاده باشه :)) و تو اصلا خجالت هم نکشی که اینطوری عقب می اوفتی اما به حال دلت میرسی

پارسال ماه مارس خیلی ماه خوبی بود. خیلی جشن رفتیم و جاهای دیدنی ، کلی بزن برقص بود و شادی... ای کاش امسال غم توی دل کسایی که عزیزی رو از دست دادن نشینه.. ای کاش ای کاش ها به حقیقت می پیوست

مراقب نزدیکامون باشیم ، چرا که فردا دیره ... اگر دیگه نباشند

26 February 2006

Life goes on *


The ceremony was great. It was still not ready to believe it. But there is no other choices.
The night before, I had such a difficult time to sleep. I cried until the morning and in my dreams i wrote my thoughts and feeling to reading that for the guests and families.

Believe me, it was aint easy to stand there, with trembling voice and tears on my eyes, telling others who he was and how we feel.
But after that, all thanked me for saying words that was on their heart. And I felt no more anger...

I just can say... until we meet again, goodbye Dear farbro, we will miss you more for every day

God bless yours

23 February 2006

I can´t be a baster *

بابام دیشب برگشت از ایران. با اینکه با خودم در جدال بودم که آیا فیلم مراسم رو ببینم یا بگذارم بعد از این دوران امتحانات، شب که از دانشگاه اومدم دیدم مامان و بابا دارند با چشم های خیس نگاه می کنند. نتونستم خودم رو راضی کنم برم توی اتاقم . آخرش هم نشستم و نیکو هم اومد.

سخت بود .. انگار من آدم ها رو نمی شناختم ، که مراسم مربوط به ما نبود. انگار یک آدم غریبه بود . واقعا هضمش سخت بود
علاوه بر خیلی از آدم های شهرک سئول، که محله زندگی من و عمو هام توی ایران بود، اومده بودند، یک سری از نیروی هوایی با گروه موزیک و طبل و تفنگ و فرمانده هم بودند که جلوی افرادی که حامل پیکر عموجانم بودند رژه میرفتند. هشت تا کوچه رو بردنش و بعد برای وداع آخر داخل منزلشون.

بعدش هم بقیه مراسم که دوست ندارم بنویسم. اما چقدر سخت بود. چقدر سخت بود دیدن صورت گریون همه.
اما اونچه خیلی دلم رو سوزوند، دو صحنه بود. شب سوم ، وقتی بعد از مراسم یادبود در مسجد، زن عموم بیرون اومد، و همه همکاران و کاپتن های دوران عمو دورش جمع شدند، با گریه گفت ، من اون سال ها که اسیر بود ، یک نقطه امید داشتم که شاید برگرده ، شاید آزاد بشه. الان دیگه به چی امید داشته باشم ؟ چطور این درد رو تحمل کنم

زمان خاک سپاری که همیشه دردناک ترین لحظه هاست وقتی بایست با جسم عزیزت خداحافظی کنی. وقتی که همه گریه کردند و بعد دسته دسته های بزرگ گل رو روی خاک پاکش گذاشتند، دختر هاش و زنش اومدند رو گل ها خم شدند انگار که از کمر له شدند.
نفسم حبس شد وقتی دیدم دختر عموم رو ، که برای وداع آخر دستی بر عکس صورت پدر کشید و بوسید گونه اش رو

.....

فعلا خوبم.. امروز رو رد کردم، هرچند بالا پایین زیاد داشتم. اما دوستام باهام حرف می زنند و بهم یاد آوری می کنند به چی بایست فکر کنم. سعی می کنم خودم و خانواده ام رو سربلند نگه دارم. از کسایی که باهام تلفنی و ایمیلی تماس گرفتند ممنونم. خوشحالم کردید

برای دوستایی که میخونند وبلاگم رو و ساکن ستکهلم هستید، شنبه 25 فوریه از ساعت پنج و نیم تا هفت شب، در مسجد امام علی منطقه یاکوبسبری مراسمی برگذار خواهد شد. اگر دوست داشتید بیایید و از آدرس اطلاع درست نداشتید با من تماس بگیرید تا دقیق تر اعلام کنم

فعلا شب ....خوش؟ نا خوش؟ خوش؟.... نا


20 February 2006

هفته ای که هفت روز و شب دارد *


مدت های طولانی نبود که شب باشه، پشت میزم نشسته باشم، تصمیم گرفته باشم تا صبح بیدار باشم. امشب از اون زمان های پر خاطره میشه.

یک ساعتی هست هی از این سایت به سایت دیگه چرخ زدم. دلم می خواد یه جورایی سر اینترنت رو از تنش جدا کنم ! نمی فهمم اصلا چرا سر و کار من با این دنیای وب کذایی افتاد ! از سال 2000 که اولین ایمیل هام رو برای دوستام توی ایران و آمریکا می نوشتم تا شب های همیشه بیدار پاییز و زمستون 2002 و تابستون هایی که ساعت های متمادی بازی می کردم آن لاین و کلی دوست ها و آدم های جدید رو می شناختم. جدا که هر کاری یه دورانی داره و حس و حال و هوایی که هرگز بر نمی گرده.
یادمه اون زمان که خیلی تخته بازی می کردم و تا صبح هم چت می کردم، مادرم می گفت آخه چی بدست میاری ، زمان تابستون بود واسه همین برای درس گیر نمی داد اما می گفت وقت تلف می کنی ، همن همیشه جواب می دادم این هم یک مرحله هست ، یه مرحله ای که بایست کلی ازش چیز یاد گرفت

واقعیت هم همینه که من با این دنیای وب به جای آدمهای واقعی بزرگ شدم. با خوندن و گپ زدن و بحث کردن و ایمیل نوشتن و سایت زدن و طراحی و کد درست کردن کلی چیز یاد گرفتم . جدا از همه تجربیات انسانی که در ارتباط دورادور با آدم های پشت این شیشه جادویی بدست آوردم

امشب بد شبیه ، من یه ثانیه هم برای کوییز فردا درس نخوندم، چون اصلا روحیه اش رو نداشتم، البته ته دلم خوشه که با وجوود اینکه نتونستم بخونم، توی این مدت حسابی سر کلاس گوش دادم و حالیمه یه چیزایی . اما قراره بعد از مدت ها بیشنم شب درس بخونم تا فردا مشکلی پیش نیاد !

درست یه هفته دیگه هم امتحانات شروع میشه ، من اگر که حالا موندم اینجا و نرفتم ایران، می بایست یه خاکی بر سر این درسها بریزم که نتیجه پنج شش هفته دانشگاه هرروز رفتن و کار همزمانم به باد هوا نره. اما اینکه چقدر زنش هستم حرفی جداست

توی این یک هفته ، خیلی بهم سخت گذشته، مدت ها بود اینقدر مایوس و بی هدف نشده بودم. از نظر روحی ، محور احساساتم تلفیقی از سه محور سینوس، کسینوس و تانژانت بوده. هر نیم ساعت یک بار زار زار گریه کردم. دپ زدم. غصه خوردم و باز آروم شدم. می دونم طبیعیه ، می دونم بایست به خودم این دوران رو بدم تا آروم بشم.
اما نمی دونم چطوری قبول کنم، چطوری درک کنم که یک هفته به همین سادگی گذشت. درست هفته پیش توی این دوشنبه کذایی ، توی خواب برای عموی نازنینم اون اتفاق ناگوار می افته و ... آه


بابام زنگ زد عصر، گفت فردا مراسم هفتم عصر توی مسجدی برگذار میشه و شبش هم توی باشگاه انقلاب همه رو جمع می کنند
دلم می گیره حتی بهش فکر کنم ، گفتم از مراسم فیلم هم می گیرید، برام بیار. قبول کرده اما نمی دونم واقعا دلم طاقت دیدن داره یا نه. می دونم که توی تلویزیون دولتی ایران مراسم تشیح جنازه از دم خونه رو نشون داده بودند. فرمانده نیروی هوایی (که نمی دونم کدوم خری هست ) هم سخنرانی کرده. اما می دونم اونقدر آدم در مراسم خاکسپاری شرکت کرده بوده که نفس همه بند اومده بود. همه برادر ها و خواهر ها دور هم جمع بودند و صبور ترین اونها دختر عموی مظلوم و مهربونم بوده که خودش هم مثل باباش صبوری رو توی این دنیای تلخ خوب آموخته.

دلم سخت گرفته، توی این چند روز هرزگاهی که دیگه دیدم طاقت ندارم همه چیز رو توی خودم نگه دارم زنگ زدم به هرکسی که به ندای من جواب داده. برای اولین بار خواستم موقعی که شرایط روحیم خرابه به حرف های یک آدم دیگه گوش بدم ، که درد دلم رو خالی کنم و سعی نکنم همه چیز رو خودم حل کنم. و خیلی خوشحالم که این کار رو انجام دادم. هفته پیش شب های اول ، که دستم حتی برای نوشتن نمی رفت که خودم رو خالی کنم ، عکس های تابستون رو مرور کردم، جشن عروسی رو و شبی که با عمو و زن عمو و دخترشون با هم بیرون رفتیم. بغضم ترکید و داشتم می مردم. خوشبختانه امیر عزیزم که همیشه مثل یک دوست خوب با هم توی شادی های زیادی شریک بودیم ، به دادم رسید و کلی با حرف های عاقلانه و به موقع اش من رو آروم کرد. خیلی خوشحالم کسی رو که حتی ندیدم، اما اینقدر اعتماد دارم که می تونم نصیحتش رو به راحتی قبول کنم و روم تاثیر بگذاره. امیدوارم امسال تابستون شرایط جور بشه و باز آلمان بریم ، و اینبار دیگه بایست حتما امیر خان رو ببنم. صحبت های چند تا دیگه از دوستانم توی ایران و همینجا به خصوص که یکشون توی شرایط تقریبا مشابهی مثل من باشه ، خیلی بهم کمک کرده. خوشحالم که اونها بودند. و من ازشون خواستم برام حرف بزنند

این شرایط روحی و پاچه گیری های من به خصوص به کسانی که از نظر قلبی بهشون احساس نزدیکی می کنم، یک جورای هم بد هست. چون وقتی با دو سه نفری که واقعا نیاز شنیدن حرف هاشون بودم تماس گرفتم اما به در بسته خوردم، خیلی حالم رو گرفت. حس کردم وقتی حتی نتونیم برای همدیگه توی شرایط سخت باشیم پس به چه درد می خوره باورمون به ارتباطاتمون. به همه حرف ها و قول هایی که به هم می دیم. البته خوشبختانه چون این قدر ها هم بچه نیستم مثل قدیم ها و تجربه هم داشتم دلم نشکسته. چون دیگه اونقدر اعتماد نمی کنم روی همه کسانی که بهم قول می دند


اینا که شد در مورد من ، اما چند کلامی هم از اونچه از حرف های دوستام که خواستند من رو آروم کنند یاد آوری شد و من می نویسم که اگر شبی ، دوباره غصه دار شدم و بغض از نبود گوش شنوایی خواست منو خفه کنه، بیام بخونم و آروم شم


می دونی سخت ترین احساس اونه که بودنی یکی از بی نظیر ترین آدم های دنیا ، و کسی که بهت از نظر احساسی نزدیک بوده ، دیگه نخواهد بود که بشه از وجودش لذت ببری و درس زندگی بگیری. سختیش اونه که بدونی دیگه تموم شده. دیگه بر نخواهد گشت. مثل یک آب ریخته شده ، دیگه جمع نمیشه . دیگه روح به جون برنمی گرده. و چه حیف... این تنها حرفیه که آخرش میشه گفت
می دونی که اون آدم برای پدر، برای برادرهاش، برای خانواده خودش خیلی مهم بوده.خیلی عزیز ، بی نهایت محکم مثل یک ستونی که همه بخوان بهش تکیه کنند و هرکسی یک قسمتی از درد هاش رو پیش اون خالی کنه.

اما چه حیف.. حالا بایست همه مشکلاتشون رو حتی اون یه قسمتی رو که واقعا به کمک یک انسان قوی نیاز داشتند خودشون به دوش بکشند... شاید که اون هم دیگه خودش خسته شده بود از بس ستون تکیه همه بود... شاید واسه همین دوتا دوتا سیگار میکشید.. شاید واسه همین همش فکر میکرد و نگران بود ... شاید.

قبول کن که زندگی اون آدم توی این دنیا یک هدف والایی بوده و اون به همه هدف هاش رسیده. بزرگترین خدمت رو به یک ملت کرده، وقتی که تازه توی اوج جوونیش بوده ، که تازه از همه انرژیش سرمایه گذاشته بوده و درس خونده بوده ، دوری رو تحمل کرده بوده تا از امریکا مدرک خلبانی رو بگیره. که تازه تشکیل خانواده داده بوده و دو تا دختر کوچیک داشته، وقتی که کشورش داشته زیر رگبار دشمن آتیش می گرفته ،همون سال 59 مجبور میشه بره برای وطنش بجنگه و درست همون سال اول هواپییماش رو میزنند. و اون توی خاک دشمن سقوط می کنه و ... اسیر چنگال خون خوارشون میشه.
آره سخته قبول اینکه 12 سال ، 12 سال توی زندون اسرارت بکشه ، که هیچ از زندگی خودش، عزیزانش ، مادر و پدرش ، کودک خردسالش نفهمه، اما توی اون زندون اونی باشه که امید رو توی نا امیدان زنده نگه می داشته. که این اون باشه که وقتی کسی دیگه طاقت صبر نداره بهشون ایمان بده که زندگی هنوز جریان داره. ما که هیچ از خاطراتش نمی دونیم. حیف... چقدر حیف که برای هیچ کدوم ما حتی جمله ای تعریف نکرد. حتی برای همسرش.و بعد که برگشت... دنیای مشکلات رو بایست تحمل می کرد... فکر نکن به اون روزی که آزاد شده بود و تو حتی ندیده بودیش ، اما وجود نورانیش همه رو جذب می کرد. فکر نکن به اون شب اول، اون رقص دونفراو و بانویش بعد از سالها.. که هق هق همه را در بر داشت... فکر کن که او به هدف خود در این زندگی جامه عمل پوشاند.که کاری کرد از هزاران مرد غیر قابل اجرا. فکر کن که حالا دیگه وقت خداحافظی او بود. چرا که خسته بود و خدایش صدایش می کرد. که درست جای او خالی خواهد بود اما دیگر وظیفه او به اتمام رسیده بود. او دیگر خسته بود... از این دنیای فانی

می خوایی بدونی چطور از پس درد و سختی و یاد و خاطره بر بیایی، فکر کن که اگر کاری بود از دستت بر میومد که حتما انجام می دادی، اما وقتی انتهای این راه یک دیوار و کوچه بن بست است، چرا هی تا ته راه روی و دوباره باز آیی. فکر کن چه هدفی رو دنبال می کنی. فکر کن اگر از همه زندگی هم دست بکشی آیا واقعا شرایط بهتر میشه ؟ شش ماه دیگه و یک سال دیگه چی ؟ نه فقظ تو هستی که زندگی ات رو متوقف کردی و نتیجه اش هم صفر خواهد بود. چون انتهای این کوچه فقط بن بست است.دلت می خواد گریه کنی بکن ، گریه خوبه. دلت می خواد بگی آخه چرا ؟ نگو چون جوابی نداره این سوال هات.
فقط قبول کن. فقط صبوری رو از نو یادآوری کن.

حالا وقتشه روی اون باورهای خودت به قدرت درونی خودت تکیه کنی. که کم کم باز یادت بیاد تو بایست برای اطرافیانت هم قوی باشی ونه فقط برای خودت توی یک روزمره گم شه زندگی کنه.وقتشه عزمت رو دوباره چمع کنی، که باز هدفت از این زندگی یادت بیاد. آره درسته ناامیدی و دنیا خیلی پوچه، اما زندگی تا بوده همین بوده نه ؟ پس به هدف هات فقط فکر کن تا توی این مبارزه احساس و اجبار پیروز بشی.تو که نمی خوای با شکستت عزیزان خودت رو آزرده و ناامید کنی، پس به هدفت فقط فکر کن و دوباره روی پای خودت بایست... آره پاشو از خواب تلخ


دیگه وقت خداحافظیه این دنیای خسته کننده... من به جنگت می آیم

عموی من شاید هیچ روز از خاطرات دوران اسرارتش را و روزهای سخت پس از آن را برای هیچ کدام ما بازگو نکرد، اما در بستر آخرین نفس هایش ،هفته پیش چند خبرنگار و گزارشگر آمدند و از برادرانش و همسرش اجازه گرفتند تا آخر این کتاب را مکتوب کنند.
آنها از طرف عمویم آمده بودند.فاش کردند که در این چند سال اخیر، او چند بار درهفته برای .... از خاطرات دوران جنگ و اسرارتش تعریف می کرده و دیگر این خاطرات به اتمام رسیده بود. و آنها داشتند آخر کتاب را تکمیل می کردند.اجازه گرفتند که این بستر را و آدم های کنارش را نیز مکتوب کنند
وقتی شنیدم ، هنوز او در دنیا با ما بود، گریستم و از خدایم پرسیدم ، آیا این پایان تراژدیک یک کتاب خاطرات نیست ؟ آیا از این دردناک تر هم می تواند باشد... پرواز باشکوه مظلومانت

به انتظار خواندن حرف هایت... خدانگه دار عمو جانم... آزادمرد زندان ما

:(((

09 February 2006

زمستانی که دوستش می دارم *

دستم به نوشتن نمی ره. از طرفی نمی فهمم شب و روز چطور به انتها می رسه. هنوز چیزی نشده 10 روز از فوریه هم گذشت و من سردگم از اینکه کار زیاد و درس دانشگاه رو چطور با هم هماهنگ کنم

اگر تنها می بودم، فکر کنم تا الان تلف شده بودم یا سر از یه افسرده خونه در می آوردم. همه انرژی روزانه ام؛ به خاطر لحظه های پر از شوخی و خنده هست که می تونم ذهنم رو از فکری آزاد نگه دارم

شب ها خیلی موقع ها پیاده روی می کنم تا خونه. برفی که گه گاهی ریز و تند و درشت میاد، لذت خاصی داره. آسمون سرخ رو همیشه دوست داشتم. اما اونچه آرومم می کنه اینه که دیگه وقتی مثل امشب روی برف ها با دست و پای باز مثل مترسک خوابیدم و به آسمون نگاه کردم، هیچ نشونی از غم و تنهایی توی فضای اطرافم حس نکردم. خدا رو شکر میکنم

از درس و دانشگاه مثل همیشه بیزار اما ناچارم
یه دوربین خریدیم خیر سرمون ، هنوز یه عکس هم باهاش ننداختم ! هَوَن کرون پولش رو دادم ! اما کو وقت
شنبه پیش ، با دوستام رفتیم نزدیک خونه روی تپه های برفی کلی سرسره بازی روی کیسه های بزرگ، برف بازی هم خیلی خوش گذشت ! من نمی دونم به خاطر اینکه مثل توپ قلقلی می مونم از روی زمین به طرف دیکه جاده می اوفتادم یا به خاطر پَر وزنیم بوده !! هرچی که بود من از خوشحالی داد میزدم من شــــــــــــاه ام :)) حالا یکی نبود بگه لااقل بگو ملکه

راستی شما دچار بحران عقده مــــــانـــــی نمی شید ؟؟ خیلی بی ربط

لطفا کماکان خیلی دعا کنید ... امشب نوحه خاطره انگیز عمه جان بابایم کجاست رو شنیدم و حسابی حس نوستالژیک گرفتم دلم می خواست بشینم یه گریه مفصل بزنم اما فعلا نمی یاد
یاد ایران کردیم ، یاد دورانی که مردم ایران خیلی با الان فرق داشتند ، که دل ها خیلی پاک تر بود ، که فضا به مهر ورزی و محبت و کمک آغشته بود دوران مذهبی ، یاد محرم های تابستون و زمستون محله سئول ،

تعریف کردم از آقا حسینی و مامانش که همیشه دسته دعوت می کردند محله ما ، که همه کوچه ها پر میشد از بچه و جوون و پیرا ، همه کمک می کردند . دیگ های بزرگ برنج که بابام می ایستاد بالا سرشون و برنج نذری درست میکردند برای سینه زن ها
دلم یاد شربت مخصوص ظهر عاشورای مامان بزرگم رو کرد، خدا رحمتش کنه ، آدمی بود که همه دوستش داشتند ، مثل خیلی مادر بزرگ های دیگه
امسال بابا بعد از هشت سال دوباره توی حس و حال عاشورای ایران قرار گرفته ، هرچند به علتی تلخ و باورنکردی ، اما باز هم خوشحالم که میتونه بره هرچقدر دلش می خواد گریه کنه ، سینه بزنه و از خدای خودش طلب مرحمت کنه
برای من مهم نیست ، برای اون هم مهم نیست الان یه سری آشغال خاک ، روح و مرام اکثر ملت ایران رو اشغال کردند

برای بابا ، خاطره بندرعباس ، المهدی و هيئات ای که راه انداخت مهمه ، آدم هایی که تا سالیان سال دعا گو خواهند بود و شاید هم .... فراموشکار

دلم امشب برای ظهر های داغ عاشورای سئول تنگ شد، ظهری که از پشت بوم خونه به دسته سینه زن نگاه می کردم ، آروم گریه می کردم و نمی دونستم چرا اینمه آدم ها گریه می کنند و با هم مهربونند



دل ما ایرانی ها ، برای مهربونی و انصاف تنگ شده ... شما اینطور فکر نمی کنید این هموطنان دور افتاده و اسیر


Some pix you may ...


قرتی بازی یاچی

اینا دارن در مسابقه خونه سازی با شمع و خشت شرکت می کنند ؟ یاچی

چه دنیایی دارند حسینه کربلایی ها،خوش به حال عکاس ها ! یه جایزه چیزی بهشون بدیم

بیاحالا بگید جوونا اهل دین و سنت نیستند !! یا چی

همون میدون شیکان پیکان با پیراهن های مجلسی بالای 500 تاست ها ! یا چی


28 January 2006

* not good news yet

Four persons from Stockholm, one from Canada, have now landed in Tehran..
They are worried, ruined and praying that they have had just a bad dream..
That they are not going to hospital tonight..

But I know now, I talked and cried with his daughter... I know that its a real bad nightmare...

God its so ridiculous, (i though at least), when people comes and write in their blog, begging for prayers...

God... I need people to pray to you ... We need him... please make a miracle happens

:(((

26 January 2006

Life is so short *




یک شب تابستونی ، ایــــــرون ، با یه مشت پسرخاله و دختر خاله ، با یه چند تا پسر نخاله و یه دختر کم نخاله

الان توی یکی از ایمیل ها چشمم به عکسه افتاد ، گفتم حالا که عریضه کم است و وقت تنگ ، ازتون بپرسم به نظر شوما اینجا چه خبره ؟ چه اتفاقاتی می اوفته و جریان این پارتی چیه ؟؟

پاسخ های خودتون رو به کامنت دونی این پایین پست کنید ، برنده یک عدد جایزه خفن هرکسی که بهترین حدس رو بزنه


پی نوشت . امشب یه خبر بد گرفتم در مورد یکی از اعضای نزدیک فامیلم ، خیلی ناراحت شدم. لطفا دعا کنید که این اتفاق ها فعلا سراغ ما نیاد... چون شرایط سخت روزگار فرصت هضم و پرداخت هزینه های سخت احساسی رو ندارند

21 January 2006

قول داده بودیم، مگر نه؟؟ *

دلم یک نوشته شبونه توپ می خواد
امروز صبح که بهم واسه پیشنهاد کار چند روز در هفته ، اما تمام وقت شد ، نمی دونستم بایست بگذارم اسمش رو قسمت و اینکه واقعا الان نیاز به این کار داشتم ، یا که به حساب وسوسه ای شیرین اما خطرناک بنویسمش

برای این دوران که حسابی وضع مالی خفنه ، این کار می تونه دوای درد باشه ، حتی شده برای یک ماه . اما اگر برم سراغش یعنی برنامه حضور مستمر توی کلاس های دانشگاه رو بایست بگذارم توی کوزه و آبش رو سر بکشم. نتیجه اش هم این میشه که آخر فوریه که امتحان های پریود اول هست من درس هام رو صفر میشم و می اوفتم دوباره توی کوزه و باز پول برای دانشگاه نمی تونم بگیرم و این پروسه ادامه خواهد داشت... اما تا اون موقع رو چی کار کنم

گاهی که برای دوستان سخن رانی های مفصل برنامه ریزی ، پشت کار ، حسابی اراده و چسبیدن به کار رو می کردم ، فکر می کردم آدم اگر بخواد می تونه واقعا به اون برنامه اش بچسبه !! اما الان قشنگ متوجه شدم که از حرف تا عمل راه بسی دراز است
خلاصه شما اگر راهنمایی بفرمایید ممنون می شیم. بگید من بایست گول بخورم یا نه !! هاها


موضوع دیگه ، برنامه این چند روز اخیر بوده که توی عصبانیت و دعوا تصمیمش گرفته شد. راستی کدوم عزیزی بود که میگفت توی دعوا که حلوا خیرات نمی کنند

شاید همه آدم ها وقتی زمان میگذره ، اون مجسمه ای که از خوبی های یک یار ساختن ، اون هم از گفته ها و قول های خودش ، تازه توی روزمره واقعیت خودشون با تبر اعمالشون تیکه تیکه ضربه میزنن بهش و ترک دار میشه این بت خوشبختی... تا یه روز می رسه که می شکنه آخرش

یادمه دفعه (رابطه؟؟) قبل ، اونقدر قهر و کشمکش و ترس و زود بر خوردن و سکوت توی هر مرحله بود که نتونستم به واقعیت احساسات درونم اجازه رشد بدم. همیشه پشت دیواری از چرا های فردا و ترس از آینده ، همه چیز رو توی لایه های مرموزیت پنهان کردم که برای همیشه پشیمونی رو واسم همراه داشت
درسته این ها باعث نمیشه همه چیز رو به گردن خودم بگیرم یا به گردنش بندازم ، اما درس بزرگی که گرفتم این بود که این دفعه ، این دفعه که قراره پر از خوشی باشه بعد از کلی ناخوشی ، این بار بگذارم این دل و روح آزاد باشه. تا بره واسه خودش هرجا میخواد سیر کنه سفر کنه کشف کنه، از اهدی هم نترسه. نه از دل باختگی و نه از دست دادن شهرت و پیشینه

همین شد که قول دادم فکر نکنم. چند ماهی طول کشید که روی همه زخم های از قبل و عقده های از گریه خالی نشده درمون گذاشته شد. خوب حالا وقتی به آرامش می رسی ، زمان اون می رسه که بخوایی کم کم واقعیت یک رویا رو به چشم ببینی و کم کم مزه اش کنی. شاید نه برای رسیدن به نقطه ای که خیلی آدم ها هدفشون از شروع یک رابطه میگذارند ، بلکه برای اینکه بتونی به خودت جرات بدی در پرتو این رویا رشد کنی. که بتونی مرز های ناشناخته خودت رو کشف کنی. و شاید روزی به لبخند رضایت بتونی بگی من فهمیدم .. من فهمیدم

چطور بایست این بستر برای من ساخته بشه ؟ مگر نه که این خواسته ها و دل سپرده های یک انسان هستند که وقتی به کمک آدم دیگری قدمی به واقعیت نزدیک میشند باعث شادی میشند. احساس نیاز به اعتماد رو تامین می کنند و در نهایت رشد واقعی وجود یک فرد رو به ارمغان می ارند.

من خیلی ساده تر از اون هستم که فکر میکنی یار ... شاید خیلی شکننده تر از این دیوار بلند و با استقامت. اما چشم هایی که به گوشه راست زمین با اشک خیره میشه ، درد و افسوسه. افسوس از اینکه مگر قول نداد من مثل اون دختر های مثال زده اش توی قصه هاش
هرگز نگم ای کاش ...من رو می فهمید

.متاسفم

19 January 2006

وقتی که رفتش *

ببین بابا جون

دنیا دو روزه

یکی امروز ... پیتزا می زنیم تو رگ

یکی فردا ... کباب لقمه ترکی یا فوقش ایرونی می خوریم

بگذره این دنیا تا که لااقل خلاص شیم از دلتنگی هاش

ای دَدَم وای

این هم بگذرد دیگه ؟ چمدونوم والــــــــــا


واسه یاد خودم : یه شب تابستونی توی آژانس ، پشت ترافیک و گرما ، آهنگ غمگین حبیب... راننده واسم علت غمگینی آهن هاش رو گفت ، همیشه جلو می نشستم نمی دونم چرا حس جنس ضعیف رو می گرفتم وقتی همیشه در عقب برام باز می شد ، باد گرم پنجره با باد کولر و پنکه برفی خیلی فرق داشت. همونطور که غذاهای سفارشی و چاق و چله مزه اش زیر زبونم می موند
حالا خدا می دونه چقدر پشت سرم فکر کردند ، خوب شد همه اشون فامیل های اینطرفی بودند والا این شب بیداری ها و روزها تلفن ها رو کی می تونست توجیح کنه
شاید واسه همینه دیگه اصلا دلم تنگ برگشت نمی شه، دیگه شاید تا مدت ها دلم تنگ آسمون تاریک زیر البرز نشه

اما حیف نیست .... :( به خدا خیلی حیفه اما ارزش نداره این بازی با این ترن هوایی

16 January 2006

یک شب سخت و کشدار *

خیلی وقت هست که هی میخوام بیام بنویسم ، از اتفاقات خوب این دوران تعطیلات و کمی هم از خوش گذرونی ها عکس بگذارم. اما اولش بهونه وقت نداشتن و مشغول درس خوندن بود ،الان هم یه عالمه دلم پنچر شده و حسابی دمغ هستم و توی این احساس اصلا نمی تونم از خاطره های خوب تعطیلات بنویسم

دیشب مریض شدم ! بعد از بیشتر از یک سال ! بزنم به تخته . اون هم اصلا از هیچ جا ؟؟ نه توی سرما کله کچلی رفتم بیرون نه کم لباس پوشیدم. نمی دونم یهو از کجا مریض شدم. صبحش امتحان تجدیدی داشتم ( آره اقرار می کنم خیلی بچه درس نخونی هستم ) و به علت هیچی نخوندن فقط رفتم سر جلسه و سوال ها رو چک کردم و نوشتم ولی جواب ها رو با خودم اوردم بیرون !! این عمل همانا و غصه خوردن و آبغوره گرفتن همانا
کلی نشستم بد و بیراه به خودم و رشته ام و هر چی درس هست دادم. اصلا تصمیم گرفتم تا آخر امسال اگه اتفاق خاصی نیوفتاد و من به اونچه برنامه ریزی کردم نرسیدم درس خوندن رو رها کنم. خیلی حس بدیه که همش فکر کنی با وجود اینکه تمام فکر و ذکرت مشغول اینه که چطور موفق بشی باز هم احساس کنی یک شکست خورده ای

بارها هم به خودم گفتم عیب نداره ، باز هم بلند شو باز هم ادامه بده. اما الان کلی ناراحتم و دیگه میخوام شانس آخر رو به خودم بدم. هرچند ترم پاییز اونقدر هم بد نبود و به قولی کلی پوئنگ گرفتم ! اما به برنامه ریزی که کرده بودم نرسیدم و همین باعث مائوس شدنم میشه

فردا ترم جدید شدوع میشه ، کیف و کلاه کردم که هر روز تا 9 شب توی سالن ساکت بشینم و درس بخونم بعد از اتمام کلاس های اجباری و تا زمانی که احساس نکردم کارم رو انجام دادم بیرون نرم

اما مشکل اینجاست که من در حقیقت دلم میخواد وقتم رو به خیلی کار های دیگه بسپارم تا اینکه همش درس های بیهوده بخونم
دلم برای کلاس های موسیقی و ویالون نواختن تنگ شده ، بیچاره ویالون خوشکلم بالای کمد داره خاک میخوره.
دلم میخواد مثل قدیم هر شنبه برم تنیس بازی همراه با خواهرم ، کلی پیاده روی کنیم ، کلی انرژی مون رو خالی کنیم و کلی سربه سر معلم های بیچاره بگذاریم ! اما حیف که اون دوران زودی گذشت
الان میخوام های های گریه کنم ها ! البته افسرده نیستم اما خیلی ناراحتم
آخه چرا این سن که من بایست کلی حال و حول کنم ، یا بایست درگیر مشکلات و دردسر های روابط عاطفی و عشقی و شکست هاش و از بین بردن خاطرات تلخ گذشته اش باشی ! بعدش هم فکر کنی کی زجر کشیدن تموم میشه و به پول و پله ای می رسی

راستش این یک سال اخیر همش به پول فکر کردم و اینکه آخه چرا من پولدار نیستم ! همش به پاریس هیلتون قبطه خوردم. راستی یکی از این بلاگر های خیرمند نیست یه کاری چیزی دست ما بده کمی پول تو دست و بالمون بیاد ؟؟ آبنوس خان شما که شرکت داری خودت ، بیا این ریش من گرو... یه اکسترا جابی چیزی ؟؟ :) هی هی

برم بخوابم ، امروز که همش توی تخت گذشت
از دست دوست پسرم هم کلی عصبانی ام که چرا امروز که من مریض ام نیومده به من سر بزنه ! فردا باهاش یه عالمه دعوا میکنم !!! یعــــــــنی که چی

05 January 2006

Happy 23 Birthday ME *

صبح که چشمم رو باز می کنم ، اولین صحنه شاخه های پر از برف و آسمون سفید پشت پنجره ام است و بعدش هم صحنه های خواب های عجیب غریب شب قبلش ! دیشب انگاری با فرار از نوعی خفن از بلایای طبیعی مخلوطی از سونامی و زلزله و آتش سوزی اتمی دست و پنجه نرم می کردم.

اما در اتاقم رو که باز کردم ، دیدم پشت درش نوشته شده تولدت 23 ات مبارک :)
یک لبخند نیش تا بناگوش روی صورتم ظاهر شد . خواهر جونم نفر سوم هست البته ، دیشب راس اینکه ساعت 24 نیمه شب رو دیلیینگ زد اولین اس ام اس تبریک به دستم رسید از فرانکفورت آلمان ، که اتفاقا همین جمعه میرم صاحب اش رو برای رسیدن به جشن شنبه که به مناسب تولدم میگیرم از فرودگاه می ارم.

خلاصه که بعله ، این یک سال نفهمیدم چطوری گذشت ، مثل همیشه تند و تند روزها به شب پیوست و من 22 سال رو هم تموم کردم.

مثل هرسال یک نوشته ای توی بلاگم بنویسم تا یادم باشه اون سال چه اوضاع و احوالی داشتم.

سال 2005 ، از ابتداش با نوای هیجان و انتظار و تلاش آغاز شد. با امید دادن به خودم و دیگران. و در نهایت همه تلاش ها به نتیجه دلخواهم رسید.
22 سالگی من پر از لحظات خنده بود ، خیلی بیشتر از سال قبلش ، شب و روزهایی که در هر ثانیه اش دوباه انرژی های از دست رفته رو با عشق و بازگشتن حس کودکی درونم تعویض کردم.
روزهای بی حوصلگی و شب های مملو از تنهایی و فکر های پایان نایافتنی ، تبدیل به بهترین ساعات شادی و شور و مهروزی شدند.

خیلی خوشحالم، چرا که توی این یک سال تونستم باز دوباره برگردم به روزهای کمی تا قسمتی فراموش شده اصلیت نام ام. اونقدر دوباره جوون گرفتن واسم مهم بود که به خاطر تمام درس هایی که گرفتم ولی در نهایت موفق شدم ، همه چیز رو توی کوله پشتی تجربه هام می اندازم و با انرژی و هدف به پیش میرم.

از خدای خودم باز هم شاکرم ، بهم صبر رو بیشتر از پیش آموزش داد ، اما مثل همه این سال ها در زمانی که می بایست کَرَم خودش رو به رخ بنده هاش بکشه ، به من معنای تحقق آرزوی بعد از تلاش رو دوباره یاد آوری کرد. خدایا همیشه با من باش

خلاصه امشب راس ساعت 17:30 دقیقه 15 دی سال 1361 یک دختر بسیار جینگول و شاد و تپلی مپلی بدنیا میاد که میشه بلای جون آدمیزاد :))

شنبه هم با همه دوستانم قرار هست توی یک لوکال جشن بگیریم و باز هم مثل سال هایی که جشن تولد می گرفتم ، به خاطر این روز و اینکه آدم هایی که من رو به خاطر خودم دوست دارند ، به خودم افتخار کنم. هرچند این کشور خانه دوم من است و این آدمها نیز روزگاری غریبه های دنیا بودند از چند دین و ملیت متفاوت.

;) تفلد خودم مبارک

03 January 2006

شب های یخ زده *

یکی دو شب هست هوا درست زمستونی شده ، سرد سردش 5 درجه زیر صفر نزدیک خونه ما نشون میده این دماسنج بیگناه که بایست توی سرما بلرزه
وقتی زمستون میشه ، با اینکه من آدم سرمایی نیستم و عاشق برف ام ، اما این اتاقم توی خونه ما از همه جا سردتر میشه ! جرات نمی کنم پام رو بگذارم زمین حتی ! چنان سوزی میاد که من بایست دوتا دوتا جوراب بپوشم

تا 2 سال پیش یک گرمگن برقی داشتم که مثل کرسی روش پتوم رو مینداختم و پاهام رو حسابی گرم میکردم اما از بس که پرت شد روی زمین و درجه گرماش رو به حد انفجار بالا بردم آخرش سوخت و به لقا لله پیوست ! پارسال رو بدون گرمای مطبوعش سر کردیم ببینم امسال مجبور میشم برم یکی دیگه بخرم یا نه !

راستش رو بخوایید ، وقتی توی ایران همیشه زمستون ها جلوی شومینه و آتیش سرخ و آبیش لم میدادیم و بازی میکردیم با خواهرم ، هیچ وقت فکر نمی کردم الان کلی دلم همچین جیزی بخواد ! اما باشه واسه خونه خودم

این یکی دوشبه ، جدا از اینکه سر کله شق بازی خودم حسابی روی عصب های مادر پدر پاتیناژ کردم و کلی خودم فکر کردم، شبهاش دو سه تا بلاگ از کشور های مختلف رو خوندم و خیلی حال کردم

بابا شما کدوم ملیتی رو سراغ دارید که از استرالیا گرفته تا کانادا و آلاسکا و سنگاپور و مالزی توش بلاگ نویس اهل باشه تا شهر های خاکستری همچو پاریس و شهر سبزی مثل اتریش

خلاصه حال کردم با این اشغالی که ما همه دنیا رو کردیم
دست پانته آ خانوم غربتستان درد نکنه که این لیست کی کجاست رو درست کرده و همه رو بر ترتیب نوشته

برم کمی موزیک آروم گوش بدم و صحنه های زیبای برفی درخت ها در شب رو که امشب موقع پیاده روی دیدم برای خودم مرور کنم
god natt

31 December 2005

آغاز سال 2006 مبارک *

کمتر از 5 ساعت به پایان یک سال دیگه باقی مونده است. الان اکثر آدم هایی که من می شناسم ، در حال پوشیدن لباس های نو و جیگولی و آرایش !! مردانه و زنانه هستند . شیکم ها برای شامی خوشمزه صابون زده شده و شیشه های مشروب جیرینگ جیرینگ دارند صدا می کنند.

من هم تازه موهام رو درست کردم و کم کن بایست لباس بپوشم که همراه با یار عزیزم عازم خونه یکی از دوستان شیم تا با چند تا برو بچ بگیم و بخوریم و بنوشیم و بقلیونیم و پوکر بازی کنیم
بعد هم قبل از ساعت 12 بریم کنار آب یخ زده توی برف قشنگی که الان همه جا رو پوشونده ، شیشه های شامپاین رو به هم بزنیم و بیگیم به سلامتی هرکه خوش است

برای همه آرزوی سال نوی میلادی بهتری رو میکنم. سال 2005 پر از بلایای طبیعی و غرش غضب پروردگار بود
امید وارم در سال جدید تعداد کمتری بر اثر بی فکری یک سری آدم دیگر جانشون تلف بشه

امیدوارم همه کسایی که در یک سال گذشته با سختی و زحمت برای رسیدن به آرزوهاشون تلاش کردند موفق بشند

GOTT NYTT ÅR

25 December 2005

JUL *

شب کریسمتس یا به سوئدی یول افتون شبی هست که همه مهمونی می گیریند فامیل ها دور هم جمع میشند ، میخورند و می نوشند ! تاجایی که دیگه از گلو پایین نره

اصولا تو خانواده های سوئدی زیاد مشروب صرف میشه ! واسه همین تا صبح اتفاقات زیادی می افته. اما تو خانواده های ایرانی که ما هم مشمولش میشیم به میزان معقول خورده میشه و اما بعد از غذا و خوردنی جات نوبت به چای قهوه و شیرینی خامه ای های تازه رسیده از ایران میرسه و بعدش هم بازی های مختلف مثل دبلنا و پوکر و اینا .

امسال هم جشن امسال مصادف شد با اومدن عمو و بانو از ایران و خلاصه جمع برادران و جاری ها و سایر فک و فامیل ما اینجا که ماشالا تعدادشون خیلی زیاده ،و وقتی توی یک خونه جمع میشند غوغا میشه

توی این چند سال آخیر هرسال شب کریسمس خونه زن عمو ( میگم خونه زن ! عمو چون مهماندار اونه و عموی بیچاره همش اینور اونور میدوه :)) جمع میشیم و میز شام خوشمزه اش رو یوم یوم غارت می کنیم

حالا هم که دیگه مراسم عروسی ها جشن های نامزدی فامیل عظیم ! که حداقل سالی دو بار بود به پایان رسیده ، نوبت شکم ها بالا اومدن و قل قل بچه کوچولو ها اون وسط مسط هاست
خلاصه که شبهای پر خاطره ای میشند و جای شما خالی این بوقلمون شکم پر واقعا یکی از فیوریت های من هست !

امشب هم خودمون توی خونه جشن داشتیم و چون دیشب برخلاف سنت کادو ها رو باز نکردیم ، همراه با مهمون مخصوص شبمون ، بعد از خوردن قرمه سبزی !! روز عید و انار و میوه جات و آجیل ، افتادیم به جون کادو ها
جالبه که بدونید امسال مادر و پدر گرام از ما سه تا !!؟؟ خیلی بیشتر کادو گرفتند ! ای بابا یعنی چی !! ( حالا عیب نداره ، تولدم طلافی میکنم تازه عید ایرانی دیگه ما به اونا کادو نمی دیم فقط کادو میگیریم )) هاها
بعدش هم کلی کانال های ماهواره ای ایرانی رو از سمت شرق به غرب ، از تهرانجلس تا تهران خودمون بالا پایین کردیم و از کمدی ها و کلیپ های شاهکارشون کلی خندیدیم

بعد هم بزرگهای خونه تشریف بردند مهمونی ، ما نشستیم با یه ظرف پاپ کرن ، واسه کیدو باتریکس و کیل بیل اش کلی سوت و دست زدیم

الان هم شب ساکت ، بیرون کمی تا قسمتی سفیده ، من هم خوشحال از اینکه این شب با وجود هیجانات تلخ اولیه اش ، و اشک های غیر قابل منتظره اش ، بر طبق آرزوم پیش رفت میخوام برم بخوابم

یادمه پارسال ، وقتی من و نیکو تنها بودیم و مامان و بابام ایران رفته بودن برای جشن و نامزدی !! من از یه طرف خوشحال بودم ، اما هرگز هم یادم نمیره تمام شبهایی که یک ساعت دوساعت پشت سر هم پای تلفن جز جز میکردم و غصه دوری رو میخوردم و آینده نا مشخص
این رو اینجا می نویسم ، که هم خودم یادم باشه هم کسی که همپای من توی همه لحظه های تنهایی و سخت بوده ، که می دونه من فقط شادی اش رو می خوام

امروز وقتی چشم حسود کور ( ا ا ا راستی شایدم دیشب چشم خوردم اینقدر که همه گفتن چه خوشکل تر شدی موهات رو کوتاه کردی ) که من نزدیک هفت هشت بار در راه خوردم زمین ! و یه دفعه اش حسابی دستم پیچ خورد رفت زیرم ! و کف دستکش سوراخ و دست من اوخ شد. ، وقتی داشتم به سنگ هایی که ریز ریز زیر پوستم رفته بود و خون قرمزش نگاه میکردم ، با خودم فکر کردم ، شاید از قلب خود دادن همان بی دفاع شدن در مقابل زخم خوردن باشد. شاید این همان تعریف عشق است و بس.

مواظب باشیم هرگز نترسیم از زخم ها... همیشه زخم خوب میشه ، فقط خدا کنه جاش تا ابد باقی نمونه.... چون یه زخم عمیق افسوسی بی پایان رو داره

God Jul Kära Jesus
Merry Christmas Dear Jesus

22 December 2005

شب یلدایی دیگر *

. داشتم فکر می کردم برای این شب چه بنویسم. کمی اخبار چند گوشه دنیا رو خوندم
. متاسفانه فرق زیادی هست میون اونچه مهم هست برای انسان های مرز های دور

برای عده ای دیدن عکس های جشن عروسی سر التون جان و دوست پسرش مهم ترین اخبار شبه و بعضی یافتن حقیقت سقوط یک هواپیمای ناچیز

درست سالی قبل این شبها غرش دریا و اقیانوس ها جان هزاران آدم رو گرفت و سالی قبل تر جوشش زمین ریزش آور بر سر بیگناه انسان ها خاک زمین با بم یکسان کرد

شب یلدا با شنیدن آهنگ های قدیمی ایرانی قشنگ است کنار خانواده ، با ظرف انار دون شده و قرمز ، با اجیل های تازه

شب یلدا در تاریکی زمستان قشنگ است ، اگر دل شاد باشد و تاریکی رخنه نتواند کند در تار و پود قلب از قدرت زانو شکن تنهایی

آرزوی شبهای گرم برای همه دوستان و یاوران این سرزمین

این لینک نوشته 2 سال پیش تاریخ 21 دسامبر 2003 رو هم خوندم ... چقدر زود گذشت.. چقدر دیر و نفس گیر گذشت... شب یلدای تو را هم خواندم تا یادم نرود ما کیستیم و به کجا می رویم


(لینک دایم کار نمی کنه) خودتون بگردید تو نوشته



و این هم انار این شب

20 December 2005

همراه با باد *

،وقتی خورشید بالا می آید

از خاوران

احساس عاشقانه ام

کاسته می شود

اندکی


چراغ بر می افروزد

در شب توفانی

اصرار عاشق

راه به جایی نمی برد



مگر نه اینکه مرز نمی گذارد معشوق برای تمنای یاس اش

شعر از مجموعه سروده های عباس کیارستمی ، کتاب همراه با باد *

16 December 2005

حس خرید کریسمس *

از اونجایی که ما بچه بدنیا اومده توی سوئد نیستیم ، از اون ابتدا با خودم فکر می کردم که آیا این مراسم جشن شب کریستمس و شلوغ بازی ها و آتیش بازی های سال نو چقدر می تونه توی احساسمون برای ورود به یک سال نو تاثیر بگذاره.
مسلما اون اوایل خیلی سخت بود فکر اینکه وقتی دسامبر تموم می شه حالا ما وارد یک سال نو میشیم. و این سال رو بایست به عنوان سال اصلی خودمون حساب کنیم.


اما خوب هر سال که گذشت و ما بزرگ تر شدیم، برای من حداقل سخت تر شد که توی حافظه ام حواسم به ماه ها و روزها به تاریخ ایرانی باشه. خواهرم که به کل این توجه هات رو از ذهنش بیرون کرده بود

اولین عید کریستمس که درخت کاج گذاشتیم و تذئینش کردیم همراه با ذوق و شوق بود چون که بالاخره می تونستیم حس کنیم کم کم ما هم داریم جزوی از این فرهنگ میشیم. که حالا معنای دوران تعطیلات کریستمس بیشتر میشه. و صد البته همیشه شب های کریستمس همه فامیل به دعوت زن عمو گرام به صرف میز شب کریستمس یه به سوئدی همون یول بورد بهش می گند ، که بسی خوشمزه هم بود مخلوطی از غذاهای سوئدی به طبع و سلیقه ایرانی ! و همچنین کادوهایی که برای این روزها دریافت می کردیم همه و همش به این نزدیک شدن به احساس سال نو بهمون کمک میکرده.

تا این چند سال آخیر که حالا خود من و خواهرم هم برای هم کادو می خریم برای دوستای صمیمیون که اینجا بزرگ شدند و اون ها هم جزوی از زندگی ما شدند ، پدر و مادر هم حتی پارسال که ما تاخیر در چیدن درخت مون داشتیم بهمون اعتراض کردند که چرا دست به کار نمیشید !

حالا که دارم تعریف میکنم بگم که جاتون خالی پارسال که پرنتس گرام مسافرت رفتند من و نیکو هم فرصت رو غنیمت شمرده و هرچی پول تو دستمون از جانب اونها بود به عنوان هدیه مامی و ددی به دو دختر خوب و نازنین فرشته روز زمین به جیب زده و کلی واسه خودمون کادو خریدیم :)) و حال کردیم

امسال البته من اومدم کلک بزنم و چون خودم هنوز نرسیدم کادوهام رو بخرم و وضع جیبم هم حسابی خراب هست ، بزنم زیر کاج و کریستمس !! که دیدم کسی زیر بارش نمی ره

واسه همین عصر رفتم اولین کادو از لیست بلند بالام رو خریدم ، حالا واسه چند نفر قراره بخرم و با کدوم بودجه خدایان دانند !!
اما دیدن مردم که مثل همیشه شلوغ پلوغ کرده بودند هر مغازه ای رو کلی به آدم سرگرمی میده. و فرصتی برای فکر کردن

دیدن آقایون گرامی که بایست به دور از چشم خانوم بچه ها بیاند با سلیقه خودشون یه کادو باحال انتخاب کنند که هیچ ، اما اگر مثل بعضی از فروشنده های تنبل بعضی بوتیک ها ، که حاظر نیستند بسته بندی مخصوص عید رو انجام بدند ، مجبور شند یه گوشه میز توی مغازه بایستند و خوشون اون کادو رو درست کنند ، اون موقع میشه که دلت رو از خنده می گیری و می گی الحق که شماها ذاتا بی سلیقه و مردید !

خوب من هم برم کمی جمع و تفریق کنم ببینم واسه کی کادو بدم واسه کی لیست درخواست های خودم رو بلند بالا بنویسم !

یه عکس هم تقدیم به همه اون هایی که برای همه فرهنگ ها جای رشد می گذارند و واسش ارزش قائل اند

I´m the Jesus

پیشاپیش کریستمس همه مبارک

15 December 2005

و اما تعطیلات *


این عزیز ما تمام طول پاییز رو به جون ما و هر کی از سرمای سخت و سوزان وعده های مخوف داد ، نق زد که کو برف و کو بوران ! کجاست سرمای فلک افکن این اسکیمو لندها

حالا هم 10 روز باقی مونده به شب کریستمس ، همه جا خشک و بی آب و برف !! می باشد
در طول این چند ماه خیلی چیزها پیش اومده ، اما مهم ترین اون سرحال اومدن من به شکل بسیار قابل تصور ، یه رویایی دور ! یه وهمی که همش می ترسیدم به واقعیت نپیونده

اما خوب ، خوشحال و پر انرژی به استحزارتون می رسونم که در غیاب من این چند مدت ، نه تنها اوکی بودم بلکه سوپر می زدیم و می خوندیم و می رقصیدیم

دلم میخواد کلی بنویسم.
از این روزها که می ره و شاید شبیهش پیدا نشه
همیشه گفتم حال رو بچسبم و بی خیال آینده ، تازه دارم بهش عمل می کنم.
اولین پست بعد از مرخصی پاییزی *


وقتی برای اولین بار احساس می کنی تازه داری چهره واقعی پشت ماسک سحرانگیز عشق رو درک می کنی ، اولین ضربه بر پیکرت فرود می آید.
این رو زمانی فهمیدم، که بعد از مدت های مدید ، بازنگاهی بر سکانس های سریع پایان یافته قصه عشق گذشته داشتم.


وقتی از جادوی عاشقی در میایی، تازه ماه ها و شاید سال ها زمان نیاز باشه تا درک کنی چه شد که آغاز نکرده به پایان رسیدی. اون لحظه بی شک سخت خواهد بود ، چرا که تردیدی ندارم واقعیتی که تازه مقابل چشم هات روشن میشه ، وانگهی همه چیز یک بلوف غم انگیز بیش نبوده است.

همین که دردش رو حس کنی و روی پایت با ایستی ، وقتی می فهمی داستان در مقابل چشمان تو بسی متفاوت است با آنچه او تماشاگرش بوده ، نیروی خوبیست برای نگه داشتنت در ادامه راه.


راستش را بگویم به همه شما ، کدام قصه عشق است که خواهش باشد اما پایان خوش داشته باشد ؟ خود در انتظار جواب ، بر رمان آخر مهر پایان زده و داستان دیگری را می نویسم همراه بازیگر جدیدی.

همراه باشید سالی دیگر

27 November 2005

... ::



یک نوشته شبونه پاییزی در روزهای آخر ماه نوامبر
شبی که گاهی نگرانیم نمیگذاره بخوابم
شبی که مثل دو سال پیش همیشه تا دم دم های صبح بیدار بودم
اما اونزمان از درد عشق توی دلم
الان از درد پشیمانی

امیدوارم به خیر بگذره
التماس دارم

...

مراقبم باش خدا

16 November 2005

این شب پاییزی ::




و من جوابم را گرفتم
بعد از سالها تلاش
گریستم و جیغ زدم و خندیدم زیر نور ماه
و دیگر آزادم

خداوندا.... آزادم


امشب یادم باشد

Ey kash midanesti

http://blog.cyberpejman.com/archives/03/11/17,12,36.html


اي کاش مي دانستي...
دلم تنگ است. دلم برای تو تنگ است. آن زمان که تیر مهرت را در دلم جای دادی و من خود هیچ نمی دانستم. نمی دانستم که حتی اگر قسم خورده باشم به عاشق نزیستن و عاشق نبودن, چه تلاشی بیهوده کرده ام که با لفظ زبان و قسم بی هویتم, تمام کائتات را آتش زده ام. نمی دانستم که زندگی بی عشق برایم جدایی از خویشِ خویشتن است. دیواره های یخ زده قلبم را با مهربانی و حرارت محبتت آب کردی و جای آن دژهای بلند بالای تنهایی , سرای عشق را بنا نهادی.
ای کاش می دانستی که دستهایت چه معجزه گریست و با این تن خسته چگونه عشق بازی می کند. آن دستهای کوچک که به راستی از سفیدی و پاکی به مانند دست فرشتگان که بالاتر از آنان است. دوست می داشتم که آن انگشتان نوازشگر تو را که سالهاست از من دورند که سالهاست می طلبمشان, می بوسیدم. تک تک شان را و می فشردم بر قلب پژمرده خود که مدتهای مدید است بی آمال, می زند برای هیچ.
ای کاش می دانستی چشمان تو چه با من کرد که هیچ گاه نتوانستم در آن چشمان سیاه بنگرم و در آن غرق شوم. دریای محبت نهفته در آنها طوفانی عظیم داشت که در ژرفای آبهایش آرامشی عمیق به ماهیان وجود من می داد اما هرگز نتوانستم که شرم و حیا مرزی بود برای فرارم از آن تلاطم و آرامش. گفتم فرار چون که تن رنجور من طاقتش را ندارد.
ای کاش می دانستی که با حرفهایت و آن لبهای زیبایت چه ها که نمی توانی بکنی. هر بار که سخن میگویی به لبهای تو خیره می شوم تا مبهوت زیبایی آنها شوم. به آوای تو گوش می دهم تا دیوانه شوم از نغمه سرایی تو. تا به رقص آیم با تو. از من مخواه آنگاه که سخن می گویی آرام بنشینم و گوش فرا دهم چون آیا تا به حال کسی را دیده ای که شاد باشد و نرقصد و پایکوبی نکند و به تکاپو نیفتد چرا که معشوقش نوای خوش مهربانی با او سر می دهد؟
ای کاش می دانستی که رنج و عذاب سالها تنهاییم را باید به دوش بکشی و از این آبله های سرسخت حک شده در قلب من, از تک تکشان میعادگاهی بسازی برای عشق بازی و هم آغوشی. آه گفتم عشق بازی و دلم سرشار از تمنا شد. سالهاست که به دنبال توام. از زمانی که کودکی خرد بودم به دنبالت گشتم اما هیچ گاه نمی دانستم که تو خود می آیی!دختر آرزوهای من, آن حلقه گمشده زندگی, خود سلام کند و چه سلام گرمی که حلاوتش برای تمام سالهای حیات ابدیم در گوشت و پوست و خون و روحم ریشه می دواند چرا که عشق تو جاودانیست.
ای کاش می دانستی بوی تن تو چگونه مرا از خود بی خود می کند و هم آغوشی با تو لذت بخش ترین عبادت هاست. بوسه بر پاهای تو, کمال ارادت من و بوسه بر پیشانیت کمال تعبد. حرف از بوسه شد لبهایم آتش گرفته اند. دستانم را می گشایم و تو را صدا می کنم که نامت زیباترین نامهاست. می بینی دستهایم تمنای تو دارند و فقط تو.
ای کاش می دانستی که کنون زندگی یک انسانی. که دیگر برای خود نیستی. که مسوولیت بزرگی داری. که باید در گرمی و سردی زندگی همراه او باشی و دلت از شادی او سرشار و لبریز از خنده شود.
ای گنجینه زندگی, ای که مرا یافتی, آیا نباید بگویم که چقدر احساس خوشبختی می کنم که دنبال تو در آسمانها بودم و تو مرا در زمین موعود یافتی؟؟ این چرخ فلک مگر چقدر راحم است؟ آیا می تواند ببیند عشق 2 انسان را. آن 2 که گویی یک روحند در 2 کالبد. که می خواهند به دیگران نشان دهند عشق پایان یافتنی نیست. دوستی ها به مرور زمان کمرنگ نمی شود که هیچ, عمقشان زیاد می شود. که به دیگران ثابت کنیم گذشت و فداکاری و ایثار را تا بدانند و ببینند برای با هم زیستن و زوج بودن, مسالمت و فداکاری, مکمل عشق خواهد بود.
آه چه میگویم. با این حرفها به آنچه که میان من و توست بی احترامی کرده ام. حساب دیگران از من و تو جداست. آنها روابط را حتی عشق و حتی دوستی را به مانند یک بده بستان می دانند. یکی می دهند و یکی می گیرند اما چه می فهمند که من و تو در ایثار از هم پیشی می گیریم و بعد با تمام خستگیمان به یکدیگر می نگریم و می خندیم. خنده ای از ته دل.
ای کاش می دانستی که چقدر آرزو دارم که آن حلقه گمشده را خوشبخت کنم. که دیگر پژمانی نباشد و فقط و فقط تو باشی و تو. که تو را به تمام دنیا نشان بدهم و فریاد بزنم اینست آن شاهکار زندگیم. آن امید و مونسم. آنکه در شبهای سرد زمستان مرا گرمای خویش عطا کرد تا بتوانم ادامه راه بدهم و طی طریق کنم. او که هر صبحگاه با دستان گرمش دل مرا قرص و محکم کرد. او که با حرفهایش گامهای مرا استوار گردانید تا به پیش روم. هم او که در سختی های زندگی با بوسه های عاشقانه اش که بوی ماندگاری از سالهای تنهایی زندگی را می دهد بر لبانم دیوانه وار مرا به پیش خواند و شکستهایم را به هیچ انگاشتم.
ای کاش می دانستی که چقدر تو را دوست میدارم ای فرشته نجاتم.دست زمانه مرا از تو, فرسنگها دور نگاه داشته اما من تمام تلاش خود را می کنم تا بتوانم به تو برسم. تا با تو بیاشامم. با تو بخوابم. با تو نفس بکشم. تا به دیگران بگویم خفه شوید بس که در کلمات خویش غوطه ور شدید. کنون عشق و محبت را در عمل ببینید. آن چشمان کور را باز کنید و ببینید 2 نفر را که سالهاست دیوانه وار در رویاشان عاشق دیگرند و دیری نمانده است که در هم آمیزند.
نمی دانی که چگونه در تمنای هم آغوشی با تو دیوانه وار بر گرد خویش می چرخم و دستانم تمنای جسم و روح تو را دارد که تسخیرشان کند برای همیشه. اما نه تسخیری که اسارت باشد که کمال آزادیست.که غرق شدن در توست و غرق شدن تو در من. دلم برای خنده های ریز شبانه و عشق بازی در زیر نورماه تنگ است. دلم برایت هر روز تنگ می شود ای رویای من. اگر روزی به حقیقت بپیوندی و این روزگار لاکردار امان دهد تو را بر فراز قله های زندگی می نشانم و خود به تماشای تو می نشینم و دیگران را نیز دعوت می کنم تا ببینند زیبایی تو را.
ای کاش می دانستی آنگاه که گلی اهدا می کنی چه کار خودخواهانه ایست! چرا که وجود تو, عطر تن تو و لطافتت از گل برتر است و دریغ می داری. دوست دارم بقیه عمرم را نه با زبانم که سلولهای بدنم با تو سخن بگویند. نیازی به زبان در مقابل تو نیست هرچند که شک دارم این زبان چموش صفت هم بتواند در مقابل تو سخنی بگوید.
دستانم را بگیر و با خود ببر به سوی روشنایی که از تاریکی خسته ام. چگونه می شود گفت که دوستت دارم؟ فریاد می زنم و می رقصم و از شادی گریه می کنم که روزی به تو خواهم رسید ای آرزوی تمام زندگیم. ای تمام هستیم و ای کاش می دانستی اینها لغت نیستند که بر سر انگشتان من جاری می شوند برای نوشتن. این ها تمام وحود من است که با هر کلمه تکه ای از مرا بر روی این صفحه جای می گذارد. هرگاه که به پیشم می آیی آرام بیا مبادا که ثانیه ای پیش از نبودت در کنارم ,مرثیه ای سراییده باشم و چشمانم خیس شده باشد. روزی آنقدر در آغوش تو گریه می کنم تا بار سنگینی این همه سال تنهایی را خالی کنم و سبک شوم.

31 October 2005

چه خاطره تلخی زنده کردی برای من امشب ::




من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشق بازی موجها قامتم یه بستر نرم
یه عزیز در دونه بودم پیش چشم خیس موجها
یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا



چرا این شعر رو امشب نوشتم ؟ از خونه ات که برمیگشتم ، این آهنگ سیاوش اومد بدون هیچ ترتیبی.
یاد اون روزی افتادم که تا صبح اشک ریخته بودم و از غصه هام برای اون آدمی که دیگه خونه اش جای دیگه است نوشته بودم
اونقدر من رو آزرده بود که دیگه نمی خواستم دوستش بدارم
گفته بودم تموم و بعد مرد. عشق مرد

حالا امشب تو کاری کردی که من به همون خاطر عصبانی بشم و دلم بشکنه که اون زمان
نفهمیدی چه کار بدی کردی نخواستی آرومم کنی. فقط روی غرور خودت ایستادی تا بگی نمی خوایی برای کسی توضیح بدی چون واسه هیچ کسی ندادی
اما من همه کس نبودم واسه تو
من بانوی رویای تو بودم مگر یادت رفته بود
اگر احساس کردی دلم داره میسوزه بایست مواظبش باشی نه که مراقب عادت هات

دیگه گذشت
اما من با خودم عروسکم رو از خونه ات اوردم
اون عروسک رو دو سال پیش تابستون وقتی داشتم بر میگشتم بهت هدیه دادم. دادم تا پیشت باشه، تا یه روزی شاید اون ما رو باز به هم برسونه
امشب بردمش چون دیدم تو دیگه خیلی بزرگ شدی. اونقدر قوی شدی که دیگه به نه محافظت من نیاز داری نه عشقی که در وجود اون عروسک صورتی ام نهفته بود
اره من اون بچه عروسک رو برای محافظت از تو به دستات سپرده بودم. اونچه در درونم بهش همراه اون داده بودم بالاتر از همه عشق ها بود. چون نتونستم هرگز تورو توی تنهایی هات بگذارم و برم. نتونستم غصه هات رو ببینم. نتونستم دل شکسته ات رو ببینم
من نتونستم تو رو تنها بگذارم

اما تودیگه قوی شدی. دیگه از خودت می تونی مراقبت کنی. من حس میکنم انگار زخم های تو دیگه اونقدر خوب شده اند که تو میتونی خیلی راحت به راه زندگیت ادامه بدی اگر که من هم دیگه نباشم
اینو خودت گفتی امشب... یادت که هست ؟؟؟ :((( دلم چقدر شکست

همیشه به هم برگشته ایم با همه درد ها... اما الان دارم از تو دور میشم... چون تویی که من تو باورم ازت داشتم داره محو میشه. تو داری زرنگ میشی. داری دنیا رو با دید همه آدم های دیگه نگاه میکنی. داری سخت گیر میشی. داری اونقدر قوی میشی که این قدرتت باعث آسیب من میشه

نمی فهمم چرا ؟ اما من دلم میشکنه بفهمم تو از غصه های من تمرکزت رو دیگه از دست نمیدی ، می تونی زندگی معمولی ات رو بکنی.. تو می تونی حتی وقتی بارون میاد برای خودت نفس بکشی اما اشک های منو نبینی

آره تو من رو خواستی و من رو کشوندی.... اما من اومدم..... من بالاخره اومدم و به پای تو و برای دل تو از دل مرده خودم کندم. از عشق کندم تا از نو زنده بشم
برای تو برای بزرگ شدن تو برای جون گرفتن تو برای خوب شدن زخم های پشت تو

چقدر خوبه دیگه زخم هات کم شده. چقدر خوبه داری کنار من نفس می کشی و زندگی میکنی
چقدر خوبه برای آینده ات برنامه داری وقتت پر از ارزشه.

حیف که توی این زندگیت جایی برای من نیست
حیف که دیگه نهالی برای مراقبت نمی خواهیی
باغبون من که زمانیست مرده

25 October 2005

روزه ::



یکسال دیگه هم رسید
باز هم رفتم شب احیا روسری کشیدم روی صورتم نشستم رو به قبله و تنها توی عالم خودم دعا کردم
امسال چقدر دلم سبک تر بود
گریه هام کمتر سوز داشت
اما خیلی خوب بود چون برای همه دعا کردم
از کهکشان اقیانوسیه تا ایران زمین دور
برای تو و او هم دعا کردم
برای همه دوستام
ممنونم خدایا که باز هم تونستم پیشت و با واسطه علی ات دعا کنم و دلم رو سبک
ممنونم که به دعا هام گوش دادی این همه سال

خدایا.... خدایا

11 October 2005

payiz

پاییز


خواستم یه چیزی بنویسم

مثل یه ثبت واقعه

اینقده دلم گرفته

خیلی هم شیکسته

مثل یه قوری

دلم هم واسه یکی که چند ماهه ازش خبری ندارم خیلی زیاد تنگ شده

طوری که دلم میخواد اندازه دریاچه خزر گریه کنم

راستی پاییز رسیده

برگ ها دیگه داره میریزه

قشنگ 10 روز مونده به امتحان ها

گند زده شده به حال جمال ماها

چقدره بده باز دلم بگیره

وقتی اینهمه وقته خوب و بی درد مونده

دلم تنگ میشه این لحظه ها

پس برم تا گریه نکردم

بای بای

09 September 2005

امشب 9 سپتامبر سال 2005 بود. 18 شهریور 1384 ::

نمی دونم چرا حالم از سر شب قیلی ویلی بود
الان که اومدم چشم هام رو به زور روی هم بگذارم و دیگه فکر نکنم و اشک نریزم و خاطره مرور نکنم یهو یاد یه تاریخ مهم افتادم

سر کلاس دانشگاه وقتی توی تقویم ام نگاه کردم با خودم گفتم : نگاه کن ، باز رسیدش این روز تاریخی. یادم باشه عصری با خانواده جشن و تجدید عهد کنیم
اما اونقدر که درگیر مسائل روزمره میشی و هرروز که پامیشی بایست به هزاران وعده سرخرمن رسیدن به اوج موفقیت و تکنولوژی و به روز و مد بودن اعتنا کنی که مهمترین مسائلت رو هم یادت میره

به هرحال ، مثل همیشه همیشه ها من شبها خیلی حساس تر و رویای و خل !! ترم . الان هم وسط همه دپ زدن هام یهو یادم اومد امشب چه شبیـــــــــیست ( با آهنگ معروف قری بخونید ) خوب

امروز 9 سپتامبر سالروز ورود ما به این کشور کوفتی سوئد می باشد
سال 1377 برابر با 1998 میلادی قدم در این خاک سرد گذاشتیم
و تا امروز اونقدر دایره سرنوشت چرخیده که من دیگه از هرچی شهربازی و فانفاره حالم بهم می خوره

نه که بد چرخیده که خیلی هم عالی چرخیده. اما سخت و باسرعت دور ما زده و ما رو دور دنیا زده .هرچند که حتی پیدا نشه آدمی که شرایط به خوبی که خداوند برای ما پیش آورد اونقدر راحت و با تلاش خودش پیش بره. اما ما انسانها بارها ثابت کردیم که هرگز راضی نخواهیم شد. همیشه در گوشه ای از دنیا که باشیم بازهم نگران آینده ایم و از دور چشم انداز زندگی دیگری رو راحت تر از خودمون می دونیم

میدونم الان نه مادر نه پدر نه خواهر یادشونه امروز سالگرد پایان هفت سال گذروندن دنیای جدید در غربتی سنگینه
فقط منم که هرسال در این شب ، واقعا از ته دلم بدون اینکه حتی کسی صداش رو بشنوه هوار می زنم. چرا که سخته و سخت بوده و همیشه برام سخت خواهد بود تحمل دوری از ایرانم

دلم تنگ شده .هر روز کمی این هنجره که صاف شده باز کمی بیشتر میگیره. نمی دونم شاید روزی بفهمم که چقدر احمقم که دلتنگ اون سرزمین میشم ، برای آدم های پر از مهر و محبتش. برای دوستام برای فامیل هام و دخترخاله و پسرخاله ها و عموها و ...

زمان داره زود میگذره. من همش 15 سالم بود و الان دیگه دنیا رو با دیدی که سخت وابسته به مادیات هست نگاه میکنم. نگرشی که درش هدف ، تلاش ، امید ، برپاخواستن ، عشق ورزی و زیستن نه برای خود همه و همه در یک جعبه کادو شده همراه من در شب و روز سنگینی می کنه
اما نه زیاد غمگینم و نه زیاد شادم

خیلی خوبه که دیگه دل آزرده از غربت و تنهایی های این شهر نیستم. اما خوب نیست که ته دلم از اونچه دارم حس می کنم آرامش کافی و آرزویی ندارم

متاسفم برای این نداشتن

دورانی رو که مقابل خودم دارم پر از تلاش و زحمت برای جبران لحظاتی گذشته که وفق دنبال آرزو ها رفتن کردم ، بایست طی کنم .با آغاز این سال هشت ، میخوام برگردم به اون نقطه آغاز. اون لحظه ای که با ایمانی قوی این سفر رو شروع کردم ، پا به پای پدر و مادرم در سوز سرد پاییز خیابان کارسلونا راه رفتم و از آینده حرف زدم و برنامه ریختم. من خیلی قوی تر شده ام در این هفت سال. امسال بایست باز هم به اون روزها برگردم. دلم میخواد اونقدر قوی بشم که حتی لحظه ای تردید در علت این ادامه نکنم. دلم می خواد امسال همچو همون پاییز ، قلم و کتاب دستم بگیرم و تا رسیدن به نتیجه دلخواه ، شب سر بر بالینم نگزارم

جمله هام ادبی و معمولی ، مهم نیست. مهم اینکه که بتونم دوری از این شهر مجازی رو برای مدتی تحمل کنم. برای خودم خوب تر هست. چرا که حس میکنم با هر شبی که خطی فارسی میخونم و گاهی می نویسم ، دلم بیشتر آزرده میشود و دلتنگی سخت تر گلویم را می فشارد
تحمل نزدیکی به سرزمین آه و افسوس رو دیگه ندارم

بایست کمی استراحت کنم. این تصمیم رو همین امشب گرفتم چرا که بغض بدست نیاوردن آرزوها تا به امروز من رو از اشک خسته کرده

قصه ای برای نوشتن دارم که شاید فردا در این بلاگ ثبتش کردم. قصه ای از آغاز این سفر
و اگر نیامدم ، تا شروعی دیگر شما را بدرود

منتظرم باشید دوستان

03 September 2005

Oh so happy I seems to be

این عکس صحنه یکی از بهترین لحظات پراز خاطره تابستون امسال توی ایران هست.
چند روزی که به خاطر تعطیلات رسمی همه جا تق و لق شده بود، شب پنج شنبه یک روزی هلی بهم زنگ زد گفت دوست داشتی بری شمال بیا با ما بریم. گفتم کی ؟ گفت همین امشب ! نصفه شب که گذشت راه می افتیم. خنده ام گرفته بود از اینکه نصف شب بی هیچ ترسی میخواند توی جاده رانندگی کنند. اما بالاخره راضی کردیمشون فردا ظهر که اکثر خانواده ها مشغول رسوندن بچه هاشون به صف های کنکور بودند و جاده ها هنوز خلوت میبود بریم. بالاخره بساط ویلا رو به هزار بدبختی بود یه مستر مهربون وظیفه شناسی جور کرد تا با خیال راحت 4 تا جوون شنگول منگول هبه انگول بپرن سوار ماشین بشن و ده بگاز که رفتیم به سوی رشت. 3 روزو دو شب اونجا بودیم و اونقدر بهمون خوش گذشت که نمی خواستیم برگردیم
در راه برگشت از جاده کناره که جاده ای مخصوص عبور از کنار شهر های ساحلی هست گذشتیم که تمام مدت دریا رو توی مسیرت می تونستی ببینی

ساحل چمخاله هم یکی از ساحل های تر تمیز بود که یک شنای چند ساعته مشتی کلی دلم رو از دلتنگی دریا درآورد.
اما یک اصل فراموش نشدنی در همه سفرهام حتی توی بچگی وقتی ایران بودم اسب سواری کنار دریا بود. اون روز وقتی از قسمت محوطه طرح سالم سازی (اسم محلی که برای شنای خانوم ها تعیین کردن) بیرون اومدیم و دیدیم دو تا جنتل من کلی کفری بعد از ساعت ها بیرون گشتن !! دارن کف می کنند من تا اسب رو دیدم جیغ زدم که یالا دوربین رو بیارید من میخوام به عشقم برسم :))

خلاصه حسابی ازش سواری کشیدم
شرح مسافرت رو کوتاه می کنم چرا که با هیچ کلمه ای نمی تونم لذت دورانش رو وصف کنم. اما یکی از کارهای محال زندگیم رو هم در این سفر انجام دادم و ان روندن توی جاده مرگ چالوس بود. و در وصف این لذت بسی کافی که بگم داشتم بال میزدم وقتی توی اون پیچ در پیچ های خطرناک به دره ها و کوه ها و جنگل های سبز خیره می شدم و توی دلم می گفتم

من این خاک رو می پرستم

31 August 2005

::The Oxford Dictionary's latest definition of the following words


Atom Bomb : An invention to end all inventions.

Boss : Someone who is early when you are late and late when you are early.

Cigarette : A pinch of tobacco rolled in paper with fireat one end and a fool on the other.

Classic : A book which people praise, but do not read.

Committee : Individuals who can do nothing individuallyand sit to decide that nothing can be done together.

Compromise : The art of dividing a cake in such a waythat everybody believes he got the biggest piece.

Conference Room : A place where everybody talks, nobodylistens and everybody disagrees later on.

Criminal : A guy no different from the rest....except that he got caught.

Dictionary : A place where success comes before work.

Diplomat : A person who tells you to go to hell in sucha way that you actually look forward to the trip.
Doctor : A person who kills your ills by pills, and kills you with his bills.

Etc. : A sign to make others believe that you know morethan you actually do.

Experience : The name men give to their mistakes.

Father : A banker provided by nature.

Lecture : An art of transferring information from thenotes of the lecturer to the notes of the students without passingthrough the minds of either.

Miser : A person who lives poor so that he can die rich.

Office : A place where you can relax after yourstrenuous home life.

Opportunist : A person who starts taking bath if he accidentallyfalls into a river.

Optimist : A person who while falling from Eiffel towersays in midway "See I am not injured yet."
Philosopher : A fool who torments himself during life,to be spoken of when dead.

Politician : One who shakes your hand before electionsand your confidence after.

Smile : A curve that can set a lot of things straight.

Tears : The hydraulic force by which masculinewill-power is defeated by feminine water power.
Yawn : The only time some married men ever get to opentheir mouth.

28 August 2005

درون من کدام سرزمین را می خواهد ::

نمی دونم چرا خیلی مواقع وقتی دارم برای خودم تصویری از یک زندگی متفارت ، با یه شخصیت دیگه ، تنها هم نام خودم در ذهنم تجسم می کنم ، وقتی که خودم رو در زادگاهم در دایره ای پر از اعتراضات و محدودیت ها ؛ در سرزمین ویران شده ایران شبیه سازی می کنم ، هیچ نشونی از نهال کنونی امروز و فردایم نمی یابم

همیشه حس می کنم ، اگر هنوز توی ایران زندگی می کردم ، خیلی متفاوت می بودم. هرگز پایه های ساخته شده ستون شخصیتم از این گل و خشت امروز نمی بود. حس می کنم در دنیایی پر از فریاد دوست داشتم هر روز ربلی با شعله بر افروخته از یک برگ قانون باشم

نمی دونم چرا باور نمی کردم خودم حرف خویش رو وقتی تابستون برای دختر خاله و پسرخاله هام سخنرانی طولانی سر داده بودم از معنای قبول شرایط و سپری کردن و لذت بردن بدون آزار دادن خویش

گاهی خودم رو می گذارم جای یکی از دوستان دختر خاله ام که بر حسب رفت و آمد اونها با هم من شخصیتش رو در هر بار ملاقات زیر نظر گرفتم و با آنالیزی اون رو که متولد هم ماه من است مقایسه و قضاوت کردم

وقتی دارم توی دنیای تصور و خیال و فنتسی ، خودم رو در جامعه امروز ایران می بینم ، همیشه تنها راه هایی که بهش ختم میشم ، یک دختر بی نهایت لجوج ، نترس ، سنت شکن و در اوج همه اینها ، خلاف و بی مرز می بینم

در مقایسه این توصیف ها با شخصیت امروزم ، می تونم بر روی تنها کلمه خلاف خط بکشم اما سایر این توصیفات بر قالب من با رنگ جامعه متناسب خوب جای می افته

اما نمی دونم چرا حس می کنم ، اگر توی ایران بودم همیشه ناراضی می بودم ، همون احساس خفگی15سالگی که نطفه آغاز عبور از خاک رو گذاشت ، و همزمان یک صورت می بینم با خنده ای قهقه وار ، شاید همچو یک فریبنده مکاره

کمی ترسناک است وقتی تصور خودم رو در قالب دختری با قدرت شکستن تمام سد ها می بینم. کسی که می تواند تا اوج فریب کاری و نیرنگ پیش رود. دختری که به راحتی می تواند دل هزاران آدم را بدست آورد و بعد به آسانی بر زمین زند و بشکند. شبهه مرا بر میدارد وقتی می اندیم آیا این چهره ترسناک ، تضاد تمامی سرخوردگی ها و شکست های من در روبرویی با آینه من خود است ؟

نمی دونم شاید این حرف ها نوشته شد چرا که شب قبل تا خود طلوع آفتاب خواب می دیدیم همراه با مادر و پدر و خواهر ، بار سفر خویش بسته ایم و بار دگر به سرزمین ایران برگشته ایم. اینبار نه برای مسافرت ، بلکه برای ماندن
شاید آن مکالکمه تلفنی در خواب ، ... اینگونه هواس مرا پریشان کرده

همیشه حس کردم ، اگر مثل دخترک های آن سرزمین ، می بایست می جنگیدم ، چقدر آسوده با هزاران کودک به ظاهر مرد شده می خوابیدم و بر دامانشان صبح گاه قهقه ای مستانه سر میدادم


اما امروز .... من آن دختر نیستم ... شاید خوشا ... شاید هم هما فردا


پ.ن.
این نوشته کاملا شخصی است و شاید سخت با کلمات بتونم منظورم رو بیان کنم. اونچه که نبایست ناگفته بمونه ، تشکر تموم نشدنی من از خداوندم است که گذاشت به آرزوی نگفته و نشنیده کودکیم برسم.. همون رهایی و برون از مرزها رفتنه. همون که من رو به اینور خاک کشوند. مدت این چند سال بر روی آب شناور کرد و از آغاز امسال ، که پایان 7 سال رو جشن می گیرم ، راه اوج و پر پرواز رو داره بهم نشون میده
آره... این تصویر آرزو نیست... یک وهم است. شاید هم ترس. اشتباه نشود

27 August 2005

کجایی دوست من ::


خوب من فقط میخوام اینجا اعلام کنم که دلم برای یک دوست خیلی تنگ شده

آقای امیرحسابدار فرانسوی که خیلی وقت هست رفتند پی کارشون بایست بدونند که اینجناب عالیجناب لیدی منتقد امشب کلی هوای گپی دوستانه با حضرت فرنگیشان را کرده ولی چون ساعت بسیار دیر و نزدیک 2 بامداد هست امکان زنگ زدن ندارم

ایمیل ها و عکس ها و بلاگت بالخصوص ، کلی برای خنثا کردن دلتنگی خوب بود ، اما حس نامردی جناب ؟ را با چی جواب دهیم

یاد زمستون افتادم که اومدم پیشت و کلی با مهمون نوازیت (بخون تحمل لوس بازی های من ) از من و دوستم ، ما رو خوشحال کردی و خاطره فراموش نشدنی در ذهنم باقی گذاشتی


البته به عرض و تثبیت برسد که بنده 2 تا رفیق فابریک هم نام امیر در دو گوشه دیگه دنیا هم دارم که خیلی هم دوستشون می دارم. اما اونا از حال خودشون خبر می دند و ما رو هم نگران نمی کنند !! خلاصه درود بر امیر خان خودکار عزیزم رفیق قدیمی و دوست ندیده اما همیشه عزیز مثل یک برادر نداشته در این آلمان !! سرزمین در نرفتنی ؟! سلام مرا شوما هم پذیرا باش

و یک سلام مخصوص به رفیق شفیق تپلی خوش خنده خودم امیر روزگار سپری شده عزیز معروف به امره جون ؛) که امسال تابستون مشرف به زیارتت شدم شاد گشتم و هرزگاهی شبا حال و احوالی می گپیم


خلاصه :)) فقط از بعضی ها خبری نیست و ما اینجا اعلام کردیم به واضحات که اگر لااقل به ما خبری نمی دهید اون وبلاگ خوبت رو باز آپ دیت کن

دلم کلی واست تنگ شده امیر جان ، اینقدر توی کار هات غرق نشو دادا :) این سر دنیا هم رفیقایی داری

شب هر سه امیر و دوستان عزیز دیگرم خوش :) حالا حسودی نشه

24 August 2005

نگاهی به نگاه تو ::
شاید ندونی هرگز ارزش یک آدم رو تا زمانی که حس کنی چقدر احساسات اون و روحیاتش تاثیر گذار و متصل به حال و هوای خودت هست
بیشتر از کلمات ، بیشتر از ظرفیت و گنجایش توصیفات ، توی این چند روز اتفاق افتاده. هیجانات توی فضا و نبودن من روی زمین.. همه اش وابسه به یک حضور نورانیست
خواستم فقط با یک کلام بگم ، من مراقبت هستم. حتی اگر نتونم کامل نشونش بدم
نگران نباش ... چرا که من برای آرامش تو زنده شدم

18 August 2005

عشق اولی ::

کیوان سی و پنج درجه نوشته : که

اینی که می گفتند هیچ عشقی عشق اول نمی شود راست بود، من هم به تازگی همین را یافته ام، اما چیزی که من یافته ام با چیزی که همه می گفتند خیلی فرق داشت، این عشق اول انگار ارتباط عمیقی دارد با کودکی، با نوجوانی، حتی با بلوغ، انگار تنها لینک بازمانده به احساس قدیم، برای همین هم همیشه تقدس خاصی دارد، اما بیشتر از این نه، من دیگر چیزی درش پیدا نمی کنم، هرچه اندیشیدم، چه از باب کیفیت، چه از باب کمیت، چه عمق، چه احساس، خصوصا دریچه های بلوغ و کمال، از هر دریچه ای که می بینی، می توان کاملتر بود، می توان کاملتر عاشق شد، می توان دوباره بالغ شد، اگر جسارتش باشد.


من هم موافقم با این قسمت نظرت که میگی عشق اول ارتباط عمیقی داره با کودکی. من حس میکنم این روح دست نخورده و پاک هست که هرزمان برای اولین بار در مقابل دیده گان عشق عریان بشه ، نه تنها تاثیرپذیری اش قابل کنترل نیست بلکه تا جایی که فنتسی آرزو و مرز ممنوع بودن ها پایان میبره روح انسان و جسمش رو پرواز میده. اما همزمان اون میزان آسیب پذیری، رنگ قوی بر دامن این عشق بزرگ یا عشق اول یا همون عشق فرماموش نشدنی می زنه.

شاید همه متوجه نباشیم ، اما عشق متاثر از دو عامل مهم زمان و مکان است. بی انکار اگر داستان عاشقی بعد از اتمام و امضای اختتام سناریو غصه ها و اشک ها باز دوباره بر روی سن بازیگری برده شود ، مایل ها فاصله است با آنچه احساس کرده ایم در ابتدا با چشمانی بسته و دلی با درهای گشوده.. اما حتما همیشه افسوس هایی هست که در پی اشتباهات گذشته آه برایشان کشیم و ای کاشی که شاید نوعی دیگر راه خویش گزیده بودیم.

اینکه همه ما از قصه عشقی تاثیر پذیر ، مشق زندگی می نویسیم شاید بهترین خاطره اون میباشد. من فکر میکنم اگر همیشه در فاصله های زمانی مختلف شاید شش ماه و یا حتی هر دو ماه یک بار ، نگاهی به پشت سر بیاندازیم و هرآنچه که اتفاق افتاده بوده ، از زمان نطفه شدن یک احساس حتی با یک نگاه ، تا آن روز لعنت بر دل بی صاحب ، هر بار که این دفتر مشق را از نو ورق زنیم ، انگار با دوربین جدیدی همه داستان فیلم را تماشا میکنیم. هربار باور جدیدی نسبت به بازیگران نقش ها پیدا میکنیم و هر بار علت دلباختگی را قابل درک تر و آن تلخی ها را با لذت بیشتری مزه می کنیم.


آره کیوان عزیز ، من هم موافقم عشق های بعد چیزی کمتر آن اولی ، آن فراموش نشدنی ، آن عشق بچه گی ندارند ؛ اما باور داری که آن عشق درجه شجاعت قلب ما را به بینهایت رسانده بود ، و برای یک بار هم که شده در زندگی لحظه ای درنگ در هم دوستی آن که برش دلباختیم نکرده ایم...؟؟ شاید کیفیت ابراز علاقه ها، کمیت عشق بازی ها ، میزان دلبستگی ها و باند احساسات فلب ها بسی زیباتر و عمیق تر و پایدار تر باشند... اما هرگز آن لبخند تلخ افسوس از خاطر پاک نشود

چرا که آن عشق اول... مشق اول انسانیت بود

13 August 2005

::سخت تر از سنگ نبودی حتی ؛ نشکستی اما

کرگدن... اولین بار که شنیدم لبخند مزحکانه ای زدم. دومین بار که عکسی برایم فرستاد از بوسه دخترکی بر شاخ بلند و کهنه کرگدنی ، اشک بر چشمانم جمع شد و بارهای بعد ، با شنیدن آن جمله ، سخت خشمگین شدم و فریاد زدم نگو.. نیستی.. نگو تو سخت تر از سنگ نیستی
میگفت من یک کرگدنم ، دلم همچو سنگ است و قلبی در بدن ندارم که با آن عاشق شوم
می ترسیدم و های های گریه می کردم. دست التماس بر دامانش و او با لبخند مرا باز می کشاند به دنبالش
داستان کرگدن را نشنیده بودم ... اما می دانستم حتی برای اشک یک سنگ هم ابریست که تر می کند پوست کلفت پشتش را

اما به خدا که نمیدانستم کرگدن ها هم عاشق می شوند


كرگدن گفت نه امكان ندارد ‚ كرگدن ها نمي توانند با كسي دوست بشوند. دم جنبانك گفت : اما پشت تو مي خارد. لاي چين هاي پوستت پر از حشره هاي يز است. يكي بايد پشت تو را بخاراند ‚ يكي بايد حشره هاي تو را بردارد.
كرگدن گفت : اما من نمي توانم با كسي دوست بشوم. پوست من خيلي كلفت است. همه به من مي گويند پوست كلفت. دم جنبانك گفت : اما دوست عزيز ‚ دوست داشتن به قلب مربوط مي شود نه به پوست .
كرگدن گفت : ولي من كه قلب ندارم ‚ من فقط پوست دارم.دم جنبانك گفت : اين كه امكان ندارد ‚ همه قلب دارند. كرگدن گفت : كو كجاست ‚ من كه قلب خودم را نمي بينم. دم جنبانك گفت : خوب ‚ چون از قلبت استفاده نمي كني ‚ قلبت را نمي بيني. ولي من مطمئنم كه زير اين پوست كلفت يك قلب نازك داري. كرگدن گفت : نه ‚ من قلب نازك ندارم ‚ من حتما يك قلب كلفت دارم. دم جنبانك گفت : نه ‚ تو حتما يك قلب نازك داري. چون به جاي اين كه دم جنبانك را بترساني ‚ به جاي اين كه لگدش كني ‚ به جاي اين كه دهن گشاد و گنده ات را بازكني و آن را بخوري ‚ داري با او حرف مي زني .
كرگدن گفت خوب ‚ اين يعني چي ؟ دم جنبانك گفت : وقتي كه يك كرگدن پوست كلفت ‚ يك قلب نازك دارد يعني چي ؟ يعني اين كه مي تواند دوست داشته باشد ‚ مي تواند عاشق بشود.
كرگدن گفت : اينها كه مي گويي يعني چه ؟ دم جنبانك گفت : يعني ... بگذار روي پوست كلفت قشنگت بنشينم ‚ بگذار ...
كرگدن چيزي نگفت. يعني داشت دنبال يك جمله مناسب مي گشت. فكر كرد بهتر است همان اولين جمله اش را بگويد. اما دم جنبانك پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مي خاراند. داشت حشره هاي ريز لاي چين هاي پوستش را برمي داشت.كرگدن احساس كرد چقدر خوشش مي آيد. اما نمي دانست از چي خوشش مي آيد.
كرگدن گفت : اسم اين دوست داشتن است ؟ اسم اين كه من دلم مي خواهد تو روي پشت من بماني و مزاحم هاي كوچولوي پشتم را بخوري ؟ دم جنبانك گفت : نه اسم اين نياز است ‚ من دارم به تو كمك مي كنم و تو از اينكه نيازت برطرف مي شود احساس خوبي داري. يعني احساس رضايت مي كني ‚ اما دوست داشتن از اين مهمتر است.
كرگدن نفهميد كه دم جنبانك چه مي گويد. روزها گذشت ‚ روزها ‚ هفته ها و ماه ها و دم جنبانك هر روز مي آمد و پشت كرگدن مي نشست. هر روز پشتش را مي خاراند و هر روز حشره هاي كوچك مزاحم را از لاي پوست كلفتش بر مي داشت و كرگدن هر روز احساس خوبي داشت.
يك روز كرگدن به دم جنبانك گفت : به نظر تو اين موضوع كه كرگدني از اين كه دم جنبانكي پشتش را مي خاراند و حشره هاي مزاحمش را مي خورد احساس خوبي دارد ‚ براي يك كرگدن كافي است ؟ دم جنبانك گفت : نه ‚ كافي نيست.
كرگدن گفت : درست است كافي نيست. چون من حس مي كنم چيزهاي ديگري هم دوست دارم. راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا كنم.
دم جنبانك چرخي زد و پرواز كرد ‚ چرخي زد و آواز خواند ‚ جلوي چشم هاي كرگدن.كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد و تماشا كرد. اما سير نشد.كرگدن مي خواست همين طور تماشا كند. كرگدن با خودش فكر كرد : اين صحنه قشنگ ترين صحنه دنياست و اين دم جنبانك قشنگ ترين دم جنبانك دنيا و او خوشبخت ترين كرگدن روي زمين.
وقتي كه كرگدن به اينجا رسيد احساس كرد كه يك چيز نازك از چشمش افتاد.كرگدن ترسيد و گفت : دم جنبانك ‚ دم جنبانك عزيزم ‚ من قلبم را ديدم ‚ همان قلب نازكم را كه مي گفتي ‚ اما قلبم از چشمم افتاد حالا چكار كنم ؟ دم جنبانك برگشت و اشك هاي كرگدن را ديد. آمد و روي سر او نشست و گفت : غصه نخور دوست عزيز ‚ تو يك عالم از اين قلبهاي نازك داري.
كرگدن گفت : راستي اينكه كرگدني دوست دارد دم جنبانكي را تماشا كند و وقتي تماشايش مي كند ‚ قلبش از چشمش مي افتد يعني چه ؟ دم جنبانك چرخي زد و گفت : يعني اين كه كرگدنها هم عاشق مي شوند.
كرگدن گفت : عاشق يعني چه ؟ دم جنبانك گفت : يعني كسي كه قلبش از چشمهايش مي چكد.
كرگدن باز هم منظور دم جنبانك را نفهميد ‚ اما دوست داشت دم جنبانك باز حرف بزند. باز پرواز كند و او با زهم تماشايش كند و باز قلبش از چشمهايش بيفتد.


كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشم هايش بريزد ‚ يك روز حتما قلبش تمام مي شود.آن وقت لبخند زد و با خودش گفت : من كه اصلا قلب نداشتم. حالا كه دم جنبانك به من قلب داد ‚ چه عيبي دارد ‚ بگذار تمام قلبم براي او بريزد.




**************
نوشته ای که امشب خواندم از شب زده های بیگانه ای در سرزمین ژرمن ها بود... چقدر که زندگی ما مهاجران شبیه هم است... دل همه در سرمای غربت با نوای دوست خوش است و آرزوهای کوچکمان رسیدن به فردایی پر افتخار
به امید آن طلوع...

06 August 2005


ما برگشتیم و چه برگشتنی در دل کویر ::

انگار هربار که من مدتی به سراغ بلاگر نمی یام تغییراتی در سیستمش داده میشه.
درست یک ماه طول کشیده از آخرین باری که من فرصت کردم دقیقه ای رو پشت این جعبه جادوی بنشینم و ذهنم رو متمرکز کنم برای نوشتن یادگاری بر صفحه این وبلاگ
نفهمیدم چشم بهم زدم 6 هفته گذشت و چه خوش گذشت. این دوران بازگشت وکنار خانواده و یاران بودن بس زیبا بود و گرانبها برای من
لذت خنده ها و حتی تلخی گریه های این روزها برام اونقدر برام ارزش داشتن که الان که می خوام لحظه ای از خاطرات و احساساتم رو به قلم بکشم هم کلمات کفایت نمی کنند هم دل با غریبه خوانی همگون نمیشه
نمی دونم چرا از همیشه برام سخت تره نوشتن. اونقدر توی دلم حرف هست که دوست داشتم همش به فشار یه دکمه با یه وایر لس منتقل میشد روی این صفحه. اما نمیشه. من بایست این خاطره ها رو و این اتفاقات خوب این مدت رو با روح و دل و جون بنویسم و این فرصت کوتاه امشب هم برام کافی نیست
دلم میخواد بنویسم خدایا چقدر از اینکه برای من این دوران رو به بهترین شکل ممکن برنامه ریزی کردی شکرگذارتم. غیر منتظره ترین اتفاقات و دیدارها و گفتگو ها درست یکی بعد از دیگری اتفاق افتاد بدون اینکه متوجه باشم چطور همه چی توی یه صف داره جلو میاد. به همه خواسته های خودم رسیدم. دلم خالی شده از هرچی آرزو و افسوس و آه هست. در کنار همه خوشی ها و خوش گذرونی ها بهترین درس های زندگیم رو بار دیگه با دست خودم نوشتم و امضای شرافتم رو بر پای این برگ دیگه از قصه این سالهای جوونی یک نهال که حسابی دست خوش طوفان شده بود و ریشه هاش خشک و برگهاش پژمرده.. اما دوباره جون گرفت این نهال. دوباره سبز شد و حالا داره گل میده این تنه استوار پر از برگ سبز.
خوشحالم. اونقدر خوشحالم که حتی نمیتونم وصفش کنم.
شبه و من یه عالمه بایست دعا کنم. هم شکر و هم دعا...
برای همه اون آدم هایی که توی دلم جا دارند... و تا ابد زنده خواهند بود... حتی با خدانگه دارمان