01 February 2003


توی راه عاشقی فرصت تردیدی نیست
میدونی تو قلب من نقطه تزویری نیست
گریه شبونه رو جز تو که تسکینی نیست
مثل این شکسته دل هیچ دل غمگینی نیست





نمی دونم چرا بعضی شبا اینقدر رومانتیک میشم..هرهر. امشب اصلا حوصله جدی بودن ندارم. رفته بودم سیتما فیلم 8 مایل. این پسر حرف نداره. لامصب چه چشای تیلیه ای داره. بازیش فوق سوپر..ولی خود فیلم چنگی به دل نمیزنه. معمولیه..خلاصه به پولش نمی ارزید..راستی میدونید ما به پول ایران یه بلیت چقدر میدیم ؟؟ از 8100 تومان به بالا..خنده داره نه ؟؟ ولی به پول سوئدی میشه 90 کرون به بالا. که همچین هم کم نیست.

بگذریم.

از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم میخواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته

دلم میخواد گریه کنم
گریه کنم گریه کنم


بهانه گریه می خوام
بهانه فریاد زدن
بیا تو باش ای مهربان
بهانه گریه من

دلم میخواد گریه کنم
گریه کنم گریه کنم

چمیدونم شبه زده به سرم..راستش دلم اصلا هم نگرفته..یه جوراییه
یه آتیشیه که هی روش آب میریزم. یه صدایی از عمق چاه میاد میگه چرا ساکتی.. میگه درد سکوت درمون نمیشه.. میگم از روزگار و این تکرار..زده ام. اینکه اعتراضی به گوش نمی رسه.به این همه آرامش معترضم..از آرامش متنفرم. آسون نشو.. اما وویرون هم نشو ای دربه در ...منو بگیر از همهمه..
میگم من باید یه موزیسین بشم..
من نقاشم
من شاعرم
من می نویسم
عکاسی ام روحم رو به پروز در میاره
اون سالهای کوچیکیم وقتی کتاب غرش طوفان الکساند دوما رو در باره انقلاب فرانسه می خوندم دلم میخواست آینده فیلم ساز بشم..کارگردان تا بتونم اون نوشته های محشر دوما رو به تصویر بکشم
تو همه ذهنم فضانوردی و پرتاب شدن به یه کره دیگه رویا بوده..
گریه نکی
گریه نکن
خاتون غم
گریز من
برای این در بدر بی سرزمین گریه نکن

ما خونه نداریم..هیچ حالیتون میشه شما ها ؟؟ نه نه
شما هرگز نمی فهمید بی خونگی یعنی چه
شما همه میخوایید در رید
همه می خوایید برید
نمی دونید به چه قیمتی
اگر من فقط بنویسم...اگر کسی فقط جرات بیان واقعیت های رو که بر سر یک مهاجر میاد رو به زبون بیاره..
و همه می خواند....
راستی چه آسونه یه کانال تلویزیون بزنی و هر روز بری پشت دوربین بگی مرگ بر آخوند مرگ بر جمهوری اسلامی بیاید متحد شیم

غریبه آی غریبه آی غریبه
من از عشق من از درد
تو با من آشنا شو
من از شعر من از شب
تو با من هم صدا شو
بگذریم.. دردی نسیت اینها وقعیات است

من خیلی چیز ها رو قبول ندارم..حتی این همه صدای اعتراض رو...همه اش پوچ و تو خالیست. این همه تظاهر به متمدن بودم..همه اش صدا و طبل تو خالی.هنگام عمل می ترکد..
این درد غربت نیست صدای مرا بلند کرده..اینها آرامشم در دنیا نست فریاد را بهانه کرده
خورشید خانوم چارقد مشکی نمی خواست
مثل شما با این سر و شکل و لباس.
کپه نور ما سبک تر از هواست
خورشید خانو رها تر از من و شماست..
خورشید خانوم رها تر از من و شماست

نمیدونم.. سخن ما همه یکسیت انگار ولی در نهایت سازهامون کوک نیست.. میدمنی 70000 تا ایرانی فقط تو سوئد زندگی میکنه ؟؟ ما ...
آره ما خونه نداریم..هرچقدر هم که پول داشته باشیم..درس خونده باشیم..هر چند بار هم رئییس شده باشیم..ما ها خونه نداریم..
حتی لذت بردن از این غرب.بعد از مدتی میشه یه عادت. یه عادت و یه ساختن..

نمیدونم
در عاقبت یه روز همه پرواز میکشیم...رو کاغذ های بی صدا ساز میکشیم.

بگذریم
بگذریم
فقط یادتون باشه قدر بدونید
قدر این روزها رو..

فهمیدن همچو ما سهل نیست..


گفتم تو چرا دور تر از خواب و سرابی... خواب و سرابی
گفتی که منم با تو ولیکن تو نقابی... اما تو نقابی
فریاد کشیدم تو کجایی... تو کجایی
گفتی که تنم کن تو مرا ...تا که بیابی
چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش هم فکر خطر باش

31 January 2003

تکمیل نوشته.

:مجازات دوطرفه همجنس گرایان در ایران و سوئد

در ایران آزادانه همجنس گرایی خود را نشان دادن مساوی با مجازات اعدام و شلاق خوردن است.
این علت پایه و اصلی تقاضای عدهای از انسان های همجنس گرا برای تقاضای پناهندگیشون در سوئد است.
ولی این اطلاعات از ایران اصولا هیچ اهمیت قضایی خاصی برای اتخاز تصمیم دولت سوئد ندارد.

یک فیلم بردار برنامه فرهنگی موزاییک در ایران همجنس گراهایی را ملاقات کرده که هم خودشان مورد شکنجه و آزار جسمی بوده اند و هم مجازات های گوناگونی شده اند. و در مورد شرایط ایران صحبت میکنند.
اون در ماه ژانویه در ایران فیلمی از چند پسر همجنس گرا گرفته است و در مصاحبه ای با اونها از مشکلات انها صحبت میکند.
پسری به اسم آرش که چهره اش را کاملا بر اساس احساسات و امیال خود در آورده ( به طور ساده تر> آرایش کرده و چهره ای دختر مانند) از تمامی مشکلاتی که روزانه با آن در ارتباط است سخن میگوید. آرش تعریف میکند که با او همانند انگل اجتماع برخورد میشمد..انگار که او گناهی مرتکب شده است..مردم به او به دید یک گناه نگاه میکنند. رفتارشان تمسخر آمیز و اکثر تحقیر کننده است.به گفته آرش اکثر آدم ها او را نقطه کثیفی میبینند که با کشتن او میتوانند آن را محو نموده و خدا را از خود راضی نگه دارند.
آرش میگوید مگر من چه گناهی کرده ام که اینگونه ام..من نیز انسانم. دست من نیست که احساسات متفاوتی با سایر آدم ها دارم..ولی در جامعه امروزی ایران برای کسی این قضیه قابل هضم نیست حتی کسانی که ادعای روشن فکری مینمایند به او با دید ترحم مینگرند.
زندگی برای او یک جنگ هر روزه است..او زندگی نمی کند..بلکه تدریجی میمیرد.
دوستان او نیز در ادامه مصاحبه از اتفاقات و برخوردهایی که با ایشان شده هنگامی که خبر دار ارتباطشان با یک همجنس گرا شده اند پرده برداشتند.

همچنین مصاحبه هایی با زنان همجنس گرا بود که به خاطر ترس از جانشان و عدم امنیت در ایران برای زیستن و داشتن آزادی در ابراز احساسات و تمایلات جنسی اشان..متقاضی پناهجویی در سوئد بودند. ولی برخورد درستی نیز از سوی اداره همهجرین با آنها صورت نمی گرفت.
دو زن از ایران به تازگی تقاضای پناهندگی در سوئد را کرده اند که به تازگی جواب رد و برگشت خورده اند.
همچنین یک زن دیگر هم ترس از واکنش های انتفام جویانه از طرف خانواده خویش دارد.

این قضیه ای که گاهی اوقات راه حلی برای این سری افراد بوده است این است که رادیو و تلویزیون و روزنامه ها ماجرای آنها را به دست گرفته و اهمییت بدهند. در نتیجه اداره مهاجرین سوئد در این اوقات یک قدم عقب کشیده و این افراد اجازه اقامت در سوئد را دریافت کرده اند.

ولی ستیگ پر پترشونStig-Åke Pettersson کارشناس مهاجرین در اداره مربوط به حقوق مساوی جنسی این موضوع رو مورد بررسی قرار میدهد و میگوید این ها تمامی یک یازی بیش نیست. و دولت سوئد از آن مطلع است. او میگوید افرادی که مورد تهدید اخراج قرار میگیرند میتوانند با مراجعه به یک روزنامه و خرید یک فضای تبلیغاتی و یا پرداخت پول به کانال های مختلف خبرگذاری تلویزیونی از آنها برای ایجاد و جلب توجه کمک بگیرند. درادامه این قضیه توچه مسئولین گروه های بشر دوستانه به این افراد مورد تهدید اخراج جمع شده و گاهی حتی چندین گروه به یاری و طرفداری از آنها پرداخته و در نهایت اقامت کسب می شود.
به گفته او :



با امکانات مالی میتوان حقوق انسانی را حتی نیز خرید.



برداشتی آزاد از برنامه موزاییک توسط عالیجناب منتقد

28 January 2003

If you love someone,
Set her free ....
If she ever comes back, she's yours,
If she doesn't, as expected, she never was.





:Shakespeare
If you love someone,
Set her free ....
If she ever comes back, she's yours,
If she doesn't, here's the poison, suicide
yourself for her.


:Optimist
If you love someone,
Set her free ....
Don't worry, she will come back.


:Suspicious
If you love someone,
Set her free ....
If she ever comes back, ask her why.


:Impatient
If you love someone,
Set her free ....
If she doesn't comes back within some time forget
her.


:Patient
If you love someone,
Set her free ....
If she doesn't come back, continue to wait until
she comes back.


:Playful
If you love someone,
Set her free ....
*If she comes back, and if you love her still,
set her free again,
repeat*


:C++ Programmer
if(you-love(m_she))
m_she.free()
if(m_she == NULL)
m_she= new CShe;


:Animal-Rights Activist
If you love someone,
Set her free,
In fact, all living creatures deserve to be
free!!


:Lawyers
If you love someone,
Set her free,
Clause 1a of Paragraph 13a-1 in the second
amendment of the
Matrimonial Freedom Act clearly states that....


:Bill Gates
If you love someone,
Set her free,
If she comes back, I think we can charge her for
re-installation fees
but tell her that she's also going to get an upgrade.



:Biologist
If you love someone,
Set her free,
She'll evolve.


:Statisticians
If you love someone,
Set her free,
If she loves you, the probability of her coming
back is high
If she doesn't, the Weibull distribution and your
relation was improbable anyway.


:Salesman
If you love someone,
Set her free ....
If she ever comes back, deal!
If she doesn't, so what! "NEXT".


:Schwarzenegger's fans
If you love someone,
Set her free,
SHE'LL BE BACK!


:Insurance agent
If you love someone,
Show her the plan ....
If she ever comes back, sign her up,
If she doesn't, keep follow up with her and never
give up!


:Physician
If you love someone,
Set her free ....
If she ever comes back, it's the law of gravity,
If she doesn't, either there's friction higher
than the force or the angle
of collision between two objects did not
synchronize at the right angle.


:Mathematician
If you love someone,
Set her free ....
If she ever comes back, 1 + 1 = 2 (peanut!),
If she doesn't, Y = 2X - log(0.46Y^2 +
(cos(52/34X)) x
5Y^(-0.5)c) where c
is the infinite constant of no turning point.



:Nowadays' style
If You Love Someone,
Set it free,
If It Comes Back, It is Yours
If It Doesn't, Hunt it Down and Kill It...!!! OR
PERHAPS REPORT TO IMMIGRATION THAT SHE/HE IS AN
ILLEGAL!



If you love someone
??? WHY IN THE FIRST PLACE SET HER FREE
CARELESS IDIOT!!!

With Love.....


26 January 2003

من نمی دونم جوونای امروز ایران با چه جور تیپ آهنگ هایی حال می کنند... منظورم بیشتر با آهنگ های لوس آنجلسی و این ور آبی هست. یادمه اونموقع ها هم که بچه بودم اکثرا از این آهنگ ها زیاد خوشم نمیومد. مگراینکه زمان رقصیدن و قر کمر ایرانی میرسید. اینجا هم خیلی کم به دیسکوهای ایرانی میرم واگر برم از آهنگ هاش فقط برای قر کمر لذت میبرم..نه برای حرفی که توش زده میشه. نمی دونم چرا ولی انگار از بس شنیده شدند حالب !!!؟؟؟ به نظر میاند.
قصدم حالا از این حرف..انگار حرف بچگی هامون راست در میاد ..همیشه بزرگ تر ها میگفتند.. شعرای قدیم ییه چیز دیگری بود.. من با اینکه همه تیپ دوست داشتم..از غمگین تا شاد و قر دادنی..ولی دلنشینی آهنگ های قدیمی ها برام یه مفهوم دیگه رو تداعی می کنه.

اینها همه به یه طرف.. یه احساس خیلی جالبی با شنیدن بعضی شعر ها دارم..به خصوص هایده..

نمی دونم شما هم حس میکنید..این شعر ها مثل هایده شنیدنشون توش ماشین وقتی داری به سمت شمال رانندگی میکنی..دستت از پنجره بیرونه..باد روسیت رو انداخته رو شونت..به کوه های پیچ در پیچ نگاه میکنی..به هوای نم دار و بارونی جاده..و اون هوا..
آه شمال..من عاشق شمالم..هیچ جای دنیا شمال ایران نمشیه.. وقتی داری به هایده هم گوش میدی و ......


با اجازه خودم متن شعر رو هم مینویشم..


عشق اگر روز ازل در دل دیوانه نبود
تا ابد زیر فلک ناله مستانه نبود
نرگس سوقی اگه مستی صد جام نداشت
سر هر کوی و گذر اینهمه می خانه نبود

من و جام می و دل نقش تو در باده ناب
خلوتی بود که در آن ره بیگانه نبود

کاش آن تب که تو را سوخت مرا سوخته بود
به فدای تو مگه این دل دیوانه نبود
به فدای تو مگه این دل دیوانه نبود


تو چرا شمع شدی سوختی ای هستی من
آن زماانی که تو را سایه پروانه نبود
من جدا از تو نبودم به خدا در همه عمر
قبله گاه دل من جز تو در این خانه نبود

کاش آن تب که تو را سوخت مرا سوخته بود
به فدای تو مگه این دل دیوانه نبود
به فدای تو مگه این دل دیوانه نبود
به فدای تو مگه این دل دیوانه نبود...



24 January 2003

به به باز هم جمعه شد..چقدر خوبه آدم یه عالمه خسته باشه و فکر کنه که فردا و پسفردا تعطیلی آخر هفته است و میتونی کلی ول بگردی..البته من که از این کارای بد نمی کنم..فقط مفید.
یه شعری دلم میخواست بنویشم..اونی که دیشب نوشته بودم تو کاعذ های معمولی خودم..ولی میبینم که الان اون حس ازم پریده دیگه بی خیالش میشم. فقط چند خط اولش

انگار که حتی سکوت هم درد منو درمون نمی کنه
انگار که هنوز هم وقتی زمان ترکیدن بعض فرا برسه اون هم ازم اجازه ای نمی گیره
شاید می بایست گرسیت..شاید زندگانی جز فریاد نیست............




23 January 2003

اون روز که داشتم فلاک میشد تو 48 ساعت فقط 3 و نیم ساعت خوابیده بودم و سایر ساعات رو همش درس خونده بودم !! کاری که شاخ های خودم رو هم در آورده بود. البته یک بدن دردی هم داشتم بعد 3 روز ورزش های سنگین که اگه نگم خیلی خوبتره.

این ترم دانشگاه مفصل درس میخونم. قراره بزنم تو پوز همه بچه چسکی فسکی ها که فکر میکنند خیلی زرنگند..من همین جوریش هیچ وقت به عمرم درس نمیخونم همیشه نمره میارم دیگه بخونم که فک میزنم... هرهرهره
انگاری کمی نیاز به استراحت دارم این روزا. لینک پایین آرم یاهوم رو گذاشتم که دیگه خودم هواسم باشه چقدر وقت میکشم. مشکل اینجاست دیگه به هیچ کدوم دوستام نه میلی میدم نه از این فوروارد های توش که همیشه میدادم خبری هست نه حالی برای جویای احوال سایرین شدن.. احساس میکنم باید رو خودم تمرکز کنم و تنها همین. آخه الان هم باز مثل گذشته ها یه 500 600 تا هندونه رو با هم بلند کردم. دوستام هم بهم میکند که بزرگ ترین اشتباهت اینه که : " همیشه یه عالمه کار رو میخواهی با هم انجام بدی..انگاری به دنبال اثبات لیاقت های خودت به خودتی..." نمیدونم شایدم راست میگند..من که اکثرا فکر میکنم از پس کارام بر میام. حداقل در ابتداش..ولی خوب شایدم باید کمی بیشتر برای رسیدن به انتهای خط اونم با بهترین نتیجه تلاش و تفکر کنم.

در مورد این بلاگ های جدید بگم یه دونه همخون انگار پیدا شده که انگار قراره عملش مثل من باشه و هم نام من هم هست. البته من اسمم نه فقط برای انتقاد از دیگران بلکه خودم; منتقد هست..ولی این جناب که اسمشون هست انتقاد میخوان از همه بلاگیست ها انتقاد کنند. من هم همینجا بهش میگم دمت گرم. منم اگه حالش بود همین کار رو میکردم. البته به عنوان بابابزرگت بهت یه سوارش کنم. هر کسی که کاری رو با سر و صدا شروع میکنه بی سر صرا تر خاموش میشه. پس آروم باش ولی همیشه باقی باش. ! البته من اکیدن به کم رنگ بودن اشاره ای ندارم


حالا که بحث انتقاد گرمه حرفی در مورد خواننده ها

من میبینم که همیشه وقتی یه نفری میره تو بلاگ یه نویسنده که نمیشناستش..چشمش به دنبال تعداد آمار نظرات داده شده است تا خود قصد نوشته..اگه یه 30/40 تایی عدد نظر نگار نشون بده که دیگه واویلا !! طرف مشهوره میگن یزار ما هم یه پیغومی نقلی نباتی پخش کنیم بلکه دیده بشیم.. بعد دیگه خیلی سه کاری میکنند فقط یه دونه smilis :) خوشگل و بی قواره میزارند که یعنی ما هستیم.. و یا بد تر از اون میگند : نظر خاصی ندارم !! وا خوب پس چرا میگی دالی موشه ..
عزیزان من. نظر دهی اصلا به چه معناست ؟؟ اعلام حضور غیاب شما در اون سایت ؟؟ یعنی بگید فلانی من اینجا بودم حواست باشه بیا تو بلاگ من هم سر بزن یه وقت شماره هام کم نشه ؟؟ من از آدم هایی که میرند و تو 500 تا بلاگ یه کامنت سمایلی و خوبی میزارند بلکه اونها رو به خونه خودشون بکشونند به شدت انتقاد میکنم. انگار که همه یادشون رفته اصل بلاگ نویسی بیان افکار و اندیشه هاو ایدئلوژی های خودت برای ناشناخته هاست..و اگر لازم بود شنیدن سخن اونها و بهد تامل رو حرفشون..
و نه اینکه بری بگی وایی نازی بچم امروز اشکش در اومد چود یه سال پیش با عشقش تموم کرده !! اشاره به نظر خواهی ایشون

بابا کی میخوایید بزرگ شید ای ایرانی جماعت ها که جون تو جونتون کنند هنوز هم راه های غلط خودتون رو میرید..

22 January 2003

دارم از خستگی فلک میشم

:)

20 January 2003

میگن یه روزی که از دست ما در رفته و خبر دار نشده بودیم داریوش میاد ایران !! یه کنسرت مفصل مشتی و جانانه بزاره و به این ملت جان پرور ادای وظیفه کنه که الان نسل هاست دارن بهش عشق میورزند.
خلاصه انقدر جمعیت خواستارش زیاد بوده که آقا داریوش تصمیم میگیره محل اجرا رو بزاره بزرگترین جای ممکنه !! میزاره تو استادیم آزادی و دیگه معلومه بالای 100 هزار نفر جمعیت داشته فضا رو خفه می کرده..
داریوش خان که اینهمه مرام ملت رو میبینه می گه بزار ما هم یه حالی به این همه عشق بدیم..
میگه : خوب یه آهنگ که دوست دارید رو بگید من براتون بخونم..
یه خانومی هم هرچی توان داشته جمع میکنه و داد میزنه :

ابی بخون ! ابی بخون! :D

19 January 2003

خبر داغ داغ داغ از

OFILM:NET

شادمهر عقیلی در کانادا به زندان افتاد.. روش کلیک کنید !!!!!

اینجا ساعت 05:20 بامداد خبر گزاری عالیجناب منتقد
سلامی به گرمای این سوئد یخبندون

امشب فیلم دختری با کفشهای کتانی رو دیدم..خیلی وقت بود دنبالش بودم..بالاخره پیدا شد.. خیلی فیلم های ایران رو دیدم. اکثرا جلوی فیلم یا هر هر میکنم از مسخرگیش و یا تو دلم گریه از تلخی واقعیت هاش. این فیلم ولی برام جالب بود..از نوع سادگی حرف زدن پگاه آهنگرانی برای نقش دخترو اینکه با وجود سادگی خیلی هم زیرکانه و با تفکر به نتایج و عافبت ها پی میبره...
راستش من از روزی که سعی برای درک حق و حقوق انسانی خودم و سایر انسان ها کردم.. فهمیدم که چقدر باید مثل یه دیوار محکم بود برای اینکه بتونی برهمه این بی قانونی ها پیروز شد..هرچند همیشه پیروزی در کار نیست..
این حق رو تنها جامعه از تو نمیگیره.. تنها فرهنگ نیست که باید عوض شه..مشکل از پایین تر اینهاست..از خانواده هاست. از مادر . پدر. درسته.از همون ها که تصور میکنند برای بچه هاشون نقش یک حامی و هدایت کننده رو بازی میکنند اگر بخواند حلال تمام سختی ها و مشکلات سر راه اونه باشند.
تا به حال شده توجه کنید چند درصد این مامان بابا ها هشتند که همیشه فرقی بین جنس دختر و پسر بودن بچه هاشون نزارند ؟؟ این واقعیت نیست که اونها بیشتر به پسر ها این جرات جلو رفتن و خطر طلبی رو میدند و این حق انتخاب درست و غلط رو در اختیار پسرهاشون میزارند ولی زمانی که به دختر میرسه تمام تفکر مالکیت ها یادشون میاد..احساس نگهبانی و مواظبت کردن ها..بچه بودن و باز هم مالکیت ها ! راستش من خیلی الان خستم والا می خوام که رو این موضوع بیشتر صحبت کنم.


از این فارسی جوک و فارسی دیک استفاده میکنید _ من یه فال گرفتم ازش جالب بود



سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت



17 January 2003

این مینیموم یه پیغام داره !! برید ببینید چی میگه

click here

http://shafahi.persianblog.com
سلام جیگر جونا !! اونم از نو خام خامش
میگم این شعر رو چند وقت پیش در جواب شعر باکره نوشته بودم.. الان یه دفعه یادم افتاد نوشتم.. نظرتون چیه

شمال یعنی شر شر سرما
جنوب یعنی جز جز گرما
غرب یعنی غربت فردا
شرق یعنی شهامت بی پروا


16 January 2003

میگما ...
انگاری روزا زود زود میگذره !!
بد جوری هم..
ولی کاش این 3 هفته هم یه جوری زودتر زودتر بگذره..
آخه...




اینجا شیستا سنترومKistaCentrum..محل زندگی..خواب بیداری غذا خوردن ولگردی..دانشگاه رفتن من هست..

15 January 2003

چه زیباست اشعار
آنان که از دل عشاق بر میایند...
بر گونه های سیلی خورده..
از اشک های غمگساری..
غمگساری از برای وفاداری..
نمی دانیم هیچکداممان..
چه زیبا خوشبختیم..
و دم به دم از تاریکی ها مینالیم..
من نیز گلایه ها دارم..
ولی نه از برای آنچه رخ داده است..
از برای آنچه خود مانع میشویم..
تبلور آن شکوه که که زاییده یک احساس است
که از سالیان ها آن احساس را ..
عشق خوانده اند....؟؟؟

وقتي كه ديگر نبود

من به بودنش نيازمند شدم...



وقتي كه ديگر ، رفت ...

من به انتظار آمدنش نشستم...



وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد ،

من او را دوست داشتم ...



وقتي او تمام كرد ...

من شروع كردم ...



وقتي او تمام شد ... من آغاز شدم...



و چه سخت است تنها متولد شدن .

مثل تنها زندگي كردن است ،

مثل تنها مردن .






تشکر از دانیال

13 January 2003

وای جونمی جون !!
مدرسه شروع میشود.. به قول آدم باکلاسا دانشگاه !! من که حض کردم از یک ماه تعطیلیم..بقیه نمی دونم.
خلاصه جای همه هم شنبه تو جشن تولدم خالی که بهم خیلی خوش گذشت..به رفیقام بیشتر.

چون قول دادم که امشب زود بخوابم از گذاشتن تمام برنامه های خنده دار رو نت وعشورم..
تا شبی دیگر

بوسسسسسسسسسسسسسس

11 January 2003

الان دارم حاضر بشم کم کم برم تولد
تولد خودم
يوهووووووووووووووووووووووووووووو

۲۵ تا مهمون مياد :))

شما نميياد ؟؟؟
اي واي ديدي چي شد ؟؟

لامپ

خاموش شد


چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
من مي دونم----ازم نپرسيد..چون از فکرش هم لجم ميگيره

بريد بهش بگيد برگرده .دنيا بي لامپ روشن نميشه ........ :(((((

10 January 2003

راستش امشب اصلا تو فکرم نبود حرفی بگم.. موقع شب بخیر به این جبعه جادویی همیشه یه عالمه خاطره و یادگاری های قشنگ میاد تو ذهن من...
هیچ وقت نمیتونم منکر حالی به حالی بودن خودم تو شبها باشم..شبهای سرد سرد سرد.. روبروم یه شیشه رنگی..مقابل انگشتام دکمه های نرم فشاری.. سرم رو بر میگردونم به دست چپ..یه پنجره..یه پنجره..روبروش یه صفحه خالی پر از سفیدی. رنگی همرنگ برف.. و بعد.. پنجره باز میشه و هوای سرد به صورتم شلاغ میزنه و میگه
حالا دیگه شب بخیر

وقتی من این احساس رو دارم..محاله که سخنی از دل نباشه تو قلب من..
محاله که ننویشم..محاله
حتی اگه اینجا نشینم تو تختم تو دفتر ثبت ثانیه هام به یادگار میزارم

چی رو ؟
همه چی رو که توش خطی از احساس درونم موج بزنه
میدونم که دارم باز دل تنگ میشم.. باز داره دیوونگی و آشفتگی میاد سراغ من
اون موقع که اینجوری نیستم. سایرین رو مسخره میکنم ولی به خودم که میرسه خفه خون میگیرم.. قانون می شکنم
من قانون رو برای احساسم میشکنم

میدونی خودم.. من هنوز هم فقط برای دل خودم اینجا میشینم و مینویسم.. هنوز هم برام ثنار تعداد آدم هایی که میاد و خواننده میشن اهمیت نداره.. هنوز بعد ماه ها.. از خودم نپرسیدم که این نوشتار چه فایده ای داره.. چون هنوز گفتنی هام زیاده..هنوز مطمئنم که مدت ها باقی میمونم

آهنگ دل نشین گولیه تو گوشمه..از معدود آدم هاییست که حالیشه جی می خونه این آهنگ ها..

دلم میخواست الان پارسالا بود..اون شب هایی باحال و پر خاطره..اون همه دوست های جدیدم..اون چت های پر از خنده و گریه اون دوست که همراه قصه سرنوشت من شد..
دیوانه قرار بود به یادت نیارم.. خبری ازت ندارم..امشب باز به یاد پارسال افتادم و ...... خودت میدونی که اشک میاد.. نه نه تو نمیدونی آخه تو دیگه دوست من نیستی.. تو گم شدی شمال شمال شمال عشق من شمال.. جاده چالوس..عباس آباد.. ویلای کلاردشت........... و ............. یه دنیا توهم


دل تنگتم... دل تنگ تو دوست

چرا نزاشتی لااقل من یکی این احساس رو به یاد نیارم..
با همگان آری با ما نیز.. اما آخر چرا..
مگر خواسته ام جز رفاقتی بود شکست ناپزیر..مگر پیمان ما قرار عمری ابدی نداشت.. مگر قسمی از وفا نخورده بودیم
تو را نمی دانم اما خویش.. میدانم چگونه ام... دل دل دل..بسوزد بسوزد بسوزد در غم دل تنگی ها


خسته ام کردی
خسته
گونه هایم خسته تر از اشک
برای همین می بایست میگفتم خدا نگهدار
میبایست

چون مرا نفهمیدی

چون انشب گفتی :
برای اولین بار
"تو را هرگز نفهمیدم"
دریغ که خود نمیدانستم این چنین غرق خاطره میشوم..حتی ....




تنهایم












تنها

08 January 2003

مـــــــــژده به دوستداران تساوی حقوق زن و مرد

چنــــــــدی قبل در اخبار پزشکی آمده بود که بعضی از مردان قادرند ، نوزادان را با پستان های خود شير بدهند د هورمونی که سبب ترشح شير در پستان ها می شود ، پرولکتين نام دارد د اين هورمون با اينکه در زنان به هنگام تولد بچه به حداکثر خود می رسد ولی بدن تمام مردان هم به اندازه خيلی کم ، اين هورمون را توليد می کند د بعضی از مردان ، بنا به دلايل پزشکی که هنوز برای ما مشخص نيست ، مقدار زيادی از اين هورمون را توليد می کنند ! به هرصورت ما اين خبر خوشحال کننده را به بعضی از خانم های دم بخت تبريک می گوئيم و اميدواريم که به زودی زود شاهد آن باشيم که بعضی از مردان قادر به زائيدن هم باشند? حالا سزاريان و يا طبيعی بودن زايمان، چندان فرقی در صورت مسئله ندارد !

مـــــــا معتقد هستيم تا روزيکه زائيدن در بين زنان و مردان نوبتی نشود ، تساوی حقوق زن و مرد به اجراء در نخواهد آمد !!

* * * *

در هميـــــــــن رابطه ، همسر داش غلام ، تا شنيد چنين هورمونی وجود دارد ، غلام را مجبور کرد تا برود و هورمون پرولکتين برای خودش تزريق کند د غلام هم همين کار را کرد و شير دادن بچه هم به وظايف غلام اضافه شد ! حتی غلام وقتی می خواست برای خريد و يا انجام کاری به خارج از منزل برود ، شيرش را می دوشيد و در يخچال قرار می داد تا بچه بی شير نماند . چند روزی به همين منوال گذاشت تا اينکه شب جمعه دوزاری زن غلام افتاد . او متوجه شد که غلام با اينکه مادر خوبی برای بچه اش است ولی درانجام بعضی از وظايف شرعی خود عاجز و شرمنده شده است !! زن غلام به بنده زنگ زد و گفت : دکتر جان ، دستم به دامنتD: من مردی غلام را از تو می خواهم د با خودم گفتم : يا قمر بنی هاشم ، يا حلال مشکلات !

امــــــــــروز که اين نوشته را برای شما می نويسم ، با درمانگاه محل سکونت غلام وقت گرفتم تا هورمون مردانه به غلام تزريق کنند !

: نتيجــــــــه اخلاقی

قبـــــــــل از مصرف هرهورمونی ، عوارض و عواقب کار را خوب بسنجيد! ¤
مردم بايد بين شب جمعهد و شير دادن بچه يکی را انتخاب کنندد اين که ¤
نمی شود هم خدا را بخواهيد و هم خرما را !!!


برگرفته از سایت پارسپلانت نوشته محمد رضا پوریان

07 January 2003

06 January 2003

آره دیگه !!

تولدم بود

15 دی همون 5 ژانویه.
خیلی خوب بود.
تازه هنوز یه پارتی مفصل مونده !! انداختم این شنبه بگیرم که همه بتونند بیان .
جای شما ها هم خالی D :


Photo by: Montaghed. خیر سرم 20 سال بزرگ تر شدم

02 January 2003

تا حالا شده از این آدم های بیکارودوله بیان تک تک ایمیل های ملت بلاگی رو جمع و تفریق کرده و ازشون التمایس دعا منند که بیا جون تو این بلاگ فقیر بی کلاس ما رو بخون صواب داره ؟؟ آخه یعنی که چی ؟؟ بابا می خواید کسی بیاد بخونه برید تو نظر خواهی طرف نقل و نبات پخش کنید.. خوشم نمی آد از این بچه ننر ها !!

بعد از اخبار سوئد بدم که همه جا هنوز در امن و امان. همه هنوز تو خونه هستن و از ترس سرما جم نمی خورن.. یکیش خودم..
واسه امشب یه شعر باحال بزارم کمی حال کنیم..




گل سنگم گل سنگم
چه بگم از دل تنگم
مثل آفتاب اگر بر من نتابی
سردم و بیرنگم

همه آهم همه دردم
مثل طوفان پر از گردم

باد مستم که تو صحرا
میپیچم دورت و میگردم

مثل باران اگر نباری
خبر از حال من نداری

بی تو پر پر میشوم دو روزه
دل سنگت برام میسوزه

گل سنگم گل سنگم
چه بگم از دل تنگم

مثل آفتاب اگر بر من نتابی
سردم و بیرنگم

مثل باران اگر نباری
خبر از حال من نداری

بی تو پر پر میشوم دو روزه
دل سنگت برام میسوزه

گل سنگم گل سنگم
چه بگم از دل تنگم


01 January 2003

به به سامون ملکوم به خودم که بالاخره تشریف اوردم.
وای سال نو هم رسید و ما هنوز اندر خم یه کوچه ایمو کدوم ؟؟ خوب معلومه بلوگ بی عکس و قیافه...
خوب سال نو امسال بد جوری ملت رو ترسونده بودند از سرما.بر عکس همیشه هیچ مشتی تو خیابونا نبود..من تو خونه ما فقط من و سیستر رفتیم بیرون. البته ایشون رفتن رستوران دیسکو اریانی که معمولا اینجور روزا خفن شلوغه..من هم با رفقای خودم جشن سوئدی... راستش یک عکسایی گرفتم از جشنشون که خودم تو کف کاراشون موندم..شرم داشت.. شب ولی خونه دوشتم لالا کردم و در نتیجه موقع برگشت دوربین عزیز رو اونجا جا گذاشتم.. سو عکسی ندارم از مراسم سال نو و جشن سوئدی بزارم امشب..

راستش من دیشب ستاتوس یاهو مسنجرو رو گذاشته بودم تبریک سال نو و از این حرف ها. بعد یه سری بچه ایران پرستها به من حمله که یعنی چی تبریک میگی مگه ما خودمو عید نداریم چرا همش باید عید مسیحی و عربی رو جشن گرفت ولی به ایرانی ها بی اهمیت ؟؟؟
من ه گفتمم

31 December 2002

HAPPY NEW YEAR
2003

18 December 2002

دیشب شب امتحان بود
میدانی همانند روزگاران
چگونه است آرزویم
لیکن افسوس که...

پس بشنو سخن من


اگر عشقی نباشه آدمی نیست
اگه آدمی نباشه زندگی نیست
نپرس از من چه آمد بر سر عشق
جواب من جز شرمندگی نیست

آهای مردم دنیا
آهای مردم دنیا
گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم
گله دارم گله دارم

اگر عشقی نباشه آدمی نیست
اگه آدمی نباشه زندگی نیست
نپرس از من چه آمد بر سر عشق
جواب من جز شرمندگی نیست

آهای مردم دنیا
گله ای دیگر ندارم
من از دست خدا هم
هیچ گله ای ندارم




ما رفتیم یه سفری تا رنگی عوض کنیم بلکه سیاهی ها رو رنگی تر ببینیم و رنگی ها ....
نبینم

17 December 2002

دل از اين غم
غم از اين دل
بي صدا ميگريند
ايندو در آغوش همديگر


ديشب عجيب بود... تا به اون شب؛ هرگز برايم کهنه نبود... و هرگز تکرارش را آرزو نخواهم کرد....

14 December 2002

گله از يک خاطره که شکست...
چي رو ؟.. نمي دونم.....!!


Used to be so easy to give my heart away
But I found out the hard way
There's a price you have to pay
I found out that love was no friend of mine
I should have known time after time
So long, it was so long ago
But I've still got the blues for you
Used to be so easy to fall in love again
But I found out the hard way
It's a road that leads to pain
I found that love was more than just a game
You're playin' to win
But you lose just the same So long,
it was so long ago
But I've still got the blues for you
So many years since
I've seen your face Here in my heart,
there's an empty space
Where you used to be So long,
it was so long ago
But I've still got the blues for you
Though the days come and go
There is one thing
I know I've still got the blues for you



از سنگ

13 December 2002

خیلی خسته و بی حوصلم
امتحان دارم دوشنبه و اصلا حال درس خوندن ندارم..
از اینترنت هم بدم میاد..
میخوام رو همه چی هم ....

بی خیال بابا !!
خوابم میاد انگاری جوش اوردم....
شب بخیر

11 December 2002

سلام
جونم واستون بگه از اين سايت قشنگ PARS PLANET حرفي رو خونم که فکر کنم تو گلو خيلي از آقاييون ايراني مقيم اينجا گير کرده. شما هم بخونيد :

مــــــــــــــــردی که موش شد

از دايی بزرگ همايون پرسيدم : چرا بعد از سال ها اقامت در امريکا ، به سوئد آمده و پناهنده شدی !
گفــــــــت : به چند دليل !
گفتم : کاغذ گران ست و من هم وقت زيادی ندارم ، در صورت امکان ، به يکی از آنها اشاره کنيد تا خوانندگان عزيز مطلع شوند د ثواب دارد د قبول کرد و گفت :
تازه در آمريکا ازدواج کرده بودم د می دانيد که همسر در اوايل ازدواج ، چقدر عزيز ست . فرد حاضر است خار به چشمش برود ولی به پای يار نرود . روزی در اداره نشسته بودم که همسرم زنگ زد . البته او چند بار در روز زنگ می زد و می گفت : دوستت دارم . ولی امروز همسرم از من خواست تا هرچه زودتر خودم را به منزل برسانم . با خودم فکر کردم که همسرم تب کرده است . شما که غريبه نيستيد ، ما چندماهی بود که بچه دار نمی شديم و پزشکان گفته بودند که وقتی همسرت تب کرد ، بايد دست به کار شويد . شما نمی دانيد ، خانم ها به هنگام آزاد کردن تخمک ، کمی تب می کنند که بهترين موقع برای ساختن بچه است ! برای اطمينان خاطر قبل از اينکه از اداره حرکت کنم ، به همسرم زنگ زدم و پرسيدم که تب کردی ؟ گفت : نه ميهمان ناخوانده برايمان آمده است . بلافاصله سوار اتوبوس شدم تا خودم را به منزل برسانم . وسط راه با خودم حدس زدم که همسرم تب کرده و خجالت کشيد که پشت تلفن برايم بگويد . وقتی به خانه رسيدم ، متوجه شدم که همسرم ملاقه به دست ، روی ميز آشپزخانه نشسته و رنگش هم پريده است با ديدن من زد به گريه . حالا گريه نکن ، کی گريه بکن ! پرسيدم : عزيزم چطور شده ، ميهمان کجاست !؟ همسرم با عصبانيت ، موشی را که در آشپزخانه مشغول بازی بود نشانم داد . درد سرتان ندهم به اداره زنگ زدم و گفتم که ميهمان برايمان آمده و نمی توانم سرکار حاضر باشم . به يکی از دوستانم زنگ زدم و از او پرسيدم که تله به انگليسی چی می شود د او هم با مسخره گفت : ترا به خدا دست از اين کارها بردار ، ناسلامتی تو متاهل هستی د خلاصه به هر بدبختی بود ، رفتم و تله خريدم و موش را گرفتار کردم و همسرم از روی ميز پائين آمد !!

از آنـــــــــــــــــروز همسرم موش را بهانه کرده و دوپايش را توی يک کفش ، که بايد از آمريکا برويم . او گفت می خواهم در کشوری زندگی کنم که از موش و سوسک خبری نباشد . يا من ، يا آمريکا !! از آنجائيکه همسرم را بيشتر از خودم دوست داشتم ، تصميم گرفتيم که به کشور بدون موش و سوسک ، بعنوان پناهنده سياسی،
پناهنده شويم

از روزيــــــــــــــکه موش ، زندگی زناشويی مرا تهديد کرد، با تمام دوستان و آشنايان خود که در سراسر دنيا پراکنده شده بودند ، تماس گرفتم . همسرم سوئد را پيشنهاد کرد زيرا که پدر و مادرش در آنجا پناهنده بودند . البته بايد اضافه کنم ، خود من در عين تحقيقاتم برای يافتن کشوری که در آن موش ها و سوسک ها ازدواج مرا تهديد نکنند و پناهنده سياسی هم قبول بکنند ، سوئد بيشترين امتياز را بدست آورده بود د وقتی شنيدم که در سوئد کار کردن و نکردن زياد فرقی با هم ندارد ، تازه بعضی از کسانيکه کار نمی کنند وضع شان بهتر از کسانی که کار می کنند ، می باشد ، پناهنده سياسی هم قبول می کنند ، شب های جمعه هم کنسرت خوانندگان لوس آنجلسی برقرار ست ، يک دل نه صد دل عاشق کشور سوئد شدم !

گفـــــــتم : خدا را شکر که در سوئد از موش ها و سوسک ها خبری نيست و زندگی زناشويی شما به خوبی و خوشی ادامه دارد و شب های جمعه هم به ساز لوس آنجلسی ها می رقصی ؟!

گفـــــــــت : درست است که در سوئد از موش و سوسک خبری نيست ولی امان از دست گربه !!
پرسيــــدم : گربه چه نقشی در زندگی شما دارد ؟
گفــــــــت : از روزيکه وارد سوئد شديم ، احساس گربه به همسرم دست داده است . او جسور و بی باک شده و بنده هم شده ام موش !
گفــــــــتم : آخه او که سبيل ندارد
گفـــــــت : سبيل هايش را مرتب واجبی می زند د.بعد اضافه کرد : همسرم به کمک دوستان جديد و قوانين حاکم بر سوئد ، مرا مثل موش از خانه بيرون انداخته است! حالا هر وقت همسرم را می بينم، مانند موش، از او وحشت دارم د شما که غريبه نيستيد ، خودم هم اين روزها احساس موشی می کنم !!!

:)))

بـــــــــــرای اينکه دلداری اش بدهم ، به او گفتم : غصه نخور ، ما خيلی از مردان را در سوئد می شناسيم که موش شده اند ...

10 December 2002

بازم کلی جک دست اول دارم ولی نمی گم تا کونتون بسوزه : ))
اتفاق عجیب
-----------------------------------------------------------------------
يكي خوابش سنگين ميشه تخت ميشكنه

بعد كه از خواب ميپره دستش ميشكنه

فرداش از مرحله پرت ميشه پاش هم ميشكنه

ميزنه به سرش سرش هم ميشكنه

همون يارو خودش رو ميزنه به اون راه گم ميشه

كلي اعصابش خوردميشه نوار خالي گوش ميده

يه هو مي خوره زمين تا خونه سينه خيز ميره

جلو پمپ بنزين سيگار ميكشه ميگن آقا اينجا پمپ بنزينه سيگارنكش ميگه اهه من جلو بابام هم سيگار ميكشم

يه روز ميخوره به شيشه ميگه عجب هواي سفتي

روز بعد ميخوره به ديوار كمونه ميكنه

فرداش باز ميخوره به ديوار ميگه ببخشيد

پس فرداش باز ميخوره به ديوار واي ميسته پليس بياد

بعد از اين همه اتفاق بي هوا از خونه ميره بيرون خفه ميشه

زندگي سختي داشته ها نــــــــــــــــــه!؟

------------------------------

08 December 2002

در راستاي حمله مصلحانه زيرشلواري به اين جيگرهاي ايراني من هم به رگ غيرت مردونگي زنونگي مان آن چنان بر خورد که تا خودم رو و اين شازده بسر ايراني رو افشا نکنم راحت نميشم
آقا زيرشلواري فرمودند :

دختران ايراني نميتوانند :

- با داشتن رانهايي بد تركيب دامن كوتاه نپوشند و قر ندهند !
- با ديدن يك پسر خوشتيپ ! ميگرن درد نگيرند و غش نكنند !
- قبل از بيرون زفتن از خانه ۳ كيلو پودر به سر و صورت و ته و ما تحت خود نزنند !
- كفش پاشنه ۶۰ سانتي نپوشند و احساس مانكني نكنند !
- با داشتن پاهايي پشمالو جوراب شيشه اي نپوشند و شيلنگ تخته نيندازند !
- روزي ۱۴ ساعت با تلفن حرف نزنند !
- زير مانتوي كوتاه دامن بلند خال خالي نپوشند !
- روزي ۳۰ ۴۰ هزار تومن كس و شعر جات نخرند !
- ۲ ساعت به ۲ ساعت لباس عوض نكنند و رنگ و وارنگ نپوشند !
- با داشتن هيكلي جنيفري ! بندري نرقصند و سينه نلرزانند !
- از دوست پسراهايشان براي هم نگويند و لايه اوزون را جر ندهند !
- با داشتن چشماني بابا قوري خط چشم نكشند و چشمك نزنند !
- عشوه شتري نيايند و ناز نكنند !
- از ۳۰ تا پسر شماره نگيرند و به هر ۳۰ تا زنگ نزنند !
- وبلاگ حاج محسن توت فرنگي رحمة الله عليه رو نخوانند !

اينجناب مي فرمايم :

- بسر هاي ايراني ميميرند :

- اگه تو خيابون از بغل يه دختر زشت بدترکيب بدقواره رد نشن و نگن چطوري خوشگله
- اگه حتي يه تيکه ماه بيشوني دوست دخترشون باشه و تو خيابون راه ميرن به دختراي مردم نگاه نکنند
- اگه فکر نکنند با متلک گفتن و هيزي دارن به اون دختره بدبخت لطف ميکنند
- اگه با صندل جلو و بشت باز جوراب سفيد نخي نبوشند
- اگه عاشق قرمه سبزي و دختر موبلند چشم آبي نباشند
- اگه تو عروسي خواهرشون با يه مرد خرس گنده جوادي نرقصند
- اگه با همه شعارهايي که ميدند بتونند مستقل قبل ازدواج زندگي کنند
و آخر همه اينکه

- اگه موقع عروسي شد همون دوست دختره رو که تا ديشب داشتن ليس ميزدند نجيب بدونند
Hej på Stockholms kalla nätter

میدونید آدم ها.. من جدی دلم می خواست سخنران بشم.. کلی بیام و مغز همه رو بخورم.
راستش واسم این عکس العمل های خواننده ها عجیبه.. والا حال باز کردن بحثش نیست.. ولی چیزی رو خودتون هم توجه کنید>
وقتی یه خواننده میاد میره یه بلاگ که مثلا 2 خط زار و زورت نوشته و 60 70 تا نظر ریخته زیرش.. میگه وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی منم نظر بدم عقب نیوفتم بزار خودمو تو جمع بزرگا بر بزنم. حالا یه جا میره طرف جون میکنه از هزار تا مطلب فلسفی بیشتر . پیچیده تر نطق میکنه ولی کسی دوست و رفیقش رو خبر نمیکنه بیا بنظر.. بعد طرف خواننده جدید میاد بیچاره اینقدر ترسو هست که میگه اگه الان نظر بدم میشم من تنها کس و اون وقت اعدامم میکنند.. بهتره جونمو ور دارم و در رم..

بگذریم.. اینو بعدا روش یه انتقاد مفصل می کنم روزی که می خوام بیوفتم به جون این بلاگ ها
فعلا که شب یا به اسمی صبح هست.. دیشب که مهمونی بودم امشب هم تولد.. اینقدر بندری گوش کردیم که سیاه ذغالی شدیم دیگه ! راستی خبر بدم که این گروه آرین جون شما ها فقط تو ایران طرفدار نداره.. اینجا هم تا دیسکو دیجی میزارش همه میدون می دوانا !! که نکنه عقب بیغتند : )

cool cool هان ؟؟
شب خوش

07 December 2002

باید باور کنی !‌

همیشه همینطور است
یکی میماند
تا روزها و گریه ها را حساب کند
یکی میرود
تا در قلبت بماند تا ابد
اشک هایت را پشت پایش بریزی
رسم رویاها همین است
که تنها بمانی با اندوه خویش
روزها و گریه ها را
به آسمان خالی ات سنجاق کنی
باید باور کنی که بر نمیگردد
که بگویی چقدر شبها سر بی شام گذاشته ای
تا بتوانی هر صبح
با شاخه گلی ارزان
منظرش بمانی .


شهرام بهمنی


ای دل ای دی ای دل

مصطفی اولین بار که شعر رو تو بلاگت خوندم..میدونستم فقط چرا اینو میگی..
امشب که دوباره این رو اونجا خوندم.. فهمیدم که چی میگی.. چی میگی.. چی میگی...
چه حرف ها رو نگفتی.
آره یکی همیشه میمونه و تا ابد اشک میریزه..
یکی تو صدای چرا های خویش غرق میشه...
یکی در عمق نگاه پر از سوال خیره میمونه...
یکی با هزاران بار آرزو باز هم بارویا به خواب میره..
یکی سال ها تلاش در انکار باور ها ویکنه
یکی شبها با التماس از اشک ها می خواد که نریزند..

یکی هست که نمی تونه حتی فریاد بزنه > @ چه شیرین است این عشق..@

یه نامه رسیده با عنوان نویسنده : یک درخت سبز جوان.. و مضمون : از برای عشق, بهم این قصه رو گفت:

در اون شب به یاد مونددنی.. در اون شبی که سالها منتظر کابوسش بودم..

خیلی حرف ها داشت که برام نوشته بود..
ولی ترجیح داد پیش اونایی که میشناسنش مخفی بمونه..

پس من فقط آخرین شعرش رو که به یاد این قهرمان قصه اش نوشته بود..سالهای پیش..مینویسم..

دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که باز بینیم دیدار آشنا را

04 December 2002

ک> بیا کنارم وایسا
ن > چرا ؟
ک> خوب تو بیا ! خواهش..
ن > آخه چرا .. چرا الان ؟؟؟
تو این همه سال ها
تو این همه روزها
تو این همه شب ها
تو این امروزها
تو این امشب ها

از تمام رویا ها بیزارم....
از اون ها که برایم خواب رو رنگ بخشیدند
از اون ها که به صدایم در خواب گوش سپردند
از اون ها که به صورت اشک بارم سیلی زدند
از اون ها که من و سوزوندند.. هر بار که چشم گشودم و دیدم که رویایی بیش نبودند..

نمی خوام دیگه خواب ببینم
نمی خوام دیگه آواز بخونم
نمی خوام دیگه صدایی از دور شدن ها ببینم...

زندگی هامون مثال یک بغض است.. انفجاری بی صدا.. در انتهای یک رود... با فشار آبشار خفقان

دیگه نمی خوام خواب ببینم
نمی خوام
نمی خوام
نمی خوام
...........

03 December 2002

سلام
با وجود اينکه اصلا روحيه ام جوکي نيست مي خوام که غير خنده ها رو فراموش کنم...

بس بياييد با هم بخنديم...


A guy put his location
to a girls destination
to increase the population
Do you get my explenation
!!! or you need a demonstration

30 November 2002

بد جوري با مزه بود حيفم اومد شما نخنديد...

به يه بنده کچلي ميگن اعضاي خانوادتو نام ببر،
ميگه: صاايران، امرسان، موبايل، آمريكا!!
ميگن: مرتيكه اين كس‌شعرا چيه ميگي؟!
رشتيه ميگه: آخه شما نميدوني؛ صاايران دختر كوچيكمه، هر روز بهتر از ديروز! امرسان دختر بزرگمه، زيبا جادار مطمئن! موبايل خانمه، كه هيچ وقت در دسترس نيست! آمريكا هم خودمم، كه هيچ غلطي نميتونم بكنم!!!

کف کف
:))
میگم خیلی باحاله یکی واسه آدم این شعرا رو بخونه ها >: )))))))))))))
نه به این بحث های فلسفی من نه به این شعرام
همینه که هست. ما با دل می چرخیم.. قل می خوریم ملق می زنیم.
چند تا سایت باحال پیدا کردم. بعدا معرفی می کنکم
فعلا زت زیاد
چه خوشگل چه خوشگل چه خوشگل شدی امشب *** چه خوشگل چه خوشگل چه خوشگل شدی امشب
تو ماه آسمونی, در شب تارا *** وقتی که شب سیاهه, من تو رو دارم, تو تک ستارم
غنچه سرخ لبات, به رنگ گیلاس *** ببین چه زیباس
شیرین شیرینم, خانوم خانوما , چه خوشگل شدی امشب *** خندت شیرینه, لبهات عسله ,مثل گل شدی امشب
غروب ها چراغ ها, میشه روشن تو خیابون *** عاشق ها مثل ما, میان از خونه بیرون
دخترا پسرا, تب عشق تو دلاشون *** همه جا یه صدا, صدای خنده هاشون
شیرین شیرینم خانوم خانوم آچه خوشگل شدی امشب *** خندت شیپره لبهات عسله مثل گل شدی امشب
چه خوشگل چه خوشگل چه خوشگل شدی امشب *** چه خوشگل چه خوشگل چه خوشگل شدی امشب
به چشم من یه خوشگله اونم تو *** تو باغ عشق یه تک گله اونم تو
اگه فقط یه مجنونه اونم من *** از عشق تو یه دیوونه اونم من
شیرین شیرینم خانوم خانوم آ ,چه خوشگل شدی امشب *** خندت شپرینه لبهات عسله, مثل گل شدی امشب

29 November 2002

راست میگی و حال می کنی تا تهش رو بخون..
آهنگ جدید ویتنی هاستون Whitney Houston
هست.. مشت محکمی بر دهن استکبار رادیو تلویزیونی :- )))
[
Unidentified male intro:
It's time for you to strike back
They're lookin' at you
Whitney Houston
Muhammad 2 G
They're watching your every move

Whitney:
Bobby

Unidentified male:
They're watching you

Chorus:
Why you lookin' at me
Don't get mad at me
'Cause I'm still gonna be me
(Tell me, Tell me, Tell me)
Whatchulookinat
(Tell me, Tell me, Tell me)
Whatchulookinat
I feel your eyes on me
You been telling lies on me
(Tell me, Tell me, Tell me)
Whatchulookinat
(Tell me, Tell me, Tell me)
See I don't understand
Why you keep peepin' me
When you don't even like me
You're after me and my man
Don't think you're stressing me
'Cause your lies don't excite me, no no

(Never thought)
Never thought, Never thought
(Never knew)
Never knew that you would do this to me
Do this to me
(Try to ruin me) Ruin me
(Be my enemy) Be my enemy
(Never thought)
Never thought, Never thought, Never thought
(That you) That you
Would act as if you're cool with me
So why you lookin' at me

Why you lookin' at me
(Don't get mad at me)
Don't get mad
('Cause I'm still gonna be) Gonna be me
(Tell me, Tell me, Tell me)
(Whatchulookinat)
Me, Me, Me
(Tell me, Tell me, Tell me)
(Whatchulookinat)
Tell me whatchulookinat
(I feel your eyes on me)
Feel your eyes
(You been telling lies on me)
Telling lies
(Tell me, Tell me, Tell me)
Tell me
(Whatchulookinat)
(Tell me, Tell me, Tell me)
Whatchulookinat

Oh you know you're wrong
Don't wanna respect my song
But it's okay 'cause either way
My following is real strong
You try so hard to show the whole world what I do
Now I'm turning the cameras back on you
Same spotlight that once gave me fame
Trying to dirty up Whitney's name

(Never thought)
Never thought, Never thought, Never thought
(Never knew)
Never knew that you would do this to me
Do this to me
(Try to ruin me) Try to ruin me
(Be my enemy) Be my enemy
(Never thought)
Never thought, Never thought, Never thought
(That you) That you
Would act as if you're cool with me
Why you lookin' at me

Chorus (2x)

Messing with my reputation
Ain't even got no education
Trying to mess with my concentration
Don't even have a clue of what I'm facing
All you know you need to stop it
Defaming my name for a profit
God is the reason my soul is free
And I don't need you looking at me

Chorus (2x)

Unidentified male:
Look atcha self
]خ جان فردا تعطیله فیتیله !!
من هر روز از زور خستگی نمی تونم نفس بکشم چه برسه به بلاگ پابلیشیدن..
خیلی چیزا لازمه این روزا گفته بشه. ولی امشب قصد دارم زود تر از 24 بخوابم. با وجود اینکه فردا تعطیلم
پس شب همه شما خوش..

27 November 2002

" دين،‌ آه موجودات تحت ستم است، عاطفه‌اي در اين دنياي بي‌عاطفه و روح وضعيت‌هاي بدون روح. دين افيون توده‌هاست. " -
- کارل مارکس و فردريش انگلس

پ.ن. بحث تعابير مختلف از دين ادامه داره. ديروز از دورکيم گفتيم و امروز نوبت دومين جامعه شناس ديني است : کارل مارکس. در مشهورترين نقل قول‌اش، مارکس دين رو افيون توده‌ها ( مردم ) مي‌دونه. افيوني که مردم از ظلم به اون پناه مي‌برند. ترياکي که هر وقت مردم رنج کشيده‌اند،‌ کشف‌اش کرده‌اند تا خودشون رو تسکين بدهند. از ديد مارکس، دين گاهي هم ايدئولوژي طبقه حاکم است براي ادامه حکومت ( به اکثر جوامع که نگاه کنيد، اگر دين حاکم باشد، دستورات‌اش صد در صد جوري است که طبقه حاکم حفظ شوند و مردم از آن فرمان ببرند. )‌ از ديد مارکس دين يک باور کاذب است. يک حواله دادن مشکلات به خواست خداوند،‌ آزمايش الهي و حتي گاهي عبادت. مارکس مي‌گه يک دين‌دار وقتي فقير است نگاه نمي‌کنه چرا فقير شده و استثمارگر رو تنبه نمي‌کنه بلکه فقر رو عبادت و خلوص تلقي مي‌کنه و يا وقتي زمين لرزه مي‌ياد اون رو به خشم خداوند نسبت مي‌ده و وقتي هم که بهش ظلم مي‌شه، به اميد بهشت در اون دنيا خاموش مي‌شينه. مارکس معتقده اينها همه " باور کاذب " هستند و توده‌ها فقط و فقط وقتي مي‌توانند به خوشبختي برسند که به " کاذب " بودن دين پي ببرند و . . . يکي از مارکسيست‌هاي ايراني ( احسان‌الله طبري ) مي‌گه :‌




نه آيد ز آسمان‌ها مژده‌اي

نه قدرتي غيبي برآيند سفره‌اي گسترده اندر خانه برچيند

به خواب است آنکه راه و رسم هستي را نمي‌بيند

کليد گنج عالم رنج انساني‌است آگه شو

دو ره در پيش

يا پيکار يا تسليم جان فرسا

وزان راه خطا بر گرد و با همت در اين ره شو.

درست يا غلط، نظر مارکس در مورد دين اين بود. ديروز از دورکيم حرف زديم که دين و خدا رو نمودي از خود جامعه مي‌دونست و تقويت کننده روح جمعي اون‌ها. امروز هم از مارکس گفتيم که دين رو باوري کاذب مي‌دونست که جلوي انقلاب مردم رو مي‌گيره. فردا نوبت ماکس وبر است : جامعه شناسي که دين رو کارگذار تغييرات اجتماعي مي‌دونست. کسي يادشه وبر بطور خاص روي کدوم دين انگشت مي‌ذاره ؟



جادي.

براي عضويت در گروه يک لحظه فلسفه به www.Jadi.net مراجعه کنيد.

يا براي falsafe-subscribe@yahoogroups.com نامه بفرستيد.



سلام
من از اين سايت که امکان عضويت داره ميل ميگيرم.
مطلب امروزشون به حرفي که در فکرم بود در مورد دين بگم ارتباط داشت..
شب اومدم خونه مي نويسم

26 November 2002

Adam and Eve

After spending time with Eve, Adam was walking in the Garden with God. Adam told God how much the woman meant to him and how blessed he was to have her.

Adam began to ask questions about her.

Adam: Lord, Eve is beautiful.
Why did you make her so beautiful?
God: So you will always want to look at her.

Adam: Lord, her skin is so soft.
Why did you make her skin so soft?
God: So you will always want to touch her.

Adam: She always smells so good.
Lord, why did you make her smell so good?
God: So you will always want to be near her.

Adam: That's wonderful Lord, and I don't want to seem ungrateful,
but why did you make her so stupid?
God: So she would love you.


25 November 2002

راستی من 3 تا همسایه پیدا کردم تو این مملکت یخ بندون خودمون.

یکی هست
مونا Nr. 1


شبنم از کافه استکهلم


ناصر زراعتی از خط و ربط

و یکی هم عالیجناب منتقد دیگه : ))))

اینم از اخبار تازه
شب خوش..
ya hallouu !!

وای یه هفته دیگه هم شروع شد. اصلا حال و حوصله غرغر ندارم. راستش امروز مدرسه @ دانشگاه شما با کلاسا @ اصلا کار مفیدی نکردم. از صبح فقط به هیچ گذشت و با این حال وقت برگشت به خونه احساس خستگی می کردم. نه به خاطر اینکه کار مفیدی انجام نداده بودم...
بلکه احساس میکردم یک دوستی به احساسات من خیانت کرده. بزدلیش رو در بیان واقعیت رفتارش بهم نشون داده.. خوب این قضیه بهم احساس خستگی میداد.
دیگه اینکه یه دوست دیگم هست که صمیمی ترین رفیق تو سوئدم هست. کسی که تو همه لحظه های شادی و غم باهام بوده. اصولا هم هر روز با هم تلفن صحبت می کنیم و هر یه روز یا دو روز در میون هم رو می بینیم.. ولی..
.
آره امای ماجرا از اینجا میاد که من الان بیش از یک هفته ست ندیدمش.. و این بار خودم هستم که هر بار اون خواست بیاد پیشم و یا بهم بگه برم ببینمش من رد کردم.. هی بهونه آوردم. امروز خستم.امروز مهمون دارم امروز بیرون میرم اون روز هم که اون گفت با من بیا بیرون گفتم نه می خوام خونه بمونم.. چمیدونم الان 10 باری شده خواسته ببینمم ولی گفتم نه.. علنا ه زبون آورد دلم واست تنگ شده میخوام ببینمت و من...

می دونم درکش واسه هیچ کسی آسون نیست. قضیه اینه که من به علت خاصی نیست که این واکنش ندارم. الان در ضمن نوشتن این حرف داشتم فکر می کردم که مطمئن بشم. واقعیت داره که فقط و فقط می خواستم مدتی با خودم باشم و بس.. نه اینکه از چیزی خسته باشم.. نه اینکه از کسی بی حوصله.. بلکه با خودم باشم.
بگذریم الان سره کارشه.. بهش زنگ می زنم و از دلش در میارم اگه ناراحتی شده باشه..

خستگی از بیکاری میاد
افکار منفی از خستگی میاد
تصمیمات غلط از افکار منفی میاد
پشیمونی از تصمبمات غلط میاد
آه بعد پشیمونی ماید
ای کاش بعد آه..


سعی کنید هر وقت خسته بودید.. زود استراحت کنید و ...

24 November 2002

Tonight´s Ps.

F**k U
واسه دل دلتنگ ما مهاجر ها...


میگم مسافرم دلیجان عشقم و ساختم
میگی تنها نرو دل و به دلواپسی باختم
میگی همسفرم از جنس پاک عشق و نورن
امید و آرزوهای من سنگ صبورن

دلیجان سفرت خوش
برو روز و شبت خوش
تپش های دلم پشت و پناهت
برو عاقبتت خوش

نگو تنها تنها تنها که نیستم
دلم.. روحم.. امید وآرزوهام همه هستند

همان احساس های شکننده
که در دست زمانه نشکستند

تو رو قسم میدم منو دعا کن
واسه رسیدنم خدا خدا کن
میرم دریا کنارمو ببینم
واست یه موج از دریا میچینم
میارم روح تشنه تو را سیراب ببینم

می خوام برم...
نمی خوام وطن رو در خواب ببینم

23 November 2002

از امشب تا ۲ هفته ديگه هر شب مي خوام بگم لعنتي !! خيلي ترسو هستي.
به کسي هم ربطي نداره چون و چراش...


اه
اه
اه


يه دونه هم

آه

21 November 2002

راستش امشب هم دیر می خوابم.
همه دوستم رو فرستادم بخوابند... خودم هم میرم.
جا همه خالی دیشب عجب حالی کردم.. اینجا مهمونی داستیم یه خروار مهمون. مامان جون از صبح همه کار و بارا رو جور کرده بود و تا آخرین لحظه هم می دوید. سره سفره شام این نام من بود که رو زبون همگان می چرخید.. وای چه حالی میده آدم بلوف بزنه که همه غذا ها رو خودش درست کرده در صورتی که آب دوغ هم بلد نیست درست کنه ها

خلاصه دلم واسه شعر گفتن تنگ شده... حسابی.. برم تو دفتر خاطراتم بنویسم.
امشب یاد خاطرات افتادم...خاطراتی بس......

روزها و سالها زود میگذره. ای جوونا ای پیرا قدرش رو خوب بدونید.

20 November 2002

به به سلام به روي گل خودم

من الان دانشگاه ام. يك ميل گرفتم از آقايي به اسم علي رضا واحدي. كه در مورد وب اديتور كيميا

هست
وب اديتور كيميا
کارش هم تو خط :
ايجاد صفحات ساده وب;
سهولت بروز رسانی وبلاگهای فارسی ;
و... هست.
خلاصه زده رو دست لامپ پر سابقه. دمش گرم. خودشون هم کلی سایت درست کردن. اگه برید انجا میبینید.

18 November 2002

راستي عجب رنگ جواتي انتخاب کردم..
اصلا به رنگ و روي خودم نمي خوده !!
از عمد اين رنگيش کردم :))
دلم سفري مي خواد... تو عمق دريا..


مي دوني چيه ؟ خوابم مياد..

بس لالا
امروز از اون شباست که خون خونم رو مي خوره..
از غم زدگي خودم خلاص شدم حالا بايد مشاهده گر غم دوستام باشم....
لعنتي.....

16 November 2002

اسلام چی چیه ؟؟


تو ماه روضون آدم اجازه داره عن کنه ؟؟؟

قاه قاه قاه ! این چه سوالیه میکنی ! والا تعجب نکنید. این سوالیه که یه دوست سوئدی خواهرم ازش پرسیده بوده !! اونم همون جا وسط کلاس اوفتاده رو زمین از هر هر. حالا بهم می گفت هر وقت می خواد بره توالت دوستش رو اذیت میکنه میگه الان روزم باطل میشه می خوام برم عن کنم...

می بینی تو رو خدا ! این ملت غرب زده چه ندید پدیدند ؟؟؟ عقلش هم کار نمی کنه ! خوب درسته به طور کل براشون خیلی عجیب غریب هست که چطور آدم طاقت داره این همه ساعت رو گشنه و تشنه بمونه ! حالا یه سوال از خود آدم های روزه دار آیا اصلا فلسفه روزه گرفتن گشنگی و تشنگیه ؟ بگذریم. من تو کلاس دانشگاه ام چند تا مسلمون دیگه هم میشناسم. از بین این تعداد 3 نفر هستند که روزه می گیرند و این ماه رو هم نماز می خونند. یکی از بنگلادش یکی از آفریقا و یکی هم ایرانی !! چرا تعجب ؟ خوب چون با وجود اینکه تعداد ایرانی هامون ماشالا ایشالا چش نخودن کم نیست ولی همون جور که می دونید جماعت ایرانی از همه ملییت ها بیشتر پایبند به رعایت اسلام هست. حالا این اسلام می تونه هر جور تعریفی داشته باشه. البته شاید بهتر باشه بجای اسلام بگم دین چون چشمم آب نمی خوره که حتی اگر دین ما زرتشی مسیحی کاتولیکی و و و غیره بود هیچ تفاوتی در نحوه عمل آدم ها به دین بوجود می اومد. مسلما بحث باور ها به چند و چون خیلی متفاوت است با اصل قضیه نفی دین.

حالا هر کی خود داند. این آقا پسر ایرانی دوستم هم که وقتی اولین بار فهمیدم روزه میگیره نتونستم بهش نگم که شاخام در اومده !! وقتی علت روزه داریش رو پرسیدم گفت > خوب بابای من حاجی است. مکه رفته و من همون جا مهلت ادامه ندادم و پریدم که خوب به بابات چه ! مگه باباته که میگه تو روزه بگیر. و بعدش هم یک بحث مفصل با اون و اون بنگلادشی کردیم در مورد اینکه
چرا اینهمه فلسفه در باب دین و چرا این همه تلاش برای تفسیر و تدوین دین.
کافی نیست که باور کنیم اگر اسلام یک اصل هست یک واقعییت یک حقیقت پس چرا اینهمه جدل در راه توجیه اعمال میکنیم
چرا اینهمه جنگ برای عوض کردن همه چیز به نفع خویشتن.
متاسفانه چون بحث برای هفته پیش بود همه صحبت ها یادم نیست ولی خوب من رو وادار به تفکر در مورد این سوال کرد که

آیا به اسلام به عنوان یک حقیقت نگاه میکنی یه نه....
ما اومدیم!!!

13 November 2002

قبل اینکه امشب هم برم طبق معمول دیر بخوابم یادم اوفتاد اصلا امروز به دادن چه خبری فکر کرده بودم..

آره.. بالاخره اولین برف رو زمین پشت اتاق من نشست. خیلی عجیبه واسه همه نه؟ ماه آبان و برف ؟ !! آره دیگه.. مملکیت یخبندون همینه دیگه. چاره ای هم نیست. اگر اینجا کشور سرد و تاریکی نبود که اینقدر جمعییتش ثابت و به اندازه کم باقی نمی موند...
دلم می خواست می اومدید جای ما تو این سرما زندگی میکردید. تو شهر تاریکی ها. زیر آسمون همیشه بارونی و ابرای برفی.. می دیدید 6 ماه سال تو تاریکی چشما رو باز کرد و رو هم گذاشتن چه اثری رو روح و اخلاق آدم ها میزاره. همه می دونند اینجا که خیلی مشکلات افسردگی آدمها ناشی از این بی روحی آب و هواست..
نمی خواستم غر بزنم از آب و هوا.. چون برف و بارون رو خیلی دوست دارم... به خصوص این پاییز که برام یکی از شاد ترین آروم ترین و سبک ترین پاییز های این سالهای اخیرم بوده. احساس می کنم کم کم میتونم شروع به حرف زدن کنم. از روزگار این ور خاک از بهشت خیلی شما ها.. با اینکه اوقات فراقت زیادی ندارم.با اینکه انتقاد زیادی به همین بر و بچه های بلاگستون دارم ولی با این وجود فکر می کنم ارزش یاد گیری نکات جدید رو داره..

این هفته می خوام به همه دوست های تو ایمیل لیستم یه میل بزنم. میخوام ازشون یه سری سوال بکنم.

بی توجه به مدت زمان آشناییشون با من. میزان دوستیشون. صمیمیت شون و شناختشون از من
می خوام بشنوم از من چی میتونند بگند. ا ز من چی فهمیدندو من رو چه شناختند.
می خوام بدونم در مورد من و افکار هام ایده آل هام رویا هام و واقعییاتم چه تفکری دارند..


و بعه با حرف های اون ها کار دارم.
فکر می کنم تعداد کمی از اون دوست های همیشگی من این صفحه نوشته ها رو بخونند. ولی با این حال تا انجام نشدن این تصمیم از برنامه آیندم خبری نمینویسم.
من برم لالا دیگه

آخرش هم سلام میرسونم به همه. به اون عزیز هام که مدت هاست از من دورند. می خوام بدونند که همیشه تو ذهن و قلب من جا دارند. چه با اسم بهشون صدا کنم و چه تو یادم.
خودتون می دونید که چقدر برام مهم اید.
این مهربونیم فقط واسه اینه که آسمون پشت پنجره ام سرخ و صورتی است. از برفی که آسمون گریه کرده امشب. از این دل بی درمون من و این دنیای خوب ما آدم ها....


بی غم باشیم و پیروز....
راستی گفتم جای همه ایرانی های باحال بزن برقصی خالی بود تو جشن دانشجوهای ستکهلم !! کلی عکس قراره بره رو نت. حاظر شد لینک میدم ببینید.
وا این چشه ؟؟

امشب یکی از بچه ها گفت بلاگ توت فرنگی دیگه خدافظی کرد. فکر میکنم اکثر بلاگسیت بنویس ها و بخون ها سر زده باشند اونجا.

من خیلی وقته میشناسمش. یکی دو بار هم بهش متلک پرونده بودم. اونی که از تو حرف های محسن میشد درک کرد فریادی بود از اشتباهات. آموخته هایی که گرون بودند. ارزش هایی که در حقیقت پوچ بودند. اوایل می گفتم این محسن این جا از یه سری کلمات رکیک اصتفاده می کننه که خون بی جنبه ها رو به جوش بیاره یا اینکه ملت فحش بدن و بی ظرفیتی خودشون رو اثبات کنند. خوب همین طور هم بود. هرچند همه میدونیم هر جا که بر خلاف جریان آب حرکت منی آخرش طوفانه. توت فرنگی هم حتما به خواننده های ساده اندیشش می خندیده که بازم به دنبال تکراری کردن حرف ها هستند. به دنبال فرار از واقعییت ها. شاید هم خوب بود اگه محسن اسمی از علت های درد این جامعه بر می آورد و همه مشکلات رو به گردن دختر و یا پسر نمی انداخت. در نظر من فرقی بین جنسییت نیست. این 2 مثل هم می مونند. آموزنده کارهای خوب و بدشون خودشونند. اینکه سعی کنیم مشکلات تفکرات عقیده ها و فرهنگ ها رو به گردن دیگری حال چه دولت و چه سیاست و چه دین و جامعه و چه فرنگ باشه بندازیم نتیجش غرق شدن بیش از اندازه تو اشتباهاتمون است. همین که تحمل شنیدن واقییات رو داشته باشیم و فکری برای اصلاهشون کافیه که از مخمصه های فراموشی علت اصلی زنده بودن و زندگی خلاص بشیم.

خدا کنه حرف های محسن و امثال اون تونسته باشه کمی رو همه اثر بزاره !! و نه فقط همه برای شنیدن یه قصه جنسی به خونش سر می زدند. وقت هنوز بسیار است. اونم بر میگرده حالا با اسم توت فرنگی یا شاه توت....
وای که چقدر خواب خوبه !! امروز بعد 5-6 روز زود تشریف ام رو اوردم خونه و بعد غذا مثل بشکه افتادم تو تخت حالا بخواب کی نخواب... خستگیم زیاد فکر نکنم بر طرف شده باشه آخه 3 ساعت خواب که جبران این همه شب و روز بی خوابی رو نمی کنه. بر و بچه ها خبر دارن که چقدر این مدت درس و کار های فوق برنامه داشتم.
هرچند که از فضای ه ت ت پ @ دور نیستم. ولی این مدت احساس کردم دیگه تا زیر گلوم رسیده. خسته شدم از چرخیدن تو نت. این موضوع باعث دلزدگیم از درس میشه.
فرق من و امثال من که تو یه جامعه کاملا ماشینی که فقط باید به دنبال rutin ها رفت اینه که تو باید مثلا صبح به قطار ساعت 7=45 برسی و الا به سر کلاس کار و و و نیرسی. زندگی ماشینی. همه چیز باید سر وقت انجام بشه. نتیجه اش میشه درد بی درمون جامعه صتعتی !! سترس. حالا اگه از تیریپ های مثل من باشی که کاملا مخالف بدو زدن برای یه تیکه آهن قرهضه اتوبوس و قطار هستند باید به کل بی خیال سر وقت بودن شد.


والا یادم رفت چی میخواستم بگم !!

11 November 2002

امروز ۲۴ ساعت تمام من روي تختم نشسته بودم و به شبکه سراسري مخرب و وقت گير اين تر نت; آويزون بودم..
يعني جز هون لحظه لذت بخش توالت رفتن و آب خوردن از جام, جم نخوردم.

به اين نتيجه مفيد رسيدم که من اصلا و ابدا افکتيو(effective) کار نمي کنم.

فعلا...

10 November 2002

مي نشينم در کنار بنجره *** مي انديشم به سکوت ِ بي دغدغه
سوالي دارم بنهان بشت ابري *** مي خندم بر روي اشک ، در آينه


گناه نداريم ما انسانها که هر زمان در تلاشي در آموختن مي نماييم. صداقت را نمي توان انکار کرد. همان گونه که طبش قلب را...
من همراه با روزگار قدم مي زنم؛ در زير سايه هاي خاطرات. آن ثانيه که باران به جمعمان اضافه مي شود٬ سرم را بالا مي گيرم..نفسي عميق و سبس..
نه نمي گونم قطره اشک را باک مي کنم. زيرا آنها متولد شده بارانند.

فلسفه نمي دانم، علم نمي دانم، مشق نمي دانم ، آزادي، ادعا، هيچ نمي دانم. تنها مشق شب من بي دغدغه خوابيدن است. ساده خوابيدن بي آنکه خاکستري هايي، بر روي قلبت نشسته باشد. يادش بخير کودکي هايمان. چه صادقانه چه بي بروا مي خنديم.
مي خندم امروز هم. اين چنين سنگين نيستم. تنها رويا هايي دارم شيرين که هرزگاهي فرياد بر من مي آورند که خانه تحقق ِاشان کجاست؟ تا کي مي با يست در سفر بود... . نمي دانم کدامين روز بود كه باوري ديگر از قانون اين آسمان يافتم. اين چنين سنگين خود را دوست ندارم. نه تنها خودم بلكه همگان را.

با خدايم مي نشينم؛ از او تنها سوال مي برسم وليكن جوابي..!! جايي خواندم:
" تنها علت نا يافته هايمان, برسيدني ست بيچيده !! نبايد برسيد چرا ؟! بيانديشيم آيا چنين سوالي هرگز نقطه باياني داشته است يا هميشه علامت سوالي باقي خواهد داشت. اگر به دنبال آن نقطه مي گرديم بايد برگها را کنار زد ؛ شايد!؛ شايد هم در رودخانه بر روي سنگ خزر دار نشست. من نمي دانم. من هنوز نمي دانم. مبهم گويي برايم بک طلسم شده است!! ولي اين چنين نيست قصد من..

هنوز کودکي مي بندارم خويشتن را.....



آرزومند آرزوهايت..
برسشگر يک ابهام ابدي..............
چه قدر جالب!!! من تا حالا از اين اديتور فارسي استفاده نکرده بودم. امشب همه متن هام رو با اين نوشتم... حالا ميتونم از اين يکي کامبيوتر هم فارسي بنويسم.
سايتم هم به زودي خوشگل کنم و ديگه همه چي جور ميشه.
ساعت ۰۲:۳۴ شبه...
همه جا در سکوت قرق شده...
يه منم و يه دنيا احساس قشنگ...
هر چند دلم فشرده ست...
ولي خوب...
هميني که هست!!!!
من نمي دونم چرا بايد اين قدر کار رو سر من ريخيته باشه اين روزا !!

06 November 2002

......راستی


ماه رمضون رسید

شما ها هم هستید نه ؟ تو این ماه آرامش

نماز و روزه همه کسایی که دوست دارند از آرامش درکی پیدا کنند قبول

یا حق
سلام

جانم واسه همتون بگه اینجانب حضرت عالیجناب منتقد واقعا کم وقت داره که سر بزنه به خانه مجازی اش. اگر چه این حضرت هر روز بیش از 20 ساعت پای ماشین الکتیریکی پیشرفته ش میشینه و ول ول میچرخه !!
آقا می خوای بدونی واقعا انسانی شریف تر و خریف تر وجود نداره از کسایی که من و اعمال روزمره ام رو می بینند بپرس !! من روزا ساعت 04 صبح از خواب ناز نازیم پا میشم می دود به قطار برسم برم تا یه شهر نزدیک به مجاور برای انجام اعمال ثوابیه و خیریه که تا یه ماه دیگه ایشالا میشالا به حساب خیریاتمون واریز شه !! بعد تا ساعت 10 خودم رو میرسونم به دم در دانشگاه که دم در خونمه پس یعنی بر میگردم تقریبا خونه بعد باز از دم در دانشگاه که دم در خونمه میرم خونه که ناهار بلمبونم و یا هی پول و ارز جا بجا کنم آخه خیلی کارمون گرفته !! بعد بدو بدو میرو باز به دم در همون دانشگاه ولی کمی بالا تر به ساختمون های دیگه دانشگاه که برم تبلیغات کنم و بلیط بفروشم !! اخه این حضرت جزو اعضای هیئات رئیسه انجمن دانشجویان ستکهلم هستیم !! که قراره جمعه همین هفته یه جشن باحال توپ بگیریم که از همه دانشجو های ایرانی تو ستکهلم دعوت کردیم بیان ! جا شما ها که خیلی خالیه ! البته این بار دفعه سومه. من حالا قراره این بساط بلاگ رو تو این انجمن راه بندازم حالا به سوئدی یا فارسی !! ولی حالا که عالیجناب خودم تو قسمت مدیر پدیرانم کلی برنامه ارتباطی قراره جور کنیم بخصوص با بچه ها و دانشگاه های ایران. بگذریم حالا بعدا بیشتر میگم شما خواستید برید اینجا !
SIS
خلاصه تا اون موقع باید تو کوچه پس کوچه ها وایسم داد بزنم بلیطه یالا بدو حراجش کردم بلیطه!
آقا پرت شدیم حسابی داشتم میگفتم بعد این کارا خودم رو باز میرسونم به ساختمون دانشگاه خودمون و بقیه کلاس ها تا ساعت 17 !! حالا اینجا رو داشته باش که بعد تازه میریم میشینیم تا ساعت 20-21-22 تو کلاسها. دِ بخون حالا بخون کی نخون !! البته خوندن داریم تا خوندن حالا ما همه رو یه جور حساب می کنیم !!
خلاصه به خونه وقتی میرسی دیگه !!.... حالا کف من که بعضی روزا سر کار باید بری !! بعضی روزا جلسه های مختلف خفن !! و هر هفته با یه هفته در میون قر و قرتی بازی !!
دیگه کف کردم.. نبابد بگید چرا من کم این ورا پیدام میشه ها !!
حالا یه فکری واسه خود نجیبم می کنم. ; )) غصه نداره که !!
آقا شب خوش. آخ جون امشب 7 ساعت میتونم بخوابم جیگر ِخواب )))

دیگه جیش بوس لالا
عالیجناب خودم

03 November 2002

بعد روزها باز اینجام
آنقدر تند نتد می گذرند !! حتی نفس کشیدن ها. هزاران بار این را گفته ام. برام خیلی پر اهمییت ها بیرنگ و خیلی نامرئی ها پر رنگ شدن.
روزهاست که دنبال پیدا کردن کلاماتی هشتم که لیاقت باز گو کردن واقعییات رو داشته باشند...
هنوز در تلاشم. بر میگردم...

30 October 2002

...That´s just the last thing I believe in NOW
....I will tell it
...Read it
...down
...
I'm falling in love, tonight
Somehow, I know
The beautiful world tonight
Is sharing, it's glow

When love let me down before
I said I was through
But I'm falling in love tonight
With you

'till you walked by
I laughed and played the game
One last kiss, then goodbye
And out went the flame

But somehow, you've changed me dear
This time, it's true
I'm falling in love tonight
With you

28 October 2002

برای خیلی ها این فردا وسط هفته حساب میشه واسه من نه! از فردا ترم جدیدم شروع میشه. ترمی سنگین با کلی آموختنی ها که در انتظارمه. مگه میشه آدم دلش نخواد بی کار باشه! من میگم آره. بی هدف بودن یعنی مرگ.هوسی زندگی کردن یعنی پوف !! از همش بد تر دچار روزمرگی شدن است.
حالا کی میگه ایراد داره یه کمی چشمام از اشک آلوده بشه! همش ازش اشک بیاد ! مهم اینه که دل آدم شاد باشه نه؟
هفته پیش هفته 0 راسیسم بود. یعنی تبلیغات بیش از پیش برای از بین بردن تفکرات راسیستی. هیچ خبر دارید ای آدمها که تک تک شما ها به گونهای راسیست هستید ؟ هممون. بدون اینکه حتی ازش خبری داشته باشیم.
بدبختانه تو جامعه ایران ما بی نهایت محدود است از نظر ورود و تنوع مهاجرین. به جاش هم وطن ها مون لطف میکنند و ترک میهن. مثل من. ولی بزارید با هم تعداد کشور هایی که ازشون مهاجز داریم تو ایران رو بشماریم. من آمار دهنده یا گیرنده نیستم. ولی کیه که بتونه تا 10 تا کشور رو نام ببره که حداقل اقلیتی قابل شمارش ازشون به کشور ما مهاجرت کرده باشند.
هیچ شده ار خودتون بپرسید با این مهمون هایی که اینجا هستند چگونه برخورد می کنیم؟ شده به طور مثال به افغانی ها به چشم مساوی نگاه کنیم ؟؟ من که یادمه نمی کردم. حتی اطرافیانم هم نمی کردند. اون زمان که بچه بودم ولی یادمه همیشه موقع تمیز کردن خونه پله ها رنگ آمیزی خر کار کنی که بود سید اکبر صدا می شد. کی بود ؟ خوب معلومه یه افغانی مهاجر یا فرار کرده از خونش برای رسیدن به یک زره آرامش بیشتر. و نه حتی آزادی و نه حتی حقوق انسانیش.
این ها رو دارم الان می گم. چون من هم اینجا یک مهاجرم.این جا هرچند به قول بهار صندوقخونه قانون خونم رو تضمین کنه همیشه نفسم گرمای دیگری رو حس میکنه متفاوت با پزیرا کنندگانم.
من تازگی حرف صندوفخونه رو خوندم. هرچند تجربه زیادی در بی قانونی تو ایران رو به شخصه نکیشیدم ولی خیلی شنیدم. خیلی عزیزام رو دیدم. شاید من یک سوسول بودم که پاپی و مامی و عمو و عمه واسم با یه تلفن و یه سوت کارام رو راست و ریست میکردند. ولی خوب واقعیت در بطن و ریشه اش همون بی قانونی است دیگه نه ؟؟
2 موضوع رو با هم قاطی کردم ولی علتش مشغول بودن تفکرم به هردوشونه !! من که هنوز خودم رو یک راسیست می دونم چون وقتی یک سومالی یایی در جایی می بینم میگم ایش اینا رو...
من هنوز خودم رو شکننده قانون میدونم چون هنوز جلوی خیلی بی قانونی ها رو نمی تونم بگیرم. هنوز با پول میشه خیلی بی قانونی کرد....


آنجا که طلوع نیست غروبی فرا نمی رسد....


27 October 2002

سلام

خیلی وقته حال ندارم بیام یه خورده از حرف های چقول پقول بگم !!هوا اینجا سرد شده. من بدجوری مریضم هنوز. و سر درد واسم نا نمی زاره. خیلی دلم واسه دوستام تنگ شده مدتیه از خیلی هاشون بی خبرم. زدم خودم رو به خیالی. کلا حال حرف زدن ندارم. حالا شاید امشب یه خورده زارت و پورت بگم. یه فیلم دیدم به اسم
Monsson Wedding
که خیلی وقته روسینما بوده و حالا ویدئو. خیلی قشنگ بود. حالا هر کی حال داره بره ببینه من حوسله تعریف ندارم !!
خیلی دلم می خواست به این همه خر که تو دنیا زندگی می کنند بگم که شما ها زندگی نمی کنید. خرییت می کنید.
انگار بهتره برم بخوابم آ ....
تبم زیاد شدش.....

راستی تا تبم نپریده بگم خیلی دوست دارم. آره همین خود تو...

"""""
""""
"""
""
"

26 October 2002

Let me tell chaaaazzzz too :

:My wife and I have the secret to making a marriage last
Two times a week, we go to a nice restaurant, have a little wine, some good
.food and companionship
.She goes Tuesdays, I go Fridays
.We also sleep in separate beds
.Hers is in Sydney and mine is in Melbourne
.I take my wife everywhere, but she keeps finding her way back
.I asked my wife where she wanted to go for our anniversary
."Somewhere I haven't been in a long time!" she said
.So I suggested the kitchen
.We always hold hands. If I let go, she shops. She has an electric blender
electric toaster and electric bread maker Then she said, "There are too
many
.gadgets and no place to sit down!". So I bought her an electric chair



.Remember.... Marriage is the number one cause of divorce
.Statistically, 100% of all divorces started with marriage
.I married Miss Right. I just didn't know her first name was Always
.I haven't spoken to my wife for 18 months. I don't like to interrupt her
....The last fight was my fault. My wife asked, "What's on the TV?"
"! I said, "Dust


.In the beginning, God created earth and rested
Then God created man and rested
.Then God created woman
.Since then, neither God nor man has rested
Why do men die before their wives? 'Cause they want to

24 October 2002

روزگار عجیبی است.
خاطرات پر می کشند. با وزش بادی سرد. باز دوباره بر میگردد. بی صدا ولی سنگین. نمی دانیم به کدامین جویبار سرازیر شده ایم.
تنها خش خش. تنها سکوت.
بی درمانم. بی درمان.
بازنده. برنده. بی معنا...
باز می گوییم :
فردا نفسی نو از آن ماست...
Every Action has a Reaction.

22 October 2002

من اینقدر مریض شدم که همه انرژی های مثبتم پریدش.
دوستام واسم انرژی + بفرستند که خریداریم.
فدام بشید همگی بزودی خوب میشم و بلبل
دوستی دارم که پسری را دوست دارد****که آن پسر بانوی دیگری را دوست می دارد.
دوستی دارم که خدایی را دوست دارد****که آن خدا دیگران زیادی را دوست می دارد.
دوستی دارم که عشق را دوست دارد****که آن عشق را در نیمه گمشده خویش می یابد.
دوستی دارم که گرما را دوست دارد...
دوستی دارم که آواز را دوست دارد...
دوستی دارم که سکوت را دوست دارد...
دوستی دارم که نماز را دوست دارد****که آن نماز بی گمان او را در می یابد.
دوستی دارم که فوران را دوست دارد****که از جوانی مزاج بالا و پایینی دارد.
دوستی دارم که پدر را دوست دارد****که آن پدر او را در کودکی با خویش به سفر نمی برد.
دوستی دارم که رقص را دوست دارد...
دوستی دارم که پیروی را دورست دارد...
دوستی صدا را...
دوستی هیجان را...
دوستی دروغ را...
دوستی تلخی را...
دوستی دنیا را...
دوستی پول را...
دوستی دختر را...
دوستی قدیس را...
دوستی هیچ را...

دوستی دارم که مرا دوست دارد

آری او مرا دوست دارد.

دوستم میداند........... بی دوست ؛ من ... ؟


14 October 2002

سیلام سیلام سام بالی بلام
امشب یکشنبه !! اینجا خبر گذاری اتاق عالیجناب منتقد !!
اینجانب برای اولین بار یک چند دقیقه ای پای کتاب بسیار شیرین ریاضی نشستم بلکه کمی به قباش بر نخوره که چرا من در تمام طول کلاس ها محلی بهش نگذاشتم. محاصل این نشست دوستانه بدین قرار شد که من با مارگینال 4 و نیم روز و 4 شب تمام که تا روز پنجشنبه ساعت 14 که اولین امتحان رو دارم افتخار رکورد زدن در خر زنی تمام کمال در شب های قبل امتحان رو بزنم. خلاصه مفصل نمی گم فقط اینکه برم این هوشم رو تست کنم ببینم ظرفیت چپوندن چقدر اطلاعات علمی از 400 صفحه کتاب رو در کله بنده داره !!
دیگه غیبت صغری ما رو به بزرگ واری خودم ببخشید !! نمی بخشید هم پا میشید می یاید به جا اینجانب میرید امتحان میدید و من هم به کار و زندگیم میرسم. خلاصه خود دانید.

هر چی سلام و صلوات خیرات شما !!
راستی یه فراموش کاری عجیب داشتم امسال که به طرف مجهول خبر می دم که به قبات بر نخوره !! اگه از زیر این عمل ریاضی بیرون بیام حسابی جبران میکنم. قول قلیونی من پاش !!

پس فعلا نات نات!! "NaT nAt"

13 October 2002


من در سکوتم ستاره ها رو شکستم
در زیر نقش شب پره ها
ماه رو پاره پاره دیدم
و با صدای نسیم
اشک رو تو دل آسمون نشوندم
فقط بی نهایت افسوس را بگو; که به من میگفت :

کو لیاقت.....

یه خری !! مثل خودم...! ؟
دستی که پيش بردم تا هديه ای دهم فرا راه دوستی،
زود پس می کشم
نکند ترديد کند تا بماند برای بازستاندن
که خاصيت عشق را، زايل می کند اين ترديد.

xipetotec

یه خبر حال !! اینجانب موفق شدم در عرض یک شب با تمامی میکروبی جات به مبارزه پرداخته و آنها را از این جان مبارک دفع نمایم.
خلاصه شادمانی برقرار است. فدای شما دوستای گوگولیم که دیشب از این نامه های آنچنانی سوز و گدازی براتون خیر کردم.

امروز یه رو دستی از یه فینقیلی خوردم که خودم دو هفته است گذاشتمش سره کار.
یکی به موبایلم زنگ زده بود که شمارش برای این جانب نا آشنا بود و اون موقع من جواب به تماس نداده بودم.شب که display تلفن رو دیدم و شماره جدید, زود زنگ زدم.

به سوئدی :
شما کی هستید به من زنگ زدید.
جواب از اون طرف خط با صدای کلفت "فارسی :"
شما با سازمان بنیاد شهید انقلاب اسلامی ارتباطی دارید؟؟
من:
بله ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شما با سازمان بنیاد شهید انقلاب اسلامی ارتباطی دارید؟؟
نخیر شما کی هستید
شما ارتباطی دارید ؟
برق از گوشام داشت می پرید !! این کیه دیگه!! جا نزده بودم با همون صدای خشن و دعوایی همیشم گفتم
من شما رو نمیشناسم!. شماره من رو از کجا آوردید؟ شما کی هستید؟... می گم کی هستید
بابا ن. توااااام !! منم !! نیما !!
IDIOT !!! Jag gissde att det var du !! fan!! * خط عوض می شود به زبان تهاجم فرهنگی وقتی خطر بنیاد شهید رفع می گردد. همون مبحث عجب اولاقی هستی با این شوخیت !!

خلاصه رو دستی باهالی بود. کلی واسش نقشه دارم حالا !! طرف میگه اون سال که ایران بوده رفته قبر خمینی زیارت مصنوعی !! واسه اینکه راهش بدن توبرای فیلم برداری گفته ما توریستیم از سوریه می یایم واسه زیارت مقبر آقا

قاه قاه قاه.

11 October 2002

سامالات
الان آرزو می کنم هر کی داره بهش خوش میگذره جا من باشه !! کوفت کنه هر کی داره حال می کنه !!
من در تب شدید دارم هلاک میشم. فکر منم بالای 60 درجه رفتم.
مسموم غذا یی هم شدم.
دل درد و سر گیجه فراوان. حالم همش در حال بهم خوردنه !
امروز همش خوابیدم و بلند شدم یخ زدم لرزیدم و بعد دوباره رفتم زیر پتو !!!
دارم زار زار نق می زنم. وای من نمی خوام مریض باشم اونم 4 روز مونده به امتحان.......
سام بادی هلپ می.............................................................
امروز رفتم نمایشگاه فرش بختیاری
وای که باید در موردش یه گزارش مفصل تصویری بدم
هیچ کی به عمرش این همه فرش اصیل دست بافت بختیاری یک جا ندیده.
من که دیدم جای بقیه رو هم خیلی خالی کردم.

با گزارشات بعدی فرا میرسیم.
فعلا که باز فرا جمعه شد !! و خاک بر کفش ما نشسته !!!

فعلا خواب میچسبه !!
دارم شب هاییست برای یه عذاب قصه میگم.
یه سوهان روح
که نبودنش برام چکیده های اشک است
و بودنش سایه مرگ شجاعت


dame u

10 October 2002

It was almost in the morning
I was still sleeping
Or maybe halv freezing

I heard a voice
Almost a femal and a male

I got drowned in a dream
Or maybe half dead

They were reading a poem
It sounds so wel-known......

تقریبا صبح شده بود
من خوابیده بودم
و یا شاید نیمه خواب...

صدایی می شنیدم
تقریبا زنانه و مردانه

در یک رویا غرق شده بودم
و یا شاید نیمه مرده...

آنها شعری میخواندند
سروده هایشان چه گرم مینمود

همانند یک قصه قدیمی که نا گه آشنا می نمود.
خویشتن را سپردم به صدای باد
باد غرشی کرد
آن آشنا میگفت :


اهل کاشانم.
روزگارم بد نسیت.
تکه نانی دارم خودره هوشی سر سوزن ذوقی.
مادی دارم بهتر از برگ درخت.

و خدایی که در این نزدیکی است:
لای این شب بوها, پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب, روی قانون گیاه.
....
اهل کاشانم, اما
شهر من کاشان نیست.
شهر من گم شده است.
من با تاب, من با تب
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام.
....
هر کجا هستم, باشم,
آسمان مال من است.
پنجره, فکر, هوا, عشق, زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر میرویند
قارچ های غربت؟

من نمی دانم
که چرا میگویند : اسب حیوان نجیبی است, کبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید.
واژه ها را باید شست.
واژه ها باید خود باد, واژه باید خود باران باشد.

چتر ها باید بست
زیر باران باید رفت.
فکر را خاطره را زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت.
دوست را زیر باران باید دید.
عشق را زیر باران باید جست.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت, حرف زد نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی درپی,
زندگی آب تنی کردن در حوضچه" اکنون" است.
....
کار ما این نیست شناسایی" راز" گل سرخ,
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم.
....
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم.


چه شوقی میبخشید به دلم آن نوای قدیمی
روزگارانی پیش بود که همبازی کودکی ام آنها را برایم سروده بود
آنروز من به او خیره می گشتم و با سخنان او اشک ها از گونه هایم سرازیر بود.
امروز با شنیدن دوباره آن قصه قدیمی
داغ گشتم خندیدم نمی دانستم نوای همان نااشنای قدیمی است.
امزور سخن عشق او را می فهمیدم
نا کجا آباد او برایم دیگر راز نبود
دریچه عشقش شیرین و نا آموختنی بود.

چشمانم را گشودم.
صدای نغمه های زن و مرد همچنان از رادیوی بالای تختم در گوشم میشنیدم.

سالروز پر کشیدنت مبارک
سهراب سپهری
سلام بر خودم
میدونی هیچ خوشم نیست همه اینجا بیان ؟ چون فوضول زیاد میشه ! آدم نمی تونه دیگه حرف دلش رو بزنه ! منم وقتی شب میشه اونم بعد ساعت های 2-3 تازه دلم واز میشه ! اوصولا خواب که با من درگیری داره ! عمریست با خواب صیغه طلاق رو امضا کردم ! ولی از رو ناچاری و وفا به عهد و قول داده شده در طول 86400 ثانیه روزانه یه هواش رو واسه سهم خواب کنار بزاریم.
بگزریم. دل ما خواست اوشب شعر بگیم. اتفاقا امروز روی تابلوی تخته مانند کلاش رفته بودم یه تیریب شعر گویی.!! هی این رفیقای سوئدیم میگفتن اوا مادر اینا چیه اینجا بلغور کردی !! منم با عشق وی گفتم این الفه این گاف !!
دیگه چه خبر جز اینکه دارم اطمینان پیدا می کنم این ریاضی این ترم از بیخ تجدیدم !! وای بر من !! آبروم رفت از خودم خجالت میکشم. هر چند از روزی که عوض شدم دیگه این مسائل مشکلی نیست. ولی یه چیزی رو به خودم قول دادم و اون هم اینه که به هیچ وجه شب امتحان درس نخونم. به درک اگه هیچ شبی نخونم ولی از یه جا باید شروع کرد شکستن عادات دیرینه عذاب آور رو دیگه !! مگه نه . این تصمیم رو خیلی زمانه گرفته بودم. پارسال که شبای امتحان میرسید و من طبق معمول تا صبح پای کتابم فکر می کردم و فکر میکردم و فکر میکردم که چرا یه خورده شعور مفید تو این مغذ به قول بعضی ها !کله پوک! ما یکی نچپونده که شب امتحان رو به خوش گذرونی پاس کنم نه سترس و نگرانی.
بعدش هم اولین بار که به این موضوع فکر کردم تابستون پارسال 1380 بود خونه خالم اینا که 3 تا بچه یکی از اون یکی زرنگ تر داره. یادمه پسر خاله مخ ما که من هر شب تا صبح مغزش رو میزدم که درس نخونه شب امتحانش ما رو برد بیرون گردش !اضافه شود که اونجا آلمان بود و من و آبجی مهمون خاله خان باجی ها.! خلاصه شبایی بود که خیلی شب بود.... از اون زمان به خودم گفتم... همونی که اون بالا گفتم . مگه نخوندی !!!!


برم شاید شعر بگم هان؟؟؟
نمی دونم قابل فهمه یا نه !! واسه خودم که نیست.....

07 October 2002

گذشته و آینده


چندین شبه می خوام کمی حرف بزنم ولی حالش بعد از یه خورده پرسه زنی می پره به جز اون هم این که از غرغر خوشم نمیاد. حالا امشب از بس که تو دانشگاه درس نخوندم و عوضش هر هر کرکر کردم گفتم باید حال خودمو شب بگیرم.
این موضوعی که مطرح میکنم فکر منو بد جوری پیچیده به هم. وقتی هم که میخوام بهش با آرامش فکر کنم و حل کنم چنان هزار تا موضوع با هم قاطی میشه که از هر چی فکره منصرفم میکنه.
من این مدت که تو شهر بلاگ ها گشتم از بین تمام نویسنده هایی که تو ایران زندگی نمی کنند کسی رو ندیدم که تو سن و سال های من باشه و مدتی باشه که از ایران و زبون فارسی دور باشه. اکثرشون یا مدت های زیادی تو ایران زندگی کردن و در سن بزرگسالی اومدند و با اینکه الان مدت های زیادی از نبودنشون میگذره هنوز فارسی براشون به واضحی گذشته است. اونا شاید نیازی به یاد آوری و حفظ کردن یاد گرفته های گذشتشون نباشند. از طرف دیگه هم بعضی شون آگاهی و اطلاعات تازه آموختشون از خونه و کشور جدیدشون رو با سایرین تقسیم میکنند.
من اون مدت زمانی رو که نیاز بود برای یاد گیری زبان فارسی تو ایران گذروندم. و امروز بر پایه اون معلومات می تونم بخونم بفهمم و حرف بزنم. به زبان مادری ام.
ولی از نظر اینکه چقدررو این زبان الان تسلط دارم فکر میکنم امتیازم روز به روز پایین تر میره. نمی دونم گفتم یا نه.گاهی شعر میگم. خاطرات هم زمانی است مینوشتم. الان وقتی بر میگردم به دست نوشته هام سر میزنم می بینم که چقدر تفاوت بین سطح نوشته هام کلماتی که می تونم استفاده کنم و دایره لغاتم وجود داره.این مرور زمان حسابی ساییده دانش فارسی منو.
تو جامعه سوئد همیشه امکان صحبت و ارتباطات به فارسی به نوع های مختلف و زیادی هست. من میخوام حتما از اینجا و جامعه بزرگ ایرانیش بنویسم. به موقع اش.
پس ما هیچ مشکلی از نظر شنیدن و حرف زدن فارسی نداریم. تا زمانی هم که قبل مرحله دانشگاه باشیم همیشه کلاس های زبان مادری در مدارس برگزار میشه و خیلی فعالانه همه بچه های 2 فرهنگ و 2 زبونه رو به خوندن زبان مادریشون در کنار زبان دولتی سوئدی دعوت می کنند.

خیلی از موضوع دور شدم. ولی چون تا حالا چیزی نگفته بودم نمیشه یهو زد وسط جاده. موضوع من با کلام راحت تر درگیری این چند هفته ام تضاد بین انتخاب میان 2 فرهنگ, زبان, آداب و رسوم, دین, اجتماع, مرکز, سنت,... است. من به عنوان یه ایرانی دوست ندارم هیچ وقت پشت بکنم به ریشه ام.اون سالهای اول که اینجا بودم در تلاش برای وارد شدن به این رودخونه ای که جلوم قرار داشت. سعی کرده بودم که تمامی مسائل که مربوط به ایران و ایرانی بودن میشه رو در یک سبد بزارم و هر زمان احتیاج شد اون میوهای رو که کاشته بودم بردارم و استفاده کنم. خوب تا اینجا خوب پیش رفت. کاملا وارد جامعه سوئد فرهنگش و رسومش آدمها دین زبان و همه چی شدیم. حالا که مدتی گذشته احساس میکنم ورق داره بر میگرده. الان شاید مدت 8 - 9 ماهی باشه که ارتباط من با جامعه داخل ایران به طور محسوسی بیشتر شده. با حرفاشون اتفاقاشون سایت ها خبر ها و در کنار اونها زبونشون. هر چی بیشتر میشنوم و حرف میزنم بیشتر متوجه میشم که چقدر دارم دور میشم. چقدر کلمات وجود داره که داره از ذهنم میپره. الان نگاه نکن ببین می تونم بنویسم! خیلی موقع میشه باید چندین دقیقه فکر منم تا فارسی یه کلمه یادم بیاد. امروز من به سوئدی تمام افکارم و صحبت ها تو ذهن و دهنم میچرخه و برای فارسی باید از زبان جدیدم به مادریم ترجمه کنم.

خوب احساس من در این وسط بهم میگه که دوست ندارم از هر کدوم این سبد ها فقط نصفه اش رو بر دارم. از یه پنجره فارسی و ایرونی تو برم و از در سوئد و سوئدی بیرون بیام. امیدوارم درک کنی که تو کلمه ایران و ایرانی سوئد و سوئدی تمام جنبه های قضیه می گنجه.
به حرفم. این افکار بد جوری بود 2-3 هفته منو تاب تاب مبداده. با خیلی دوستام صحبت کردم. ازشون نظر خواستم.اینکه چرا منی که بالاترین هدفم از اینجا زندگی کردن رسیدن به اهدافی در زمینه علمی و درسی بوده و الان بعد اینهمه تلاش و رسیدن به نقطه آرزوم یکدفعه تو ذهنم میاد که پاشم سال آینده بیام 1 سال تو شریف ایران تو رشته خودم درس بخونم. مامانم اگه این حرفم رو بشنوه بی شک میگه مغزم قط زده و یا یه خبرایی هست.....
این دو گانگی و تضاد درونی همش نتیجه راضی نبودن به نصفه نیمه ها ست"منو میشناسی بعضی تون" که منو سوق میده به جنجال و کشمکش با خواسته های درونیم. اینکه سعی میکنم همه چی رو حل کنم و نزارم بیشتر پیچ بخورم.
البته الان باز چند روزیه به یه خورده نتیجه رسیدم. بعد از صحبت با چندی دوستام ولی دوست دارم اگر کسی میتونه بیشتر به من نظر بده. فرقی هم نداره که خوشم باد یا نه.مهم اصل نتیجه رسیدنه.
نتیجه من رو کلمه PIRIORITY اولویت؟ میچرخه. همیشه شاید بوده ولی الان اهمیتش بیشتر شده. انتخاب اونی که الان لازمه. بهترین الانم برای امروزم و فردای آیندم حداقل تا چند قدم جلوتر. باید باز به همون policy که چندین سال اول داشتم بر گردم.فکر میکنم involved شدن با ایران و فارسی بزرگ ترین علامت گیجی من تو مسائل روزمره ام است.
میگم هزاران ایرانی دیگه قبل من هر روز با این مرگ 2 جانبه در برخورد هستند. ولی خیلی فرق ها بین من و اونهاست.
اونا بزرگ ترند.
اونا خیلی شون اونقدر در ایران زندگی کردند که الان نیاز نگرانی ندارند که یادشون بره ! حتی کلمه ها رو. آهنگ فارسی رو.
اونا شاید اصلا براشون اهمیتی نداره چه اتفاقی بر سر ریشه هاشون میاد.
و یا بر عکس اونا شاید اصلا این جامعه امروزشون براشون نامرئی است و تمام روزاشون رو تو رویا ایران به شب میرسونند.
اونا شاید مثل من در تفکر بهترین بودن در همه چیز غلت میخورند.

نمی دونم می فهمی یا نه. اگه اسرار داری که آره: بهم یه نکته ای رو بیاموز. نظر نزاشتم که قاب بگیری رو دیوار !!!











06 October 2002

خیلی حرف دارم که زمان گفتنش رو ندارم !!
باید از یک سری این بچه های ایرانی پر استعداد کلی تعریف و تشویق کرد به خاطر استفاده عالی از علمی که یاد گرفتند.
من که خیلی خوشحالم
اونا رو حالا نمی دونم.
آدم هایی مثل احسان حمید حامد بنایی شاه طوفانی و و و
این ها فقط یه گوشه کوچیک اونم در ضمینه کامپیوتر هست. اونقدر تو نقطه نقطه ایران استعداد و خوبی آشکار و پنهان هست که حتی یافتن و بیانشون سخته.
دیروز می گفتم فرهنگ بیمار ما. امروز هم میگم جوون های با لیاقت ما.
دیدن این هاست که من رو این چنین سرگردون و گیج میکنه. !
شاید این سرگردونی رو با شما ها هم در میون گذاشتم. الان که چندین روزهاییست که به دنبال بیرون اومدن ازش هستم...
تا روزگاری سبک تر
زت زیاد

05 October 2002

یه حرف حسابی پر چونه داشتم که بگم ولی الان می خوام برم بیرون !! حالا کی بگردم خدا داند ! اگه نصفه شبی حال داشتم میام و میزرم. !!
تا اون موقع شب خوش !
سلام
بالاخره وقت فارسی لاگیدن اومد.
یه چیز خفن !! رفتم تو لیست کیایی که اینجا رو دیدم نگاه کردم یکی دو با سیرچ گوگل نظرم رو جلب کرد. وقتی به کلمه مورد جستجوشون نگاه کردم یکی نوشته بود سکس و اون یکی تصویر جنسی !! منو میگی ! شاخ در آوردم آخه من کجا سکسی نوشتم که جناب گوگولی منم انتخاب کرده !! پی این توت فرنگی که داره خودش رو با آگاهی های علمی مذهبی ادبی .... خفه و پاره میکنه به فریاد جوینده عزیز نرسیده !! خلاصه مطلبی که منو به این وصل می کرد در مورد فیلم لیلیا 4 EVER بود که قبلنا نوشته بودم.
این به کنار من موندم تو کف این آدم های خوش سلیقه که حتی تو سایت فارسی هدفی جز .... ندارند. خیلی کلمه ها میشه تو این سه نقطه جا داد ولی من نمینویسم. خسته کننده ست. به هر حال یه خورده این وقت بیکاریتون رو بزارید تو کلتون یه چیزی تغییر میکنه به مرور زمان !!
حداقلش فرهنگ مریض جامعه ایران
*خدا خدای مستون

خدا خدای مستون ***** خدای می پرستون
به حق هرچی عشقه ***** ما رو به هم برسون *** ما رو به هم برسون
خدا دل ما تنهاست ****** مثل یه تک درخته
تو تنهایی میدونی ***** تنها بودن چه سخته *** تنها بودن چه سخته
خدا نظر به ما کن ***** نظر به عاشقا کن
ما رو که مست عشقیم***** به حال خود رها کن *** به حال خود رها کن
عجب صفایی داریم ***** حال و هوایی داریم
به یار میگم نخور غم ****** ما هم خدای داریم *** ما هم خدایی داریم
خدا خدای مستون ***** خدای می پرستون
به حق هرچی عشقه ***** ما رو به هم برسون *** ما رو به هم برسون


الان میگی خیلی حشری و عاشق شدم !! نه بابا خبری نیست.من عمریست که تو این رودخونه شنا میکنم و... اومدم بعد عمری آهنگ های قری ایرانی گوش میدم تو فایل های خواهرم آخه اونه که همش ایرانی گوش میده. یه هو این آهنگ خیلی قشنگ و خاطره انگیز رو خوند. من هم اینو تقدیم میکنم به همه عاشقای خوب و همیشه عاشق. همه اونایی که بی شرط و بهونه بدون هیچ احساس تعلقی با یافتن همدیگه زنده میشند و با هم تا آخر این دنیا میرند.
فدای همه عاشقایی که غم رو بین خودشون راه نداند.

04 October 2002

ای کاش آدما به باورشون می فهموندند مهربونی رو
ای کاش آدما این گونه بزدل نبودن
ای کاش ماه هر شب گرد بود تو آسمون سیاه
ای کاش امشب هرگز صبح نشه.......
Bi hamegan be sar shavad
Bi to be sar nemishavad

Ba tashakor az Navid Arab

03 October 2002

There are times when you can't explain the difficulties we face. But one thing is certain: We all face them at same point. There are some difficulties that shape us for a lifetime, and same that Leave us only momentarily changed. Some of us will search deep within our soul for answers we may or may not find, but in that searching, we may find that the difficulties we face will diminish. And we can come to accept not only what we've come through, but the pain we've experienced as well.

--anonymous
salam dobare, emroz ham nemitonam farsi benevisam!!
che baddddddddddddddddddddddddddddddddddddddd

02 October 2002

kolli harf nadaram ;)))
yek saat az in dele shoride sher gof
post ro ke zad
ye ho mord!!
koft
dard
maraz
behtar
hala kasi nemifahme

haha
hoho
hehe
بی نهایت خستم!!
از صبح ساعت 7 پاشی و 23 بیای خونه!! بعدش هم تا صبح بشینی درس بخونی!!
زندگی آی زندگی!!
کشنه مردتم
مرده زندتم!!

منو بی گیر بابا