22 September 2003

Mah Mehr

امروز آخرین روز نیمه سال هست
یعنی فردا پاییز شروه میشه

بوی مهر و مدرسه
خوش به حال بچه های ایران :(

منم دوست دارم بازم اول مهر برم مدرسه
بازم هرچند عذاب آور برم مانتو و مقنعه بخرم :D

کیف و کتاب جدید .اوازم تحریر هم که بابام داشت تو مغازش

هــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا

زنگ اول. ساعت 7 صبح . سر صف . صدای قرآن. بعد سخنرانی مدیر گرامی. بعد هم ناظم های فوضول و بداخلاق
که میان سر صف ناخون ها رو چک کنند و موهای رنگ کرده و سر کچل شده ها رو از خط بکشند بیرون

بدو برو بالا جا بگیر. جیغ بزن تو سر و کله همه بزن
صبح به صبح با هوای پاییزی از خواب بیدار شو.. از پنجره بیرون رو نگاه کن. هوا که دلگیر باشه...دل تو هم میگیره

تو مبصر کلاسی..زرنگ و پر سپاسی
باید بری کتاب های بقیه بچه ها رو بگیری. باید بری لیست شاگرد ها رو بیاری..باید همه کارا رو انجام بدی.. از طبقه اول به دفتر معلما ..از حیاط به آبدارخونه

وای جونـــــــــــــــــــــــــــــــــمی ..یه سال تحصیلی دیگه شروع شده...
بوی کتاب و دفتر و تخته سیاه

و همه چی ذوباره از نو با صدای زنگ مدرسه آغاز میشه

زیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــنگ

هان ؟؟
چی شده
اینجا کجاست
من کجام
اوه...!!! چه صحنه ای
انگار خواب دیدم
آره من انگار سال هاست در خوابم..


:((

21 September 2003

hej talar
Idag var din 20 års födelsedag
Grattis Baby
Hoppas du når alla dina drömmar

mouach

NuNu :=)

18 September 2003

The way I feel when he feel...

The way I feel when...


خوب جالبه

قصه ها داره تکرار میشه
باز قلب آدم میزنه برای صبح شدن.. برای روشن کردن داتا..برای چک کردن ایمیل..برای...
برای چی آخه.. چرا این قصه صد هزار با تاحالا تکرار شده
چرا این طپش قلب ها تمومی نداره .. مگه قرار نبود اینبار از این خبرا نباشه هان ؟؟

انی وی
چقدر نگرانم الان.. که حالش بده...

منو این نگرانی یاد صحنه نگرانی چند ماه پیشم میندازه.. هرچند رنگ و جنس و بوش با هم از خورشید تا ماه.. از مریخ تا اورانوس فرق میکنه..

هرچند اون یه بار نگرانی..برام بد تر از هزار بار دریده شدن شکمم بود و این نگرانی تدایی آغاز دریچه حس های نو.. حس های شاید نایاب.. شاید تک و تنها.. و یا شاید عذاب آور و مخدر..

هرچی که هست.. امیشب نگران اویم. که تنها دو روز دیگر میهمان خانه خویش خواهد بود..

ای کاش که زودتر حالت خوب شود..

عزیز مهربان و دلتنگ من...

17 September 2003

Zahi Eshgh

چقدر این دل گرفته

چقدر با دیدن هم آغوشی صمیمانه تمام سلول های بدنم میلرزه

چه احساس نیاز خفه شده ای

چه تمنای بوسه بی ریایی

چه آمیزشی..چه بوی بدنی..چه عرق پیشانی جروک خرده ای..

آه که چقدر دلم گرفته..

چقدر دلم از این نا انصافان گرفته..

که معشوق و یار خویش را اینچنین بی ابا...به دست امواج خروشان تنهایی دنیا ..وا میگزارند...

زهی عشق... زهی آتش گرگرفته لبانم..بر روی قلب های سنگی...

15 September 2003

jag sitter i skolan nu, tillsammans med sheila och talar och pluggar.

jag har mycket .... att

haha vad ska jag skriva

vet inte

ghisjsjsjsjsjsjsjsjsjsjsjs

jigareto Bahal joon ;)

14 September 2003

Negin

نگین

نوشته ام از نگین بود..

از امثال نگین

و بغضی تلخ..
همین

شاید تنها همین

13 September 2003

Aboooooooooooooooooooo
کون یکی چقدر الان به شدت میسوزه
هی هی هی هی
معافیت سربازی...
حقته
اینهمه جون کندی... اینهمه فهش دادی... اینهمه همه دنیات رو سیاه کردی.. بیا
بهت مگه اینهمه نگفتم
آدم های بد بین و منفی گرا همیشه تو زندگی بد میارن
ولی دیگه دلم برات نمیسوزه..
هیچی نمیسوزه.. هرچند فکر کنم از هر کی دلش برات بسوزه منتفر باشی...

و من همه چیز رو با دل رحمی شروع کردم و با دل سوختن..پایان....

هه هه هه

12 September 2003

دلم میخواد یه شعری از سهراب اینجا بگزارم...


نیتم برای دوست ام است
یاوری غریب.. با دلی پر ز شجاعت.. و روحی به سبکبالی ابر های توده ای..
و او چه مهربان بود که بر من لیاقت خوابیدن درکنار آن را داد
و من چه بغض گونه خود را در مه های دودی بلند شده از سیگارش..غرق کردم.....

....


نام مجموعه : ما هيچ ، ما نگاه

نام شعر : تا انتها حضور



امشب
در يك خواب عجيب
رو به سمت كلمات
باز خواهد شد.
باد چيزي خواهد گفت.
سيب خواهد افتاد،
روي اوصاف زمين خواهد غلتيد،
تا حضور وطن غايب شب خواهد رفت.
سقف يك وهم فرو خواهد ريخت.
چشم
هوش محزون نباتي را خواهد ديد.
پيچكي دور تماشاي خدا خواهد پيچيد.
راز ، سر خواهد رفت.
ريشه زهد زمان خواهد پوسيد.
سر راه ظلمات
لبه صحبت آب
برق خواهد زد ،
باطن آينه خواهد فهميد.


امشب
ساقه معني را
وزش دوست تكان خواهد داد،
بهت پرپر خواهد شد.

ته شب ، يك حشره
قسمت خرم تنهايي را
تجربه خواهد كرد.

داخل واژه صبح
صبح خواهد شد.



........

شاید من ساعت هاست..
شاید من روزهاست..
سالهاست...
به دنبال این ثانیه هام.. لحظه هایی برای تجربه.. تجربه شجاعت.. پروا.. غرور..اشک و ...
آری.. شکستن مرزها..

اما ترسم از آن است که اینگونه میترسم.. اینگونه در میروم... و اینگونه به دبنال بهانه ها میدوم..
شاید هنوز کودکی بیش نیستم...
پس به من فرصت بده.. ای دوست.. به من فرصت بده...

I am a Boundless

از خودم میپرسم آیا میترسم ؟؟
ولی میبنم که نه !

میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم
میبینم که هرگز نترسیدم

ولی چرا الان دارم میترسم ؟

نمیدونم..
شاید چون از ابتدا یک آجر کج چیده شده بود..
آجر صداقت من...

و یا شجاعت من...

و یا اسارت من...

خوب الان که دیگه آزادم..
امروز که دیگه از چنگال دیو سیاه قبلی آزادم..تنها کمی زخمی ام.. که اونم داره خوب میشه
فقط مونده کمی صبر..
ولی حیف که من خیلی عجولم..
همیشه همه میگن !

هی هی هی...
ولی این ظاهر قضیه ست.
...
انی وی..

شب بخیر دوست خوبم... پی جی جـــــــــــــــــــــــــــــــوون
* بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس

Anna Lindh

چه بی صدا گذرد..
این گذر عمر...
از صبح که از در خونه رفتم بیرون..بعد دیدن اخبار و شنیدن خبر قتل آنا لیند وزیر امور خارجه سوئد.. فکرم باز به یه سمتی رفت..
سمتی که همیشه برام جالب و هیجان انگیز بوده..

میدونستم ولی دقیق کدوم دوستام هستن که با شنیدن این خبر زودی بهم میل میزنند و حرفی در این مورد میزنند ..و به این بهونه از حال من خبری شاید یک باره و یا هزار باره میگیرند...
و میدونستم دقیق کدوم آشغال هایی هستند که هنوز درکی از پر کشدن ندارند..
حتی تا اون ثانیه ای که دیگه دیر شده باشه..

روحت شاد.. آنا

09 September 2003

دلم چقدر گرفته
چـــــــــــــــــــــــــقدر گرفته
چقدر من امروزاز بعد از کلاسای صبح و نهار وپای اینترنت نشستم.. و اما همش تو بخش ایرانیش چرخ زدم
چقدر دلم گرفت وقتی نوشته های ساده و بیریای گذشته های آدم ها رو با چرخ و فلک بازی های بچگانه الان یه سری دیگه مقایسه کردم
الکی نیست که همه میدونیم شهر بلاگستون ایرانی رنگ و جنس و بوش نوعی دیگه بود

حالا منو سننه
دلم اصلا از چیزای دیگه گرفته
اینکه چرا من دیگه تازگی ها سردرد داشتن دیگه برام عادت شده
دیگه انواع رنگی ها و مزه ها قرص رو بالا انداختن لذت سوزناکی داره
که چرا امروز اینقدر دلم واسه خیلی چیزا سوخت
که امروز از در که اومدم تو..یه نامه دیدم رو زمین.. اسمش رو دیدم.. از یک .... یهو قلبم ایستاد.. یهو صحنه تکرار شد.. یهو من باز تنها بودم. یهو باز سر ظهر بود یهو نزدیک بود فریاد بزنم یهو ترسیدم یهو با لرز سریع بازش کردم..نه مثل اون بار که اول نیم ساعت هوار زدم و بعد بازش کردم..
وقتی باز شد... گفتم آه ... چه من ترسیدم

امروز دلم سوخت.. که چه زود بعضی آدم ها برای بعضی مهره های اصلی قصه زندگشیون چقدر بی شرمانه و به سرعت جایگزین پیدا میکنند.. هه هه.. ادامه این یکی بزار تو دلم بمونه..روزی به موقش...

دیگه امروز من اولین کلاس و سومین کلاس رو برای بار اول در سال تحصیلی جدید دودر کردم..چه کار زشتی مردم.. اولی چون که از خواب میمردم و نمیتونستم پاشم..چون شبش داشتم واسه یکی نامه مینوشتم.. سومی واسه اینکه اومده بودم خونه بعد دومی.. آش خورده بودم اونم از آش بدمزه و تنفر برانگیز رشته و کلم پوک شده بود و عوض کلاس درس پای نت نشستم..

باز هم آه.. کاش یه پیشی اینجا بود باهاش حرف میزدم دق و دلی هام روخالی میکردم..اونقدر که لوسم میکرد و نازم رو میخرید.. آخه اونقدر خوب میفهمید بغضم الکی نیست
چقدر هرسم میگیره من تا به حال یه بار هم یه نامه درست حسابی به خورشید ناز نزدم..هرچند از همون اوللا میشناختمش و میخوندمش و خیلی دوسش داشتم و چقدر همرنگ و همجنس ما حرف میزد..اما حتی ایران نشد ببینمش.. امروز آرشیو ساده دل دلی هاش رو باز میخوندم و براش برای اینهمه پیشرفتش و بزرگ شدنیش خوشال بودم

دیگه چی تو دلم گیر کرده ؟؟ احتمالا امشبه رو بیدارم..باید عوض همه وقت تلفی های روز درس بخونم.. کاش پیشی اینجا بود

کی براش نامه بنویسم

کی از یکی انتقام همه خورد کردن های دل نازکم رو بگیرم.. کی بگم آخ جون من چقدر خوشحالم ؟؟

کلی رانندگیم باحال شده.. هاها تند تند گاز میدم میرم اینور اونور.. بچه های دانشگاه همش بهم دیگه خبر میدند در مورد من و ماشینم که به اسم شخصه خودمه !! هه هه هیچ کدوم باورشون نمیشه ! هموشون هم میگن .. خوب معلومه دیگه باباش پولداره
منم قاه قاه میخندم میگم > هــــــــــــــآ ؟؟ چی گفتی.. نشینیدم

من بی شک خوشگل ترین.. جذاب ترین.. باحال و حول ترین..سکسی ترین و دل نازک ترین دختر رشته آی تی و ای ته دهاتی هستم ! میگی نه بیا دهن واز این پسرا و دختر ها رو نگاه کن وقتی من راه میرم.. هر روز با یه تیپ میرم و هر روز نوک دماغم رو براشون بالا تر میبرم !
هیهیهیهیهیه

آخیــــــــــــــــــــــــــش.. چقدر بلاگ نوشتنم راحت تر از گذشته ها شده.. یه جورایی همه جور بیان کردن احصاساتم بعد شروع آشنایی با یه آدم پر از چونه ! باز شده

بسه واسه امشب یعنی ؟؟ نمیدونم.. شاید امشب چند خط دفتر خاطره هم نوشتم.. فکر کنم بایست بنویسم. سنته.. اونم در این شب مهم..

امشب مطمئنم ماه تو آسمون مهتابیه.. قرص کامله.. اینو مطمئنم.

شب من جیگر باحال و تنها بخیر.

راستی

سالروز پنچمین سال مبارک.. وارد عدد زوج جذابی شده.. مواظب خودت باش هانی.. واسه آرزو هات کلی دعا کن.. که امسال سال پرش و موفقیتت خواهد بود.

آمین.
الان که دارم برای تو مینویسم با این دست نویس کند فارسی ساعت چند دقیقه به 01 نیمه شب 3 شنبه 09 سپتامبر 2003 هست.
بزار حالا که حرفی از تاریخ شد..برات بگم که... امروز 5 سال تموم شد.. 5 سال قصه مهاجرتم نوشته شد.. 5 سالی که یکی از دیگری متفاوت تر و با جرات بگم از قبلی پربارتر بوده
بگزار از من نگم..فقط حالا که سالروزش هست.. بزار فریاد بزنم که هنوز باور ندارم این هجرت غریب رو..این سرنوشت رو که خودم هرگز خطیش رو ننوشتم و اما تنها بازیگر این قصه من بودم و بس.... دردی بس عظیم دارم.. دردی که تا عمر دارم فراموش نخواهم کرد..دردی از این مهاجرت تلخ که تنها با خواسته من انجام گرفت.. یک آرزوی ابلهانه بچگی که اون خدای نامرد بالا سرم بدجوری خواست تلافی کنه و به مرحله عملش گذاشت.
الان دوست دارم برم رو یه تپه.. بالای یه کوه وسط یه دریا تو مرکز یه آسمون و یا بالای یه برج 2003 طبقه وداد بزنم... من از این هجرت گله مندم.. من این دوری رو نمیتونم هضم کنم.. الان که این جمله ها رو مینویسم اصلا به عمق حرف هام فکر نمیکنم چون به محض این کار این گوله گوله اشکای من فلک زده همیشه گریوون هست که باز چشمای همیشه خستم رو خیس خیس تار میکنه.
بزار بگم در نهایت چه حسی دارم.
خدام رو شکر میکنم..برای اونچه اتفاق افتاد...برای این مسیر جدید زندگیم.. اما هنوز هم که هنوزه.. مثل امسال شب آخر زیر تور مهتاب تو آسمون تهران.. نشسته بودم و به 2 سال قبلش فکر میکردم به آب رودخونه و صحنه مشابه زیر نور مهتاب دشت بهشت دم اوین و جمعیت موج زن تهرانی اطرافم که همه برام یاد اور یک حس تلخ بود.. من میباست ترک کنم من میباست ترک کنم خاک خود را... هرچند هنوز هم در عمق وجودم از خودم وخود خدا با کینه و بغض میپرسم... یعنی من نمیتونستم مثل بقیه این همه جمعیت تو این یه تیکه خاک نفس بکشم ؟؟ حالا هرچند نفسی پر از دود و دم...
آره این اشک که خشک شه باز یادم میوفته چه خوشحالم که از اونجا پرواز کردم..یاز یادم میاد که شکر کنم.. یاز یادم میاد که همون 5 سال پیش هم با اینکه کودکی بیش نبودم و در درونم هزاران اما و چرا با من و روحم سر جنگ داشت.. از اون هوا تنفر پیدا کرده بودم.. از این اسارت در مرز های بسته و با اینحال هرگز جز در دل لب بر آرزوی بچگی باز نکرده بودم... اما خدایم انگار شبها را تا صبح با من بیدار بود.
نمیدونم...انگار نه انگار نمیبایست از خود نگفت..انگار نه انگار این نوشته ها و بغض ها همه اش میخواهند از تو باشد..در تو باشد با صدای تو باشد
آرزو میکنم تنها روزی رسد که بتونم این غم کهن رو به داری بیاویزم و برای همیشه در قبرستان تلخی ها و نا انصافی ها چالش کنم..هرچند حتی خیالش نیز واهی به نظر رسد
تنها شبی که در عمرم به نهایت خوب مستی رسیدم.. از لابلایی هق هق ها و های های هوار های من بر روی آبهای یخ زده اقیانوس میان دو کشور هزار جزیره.. این صدا بود که شنیده میشد..
من وطنم را دوست دارم.. من تا ابد دلتنگ این خاک خواهم بود.. و من تا جان در بدن دارم.. شبهای مهتابی از پشت پنجره با آسمان سیاه خیره خواهم شد و به یاد تخت دوطبقه سالهای کودکی ام..آرام آرام اشک خواهم ریخت..

07 September 2003

.رفتن و باز رفتن

وقتی که اونجا بودم، عادت شده بود. اومدن و رفتن دوستها رو ميگم. همه موقت بوديم و کم کم ياد گرفتيم که هيچ کدوم يه جا موندنی نيستيم. بخاطر مدرسه، يا برگشت به زادگاه، يا گرفتن کار جديد، و يا ازدواج جاهامونو عوض ميکرديم. تعداد کمی از ما، واقعا وطن دوم داشتيم و بيشتر ما با نسيم سرنوشت ميرفتيم، هر کجا که ميخواست ما رو ببره. تو اين مسير عادت کرده بوديم که دوستامون دور بشن. رفتن قسمتی از زندگی بود.

اينجا که اومدم اين حس نبود. از سالهای کودکی اين حس با من مونده بود که اينجا همه موندگار هستند. برای هميشه. تا ابد. و دلم ميخواست اين حس واقعيت داشته باشه. اما ديدم که اينجا هم آدمها مرتب در حال رفتنند. يکی از دوستهای خوبم چند ماه پيش رفت. کار درستی کرد و الان هم خيلی راضيه. با اينکه براش خيلی خوشحال بودم، اما موقع رفتنش، دوباره اون حس سالهای دوری زنده شد. حس گذرا بودن. حس موقتی بودن. حس از دست دادن. الان هم، يکی ديگه از دوستهای عزيزم داره ميره. باز هم به دلايل درست و در يه موقعيت استثنايی. کلی هم نگرانی داره، که به نظر من بی مورده. کار درستی ميکنه. اما نفس رفتنش باز برای من همراه با بازنوازی اين حسه که هيچ جا دايمی نيست.
هيچ چيز دايمی نيست.
رفتن بخشی از زندگيه، فرق نميکنه کجا باشی. بايد عادت کرد. گريزی نيست

آن سوی مه

06 September 2003

koncert moein o mansour

05 September 2003

aaaahahahaha
gandesh bezane
har chi neveshtam pak shod
psiiiiiiiiiiiiiahiaow

03 September 2003

new year

هه هه
عجیب نیس؟
الان سه روزه که ترم جدید شروع شده
من هر شب خواستم بیام یه 2 کلام بنویسم و خوشحالی کنم ولی نشده
چه عجیب
خوب امشب تا تموم نشده یه خط بنویسم
برم لباسم رو بعد بپوشم..تازه از حموم امدم.. هنوز هم هیجی درس نخوندم
یعنی که چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه آخه !

:D
shab nati natit

31 August 2003

What tw

امروز هم تموم شد
آخرین امتحان..
من که ...
گفتن ندراه. خودم میدونم

امروز رفتم و از صبح تمامی برنامه های این 3/ 4 ماه رو پرینت کردم. تمامی کلاس هام رو تنظیم و چک.
کوله پشتیم رو برداشم با خودم اوردم خونه.... برای آغاز سفرم.

آره. دیگه فصل عوش میشه.
با آغاز هفته دیگه.. رنگ ها عوش میشه. داره تابستونی و پاییزی میشه.

من چقدر پر از نیرو و امید ام. پر از انرژی.
اوها اوها اوها
لا لا لا
گردش چشم سیاه تو خوشم مییاید
گردش چشم سیاه تو خوشم می یاید
موج دریای نگاه تو خوشم میاید می یاید
همچو مهتاب که بر ابر حریره تابد
تن و تن پوش سیاه تو خوشم میا یاد خوشم می یاید

رفتی از خویش و کف پای کی را بوسیدی
ای دل پاک گناه تو خوشم می یاید
گردش چشم سیاه توئ خوشم می یاید
گردش چشم سیاه تو خوشم مییاید
موج دریای نگاه تو خوشم میایید
همچو مهتاب که بر ابر حریره تابد
تن و تن پوش سیاه تو خوشم مییاید
تن و تنپوش سیاه تو خوشم می یاید

بس که در آتش هجران کسی سوختاه ای
اشک جان پرور و آه تو خوشم می یاید
گردش چشم سیاه تو خوشم می یاید خوشم می یاید
گردش چشم سیاه تو خوشم می یاید خوشم می یاید
موج دریای نگاه تو خوشم می یاید


29 August 2003

* دوخط موازي



دو خط موازی زاييده شدند.پسركی در كلاس درس آنها را روی كاغذ كشيد.آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم آفتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جای دادند.

خط اولی نگاهی پر معنا به خط دومی كرد و گفت: ما ميتوانيم زندگی خوبی داشته باشيم...

خط دومی از هيجان لرزيد.

خط اولی:...و خانه ای داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ...من روزها كار ميكنم.ميتوانم خط كنار يك جاده ی متروك شوم... يا خط كنار يك نردبام.

خط دومی گفت:من هم ميتوانم خط كنار يك گلدلن چهار گوش گل سرخ شوم.يا خط كنار يك نيمكت خالی در يك پارك كوچك و خلوت! چه شغل شاعرانه ای...!

در همين لحظه معلم فرياد زد:
دوخط موازی هيچوقت به هم نميرسند و بچه ها تكرار كردند

دوخط موازی هيچوقت به هم نميرسند


ین جمله ها رو من برات نگفتم ؟؟؟

27 August 2003

memoris are worth to keep

وقتی نگاه میکنیم به آدم های دور و برم..
تمام کسایی که براشون ارزش و احترامی مافوق سایر آدم های داخل دایره ام قائل بودم..
میبینم که همشون تک تک به نوعیی من رو فیلد کردن
نه به اون معنا که نامردی تو کارشون بوده.. نه معنای دورویی و نه خنجر...
من تنها سوزشی رو میتونم حس کنم که همیشه با به یاد اوردن نام شون در قلبم زنده میشه
شاید این یه اتفاق معمولیه
شاید واسه همه آدم ها اتفاق میوفته
ولی من .. در نگاه به خودم
میتونم بگم که هیچ آدمی ارزش این سوزش رو نداره
منی که وقتی پنجره قلبم رو به روی دیگری باز میکنم.. باهاش از نرم ترین صدای جاودانه تو آسمون حرف میزنم

ولی خوب...

هر پرنده ای اگه در قفسش رو باز بزاری ..پر میزنه و از دیارت میپره...
حتی اگه دیوانه وار عاشق پرنده باشی...


بهتر نیست هرگز این قفس باز نشه تا روزی با خالی شدنش...آهی رو دل ما نشینه ؟؟

بگو که تو هم مثل من میگی نه..
چون این هست ...بازی زندگی..این همون سرنوشت است و بس..


امشب به یاد یه زابر مولایی افتادم ..که دو سال پیش..بد جور پر های من رو شکست...
شاید بیش از همگان..
خیلی طول کشید احساس تنفر و کینه رو از فلبم پاک کنم
اونم منی که هرگز از انسانی عصبانی و دلگیر نمیشم.. چه برسه یک دوست..

ولی خوب من اونقدر به قلبم زمان دادم.. تا یک روز دیگه خودش بهم گفت..
حالا بخشیدمش.

و از اون روز به بعد ..دیگه منتظر نیستم که اگه چشم تو چشم شدیم..یه روزی نه خیلی دور دور.. بخوابونم تو گوشش..
چون اون هم به عمرش از دست دادن رو امتحان کرده بود و چه قیمت گزافی رو براش پرداخته بود.

بگزریم.. از این جور آدم ها زیادند.. هر روز تو جاده زندگیت قدم میزارند..مدتی باهات راه میاد.. مدتی میدوند.. و من چه عاشق آن دوندگی ام.. ومدتی هم به عقب میروند و دیگر از سربالایی رفاقت بالا آمدن..کار آنها نیست


و چه دردناک است... تنها گذاشتن همسفرت در نیمه راه... در آنجا که نیاز فریاد میکند..
نیاز به پشتیبان.. یاز به همدم.. نیاز به یاور.. نیاز به هم آغوش...

و من چه خوب آموخته ام..قدم هایم را بر دارم..




آری کوچولو.. این سختی ها نیز بگذرد..من یار هم به جلو میرم..
این را مطمئنم..

آمین

شبم بخیر

25 August 2003

آری..
دیر یا زود..
میبایست پوست انداخت.. برون رفت از این پوسیدگی ها
پرواز کرد..
پرهای شکسته ریخته اند دیگر

غصه برای چه
فردا نیز سحرگاهی دارد

ما نیز اما.... همانند همگان میخندیم..
قارچ قارچ قـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورچ

من این زیر چی نوشتم هـــــــــــآ ؟؟ : *)
الان که دانشگام. یه ساعت دیگه امتحان داتالوگی دارم و من نمیرم بنویسم/
به جهنم درکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

anyway
یه امتحان دیگه باقیست
و ....

کم کم داره به انتها میرسه
کمی صبر میبایست

22 August 2003

tanhayi man

سلام .....جان.
عزیز مهربون و دلتنگ من
از چی و از کجا.. با کدوم کلمه و مرِثیه.. وقتی که یا تمامی لغات تکرار مکرراتی هستند مساوی با تمام حس های پژمرده شده آدمیزاد.
وقتی که دیگه اونقدر گریه کردی و اونقدر لب هایت رو از ترس افشای حقیقت جهنم درونت به هم فشار دادی.. برای چه میبایست آخر نوشت.. چرا میبایست این غم ها رو مکتوب کرد..
من که دیگه دست بر داشتم از نوشتن. دفتر خاطراتی رو که برام یاد آور خنده ها و گریه هام هست بستم انداختم تو یه کمدی که دستم بهش نرسه.
لامسب تو هم بد شبی اومدی سراغ من.. هر چند هر شب من این هست.
روی دلت احساس سنگینی کردی؟؟ من الان 2 هفته تمام هست شب تا صبح و صبح تا شب دارم خودم رو تو فضا رو تخت.. پشت میز.. لابلای صدای آدم ها و زیر تضمین سایه خواب گم میکنم پنهان میکنم..بالشت رو محرم اشک هام میکنم و عروسک خرس سفید مهربون تو رو نوازش گر قلب خودم...
تو بگو کدوم کار جایز هست..
مردن بهتر از تحمل اینهمه عذاب نیست..؟؟
من که دارم میمیرم..
من در این منجلاب تنهایی دارم غرق میشم..خفه میشم.. شکسته میشکم..میسوزم . از همه دنیا دور تر و دور تر و درو تر.

دلم میخواد داد بزنم. هوار بزنم. از این موریانه ها که دارن مغزم رو داغون میکنم رها بشم..
پس چرا نمیشه.. پس چرا فکر و خیال و حس ها من رو رها نمیکنند.
من چیزی جز مرگ نمیخوام
الان هم بی هدف دارم تلاش میکنم
الاکی پای کتاب های هزار صفحه و لغت نشستم و سعی میکنم غم هام رو دربدریم رو با اونا از یاد ببرم.
در نهایت هم که ناموفقم
پس برای چه تلاش کنم
کاش میمردم
کاش این چند ماه رو میمردم
کاش الان 2 ماه پیش بود.. کاش تازه میخواستم به خونم برگردم ..
همون خونه غریب..که من که نتونستم دیگه از پنجره اتاق خوابش ماه رو تو آسمون ببینم.. همون که پست بومش برام 15 سال خاطره رو به ارمغان داشته
وای از این همه درد
وای از این همه اشک
وای بر من که اینگونه دارم میسوزم
کاش زنده نبودم
کاش من نیز قصه ای بیش نبودم
قصه زیبای خفته.. که حتی با بوسه شاهزاده نیز..سر از خواب بر نمیداشت
حتی نوشتن لغات نیز در اختیار من نیست

مرا تنها بگزارید

در این منجلاب غم و اشک و تنهایی..
که تبر بر ریشه های این نهال کوچک اما پژمرده میزند...

مرا تها بگزارید

مرثیه سرایی بس است

20 August 2003

دارم این جمله ها رو میخونم
هیچ وقت فرصتی نداشتم تمام قصه رو بخونم
وقتی مریم اون دفتر کوچیک مسافر کوچولو رو بهم هدیه داد امسال...
باز من به یاد کارتون مسافر کوچولو افتادم که خیلی بچه بودم تو برنامه کودک میدیدم
باز من به یاد اون متنی افتادم که خونده بودم و برای به ستاره نوشته بودم
باز من به یاد ستاره خاموش شده ام افتادم و با اشک... شبی براش آخرین حرف هام رو مکتوب کردم و روز آخر بهش هدیه دادم
باز من امروز شازده کوچولو رو خوندم
و فهمیدم ِ
من چه بزرگ تر از گذشته شدم
تو این شش هفته که به اندازه تمام 2 سال گذشته من رو پر از انرژی کرد..
من خندیدم ِ
گریستم ِ
ولی بزرگ شدم


نه بزرگی همجنس آدم ها
چون جنس من هرگز بزرگ نمیشه
بر عکس تمام نهال های دنیا که همیشه درخت میشن
ریشه های من تنها سفت تر میشه
تنها برگ هام سبز تر میشه
و قلب و روحم آبی تر...به رنگ روسری ام....



من امروز فهمیدم بزرگ شدم
ممنونم ازت پیشی عزیزم ِ که وجود داشتی
تا من مرز های خودم رو بسنجم
تا من ببینم صدای ادعا های من تا کجا میرود
تا بفهمم من در مقابل گلم مسئولم


جز با دل هيچی را چنان که بايد نمی‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای
برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

19 August 2003

maybe...

تا دارم موفق میشم بیخیال بشم.. یکی یه گندی میزنه !
بابا دست از سرم ور دارید.
آره دوس دارم فراموش کنم..
دوست دارم من هم خواب برم...
دوس دارم اصلا بپرم

به تو چه مربوطه گـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــآو ها؟؟
بابا من امتحانام شروع شده
دارم میخونم
یعنی سعی میکنم بخونم
خوب چاره چیه !

بگذریم.. دیگه از این غلطا نکن و واسه من میل بزن..
به اندازه کافی ....

مگه نگفتم میام که پشت سرم و هم نگاه نکنم..
میام که دیگه خلاص شم.. و گفتی.. حالا بزن تو دنده یک !! عقبکی نری...

توی فال ورق یکی بهم گفت..
دوری بجوی..
از تنها یک نفر دوری بجوی.

شب زهر مارت بشه الاهی که هواسم رو باز پرت کردی بره !!

15 August 2003

Farda ...

نمیدونم.. شاید exact حوصله نوشتن نداشته باشم.
شاید همش از روی عادته که میخوام از تمام حس ها خالی بشم.
شاید هم تنها از دلتنگی های همیشگیمه که..

به هر حال هر علتی که داره... میخوام فقط بگم زمان کند میگذره..
تنها یک هفته گذشته.. از آخرین دیدار.. از آخرین بوسه ها.. از آخرین هم آغوشی..

نمیدونم..
شاید میبایست فراموش کرد..
شاید اگه فکر کنم همه چی جزوromanc تابستونی ام بوده خیلی دلم بیشتر بخنده..
و یا شاید هم همه چیز جزئی از سرنوشت بوده..


تنها میدونم سهراب برام شعری برای خونده شدن داره..:


غبار لبخند
می تراوید آفتاب از بوته ها.
دیدمش در دشت های نم زده
مست اندوه تماشا, یار باد,
مویش افشان,.گونه اش شبنم زده.


لاله ای دیدم-- لبخندی به دشت--
پرتوئی داب روشن ریخته.
او صدا را در شیار باد ریخت:
" جلوه اش با بوی خاک آمیخته. "

رود, تابان بود و او موج صدا:
" خیره شد چشمان ما در رود وهم."
پرده روشن بود, او تاریک خواند:
" طراح ها در دست دارد دود وهم "

چشم من به پیکرش افتاد, گفت:
" آفتاب پژمردگی نزدیک او. "
دشت, درپای تپش, آهنگ, نور.
ساایه می زد خنده تاریک او....



و اما فراتر.... شاید برای فردا تر.... مینویسد سهراب :




تو در راهی
من رسیده ام....

اندوهی در چشمانت نشست.. رهرو نازک دل !
میان ما راه درازی نیست :
لرزش یک برگ...


13 August 2003

minevisam in sedaye del ra

میدونم.. قول داده بودم....
به اونا.. به بزرگ .. به کوچیک... که دیگه تموم شد
قرار بود هرگز باری نشه کسی صفحه بلاگی رو ببینه که روبروی من بازه
قرار بود وقتی که اینجا نشستم... در این اطاق های دانشگاه...
نگاهم تنها به کتاب باشه و و بس

اما مینویسم
باز هم مینویسم
اما نمی خونم
حرف کسی برام دیگه تازگی نداره
تنها مینویسم
تنها از تنهایی ام مینویسم

از گذر زمان
از شاید خنده و شاید گریه هایم


شاید باز هم نوشتم

رفتن خوب نیست.......رفتن رو تجربه کردم... رفتن هرگز خوب نیست

حتی در سالگردش نتونستم چیزی بنویسم...
آخه اون روز ها اونقدر خوش بودم که..

هه هه هه


باشه بابا بیخیال
برو سر کار و بارت چقولمه !

12 August 2003

Bazgasht az soye khaneh.. na be khaneh

روزگار ها گذشته است..
شب است
و باز هم شبی است... همچو آن دور دور ها..
قرص ماه کامل در آسمانی سیاه سیاه سیاه...
ولی شاید سرخ رنگ..همرنگ خون طپیده شده در رگ های من.. هم ضربان با صدای قلبم..

نمی خواهم سخنی بگویم.
میخواستم سیاه کنم
میخواستم پایان دهم

اما این دل فرمانم نمیدهد

باشد
انتظار.. باشد انتظار..

باز هم انتظار.

روزها چه سریع میگذرند وقتی با آنها زند گی میکنی و چه کند وقتی در انتظار مینشینی..

خداوندم... مرا ...


باشد تا شبی دیگر

14 July 2003

IRAN

سلام سلام بلاگ قراضه در بیتی من
ایران هوا خیلی گرمه
البته شنیدم
:)))))

28 June 2003

Iran

ای میهن

شور دویدن بال پریدن دیده دیدن حرف شنیدن
قلب طپیدن شوق رسیدن ای میهن ای میهن
نغمه رودم شعر و سرودم بانگ و درودم آتش و دودم
تارم و پودم بود و نبودم ای میهن ای میهن

ز جهل و جنگ ویرانی به زنجیری به زندانی
سنگ کینه بشکسته به سنگ کینه بشکسته پر و بال زنانت
خزان ناامیدی زد بهار و دامانت را
تو شعر عشق و آزادی تو پایانی و آغازی

به البرز و به الوندت به فلب و جان در بندت
رهایت میکنم آخر ز چنگ دشمنانت
دوباره پر میکشم به سوی تو و نسل جوانت
ترا زین تکیه خواهم رها از شیخ و خرشه خواهم

شور دویدن بال پریدن دیده دیدن حرف شندین
قلب طپیدن شوق رسیدن ای میهن ای میهن

27 June 2003

Wedding tonight..

به به
من الان تو عروسی هستم !
دارم با تچنولوجی جدیدم از موبایلم بلاگ مینویسم
دلم درد گرفته از این غذاهای خوشمزه عروسی.
دل همه بســــــــــــــــــــــــــــــــــــوزه
باید تا آخر شب کلی قر بدم.
وای وای چه شود

جا شـــــــــــــــــــــــما خالی

26 June 2003

mard safar bash...

گفتم تو چرا دور تر از خواب و سرابی... خواب و سرابی !

گفتی که منم با تو ولیکن تو نقابی.... اما تو نقابی !

فریاد کشیدم تو کجایی... تو کجایی ؟

گفتی که تنم کن تو مرا ...تا که بیابی !

چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش

هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش هم فکر خطر باش


هر منزل این راه .......بیابان هلاک است
هر چشمه سرابیست.. که در سینه خاکست
در سایه هر سنگ اگر.. گل به زمین است
نقش تن ما نیست. که در خواب کویر است
در هر قدم از خاک هر شاخه سر راه
در هر نفس آزاد ..هر سایه صد باد


چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش
...................... مرد سفر باش

هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش
............... هم فکر خطر باش


گفتم که عطش میکشدم...... در تب صحرا
گفتی که مجوی آب و عطش باش. .سر و پا
گفتم که نشانم بده .....گر چشمه ای آنجاست
گفتی چو شدی تشنه ترین... قلب تو دریاست
گفتم که در این راه........... کو نقطه آغاز
گفتی که تویی تو...... ..خود پاسخ این راه


چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش
...................... مرد سفر باش

هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش
............... هم فکر خطر باش





مرد سفر باش
مرد سفر باش

25 June 2003

Who's that girl ?

هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا
بازم تو این بلاگ ما هوار هواره
جانمی جان
اینقده خوشالم که
بالاخره بعد مشقات فراوان که از عهده هیچ آدمی زادی بر نمیاد.. و شرحش باعث وحشت میشه..
در نهایت این گواهی نامه رانندگی گــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوسفند رو که اینقده سخت هست گرفتم.
جانمی جان
دارم از ذوق میترکم.
هاهاها
مرسی از همه که واسم ویش لاک کردید
این شعر هم واسه خود خود جیــــــــــــــــــگرم

هی هی هی/ من یه خورده خودم و تحویل بگیرم.. کی به کیه !









Uh, uh
Yo, yo, yo
They wanna know

Who's that girl?
(La, la, la, la, la, la, la, la, la, la, la)
Eve's that girl
(La, la, la, la, la, la, la, la, la, la, la)
Who's that girl?
(La, la, la, la, la, la, la, la, la, la, la)
Eve's that girl
(La, la, la, la, la, la, la, la, la, la, la)

Can I turn you on by my word's spell?
Look into my eyes think I want you, can't tell
Me I keep it sexy, daddy so I can't fail
Keep it gangsta for the cowards so I give 'em hell
Call me misfit, lips spit a gang of trash
Wrist glist now cause I make a gang of cash
Light glance, still street with the do-rag
Slang, spit game, change speech, how they do that?
Watch they mouths drop, watch the crowds pop up and act out
Broads with the screw face, smash on and knock out
Ain't changed game game around me, I run the game
If I gotta keep it gritty so be it, I'm supposed to change
Like simple, dizzy broads ain't messin' with my mental
Natural born hustlin' bitch check what I've been through
Got mine took it from you, and now you slot mine
Exec to my own shit, dawg I ownin' dot coms'

Who's that girl?
(La, la, la, la, la, la, la, la, la, la, la)
Eve's that girl
(La, la, la, la, la, la, la, la, la, la, la)
Who's that girl?
(La, la, la, la, la, la, la, la, la, la, la)
Eve's that girl
(La, la, la, la, la, la, la, la, la, la, la)


اضافه کنم واسه اون هایی که نمیدونند تو اروپا گرفتن گواهی نامه راننگی از گرفتن مدرک دکترا سخت تره !! مثل ایران نیست که پسر عموی 10 سالم پشت ماشین میشینه میره تو دیوار کسی بهش نمیگه وای !

24 June 2003

آهنگ در خواستی امروز برای یک معلوم الاحال به شدت معلوم الحویه در خارج مرز های ایران هست.
نمیگم کدوم ور مرز که چیزه.. اهم اهم
چشمـــــــــــــــــک. هآ هآ هآ
بابا چند نفر عاشق این خنده هان.
هی هی هی





23 June 2003

" میبینمکه صفحات زیادی به سفیدی گذشته. در قدیم ها بی سخن موندن جزو محالات بود. و روزگاران امروز ما شرحی جز بر فراموشی زمان ندارد.
باز هم شک و تردید. سوال و تصمیم..و و و همگی به سراغم آمده اند.
هرگاه که سخن فراموشی به زبان می آید. یاد فراموش شده ها مرا به عذاب میدارد.
بگذریم. این روزها نیز بگذرد. حال در اندیشه یک تصمیم هستم.
دوباره و مثل قدیم به دنبال صدای دلم میروم.
ولی چرا هنوز دنباله روی قوانین از پیش تعیین شده ام ؟؟ پس کجاست شجاعت یادگیری ها.. آیا تنها نوای خدانگهدار مرا نجات می دهد از شکست در مقابل ناراحتی ها ؟؟
هرگز اندیشیده ای با خویشتن.. تا کنون چندین بار با چندین نفر و چندین هزار کلام خویش و آنها را ز هم دور ساخته ای؟؟ چرا ؟ چرا ؟
باز بگزریم.. ولی بیاندیش.. آیا این خودت نیستی که دست رد بر روی تبلور شدن آن آرزوی دیرینه میزنی ؟
به یاد داری هنگامی که کودکی بیش نبودی و آن زمان نیز سخن از بزرگ بینی ات بر زیان ها بود..
که به بزرگان می اندیشیدی و
و با خود میگفتی..
نگاه کن آنها در جوانی پیر گشته اند..و نفهمیدند اقتضای هوس ها را. "

این نوشته رو درست پارسال روز 23 جون نوشتم.
روزی که تصمیم گرفتم باز هم به صدای دلم گوش کنم.
و هر قیمتی که لازم هست رو براش بپردازم.
و خوب..
الان خوشحالم و مغرور از تصمیمی که گرفتم.
همین.

این هفته همش ترانه درخواستی داریم.. درخواست هوس و دل.

ساعت نیمه شبه.
اومدم آهنگی رو که همیشه این جور شب ها گوش میدم بگذازم تو بلاگ.
این آهنگ کسی ست که کینگ دلم هست تو خواننده ها.شانس آوردم موقع زنده بودنش من بدنیا نیومده بودم.

همیشه شب های امتحان تا صبح بیدارم و اتاقم پر از شمع و به این آهنگ ها گوش میدم.
امشب هم میبایست بیدار باشم.. چون تمام روز که در این دنیا نبودم.

اولین آهنگ هم درخواستی هست. ولی نه درخواستی من.

شب...




Elvis Presley
Title: Always On My Mind


Maybe I didn't treat you
Quite as good as I should have
Maybe I didn't love you
Quite as often as I could have
Little things I should have said and done
I just never took the time

You were always on my mind
You were always on my mind

Tell me, tell me that your sweet love hasn't died
Give me, give me one more chance
To keep you satisfied, satisfied

Maybe I didn't hold you
All those lonely, lonely times
And I guess I never told you
I'm so happy that you're mine
If I make you feel second best
Girl, I'm sorry I was blind

You were always on my mind
You were always on my mind

Tell me, tell me that your sweet love hasn't died
Give me, give me one more chance
To keep you satisfied, satisfied

Little things I should have said and done
I just never took the time
You were always on my mind
You are always on my mind
You are always on my mind






این دومی هم خواسته من ...


Elvis Presley
Title: You Don't Have to Say You Love Me


When I said, I needed you
You said you would always stay
It wasn't me who changed, but you
And know you've gone away

Don't you know that now you're gone
And I'm left her on my own
Then I have to follow you
And beg you to come home

You don't have to say you love me
Just be close at hand
You don't have to stay forever
I will understand
Believe me, believe me
I can't help I love you
But believe me, I'll never tie you down

Left alone with just a memory
Life seems dead and so unreal
All that's left is loneliness
There's nothing left to feel




21 June 2003



Jon Bon Jovi
Title: It's My Life
Album: Crush




This ain't a song for the broken hearted
A silent prayer for faith departed
And I ain't gonna be just a face in the crowd
You're gonna hear my voice when I shout it out loud

It's my life
It's now or never
But I ain't going to live forever
I just want to live while I'm alive
It's my life
My heart is like an open highway
Like Frank, he said "I did it my way"
I just want to live while I'm alive
It's my life

This is for the ones who stood their ground
For Tommy and Gina who never back down
Tomorrow's getting harder make no mistakes
Luck, it ain't enough, you gotta make your own breaks

It's my life
It's now or never
I ain't going to live forever
I just want to live while I'm alive
It's my life
My heart is like an open highway
Like Frank, he said "I did it my way"
I just want to live while I'm alive
It's my life

Better stand tall when it's calling you out Don't bend, don't break
baby, don't back down

It's my life
It's now or never
'Cause I ain't going to live forever
I just want to live while I'm alive
It's my life
My heart is like an open highway
Like Frank, he said "I did it my way"
I just want to live while I'm alive
It's my life
It's now or never
I ain't going to live forever
I just want to live while I'm alive
It's my life
My heart is like an open highway
Like Frank, he said "I did it my way"
I just want to live while I'm alive
It's my life







19 June 2003

یک خبر زودی بدم باید برم :
به اطلاع همه دوستان آشنایان هموطنان بلاگ نویسان و خلاصه عاشقان سینه چاک اینجانب و خواهر, عالیجناب نیکو میرسانم که:

نیکـــــــــــــــــو کوکو پرونگ پونگ امروز نتیجه انتخاب دانشگاهش رو گرفت. و در رشته مورد علاقه قبول شد !
از این به بعد این جوجو رو خانوم دکتر صدا زنید.
هورا

" خانوم دکتر دندانپزشــــــــــــک " .. برنامه مطب های سراسری سوئد

هیپـــــــــــــــــیپ هــــــــــــــــــورا
هیپـــــــــــــــــیپ هــــــــــــــــــورا

18 June 2003

من از مصاحبت آفتاب می آیم,
کجاست سایه ؟

ولی هنوز قدم گیج انشعاب بهار است
و بوی چیدن از دست باد می آید
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
به حال بیهوشی است.
در این کشاکش رنگین کسی چه میداند
که سنگ عزلت من در کدام نقطه فصل است.
هنوز جنگل ابعاد بی شمار خودش را
نمی شناسد.
هنوز برگ
سوار حرف اول باد است.
هنوز انسان چیززی به آب میگوید
و در شمیر چمن جوی یک مجادله جاری است
و در مدار درخت
طنین بال کبوتر, حضور مبهم رفتار آدمی زاد است.


صدای همهمه می آید.
و من مخاطب تنهای باد های جهانم.
و رودهای جهان رمز پاک شدن را
به من می آموزند.
فقط به من.
و من مفسر گنجشک های دره گنگم
و گوشواره عرفان نشان تیت را
برای گوش بی آذین دختران بنارس
کنار جاده سرنات شرح داده ام.
و به دوش من بگذار ای سرود صبح " ودا " ها
تمام وزن طراوت را
که من
دچار گرمی گفتارم.
و لی تمام درختان زیت خاک فلسطسن
وفور سایه خود را به من خطاب کنید
و به این مسافر تنها که از سیاحت اطراف طور می آید
و از حرارت " تکلیم " در تب وتاب است.


ولی مکالمه, یک روز, محو خواهد شد
و شاهراه هوا را
شکوه شاه پرک های انتشار حواس
سپید خواهد کرد.

برای این غم موزون چه شعر ها که سرودند !


۱۰

17 June 2003

شب یه سریال انگلیسی میدیدم.خیلی باحاله. الان آخرین season اش رو داره نشون میده.
اینبار یکی از نقش ها بر اثر تصادف مرد. !

آقا من چه اشکم در اومد.
یعنی که چه ! به عمرم برا فیلم و سریال و این چیزا گریه نمیکنم و نکردم.
ها ها !
انگاری اشکم دم مشکمه...
هی هی !

منم خوب کولد فیت رو دارم میچشم...
اسم سریالش هم همینه

Cold FeeT ............................
چقدر این روزها روزهای خسته کننده ای هست. نه برای طولانی بودنشون.. نه برای برنامه ای برای انجام نداشتن.. نه برای گرما..
نه نه. اینا همش سره جاشه.
ولی انگار هوا خفه است.
هر چند ساعت هم که بخوابی.. هر چند ساعت هم ورزش کنی.. هر چند ساعت هم برقصی و گردش کنی.
باز هم این سنگینی تنفس ها رو اطرافت حس میکنی.

دلم میگیره.
هرچند متاثر نمیشم.
ولی آرزو داشتم.. ما ..ما هم به عنوان یه انسان... که ملیتمون خواسته یا ناخواسته ایرانی قلم خورده ... می تونستیم روزگاری رو با سربلندی به سر کنیم.

دلم میسوزه
حیف...
دلم برای این وطن.. برای این خاک و این نام ایرانی میسوزه.

کجا رفته پس لیاقت انسان ؟؟

14 June 2003

به عرض میرسونم به علت غرق شدن کشتی های... نه نه نشد.. از نو
به عرض میرسونم به علت شکسته شدن.............. نه نه نشد.. از نو
به عرض میرسونم به علت گرفتن شوک های ........نه نه نشد.. از نو
به عرض میرسونم به علت سوزوندن فیوز .......... نه نه نشد.. از نو
به عرض میرسونم به علت بارانی ابری هوا......... نه نه نشد.. از نو
به عرض میرسونم به علت مشت گره به سوی....... نه نه نشد.. از نو



به عرض میرسوند آسمان آبی ست.. رو به افق علامت تعجب تفسیم بر سوال مساوی با جزر پوچی.

به عرض میرسوند به علت هیچی بهتره برم آب خنک بخورم.


حالم خیلی بده....خیلی.

:(((((((((((((((((((((
کوه به کوه نمیرسه
ولی آدم به آدم میرسه

آره ..... جانا
آدما به آدما میرسند

ولی هرگز نمیدونستم اینقدر زود و اینقدر غیر قابل تصور

امشب فهمیدم..توآدم شناسی من میبایست بهترین نمره رو به خودم بدم.
امشب فهمیدم که چه خوب علت ها و معلول ها رو میفهمم.
امشب فهمیدم که...

بماند...

12 June 2003









کوچولو
......
کوچولو
......

11 June 2003

عرض شود که در راستای اخبارات شنیده شده جدید و کاملا موثق! :

بروید کنار..
یکی عممامه منو بیاره
اون عبا رو بنداز رو دوشم
نرده بون رو بیار اینجا
بلنگو رو بِچسبون دم دهنم
همیگی گوش بدهید



من دولت تعیین میکنم
من آمریکا را له میکنم
من اسراییل را له میکنم
من انگلیس را خاکستر میکنم
من اسرالیا را درو میکنم
من از کله کسی که با " f & gf and a g-f off gf " برای date برود پوست میکنم !
مگر معنی دارد کسی در این مملکت اسلامی بخواهد با کسی get together بشود !
خلاصه بدانید ای ملت
من دولت لــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه و لـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورده میکنم


شعار حمایتی ملت :
منتقد تراکتوری
منتقد تراکتوری !


ُ
* دماغ بالا !

امروز توی قطار نشسته بودم به سوی خونه بعد از یک روز بلند و کمی خسته کننده.
رو صندلی دست راستم اون طرف واگن یکی خانم تقریبا پیری اومد سوار شد. از همون لحظه که نشست با یک افاده ای کیسه خرید هاش رو که از سرش عروسک هم بیرون زده بود گذاشت روی صندلی کناریش. بعد هم با عشوه پا روی پا انداخت. تا اینجا اوکی. ولی چند وقت گذشت من که داشتم دید میزدم ایشون رو دیدیم چرا این سرش رو هی میگیره مثل پوزه گرگ بالا ! جوری که من تو موهای سوراخ دماغش رو هم میتونستم ببینیم " ها ها ها منظور رو که میگیرید."
خلاصه کمی توجه کردم ببینیم ایشون به چی خیره شده ! گفتم لابد منظره ای چیزیه ! دیدم نه خــــــــــیر. به گوشه بالای وگن خیره شده و میترسه که اگه نگاهش به کسی بیوفته یه وقت سارس بگیره !
من دیگه رفتم تو نخ این خانوم پاتال. یعنی پیر بود.بالای 60 رو داشت. ولی از نظر جسمی خیلی سرحال بود و قیافه هم ردیف. حالا که توجهم بهش جلب شد دیدم بــــــــــــله .. بیخود نیست پیرزنه صورتش رو پایین هم نیمیاره. از اون آدم های از دماغ فیل افتاده که به عمرشون سوار قطار نمیشند.و همیشه با ماشین شخصی اینور اونور برو. تو گردن دستمال گردن حریر همرنگ کت و دامنش. بارونی بهاری فلان جنسی و چتر بهمان رنگی و مارکی.
گفتم آهـــا پس که اینطور.

من اول کمی نگاش کردم. گفتم چی کار کنم حال بدم بهش. وقتی که متوجه نگاه من رو خودش شد. شروع کردم ادای خودش رو در آوردن. یعنی من هم صورتم رو تا جای ممکن گرفتم بالا طوری که به همه بفهمند منم دماغ دارم. بعد هم اخم غلیظ و ابرو بالا پایین و افـــــــــه رو که دیگه نگو از همه باحال تر زل زدم تو یه گوشه آهنی و قراضه و سیاه واگن قطار. حالا داشتم از خنده میترکیدم. ولی سعی میکردم جدی باشم. خلاصه تا قطار برسه دم مرکز شهر من گردن درد گرفتم ولی ادا و تیپ باحالم رو حفظ کردم.
دیگه موقعش بود. دیدم این پاتال خانوم نمیخواد از جاش بلند شه. گفتم نو پرابلم. الان یه حالی بهت میدم که تا آخر مسیر کف کنی.

پاشدم که از در برم بیرون رفتم جلوش. برگشت نگاه کرد و با لبخند مصنوعی معروف پنبه سر بری اینجا نگاه کرد که یعنی بله جانم !!؟

گفتم : Kan jag fråga en sak ? میشه یه سوالی کنم
پاتال :Ja بله
منتقد : ?? Hittade du den پیداش کردی ؟؟
پ : چی ؟ متوجه منظورت نشدم
م : میگم اونی رو که اون بالا دنبالش میگشتی پیدا کردی
پ : سکوت
م : به انگلیسی The colour and the clothes don´t make people more proud and worth than the others !!
کمی بیا پایین از اون طبقه تا بفهمی رو زمین چه خبره !
گفتم که بهش فکر کنی !
چشمک
پاتال : خمــــــار و جا خورده !!

08 June 2003

خوب سلـــــــــــــــــــــــــــــــــام به همگی.
این چند روز سرم حسابی شلوغ یلوغ بود هم کار و هم خوش گزرونی زیاد بوده. واسه همین داره کم کم میزنه زیر دلم قلمبه شه بادکنک شه بره هوا. !!
اول از همه که فارغ التحصیلی نیکو خواهر اینجانب بود. روز جمعه. ما هم طبق آداب و رسوم اینجا.. اون روز دست جمعی با همه فک و فامیل و خانواده رفتیم دم دبیرستان ایشون. اونجا منتظر بودیم تا راس ساعت 12 ظهر ولشون کنند بیرون از مدرسه.
تو سوئد رسم هست که موقع دیپلم گرفتن یک مراسم مفصل اجرا میشه برای شاگرد ها. بعد روز آخر که دیپلم رو میگیرند همه لباس های مخصوص میپوشند. پسر ها اصولا سیاه دختر ها هم سفید. همه هم کلاه قشنگ دیپلمه ها رو سرشون میزارند. و آماده میشند که با ماشین های مخصوص که خودشون از قبل تصمیم گرفتند چی باشه سوار بشند و برند توی شهر بگردند و به همه خبر بدند که دیگه 12 سال درس خوندند و شاهکار کردند.
خلاصه یک سری میرند برای خودشون کابرولت و ماشین های سر باز میگیرند. یکسر قایق وصل میکنند. یکی میره دوچرخه میگیره. ولی اکثر اونهایی که دوست دارند جمعیتی باشند و با دوستای دیگشون. میرند کامیون های بزرگ سرباز میگیرند اجاره ای. بعد تزیین میکنندش با بادکنک و برگ و شاخه سبز و پرچم و پارچه های نوشته شده. بعد هم یه دم و دستگاه ضبط و موسیقی خفن میندازند توش و میپرند د برو که رفتیم.
با این ماشین ها میرند تو خیابوناشون و شلوغ بازی و جیغ و هوار. این چند روز که مراسم فارغ التحصیلی اجرا میشه همه هم مراعات میکنند. قانون هم به سختی روزهای عادی اجرا نمیشه. خلاصه همه حال میدند.
بعد از این مراسم هم اکثر خانواده ها برای بچه هاشون و فامیلا ها و دوستانشون تو خونشون جشن میگیرند و شام و مهمون بازی. البته هر کس به نوع خودش. آخر شب هم خود اون کسی که جشنش هست به قول سوئدی ستودنتش هست میره با رفیق رفقای مدرسه ایش یه دیسکویی جایی که مدرسشون قبلا رزرو کرده جاش رو.

خلاصه اینطور بگم که..بهشون بد نمیگذره.
من هم یک سری عکس گذاشتم. هم از نیکو.هم از دوستاش و هم این مراسم.
الان هم چند سال هست این خارجی ها رسم و مد کردند که همه با کامیون هاشون میرند سمت فونتن مرکزی شهر و اونجا میپرند توی آب. اونجا هم تا جون دارن خودشون و سایرین رو خیس و موش آب کشیده میکنند.

وای من مردم. برم که دارم میسوزم. کباب شدم ذغال شدم رفت از بس این چند روز آفتاب گرفتم
چی کار کنیم دیگه ! عقده ای شدیم از بس آفتاب ندیدیدم تو این قطب شمال































04 June 2003

خوب راستش این امتحانا منو زائوند ! به معنای واقعی.. نه به خاطر سختیشون.. هآهآ. به خاطر پیش...اصلا بیخیال. البته هنوز کمی کار باقی داریم.ولی اوکی هست.
علت اینکه این مدت ننوشتم و گذاشتم نیکو بنویسه اینه که نه دوست داشتم بلاگم بخوابه و نه خودم الکی بیام هلو بازی کنم. این نیکو هم قبلا هروقت من پای بلاگ نویسی بودم می اومد میگفت.. ببین الکی وقت تلف نکن. گقتم حالا بزار یه مدت دستیش رو بزارم تو حنا حال کنه. خلاصه براش خوب بود. خودشم ذوق میکرد. اینهمه براش نظر میزاشتند.من رو دست میندازه.میگه ببین من 2 خط نوشتم اینهمه برام به به چه چه میکنند.میگم ای بابا ! خودم سفارشتو کردم.. میفرمایند هاها برو سفارش خودتو بکن. خلاصه اینم خداحافظی کرد و دیگه حتی نمیاد بخونه نوشته ها رو. ! اینه ! شما هم یاد بگیریدوقتی به یکی یه حرفی میزنید اون گوش بده.

*
**
***
**
*
خوب این از مقدمه ! از الان بگم گوشاتون رو بگیرید.. چون الان چند وقته ننوشتم و توپم پره. میخوام درو کنم برم جلو.
3
2
1
آزمایش میشود..
موتور منتقد روشن ،


نظر به ظاهر جدیدم به عرض انورتون برسونم مستر هکسی ایکسی سالیان پیش از طرف من بهشون پیشنهاد دخل و تصرف در قالب داده شد. اون زمان نشستم و برا ایشون از انواع و اقسام رنگ های مورد علاقه سخن وری ها کردم و در نهایت یک چیزی در اومد که خودم فرار و بر قرار ترجیه داده و با اون قیافه ایکبیری قالب گذشته سر کردم. حالا اینبار خودش دست بکار شد. حالا بنابر نظر شخص شاخص مونا خانوم که میگند این چرا صورتیه ! میگم جناب من بلاگ رو صورتی نمیبینم. رنگ اصلی کرم هست. و من تو پی سی این اوتاقم کرم " در حقیقت رنگ اصلی " میبینم.. ولی تو لب تاپم صورتی. حالا نو پرابلم. درست میشه.

ولی مونی خانوم به من میگه : " به من نمیاد اینقدر دخترونه باشم. و به قول سوئدی Tuff تر از اینام. "
خوب اینجا خودم این سوال رو از خودم کردم . آیا رنگ نشون دهنده دختری مختری قوی موی شلی ملی بودن آدمه ؟؟


اصولا من اگر به کسی نمیگم در محیط مجازی البته.. که دخترم یا پسر.. هرگز هدس نمی زنه خودش. بسا اینکه حتی خیلی از این بلاگیست ها که بعضا صمیمی تر میشی و اسم و مسم میخوان میگم دختر دهنشون میشه :O . !! مثال جدیدش همین مازیاربلاگ مازاشت که یک ساله حتی میشناسم. گاه گاه چت میکنم.اومده اونروز میگه یه چی بگم نمی خندی.. میگم بگو میخوام بخندم..احتیاج دارم. میفرمایند :" میدونی من تا همین چند روز پیش فکر میکردم تو پسری !! "

آیـــــــــــــــــــــــــــــــــــی خندیدم. وا ! چرا ! حالا بگزریم از چرا و چندش.
من کلا خودم آدمی نیستم اونقدر دوست داشته باشم تفاوت علنی حتی در صحبت کردن یک دختر و پسر باشه.. چه برسه به تفاوت های اصلی. ولی در این مورد احساس کردم چرا یه سری آدم ها فراری هستند از برچسب جنسیت خوردن . از جمله خودم.

من حتی یادمه اون چند سال پیش که چات مات اوج داشت با آدم هایی که جدید بودند حتی نمیگفتم اسمم چی هست..یا سنم یا دخترم یا پسر. علت کارم هم این بود " تو باید یک فرد رو از روی حرف هاش بشناسی و نه از ذهنیت های تعریف شده و معمول". به همین علت هنوز هم که هنوزه اگه کسی ندونه هرگز دست هدس نمیزنه کی و چطور هستم.


ولی وقتی قالب جدید که عکس یه دختر رو داره و اون یک/4 چهره هم که میبینید عکس خودم هست. رو دیدم.. یک جرقه اومد تو ذهنم.
بگذار مدتی هم به صورت یک دختر ظاهر باشیم. تا تفاوتی رو احساس کنیم.

ببینید شما خواننده و یا نویسنده عزیز. من معتقدم که برای اکثر آدم ها این امکان موجود میباشه که نوشته هاشون رو در قالب شخصیت دیگری در معرض نمایش قرار بدند.

اما در دید من هیچ فرقی در نوشته های یک دختر و پسر وجود نداره. هیچ رنگی همانند صورتی و قهوه ای مرز ها رو تعیین نمیکنه. برای نوشتن های تو.
شاد شما هنوز به این باور نرسیده اید. و یا تجربه اش رو نداری و یا نشنیده اید. ولی اگر چیزی رو که در جمله بعد میخوام بگم هم عقیده هستید که بهتون میگم دست مریزاد.:

من صد در صد.. مطمئنم که تمام دختر ها و تمام پسرها یکسان و هم جنس با هم احساسات دارند. قلب یه پسر و یک دختر به اندازه هم میزنه. قرمز به همون اندازه برای پسر خونینه که برای دختر آتشین. و اشک همون قدر سوزانده برای پسر که شور برای دختر.یک پسر دست شبیه و هم پایه با یک دختر تا نهایت عاشقی پیش میره.
حالا چرا بعضی ها میخواهن گاهی نهی کنند که پسرها بی احساسند و یا دختر های این روزگار سنگ شدند.
من خط بطلانی بر روی همچین عقاید مزخرفی میکشم.چون نه تنها صدها دوست و رفیق و آشنای نزدیک دختر و پسر رو به چشم خودم دیدم که چطور وقتی جرات ابراز احساسات واقعی خودشون رو میکنند چقدر لطیف و با حس اند.درست هم پایه و یکسان با همدیگر.

اوکی. نتیجه گیری آخر اینکه..
بگذار اگر دختری زن باشی و پر از احساس و مهربونی و غرور
بگذار اگر پسری مرد باشی و پر از حرارت و شوق و صفا


*
**
***
**
*
اینجا هم از تمام اون دوستان و غریبه هایی که این لیاقت رو در خودشون درک میکنند و به باور هاشون و عواطفشون اجازه رشد میدند تبریک میگمو براشون ارزش قائلم.

این هم نقطه انتهای این صحبت. ولی در همین زمینه میخوام یک مثال بارز این حرفم رو براتون بنویسم اینجا

اولیش این آقای سلمان خان باحال و با کلاس و خلاصه کلی نعریف و تمجید و هندونه دهی و اولین بلاگ نویس فارسی زبون هست. که هنوز هم که هنوزه "خوشبختانه " داره مینویسه. من خودم به شخصه هر چند وقت یه بار به بلاگش سر میزدم. تازگی که رفتم از خوندن آخری صحبت هاش اونقـــــــــــــــــــدر خوشحال شدم که می خواستم از اینجا براش 2 تا ماچ گنده بفرستم.
ایشون از نظر من یکی از همون افرادی هستند که به احساساتشون لیاقت میدند.

سخن های احساسی این چند وقت آخر که از اوضاع روحی دل و قلبش کاملا نشون دهنده این شجاعت هست. و اینکه همانند خیلی بچه نیــــــــــــنــــــــــــی ها بهد از دل شکستگی های عشقی و احساسی هرگز باورشون رو به خوبی های موجود در این دوران از دست نمیدند. ازتو دعوت میکنم " وای چقدر کلاس" برید این نوشته قشنگ رو بخونید و لذت برید.


خوب حالا که حرف آدم های پر از شجاعته.. نوبتی هم که باشه نوبت یه پسر خیلی .... است .دوست ندارم این سه نقطه رو پر کنم. چون هم من و هم اون و هم خیلی شما ها که میشناسیدش میدونید که کلمات رو در این جای خالی نمیشه گنجوند.

اونی که میگم تنها پژمان بلاگستانه. >: )) سایر پژمان ها معترض نشند لطفا....


اون مدتی که نمی نوشتم حضرت آقا بعد از نیم سال عشوه و ناز و ادا اومدند آخرین عرایضشون رو ملطوف ما کردند !!
چه روز ها و چه شب هایی که من با خوندن حرف ها و داد های تو " پژمان " از خواب بیدار میشدم و قلبم میزد که وای و امان از این همه درد.
تو برای من, ما و خیلی از این آدم ها اون صدای فریاد نشنیده شدی بودی. برای من که هنوز قلم نوشتن رو نداشتم هنوز سردرگم ارزش های دوگانه بودم من که هنوز گریه میکردم و خنده رو فراموش کرده بودم.
پژمان هم میخواد پرواز کنه.میدونم که موفق میشه.

ازت برای تمام این روزها که با ما گذروندی متشکرم پسر جون. حیف که آرشیوت رو پاک کردی.چون من می خواستم اینجا بنویسم که یکی از کارهایی که یک خواننده جدید و حتی قدیمی با ورودش به این اجنماع بلاگی میکنه خوندن خط به خط نوشته های توست. امیدوارم دلایل خوبی برای پاک کردنشون داشته باشی. به حر هال جات این مدت که پیشمون نیستی اینجا خالیه. نیم وجب خاک اینترنت هم که اجاره خونه نمیخواد مال خودته. تا برگردی. چون میدونم یه روز بر میگردی.
سخن آخر : ...


وای که چقدر هندونه دادم زیر بغلش هآ ! دوست پسرم نبست این بچه. حسودیتون نشه. ولی اون همون رنگی مینویسه که من میتونم بخونم. همین.

*
**
***
**
*
اوکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی. کف نکردید ؟؟ پس هنوز گوش کنید.


سخن دیگه من در حقیقت انتقاد دیگه من به بعضی از این بلاگیست های مشخص الهویه است.

اون عزیزانی که مثلا به کلاس متشرف شدند. سیستم بلاگشون یه طبقه از سایرین بالا رفته. و این امکان رو پیدا کردند که برای نوشته های خودشون نظر خواهی گذاشته یا برداردن. " البته تو همین سیستم قدیمی هم میشه.. کارش یه خط کده فقط "

ببینید من نمیدونم نظر شما چیه. ولی اینجانب به عنوان یک بلاگ نویس. یک خواننده و یک انسان. این جا به همه شما میگم " عین حسنی شد این حرفم " این کارتون یک بی احترامی بزرگ به تمام ماست. من میخوام بپرسم شما مگه کی هستید که به خودتون این اجازه رو میدید برای آدم ها تصمیم بگیرید آیا اونها صلاحیت نوشتن نظر و عقیده خودشون رو برای اظهار فضل های شما دارند یا خیر؟؟ !
این بچـــــــــــــــــــــــه بازی هست که یک خط تخلیه افکار میکنید و به قول خودتون نظر خواهی رو میبندین که خواننده چیزی نخواد بنویسه و فرداش یه حرف دیگه شاید به ظاهر کمتر یا بیشتر حساس باشه رو با اجازه نظر میگزارید.

شما که به خودت این اجازه رو میدی رو صلاحیت و لیاقت خواننده نمره یا درجه بندی بگذاری در حقیقت هنوز متوجه نیستی چه کار داری میکنی.

ببینید عزیزان. صحبت های حاشه رو بگزارید کنار. این دلیل شما که میگید " آره این فلان نوشته و حرف که نوشتم فقط برای دل خودم بوده و نمیخوام کسی نظری روش بده " صد در صد غیر منطقی و غیر قابل درک هست.
شما تنها دو راه داری :

یا می بایست این شجاعت رو در خودت درک کنی که همه افکارت رو در معرض نقد بگزاری و یا اگر میبینی که دوست نداری بشنوی همه چیز رو ببندی.

خوب میشه گفت یکی به علت حرف هایی که میزنه احساس میکنه ممکنه در نظرخواهی ها بحث غیر مفید بشه و یا جای حرف های خاله زنکی. اون تصمیم میگیره که در کل فقط بنویسه و اگر میخواد نظری بشنوه ایمیل آدرسش رو میزاره. و یا فرم نظردهی که فقط خود نویسنده بتونه بخونه .امثال این بلاگ هست سایت موفق سکسولوژی . اگر یادتون باشه قبلا همین نویسنده سرزمین رویایی موضوعات خودش رو مینوشت و نظر خواهی هم که داشت شبیه اکثر سایت های دیگه بود و هر کی میومد یه چیزی میگفت.همون حرف ها و عوامل باعث هک شدن بلاگش شدند. ولی در سری دوم که با اسم علم سکس میاد مینویسه یک فرم نظردهی یک طرفه داره و جلوی هر گونه حاشیه رو گرفته. و البته این همش یک ضعف هست هنوز که موضوعاتی مثل سکس همز بخواد سرسدا دار تر بشه. حالا سراغ این بحث نمیرم.


این ها همش یه گوشه ای از حاشیه های بلاگ نویسی ایرانی شده. اینکه نظر خواهی در حقیقت نه سوادی و یا نکته ای رو به شخص نویسنده اضافه میکنه. بلکه شده محلی برای حضور و غیاب کلامی. ساک ساک. من اومدم. خونه هستی. بدو بیا خونه من حساب پس بده. خوب باشه میخوای به نویسنده بفبولانی که تو بلاگش رو میخونی ؟ ها ها ! بعدش که چی.؟؟ میخوای هیت سایت بره بالا ؟؟ درست برای اینکه صدات رو افراد بیشتری بشنوند. ولی بعدش که چی؟؟ میدونی آیا این حرف ها که مینویسی آیا کسی رو. از خواب بیدار میکنه و یا زنگی رو به صدا در میاره ؟؟ و یا فقط برای دل خوشی توست. به قول شاهین برای اوقاتی که کاری بهتر از این نداری !!



اوکی غر غرم زیاد شد. من همه این دوستان بلاگیست رو که بهشون اشاره کردم دوست دارم. به عنوان تنها منتقد اسم و رسم دار این بلاگستان خواستم بهشون گوش زد کنم یا همیشه گوش شنوا داشته باشید و یا هرگز به خودتون این اجازه رو ندید که صلاحیت اظهار نظر سایرین رو تعیین کنید.
اگر کسی از شما تنها با دلیل خاصی برای این کار داره بیان کنه شاید من هم بشنوم و متقاعد بشم.



میبینم که کـــــــــــــــــــــــــــــف کردید.
من هنوزم آتیشم داغه. هنوز چند تا حرف حسابی گنده گوزی دارم که تا نگم آروم نمیشم. ولی چون طولانیه باشه واسه بعد.

در نهایت دو تا سوال میکنم از شما که کمی فکر کنید رو این موضوع جالب.


فکر میکنید تا کی تحمل دارید به یک نفر بگید دوستش دارید و اون جوابش تنها باشه یک لبخند

و حالا بالعکس

فکر میکنید تا کی تحمل دارید یک نفر به شما بگه دوستتون داره و جواب شما تنها باشه یک لبخند.


تا روزی روزگاری دیگر @ آ قربون اون سریالش @
با مرام باشید و سبــــــــــــــــــــــــــــــز
مقدمه

به به ! بالاخره بخت آزادی ما باز شد.
وای الان 2 ساعته اینجام میخوام چند صفحه حرف بنویسم. ولی از بس کارای دیگه کردمآ ! ساعت شد 1 و نیم و باید برم بخوابم. حیف

باشه فردا.
شب همگی بخیر. یه آهنگ هم میزارم.






Artist: Pink

Album: Missundaztood

Song: Get This Party Started

I'm coming up so you better get this party started
I'm coming up so you better get this party started

Get this party started on a Saturday night
Everybody's waiting for me to arrive
Sending out the message to all of my friends
We'll be looking flashy in my Mercedes Benz
I got lots of style check my gold diamond rings
I can go for miles if you know what I mean

Pumping up the volume breaking down to the beat
Cruising through the Westside we'll be checking the scene
Boulevard is freaking as I'm coming up fast
I'll be burning rubber you'll be kissing my ass
Pull up to the bumper get out of the car
License plate says Stunner #1 Superstar

Making my connection as I enter the room
Everybody's chillin' as I set up the groove
Pumping up the volume with this brand new beat
Everybody's dancing and they're dancing for me
I'm your operator you can call anytime
I'll be your connection to the party line

02 June 2003

سلام من نیکو هستم اومدم خدافظی...
دیگه آبجی جون اومد من کاسه کوزم رو جم کنم برم....
زندگی خوبی داشته باشید... به سلامت...
خوآفظ.....

عالیجناب نیکو
شب زده هاي يك منتقد
****

باور دارم كه در اين ۲ سال تا نهايت مرز ها تغيير كرده ام.
باور دارم كه بي شك در اين يك سال و اندي ماه ها زير آتشفشان تاثير پذير تو بوده ام.

اما بر خلاف انكارت.. تو نيز تغيير كرده اي.
شايد تا نهايت مرز ها متفاوت تر از آن روزها.
شايد تا نهايت ترس ها..
شايد تا نهايت فقر باور ها..
باور به - - - ..

شايد روزي گويم كدامين قصه ات را باور نكرده ام...

30 May 2003

من آمده ام.. واي واي من آمده ام.

عشق فرياد كنم ..من آمده ام كه ناز كن ياد كنم.

من آمده ام من آمده ام عشق فرياد كنم.

عشق فرياد كنم ..من آمده ام كه ناز كن ياد كنم.

من آمده ام وايـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي !!! D:

****** ****** ******

۳۰ = ۳ / ۹۰

و چه سكون ثانيه كند گذشت و چه تلخ تر..

ولي اما همچو چشمكي بود.. حتي گذر باد...

و من همچنان در انتظارم.


۳۰

****** ****** ******

و امروز ۳۰ ماه مي بود ... !!

28 May 2003

سلام من امروز تصمیم گرفتم یک چیزمهمی رو بنویسم......


من هر وقت با هر کس حرف زدم که تو ایران بوده آرزوش بوده که بیاد خارج. ما که همگی خوبی های خارج رو می دونیم... و میدونیم تو ایران هم چقدر وضع سخته...چیزی که نمیدمنیم بدی ها و سختی های این ور هست...
باسه همین من میخوام یک کم ازش بگم هر چند که پدر و مادر و خواهرم اینجا تمام مشکلا رو حامی شدن که من یک وقت سختی احساس نکنم.....

ببینید خارج اون بهشت برونی که فکر میکنن بعضی ها نیست... اولین چیزی که یک نفر که تصمیم میگره بزنه بیرون باید بکنه اینکه چطوری خودش رو به یک کشور دیگه برسونه... وقطی که رسید تازه مشکل اقامت و زبون یاد گرفتن و کار میآد وسط... اگه شما فقط میدید که خارجی ها اینجا برای اقامت گرفتن و پول در آوردن تن به چه کارایی میدن.......
یارو تو کشور خودش مهندس بوده درس خونده زحمت کشیده همه این چیزا میشه پوچ... خیلی شانس بیاره باید تو یک پیتزایی وایسه زمین بشوره... دیگه یارو خیلی زرنگ باشه با خودش پول اورده باشه شاید یک سوپر کوچیک بتونه واز کنه.... بعد هر روز صبح 6 بره 10 شب بیاد خونه...
منم میدونم تو ایران هم آدما کار میکنن ولی اونجا لاقل تمام فشارهای دور اطراف رو ندارن....

حالا بزارین یک کم از جونترا که میان درس بخونن بگم... یک سری که از همون اولش احساس آزاد شدن بهشون دست میده میافتن تو خطای دیگه به جز درس آینه اونا که واویلا.....
آره اینجا هم درس حرف اول رو میزنه... شاید اینجا مثل ایران تو یک جمله سه بار آدماش بگن درس درس درس ولی خوداشون میدونن که آدم اینجا هم هیچ پخی بدون درس خوندن نمیشه......

تازه رسیدیم به اونا که میخوان درس بخونن.... اول که مشکله زبون جدید هست... هر چه قدر هم که یاد بگیری بازم بلد نیستی... حالا هم زمان که زبون یاد میگیری باید فیزیک شمی هم بخونی... اگه دیگران یک بار میخونن برای یاد گرفتن تو باید سه بار بخونی..... تازه هر چقدر هم که تو میخونی دیگران چشم دیدن پیشرفتت رو ندارن هی سره پات سنگ میندازن... براشون قابل قبول نیست که کسی بتونه زیاد و سریع رشد کنه... راهت رو که همینطوریش خیلی سخت هست رو ده برابر تا حد ممکن سخت میکنن که بلاخره تصلیم بشی... اگه پشتوانه خوبی نداشته باشی که خیلی خیلی زود ول میکنی....

و سرنوشت این جوانها... اونا که وسط راه ول کردن زندگی بهتر از شاب تا صبح کار کردن برای چوس مثقال پول نیست..... اونایی که موفق شدن درس بخونن تازه باید با مشکله خارجی بودن در محل کار و جلو گیری از رشدشون مواجح میشن....

در کنار همه اینها دلتنگیها برای وطن فامیلا و احساس گرمی را کنار خود داشتن هست... که خیلی سخت تر از اونی هست که آدم اولش فکر میکنه....


خلاصه من هم مشکلات ایران رو میدونم و هم خوبیهای خارج اینا رو هم که شما هم میدونستین باسه همین گفتم چیزایی بنویسم که نمیدونستید یا می دونستید ولی چشاتون رو روش بسته بودن...

آخرش هم بگم البته خیلی آدم هایی هستن که موفق میشن راهت زندگی میکنن ... ولی اگه تعداد اونا خیلی زیاده نمیدونم... خلاصه خارج اون بهشت برونی که فکر میکنین نیست... پر از خوبی هست ولی بدیهاش رو هم ببینید!!!!!


از طرف عالیجناب نیکو

25 May 2003

* پیغام اضطراری *

می خوام این شعر رو تقدیم برای دو نفر از مهم ترین آدم های زندگی ایم بگذارم اینجا .... که دیدم غم تو چهره اونا من رو ....
آرزو دارم یه روز همه ما آدم ها بتونیم از ته دل به این دنیا و سرنوشتش برای ما بخندیم...

ولی در حقیقت به در میگم که دیوار بشنوه...
خودم نیز هم درم هم دیوار..

من منتقد هستم..

اینجا هم کلیپ موزیکش از سایت نغمه..آهنگ معین هست.

لای لای لای ....آ لای لای لای لای
لای لای لای ....آ لای لای لای لای

مخور غم گذشته, گذشته ها گذشته
هرگز به غصه خوردن, گذشته بر نگشته

به فکر آینده باش, دلشاد و سرزنده باش
به انتضار طلعت, خورشید تابنده باش

عمر کمه صفا کن, رنج و غم رو رها کن
اگه نباشه دریا, به قطره اکتفا کن

عمر کمه صفا کن, گذشته رو رها کن
اگه نباشه دریا, به قطره اکتفا کن

لای لای لای ....آ لای لای لای لای
لای لای لای ....آ لای لای لای لای

قسمت تو همین بوده که بر سرت گذشته
نکن گلایه از فلک, این کار سرنوشته

عمر کمه صفا کن, رنج و غم رو رها کن
اگه نباشه دریا, به قطره اکتفا کن

زندگی شوق من غمگینش مکن
....

عمر گران می گذرد, خواهی نخواهی
سعی بر آن کن نرود رو به تباهی

مطلب دل را طلب از سوی خدا کن
زان که بود رحمت او لایتناهی


عمر کمه صفا کن رنج و غم رو رها کن
اگه نباشه دریا, به قطره اکتفا کن

عمر کمه صفا کن, گذشته رو رها کن
اگه نباشه دریا به قطره اکتفا کن



22 May 2003

سلامممممممممممممممممممم خوبید؟ خوشید؟؟ ایشالا....
یک کم سرم شلوغ بوده وقت نشده بنویسم.....

حالا می خوام چند تا چیز خل بازی براتون تعریف کنم یک کم بخندید....
شاید بدونید اگه نمیدونین حالا بدونین که سوئد یک خروار رادیو ریخته.... خیلی هم اینا چرت و پرت میگن.... ولی این دفعه دیگه آخرش بود
یارو مجری می گه زنگ بزنید بگین چه جوری می خواین بمیرید!!!!!!!!!!! بعد مردم فوری حرف یارو تموم نشده شروع میکنن .... وای فقط باید میشنویدید چی چی میگفتن اینا هاهاهاها یکی میگفت من از طبقه 12 میخوام بپرم اون یکی میگفت از هواپیما هاهاها مردم دیوانه بیکارپشت سر هم زنگ میزدن از این چرت وپرتا میگفتن......همون که گفتم آخرش بود.......

حالا یک چیز دگه ... چند روز پیش هم یک اتفاق دیگه افتاد تریف کنم... چند تا از دوستام امتحان ریاضی 2 داشتن امتحان نهایی... منم تا ریاضی 4 خوندم.... خلاصه این کله سیاها اینجارو هم مثل ایران کردن... یکی از دوستاشون امتحان رو از یک معامه خریده بود آورد داد ما حل کردیم بعد برد امتحان داد.... دو سه تا از دوستام ایطوری دادن...
از غضا ما یکی از فامیلامون هم فرداش همون امتحان رو داشت... من با مدرسه رفته بودیم تاتر دیر اومدم خونه.. خلاصه ساعت 12 شب فاکس میفرستن تمام سوالا رو باسه من تا 1 همه رو از نو حل می کنم میخوام فاکس پس بزنم نمیشه... شبونه ساعت 30 1 با ماشین میان جواب ها رو می برن....ببینین مردم برای نمره بچشون چی کارا که نمیکنن....... منه بدبخت هم امتحانی که حتی خودم هم ندارم رو سه بار همش رو حل میکنم بدبختی رو میبینین.......

تازه چند وقط پیش که یک امتحان نهایی رو توی ایترنت گذاشته بودن که تمام سوئد تمام جوابا رو روز امتحان داشتن.... ولی حالا این یکی دیگه لو رفت همه قرار شد امتحان رو از نو بدن... ماهر شدندیگه میگم خوب ما هم عمری تغلب کردیم و میکنیم بد جور میچسبه... شما چی تقلب با کلاس کردین؟؟؟؟!!

خوب دیگه کف کردم بسه... فعلا خوآ فظ


از طرف عالیجناب نیکو

18 May 2003

سام اولا یک چیزی بگم... بابا مگه من اومدم کلاس ادبیات که اینقذر از من ایراد میگیرید... میفهممم اگه آرزوی بزرگ زندگیتون دبیر بودن بوده !!!!! حالا که به اونم نرسیدید ای ول اشکال املایی منو زیر چشمی رد کنین.....

خوب... یک چیز من میخوام بگم بدش ازتون جواب میخوام.....
تو این چند وقتی که من سوئد بودم کلی ایرانی دیدم شاید بدونین اینجا ایرانی ریخته.... یک بحثی که من با یکی در میونشون داشتم راجب شاه بوده !
والا خیلی ایرانی ها انجا جونشون برای شاه میره.... عکس از شاه و فرح دارن... تا بحث سیاسی میشه زود راجب به زمان زیبا و خوب زمان شاه میگن.... حالا اینا یک سری هم سن منن ها ولی بازم قد قد میکنن....
وقتی من میگم بابا اگه شاه ایقدر خوب بوده پس چرا این همه آدم انقلاب کردن صد جور جواب خر بودن مگه نمیبینی الان وضع چطوره میآد....

حالا اینا رو که میدونم ایرانیهای خارج چی چی بلغور میکنن.. ولی اینا که تو ایرانن هم شاه و مسخره بازیهاش رو می خوان؟ واقعا میخواین اون ولیعهد که این همه سال نشسته خورده خوابیده بیآد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!

این یک موضوع بود میخواستم بپرسم بدش هم دیگه چندتای هست باره بدی...
فعلا جونم در رفت فارسی بنویسم

ببینم دبیر wanna be عزیزمان این دفعه چند تا غلت میگرن
فعلا.......

17 May 2003

سام حال و احوال؟

یک خبره نو دارم.... بنده که دارم مینویسم عالیجناب منتقد عزیز شما نیستم! بنده یک نفر جدیدم که اومدم فعلا جاش... از بلاگ و این حرفا هم همچین حالیم نیست.
پس از این به بعد خودتون رو موعرفی کنین قبل از نتق کردن.

لابد میگین من کیم... من عالیجناب نیکو هستم. خواهر منتقد. آبجیم مثل اینکه عکس از من گذاشته بود....

وای ی ی ی ی ی زایدم چه فارسی نوشتن سخته.اه اه اه.... من برم می خوام برم بیرون حال کنم... باره دیگه زیاد مینویسم.... فلا...

16 May 2003

سلام

اينجا رو كليك كنيد

من يك برنامه نوشتم كه ميتونه حافظه شما رو بخونه..
بعد از انجامش حق الزحمه ام رو به حسابم بريزيد...

تنكس
اوپسن...

انگار نويسندش اسمش رو زيرش نوشته.. هاها
شما سانسورش بگيريد :﴾﴾



Please Stand Upp

14 May 2003

قبونتون که ما رو سرحال دوسسسسسسسسسسسسسسسسس دارید.
چشم.
میگم این بهار بد چیزی نیستا.. آدمها بیشتر به خودشون میاند. آدم ها هواسشون جمع میشه به اون چه ارزش داره بها بزارند و بقیه رو ول معطل کنند.
بهار خوبه چون هنوز منتظر تابستون هستیم... چون اگه تابستون بیاد زودی بعدش قراره پاییز بیاد...اینجا که پاییز نداره و یه هو میشه زمستون... هاهاهاها ریدم با این همه شوقم.

بهتره خاطره بگم به جای از حال گفتن.

آقا چرا آدم همش میگه نه بابا ؟؟؟ میشه یکی برام توضیح بده.. بابای منم میگه نه بابا !!
کلی هم میخندیم.


ما ایران بودیم... بچگی بیشتر با بر و بچه های طرف مادری حال میکردیم. بماند که واسه اکثر خانواده های ایرانی اینجوریه.. مادر یه جوری دومینانت داره که باعث میشه بر بچ هم بیشتر به این سو گرایش پیدا کنند.
حالا مقدمه رو بیخیال. داشتم از این بچگی میگفتم یاد خاطراتم با دختر خاله و پسر خاله هام افتادم. یک سری عکس مشتی میزارم ازشون اینجا. خیلی دلم براشون تنگ شده. یه زمانی هممون کنار هم زندگی میکردیم. با هم بزرگ شدیم.. با هم جشن تولد میگرفتیم و آب بازی میکردیم و 13 بدر میرفتیم...

خوب الان خیلی از اون دوران دوره... الان سال هاست هر کدوممون تو یه سر دنیا افتادیم.. از ایران تا امریکا.. از آلمان تا سوئد .. از ایتالیا تا اقیانوس...
خوب بریم سراغ اصل مطلب.


اول یک عکس هست که خیلی دوستش دارم. این مال یه بهار هست خییییییییییییییییییییلی سال پیش. زمستون سفر کرده بود و بار و بندیلش رو جمع کرده بود. همه جا داشت گرم میشد. آخرین برف ها در حال آب شدن.
من و خواهرم و پسر عمه ام همراه بابای بابام رفته بودیم کمی تو کوچه های دم خونه آخذین برف باری ها رو انجام بدیم.... و آخرین آدم برفیمون رو درست کنیم.
هنوز که هنوزه اون صحنه عکس گرفنت یادمه...
خدا بابابزرگم رو بیامرزه. خیلی زود فوت کرد. الکی خودش رو مریض کرد.. اونم از غصه پسر اسیرش...

منتقد وقتی خیلی گوچولو بود... من اون بلوز سفید هستم

اینجا تولد خواهرم هست..من هم 10 سال اینطور ها هستم.. اگه گفتی من کدوم ام


اینجام نمیدونم کدوم سال بوده ولی تابستونه و ما هم تو پارک همیشه جاودان ملت..اونی هم که بالا درخته مسلمه کی هست



این هم یک سلا عید هست که خاله خان جان از آلمان با دخملشون تشریف اورده بودند ایران.. ما هم سر سفره صبحانه در حال نوتلاااااا خوردن.. دک دهن همه شوکلاتی.. من بلوز زرده هستم


در یکی از همون سالها خیلی باحال ورداشتیم پسر عموم رو که همسن خواهرم بود وحیوونی هیچ کی رو نداشت باهاش بازی کنه واسه همین همیشه میومد با ما بازی منه روسری و پیرهن تنش کردیم و عروسش کردیم فرستادیمش پیش باباش


همون سال یحتملا.. در حیاط خونه مادر بزرگ در حال آب بازی


ما 4 جنگجو از بچگی با هم بزرگ شدیم.. من و خواهرم..دختر خاله و پسر خالم که با هم خواهر برادرند


من نمیفهمم من که از بچگی علاقه دکتری داشتم چرا سر از تکنیک در آوردم ؟؟ !!!


تو رو جون من بچه از کودکی تخصص میمونی درختی خوبی داشته.. مامانش حض کنه !!!


این دیگه واقعا تعریف نداره.. هولووووو بپر تو گلوووووووو


این خاخور ما ها از کودکی در بست جان بر کف که نبود هیچ..ما میخواستیم بیوفتیمتو چاه هم میگفت من هم میخوام بیفتم تو چاه.. این هم نمونه بارزش.. این دوچرخه اولین 2خرچ بود..که اونموقع فاصله پام با رکابش هزار متر بود..ئلی به زور دوپایه کمکی من سوارش میشدم و کلی حال میکردم.. شجاع میگند من رو میگند


این هم نمونه دیگری از هنر های دیوار بالا رفتن و دست به کمر زدن ما..شووورم بترسه ازم حسابی


بفرمایید.. عرض نکردم خدمتتون...


اینم باغ بابزرگم هست..بابای مامانم..که هنوز زندست..خدا واسه ما نگرش داره آخه خیلی مهربونه..


اینم اثبات علاقه وافر من به گل رز..اونم از نوع تیغ دارش.. اون سال ها منار خونمون کلی گل رز بود با تیغ های خطر ناک..منم خودم رو میچپوندم پشت همه گل و برگ هاش تا بیشتر بوشون کنم..

13 May 2003

حوصله ندارم
چه آهنگی دارم گوش میدم ؟؟
هایده
شما هم گوش کنید

11 May 2003

پول مالیات پرداخت شده در ازای استفاده برای آموزش و تحصیلات برای بچه های خارجی و مسلمون برای جداسازی.. کتک زدن..شستشوی مغزی و دور نگاه داشتن از اجتماع در مدارس اسلامی و عربی در سوئد مورد سواستفاده قرار میگیرد.

دانش آموز ها از داشتن ارتباط با جامعه " واقعی " در سوئد محروم میشوند. قوانین حاکم بر این مدارس که برگرفته از !!! دین اسلام !!! هست باعث میشه که اون ها به دلخواه خود تصمیم به اجرای قوانین بکنند.
دستوراتی که مغایرت کامل با برنامه های اداره کل آوزش مدارس دارد.

خیلی در این مورد حرف میشه زد. من یکی نمیتونم.. چون با گفتن هر کلامش اعصابم بیشتر خط خطی میشه که چرا دیگه اینجا..
در این دکومنت که به دو طریق با دوربین علنی ودیگری به صورت دوربین مخفی تهیه شده..چند نفر به سرکشی به تعدا زیادی مدارس اسلامی و شخصی در سوئد میرند و برای به ظاهر بچه های خودشون اطلاعات جمع میکنند.
دنیای بسته ای که در این فیلم لو و آشکار میشه عرق شرم رو بر روی پیشونی ما که نام مسلمون بر رومون مهرخورده شده میشونه. مایی که از کشور هایی با دیگر باورها میاییم.

تو این فیلم نشون میده که حرف والدین و معلمین و مدیران مدرسه حرف اول رو میزنه و نه نیاز ها و حق و حقوق بچه ها. شاید اگر در ایران چند سال پیش این حرف ها رو میشنیدم.. برام اونقدر عجیب نبود که امروز که دهنم باز بمونه از شنیدن اینکه معلم اجازه تنبیه بدنی شاگرد رو داره.. و یا در مدرسه به شاگرد ها اجازه خوندن درسی درو مورد سایر ادیان جز اسلام داده نمیشه..

انگار من خیلی خوب نیستم برای گفتن و نوشتن به خصوص وقتی موضوعی مغزم رو فشار میده.. آخه الان هزاران کلمه میچرخه تو ذهنم که نمیتونم به راحتی بگم.
کدوم آدم هایی هستند که هنوز نمیتونند باور کنند با بستن راه ها با بستن درها برای خواندن و دیدن و شنیدن و تجربه هیچ روش دیگری برای آموزش وجود نداره
بی علت نیست که هنوز قتل های ناموسی اتفاق میوفته وقتی پسر و دختر رو از بچگی با این باور بزرگ میکنی که پسر در سر کلاس ردیف جلو بشینه..به دختری دست نزنه باهاش بازی نکنه.. دختر حرفی از احساسش نزنه..بدنش رو در هزاران لایه ملحفه پنهان کنه و ......

وقتی میبینی هنوز اجازه میدند دختر رو ختنه کنند تا مانع بروز احساسات جنسی اش در آینه دشند...تنها برای اینکه بتونند اون رو در اوجا که لازم هست کنترل کنند.

صدای داد من مثلا خیلی ها هست و اما نیست.

در این برنامه رفتار متضاد مدیران و معلمان مدارس آشکارا میشه و اینکه اون ها در مقابل دولت و دوربین همانند قانون حرف میزنند و در عمل هنوز بر طبق قواننین وحشیانه خود عمل میکنند.
این مدراس که به اصطلاح از اون ها به نام مدارس خصوصی نام برده میشه ! که اتفاقا شباهتی به اون نوع خصوصی که ما در ایران باهاش آشنا بودیم نداره ! بیشتر برای مسلمان ها و یا اعراب برگزار میشه
کادر مدرسه خارجیانی هستند که به زبان سوئدی تسلط دارند و کمی تحصیلات ! و معلم های بدون مدرک و اجازه لازم برای آموزش..بلکه اون ها همون از جامعه رونده شده های گذشته هستند که حالا جایی برای ابراز عقاید فاسدشون پیدا میکنند.

جقدر به کثافت میکشند این دنیای آزاد بچگی رو وقتی اونها رو مجبور میکنند از کودکی فرقی بین خود و سایر ادمها با ظاهری متفاوت..با دین متفاوت و یا عقایدی خاص ببینند.

مرتیکه مدیر یکی از مدارس علنا میگفت ما هیچ نیاز نیست خودمون رو 100 % به این جامعه و قواننین سوئد ی مبدل کنیم.. یکی نیست بگه بیشعور تو حتی شده به این فکر کنی پس چرا اینجا رو جامعه دمکرات و فضای آزاد برای باور های شخصی نام گذاشتند.. یا تو هنوز برای اون خوک دونی تو مملکت سرکوفت شده خودت خوبی که حتی به قول حسین درخشان به خصوصی ترین سوراخ زندگیت همچون اتاق خوابت دخالت میکنند.

ببینید شمای خواننده میدونم هیچ از حرف های متوجه نمیشید.. شاید اون دوستان که در سوئد زندگی میکنند من رو واضح تر بفهمند. من تنها میگم.. چرا بجای اینکه تک تک اون آدم هایی که ادعای دونستن و فهمیدن میکنند سعی نکنند به اونها که نمیفهمد حالی کنند...

چند روز پیش به دوستی در سوئد گفتم..این جامعه آدم های متفاوت رو مجبور به سرکوب میکنه..برای اونی که بیشتر از سایرین میخواد محدودیت قائل میشه و برای روح امسال من جای خفه ای است..هنوز هم سر حرفم هستم..منظور من از قوانین دمکراتی این جامعه نبود..بلکه امکان پرواز برای روح آدم هاست..که بعدا در موردش صحبت میکنم.. ولی این رو میدونم که حداقل این سوئد هست که به خاطر اینهمه اعتقادی که به انواع دمکراتی داره و این اجازه هاشون باعث شده که چنین آدم هایی بتونند در چنین مدارس فاسدی ابراز وجود بکنند.


تورو خدا اوضاع همین مملکت خودمون رو ببین.. الان شاخه میزنم به ایران ...چون ایران هم جزئی از این جامع های نکبت بار هست..
با این گوسفند هاش که هر روز بد تر از دیروز دارند خون مردم رو تو شیشه میکنند.. ترس رو به جون تک تک جوون ها میندازند... وادار به سانسور و خود خفگی میکنند...
نتیجه اش چی مشه __ ولی سوال من از اون هایی که میفهمند اینه..

شما که میفهمی چرا خفه خون میگیری ؟؟

دستگیر میکنند ؟؟ تهدید میکنند ؟ دیگه چه غلطی میکنند..

تو این یک و نیم سال که با محیط اکثرا جوون و بلاگ نویس ایرانی آشنا بودم.. تا با امروز صدها نفر رو دیدم و خوندم که به خاطر ترس از جون و اسم و زندگی شون دست از فریاد برداشتند..
اسم ببرم ؟ نه اینکه هیچ کس نمیبینه !! ولی با این حال به جرات میتونم بگم خیلی از اینها هم که میبینند بز اند آره بزززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز

چرا مثلا دختری که با نام خورشید, خورشید شجاعت و صراحت در بیانش تو همه محفل های این جامعه مجازی شنیده میشه..باید از ترس از آینده اش...به علت اعتماد نداشتن به آدم ها و این دنیای مالیخولیایی ایران دست از حرف برداره.. نمونه دیگرش زیاد هست... من نیازی به تکرار نمیبینم..
خورشید دیگه نمینویسه..پرستو داد از خاموشی میزنه..کاپوچینو دیکه انتشار پیدا نمیکنه چون اعضاش از اینکه الان همه میشناسنشون میترسند...چون سینا هنوز در زندان هست و چون هیس هزار روز پیش تهدید به خفقان شد...
و هزار چرای دیگه..
نه خورشید و نه بچه های کاپوچینو و نه سینا و و نه هیچ کس دیگه لازمه برای من علت کارش رو توضیح بده..و نه خصوصی برای من این اتفاقات رو تعریف کرده...
نه لازم هست ما هر روز به حسین درخشان فحش جد و آباد بدیم که چرا خارج از میدون نشستی و فریاد شجاع باش سر میدی..

نه لازمه ما بخونیم و افسوس بخوریم...

نه من میتونم حرفم رو مرتب و بدون به این شاخه و اون ریشه پریدن بنوسم..

من فقط میخوام بگم... گرگ زاده را هرگز نتوان سگ خانگی کرد..

من شرمنده اونایی که منظورم رو نمیفهمند.. بگم که ...اید ؟؟
منا رفیقم ما تو سوئد منو یه بار دیده و باهام از جلو حرف زده... هاها هاها فکر کنم اون میدونه وقتی من حساس میشم رو بعضی باور ها چطوری بحث میکنم.. مگه نه منا بلا.. با اون آهنگ باحال .. وای که کلی با نیکی خندیدیم از دستش..


درضمن..توروخدا کسی نیاد اینجا برام روزه بخونه فلانی کام دوون و آروم باش و هرس نخور.. چون من به هیچ وجه این کار رو نمیکنم. من یه چشمک تحویلتون میدم و بس..
آسمانی ها دانند ارتباط ما را و آن چشمک ساده !!!


وسلام..
غر غر تمام
شب بخیر

جلل خالق



ببینا حالا !
ای دااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد
ای بیداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد

باز هم بگید چرا از اسلام متنفریم

باز هم بگید چرا دین برای همه تابو شده

باز هم بگید چرا تمام دین های دیگر از اسلام متنفرند

باز هم بگید چرا این همه تروریست بوجود میاد

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای که متنفرم از این همه حماقت انسان ها !این آدم های دین زده این آدم های اسلام شناس

داد من از بیشتر از همیشه از این دیدن گزارش مخصوص که کانال رسمی سوئد پخش کرده در مورد تحقیقش در مدارش اسلامی موجود در سوئد

وای وای وای
دارم فعلا جوش میارم

حتما میام مینویسم
حتما

10 May 2003

چند شب پیش فیلی در مورد رابی دیدم که نظراتم نسبت بهش رو تکمیل کرد.
پسری که زمان بچگی ما; دخترهای تهرونی و دبیرستانی و راهنمایی شلوار های سبز یشمی و سرمیه ایشون رو با اسم Take That و یا دو تا T بر روی همدیگه . پاره میکردند با چاقو و قیچی و یا با خودکار اسمشون رو هک میکردند بر سر تا سر لباس هاشون..

دنیای بسیار پوچی رو در مقابل خودشون میدیدند و می بینند.

میام بقیه داستان رو تعریف میکنم بعدا.

: He is only a child


Artist: Robbie Williams
Album: Escapology
Song: Feel










Come and hold my hand
I wanna contact the living
Not sure I understand
This rope I've been given
I sit and talk to God
And he just laughs at my plans
My head speaks a language
I don't understand

I just wanna feel
Real love fill the home that I live in
Cos I got too much life
Running thru my veins
Going to waste
I don't wanna die
But I ain't keen on living either
Before I fall in love
I'm preparing to leave her

Scare myself to dead
That's why I keep on running
Before I roll eye
I can see myself coming
I just wanna feel
Real love fill the home that I live in
Cos I got too much life
Running thru my veins
Going to waste
And I need to feel
Real love and the love ever after
I can not get enough

I just wanna feel
Real love fill the home that I live in
I got too much love
Running thru my veins
To go to waste

I just wanna feel
Real love and the love ever after
There's a hole in my soul
You can see it in my face
It's a real big place

Come and hold my hand
I wanna contact the living
Not sure I understand
This rope I've been given
Not sure I understand
Not sure I understand
Not sure I understand
Not sure I understand

08 May 2003

Tomorrow night :
everythings about my other favourite

Robbie Williams

06 May 2003

اون روز كه جرات كردي بي هيچ بهونه اي دم از اين همه تعلق بزني باختي

اصلا حاليم نيست چي ميگم

فقط ميدونم كه تا صبح بيدار بودم.. خوندم و خوندم و خوندم... روزش هم فقط نوشتم و نوشتم و نوشتم...

تا الان خالي شم... انگار در حال تهي شدنم.

بي لياقتي آخر تا كي بيشعور؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ساعت از ۴ صبح هم گذشت.. روزي دگر از عمر .... من

پاشم برم سر سترس هاي روزانه ! تنها راه حل غرق شدن و نديدن....

شايد هم كور شدن..شايد هم مردن...

05 May 2003








I love Madonna

Artist: Madonna
Album: American Life
Song: American Life

Do I have to change my name?
Will it get me far?
Should I lose some weight?
Am I gonna be a star?

I tried to be a boy,
I tried to be a girl
I tried to be a mess,
I tried to be the best
I guess I did it wrong,
That's why I wrote this song

This type of modern life - Is it for me?
This type of modern life - Is it for free?
So, I went into a bar looking for sympathy
A little company - I tried to find a friend
It's more easily said it's always been the same
This type of modern life -Is not for me?
This type of modern life -Is not for free?

American life
I live the american dream
You are the best thing I've seen,
You are not just a dream

I tried to stay ahead,
I tried to stay on top
I tried to play the part,
But somehow I forgot
Just what I did it for
And why I wanted more
This type of modern life - Is it for me?
This type of modern life - Is it for free?

Do I have to change my name?
Will it get me far?
Should I lose some weight?
Am I gonna be a star?

American life
I live the american dream
You are the best thing I've seen,
You are not just a dream

I tried to be a boy,
I tried to be a girl
I tried to be a mess,
I tried to be the best
I tried to find a friend,
I tried to stay ahead
I tried to stay on top...

Fuck it...
Do I have to change my name?
Will it get me far?
Should I lose some weight?
Am I gonna be a star?

I'm drinking a Soy latte
I get a double shot
It goes right through my body
And you know
I'm satisfied,
I drive my mini cooper
And I'm feeling super-dooper
Yo they tell I'm a trooper
And you know I'm satisfied
I do yoga and pilates
And the room is full of hotties
So I'm checking out the bodies
And you know I'm satisfied
I'm digging on the isotopes
This metaphysic's shit is dope
And if all this can give me hope
You know I'm satisfied
I got a lawyer and a manager
An agent and a chef
Three nannies, an assistant
And a driver and a jet
A trainer and a butler
And a bodyguard or five
A gardener and a stylist
Do you think I'm satisfied?
I'd like to express my extreme point of view
I'm not Christian and I'm not a Jew
I'm just living out the American dream
And I just realized that nothing Is what it seems

Do I have to change my name
Am I gonna be a star
Do I have to change my name
Am I gonna be a star?
Do I have to change my name

04 May 2003

دیگه اینکه سوملکوم
امروز شارجم یا اینکه شارژم
هاهاها
چه خوبه آدم بخوابه !
اونم عصر
قبلش هم مشقاش رو انجام داده باشه.
خلاصه خواستم یه چی بگم >
اه از دست این آدما !
تا یه دقیقه میخوام یه چی بنویم میریزن رو سر آدم حالا د حرف بزن کی نزن.
حالا هر چی میخواستم بگم یادم رفت.

میبینم جمعیت بلاگسیت نویس کم کار شدن. مطالب کیفیتی و کمیتی سطحشون اومده پایین.
مثل خودم ! دیگه دل و دماخم که نمیره خصوصی بنویسم ! گریه زاری و عزاداری هم تا کی ؟؟ !! نقد و انتقاد هم که اصل کاریه محتاج ملاج آرام و هواس بجاست ! که فعلا ما یکی تو این ضمینه مرخصیم.


در ضمن به استضار همه شما خوانندگان سمج برسونیم که بابا من اسن دوصط دارم قلط قولوط بنویثم. شوما رو صننه !
اینقدر نامه و تهدید و آف لاین ندید غلط دیکته بگیرید !
به اون ریش بزیتون قسم که شوما هم مثل ما این همه سال فارسی نمی نوشتی و نمی خوندی "بگذریم از این یک سال اخیر که از همه جا قارچ فارسی بیرون اومده .. دایره لغاتت و املاشون بهتر از این نبود !
والا به پیر و جوون من اون زمانا انشام 20 بود دیکتم 21 !
این مصاحبه رو بخونید !

از نشریه الکترونیکی پرسه !