27 August 2005
24 August 2005
18 August 2005
13 August 2005
كرگدن گفت : اما من نمي توانم با كسي دوست بشوم. پوست من خيلي كلفت است. همه به من مي گويند پوست كلفت. دم جنبانك گفت : اما دوست عزيز ‚ دوست داشتن به قلب مربوط مي شود نه به پوست .
كرگدن گفت : ولي من كه قلب ندارم ‚ من فقط پوست دارم.دم جنبانك گفت : اين كه امكان ندارد ‚ همه قلب دارند. كرگدن گفت : كو كجاست ‚ من كه قلب خودم را نمي بينم. دم جنبانك گفت : خوب ‚ چون از قلبت استفاده نمي كني ‚ قلبت را نمي بيني. ولي من مطمئنم كه زير اين پوست كلفت يك قلب نازك داري. كرگدن گفت : نه ‚ من قلب نازك ندارم ‚ من حتما يك قلب كلفت دارم. دم جنبانك گفت : نه ‚ تو حتما يك قلب نازك داري. چون به جاي اين كه دم جنبانك را بترساني ‚ به جاي اين كه لگدش كني ‚ به جاي اين كه دهن گشاد و گنده ات را بازكني و آن را بخوري ‚ داري با او حرف مي زني .

06 August 2005

ما برگشتیم و چه برگشتنی در دل کویر ::
انگار هربار که من مدتی به سراغ بلاگر نمی یام تغییراتی در سیستمش داده میشه.
07 July 2005
شبهاي بيسکوت و گشت و گذار همراه با دوستان و فاميلهاي شر و شيطون کلي انرژي به خونم تزريق ميکنه. هرچند روزها زود ميگذره.
روز بعدش از صبح تا ديشب خونه رفيق شفيقم بودم. دوست قديمي و صميمي دوران کوچولويي( نه که الان هم خيلي بهم ميگند گنده ؟؟ !!) از سال ۷۲ با اين دوستم همکلاس راهنمايي بودم و هنوز هم هروقت که ايران اومدم با هم کلي خوش گذرونديم.
گفت بتهون يک قطعه موسيقي داره به نام قطعه تلخ؟ شنيدن اين قطعه همچو مرور خاطرههاي تلخ و غمانگيز عاشقانه زندگيست. اگر هميشه در حس و حال دلي آزاد مروري بر لحظاتي که در اون تنها و تنها با خداي خويش گريستي در درد دل اون لحظات رو ميشه هميشه با فشار دکمه تکرار موسيقي دباره گوش داد و لبخند تلخي زد و چشمها را بست و وباره ياد آوري طپش تند قلب را. اما اگر اين قطعه دفعه پس از دفعه تکرار شود و باز گوش داده شود زندگي تلخ خواهد شد و لذت و ارزش آن نابود خواهد شد.
03 July 2005
چه بنويسم که ناگفته بسيار است ::
ديشب تا ساعت ۳ نيمهشب همراه با پسرخاله خان جان از هر سوراخ سنبه اينترنتي که خواستيم سعي کنيم ۳-۴ تا سايت دلخواه من باز بشه نشد که نشد. از حرصم آه کشيدم و گفتم شانس آوردم من اينجا نيستم والا عمرا اين رشته تحصيلي رو شروع ميکردم که ۲۴ ساعته بايست با اين اعصاب خورکنيها هرچي ميخوايي رو ببيني.
از اين حرفهاي لوس که بگذرم اين مدت هم حسابي بهم خوش گذشته و روحيه ام تقويت شده هم برخلاف همه مسافرتها اينبار ميتونم با يک نگاه ديگه اي تهران و آدمهاش رو زير نظر بگيرم.
تاحالا چندين دفعه برخلاف سالهاي پيش که هميشه يکي همراهم بوده تا زمان عبور از !!! خيابان و خطر عابر پياده که من همش بهش ميگم پل عابر !؟ بشه حامي جاني الان خودم ميرم و قبل هر قدم يه فاتحه به امواتم هم مي فرستم.
راستش يه جورايي احساس ميکنم برگشتم براي دائم ايران بمونم. موقع راه رفتن توي خيابونها يا عصرهاي جمعه ... حس خاصي ميگيرم. ياد زمان گذشته که چه با غرور توي اينور اونور ميپلکيدم و کلي هم خودم رو گنده حساب ميکردم. انگار منم هم شبيه همين اعضاي جامعه شدم. اما همزمان به خيلي چيزها ميخندم و براي بعضي اتفاقات ابرو بالا ميندازم !! و گاهي هم از بيانصافي ها سر تکون ميدم و لجم هم در مياد.
آخه کدوم بچه تهروني تا با حال تو عمرش براي يک ماشين دربست از ميدون ونک تا ولنجک ۵۰۰۰ تومان پياده شده که رارنده بي انصاف منو بد فرم تيغيده ؟؟؟!!!! تازشم انگاري زيادي بيغ بودم که ميگفت ۵۰۰۰ تا هم واسه اينکه خالي بر ميگردم برگشت بهم بايست بدي ! حال خود حديث اين مفحل مبحس و خرکس بخوان .
يک عصر پنجشنبه هوس رفتن به پارک ملت رو کردم. توي خيابون وليعصر که ماشالا بزنم به تخته از سر ميرداماد تا پارک که يه طرفه بود از بقيه راه همه ماشينها به سمت پايين ! خداييش اين مملکت تنها جايي هست توي اين دنيا که همچي چيزاي محشري رو ميتونيد توش ببينيد.تازه از دم بازار صفويه تا پارکوي هم يکطرفه به سمت بالا !اما آي حال داد پيادهروي در شب خيابون وليعصر و ديدن اينهمه جوون که عشق ماشين و گوپ گوپ صداي نوار ماشينها بلند و توي خيابون دور برگردون براي خريد عروسکهاي يک و نيم متري دستفروش ها و جيغ ويغ هاشون.
تازه حس کردم اون حرفي رو که ميگفت عصر پنجشنبه که خيليها بيرونند و خوش ميگذرونند و بعضي ها تنها در دنياي خودشون...
خيليها با ياري همدمي بيرون بودند. کلي جوونها عشق بدمينتون و اسکيت سواري وسط خيابون. ميتونم بگم صفا داشت ديدن اين حال و شور.درسته که همه کسايي که از ايران رفتند با وجود اينکه اونور هميشه فکر ميکنند با خوندن دو تا سايت و مقاله و بلاگ همه شرايط آدم هاي داخل و حس وحالشون رو درک ميکنند اما وقتي که نيستي داخل اين دايره بايست بپذيري که ديگه اون حس ها رو نميگيري.
ما بريم که خفمون کردند اينقدر از سر و کولمون بالا رفتند ! جاي همه شوما خالي بساط شومال و کيش و اينور اونور براه است که دلي از ازا دربيارم واسه خاطر همه سختي هايي چند ماه گذشته.
29 June 2005
و اين هم بگذرد
بالاخره اين دور بازي هم تموم شد و حالا بايست همه همراه با دونستن خيلي واقعيتها و همزمان ناآگاهي از خيلي پشت پردهها منتظر آينده باشند.
اما از ايران چه گويم که بسي کمياب است در اين دنياي پهناور.از مراسم ايراني که ديگر زبانم قاصر است!!!
در اين مدت يک پامون توي سالن آرايشگاه بود يک دستمون توي اتاق پرو.از يک طرف هاي لايت مو انتخاب ميکرديم از اون طرف کفش همرنگ پيراهن ميهماني شب عروسي.
در باب اين ۱۰ روز تنها همين رو بس که اينجانب شعار بکش و خوشکلم کن رو حسابي در مخ خويش جاي داده و درسي بسار سنگين از نظر مالي جاني عقلي گرفتم !!! شعار همه فک و فاميل شده بود توي تاريخ برو بنويس از ساعت ۵ عصر تا ۳ بامداد زير دست دو آرايشگر خبره !! تا بلکه کله خويش را باب ميل در هوا بچرخوانيم !!از ساير اتفاقات و هيجانات و جون کندن ها و شببيداري ها نگم سنگينترم :)
اما از مکان برگذاري جشن عروسي هم بگم که شنيدني ست. يک خونه اي در يکي از کوچه هاي خيابون جردن آدرس خورده بود. راستش قبل از اينکه بريم فکر کردم آخه چطرو ميخواند اينهمه مهمون رو توي يک خونه کوچيک جا بدند !! اما چشمتون هميشه از اين روزها ببينه !!
اين خونه نبود کــــــــــــــــــــــــاخ بود ! قصر بود ويلا بود واي محشر بود ! خود ساختمون علاوه بر داشتن سالن آنچناني بزرگ و غيره و زالک و طبقات فلان حياطي داشت با استخري بزرگ وعلاوه بر اون يک سالن سرپوش با استخر و سونا و جکوزي و حمام !! که در اين قسمت قليان خانه اي محشر براه بود اون شب که همه سر تخت مي نشنتند و با کباب لقمه روي ذغال ازشون پذيرايي ميکردند !! آقا ما اينهمه عروسي هر سال اونم دوبار دوبار در ستکهلم رفتيم اما يکيش به پاي اين مراسم نمي رسيد. و صد البته گروه ارکستر و موزيک و نورپردازان خودشون يک پا ديسکو جهاني بودند. خالصه جاي همه شوما خالي !! ما که کيک عروسي رو هنوز نخورديم !!
در کنار همه خوشي هاي بدو بدو واسه قر و فر ديدار با دوستان و خوش گذروندن با يک جيگري بد به ما نميگذرونه !! ايشالا چشم حسوداش بــــــــتـــــــرکــــــــــــــــــه. هر روزم ميدم واسم اسفند دود کنند يه وقت از خوشکليم چيزي کم نشه :))
اما امان از اين اينترنت ! آقا يکي به من ياد بده چطوري اين سايت ها رو با فيلتر دور بزنم . يعني که چي حتي توي فليکر هم نميشه رفت. من آخه پس چطوري عکس هاي جنگولي بگذارم ؟؟؟؟
22 June 2005
اومدم بعد از چند روز ترک عادت و اعتیاد پای اینترنت ، اما چقدر سخته !! بابا سرعت بابا فیلتر بابا اگه من اینجا زندگی میکردم می بوسیدم در هرچی ولگردی اینترنتی رو به لقاش می بخشیدم.
راستی اینجا تهران است ، اینجانب خفن دارم با گرما حال میکنم ، کلی دلم تنگ شده بود و حسابی دارم بخور بخواب میکنم.
این جمعه که انتخابات و مسائلش رو نه تنها از توی رادیو تلویزیون دنبال نشد بکنم ،حتی همون از روی نت و اخبار سریع و سیر دوستان هم حتی محروم بودیم !! تازه فهمیدم که چقدر این بچه ها تلاش می کنند و چقدر پشت کار دارند.
من خواستم برم 4 تا دونه عکس انتخاباتی مشارکتی بگیرم دیدم فرمودند بزرگ تران تشریف داشته باش تو خونه جمب نخور بمب میگذارند !!! ما هم گفتیم چشم
اما خوب حسابی جالب هست که ببینم اون درصد بسیاری که من فکر میکردم مسائل ایران رو از دید ما !! نگاه میکنند تنها محدود به دایره اعضای پای ثابت روی خط اینترنت هست و نه بیشتر.
عجیبه با اینهمه کم بودن اعضای این دایره ، هم توحم زیادی آدم رو میگیره که انگار صداش الان به همه عالم و تک تک ایرانی های مقیم ایران میرسه ، هم اینکه همزمان این جمع کوچک و محدود به فیلتر حتی ، اینقدر تاثیر گذار هستند
اما از غربت روزگار بگیم ، که ما اومدیم ایجا برای خوشی و بزن برقص برای یک بار هم شده در یک مراسم باشکوه عروسی در این سوی مرز در داخل میهن شریف شرکت کنیم ، عد زد و پدر بزرک عروس خانوم فوت کرد همین دیروز !! حالا همه در شوک برگذار کردن یا لقو مراسم در روز یکشنبه هستند !
از یک طرف روحیه ندارند و از طرف دیگه خروار خروار مهمون از همه کشورها بلیط گرفتند که بیایند !!
این وسط من برای اولین بار مراسم تشیح جنازه رو در بهشت زهرا دیدم !! بابا این قبرستان هست یا یک شهرستان دیگه ؟؟؟ چرا اینقدر دوره !!!
البته نزدیک تر از فرودگاه بین الملی هست !! که واقعا جای خنده داره
قبلا که ایران بودم و هنوز بچه بودم دو بار در مراسم عزاداری مادر و پدر بزرگ پدریم بودم و وقتی گریه آدم ها رو برای از دست دادن عزیزی می دیدم ، همیشه به خودم میگفتم قدر انسان های عزیز اطرافت رو بدون ، یه یک روزی دیگه دیر هست
و الان هم دارم حس میکنم ، دیگه اگر بنا به سفری به ایران باشه از دفعه دیگه ، برای جشن و شادی نخواهد بود ، دیگه همیشه نگرانی و شاید هم برای آخرین خداحافظی... شاید هم اولیش پدربزرگ مادری خودم باشه :(
اما جدا از این چند روز که حسابی مشغول سرزدن به نزدیکان بودم ، یک بار هم با چند تا از دوستای وبلاگی بیرون رفتم که کلی خوش به حالم شد و حسابی از سخن رانی هاشون خوشمان آمد.
من اینجا حتی فکر نمی کنم بتونم 4 تا دونه عکس توی فلیکر بگذارم ! از بس که ماشالا سرعت بالا و خلاصه اندش :)) جای شوما خالی
این بود اخبار ما از میهن عزیزم
برای خودم و برای اینکه در خاطرم در فردای فراموشکاری بمونه یادداشت کنم ، که امسال برخلاف دفعات قبل چقدر آروم هستم ، چقدر حالم خوبه ، که همه جونم آتیش نیست. و انگار تازه که روی زمین هستم می تونم کمی از شرایط واقعی ایران رو ببینم
اما جز یک شب که حسابی بعد از گذر از همه مسیر های پرخاطره دو سال پیش تابستون ، حسابی روی روانم پاتیناژ رفتم و شبش از غصه های های روی پشب بام گریه کردم ، بقیه روزها خوب بوده.
اولین شب ، همین پنج شبنه ، رفتم خونه خودمون ، همو جا که کلی ازش خاطره دارم. رفتم روی پشت بام خونه و از اونجا اینقدر نفس عمیق کشیدم تا همه آرزوهام کمی جون بگیرند. خیلی خوبه از بچگی ات کلی خاطره داشته باشی. خیلی عالی هست که همه بچه هایی که اون زمان همبازی تو بودند الان همه کلی واسه خودشون دنیایی دارند و تو میشینی باهاشون خاطرات دوران کودکی و نوجوونی رو مرور میکنی و تا صبح میخندی
ای کاش.... آره ای کاش
15 June 2005
مدتی هست که وقت آزاد بلاگ خونیم صرف خوندن نوشته ها و آرگومنت ها و مخالفت ها و تشویق های خیلی از دوستای وبلاگ نویس شده. یکی از دوران خیلی پربار در دایره این کانال ارتباطی رو همه گذرونند
از سایت ها و فوتوبلاگ هایی که عکس های روز و داغ داغ داغ می گیرند و درجه هیجان رو به حد بالا میرسونند ، تا کسایی که حسابی گلوی نویسندگیشون رو خط خطی می کنند با فشار تند تند دکمه های کیبورد که همه رو آگاه کنند از شرایط امروز ما ، شرایط حقیقی درون جامعه . از نظراتی که از بطن ایران به گوش میرسه ، از میون پیر ها و جوون ها. با عکس هایی که گویای هزاران حرف ناگفته هستند
شاید هنوز تعداد کمی از همه این جمعیت بلاگر ایرانی بدونند که چقدر شاهکار کرده اند. که چقدر تفاوت ها در طول این چند سال از آغاز دوران بلاگ نویسی و آزادی عقیده برای همه اتفاق افتاده.
شاید تنها درصد کمی بر این واقعیت بی نظیر واقف باشند که ایرانی ها ، مثل خیلی از شعبه های مختلف دیگه ، از پیشگامان اطلاع رسانی آن هم به این صورت سریع و هیجان انگیزند
راستش ، در کشور محل استقرار من ، در همین کشوری که خیلی از همسن ها و هم دانشجو های من شاید حتی یک بار هم اسم بلاگ نویسی به گوششون نخورده ، هرگز از هیچ گونه ابزاری برای بیان بلند بلند عقایدشون استفاده نمی کنند. برعکس ، در این کشور همه در سکوت زندگی میکنند و حتی اعتراضاتشون هم در ترس و خفی و بدون سوال مستقیم از یکدیگر است.
دلم میخواد اینجا ثبت بشه ، که جمعیت همیشه پر از هیاهو و پر از اعتراض و همیشه با آرزوهای گنده و شاید دیر دست یافتنی ما ایرانیان ، که در هر گوشه دنیا ، شاید تنها سهمی از این نیروی حرکت چرخ های بزرگ پیشروی به سمت آزادی را داشته باشیم. اما بایست از خود مغرور باشیم که حداقل اگر کشوری تهی از امکانات و آزادی و رفاه و .... با هزاران کویر خشک اما بی سدی برای آبیاری داریم ، حداقل خود با هم گفتگو می کنیم. همه داریم یاد میگیریم شنونده افکار مخالف و موافق باشیم. داریم یاد می گیریم همبستگی در نهایت جواب میدهد. داریم همه به هم اثبات میکنیم که ما راه رسیدن به دمکراسی را آرام آرام آموخته ایم
همه کسانی که قلم می زنند ، عکس میگیرند ، پلاکارد و پیشونی بند با هزاران شعار رنگی دارند ، همه آنها که راهی را گذیدن ننگ می دانند و روی برگردان را تنها راه حل ، آنها هم شایسته احترامند و حق راهنمایی و نظر دهی دارند ،
همه ما که ایرانی هستیم ، همه ما مسئولیم برای تلاش در راه رسیدن به سرزمین آرزوهایمان. سرزمین آزادی ، افتخار ، اعتماد ،دمکراسی و فردایی روشن برای سرزمین جاودانه ایران
10 June 2005
08 June 2005
Colourfull Flower
Don´t you agree ?
Flickr is such a fantastic site, share your picture with everybody...
06 June 2005
شب داشتم برنامه ایرانی کانال همسفر رو که آخر شبهای یکشنبه نشون می دند اتفاقی نگاه میکردم.
توی همه موزیک ویدیو هایی که نشون دادند ، آخرین ترانه از حمیرا منو حسابی به هپروت برد
یاد آدم های عاشق افتادم ، آدم هایی که تنها با دلشون جلو می رند و از هیچ ترسی ندارند
یاد لحظه های خداحافظی و زمانی که به سرعت میگذره
یک سال همچو باد و خاکسترهایی تازه از آتش خفته ، یک سالی پر از... و حالا باز خانه میدان ریزش احساسات ماست
از فردای دیدارها همیشه نگرانم ، همیشه هیجان و همیشه ... دنیایی اشک
اما خوب چه کنم که دیگر تاب این را هم ندارم

The sky from ...

» ترانه: لحظه ی خداحافظی
» آلبوم :مهتاب عشق
» خواننده:حميرا
» شاعر:بابک رادمنش
02 June 2005
01 June 2005
راستش قول داده بودم به خودم یه متن حسابی بنویسم ، اما اینقدر این روزها زود میگذره و من درگیر امتحانات بودم که توی مود نیومدم هیچ کلی هم خسته کوفتم
اما این دلیل نمیشه حتی برای خاطره هم شده چند خطی ننویسم
امروز توی بلاگت خوندم که نوشتی ، دیگه بار و کوله ات رو بستی و قراره پشت گوشت هم نگاه نکنی و با 4 تا پا از امارات و دبی و همه گرمای روزهاش و تنهایی های شب هاش فرار کنی
می تونم تنها بهت بگم دست مریزاد. بالاخره دوران سختی تموم شد. اگر خیلی از خواننده های بلاگت جدید باشند ، اما هنوز تعدادی هست باقی که هرگز نوشته های تو رو از روز اول ورودت به خاک امارات و آغاز فرود در دره مشکلات فراموش بکنه.
سال بعد از سال سریع تر میگذره ، اما اونچه هرگز نمی گذره ، خاطره ثانیه هایی هست که با سختی پا رو از خونه بیرون می گذاشتی و شب هایی که خوابت نمی برده
همه شور ها و هیجاناتت ، گزارش هات از نمایشگاه جی تکس ، سفرنامه های ایرانت ، نوشته روح بزرگی بایست داشت در دبی ، دغدغه های دو سال اول و همه اون فریاد ها و تابو شکستن ها و شوخی های سکسی و باز کردن در صحبت از ناگفته ها و ممنوعات
من به عنوان یک خواننده ثابت بلاگت بعد از نزدیک 4 سال و همچنین به عنوان یک دوست ، تنها می تونم بگم به عنوان یک ایرانی به تو افتخار میکنم. برای اینکه در مقابل مشکلات سر خم نکردی و در نهایت به هدفت رسیدی
شاید با هزاران کلام حتی خودت هم نتونی این روزها و شبهای سپری شده رو توصیف کنی ، اما بدون همیشه بعد از یک دوره ابری و بارونی ، باز هم خورشید از پشت ابر ها بیرون میاد و زندگی ما انسان ها رو نور و گرما می بخشه
پژمان عزیزم ، برات بهترین شادی ها و موفقیتی پایان ناپذیر رو آرزومندم
باشد بقیه حرفا میان دو گوش
دوست تو و خواننده بلاگت
نهال
31 May 2005
باید اعتراف کنم باورم نمیشه این عکس ها و جوون های توی ایران هستند که با فاکل و موعای ژل زده بی کلاس برای هاشمی دارند تبلیغ می کنند
http://www.flickr.com/photos/e1384/16682083/in/photostream/
هرچقدر هم لقمه وعده براشون بزرگ باشه ، اما آدم هایی که سر عقایدشون نمی تونند بیاستند چطور می خواند به ارزش میهن پی بیرند
اینجا رو !! واقعا جالــــــــــــــــــبه
http://www.flickr.com/photos/e1384/16682081/in/photostream/
ps.
الان در سایت مهر نیوز خوندم که ستاد انتخاباتی رفسنجانی تکذیب کرده که این 50 تا ماشین تبلیغاتی از طرف اونها برای هاشمی دارند شلوغ میکنند
شبکه سازمان یافته ای برای تخریب هاشمی فعال شده است // کارناوالهای تبلیغاتی ربطی به ستاد ما ندارد
http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=190392
29 May 2005
مدت ها بود بارون نمی اومد حتی توی این شهر سرد و کوچک
امشب صدای غرش رعد رو شنیدم و برقش حس غربت شبونه من رو باز از زیر پوست خَش داد
همیشه عاشق این غرش بودم ، حس قدرت رو لمس می تونم بکنم باهاش
وقتی اون نعره به برق و اشعه خیره کننده اش تبدیل میشه ، می خوام فریاد بزنم و بگم آره توی دل من هم هزار تا هوار جای داره ، بیا جایگاه قدرت انسانی من برای تو ، شبی من در کرسی قدرت تو نعره ای بزنم از گله های این دنیا
اما.. خوب این هم باز جزو یه شب زدگی میشه و میره
توی کلاس توی دانشگاه نشسته بودم همه روز و برای امتحان دوشنبه صبح خودم رو آماده می کردم. دفترتمرینم رو حاضر نیستم ورق بزنم ، که توش پر از خط خط چکیده های شعره. شعر و خاطره و حرف و گله و آرزو. حرف هایی ناگفته ای که مخاطبش تنها خودم شدم و به گورستان سپردمشون
سطر شعری که از میون چندین صفحه عدد و کد و مسئله یهو باز شد شعر قشنگی بود. شعری که دل می سوزونه هربار که می خونمش
با ماژیک قرمز و سیاه و آبی ، روی تخته وایت برد کلاس با خط قشنگ نوشتمش
بگو چون عاشقه قلبش... تابحال از غم نمرده
میدونی زندگی سخته... بار حرف زور زیاده
اون کسی برده که... قلبش روبه دست غم نداده
هیچ کسی هنوز تو دنی...امثل من که دل نداده
تا خاطرم بمونه 30 ماه می سال 2004 رو ، و سال 2005 رو
روزهای سخت به پایان خودشون دارند میرسند. اما دل من دیگه بارونی نیست. قلم شعر من دیگه خشک شده و زبون سخنم از دلتنگی های عاشقونه بند اومده
دلم نمی یاد حتی احساس درونم رو توی این چهار خط مکتوب کنم، چرا که خیلی چیزا ممنوع هست
قانون زندگی خیلی آرزو ها رو ممنوع میکنه
و من سالی بود با این قانون ها می جنگیدم
دلتنگم امشب و اشکی برای ریختن ندارم
امشب به نا گه رعد می زند پشت پنجره اتاق تنهایی های من
در پشت رگبار ابر پر بارانش، نم برگها بر موهایم می چکانم
ps. آخ جـــــــــون عجب سیلی شد !! به جای قطره داره گوله اندازه توپ تنیس بارون میاد :)) شیطونه میگه بپرم برم بیرون زیرش وایسمــــــــــا نصفه شبی :))
27 May 2005
سایت ستکهلمیان لینکی به سفارت ایران در دانمارک داده , که در اون لیست نام های مورد قبول سازمان ثبت احوال ایران هست ؛ که برای نوزادهای متولد خارج از ایران در سفارت مربوطه ایران در هر کشور شناسنامه ایرانی صادر می کنند. این لیست اما بسی جالب است
لینک مستقیم
http://www.iran-embassy.dk/fa/name%20list/namelist.htm
مشکل ثبت نام برای کوچولو های چند تا از فامیل های ما بوجود اومده. طوری که با این سخت گیری ها که از طرف سفارت نیست بلکه دستور از اداره ثبت احوال ایران هست ؛ باعث میشه که موقع سفر به ایران یا مادر پدر بچه اسم دلخواه رو عوض بکنند؛ و یا شانس داشتن شناسنامه ایرانی رو ندارند
حالا توی همین لیست ، من حتی اسم خودم و خواهرم رو که توی ایران شناسنامه گرفتیم پیدا نمی کنم !!! موندم طفلکی بچه های فرنگی ایرانیمون چه آبی در هاون بایست بکوبند
...............................................................
این نوشته از وبلاگ عاقلانه لیلا ، که نامه ای رو منتشر کرده. خیلی قشنگ هست. دونستی های همه ما، اما بخونید
لینک مستقیم
http://www.leylaa.com/archives/037397.php
«.....
درد بی درمان دموکراسی :
- "هر ملتی لایق همان دولتی است که بر او حکمرانی می کند." (ماکیاولی)
- "دموکراسی یک مفهوم انتزاعی است.باید با ایجاد دورنمایی از رضایت، شبحی از دموکراسی را برای مردم ایجاد کرد. " (پایره تو)
باز وقت یک انتخابات جدید رسید و عدم مشروعیت یا ناکارآمدی سیستم (یا هر اصطلاح دیگری شبیه آنها که حجاریان می گوید ) ، انتخاباتی که علی القاعده - مثل همه جای دنیا- باید یک چیز کاملا روزمره در راستای بقیه جریانات زندگی مردم باشد را تبدیل به یک رفراندوم تمام عیار جهت تثبیت نظام خواهد کرد. واقعا مسخره است که سیستمی بعد از 26 سال هنوز به دنبال کسب مشروعیت از طریق مشارکت عمومی در انتخابات باشد ، ظاهرا می توان عدم مشارکت مردم در حوزه های دیگر و فشار بین المللی را با یک انتخابات پرشور! فراموش کرد. باز دو سال فاصله بین دو انتخابات را به تمرین بی تفاوتی گذراندم و با رسیدن زمانش به همان دودلی همیشگی رسیده ام که چه کار کنم . دوست داشتم کلی گویی کنم اما چون مردم ایران از دیدن واژه ما ایرانی ها کهیر می زنند و برای لحظاتی شدیدا احساس مظلومیت می کنند که چرا حقوق روشنفکریشان نادیده گرفته شده و باقی قضایا ، تصمیم گرفتم راجع به خانواده خودم بنویسم :
ادامه در سایت لیلا.... »
24 May 2005
امشب بعد از اینکه از دانشگاه قدم زنان رسیدم خونه ، می خواستم همراه با خواهرم و یه دوست دیگمون بریم برای خداحافظی از یکی از ناز ترین دخترهای روی زمین، که دوست من و همکلاسی سه سال دبیرستان خواهرم و در نتیجه صمیمی ترین رفیق این چند سال زندگیش در سوئد شده بود.
میدونستم که نیکو (خواهرم) الان چند وقتی هست در تدارک هدیه مخصوص گـــــــــــودبـــــــــای عزیزترین دوستش هست. وقتی گردنبندی گه با نقره داده بود درست کنند بر روش حک کرده بود دوست تا تا ابد و شبیه فیلم ها دو تا دایره ای داشت که توش عکس خودش و دوستش رو گذاشته بود رو بهم نشون داد ، احساس کردم که این خداحافظی واقعا براش سخت هست.
قصه ما آدم ها خیلی غریبه. هممون یه روزی می بایست کوله بارمون رو برداریم و باز بریم. هم اونی که از کوه و دشت میگذره برای رسیدن به سرزمین رویاها هم اونی که مجبور میشه به یارش خدانگه دار بگه و به دنبال سرنوشت زندگی جاده رواز نو و تنها سپری کنه
دوست نیکو، دختری بی نظیر در خیلی جهات هست. از زیبایی ظاهری تا درون. اما برای رسیدن به اهداف و موقعیت شایسته در آینده شغلی و تحصیلی ، همراه با خانواده اش عازم کشور شیطان بزرگ شدند.
روزی که این تصمیم رو گرفت ، یک سال پیش بود، روزگارش در این کشور خیلی عــــــــــــــــــالی بود. عشق زندگیش رو هم چند سالی بود پیدا کرده بود . اما وقتی تصمیم به رفتن گرفت ، از ناچار و از خاطر سختی های مسافت از عشقش درخواست اتمام دوستیشون رو کرد
من همیشه این جمله اون پسر دلم رو می سوزونه ، که تنها گفته بود ، اگر چند سال دیگه در زندگیم اومده بودی هرگز نمیتونستم از نو روی پا بایستم.
اما با وجود اینهمه عشق ، حاضر شد بگذاره دختر رویاهاش به سوی سرنوشتی جدید قدم بگذاره. و دیگه باهم ارتباطی نداشته باشند
یادم هست عقیده ام با بقیه مخالف بود وقتی سخن از مثبت بودن تصمیم دختر برای قطع کامل ارتباط در یک سالی که هنوز در این خاک زندگی میکرد می آوردند. من اصرار می کردم که چرا مثل دو دوست با هم هنوز ارتباط نداشته باشند ؟ مگر نمی شود با هم حرف زد اما از عشق نگفت و خاطره ای را زنده نکرد
می دونستم اما که این راه ممکن نیست. برای خیلی ها ممکن نیست. یک سال شاید سکوت و گذروندن شب ها و صبح هایی که شاید هیچ کس جز خودشون ازش خبر نداشته باشه ، شاید بهای زیادی باشه برای رسیدن به یه آینده و خوشبختی. اما این یک انتخاب است. انتخاب باقی نگه داشتن عشق در جایگاه دوست هم انتخابیست که نه تنها از پس هر آدمی بر نمی آید ، بلکه در نتهایت منجر به پوچی و پوسیدگی همه احساسات و ارزش های گذشته می شوند
وقتی در ماشین کادوها رو بهش میدادیم من سعی میکردم سه دختر دیگه رو با شوخی هام و کامنت هام سر حال نگه دارم و نگذارم اشک از گونه هاشون سرازیر بشه
هرچند مثل یه سخن گوی ماهر حرف از آینده و شانس و دنیای تجربه و فاصله های کوتاه و نامه و تلفن و ایمیل و عکس و سفر میزدم
هرچند مثل یک انسان عاقل و بالغ دست بر شانه هر سه میزدم و میگفتم دوستی های دوران نوجوانی هرگز زیر خاک نروند
اما در درون میگریستم و میگریستم و میگریستم
چرا که من از همه آدم های دنیا درد رفتن را میدانم
چرا که از همه آدم های دنیا من بارها پشت سر خویش نگاه نکردم و گذاشتم جاده اش خیس از نم اشک های من باشد
که بارها وقتی چشم باز کردم سر خود بر شانه ای دیدم که نتوانستم برای ابد سر بران بگذارم
و دانستم که غربت ، غمیست هم پای مهاجرت، هم درد رهایی ، سخت تر از خدانگه دار دو یار...
من میخندیدم و در درون... به حال خویش....می گریستم
23 May 2005
bushsaddam
:D
BUSH&SADDAM
both the same shit
این هم جک امروز :
یه خرگوشه میره داروخونه میگه آقا آستین کوتاه دارید ؟ داروسازه میگه : "گفتن رد صلاحیت میاره داریم جمش میکنیم "
از بلاگ فینگیلیش
18 May 2005
12 May 2005
.يکی بود يکی نبود
.غير از خدای مهربون هيچ کس نبود
:يه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت
عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلش و جواب نميده هرچی SMS هم براش ميزنم
.باز جواب نمیده . online هم نشده چند روزه . نگرانشم
.چندتا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره
.شنل قرمزی گفت : مامی امروز نميتونم
.قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکی
.مادرش گفت : يا با زبون خوش ميری . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوری لهت کنه
.شنل قرمزی گفت : حيف که بهشت زير پاتونه . باشه ميرم
.فقظ خاستين برين بهشت کفش پاشنه بلند نپوشين
.مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان
.می خوان ازت خاستگاری کنن واسه پسرشون
.شنل قرمزی گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد
.يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و می خوام
.شنل قرمزی با پژوی ۲۰۶ آلبالوئی که تازه خريده از خونه خارج ميشه
.بين راه حنا دختری در مزرعه رو ميبينه
؟؟؟شنل: حنا کجا ميری
.حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن
!!شنل : ای نا کس حالا تنها میپری ديگه
.حنا : تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در آوردی
.بچه ها شاکی شدن دعوتت نکردن
شنل : حتما اون دختره ايکبری سيندرلا هم هست ؟؟؟
.حنا : آره با لوک خوشانس ميان
........................................................شنل : برو دختره
( به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود )
.شنل قرمزی يه تک آف ميکنه و به راهش ادامه ميده
!!!!!!پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره
.ماشينا جلوش نگه ميداشتن . ميره جلو سوارش ميکنه
!!!!!شنل : تو که دختر خوبی بودی نل
.نل : ای خواهر . دست رو دلم نذار که خونه
.با اون مرتيکه ...... راه افتاديم دنبال ننه فلان فلان شدمون
.شنل : اون که هاج زنبور عسل بود
.نل : حالا گير نده . وسط راه بابا بزرگمون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش
.اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون
.شنل قرمزی : نگاه کن اون رابين هود نيست ؟؟؟؟ کيف اون زن رو قاپيد
.نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتی ؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپی
.جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن
!!!!!!!!!!!!!! شنل قرمزی : عجب
.نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک می کنن
.دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائينی داره آدامس ميفروشه
؟؟؟؟؟ شنل قرمزی : چرا بچه ها به اين حال و روز افتادند
.نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقای پتيول شد
.بچه مايه دار شدی . بقيه همه بد بخت شدن
.بچه های اين دوره و زمونه نمی فهمن کارتون چيه
...شخصيتهای محبوبشون شدن ديجيمون ها ديگه با حنا و نل و يوگی و
.خانواده دکتر ارنست حال نمی کنن
ما هم مجبوريم واسه گذران زندگی اين کارا رو بکنيم
10 May 2005
http://www.iransong.com/album/1598.htm
08 May 2005
توی این دم دم های صبح گاه ، انقدردلم برایت تنگ شده که چشمم از سوزش اشک بسته میشود.
پشت پنجره من درختی سبز نمی شود اگر دل برام نوای آرامش تو را نسراید.
من در پی سرمستی این بازیکده ، اما هرگز ننگ ناانصافی را بر دامن خویش نمی چسبانم.
کاش شب های فردا ، ورق خاطرات را با نفس سرد آه برنگردانم. آنچنان که آن شب های تابستان ... با گذرش با سرعت گذرش ، با وحشت از پایانش.
از فردا هرگز دل خوشی نداشتم. چرا که فردا همیشه کوله باری از دلتنگی را برپشت خانه من خالی کرد.
اما در دل خانه من همیشه کودکی زانو بر زمین زده بود، دستانی به آسمان گرفته بود و مشت بر شیشه می کوبید.
شعر می سرود و آه می کشید. بر روی صورت سرد خویش ، حتی نوازش نور ماه را پسندیده نمی دید.
اما چه کنیم که فردا باز هم در انتظار ماست
در انتظار من که امشب ، دلتنگ ، سر از پنجره بیرون می کنم و به صدای گنجشک روی درختم.... نوای لالا می سرایم
03 May 2005
سر کلاس دارم تند تند از نوشته های استاد یادداشت برمی دارم. بر خلاف عادت همیشگی ما " های کلاس " ها و " تکنولوژیست " ها که تمامی کلاس هامون روی تخته های الکترونیکی با ماژیک سفید نوشته میشد، و بعد با سه کلیک روی نت قرار داده میشد، هرگز نیاز نبود سر کلاس یادداشت برداریم و فقط به حرف استاد گوش میدادیم ( بگو زرشک، بگو عمرا ) اما این ترم که توی کمپوس قدیمی دانشگاه وسط شهر دارم کورش سخت لاجیک رو می گذرونم ، هنوز استاد و تخته سیاهش و دستای گچی هست که فرمانبردار کشتی کسب علم و دانش است.
اما اینجانب چون همیشه معترض ام ، و اگر ایرادی باشه می بایست به وظیفه انتقادیم عمل کنم ! ؛ هر جلسه با صدای بلند از یه گوشه سالن به غری به استاد می زنم.
آهای بنگت ( اسم معلم) صدات کم می رسه ، میکروفون رو بیار بالاتر ( توی گردنش یه میک کوچیک آویزونه ). آهای بنگت نور کمه روشن تر کن! آهای مستر اینقدر توی دهنت حرف نزن ! من نمی فهمم چی میگی اینقدر که تند میگی نمیشه همزمان یادداشت کرد! بابا اون تخته رو ببر بالاتر ببنیم چی نوشتی !! برادر من چرا اینقدر تند تند حرف می زنی ؟! :))
ببینید اشتباه نکنید » این فقط من نیستم که مشکلی دارم با ایرادات کوچک، بلکه همه کلاس گلایه دارند. اما اینجا رسم نیست کسی بلند صحبت کنه چون اینجا همه ساکت اند! همه ترسو اند. در نتیجه یکی بایست دمبش دراز تر از بقیه باشه!
این موضوع رو هم اشاره کنم که شاید سوئد یکی از معدود کشور هایی باشه که توش فرقی نمی کنه تو نخست وزیر کشور هستی یا شاه ، استاد دانشگاه هستی یا معلم مهد کودک، پزشک ارشد هستی یا نگهبان در؛ در خاک این کشور همه مساوی اند. یعنی احترامات خاصی رواج نداره. هرگز نمیشنوی کسی تو رو " شما " سرکار آقا ، مادمازل ، جناب دکتر ؛ استاد ، آقای معلم ؛ خانوم اجازه ، حضرت ، امام ! پیغمبر خدا صدا کنه. حتی استاد دانشگاهش هم با اسم کوچیک صدا میشه ! همون طور که یه بچه مهد کودکی سر مربی اش جیغ میزنه Eva بیا اینجا.
-----------------------------------------------------------------
دارم می نویسم
э x Φ x Є ∆ * => Φ C Є ∆ *
یهو همزمان توی ذهنم صحنه ساحل دریا می یاد، عجبا ! فیلت چرا یاد خلیج کرده این وسط ! کو پول ! کو تا تابستون ! کو ساحل و دریا !
باز ادامه میدم به نوشتنم
♣♠♥♂♀
صندوق انتخابات تجسم میشه جلوی چشمم ! الله اکبر ! نکنه زده به سرت بچه ! وای چه سانویچ کالباس خوشمزه ای ! یــــوم یــــوم :)) با این ســـس لذیذش که داره از چونم می چکه ! ! زهــــــــر انار شــــکمو ! به تخته توجه کن ! وای دو روز دیگه امتحان ریاضی ستاتیستیک دارم ، یاد دفتر تمریناتم که می اوفتم غصم می گیره. نمی خوام حتی دستم بگیرمش. آخه خط تو خطش یادگاری کاتاگاری نوشته شده. همش 5 هفته تا آخر سال مونده. یه سال تحصیلی دیگه هم به سرعت عمر گذشت. قلبم داره تـــــــــــند تــــــــــند می زنه. صداش رو می شنوم، دستم رو میگذارم روش، داره می پره بیرون از قفس سینه ام. آرومش میکنم، میگم : آره می دونم دلت تنگ شده... دلتنگ خونه... می شناسمت ای قلب پاره پاره
30 April 2005
eshgh kafi nist
نمی دانم هنوز کدام گره را برای انتخاب گزینم
نمی دانم هنوز... از میان افعال هست و نیست کدام درس است
عشق کافی ایست
کافی نیست
هنوز ندانم برای ایمان قوی تر بایست عاشقانه زیست یا عاقلانه
...
29 April 2005
The Last King
زمانی که من نوجوون بودم و هنوز به انحرافات دوران شری و کله پوکی و جوونی کشیده نشده بودم ؛ خوراکم کتاب و کتاب خوندن و روزنامه قورت دادن بود.
و یکی از علاقه های آخر که براش ساعت های زیادی رو صرف مطالعه کردم خوندن کتاب های تاریخی بود. اما جذاب ترین اونها کتاب های قدیمی کتاب خونه زن عموی گرامم بود که جلد های اصیل نویشته های الکساندر دوماس در مورد انقلاب فرانسه بود. اون زمان من از دو جلد کتاب ژوزف بالزامو شروع کردم و بعد 9 جلد 600 ٍ 900 صفحه ای سری های کتاب به نام غرش طوفان رو تا روزی که تا گردن زدن ماری آنتوانت نخوندم بر زمین نگذاشتم.
هرگز یادم نمیره که این کتاب و اون صحنه ها که بی نهایت واقعی توصیف شده بودند چقدر علاقه من رو برای ایده های رویایی برای شغل در آینده رو برام پرورش داد. اما مهمترش تنها این بود که روزی خودم به فضای واقعی اون دوران سفر کنم و از نزدیک اون قصر شاه رو اون محل رقص دربار رو و مجسمه ماری آنتوانت رو به چشمام ببینم و خاطره سه تفنگدار رو در ذهنم زنده کنم
زمستون امسال این شانس رو داشتم و در قصر لوئی شانزدهم قدم زدم و کنار تابلو عظیمش عکس هم گرفتم و از دونستن گوشه ای از بزرگترین انقلاب دنیا نیشم باز بود
27 April 2005
www.parsplanet.com
غضنفر شلنگ رو بر ميداره تلويزيون رو خيس ميكنه ميگه مگه نگفتم اينجا فوتبال بازي نكنيد !
يه دستماله با دماغه دعواش ميشه ، دماغه ميگه ديگه بهت جنس نمي دم
غضنفر داشته از توی جزيره آدمخورا رد ميشده، يهو ميبينه آدم خورا محاصرش كردن د بيچاره خيلي ميترسه و با حال زار ميگه : اي خدا بدبخت شدم د يهو يك صدايي از آسمون مياد: ميگه نترس بنده من، هنوز بدبخت نشدي د اون سنگ رو از جلوي پات بردار بكوب به سر رئيس قبيله د غضنفر خوشحال ميشه، سنگ رو ميكوبه تو كلة رئيس قبيله د رئيس قبيله جابهجا ميميره، باقي افراد قبيله شاكي ميشن، نيزه به دست، شروع ميكنن دويدن طرف غضنفر د يهو يك صدايي از آسمون مياد و ميگه : خوب بنده من، حالا ديگه بدبخت شدي
یه روز یه اصفهانیه یه 25 تومنی رو تو دستش هی فشار میداده که دستش عرق میکنه بعد دستش رو باز میکنه به 25 تومنی میگه اگه تا فردا هم گریه کنی خرجت نمیکنم
یکروز یک میخ میره عروسی قر تو کمرش گیر میکنه میشه پیچ
یه روز یه هزارپا می ره خواستگاری مورچه اما مورچه بهش جواب رّد می ده میپرسن چرا جواب رد دادی د میگه کی حوصله شستن هزار جوراب رو داره
غضنفر با خدا قهر ميکنه ، موقع نامه نوشتن، مينوشت بنام بعضي ها
يارو داشته با بچش بازي ميكرده، هي بچه رو پرت ميكرده بالا، تو هوا مي گرفتدشد يه بار بچه رو خيلي ميندازه بالا ، بچه ميفته تو خونه غضنفر ايناد غضنفر هم بچه رو مياره ميگه : ايندفعه آوردم، ولي اگه دفعه ديگه بندازي پارش ميكنم
تو به من گفتي روی قول من حساب کن، گفتي قول من مثل چک ميمونه درسته، ولي من چکهام هميشه برگشت ميخوره
روزي سير و پياز دعواشون مي شه ، سير با عصبانيت به پياز مي گه : حيف که سيرم و گرنه مي خوردمت
يه ياكريم با يه مرغ عشق ازدواج ميكنه بچه اونها ميشه كريم عشقي
يه روز غضنفر به دستشويي ميره در رو كه باز ميكنه پشه ها بلند ميشن غضنفر ميگه خواهش ميكنم خواهش ميكن سر سفره بده بلند نشيد
غضنفر ميشينه تو تاكسي، راننده بهش ميگه: داداش دستت لاي در گير نكنه. غضنفر هم مياد آخر مرام بگذاره، ميگه: داداش سرت لاي در گير نكنه
يک موز به پياز ميگه : خجالت نمي کشي گريه همه را درمي آوری د پياز جواب ميده : خودت را بگو ،پيش همه شلوارت را مي کشي پائين
غضنفر داشته تو اتوبان كرج با سرعت ميرفته , يه دفعه راديو پيام ميگه : رانندگان عزيز كه در لاين تهران به كرج در تردد هستند مواظب باشن يه اتوموبيل در لاين مخالف در حركت است غضنفر همينجور كه داشته فرمونو اينور اونور ميكرده ميگه : لامذهبا يه دونه دوتام نيستن
یک روز غضنفر که پاش شکسته بود برای شفا گرفتن می ره مشهد و با امام رضا درد و دل می کنه که یهو می بینه یک زن میاد و خودش را می بنده به زريح و از امام رضا می خواد که به او بچه بده د غضنفر هول می کنه و تو دلش میگه نکنه منو ول کنه حاجت اینو بده به زنه میگه : خانم بخش زایمان اونطرفتره اینجا بخش ارتوپدیه یه ذره برو اونور
غضنفر ميفته تو گير آدم خورا، آدم خورا ميگيرنش، رئيسشون ميگه: اينو پوستشو ميكنيم باهاش قايق درست ميكنيم د غضنفر هم يه چاقو ور ميداره ميگذاره رو شكمش، ميگه : جلو نيايد وگرنه قايقتونو سوراخ ميكنم
يه روز يه فيل و يه مورچه با هم ازدواج ميکنند د خلاصه يه روز اين دو تا دعواشون ميشه و فيله پاشو بلند ميکنه که مورچه رو له کنه ، مورچه بهش ميگه : حالا اگه به خودم رحم نميکني به اين بچه فيله که توی شکمم هست رحم کن
غضنفر داشته تو لوسآنجلس قدم ميزده، يهو داريوش رو ميبينه، بدو بدو ميره جلو، ميگه سلام آقا داريوش! داريوش ميگه سلام هموطن! غضنفر كف ميكنه، ميگه اوووف ! عجب كيفيتي
يه روز غضنفر داشته کباب درست ميکرده يهو ميبينه يه گربه نزديکش مياد و حسابي دندون تيز کرده به گوشتها!! خلاصه يه فکر حسابي به ذهنش ميرسه و برای اينکه گربه رو دور کنه ميگه: بلاليه بلال شير بلاليه
غضنفر مريض ميشه ميره پيش حكيم باشي دهكده! مي گه حكيم باشي من بدجور دل درد دارم. حكيم معاينه اش مي كنه و ميگه تو نان زياد مصرف مي كني؟ نان لواش مي خوري؟ غضنفر مي گه بله نان تافتون چي نان تافتون هم مي خوري؟ غضنفر مي گه بله نان سنگك چي نان سنگك هم مي خوري؟ باز غضنفر مي گه بله نان باگت چي نان باگت هم مي خوري؟ باز غضنفر مي گه بله نان بربري چي نان بربري هم مي خوري؟ غضنفر مي گه : پس فـــــكر كـــــردي همه اونها را با چي مي خورم؟
بهمن و علی(اصفهانی) سرباز بودن. بهمن ميميره، علی ميره برای خانواده بهمن تلگراف بزنه که بهمن مرده. مسئول تلگرافخونه میگه: هر کلمه هزار تومان، برای تاريخ و امضا هم پول نمیگيريم. علی میگه بنويس: بهمن تير خرداد مرداد
---------------------------------------------
والا ما از اون جوک های ناب ایرونی بلد نیستیم کسی هم این اطراف واسمون جک تعریف نمی کنه ! اگر تکراری بود خودتون واسم جک جدید بنویسید ! بی ناموسی هم خواتید میل کنیید :))
P a r s P l a n e t . C o m
26 April 2005
يه روز يه باغبونی ، يه مرد آسمونی
نهالی كاشت ميون باغچه مهربونی
می گفت سفر كه رفتم يه روز و روزگاری
اين بوته ياس من می مونه يادگاری
هر روز غروب عطر ياس تو كوچهها میپيچيد
ميون كوچه باغا ، بوی خدا می پيچيد
اونايی كه نداشتن از خوبیا نشونه
ديدن كه خوبی ياس ، باعث زشتيشونه
عابرای بیاحساس پا گذاشتن روی ياس
ساقههاشو شكستن آدمای ناسپاس
ياس جوون برگرفت ، تكيه زدش به ديوار
خواست بزنه جوونه ، اما سر اومد بهار
يه باغبون ديگه شبونه ياس رو برداشت
پنهون ز نامحرما تو باغ ديگهای كاشت
هزار ساله كوچهها پر ميشه از عطر ياس
اما مكان اون گل مونده هنوز ناشناس
خوشا او که یاس خواندش یارش
http://www.iransong.com/album/22.htm#
24 April 2005
و من به شـــوما اعلام می دارم که هیچ چیز در این دنیا بهتر از سایت های مفت مجانی که همه کارهای سخت را برای ما هلپی انجام می دهند نیست
اینجانب عالیجناب منتقد بر سایت فلیکر کلاه احترام به هوا می اندازم ! چرا که کاری کرده این آرشیو 6000 تا عکس من به زودی زنجیر هایش را بدرد و به دید همگان خویش را عریان سازد !! تنها مواظب باشید هول نشوید
به قول حسین درخشان (ص) بر روح فلیکر
دی این گوشه زیر آرشیو راندمی از عکس های توی سایت رو میتونید ببینید
جووونمی دیگه لازم نیست انیقدر زحمت سایز کوچیک کردن و آپ لود کردن به خودم بدم
به این می گویند هنرمند سخت کوش شایسته مفت خور :)) قربون همین سایت بلاگر هم برم که دیگه هیچ ایرادی نداره و همه امکانات رو در اختیارمون میگذاره !! حالا شوما عزیز دل خواهر برو هی پول بی زبون بده سایت ثبت کن پول بده تمدید کن ! من پولام رو میگذارم تا دوربین رویایی رو بخرم !! انشالا در صد سال آینده :))
23 April 2005
22 April 2005
یاد قصه اش کردم و امروز دیدم یکی باز نوشته اتش. یادش کردم و داغ شدم
به اين ترتيب شازده كوچولو روباه را اهلي كرد.
لحظهُ جدائي كه نزديك شد روباه گفت: ــ آخ! نمي توانم جلو اشكم را بگيرم.
شازده كوچولو گفت: ــ تقصير خودت است. من كه بَدَت را نمي خواستم، خودت خواستي اهليت كنم.
روباه گفت: ــ همين طور است.
شازده كوچولو گفت: ــ آخر اشكت دارد سرازير مي شود!
روباه گفت: ــ همينطور است.
ــ پس اين ماجرا فائده اي به حال تو نداشته.
روباه گفت: ــ چرا، واسه خاطر رنگ گندم.
بعد گفت: ــ برو يك بار ديگر گل ها را ببين تا بفهمي كه گل خودت تو عالم تك است.
برگشتنا با هم وداع مي كنيم و من به عنوان هديه رازي را به ات مي گويم.
شازده كوچولو بار ديگر به تماشاي گل ها رفت و به آنها گفت:
ــ شما سر سوزني به گل من نمي مانيد و هنوز هيچي نيستيد. نه كسي شما را اهلي كرده نه شما كسي را. درست همان جوري هستيد كه روباه من بود: روباهي بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم كردم و حالا توهمهُ عالم تك است.
گل ها حسابي از رو رفتند.
شازده كوچولو دوباره در آمد كه: ــ خوشگليد اما خالي هستيد. برايتان نمي شود مرد. گفت و گو ندارد كه گل مرا هم فلان رهگذر گلي مي بيند مثل شما. اما او به تنهائي از همه شما سر است چون فقط اوست كه آبش داده ام، چون فقط اوست كه زير حبابش گذاشته ام، چون فقط اوست كه حشراتش را كشته ام (جزء دو سه تايي كه مي بايست شب پره بشوند)، چون فقط اوست كه پاي گِلِه گزاري ها يا خود نمائي ها و حتا گاهي پاي بْغ كردن و هيچي نگفتن هاش نشسته ام، چون كه او گل من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت: ــ خدانگهدار!
روباه گفت: ــ خدا نگهدار...
و اما رازي كه گفتم خيلي ساده است: جزء با دل هيچي را چنان كه بايد نمي شود ديد. نهاد و گوهر را چشم سَر نمي بيند.
اما نیمه صبح ، پشت پنجره هوا آبی نیگونی بود، صدا میومد، پنجره رو باز کردم، پرنده داشت چهچه میزد، مستون و بیخود از دم صبحگاه... داشت برای دل من چهچه میزد
20 April 2005
Don´t tell me why I cry
Don´t tell me I´m in love
No no no
I should not to be in love
Being in love, I hate to be in love
Cuz I have to demolish the wall
I have to open my heart, To show you my soul
I did, I regret, I drowned and got hurt more than I could have imagined.
You may are right,
But don´t tell me You feel I´m in love
Maybe I am...
Yea... maybe right now... maybe tomorrow
16 April 2005
نادیا بیورلین Nadia Björlin یکی از بازیگر های سریال های soapopra های معروف امریکا که بیش از 35 سال هست داره پخش میشه به اسم Days of Our Lives بود و بعد از مدتی که در اون در نقش یک دختر عجیب و ربل بازی کرد به شهرت زیاد رسید.
هرچند شاید تنها توی خود امریکا هست که به ستاره های سینما و تلویزیونشون بیش از اندازه اهمیت میدند.، اما اسم نادیا تازگی بر سر زبون در خیلی از کشورهای دیگه بخصوص در سوئد افتاده
علت : این نادیا خانوم 24 ساله آخرین معشوقه بروس ویلیز هست! بعله آقای Bruce willis 49 ساله این دختر خیلی جذاب رو تور خودش کرده

سایت شخصی اش در این لینک زیر

http://www.nadia-bjorlin.com/main.shtml
اما اونچه در مورد background نادیا جالب هست، ریشه های مادری و پدری و محل بزرگ شدنش هست
پدر نادیا سوئدی، مادرش ایرانی و خودش متولد سوئد هست که بعد از چند سال به امریکا مهاجرت میکنه و در اونجا کریر موزیسین و بعد از اون بازیگری با شروع در سریال بهرتین روزهای عمر ما رو ادامه میده.
من عکس هاش رو در یک سایت که خیلی کیفیت بالا داشتند پیدا کردم. و بی چک و چونه واقعا از دیدن صورتش و این نگاهش خوشم اومد.خیلی هم سکسی تر از هنرپیشه های معروف دیگه هست. البته چون من این فورم بدن رو بسیار میپسندم. ستایلش هم نسبت به خیلی ندید پدید های تازه به شهرت رسیده برتر بود
قصاوت با شوما
این چند تا عکس رو من میگذارم برای بقیه عکس ها سایت رو ببینید

نادیا

لینک اصلی عکس با سایز بزرگتر
http://mikescelebs.inkiboo.com/n/nadiabjorlin/005.jpg

خوشم میاد ازش چون ستایلش مثل خودمه ونوع لباس هایی که انتخاب میکنه خفن Bossy گونه ست :))

عکس بزرگ و با کیفیت اینجا ببینید
http://mikescelebs.inkiboo.com/n/nadiabjorlin/001.jpg

She is HoT, aint?

لینک عکس اصلی
http://mikescelebs.inkiboo.com/n/nadiabjorlin/006.jpg
و البته بقیه عکس ها هم اینجاست
http://mikescelebs.inkiboo.com/n/nadiabjorlin/index.html
13 April 2005
.... «
اين تهران را نميشناسم، اين آدمها را هم. همه كاسباند. يا به كاسبي فكر ميكنند، يا با هم كاسبي ميكنند، زن و مرد و پير و جوان. امروزه، دنيا بر اين پاشنه ميچرخد ولي چرا اينقدر چهرهاش زشت است اينجا. ريز و درشت، هم و غم شان اينست كه يك پولي از يك جايي كسب كنند، حالا به هر قيمتي. در دربه دريهايي كه كشيدهام و در ديگر كشورها زندگي كردهام، هيچكجا مثل تهران، اختلاف طبقاتي آنقدر زشت و زننده و كريه نيست. نوعي توهين و تحقير لحظه به لحظه است به منزلت آدمي.
هيچكس چشم ندارد ديگري را ببيند، انگار به خون هم تشنه. تفريحشان، بگو بخندشان به كارهمديگر كار داشتن است. در انتظارند ببينند كي زمين خورد، كي ورشكست شد، كي دخترش طلاق گرفت، كي شوهرش سكته كرد، بعد، سرشان را بالا بگيرند، بگويند: آهان خوب شد، دلم خنك شد. البته چند تن از ايرانيهاي سيتي زن كانادا هم همينطور، من وقتي پدرپسرم يعني شوهر سابقام يكهو ورپريد، همين وحشيگريها را از خود نشان دادند.
ناگفته نماند، خوبيي زندگي در ممالك فرنگ اين است كه آدم حق انتخاب دارد كه با كي رفت و آمد كند يا نكند. ولي در تهران، آنطور كه من ديدم، اگر هم نخواهي قيافهي بعضيها را ببيني، امكان پذير نيست، خستگيناپذير و نستوه، از دور انگشتي بهت ميرسانند. و در اين انگشترساني، بسيار با استعداد هستند و پشتكار دارند و اهدافي چندگانه را دنبال ميكنند. ميدانيد كه چه ميخواهم بگويم؟
صبحها، هر روز تلويزيون نگاه ميكردم، يعني گوش ميدادم. يك قاريي مصري، قرآن ميخواند. صدا را به دلخواه بلند ميكردم. صداش رنگ داشت. قدرت صدا بالاتر از پاواراتي، گرمتر از امكلثوم، گيراتر از شجريان. بالا كه ميگرفت، رنگينكمان ميشد. پايين كه ميگرفت، انگار قلبم سالها منتظر اين لحظه بوده بوده است تا اندوه سرريز كند، چون آبشار و در رنگين كمان بعدي، بالا، بالا، بالاتر، از وجد ديوانه شود. و قاريي مصري، به اتفاق جهان ميگرفت زيرا خوبرو هم بود.
اين قرآن گوش كردن من، شده بود مكافات براي خانوادهام. خب صدا بلند بود ميرفت. همينطور كه صداي موزيك همسايهها ميآمد كه سوزان روشن و شهرام شبپره از صبح تا شب، از تو ماهواره، بپر واپر ميكردند. مامانم بايد مدام توضيح ميداد كه چرا دختر از فرنگ برگشتهاش، قرآن گوش ميدهد. يكي از همسايهها گفته بود: همه را برق ميگيرد ما را چراغ نفتي. همه به شدت اعتراض ميكردند، زيرا قرآن فقط در مساجد و سرقبرستان تلاوت ميشود
» ...
ادامه نوشته در اینجا ؛ لینک از زیتون
12 April 2005
بعد از مدت ها بازم پای تلفن صدام لرزید و تمام تنم به رعشه افتاد. احساس یه بار دیگه در دادگاه محاکمه حاظر شدن ؛ به سوال و پاسخ های تکراری جواب دادن وآرگیو کردن برای اثبات واقعیت خود * آره درسته همین احساس رو تو هم داشتی
چه حرف های خسته کننده ای. چه دلیل بی معنایی ؛ وقتی که واقعیت کامل مشخصه. مدت هاست که مشخصه. اما همیشه طرف مقابلت یک بازیگر خوب بوده که دلش خواسته راهبر میدون باشه و تو رو به همه سازش برقصونه و بچرخونه و در نهایت در مقابل خواسته هاش سری بیافکنی از ادای تسلیم
اما اینبار بهترین گپ ما بود. هرچند هرگز از این مکالمه های مقصر را بیابید دل خوشی نداشتم و همیشه بغضم از راه دور شاید بچه بودنم رو بر پیشونی من مهر زد ؛ اما اینبار که تونستم راحت و با خیال راحت از گوشه ای از واقعیات براش بگم نفس عمیق کشیدم و قهقه خنده سر دادم و باز خنیدم و خندیدم و خندیدم
احساس کردم سبک تر شدم. چرا که دیگه نیاز نیست به خاطر مراقبت از دل آدمی مراقب سخن هایم باشم و دلی را نشکستن.
خیلی ساده است بی تفاوت خویش را جلوه کردن. برای من بهانه ها و توجیه ها سنار هم ارزش ندارند.
تنها در پیش وجدانم راحت باشم که دیگر رازی نیست. سه گوشه مثلثی هم نیست. من آشفته شدم بر انگیخته شدم و کشته شدم.. به دست خودت
و باز دوباره بر پایم ایستادم. تا زنده باشی و من را شادمان ببینی. همچو عزیزترینت
آرزویم زنده بودن است... نه مرگ
یادت بماند... ای دوست
05 April 2005
che eshtebahi
یه شب یکی تعریف کرد از بالای درختی قصه پسر کدخدایی رو شنیده بود
کلاغه قارقار کنان میگفت:
پسر کدخدا اونقدر غرق شده در پول و مقام و باورش بر شنل قدرتش شده بود که هیچ وقت سری برای توجه خم نمیکیرد.
نوکری داشت که از روزی که بزرگ شده بود مواظبش بود و همیشه در شادی هاش و در مریضی هاش مراقبش بود و از دور همه کارها رو براش تنظیم میکرد.
اون نوکر تنها میتونست به پسر کدخدا ابراز احترام از دور بکنه. چرا که به محز اینکه قدمی بهش نزدیک میشد نگهبانان با گرز های سنگینشون به کمر نوکر میزدند و له نوردش میکردند.
نوکر تمام عمرش تلاش کرد تا بتونه گوشه ای از مهرش رو به پسر کدخدا ابراز کنه؛ اما نمیدونست که اون پسر از دنیای غریبی میاد که حتی زبون درک آدمهاش هم توش با هم متفاوت بود.
روزها گذشت و بعد از مدتها وقتی دیگه پسر بزرگ شده بود ؛ نوکر قدم به جلو گذاشت و جرات کرد حرفی از میزان اهمیت توجه پسر کدخدا به خودش بزنه و با گوشه کنایه ای بگه که تو توی همه مراحل در ذهن من بودی.
اما به محض اینکه لبی تر کرد ؛ اینبار خود پسر با مشت های محکم بر کمر نوکر کوبید و با بیرحمی به اون گفت که نمیشناستش و براش مهم نیست که اون چه کار براش انجام داده و چه احساسی بهش داره.
تنها براش مهمه که هرگز حرفی نزنه که مبادا تصور بشه اون قسمتی از اموالش رو به دیگری میبخشه و قسمت میکنه.
وقتی نوکر تلاش کرد که منظورش رو بفهمونه ؛ پسر سرش داد کشید و گفت >
برو کاسه گدایی محبت ات رو در خانه ای دیگر دراز کن ؛ اینجا حراچ مهر نیست. اینجا دنیایی از برای خود خواهان است.آنها که برای راست گویی در حرف ها و اعمال زندگی اشان نفس میکشند و دیگر هیچ مهم نیست.
نوکر کمرش شکست ؛ باز دوباره. اما عادت کرده بود ؛ از زخم های گذشته که تنها جای خشک شده اشان باقی مانده بود بازهم خون چکید و نوکر دست بر دهان گذاشت تا ساکت شود...
در دل گفت... دریغا که پسر هرگز نفهمید
کلاغ قصه شبانه را برای همه حیوانات بازگو کرد و با چشمانی خیس به بالین رفت...
دختری امشب فهمید محبت ورزی کاسه گدایی در دست گرفتن است و آرزوی خوشبختی گلویی را فشردن...
افسوس
04 April 2005
این نوشته سلمان رو دوست داشتم (مثل خیلی دیگه از نوشته هاش) اما این خیلی بیشتر رلوانت بود برای من. کاملش رو در بلاگ خودش بخونید
برای متن کامل اینجا کلیک بفرمایید
7) مهاجرت "دلتنگی" دارد. دلتنگی مهاجرت واقعی است. بخش مهمی از وقت و انرژی يک فرد مهاجر صرف اين مساله می شه: شنبه ها انکارش می کنی ، دوشنبه ها احساسش می کنی ، سه شنبه ها نديده اش می گيری ، پنج شنبه ها فراموشش می کنی و جمعه ها به يادش گريه می کنی ... چگونگی برخورد با دلتنگی يکی از دغدغه های من است.
8) "مهاجر بودن" و چگونگی رابطه با مبدا مهاجرت ، مهمتر از خود مهاجرت است. چرا در جريان تحولات ايران باشی؟ کدوم تحولاتش؟ فوتبالش؟ فيلمش؟ سريالش؟ حادثه هاش؟ غصه هاش؟ چند بار در طول روز به ياد اينها می افتيد و يا فعالانه اونها را دنبال می کنيد؟ چرا؟ ... چگونه مهاجر بودن در رابطه با مبدا مهاجرت يکی از دغدغه های من است.
9) و بالاخره مهاجرت "بازگشت" دارد. يا اين جوری بگم: قسمتی از توان فکری هر مهاجر (اگر انتخابی داشته باشه) صرف فکر در مورد اين مساله می شه. آيا قراره برگردی؟ اصلا می تونی دوباره در اونجا زندگی کنی؟ ... "بازگشت" يکی از دغدغه های من است.
اما من خودم هم بعد از گذروندن سالهای بهبه دردسر های مهاجرت هنوز دغدغه هایی دارم.
01 April 2005
There's an airplane up in the sky
Ooooooooooooooooh
Did you see the frightened ones?
Did you hear the falling bombs?
Did you ever wonder
Why we had to run for shelter
When the promise of a brave new world
Unfold beneath the clear blue sky?
Did you see the frightened ones?
Did you hear the falling bombs?
The flames are all long gone
But the pain lingers on
Goodbye blue sky
Goodbye blue sky
Goodbye
30 March 2005
badtarin etefagh
امشب درس خوبی توی زندگیم گرفتم
روزی که از بهترینها بود ؛ با یکی از بزرگ ترین خبط های من بینهایت به یادموندنی شد.
یاد گرفتم که اگر دل کسی رو شکستم ؛ مسئولیتم رو بر دوش بگیرم و هرگز نگذارم دل آدمی مهم و عزیز از من گرفته باشه.
متاسفم که اینقدر احترام رو فراموش کردم
امیدوارم دل عزیزم نشکسته باشه، و اگر اینطور هست من رو ببخشه و بدونه من مقصر نیستم.
ای کاش همه آدم ها قلبی چون تو داشتند مهربون ترینم
تو بی نظیری
شاید برای همین هست که من رو از خود بی خود کردی و دلبسته قلب بینهایتت
آی لاو یو



