12 July 2007

BLack to Blue .:.

خوب به سلامتی و میمنت ما زنده ایم و برگشتیم به دیار یخمک ها !! دلم نمی یاد والا این یخ اینجا رو آب کنم آخه طاقت حرارت ما رو نداره

یک هفته آفتاب در سواحل جنوبی کشور بی نظیر ایتالیا با مردمی که از قدیم و ندیم عاشقشون بودم حسابی شارژم کرده
در طول روزهای سفر هروقت فرصتی خالی بود کمی خاطرات رو ثبت کردم که توی بلاگم واسه آینده ها بنویسم و مزه اش رو بعدا بچشم. و در کنار اون یک سری هم به اینگلیش بایست بنویسم واسه کسایی که اونجا آشنا شدم و بهشون گفتم که بیاند بلاگم رو بخونند :)) خلاصه دوست داشتید شما هم بخونید



سفر روز اول ، دوشنبه 2 جولای 2007

تا صبح مثل همیشه بیدار بودم تا که ساعت 3.5 همه کارهام تموم شد، ساعت رو 4.5 کوک کردم که پاشم و به موقع برسم . بابا رسوندم فرودگاه ماشالا چقدر هم شلوغ بود !! ملت همه پیش به سوی حال و حول ! کمی چرخیدم دیدم صف ورود به گیت خیلی خیلی وحشتناک بلنده ، با یکی از مامورها کمی گپ زدم ! اونم سریع آوردم توی بدون صف ! مزه داد ! شروع خوبی واسه یک هفته هاها !!
هواپیما هم راحت و بی دردسر رسید؛ الان چند وقتی هم هست که دیگه لازم نیست همه خریدت رو در قسمت تکس فری قبل پرواز انجام بدی، داخل هواپیما از روی بروشور می تونی انتخاب کنی و حتی قمیت ارزون تری برای جنس دلخواهت پرداخت کنی ! منم یک عطر و یک بسته ام ام خوشمزه واسه برگشت سفارش دادم که بهم تحویل بدند. ایول خدمات

ساعت 12 رسیدم، حسابی گشنمه، توی راه که با اتوبوس به سمت هتل میریم مناظر طبیعت کلی من رو به یاد جاده چالوس میاندازه، پیچ در پیچ و خطرناک ! ولی لذت بخش
درحال نت برداری منظره دریا در مقابل چشمانم نمایان شد و من حسابی دلم غش و ضعف رفت !! دلم میخواد زودتر برسم هتل واسائل ام رو بندازم و بدوم به سمت دریا

بعد از ناهار، سوار اتوبوس مخصوص ساحل میشم و کمی بعد می رسم دم آب ، هوا کمی نیمه ابری شده ولی دریا و جزیره های محو شده توی مه، تنها وظیفه عکس گرفتن رو برای من باقی گذاشته. گروه گروه آدم میاد و میره ، کمی دقت که می کنم فقط کلمات ایتالیایی می شنوم ! نه سوئدی نه آلمانی و نه انگلیسی ؟؟ قضیه از چه قراره

سه ساعت بعد هوا حسابی ابری شد و کمی باد می اومد!! کفری شدم ! بد و بیراه بود که می خواستم حواله آسمون کنم که من اینهمه راه نکوبیدم بیام که حالا هوا گند باشه ! گفتم بی خیال می رم توی شهر می گردم و فراموش می کنم
گشتن توی شهر زیبا با همه آدم های پر سرصداش همانا و دپرس شدن همانا! چرا اینجا همه دست جمعی اومدن ؟؟ چرا همه با زوج اشون و یا خانواده اشون هستند ؟ من چرا پس تنهام !! این دوست های لعنتی که نه وقت دارند و نه پول کدوم گوری اند

به دو نفر که کنار منظره خیلی قشنگی ایستادند و دنبال عکاس می گردند، پیشنهاد می کنم که ازشون عکس بگیرم، خوشحال می شند ، چشم های منم خیس میشه !! هیچ وقت فکر نمی کردم حضورت رو توی قدم زدن هام حس کنم ! انگار تو بایست در هرلحظه من باشی و دستم رو مثل همه آدمهای اینجا توی دست هات بگیری.. احساس تنهایی می کنم انگار که فقط من ام که اینجا تنها هستم. تنهای تنها ، آخه به هرطرف که نگاه می کنم دو نفر رو توی آغوش هم می بینم که همدیگه رو نوازش می کنم.. چشمهام می سوزه بیشتر ، یاد بودنمون با هم می افتم، و دوری امروز و این فاصله... بایست برم.. بایست باز هم برم

شب شده ، پیاده توی مرکز شهر چرخیدم، کوچیکه و پر از آدم و مغازه های کوچیک و قشنگ و رستوران های رنگ و وارنگ. همه هم ایتالیایی هستمت با تیپ مدل ایرانی !! دختر و پسر دست توی دست هم ، همه بوق می زنند با ماشین ها و یا موتور هاشون.توی یک کوچه باریک هم مسابقه می دند. دیدن شادی آدم ها و آزادی شون خوشحالم می کنه. اصلا میونشون احساس غریبی و خارجی بوند نمی کنم . خیلی جالبه که از توریست های کشور های دیگه زیاد خبری نیست. انگار که رفتی شمال ایران !! سن اکثر جوون ها هم پایینه ، اکثرا زیر 18 سال رو دارند !! ای بابا پس چهار تا پسر ایتالیایی همسن و سال کجاست !!

میرم سراغ مغازه ها، کفش و لباس آدم رو همیشه سحر می کنه! اگر که جیب من هم پر پول باشه دیگه واویلا ! درست مثل یک آدم کور میشم با پول میرم تو فقیر بر میگردم بیرون :)) خیلی البته لذت داره !! امروز کمی اطراف رو گشتم ولی فردا فقط دم ساحل ! از بالای یک صخره بلند جایی که خیلی آدم ها برای عکس ایستادند یک ساحل بی نظیر پیدا می کنم ! تصمیم گرفته شد! فردا صبح زود دم ساحل افتادم :)) هـــــــورا

از خیلی از رستوران های صدای موزیک شنیده میشه، خیلی ها گروهی راه می رند ، کلا میشه فهمید چرا همه همیشه ایرانی ها رو با ایتالیایی ها مقایسه می کنند! همه دست چمعی اند آخه ! تنها پیدا نمیشه که
دیگه ساعت 11 شب شده و خسته شدم، می رم داخل یک کافه بار، تقاضای آب میکنم، بعدش می پرسم که برای برگشت به هتل چه اتوبوس یا تاکسی بایست بگیرم. چند تا پسر و دختر که دارند کار می کنند نمی تونند جوابم رو بدند چون نه می فهممند و نه اینگلیسی بلندن که حرف بزنند! سریع دوستشون رو صدا می کنند، یه پسر تیپیکال ایتالیایی، اون میگه اتوبوس که دیگه نیست تاکسی هم هست ولی کمه. می تونی تاکسی بگیری ! بعدش هم اضافه می کنه که خودش ماشین داره و میتونه من رو تا هتل برسونه. من هم خوشحال و قبول می کنم که برم یک ساعت دیگه اش برگردم که برم هتل.

توی این یک ساعت روی یکی از صندلی ها کنار بقیه نشستم و آدم ها رو تماشا می کنم. برای اونی که ازم دوره پیغام می فرستم و بهش می گم که جاش کنارم خالیه و تمام روز پیش خودم دیدمش.. حالا دیگه بایست یک هفته رو با خودم باشم تا ببینم چقدر دوری ازش بد و تلخه

ساعت از نیمه شب گذشته دیگه خسته می رم دم کافه که با شوفر جدیدم برم هتل ! از عجایب دنیا که می تونه به صورت محاوره ای با من انگلیسی حرف بزنه ! از جاده های تاریک و باریک کوه که میرسیم دم هتل برای تشکر ازش می پرسم اگر مایل هست بیاد بریم دم بار هتل بشینیم کمی موسیقی گوش بدیم و گپ بزنیم.
کلی با هم حرف می زنیم و من ازش اطلاعت کافی برای این مدت که قراره اینجا باشم می گیرم. خیلی براش جالبه که چرا من تنها اومدم، میگم چون از اول قرار بوده دست جمعی با خانواده ام بیام ولی آخرش جور نشد و من هم یک هفته تعطیلی داشتم و دوست نداشتم وقتم رو در آب و هوای سرد ستکهلم تلف کنم ! دوستانم هم یا پول نداشتند و یا وقت اش رو ! پس گفتم ایول خودم می رم حال و حول

و من از اینجا حال و حول را به مرحله ای بالاتر از لپ کلام رساندم
ciao
;)


27 June 2007

When was your last kiss?


When was your last kiss?
Originally uploaded by !borghetti
I suppose there is always few unanswered questions left to the future... I´ve got to live in today, letting future coming to me tomorrow,
Just hating the circus of emotions

... let sleep on wishes, maybe reality is as sweet as dreams

24 June 2007

پنج سالی که گذشت .:.

مغزم خاموش است
از چه بنویسم که همه دردها در سینه
سال ها گذشت و دوباره
برپا ایستادم از زخم های گذشته

مغزم خاموش اما قلبی
قلبی دارم که درمان کردمش با دستان خود
تکه های سوخته اش را
با صبر و اشک دانه دانه کنار هم چیدم

ناگه سال ها امد و رفت
و من دوباره
سبز شدم ، بزرگ شدم
درخت شدم از نهالی نوپا

مغزم اینبار بیدار بیدار است
به امید فردایم
می درخشم
می درخشم
فراموش نکنم شبهای شکنندگی را
فراموش نکنم ، سیاهی دلتنگی ها را
تنهایی و ... سردی روح ام را

23 June 2007

dunk people .:.


ساعت هفت صبح شد و پای ما به خونه رسید ! صلـــوات !! قرنی بود که اینقدر دیر بعد از جشنی خونه نیومده بودم

رفتیم حال کنیم افتضاح بار اومد !! وقتی هشت نفر آدم رو از گروه های مختلف،ملیت های مختلف و رده سنی مختلف توی یک صف بگذاری، نه تنها وارد حتی یک کلوب هم نمی تونند بشند بلکه تا آخر شبت رو بایست فاتحه بخونی و ببوسی بندازی سطل آشغال

اتفاقا اصلا عصبانی نیستم، اما باز هم یک بار دیگه برام یادآوری شد که چقدر از آدم های بی ظرفیت که بی اندازه و بدون کنترل الکل می نوشند بدم میاد چرا که گه می زنند به برنامه ها و شادی بقیه دوستاشون و یا همراهان

اومدیم این شب رو که به قول سوئدی ها بلند ترین روز سال است بیرون به جشن و رقص بگذرونیم، کارمون شد از یه کلوب به کلوب دیگه رفتن ! اون هم با انواع و اقصام روش ها ! آخرش هم به خاطر دروغ درمورد سن کم یکی ، همه رو از صف بهترین جایی که توی این شب باز بود بیرون کردند

بعد از ده سال بحث تصمیم به جشن خونگی گرفتیم ! نتیجه کلی توی ماشین نشستن و رسیدن به اون سر دنیا بود که تا اینجاش همه چی از دید من اوکی بود اما واسه خیلی ها اذیت کننده

اگر کسی نمی دونسته بگم که وقتی با کسی که همه دوران جوونی اش رو در روسیه بزرگ شده و همراه اونا آداب الکل نوشی رو یاد گرفته توی یک پارتی باشی، بایست بدونی که هرگز با اصرارش برای رفتن بالای شات بعدی توجه نکنی حتی اگه التماس هم بکنه. چون اون ها کلا سیستم بدنشون با الکل رشد کرده و اونقدر تجربه و عادت دارند که براثر نوشیدن تعداد زیادی شات خالی ودکا هیچ بلایی سرشون نمی یاد

حالا یک دختر باش و این کارها رو پا به پای اونا انجام بده !! نتیجه اش بالا آوردن در سرتاسر خونه میزبان، غش کردن و کولی بازی درآوردن، جیغ و فریاد کردن در حد مرگ به طوری که همسایه ها بیان توی بالکن، نتیجه اومدن پلیس دم خونه ! و بازهم بالا اوردن روی خود ! توی وان حمام نشستن و لرزیدن و گریه کردن !! و آخرش هم گــــــــه زدن به شب بقیه میشه

آره !! این بود جشن باحال شب وسط تابستون ما
آخرش هم من رفتم به زور و داد و هوار زیر بقل این دختر خانوم رو گرفتم تا بلند بشه و لباس بپوشه تا بتونند بغل اش کنند ببرند توی تخت بگذارند تا بخوابه ! والا هنوز ساعت هفت صبح میبود و ما اونجا علاف یک آدم بی مسئولیت می شدیم

پیف پیف

15 June 2007

به من شاخ نزن که شاخت می زنم .:.


امروز روز اولی بود که قرار بود تنها توی صندوق بایستم، ولی یک دختر ناز و مهربون همه روز کنارم بود و بهم کلی کمک کرد و بهم یاد داد. در حقیقت تمام طول این هفته قرار بود بیام و آموزش صندوق و مسائل جانبی اش رو ببینم که به علت مریضی شریف تنها کاری که تونستم بکنم از تخت خواب به تخت خواب رفتن بوده ! حالا امروز بایست تنها کار می کردم

دور روز توی هفته دو ساعت آخر شب اومده بودم که زمان بستن و شمردن باشم که یاد بگیرم روتین ها رو که خیلی سخت و مهم هستند ! بازی با پول هم که هیچ وقت شوخی نیست

ولی امروز برای اولین بار با یک مشتری دعوام شد. اول اومد و خواست برای یک جوهر رنگی پول پرداخت کنه که قیمت واردی در کامپیوتر بیشتر از قمیتی بود که اون دیده بود، بعد فرستادمش که بره و از یک فروشنده کمک بگیره، وقتی برگشت عصبانی بود و از دور شروع کرد داد زدن که تو خودت بایست بری و قیمت رو نگاه کنی
گفتم من که اینجا تنها ایستادم، همکارم که توی زمین هست مسئول کمک کردن به توئه، ولی شروع کرد باز با صدای بلند تر داد زدن و تند تند بی ادبی کردن، من هم عصبانی شدم و با صدای کلفت تر ! گفتم تو حق نداری نه داد بزنی و نه با من اینطور حرف بزنی
اون هم باز داد زد و گفت یالا حساب کن! گفتم من برات حساب نمی کنم اول درست با من صحبت کن تا کارت رو انجام بدم
باز هم فحش داد و بعد هم زد روی میز و جنس اش رو پرتاب کرد و رفت !
همچین جا خوردم ، رئیس ام توی اتاقی که نزدیک صندوق هست نشسته بود و می دونستم که همه چیز رو می شنوه، سریع اومد بیرون و بهم گفت که همه چیز رو شنید و من کاملا بهش درست گفتم و کار درستی کردم و اون ادم عوضی بود
ولی عجیب برای من واکنش خودم بود، اینکه من بهش اعتراض کرده بودم که خیلی معمولی هست، من توی روزمره خیلی قلدر تر از توی سر کار هستم، اونجا خیلی بیشتر می خندم و شوخی می کنم و موادب صحبت می کنم که هرگز مشتری از من ناراضی نباشه، ولی عجیب قضیه اینکه که وقتی رئیسم داشت خیال من رو راحت می کرد ، من اشکم در امد و گریه ام گرفت ! اصلا انتظار اش رو نداشتم و جلو خودم رو هم نتونستم بگیرم
البته های های که نشستم گریه کنم فقط چشمم پر اشک شد ! و اینجا بود که فهمید ام اینجانب حسابی ضعیف شدم توی این هفته ! هنوز اثرات باکتری ها و آنفلانزا و قرص ها توی بدن ام هست و از نظر احساسی خیلی نازک دل هستم :))

خیلی باحال بود ! نهال و گریه واسه اینکه خودش عصبانی شده و داد زده

:))
niceeeeeeee
Vem är jag? Vem är du, ni, alla andra?

Vart är jag?

.:.

13 June 2007


F.R.I.E.N.D.S .:.


شاید بشه گفت همه کسانی که توی ده سال اخیر تی وی داشتند و توی خارج از کشورهای خاورمیانه زندگی کردند محاله که قسمتی از سریال باورنکردنی محبوب سال های 1994 تا 2004 رو ندیده باشند و یا درموردشون نشنیده باشند

زمانی که این سریال به اوج محبوبیت خودش رسیده بود من تازه تین ایجری بودم که جلوی مامی ددی جون نمی شد هر برنامه ای رو نگاه کرد و اون زمان هم هفته ای یکبار به مدت یک ساعت این سریال کمدی نشون داده می شد
یادمه همه در موردش خیلی حرف می زدند و مثل سریال اوشین اون قدیم های ایران نمی شد کسی یک جلسه اش رو از دست بده. اما من که اصلا تو این باغ نبودم و وقت اش و شرایط اش رو هم نداشتم ببینم

بعد از اینکه سریال تموم شد، تمام قسمت از از سیزن یک تا ده ،( مدت ده سال این طول عمر شو بود) همه قسمت هاش رو از اول تا آخر هروقت که کانال تلویزیون رو روشن می کردی بود. دیگه نمی شد که گاهی پاش نشینی ، اما اون زمان اصلا خوره اش نشدم تا که حدود یک سال پیش کمی بیشتر نگاه کردم و از اون موقع من هم به دار و دسته دیوانگان سریال دوستان پیوستم

برام فقط جک هاشون جالب نبود، بلکه هر کدوم این کراکتر ها نشونه ها و رل های حقیقی خیلی از ما آدم ها رو بازی می کنند که وقتی خوب نگاه اشون کنی، میزان تولرانس ات واسه مسائل زندگی خیلی بالاتر میره، میزان قضاوت ات از شخصیت های عجیب و خوب و بد و خط کشی کردن آدم ها بی نهایت کم می شه و به خصوص ، به خاطر محشر بودن کرکتر های بازیگر ها و قشنگ بازی کردنشون، آدم توی زندگی اونها حل می شده و از بازی قشنگشون لذت می بره

برای تولد امسال ام که اول سال 2007 بود یک بوکس کامل دی وی دی ده جلد اورجینال تقاضا کردم که جیب های اطرافیان خالی بود یا فکر کردند من خل ام ! ولی من کم کم شروع کردم دونلود کردن هر سیزن و به مرور همه رو از نو با خیال راحت و بدون تبلیغات آزار دهنده هر 12 دقیقه یک بار ، با خودم و فیلم ها کلی حال کردم و خندیدم

گاهی شب ها که خسته از دانشگاه می اومدم خونه ، یک قسمت سریال رو می دیدم، و دیگه شبیه معتاد ها تا وقتی چشمام درد نگرفته بود تموم نمی کردم ! بدی اش فقط شب هایی بود که صبح زود هم بایست پا می شدم :)) ولی خنده هاش ارزش همه این ها رو داشت

تا الان شاید چندین بار هر سیزن رو دیده باشم، ولی هربار که روی یک اپیزود اینتر میزنم و می بینم، انگار اولین بار هست که دارم می بینم. همه جک ها بامزه اند و مثل همیشه حالم کلی سرجاش می یاد

زیاد ندیدم توی وبلاگ های ایرانی کسی در موردشون چیزی بنویسه، می دونم که شاید همه تو ایران همه قسمت هاش رو ندیده باشند ولی خیلی ها می شناسند

معجزه این سریال به همه سرایت کرده بود اما از همه بیشتر باعث مشهور شدن و بهتر از اون مولتی میلونر شدن شش بازیگر اصلی شو شد

در سه سیزن آخر سریال، یعنی هشت ، نه و ده ، که هر سیزن تقریبا میون 23 تا 24 قسمت داشته، هر کدوم بازیگر ها، به ازای بازی کردن یک برنامه 45 دقیقه ای، یک میلیون دلار دستمزد اشون بود. این مبلغ باور نکردنی برای هر شش تا یکسان بود چون همه با هم قرار داشتند که دستمزدهاشون همیشه یکی باشه تا عامل اختلافات نباشه

از این سریال خیلی ها به مشهوریتی رسیدند که هنوز دارند ازش نون و آب می خورند :)
در مورد نقش هاشون در پست بعدی می نویسم

11 June 2007

Ett dött hjärta

Jag fattar inte att jag föll, jag föll rakt ner i avgrunden. det gick så snabbt, tiden, den underbara tiden. Jag undrar varför killarna gör så korta besök i mitt liv, o så lätt tar över mitt hjärta, jag älskade dej för du öppna mitt hjärta igen, mitt döda hjärta, som börja pumpa igen, men hatar dej för att du stängde in den i ett ännu mörkare rum. Denna gång är hjärtat svart av ruttet blod, den kommer inte leva igen.
Just nu hatar jag dej, mer än någonting annat!.:.

10 June 2007

Finally its over!!

Äntligen är skolan över! Nahal, en dag, sen är du oxå fri! And then we can enjoy the wonderful weather together! Lycka till imorn!.:.

09 June 2007

.:. En sista dag kvar


ekonomi tentan, bara en dag kvar, vi får se
magkänslan ljuger inte, igår var den nervös, idag e den lugnt
hoppas på turen

07 June 2007

.:. Just one day

خسته ام و حالم گرفته. فردا امتحانه و فکر کنم این نشونه های سترس امتحانه. تعداد تموم نشدنی نمونه امتحان دارم که هرچی هم که می‌خونم سوال‌هاش تموم نمی‌شه و هر امتحانی مدل‌های جدید سوال داره. دارم بالا میارم

اه کاش فردا امتحان نداشتم :((((
.:.OMG!!!!


I wanna kill myself, Ive been studying four days now, non stop, it´s killing me! Agggghhhh!
Besides, Im a telefonholic, and Im not even aloud to talk in the phone, uff!
Instead Im talking to Nahal, and she gets anoyed. But what else can I do, all the energy that assemblies inside of me have to come out, and Nahal, the bossiest girl ever, is my victim! Yeah!

Love you NUNU!!
:D
روز ملی سوئد .:.

این خدا بدجوری سوئدی ها رو دوست داره، امروز روز ملی سوئد بود. هوا ؟؟ بالای سی درجه، آفتاب تابان و همه جا تعطیل

من هم کمی توی بالکن آفتاب گرفتم و بعد هم توی بالکن حیاط مانند دانشگاه
امشب هم که گذشت، به امتحان شماره یک فقط یک فردا رو دارم، و واسه امتحان دومی 3 روز باقی هست. فردا فکر کنم حسابی سترسی باشم
این دوستم تالار دیگه داره من رو قاطی می کنه :) از بس که بایس یا باهاش حرف بزنم که بچسبه به درسش، یا که نصیحتش کنم، یا در مورد روابط و این جور حرف های خاله بازی ! یا که .....آه خدا
دیگه زبونم مو درآورده ! آخه این دختر شیطون هر روز 5 تا 7 ساعت با تلفن با هزارتا از دوستاش صحبت می کنه. و از زمانی که به زور کتک و شلاق می کشونمش دانشگاه اجازه نداره در طول درس خوندن تلفن بازی کنه، در نتیجه خودش اعتراف می کنه که من جور همه این ساعت های گپ زدن های خانوم با رفقاش رو بایست بکشم

این دختر عجوبه نازنینی هست که هرچقدر هم من رو اذیت کنه ازش خسته نمی شم و فکر نمی کنم روزی باشه که دیگه نخوام به دوستیمون ادامه بدم

اون هم امتحانش جمعه شبه

Wish us both GOOOOOOOOOOOOOOD LUUUUUUCK

03 June 2007

منتظر روزهای آفتابی .:.

سر کار که هستم واقعا همه هواسم به کارم هست و به هیچ چیز فکر نمی کنم. این خیلی به نظرم خوبه. یعنی تمرین تمرکز توی این یک سال خیلی تاثیر داشته. حالا این هوای آفتابی و توپی که همیشه فقط آخر هفته ها که بایست کار کنم میاد حسابی زد حاله ! بعضی از این سوئدی های زرنگ و زیردرو خودشون رو هروقت بخواند الکی می زنند به مریضی !! من واسه کسی که واسش دروغ گفتن اینهمه راحت باشه هیچ رسپکت یا همون احترام قائل نیستم

امروز بعد از سر کار همینطور که دوستم نوشته قرار بود بریم بستنی خوران و آفتاب گرفتن دم دریاچه خیلی قشنگی نزدیک خونه، کلی هم آفتاب بگیریم. که به علت زیرقول زدن اش من گفتم تنها میرم تا بلکه به خودش بیاد که اگه قراره اینکار ها رو بکنه تمام برنامه های تابستون و مسافرت و غیره رو بدون اون انجام می دم. کلی هم باهاش دعوا کردم ولی آخر شب خودش زنگ زد که برو بلاگ رو بخون. من فقط امیدوارم که بتونم کمکی کنم. چون من می دونم چه زجری داره می کشه. من خودم اون محل بودم. قشنگ احساسش رو درک می کنم. وقتی میگه ترس از شکست بزرگ تر از خود شکست میشه.. با همه پوست ام لمس اش می کنم. قشنگ می دونم چطوری حالت اونقدر بد میشه که از نگرانی و استرس هیچ کاری نمی تونی انجام بدی و دلت می خواد خودت رو خفه کنی

آرزو می کنم که بتونه موفق بشه، به عنوان دوست صمیمی ام، یعنی به عنوان نزدیک ترینشون که الان هفت سال تمام هست با هم دوست هستیم تمام تلاش خودم رو دارم می کنم که برش گردونم به روی راه آهن :)) بلکه این قطار زنگ زده اون هم به زودی دوباره سریع و سیر بشه. دلم می خواد که بتونه باز به آینده مثل همون براقی نگاه کنه که روز اول آشنایی مون توی اتوبوس روز اول شروع مدرسه به سمت سال اول دبیرستان ازش صحبت کرد

So let´s cheers to me and my Girl ! only 6 days to the END


امشب یک وبلاگ جدید کشف کردم که توی لیست هم اضافه اش کردم. نوشته های من و بابک ، که اولش فکر کردم خاطرات یه خانوم خانوما با شوشو جونش هست ، حرف های قشنگ و دقیقی داره که من رو جزب کرد. شما هم یه سر بزنید

من و بابک

Let myself down

Today is a week ago since I had my final. I had two weeks to study for my last final, friday June 8th. Until today I´ve been studying 6-7 hours total this whole week. Nahal has really tried to encourage me studying, and I always make excuses for not studying.
Finally today, one of the nicest days here in Stockholm this year, me and Nahal were suppose to hang out and enjoying the weather during the afternoon. But something happened, I had a deal with Nahal. The deal was that if I could make my self studying during the day for 4 hours, then she would hang out with me. Guess what I did. I broke the deal, I felt terrible, and at last we didn´t hang out.
I thought I´d made the right priorities, but cleaning my room, wash cloth etc are f**king far from right priorities.
Is this what happens when fear get along, when the feeling of failing is getting bigger and bigger. But I´ve succeded before, I´ve succeded so many times. What happend? What happened with my faith? What happened this last 4-5 years. Why did I lost myself and never found the way back again?
I have to find the faith, the strength, the courage and the wisdom (lyrics from India Arie :) ).
I just need to bet on my own life, and go for it. But I feel so fearful. Fear is a humans biggest enemy I believe, how come I made it my best friend????

02 June 2007

.:. عشق سوئدی


چند سال پیش که هنوز به قول دوستم امیر کلاس نقاشی می رفتم :) وقتی می خواستم حرس مامان ام رو در بیارم می گفتم که به نظر من سوئدی ها خیلی هم بهتر هستند و من فقط با یک سوئدی ازدواج می کنم ! چون اصلا شبیه ایرانی ها نیستند

مامان هم در جواب می گفت، فرق در فرهنگ ها چیزی نیست که بشه با عشق و لاو ترکوندن به آسونی باهاش کنار اومد. زندگی و تعریف یک سوئدی از قوانین ازدواج و ... با کسی که از فرهنگ ایرانی میاد فرق می کنه و امکان نداره به این راحتی با هم کنار بیاند

حالا که کلی سال گذشته، هم اونها کلی تغییر کردند و هم من تجربه ام از برخورد با سوئدی ها بیشتر شده می فهمم که زیاد هم قدیمی فکر نمی کرده و با وجود همه کوول بودن یک سوئدی، باز اونها با یک مدل دیگه از قوانین زندگی بزرگ شدند
یکی از اساسی ترینشون، مدل وارد زندگی مشترک شدن و خارج شدن است. اینجا خیلی رایج است سریع دو نفر با هم همخونه بشند و بچه دار بشند، ولی بعد به همون سرعت هم از هم جدا می شند و هرکدوم یک یا چندین پارتنر دیگه عوض می کنند. این موضوع اینقدر معمولی هست که اگر روزی از سوئدی که سنی ازش گذشته و در حرف هاش صحبتی از بچه های زنم، یا خانوم قبلی ام نبود بایست کلی شاخ رو سرت در بیاد
هرچند این یک قانون کلی نیست و خیلی ها هم سالها با هم می مونند، ولی قانون اصلی این است که دلیلی به اذیت خودمون نیست، نمیشه خوب بعدی

اما با اینحال گاهی حرف هایی که ازشون می شنوم و یا می بینم، که باز یادم می افته چقدر فاصله بین فرهنگ شرقی و غربی هست. در همه جهات

امروز سرکار، یک دختر خانوم که همکار من هست، داشت برای یکی دیگه از پسرها از ماجرای دوست شدنش با یکی از پسرهای اونجا تعریف می کرد و اینکه بعد از یک ما با هم همخونه یا به قول سوئدی سامبو شدند ! من همچین خندیدم گفت یعنی تو هرگز نمی تونی همچین فکری رو بکنی !! گفتم نه ابدا بعد از یک ماه
پرسیدم الان چند وقت هست دوستید ، گفت پنج ماه. قبل از اون با دوست پسر قبلیم 5 سال دوست بودیم. تعجب کردم، گفتم یعنی الان فراموش کردیش ؟ گفت نه برام مهمه و دوست دارم خوشحال باشه ولی من هم به زندگی جدید خودم ادامه میدم
تا اینجاش همه چی معمولی بود، اما وقتی پرسیدم چند وقت بعد از اینکه با دوست قبلیت رابطه ات تموم شده بود با این دوست شدی ، و اون گفت فقط دو روز !! من کف دهنم درست خورد روی زمین !! و باز دینگ دینگ یادم افتاد که ایشون سوئدی هستند و بعله

واقعا چقدر تفاوت در نوع برخورد ها میون فرهنگ غرب و شرق هست. پاییز پارسال یکی از دوستانم با یک پسر ایرانی بزرگ شده سوئد دوست شد، کمی کرش در زیادی سوئدی ؛زیادی ایرانی بودند در برخورد هاشون وجود داشت . این آقا شازده پسر بعد از یکی دو بار بحث جدی، یک دفعه رفت و غیبش زد و توی یکی از جشن های دانشجویی با یک دختر دیگه به میدون رقص اومد و دوست من رو همین طور هاج و واج گذاشت بدون حتی توضیحی !

یا همین الان یکی از دوستان شرقی که مرتبطا در روابط مختلف با پسرهای مختلف از ملیت های مختلف وارد میشه، می بینم که چقدر براش دلبستن ساده ولی دلکندن سخت و پر از درد بوده

متاسفانه شرقی خیلی از احساس خودش توی یک رابطه خرج می کنه، بعدش دل اش کنده می شه، زخمی میشه و بعد به شدت منزجر! این چیزی بود که من توی سفر هام به ایران میون خیلی دوستان ام و دوستان اطرافیانم می دیدم

شاید نه به این شوری و نه به بی نمکنی این غربی ها... ولی اگر به این سادگی میشه از کسی دل کند .. این فرمول غربی ها رو نمی شه شرقی ها کش برند ؟؟؟ لااقل چند سال از عقب موندگی هامون جبران خواهد شد

شما موافق نیستید ؟؟؟ هاها

30 May 2007

Count Down *


هرروز دانشگاه، شب صبح ظهر.. اما از امروز دوباره درس خوندن واسه امتحانات آخری شروع شد

با دوستم که به زور کتک میارمش دانشگاه این آخرین روزها رو توی دانشگاه سپری می کنیم

نتایج امتحانات قبلی رو گرفتم که بعدا خبرش رو می نویسم

اما از امروز هر شب که میام خونه میشمارم روزهای پایانی این شش ماه تلاش رو

پس هم برام دعا کنید هم با من نزدیک شدن به آزادی از دانشگاه رو بشمارید

10 days left to 10th of Jun 2007

29 May 2007

.:.


tyvärr är jag väldigt bra på att gömma mina

28 May 2007

کوزه گر و مبایل قرن نوح .:.


من از اون آدم هام که فردا پس فردا کارم به خرید خونه و وسائل اش و چیزهای گنده منده برسه خودم و هرکی که همراهم باشه رو بی چاره خواهم کرد

مشکل اینجاست که من سلیقه خیلی سختگیری دارم توی انتخاب وسائل و هرچیزی که شخصی باشه و بخوام استفاده اش کنم. هرچیزی مورد پسند من قرار بگیره مطمئنا سیگنیچر من رو خواهد داشت . یعنی سمبلی از من و روحیاتم توی اون جنس هست
حتی توی لباس و کفش ، من متنفر ام از اینکه لباسی بپوشم که همه تنشونه یا کفشی که هر بقالی پاش می کنه ! خلاصه این که معمولیه و میشه حلش کرد

مشکل از اونجا شروع میشه که مبایل بنده الان درست یک شش ماهی هست در انتظار تجدید جون هست و من همچنان در انتظار اولتیمات مدل و اونی که هرچی من بخوام رو داشته باشه هستم
همیشه مدلی هست که من مثلا رنگ سفید اش رو می خوام ولی نه با اون شرکت یا رنگ سیاه رو می خوام که شش ماه بعد توی بازار میاد و خلاصه این ها رو گفتم که بگم

الان دیگه مبایل ام مرده ! دو هفته است ! و من از در و همسایه یه قلابی !! مدل عهد ده قیانوس قرض کردم ! حالا بگید کی کوزه گره ! دوست هم ندارم یه مدل زشت نو بخرم تا زمانی که مدلی که اولتیمات من هست به بازار بیاد

حالا اگر قول می دید نرید همون که من می خوام رو بخرید »:)) اینجا لو میدم فعلا انتخابم به کدوم مدل ها محدود شده


Samsung u600 4000 sek



LG Prada 5000 sek




Apple iPhone 4000 sek




مسلما دلم در حال غش و ضعف در انتظار بهترین و باحال ترین و بی نظیر ترین و انقلابی ترین مدل دنیا آیفون هست که دو هفته دیگه به بازار میاد و اینهمه صبر کردم فقط و فقط که زمانی که اومد اگر دیدم گوشی های که فقط فعلا توی امریکا فروخته میشه رو توی خطوط اروپا میشه استفاده کرد درجا سفارش بدم و بخرمش

اما تازگی ال جی مدلی با همکاری پرادا درست کرده که شیک هست و خیلی شبیه اونه. بایست از نزدیک ببینمش

و همینطور الان سامسونگ این مدل جدیداش رو توی سه رنگ قشنگ داده بیرون که کار من رو بسی سخت تر کرده چون این مدل تازه دوربینش بالای سه مگاپیکسل هست

خلاصه من در تپ به بازار اومدن عشقم هنوز در انتظار ام

26 May 2007

Marilyn Mansons .:.

" Jag trodde nog att jag skulle bli ensam för resten av mitt liv, att jag kanske inte ville leva mer. Men i Evan såg jag mig själv, hon var som en tvilling och jag hade varit helt nöjd med att bara ha henne som vän. Känslan med henne var som att om jag måste dö, så är det så här jag vill känna när jag dör. Och plötsligt ville jag inte dö längre. "


Marilyn Mansons i interview med DN

"
احساس کردم که برای همه عمرم تنها خواهم بود ، که دیگه شاید دوست ندارم بیشتر زندگی کنم. ولی در اوان خودم رو دیدم، او مثل یک دوقلو بود و من کاملا راضی می بودم اگر فقط او را مثل یک دوست معمولی داشتم. احساس من به او شبیه این است که من بایست بمیرم، و اگر قرار باشه بمیرم دوست دارم این احساس رو بکنم. و ناگهان دیگر دوست ندارم بمیرم
"

این سایت و موزیک ویدو برای کسانی که قلب ضعیف دارند اصلا توصیه نمیشه. .تاکید می کنم موزیک ویدئو خیلی صحنه های قوی داره و بایست هواستون باشه که کپ نکنید

موزیک ویدئو

http://74.52.167.50/media/vid.html

سایت اصلی

http://www.marilynmanson.com/

24 May 2007

بالاخره یاد گرفتم .:.


چقدر خوشحال و سرحال شدم سرصبح ! ایمیل همکلاسی هامون نوشته بود که نتیجه امتحان اومده

من نه یکی بلکه دوتا امتحان به فاصله دوروز در اوایل ماه می نوشتم، توی همون زمان افتضاح که همه چیز به آخر گندیش رسیده بود

نتیجه امتحان، یکیش پنج یکیش هم چهار فقط دو نمره از پنج کمتر !
وای اینقدر ذوق کردم، و چقدر خیالم راحت شد

بالاخره اون به زور نشستن ها، گریه کردن ها همراه با فوکوس
بالاخره اون گند بودند ها نتونست من رو از پای در بیاره با وجود اینکه واسه امتحان دوم فقط یک روز و نیم وقت داشتم، نوشتم و قبول شدم! و نه تنها قبول بلکه نمره به این خوبی گرفتم

از خودم مغرورم. از خودم راضی و خوشحالم
دیگه یاد گرفتم چه بایست کرد حتی روزهایی رو که قلبت پرپر شده و داری از غصه توی درونت می ترکی

هــــــــــورا
هـــــــــورا
هـــــــورا
Inzaghi .:.


دلم کلی خنک شد :) هرچند زیاد بازی های قبل رو دنبال نکرده بودم، اما مگر می شه مسابقه ای باشه و تیمی از ایتـــــالـــــا توش باشه و ما طرفدارش نباشیم
حالا چه برسه تیمی که همه بازیکن های قربونشون بشم هم توی اون بازی کنند

همراه دوستان رفتیم یک بار که همه کت و شلوار و شیک و پیک اومده بودند واسه لیور پول داد بزنند
دیدم اینطوری نمی شه، همراه با چند تا شیطون خارجی هی داد زدیم مــیـــــلان تا که گل بزنند

باحالایش هم اینبود که دوتا پسر از ایتالی اونجا بودند، از سیسیلین، که بیچاره ها تازه دو ماه بود سوئد بودند، تا تونستند هم از سوئدی ها بد گفتند! کلی سربه سرشون گذاشتم دیگه من حتی نمی خواستم کسی اینقدر این سوئدی ها رو یبس و یخ ببینه. ولی واقعیتی هست که نمیشه ازش فرار کرد! به خصوص در مقابل یک ایتالیایی اصیل سیسیلینی :)) هاهاها
خلاصه تا شد هورا و هوار کشیدیم تا همه طرفدار های لیورپول در رفتند »:))


دم اینزاگی گرم
اما بازم فقط مالدیـــــنی رو عشق است

تبریک به همه عاشقان ایتالیا

23 May 2007

år efter år .:.




tiden är förbi
tiden förändrar människorna
tiden är fiendet

tiden är förbi
tiden förändrar alla, men inte mig
tiden är min vän

tiden är förbi
tiden förändrar kärleken
tiden ... tiden är förbi



ONLY ONE ROAD (Celine Dion)

I'm looking back through the years
Down this highway
Memories, they all lead up to this one day
And many dreams lost along the way
Haunt me still
I guess they always will

When love was too much to bear
I just left it there
But here I stand face to face
With this heart of mine

Livin' without you I only fall behind
We had a love most people never find
All this time I never realized
And the courage I finally found
Has made me turn around

There is only one road I'm walkin'
Only one lifetime one heart to guide me
Only one road I'm walkin'
But I'm gonna run back, I'm gonna run back
'Cause I need you right here
Beside me

I can still hear the song of your laughter
I can still taste the sorrow of your tears
We said goodbye but our hearts did not hear
Now my love there's nothing left to fear
With all my heart put me through
It leads me back to you


But I'm gonna run back, I'm gonna run back
'Cause I need you right here
Beside me

19 May 2007

.:.Days of studying!


I´ve been at campus everyday this week. Tried so hard to stay focus on my studies.
It´s such a pain in the a**!
Anyway, I promised my dear friend Nahal to report the hours that I studied effectively.
Monday Tuesday Wednesday Thursday Friday Saturday
3 hours 4hours 4hours 41/2hours 2 1/2 hours 3 1/2 hours

Plus one day last week, I studied 4 hours.

I could´ve done better. But I haven´t studied in such a long time. So, in total, I´m pleased.
Hopefully, I learn more from this, and I´ll finnish the degree!
Have a great weekend!!!
T.

16 May 2007

قویترین آدمها و بازی با سخت ترین دردها .:.

یک سالی هست بیشتر از رفتن عموی عزیزم از کنار ما میگذره و اینقدر زمان با سرعت گذشته که دیگه مثل قدیم هرروز به یادش اشک هامون سرازیر نمیشه ولی توی قلب هامون همیشه زنده خواهد بود

درست یک سال پیش همزمان با این اتفاق وحشتناک یکی از دوستان عزیزم هم برای پدرش مشکلی پیش اومد که اون زمان همشون نفسی کشیدند و خدا رو شکر کردند که بخیر گذشت
یک سال گذشت درسد همون زمان، باز شبیه اون اتفاق افتاد و پدر دوستم مدت پنج ماه و نیم در کما بود و همین شنبه دیگه با عزیزانش خداحافظی کرد

متاسفانه همیشه این رفتن ها، این دورشدن ها برای خانواده هایی اتفاق می افته که بیشتر از یک آدم ایرانی و وابستگی های درون فرهنگشون به هم دلبسته و متکی هستند. همیشه دختر ها و پسرها و پدر مادر هایی در عزای از دست دادن جگر گوشه اشون می نشینند که تحمل یک ثانیه دوری از اونها رو ندارند

نمی گم من خودم تحمل دارم، نمیگم حتی دلم می خواد بهش فکر کنم، اما متاثر می شم از اینهمه دلبستگی های میوون ما ایرانی ها بهم، اینهمه سختی و جون کندن موقع خداحافظی، واسه چی آخه

توی این مملکت که همه جوره سعی می کنیم سنگش رو به سینه بزنیم و بخواهییم عالی جلوه اش بدیم، آدمها وقتی بچه اشون رو از دست می دند، هفته بعدش برای 3 ماه میرند تالیند مسافرت ، چرا که زندگی بایست به جلو بره! اما ما ایرانی ها بایست تا 40 روز لباس سیاه بپوشیم و دست به ریش و ابروی صورت نزنیم چون فرهنگ ما از ریشه تا شاهبرگ هاش آشغال و اشتباهه

عصبانی ام چون دوست ندارم عزیزانم رو اینطور داغون و ناراحت ببینم، خودم رو هم پارسال یادمه، بعله همیشه دلتنگی هست و اشک هست ، اما چرا بایست اینکار رو با خودمون بکنیم

کسی هست بمن بگه چرا یک سوئدی تازه بعد از 70 سالگی به فکر عیش و نوش می افته و تا سن 90 سالگی از دیوار راست هم می تونه بالا بره
کسی هست به من بگه اونوقت چرا ایرانی ها ، چه جوونش، چه سن های پدر مادرهای ما ، اینقدر جون هاشون سر راهی هست که هر حادثه ای خواست بیاد و یکی رو با خودش ببره

مثل همیشه این غربی ها از ما پیشرفته ترند ! مثل همیشه عراقی و ایرانی و افغانی و هندی و پاکستانی ، جونشون ارزش زنده موندن و لذت برندن از این دنیای واهی و پوچ که آخرش همه غربی ها قراره توی جهمنم اون دنیاش بسوزن رو نداره

همون بهتر که هممون زودی بمیریم ! دنیا رو چه به ماها ! لذت ها فقط واسه مفلسین و مشریکین و کافرین است ! اشتباه می گم مگر

کمی به خودتون بیایید آدم ها ! کمی به خودتون بیایید

First post


.:. Hello guys!

I just arrived here.


PS. This is my best & sweetest & smartest friend, Tala Bala ;) that is going to log her last days of studying during 2 weeks, exactly like what I´m gonna do !

So cheers us up and thumbs up for our FINAL EXAMS :D
DS. NaHaL die BaHaL

15 May 2007

گذشته دیگه بر نمی گرده .:.


IT´s amazing how much by time ticking forward, we change
You can just find the differences in the row of a picture
For me time only goes forward, even the past always tries it´s best to hang on me
For me, what I leave behind, remains behind forever, even if I will never find like that again

By seeing my pictures tonight, I find out how much I´ve changed these couple of years
Mostly in my hair cut ! But in my life I cut many things off...
Like a hair cut, It will grow again, But will never be the same...
The rest that you cut, you just trough it out...
Huh...ait ?!

11 May 2007

How life is today .:.


دوستم امروز حرف بسیار قشنگی زد
گفت
دوست داشتن مثل نور خورشید می مونه، وقتی که از در خونه میری بیرون و چشم هات رو می بندی، اگر خورشید زیر ابر باشه پوستت سرد میشه، اما اگر بدرخشه روی همه پوستت حسش می کنی حتی بدون اینکه چشم هات باز باشه
عشق هم مثل اشعه نور قوی خورشید می مونه، وقتی نور به تو می تابه، از داغیش می فهمی الان نور خورشید و حرارتش تو رو گرم میکنه و سرزنده. وقتی که نتابه، سرد میشی و پوستت مور مور میشه، نیازی نیست که چشم هات رو باز کنی و به دنبالش بگردی


مواقعی که شک دارم توی از پس بر اومدن کاری بخصوص درس و امتحان گذروندن، مغزم کلید و قفل میشه، نمی تونم کاری بکنم. اما اگر به نتیجه فکر نکنم و همینطور برم جلو، یکدفعه می بینم همه چیز رو تموم کردم و حتی زمان اضافی هم دارم
وقتی تلاش نکنم و موفق نشم احساس بدی بهم دست می ده
اگر تلاش بکنم و موفق نشم اصلا ناراحت نمی شم
و حالا چون هرگز نشده تلاش بکنم و موفق نشم، نتیجه می گیریم که بهتره تلاش بکنم که آخرش حتما موفق می شم! چیزی رو هم از دست نمی دم

شما هم مارو یاری کن یه دعا معا به آسمون جاری کن

شب لالا

08 May 2007

Unsaid .:.


Well I don´t feel to say anything !

03 May 2007

اون شبی که همه چیز تموم شد .:.

http://music.tirip.ir/g.htm?id=5211


بمون ای فصل خوب قصه های عاشقانه
بمون ای با بودن فصلی از گل با ترانه
بمون ای همصدای لحظه های خواب و رویا
صدای پای بودن توی رگ هام تو نفس هام
چه سخته بی تو رفتن
جه سخته بی تو موندن
نمیشه این جدایی باور من
وداع آخرین
جدایی در کمین ِ
غروب لحظه های واپسین ِ
همیشه قصه های آشنایی ناتموم ِ
تموم لحظه های با تو پیش روم ِ
چه سخته بی تو رفتن
چه سخته بی تو موندن
نمیشه این جدایی باور من
وداع آخرین ِ
جدایی در کمین ِ
غروب لحظه های واپسین ِ
همیشه قصه های آشنایی ناتموم ِ
تموم لحظه های با تو بودن پیش روم ِ
چه سخته بی تو رفتن
چه سخته بی تو موندن
نمیشه این جدایی باور من
وداع آخرین ِ
جدایی در کمین ِ
غروب لحظه های واپسین ِ
غروب لحظه های واپسین


یادمه کی همه چیز تموم شد، وقتی من رو رها کردی برم با سری پایین و چشمی که تو چشم هات نگه نکرد، همون شب که رفتم رو رو به دریاچه فریاد زدم آخه دیگه چقدر صبر کنم.. همون شب دیگه تموم شد

حالا که دارم این دوران رو می خونم، می فهمم که بایست تموم بشه، چون نمی شه از ترس تنهایی، چشم و گوش و عقل رو در مقابل قلب تنها قرار داد
حتی اگه قلب هم بسوزه، بهتره که هرروز بشکنه

آره جانا ... همون شب یلدا دیگه همه چیز تموم شد
سفر بخیر
ماه امشب کامل و قرصه اما .:.


dream dream dream
dream dream dream
dream dream dream are crashed, clashed, cried off

وقتی درک نمی کنی چرا؟ وقتی جوابی واسه سوال هات نداری، وقتی داری توی تب و آتیش می سوزی ولی کاری نمی تونی بکنی

سخت ترین روزها و شب ها هم شاید تموم بشه ، اما دردش می مونه تا ابد
سوال های بی جواب، متحیر بودن از اونچه هرگز باور نمی کردی ممکن باشه
قدم به قدم نزدیک شدن به حقیقت تلخ

و در نهایت... شاید سرد ترین سنگ دنیا شدن، چرا که چاره ای جز این نداری

ولی ... انتظار داشتن هم دیگه فایده ای نداره... واقعیتش هم نداره... وقتی یک طرف طناب رها شده، اگه تو محکم بگیریش، تنها خودتی که با سر از پشت به زمین پرتاب می شی

رها .. رها .. چه رهایی

نور ماه امشب برام هیچ حسی نداره... دلم می خواد همه حس ها توی دلم بمی ره
اگر که عشق ام بمی ره، همه حس ها هم بهتره باهاش بمیره

...

...

...

30 April 2007

باورتون میشه ؟ ده ســـال گذشته .:.

امشب دنبال یک سری موزیک ویدئو می گشتم ، ویدئویی غافل گیرم کرد که فکر کنم با دیدنش شما هم مثل من بدون اینکه اختیار چشماتون رو داشته باشید صفحه مانیتور رو تار تار خواهید دید

انگار با دیدنش پرت شدم به فرسنگ ها دور از این سرزمین که حالا دیگه نقش خونه من رو بازی می کنه. رفتم به سرزمینی که زمانی نه تنها نگرانش نبودم که هرگز فکر رها کردن خاکش رو هم در ذهنم خطور نکرده بودم

فریاد کشیدن برای ایران رو دوست داشتم مثل همه شما، وقتی که برای شادی باشه بیشتر، مثل همه آدم های معمولی دنیا

اون روز افسانه ای، من و یک عالمه دختر 15 ساله مدرسه ای دیگه با مانتوهای سبز و مقنعه های سیاهمون، توی کف حیاط محبوبه دانش، همراه هم تسبیح دست گرفته بودیم، دست تو دست همدیگه، گوشهامون تیز و نفس هامون حبس توی سینه، لحظه به لحظه این مسابقه تا ابد جاودانه رو از بلند گوهای رادیوی دفتر ناظم که توی حیاط پخش می شد گوش می کردیم

هرگز اون صحنه رو ، وقتی سرم رو بالا اودرم و دیدم همه با هم متحد اند، همه یه آرزو دارند و یک دلهره، و لبخندی که بر لبم نشست از این با هم نشستن امون رو یادم نمی ره

و ما برنده شدیم... همه ملت ایران برنده شدند... همه ما با هم فریاد زدیم، خندیدیم، توی خیابون ها ریختیم و با بوق و برف پاکن ماشین هامون تا صبح شادی کردیم

موهای تنم از سردی که زیر پوستم رخنه کرده داره تیر میکشه، چشمام هم همینطور داره می باره

کجاست اون شور و شعف میون آدم هایی که حتی اون روزها هم نون رو به سختی توی سفره اشون می آوردند ولی فکر ترک ایران رو نداشتند

ببینید با ما چه کردند .. ببینید با غرور ما چه کردند... ببینید با ما که غریب غربت شدیم و آنها که اسیر زندان ها چه کردند

...

Come back .:.



Don't leave me in all this pain
Don't leave me out in the rain
Come back and bring back my smile
Come and take these tears away
I need your arms to hold me now
The nights are so unkind
Bring back those nights when I held you beside me

Un-break my heart
Say you'll love me again
Undo this hurt you caused
When you walked out the door
And walked outta my life
Un-cry these tears
I cried so many nights
Un-break my heart
My heart

Take back that sad word good-bye
Bring back the joy to my life
Don't leave me here with these tears
Come and kiss this pain away
I can't forget the day you left
Time is so unkind
And life is so cruel without you here beside me

Don't leave me in all this pain
Don't leave me out in the rain
Bring back the nights when I held you beside me

Un-break my heart
Come back and say you love me
Un-break my heart
Sweet darlin'
Without you I just can't go on
Can't go on
When I lost you .:.

"I Don't Want To"

I really don't feel like talking on the phone
And I really don't feel like company at home
Lately I don't want to do the things I used to do
Baby since I lost you

And I don't want to sing another love song babe
I don't want to hum another melody
I don't want to live my life without you babe yeah
It's driving me crazy

I really don't feel like smiling anymore
And I haven't had the peace to sleep at all
Ever since you went away
Baby my whole life has changed
I don't want to love and I don't want to live

And I don't want to sing another love song babe
I don't want to hum another melody
I don't want to live my life without you babe yeah
It's driving me crazy

I don't wanna laugh, I don't wanna play
I don't wanna talk, I have nothing to say
I don't want to tour, forget this show and how can I go on
Now that you are gone

And I don't want to sing another love song babe
I don't want to hum another melody
I don't want to live my life without you babe yeah
It's driving me crazy
امون از این درویان .:.


این پیغام باحال رو از صفاجون توی آفلاین ها خوندم که بامزه بود گفتم شما هم بخندید

:وزارت ارشاد شعر ((اتل،متل،توتوله))را به دلايل زير ممنوع كرد


وجود كلمات توتوله،پستان و تحريك كودكان
استفاده از كشور هندوستان
زن كردي
ترويج بي حجابی

:شعر اصلاح شده
اتل متل زباله، گاو حسن باحاله، هم شير داره هم آستين، شيرشو بردن فلسطين، بگير يك زن راستين
اسمشوبذار حكيمه، كه چادرش ضخيمه

29 April 2007

Din äckel människa.:.


Till dig som har läst min privata blog i februari månaden utan att ens fråga om du hade rätt till det eller inte,
jag vet vem du är och vart du bor ! trodde du att jag skulle inte få veta det? kanske var det dags att tänka om, din ormhandling är oacceptabelt ! Det är lika bra att jag har tagit avstånd från sådana människor som dig.

Fy Faaaan på dig ! Du är mig skyldigt din privata handbook så jag kan sitta och sneaka around !

EWUUUUU
ps. try now !!

FUCK YOU

...game over... .:.


Time, there was a time
You could talk to me without speaking
You would look at me and I’d know
All there was to know

Days, I think of you
And remember the lies we told
In the night, the love we knew
The things we shared when our hearts were beating together

Days, that were so few
Full of love and you
Gone, the days are gone now
Days, that seem so wrong now

Life, won’t be the same
Without you to hold again in my arms
To ease the pain and remember
When our love was a reason for living

Days, that were so few
Full of love and you
The game is over

27 April 2007


موندن تو ایران .:.


یکی از دوستام که ستکهلم زندگی می کنه به خاطر علتی ناخوشایند مجبور شد مدت سه چهار ماهی ایران بمونه
بعد از اینکه برگشت و با هم در مورد شرایط و روزگار گپ می زدیم، گفت که ترجیح میده که این سوئد رو و همه آزادی هاش، آب و هوای پاک اش، احتراماتش و .. رو ول کنه ولی بره جایی زندگی کنه که همه مردمش بی خیال و شادند و از هر لحظه زندگی شون دارند لذت می برند، حتی اگر نه پول دارند و نه امکاناتش

نتیجه گیری دوستم بر اساس آسایش و بیخیالی نبود که بهش اصلا خوش نگذشته بود. بلکه برای اینکه روحیه شادی که میون مردم در جریان داشت، احساسی که از توی خونه خود بودن بهش دست داده بود، و حس شهروند اولی داشتن، عوامل مهمی بود که شاید در آینده روی تصمیم گریش تاثیر گذار باشه

من با وجود اینکه شاید موافق باشم که پول و ارتباطات داشتن، توی ایران می تونه کلی آدم رو جلو ببره، اما نتونستم خیلی فاکتور ها رو هضمش کنم

احترامی که بین آدم ها نیست، به قول دوستم جهان سومی بودن همه چیز ، از کارهای اداری و بانکی تا خرید کردن ها، از قیمت های بالای امکانات حقوقی عادی، آب و هوای خراب و خیلی از این مسائل جانبی رو که بگذاری کنار و به مرور برات عادت بشه، یک سوال سخت برام بوجود مییاد

آیا شادی و بی خیالی مدل ایرانی ، می ارزه به بسته بودن راه های رشد و دیدن و درک کردن زوایای مختلف از فرهنگ ها و جوامع مختلف و مختلط دنیا

امسال هرکاری کردم نتونستم خودم رو تا به الان راضی کنم که سفری برای سرزدن به فامیل به ایران داشته باشم، با وجود اینکه پارسال هم تابستون برای مسابقات جام جهانی آلمان بودیم و میشه گفت نسبت به قدیم فاصله زیادی میون دیدارها گذشته
اما حس می کنم چیزی نیست که بخواد آدم از این مسافرت با خودش بیاره، هیچ تجربه ای، هیچ هیجان خاصی نیست که بخواهی به کوله بارت اضافه کنی

همه چیز تکراری و مثل قدیمه، همه آدم ها همون اند، همون قدر بی خیال و الوات و تکراری ، که همه این سال ها بودند. در کنار همه این ها، بی احترامی هایی که به انواع گروه ها و شخصیت ها در شبانه روز میشه ، جواب سوالم سخت می شه

یعنی بدی های سوئد ، خارجی بودن هاش، سرد بودن هواش، و سختی هایی که برای پدر مادرم داشته، آیا بدتر از نقاط منفی ایران هستند که آدم رها کنه و برگرده ؟ نمی دونم

شاید بلاگ خانوم از هامبورگ رو گاهی خونده باشید، ایشون یکی از کسانی هستند که از برگشتشون خیلی راضی اند
به همون دلائلی که بالا نوشتم، به همون دلائلی که ذهن دوست من رو جلب کرده بود

اینکه آزادی زیر چادر هست، هرچیز دیگری که بخواهی از پسر و دختر تا ...آفتاب برای سیاه شدن در تابستان

آیا اینها کسی رو به ایران برمی گردونه ؟ نمی دونم.. من که فعلا بلیطی نگرفتم ! مجانی هم بگند برو ترجیح می دم کسی رو بفرستم که براش بیشتر مهم باشه

خیلی عجیبه، نه من عاشق اینجا شدم ، و نه از ایران و آدم هاش بدی دیدم. عجیبه عشق و عطشی که هرسال از سه ماه قبل برای مسافرت داشتم و روز و شب رو می شمردم، اینقدر سرد شده باشه و به کل من رو نسبت به بازگشت مائوس کرده باشه


پی نوشت :قالب بلاگ اینجا خیلی رنگش تاریکه و زمستونی، کیه که منو دوست داره و قالب اینجا رو برای بهار و گرمای تابستون می خواد آماده کنه ؟ یه نفر ؟ صد نفر ؟ ایمیل بزنید یا کامنت بگذارید ! منم خیلی دوستش دارم اون آدم رو
:)
:*

20 April 2007

غرق در آب .:.


آب و دریا رو از بچگی دوست داشتم و تا به امروز همراه با قرص کامل ماه و نور فریبنده اش ، تنها پدیده های طبیعت هستند که من رو می تونند غرق لذت کنند

بدترین مرگ برای من خفه شدن در آب است
اما همون آب رو ،همون آب رو وقتی سرت رو می کنی توش
های های گریه می کنی و کسی نمی بینه قطره های غوطه ور اشک هات رو توی موج صدای آب
همون آب رو دوست دارم که توش خفه بشم

،دوست داشتم نفسم تموم بشه و بالا نیام
،بالا نیام که درد مرگ در اون آب اشک آلود
بسی بهتر از درد نفس پرغصه بیرون آب است

خوبیش به همون بهانه سرخی چشم ها از تندی کلر است
خوبیش مرگ بی نشانه است
خوبی اش ، غرق در آب شدن است

10 April 2007

تابستون کی میاد آخه .:.

هیچ کس مطلب جالبی توی این وبلاگستان نمی نویسه ؟

موهای کله ام رو بایست سشوار بکشم و برم زیر پتو لالا !| گلوم به شدت می سوزه و میرم که یک هفته سرما خوردگی رو در پیش رو داشته باشم

پس چرا همه جا سوت و کوره ؟.... همه خواب اند انگار

کو حس نوشتن

25 March 2007

کنسرت نوروزی 1386 .:.


بر طبق مد جدید این سالهای اخیر، هرسال برای جشن گرفتن عید نوروز، یک سری خواننده به همراه دم و دستگاهشون دعوت میشند که بزرگ ترین کنسرت سال رو در بزرگ ترین سالن های هر شهری برگزار کنند. امسال بار سوم این جشن بود که اصلا برنامه جالبی هم از آب در نیومد

با دوستم در آلمان صحبت می کردم و اون هم گفت که به علت اینکه خواننده های دعوت شده اونقدر باحال و معروف نبودند کسی استقبال نکرده بوده ، و حالا توی ستکهلم، با وجود این همه ایرانی ، امسال به مراتب کمتر آدم بود و این ها هم که دیشب توی سالن بزرگ گلوبن جمع شدن بدجوری بی حال و خواب آلو بودند

به نظر من و دوستان که زیاد مراسم خوب اجرا نشد ! از نظر برنامه ریزی و تنظیم وقت و مشکلات تکنیکی که اصلا جای شک نیست ! که هیچ وقت درست پیش نره. و همین باعث می شد که احساس کنی همش در استراحت و تایم هستند

بماند که همه آدمها تا آخر کنسرت موندند و آقای مست ابی رو تحمل کردند که سیاوش قمیشی بیاد بخونه ! که وقت ایشون هم که رسید بهش دستور رسید 4 تا آهنگ بیشتر نمی تونی بخونی !! خیلی جالب بود بعد از ده سال این آقا اومده بود سوئد و حالا اینطوری از وقتش کم کردند و کلی لج همه رو در اوردند

اما خوب تنها زمانی که خوش گذشت همون موقع بود که مستر آرش با صدای مامانی هاها خوند و همه رو حسابی به عرق ریختن از بالا پایین پریدن انداخت. و بعد هم سیاوش با همون سرعت اجرا و آهنگ های زیباش کمی حال رو جا اورد

من که سال دیگه جشن رو تحریم می کنم از این مدل اگر باشه ! در حقیقت دیگه خواننده ای هم نمونده که ندیده باشم ! توی این سه سال همه خواننده ها اومدند و همه رو دیدیم ! هیچ کدوم هم اونقدر فاوریت من نیستند که بخوام براشون صد بار برم کنسرت

به نظر من بزرگترین لذت کنسرت دیدن این همه ایرانی دور هم بود و اینکه چقدر خوبه این گوشه دنیا ما می تونیم دور هم جمع بشیم، با همه کمی و کاستی هاش و مشکلاتی که به مرور زمان بهتر شده و همین باعث خوشحالی هست

اما جای هرکی نبود برای اینکه باهم بخونیم و برقصیم خالی

;)

23 March 2007

KNUT söta isbjörn .:.

این عکس های معروف ترین بچه خرس قطبی این روزهاست. این بچه خرس الان در باغ وحشی در برلین مورد توجه همه دنیاست. مامان این جیگل ولش کرده و برای همین باباش یک آقای انسان هست که مواظبش هست. اول قرار بود این عشق رو بکشند ولی همه اعتراض کردند و اونها هم به اشتباه کردن افتادند. من خودم از اینجا اعلام می کنم که عاشق این بچه خرسه هستم و حاضرم مامانش بشم
خدا یکی بده این رو من بغل کنم شب توی تختم بخوابــــــــــه
اوهو اوهو
هاهاها

http://www.rbb-online.de/_/fernsehen/index_jsp/activeid=3613.html
عکس ها و فیلم های مربوط به کنوت







21 March 2007


بهاران خجسته باد .:.


هوا دلپذير شد
گل از خاک بردميد
پرستو به بازگشت زد نغمه ی اميد
به جوش آمد از خون درون رگ گياه
بهار خجسته باز خرامان رسد ز راه


به خويشان،
به دوستان،
به ياران آشنا،
به مردان تيزخشم که پيکار مي کنند
به آنان که با قلم تباهي ی درد را
به چشم جهانيان پديدار مي کنند
بهاران خجسته باد،
بهاران خجسته باد.


و اين بند بندگي،
و اين بار فقر و جهل
به سرتاسر جهان،
به هر صورتي که هست
نگون و گسسته باد.


به خويشان،
به دوستان،
به ياران آشنا،

به مردان تيزخشم که پيکار مي کنند
به آنان که با قلم تباهي ی درد را

به چشم جهانيان پديدار مي کنند
بهاران خجسته باد،
بهاران خجسته باد



19 March 2007

آخرین شب سال 1385 .:.


بهار هم رسید. زمستان گذشت و چقدر سریع گذشت. دوستان یک سال دیگر هم به سرعت گذشت
برای پایان این سال که گذشت چند خط بیش نمی نویسم

سلامتی عزیزان بهترین هدیه به انسان است از پروردگارش
قلبی ساده و شاد ، باارزش ترین دارایی دنیاست
خانه ای گرم و خانواده ای دلسوز آرامش بخش ترین داروی خواب شب هاست

و در نهایت ، امید به فردا.. آری امید به فردا ؛ بلند ترین سلام به بهار است و سالی نو

از امشب آماده نوروز می شویم

...
فردا نیز با من باشید

15 March 2007

3month passed, 3more left .:.


من خیلی دوست دارم وقتی توی تقویم برنامه های روزانه و یا هفتگی رو می نویسم حتما کنارشون علامت ضربدر و یا تیک رو بزنم، این احساس رو فکر کنم خیلی ها که از حس کنترل لذت می برند داشته باشند. حالا امشب داشتم چک می کردم که چقدر از ماه مارس باقی است ، و دیدم درست 15 ماه مارش ، سه ماه از اول ترم بهار گذشته ، ترمی که از اولش می دونستم همین طوری هکتیسک و خفن و شلوغ و پر از دانشگاه و درس و فقط درس میشه. حالا امشب که نگاه کردم دیدم به به چقدر خوب که زود گذشته و دست من هم پر از نتیجه است. خیلی خوشحال شدم همزمان که کلی هم نگران هستم و سترس دارم، چون دلم می خواد به همه برنامه سنگینی که ریخته بودم تمام و کمال برسم. و نگران هم هستم که هی ریپ بزنم.

در مقایسه با سال گذشته ، که تازه توی ریل اوفتاده بودم و فقط یک هفته قبل از امتحانات میشستم پاشون ( حالا تخفیف دو روز ! مقایسه کنید با سالهای قبل مساوی با هیچ روز !!! ) الان هر روز کارم دانشگاه هست و کلاس و باز دانشگاه. به زور بایست وقت برای اینور اونور گشتن پیدا کنم

ولی فرق بزرگتر و بهترش این هست که دیگه عذاب نمی کشم، از اینکه هرشب هم حتی تا ساعت 1 نیمه شب بشینم دیگه خسته نمی شم ، کلی لذت می برم و کاملا احساس خوبی میکنم. نه اینکه عاشق تحصیل شده باشم ، که همیشه مطالعه ای که به زور و برای خاطر نمره نباشه رو دوست داشتم. بلکه الان می دونم میخوام خودم رو و توانم رو امتحان کنم. که بیشتر از دو برابر میزان معمول کل یک ترم کلاس برداشتم، 20 واحد برای بیست هفته معمول یک ترم بهاری است و من 45 تا دارم ! و این واسه اینه که قراره قال قضیه هرچی درس و کوفت هست تا آخر تابستون تموم شه بره پی کارش ! و این قول شرف من هست که تا سال دیگه آخر زمستون ، درست وقتی قراره تولد 25 سالگی رو جشن بگیرم یک جشن مفصل فارق شدن !!! از نوع خوبش هاها هم کنارش بچینم

آخ که چقدر گفتم درس ! مشق ! امیر دوست عزیزم میگه ، من تو رو از زمانی که کلاس نقاشی می رفتی میشناسم :)) دوستای دیگم هم می پرسند بابا تموم نشد ؟؟؟

خوبیش اینه که یک یار مهربون هست که هر وقت من توی دانشگاه باشم، حتما میاد بهم سر می زنه ، و کلی با انواع و اقسام روش ها که سانسور میشود !! بهم انرژی می ده ! هاهاها! بابا سانسور چیه خوب ماچم می کنه دیگه ! چیه خودتون مگه دوست پسر ندارید؟ حســــــــود ها

برای موفقیت اینجانب همگی صلوات بلند سوت بزنید ، هنوز دو تا امتحان دیگه باقی است

برای خاطره موندن خودم می نویسم، وبلاگم رو مال این چند سال گذشته رو شبی که از جشن چهارشنبه سوری برگشتیم خوندم، چقدر حرف درموردش نوشتم و ذوق و شوق ! امسال خیلی نزدیک بود بیخیالش بشم چون تا ساعت 9 شب سر کلاس بودم تازه بایست از وقت خوندن برای امتحان می زدم ولی خوب شد که رفتم و کمی قر دادیم و از آتیش پریدیم
آرزو هم کردم که
....

شب لالا ای بابا

12 March 2007

Photo Gallery: A Voice for the Victims



Photo Gallery: A Voice for the Victims

Santa Angelina Travelling to Darfur.

10 March 2007

زندگی هرگز ثابت نیست .:.


خسته ام و وقت نوشته نیست. شب ها هم انرژی خالی کردن افکار بر برگ های نامرئی فضای سایبر نیست

گاهی زمان ناهار، گاهی برای استراحت ، تنها برای خودم توی سنتروم بزرگ نزدیک دانشگاه می نشینم و به آدم ها نگاه می کنم و دلم می خواد از روی پوستشون زیرش رو بخونم و حس کنم. گاهی خوب است دونستن اونچه درون دیگری می گذرد تا کمی آتیش درون خودم آروم بگیرد.


با نگاه به آدم ها که با سرعت، تنها یا دست جمعی از جلوی میز قهوه من می گذشتند، فکر کردم اگر همین الان امکان پرواز از این جسم و شخصیت رو داشتم، آزاد در انتخاب هرکه می خواهم باشم، چند درصد این آدم ها شانس گرفتن هویت جدید من را خواهند داشت ؟ دانستن اینکه درصد زیادی رد خواهند شد خوشحال کننده بود. من دوست دارم همین آدم، با همین میزان امکانات، مشکلات، هنرها و کمبود ها باشم. با همین میزان خوشبختی و اشک ریزان ها و آه ها و خنده ها. چقدر خوب است این احساس که از جایگاهی که در زندگی تقسیم شده ایم و خود بدست آورده ایم راضی باشیم. و صد البته ، کسی که خود را صددرصد راضی از شرایط اش بداند، و به طبع بی نقص، خودش بزرگترین کمبود دنیا را دارد. در دید من هرگز نمی توان بهترین امکانات و بهترین جایگاه را داشت، بهترین مساوی با تکامل است و هیچ انسانی به این مرتبه نمی رسد مگر باورش از سکون تلاش تا ابد باشد

نوشته زیبای لیلای عاقلانه رو امشب خوندم ، و دوست دارم شما هم بخونید

...."


می خواهد هرچه زودتر به نتیجه برسد ، به قول چانگ ! انسان اندیشمند هرگز به دنبال نتیجه نمی رود و نمی تواند برود . وقتی خود زندگی یکسره و بی انجام است ، چطور انسان عاقلی می تواند نتیجه بخواهد و این یکسرگی را قطع کند ؟ وقتی به دنبال نتیجه ای قاطع می روید ، به این معناست که به زندگی می گوئید : " ای زندگی بایست و در یکجا به نتیجه برس ! "
بعضی از مردم برای غیر معمولی بودن به دنبال فرزانگی می روند ، برای اینکه آدمی غیر از دیگران شوند . می خواهند مراقبه کنند و این فن و آن فن را بیاموزند که روی آسمانها قدم بگذارند نه روی زمین ، می خواهند خود را کامل کنند . کسی که کامل شد دیگر مرده است زیرا تکامل خود را متوقف می گرداند . هیچکس نمی تواند کامل باشد زیرا هنوز تکامل در گیتی ادامه دارد و همه با این روند حرکت می کنند .

...."

ادامه در بلاگ لیلا
یک کلمه از آقای عاقل بشنوید .:.


نوشته ای از سلمان عزیز که واقعا همه نوشته هاش رو خوندم و ازشون لذت بردم، در مورد فیلم سیصد 300 و کارهایی که تعدادی از دوستان وبلاگی در اعتراض به فیلم انجام می دند

خوب هست که نظرش با توضیح کافی هست، خوب هست کمی چشم هامون رو باز کنیم، به همین داد و بیداد های هفته ای که گذشت در کشور خودمون نگاه کنیم، به دنیای بیرون از این دایره بسته که چشم اندازی به آنسوی دریاچه و ساحل اش نیست بیاندازیم.

ما که در ایران نیستم و شما که در ایران هستید، چرا بایست خودمان به خودمان دروغ بگوییم؟ کدام شرم بیشتر است ؟ شرم از گذشته یا شرم از آینده ای که نمی سازیم؟ آینده تنها راه حل خلاص شدن از سرافکندگی های نسل ایرانی است. ولی من هرچقدر هم خوشبینانه فکر کنم، باور نمی کنم نصب ایرانی از صد ها سال پیش تا صدها سال آینده ، با وجود همه ادا ها و خودبزرگ بینی های فرهنگ و ریشه خود، توان مقایسه خود با جوامع پیشرفته و ثابت غرب را داشته باشد
...

تنها بایست تلاش کرد، تلاشی که تک تک ما در پله کان شخصی انجام می دهیم، شاید ، و بایست فقط گفت شاید، روزی باعث سرفرازی و نه سرافکندگی از نام و آوازه ایرانی ما شود

04 March 2007

Sunshine


Sunshine
Originally uploaded by NaHaL the BaHaL.

Cat on our road


Cat with Roses
Originally uploaded by Old Stone.


28 February 2007

Ibland behövs det inga ord .:.

visst, man börjar om, man tänker om, man lovar om och om och om igen
visst, man darrar, man tvivlar, man tänker om och om och om igen
visst, man hoppas, man öppnas, man drömmer om och om och om igen

men ibland behövs det inga tankar, bara ett hemskt kärva, som rimmer inga ord
men ibland behövs det mörka synen, bara ett svart smärta , som rimmer inga ord
men ibland behövs det inga rädsla, bara ett tomt hjärta, som rimmer inga ord

där det finns hopp, ibland behövs det inga ord



توی راه که داشتم بر می گشتم، پام روی برف رد می گذاشت و ذهنم توی آسمون سرخ آسمون
فکرم پرواز می کرد به هزاران سوال، که بی جوابی بهشون، بهترین و آسون ترین راه حله
گاهی ترسی که از نتیجه بدست آمده داری، مانع از رها کردن و رها گذاشتن میشه
به ذهنم اومد که، همین ترسیدن هست که باعث اسیر شدن و در نهایت شکسته شدن میشه
گاهی بایست هم خود رو ، هم دل و روح و باورها رو رها کرد
بایست اعتماد کرد، بایست آزاد گذاشت و همراه شد حتی اگر در نهایت شکسته شد
داشتم فکر می کردم، مفهوم عشق مگر جز رهایی از شرط هاست. روز اول عاشقی برای همه وجود داشته
ولی برای تک آدم هایی دوباره با همون حرارت تکرار شده. رمز سوختن از عشق چیه؟ چرا کسی نمی دونه
شاید بشه به دیوار های ریخته شده اعتماد کرد، شاید بشه رها کرد، شاید بشه شاد بود
اما همه اش نیاز به یادگیری دارد ، به آموختن هرروزه ، و مهمتر یادآوری عادتهای خوب گذشته
گاهی گوهری رو در جاده رابطه ها گم می کنی که نفس وجودیه یک باوره، تا پیداش نکنی حرکت امکان پذیر نیست

بایست به دنبال گوهر گشت، حتی اگر گوهری خونین باشد

26 February 2007

No Title...


No Title...
Originally uploaded by !borghetti.
This picture is amazing, telling every words I need to say, without even say
The name is No Title, No name..

24 February 2007

When You are Free .:.

تولد دوست پسر خواهر رو همراه با یک گروه متشکل از 8 تا پسر جوون و مترقی !! و برده مد رفتیم کشی
اولش بهشون گفتم این سفر احتمالا عجیب ترین سفر کشتی خواهد بود که من رفتم ! دو تا دختر و شش تا پسر ! احتمالا ما مامان شماها خواهیم بود یک وقت دست از پا خطا نکنید ! البته اگر خیاط خودش در کوزه نیوفتد

بنا به تجارب گذشته که از اتفاقات افتاده در کشتی نوشتن همانا و افتضاح بالا اومدن بعد از خوانده شدنشان همانا ! ما از همه چیز سانسور می گیریم جز یک چیز !

بابا این سوئدی ها چقدر مست می کنند و می نوشند »:)) دست کمی از ملیت های دیگه ندارند والا
ولی دیگه کله صبح نوبره والا !! اما خوب جالبیش هم به همین آزادی هست که همه دارند. به نبودن پلیس بالای سر و کسی که بخواد برات مرز بگذاره
این هر آدم هست که خودش مسئول خودش و عاقبت تصمیم های خودش هست.

به ما که حسابی خوش گذشت ! جای هرکی نبود اصلا خالی نبود !! بی شک خیلی بهتر بود
.:.

It´s all important what we do in difficult times, not when it´s smooth
It´s all important how we treat when We are broken to not break

What you did to me, broke my hurt in thousands, I felt I lost who you are, I felt so small, I cried a river

What you want is not want you do, I felt I lost my faith on you, I felt so lost, I cried a lot

Sorry Sorry for people who let themselves down, Sorry Sorry for people whose trust lets down

Goodbye forever...
You are dead to me...
You hurt me
You hurt me for ever
You became the cold and cruel one I would never keep in my arms, I would never breath with, I would never touch
You hurt me
You hurt me forever

20 February 2007

ایول سوئدی مترقی .:.

عصر امروز با یک سوپراز بامزه کلی نیشم باز شد
درحال برگشت از خرید از سوپرمارکت، درحالی که هردو دستم یکی یه دونه کیسه سنگین پر از میوه و غیره بود داشتم سلانه سلانه به سمت خونه روی برف ها پیاده می یومدم . اما از بس این کسیه ها سنگین بود که هر بیست قدم یک بار روز زمین می گذاشتمشون که کف دستم که داشت سوراخ میشد استراحت کنه.
حالا توی راه دارم با خودم کلانجار می رم که ای بابا بازم رفتی کار خیر کنی الان غرغر مادر گرامی هست که مثل همیشه به خریدت ایراد بگیره ، یا اینکه اصلا من نیومده بودم واسه خونه خرید کنم به این رفتار بیمار میگند ایمپالس شاپ و خلاصه همچی غرق آنالیز عوامل و عواقب خرید پر خطر بودم که دیدم یکی از پشت سر داره بلند به سوئدی حرف می زنه.
فکر کردم داره با موبایل حرف میزنه ، که یکدفعه یک مستر پشت ام سبز شد ! و شروع کرد با من حرف زدن
تا هواسم جمع بشه دیدم دستش رو دراز کرده یکی از کیسه های خرید سنگین رو از دستم گرفت ! گفت که بده برات تا ته خیابون بیارم ! کلی جا خوردم و از کارش خوشم اومد تازه پیشنهاد داد اون یکی رو هم خودش بیاره که بهش رحم کردم »:)
تو راه خندیدم و گفتم چه کار باحالی کردی، من توی افکار خودم داشتم با خودم دو دوتا چهار تای زور بازوی قدیمم رو میکردم که ددم وای دیگه مثل قدیم قوی نیستم ! من به مادر پدر کمک می کنم یکی دیگه به من

خلاصه لبخندی شیرین بر لبان دختر باحال سرزمین یخ ها جاری شد
بالا رفتیم برف بود ، پایین رفتیم برف بود ، قصه ما همش حرف بود
;)
اولین روز .:.


لعنت به هرچی معلم بی خود و باعث دردسره ! لعنت به هرچی کلاس پر از پاکستانی و بنگلادشی و چینی بی شعور و بی فرهنگه ! بابا عجب گیری کردیما ! نخواستیم با این ها همکلاس بشیم

واسه یه گزارش مزخرف همه برنامه هام بهم ریخت! مردک دوباره مجبورم کرده از نو همه گزارش رو به سوال های جدید انجام بدم چرا که دو ساعت دیرتر از موعد پستش کردم
حالا حسابی همه این هفته درگیرم شب تا صبح، همش یا کلاسه یا دد لاین و یا گزارش نویسی. بزرگترین گزارش کلاسم هم باقی مونده
اموات ما را بیامرزید این خدایان

18 February 2007

بیا برف های سرزمین یخ را از یاد نبریم .:.



Liebe braucht keine Pause...

Posted by Picasa
بیا برف های سرزمین یخ را از یاد نبریم .:.

خوندن این نوشته ات همون قدر موی تنم رو سیخ کرد که اون روز که اومدی و شادیش... متاسفم.. نگذاشتی به دوسال بکشه حتی..دریغ و افسوس که آدمها اینقدر زود تغییر میکنند و یادشون میره هدف هاشون چی بوده.من هرگز هیچ روزی و خاطره ای رو از یادم نمی ره.. هرگز امروز و جاده برف و سرمای توی پوستم رو یادم نمیره... هرگز حرف های تو رو ، از اون روز تا به امروز یادم نمیره.. متاسفم که تو اینقدر زود خودت رو فراموش کردی.. هرگز یادم نمیره اونسال پاریس بودم و با تو توی چت حرف از انتظار و صبر برای رسیدن به قدم بعدی میزدم..مگر اونزمان دنیا و آینده روشنتر از امروز بود؟ مگر رابطه ما از دوری به این رشد رسیده بود...امیدوارم برای خودت هم که شده، توی این تصمیمت پشیمون نشی.. فقط هرروز که فهمیدی اشتباه کردی، یادت باشه که این تصمیم تو بود و نه من.. من هرگز روی ما شرط نبستم و هرگز ما رو رها نمیکردم.. اما تو حتی مهمترین قولت هم که دادی فراموش کردی..تو قول دادی هرگز من رو تنها نگذاری و رهام نکنی...متاسفم که باورش کردم...سفرت سلامت

Posted by Picasa
Liebe braucht keine Pause...

17 February 2007

F d W .:.

lalala
lalala
lalala

la
la
la

13 February 2007

Your place is still missing .:.

نمی دونم این یکسال که گذشت برای کسی زود گذشت یا دیر، برای ما هم این سرعت زمان مشخص نبود، اما بایست بدونی که ما حتی ثانیه ای از یادت غافل نبودیم

یک سال گذشته، و ما غربت نشین ها شاید حتی دور هم جمع هم نشیم، از بس که همه از هم توی این خاک سرد دورند. توی ایران که حتما دخترت امشب تنها خواهد بود... دلم می خواست پیشش بودم.. وقتی چند شب پیش خوابت رو دیدم خیلی خوشحال شدم. باز هم پیش ما بودید، مهمان خونه ما، مادر غذا درست کرده بود و همه خندان بودند

عمو جان چقدر جات خالیه.. بدون هم من هم نیکو و هم مامان و بابا خیلی به یادت بودیم و دلمون تنگ شده گاهی اونقدر زیاد که ندونستیم با خلا نبودنت چه بایست کرد
عمو جان کاش حتی یک هزار درصد از آدم های توی این دنیا می فهمیدند استقامت یعنی چه، سنگ صبوری چه مفهومی داره، کاش میشد از شما یاد گرفت بزرگ بودن رو ، برای همگان بودن رو

خیلی زود رفتی، دل ما که هیچ، دل بچه هات رو نمیگی ؟
یک سال گذشت و ما نفهمیدیم، تو کجایی؟ سراغ ما نمیایی؟
عمو کاش میشد .. ایکاش حقیقت میشد
fy fan vad det gör ont, fy fan på folket som vill ha ännu mera offer för att själva är inte mer än en forlorare
fy fan på folk som sitter där och väntar på ännu ett krig... Vi förlorade dig till kriget...fy fan på kriget...

عمو جان روحت شاد باشه و همراه ما
جات کنار ما خالیه
:((

حماقت تا کی .:.

از همه ایرانیان که با شک و تردید در مورد اوضاع الان ایران اظهار نظر می کنند احساس شرم میکنم. چطور می توانید فراموش کنید خسارات جنگ را ؟ مگر نه اینکه تک تک شما یا به خاطر تنگناهای دوران جنگ از ایران فرار کردید و یا از زیر فشار های انسانی ؟ چطور به خودتان اجازه میدهید حتی فکر حمله به ایران را بپرورانید ؟ امشب سالگرد فوت بهترین انسان ،یکی از پراستقامت ترین قهرمانان ایران ویران؛ عموی بزرگوار من است. سرتیپ خلبانی که 11 سال از بهترین و باارزش ترین سالهای عمرش را در زندان های صدام برای دفاع از خاک کشورش از دست داد و در آخر با بالاترین درصد بیماری ها به خاک وطنی برگشت که ذره ای در آن ارزش و آرمان ها پایدار نبود. یک سال پیش او تنها در سن 50 سالگی مارا ترک نمود. شما ایرانیان چطور به خودتان اجازه میدهید بار دیگر جنگ را برای خود و هم کیشانتان تصور کنید ؟ مگر نه اینکه هنوز بوی طعفن از جنگ پیشین روی لای لای های جای جای خاک ایران باقی مانده است ؟
اگر از ایران رفته اید، اگر هنوز در آن خاک هستید، برای رسیدن به آرمان هایتان دست به سوی بیگانه دراز نکنید، دست هایتان را به هم دهید تا دیگر خون عزیزانمان را فدای حماقتمان نکنیم..

09 February 2007

Stand behide my window


R o m a n c e*
Originally uploaded by imapix.

I always dream on walking with you
Holding hands tights in the darkness of the nights
Breathing by your kisses
Keeping tight by your hands

Not like now, Not like when you want to push me
I always dream of walking with you
When its snowing in the blue sky
Under my feet are cold
Inside of me warm

No No please don´t come so late
I will be away with you with out you
Come when you want me
Come when you know I want you

I always dream of walking with you
At nights, at white nights,
because I will be with you
When you are with me

No no
no...

31 January 2007

ساعت بامداد .:.

بابا اینجا چرا اینطوری شده ! وضع بلاگمون هم مثل مخمون چت زده ! ساعت داره پنج صبح میشه و من هنوز علاف پنج تا سوال مزخرف واسه تحویل یک اساینمت چرت هستم ! هرچند موضوع جالبه ، ولی به علت سترس الکی و فکر اینکه وقت نمی کنم، سیستم مخم قاطی کرده و به زور میتونم وادارش کنم کار اصلی اش رو انجام بده و نه همش تی وی ببینه یا سورف کنه! کاری که 24 ساعت مطلق داره الان انجام میده و حال خودم هم داره بهم میخوره
فعلا جواب سه تا سوال رو تایپ کردم ! معلوم نیست تا دوتا باقی تموم شه من مردم یا زنده ! میدونید اصلا این شرایط دست خودم نیست ! کنترلش نمی تونم بکنم ! به همین سادگی ولی اعصابی از من خورد می کرد قبلنا که الان با آرامش بیشتری میشه حضمش کرد چون میتونم در یک روز از خماری اش بیام بیرون ! دقیقا مثل یک اعتیاد می مونه

هرچند امسال اصلا از دانشگاه رفتن و درس خوندن بدم نمیاد و کلی هم دارم حال میکنم، ولی درسها خیلی زیاده ! و من هم بدجوری با خودم قول و قرار دارم

خلاصه دست دعا بر سر ما ! خدای ما شاهد ما
شعر هم سرودیم

بای بای

27 January 2007

Hello ! I´m RiCh .:.


امروز یکی از مشتریانی که سراغ خوشگل ترین دختر توی بوتیک رو گرفت و ازش برای خرید کمک خواست ، دو تا آقای سوئدی خوش تیپ بود. نگاه کردم به سر و هیکل دیدم به چه برنزه و جیگل بودن ! ایول. امرتون ؟

اول یک مدل پی سی رو که از قبل انتخاب کرده بودند نشونم دادند و توضیح خواستند و بعدش هم براش یک مانیتور خواستند و من کمک کردم که انتخاب کنند. مابین اینکه مشغول وارد کردن توی سیستم میشدم، سوال کردند آیا امکان پرداخت ماهیانه وجود داره یا خیر ؟ اینجا بود که یه دوزاری جیرینگ افتاد توی دستگاه ! هاها این دو مستر جیگول پار بودند !! یعنی دو زوج :) نیشم باز شد
سن یکی خیلی کمتر به نظر می رسید و وقتی ازش لگیتیمیشن خواستم برای وارد کردن اطاعت دیدم بعله ! همش 21 سالش بود ! و اون آقای دیگه بالای 40 سال بود

خلاصه خیلی خوب که اینطوری بود ! والا الان من داشتم هنوز با یکی از اونها لاس می زدم :)) ها ها
When time´s in .:.


وقتی فکری, خیال دست نیافتنی , آرزوی شیرینی و یا میوه بهشتی دست نیافتنی رو توی دلت داری، تنها توی رویای شبونه ات هست که میتونی مزه اش رو بچشی و صبح عرق کنان از خواب بلند بشی

اگردر حقیقت امکان لمس اش رو بدست اش بیاری ؟... چه قیمتی برای مزه واقعی اش حاظر به پرداخت هستی ؟

من ... زیاد ... میوه ممنوعه ... دوست دارم

26 January 2007

När jag promenerade ensam .:.

بعد از دیدار یکی از دوستان که سر و گوشش حسابی توی روابط تجاری ایران و سوئد می جنبه و ملاقات روبه روی بزرگترین شاپینگ سنتر ستکهلم و معروف ترین محله اش رو عامی و بی کلاسی میدونه ( و البته از طرف من مسخره میشه ) ، بقیه عصر تاریک جمعه رو به جای سریع منزل رفتن، به پیاده روی تنها توی خیابون های مرکز شهر گذروندم. از تمام ایستگاه های قطار گذشتم ، از همه چراغ های عابر پیاده، از همه مغازه هایی که دونه دونه بستند و ماشین هایی تاکسی که آماده یک شب آخر هفته میشدند

تنهایی رو می خواستم زیر پوستم حس کنم، تلخ بود، خواستم سوزن سوزن بشه سلول های بدنم از سرما، که یادم بیاد و آماده بشه قلبم واسه فردا

بغضش که سخت بود،
شب که خوابیدم بالشتم از دلتنگی خیس و نرم بود
فرداش که اومد ، صدام سرد بود
آخه اون شبش مست مست بود
آخه اون صبح هاش نیست و نیست و نیست و نیست
و نیست
و نخواهد بود

22 January 2007

End:e´ Nord .:.

این از ایمیلی هست که یکی از خواننده های باحال فرستاده :)) من که داشتم کلی قهقه می خندیدم ! بقیه رو نمی دونم

True Telephone conversations recorded from Various Help Desks around the U.K مطالبي که مي خونيد مکالمات تلفني واقعي ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مايکروسافت در انگلستان هست


مرکز مشاوره : چه نوع کامپيوتري داريد؟
مشتري : يک کامپيوتر سفيد...

مشتري : سلام، من «سلين» هستم. نمي تونم ديسکتم رو دربيارم
مرکز : سعي کردين دکمه رو فشار بدين؟
مشتري : آره، ولي اون واقعاً گير کرده
مرکز : اين خوب نيست، من يک يادداشت آماده مي کنم...
مشتري : نه ... صبر کن ... من هنوز نذاشتمش تو درايو ... هنوز روي ميزمه .. ببخشيد ...

مرکز : روي آيکن My Computer در سمت چپ صفحه کليک کن.
مشتري : سمت چپ شما يا سمت چپ من؟

مرکز : روز خوش، چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : سلام ... من نمي تونم پرينت کنم.
مرکز : ميشه لطفاً روي Start کليک کنيد و ...
مشتري : گوش کن رفيق؛ براي من اصطلاحات فني نيار! من بيل گيتس نيستم، لعنتي!

مشتري : سلام، عصرتون بخير، من مارتا هستم، نمي تونم پرينت بگيرم. هر دفعه سعي مي کنم ميگه : «نمي تونم پرينتر رو پيدا کنم» من حتي پرينتر رو بلند کردم و جلوي مانيتور گذاشتم ، اما کامپيوتر هنوز ميگه نمي تونه پيداش کنه ...

مشتري : من توي پرينت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم...
مرکز : آيا شما پرينتر رنگي داريد؟
مشتري : نه.

مرکز : الآن روي مانيتورتون چيه خانوم؟
مشتري : يه خرس Teddy که دوست پسرم از سوپرمارکت برام خريده .

مرکز : و الآن F8 رو بزنين .
مشتري : کار نمي کنه.
مرکز : دقيقاً چه کار کردين؟
مشتري : من کليد F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتيد، ولي هيچ اتفاقي نمي افته...

مشتري : کيبورد من ديگه کار نمي کنه .
مرکز : مطمئنيد که به کامپيوترتون وصله؟
مشتري : نه، من نمي تونم پشت کامپيوتر برم .
مرکز : کيبوردتون رو برداريد و 10 قدم به عقب بريد .
مشتري : باشه.
مرکز : کيبورد با شما اومد؟
مشتري : بله
مرکز : اين يعني کيبورد وصل نيست. کيبورد ديگه اي اونجا نيست؟
مشتري : چرا، يکي ديگه اينجا هست. اوه ... اون يکي کار مي کنه !

مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست .
مشتري : اون 7 هم با حروف بزرگه؟

يک مشتري نمي تونه به اينترنت وصل بشه ...
مرکز : شما مطمئنيد رمز درست رو به کار برديد؟
مشتري : بله مطمئنم. من ديدم همکارم اين کار رو کرد.
مرکز : ميشه به من بگيد رمز عبور چي بود؟
مشتري : پنج تا ستاره.

مرکز : چه برنامه آنتي ويروسي استفاده مي کنيد؟
مشتري : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتي ويروس نيست.
مشتري : اوه، ببخشيد ... Internet Explorer

مشتري : من يک مشکل بزرگ دارم. يکي از دوستام يک Screensaver روي کامپيوترم گذاشته، ولي هربار که ماوس رو حرکت ميدم، غيب ميشه !

مرکز : مرکز خدمات شرکت مايکروسافت، مي تونم کمکتون کنم؟
مشتري : عصرتون بخير! من بيش از 4 ساعت براي شما صبر کردم. ميشه لطفاً بگيد چقدر طول ميکشه قبل از اينکه بتونين کمکم کنيد؟
مرکز : آآه..؟ ببخشيد، من متوجه مشکلتون نشدم؟
مشتري : من داشتم توي Word کار مي کردم و دکمه Help رو کليک کردم بيش از 4 ساعت قبل. ميشه بگيد کي بالاخره کمکم مي کنيد؟

مرکز : چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : من دارم اولين ايميلم رو مي نويسم .
مرکز : خوب، و چه مشکلي وجود داره؟
مشتري : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوري دورش دايره بذارم؟

21 January 2007

زمستون آبکی .:.

هرچی همه توی ستکهلم و شهرهای پایین تر نشستند پشت پنجره و منتظر بارش برف حسابی شدند، هنوز که هنوزه خبری نیست !

البته دروغ نگیم ! دیشب درست آخر های شب بارش حسابی برف شروع شد، و همه جا رو سفید کرد و تا صبح ادامه داشت. ولی امروز هوا باز گرمتر شد و خیلی جاها آب شد.

اما همین یک شب برف اینقدر منظره شهر رو قشنگ کرده که همه رویای و رومانتیک شدند. اصلا روشن شده !

دیشب همراه دوستان یک کلوبی بودیم که تم موزیکش قرار بود شرقی باشه، یعنی خاورمیانه ای ! اما اولین تعجب همراه با ورود به سالن و دیدن دی جی بالای پنجاه سال اونجا بود ! ولی جمعییت خیلی زیادی جمع شده بودند و همه روی هوا بودند از بس که قر می دادند
برای ما که خیلی شوک شده بودیم ، و از این شوق جمعییت سر حال اومدیم باحال ترین موضوع ، سوئدی بودن اکثر آدم های داخل کلوب بود. اینجا اصولا سه مدل کلوب داریم، یا خارجی خارجی ، که مشمول کلوب های ایرانی و عربی میشه ، یا حسابی سوئدی که فقط اگه نوک دماغت به طبقه ششم آسمون بخوره و حسابی لخت و پتی باشی و بور باشی توی کلوب راه میدندت و سومین گروه هم همین مدل سوئدی های شرق زده ! است که حسابی با موزیک های آسیایی و آفریقایی حال می کنند

خلاصه من و دوستان که حسابی از منظره پشت پنجره های بزرگ که آسمون پر از برف رو نشون میداد مست بودیم ، و صحنه داخل به این نتیجه رسیدیم که ایول اینجا همه های هستند ! یعنی یا مست مستند و یا با وییدس یا همون مخدرات توی آسمونا هستند :)) و یا واقعا خیلی باحال و اورینتالیست پرست اند

امروز از ظهر یک پیاده روی جانانه در سطح شهر ستکهلم رفتیم و واقعا میشه گفت یاد روزگاری که برام نفس کشیدن توی شهر سرد سخت بود اصلا به خیر نیست ! گفتند وقتی دل شاد است ، همه چی زیباست ؟ سعی کن همیشه شاد باشی بچه

:)) برم لالا
شبتون برفی

17 January 2007

همراه با باد .:.


گرچه دو دست در هم داریم
پای بر زمین خیس نخورده
گرچه با پری می پریدیم کنار هم
تنی در هوای نخشکیده

تو و من آزادیم ، از آزادی به یاری هم شتافتیم
هرگز نگویم نروی به سوی تنهایی
که تنهایی آنجاست که قلب در پشت ابر مانده و خاکستری
اما تو گویی بروی من را به کی سپاری در دوری

روزگار خوب است ، می دانم
قول هایم یادم است
دوری یاریمان کند که من نیاموختمش
این درس اش را ، هنوز در مکتب عاشقی نیاموختم

دل ما رهاست ، رهایی را دوست دارم

15 January 2007

کدوم گرما کدوم برف .:.

ببینید بیایین دیگه قبول کنیم که به زودی دنیا به آخر می رسه و بایست بار و بندیلتون رو به سوی مسیر طولانی جهنم جمع کنید :)) البته اگه پارتی داشته باشید من میارمتون اول صف ؛) آره منظور اینکه که دنیا دیگه آب و هواش هم مثل همه آدم هاش و شرایط دیگه اش قاطی پاتی کرده ! توی سوئد برف نمیاد و هوا پاییزی ! اونوقت توی ایران سرد و پر از برف و توی این لانزارتو لعنتی آب دریا سرد و باد وحشتناک من رو پکر کرد و کلی فحش دادم به همه درخت ها و سنگ و کولاخ های مملکتشون

رفتم یه کم حال و حول و شنا کنم و آفتاب بگیرم ! با عرض پوزش اون کلمه بده ! خلاصه هرچی بد و بیراه بود به هرچی توی این جزیره کوفتی بود دادم

اما خوب یه چیز خوب داشت، اونم همسفر خوب بود که کلی باهاش گفتم و خندیدم و خوش گذشت
این هم یک عکس برای کوتاه کردن همه تفسیر ها





04 January 2007

و حالا 24 .:.


بعد از شش ماه دوری از خاطره نویسی، حس میکنم امشب شب خوبی واسه یه مرور سالی که گذشت باشه. سالی که از ابتدا با شادی شروع شد، مثل جشن مفصل تولد پارسال همراه با کلی دوستای خوب، و بعدش حسابی تلخ بود به خاطر از دست دادن عزیزترین عموی دنیا که دل همه ما رو سخت سوزوند. تابستون با مسافرت به آلمان و همراهی جام جهانی از نزدیک همراه با کلی آدم باحال و کلی خاطرات فراموش نشدنی ، و ادامه خوش گذروندن زیر آفتاب و گرمای فراموش نشدنی تابستون 2006 من رو حسابی آماده سال تحصیلی کرد. پاییز هم شکر خدا کلی خوب بود. همراه با بالا و پایین رفتن هاش، اما درکل که زیر زبونم مزه مزه اش میکنم، همراه با کلی خوش شانسی، کلی نمرات خوب، و بهتر از همش استخدام در یک شرکت بسیار خفن برای کار اضافی در کنار درس ، و آخرش هم این ماه دسامبر که دو هفته اولش مخصوص خر زنی خالص از اون مدل های قدیمی دوران دبیرستانی و بچه مثبتی بود و دو هفته آخر پایانی سال هم من رو حسابی از خودم مغرور و به قول خارجکیش پرود کرد. چرا که تونستم بفهمم الکی ادای بهترن بودن رو توی دلم حس نمی کنم، در واقعیت هم هروقت بخوام عالی هستم، اینبار در محل کار، و در کنار اون خوب پیش رفتن اوضاع درس و دانشگاه، بهم کلی انرژی و روحیه داده نسبت به سال گذشته.


یک سال گذشته و من هم یک سال به تجربیاتم اضافه شده، یک سال هم از ته دل خندیدم هم از ته دل گریستم. برای خودم و برای کسانی که برام عزیز بودند. یار گرام از زمانی که فقط باهاش دوست بودم، همیشه به طعنه و شوخی میگفت، دختر ها رو زیر سن 24 سال نبایست کاریشون داشت. بایست تا این سن هی بالانس بزنند و هی تو کاراشون قاطی کنند تا که به یک آرامش برسند. نمی دونم که واقعا این حرفش رو کدوم دختری هست که قبول کنه و زیر بارش بره :) ولی خودم که همچی حسی ندارم هاها ولی درکل میدونم که دید کلی ام و پرسپکتیو ام از زندگی کمی آسون تر و کم پیچ و خم تر شده. در کل حس می کنم سال 2007 کلی برام خوش شانسی و موفقیت خواهد اورد. امیدوارم که اینطور باشه. قول سال من رسیدن به پایان راه آغاز شده از سالها پیشه ، اونم تکمیل درسم و آسوده کردن خیال پدر و مادر که اینروزها بی نهایت تحط فشار کاری و روحی هستند. دلم می خواد خیال خودم رو راحت کنم و این بار رو از شونه ام بردارم که دیگه چشمام از سر درس حداقل پر از اشک نشه.


پانزده دی ماه به دنیا اومدم، یک دختر زمستونی هستم، روحیاتم جنگجویانه و سرسخت است. دلم همیشه هیجان می طلبه و شادی. و دوست دارم که توی زندگیم هر قدمی که بر می دارم ، روحم و مورالم آسوده باشه و به وجدانم خیانت نکنم. دلم می خواد در سال آینده به هدفم برسم تا بتونم خستگی این چند سال رو از شونه پدر و مادرم بر بدارم. توی این شب تولد (فردا ساعت 17:30 بدنیا میام) از خدا می خوام که عزیزانم رو سالم نگه داره تا بتونند از من راضی باشند


شاید خیلی کلیشه ای باشه، ولی حس می کنم خیلی توی این سالها رشد کردم و حالا که عدد 24 رو می بینم ، با خودم می گم، بزن قدش دختر که داری خوب میری

از دوستای عزیزم که بهم زنگ زندن خیلی ممنونم ،کلی خوشحال شدم. من این اهمیت به دوستی رو خیلی ارزش قائلم


چند سال پیش خیلی دلم می خواست روز تولدم توی یک کشور دیگه همراه با کسی که توی قلبمه جشن بگیرم، امسال بدون هیچ برنامه ریزی قبلی، فردا شب رو کنار ساحل دریا ، جایی که قبلم رو بهش متصل میدونم، آغاز 24 سالگی ام رو جشن میگیرم. دست خدا درد نکنه. امسال خیلی هوای من رو داشته. علتش رو هم می دونم اما خصوصیه هاها


پس بزن قـــــــــــــــــدش بیست و چهار

31 December 2006

سالی که گذشت .:.

چقدر زود گذشت. چقدر پر از اتفاقات جالب بود. الان از مراسم آتیش بازی و ترق توروق آغاز سال نو در مرکز شهر گرم و بدون برف ستکهلم برگشتیم
همینجا به همه دوستان و بلاگران دور و نزدیکم سال 2007 رو حسابی تبریک میگم و برای همه سال پر از موفقیت رو آرزو می کنم
خودم که حسابی نسبت به دوازده ماه پیش روی خوشبینم و میدونم که پر از موفقیت های ارزشمند خواهد بود
به قول سوئدی قول سال نوی من امسال ، به پایان رسوندن درسم و گرفتن مدرک تحصیلی ام هست. و دیگریش هم اینکه با نزدیکانم و کسانی که برام ارزش دارند بیشتر از قبل مهربون باشم و بهشون محبت کنم که نکنه برای فردا دیر باشد
* HAPPY NEW 2007

28 November 2006

* I'm speechless

I'm speechless with tears in my eyes after reading your blog now
I'm speechless for all the things i keep inside my and never let myself give up on you through all of our problems.
I'm speechless cause your words are like a smash on my face, telling me your lost of faith on me
I'm speechless for not being your angel anymore :(((

oh it hurts
a lot...
oh it hurts
:(

26 November 2006

* چقدر با همسفر سفر رفتن سخته

بغض داره گلوم، از خونه ات با بغض به خونه ام اومدم و توی راه چشمام تیره بود از اشک های ترکیده

چقدر سخته این سرگردونی. چقدر سخته این پریشونی رو توی چشمهای تو دیدن.

دلم سخت گرفته، از اینکه داریم به یه روزی نزدیک میشیم که دیگه هیچ چیزی از فردا نمی دونیم و انتخاب هامون خیلی سخت داره میشه
ای کاش می شد چشم ها رو بست و دیگه فکر نکرد

:(((

01 November 2006

* tonight

I needed to say something
I felt numbed

everybody shouted, every body was enojed
oh what a cold day
what a big day

28 October 2006

* یک شب پاییزی دیگه که من نخوابیدم و ...

آره تو راست میگفتی امشب ، پای تلفنی که یک دفعه قطع شد و من احساس فلج روحی کردم قبل از اینکه بگم دلم بوسه ات رو می خواد.
تو راست می گفتی که من از زندگی ام ناراضی ام، تو راستی می گفتی که اضطرابم فقط مال امتحان است.
آخه زندگیم نشده اونی که دلم می خواد، آخه امتحان هنوز همون مشکل همیشگی است که از یک سال و دو سال و پنج سال پیش بوده.

می دونی توی این چند سال اخیر، از زمانی که پای اینترنت به خونه ما باز شد و من با آدم های ایران و ایرانی آشنا شدم ، شب های پاییز به جز عذاب چیز دیگری برای من نداشته ! البته اشتباه نگم، قبل از اون هم همون سال اول و دوم و سوم و ... همه پاییز ها تلخ و دردآور بوده. همشون پر از شب های بی خوابی. پر از شبهای دل درد از استرس و نگرانی و اظطراب روحی. کشمکش بر سر درست و غلط ره زندگی. درد از اینکه خوابم نمی برده. نه نه انگار این شبهای پاییز ملعون شده و جادو شده اند. سیاه مثل رنگ شب های پشت پنجره. برات تعریفشون نکردم، آخه خیلی سخته باورشون

راست گفتی که بهم هر روز گوشزد کردی، راست گفتی که با هم بودیم و وقت گذروندیم و با هم پیاده رفتیم. راست گفتی که من همیشه ناراضی خواهم موند ...

همه حرف های تو درسته عزیزم. به سال های پیش نگاه کردم، به شبهایی که توی همین فضا ثبت کردم، همه اش پر از نگرانی از درس بوده ولی تمام برنامه ریزی ها شکست خورده و همن هم هرسال سرخورده شدم و غصه خوردم و باز بلند شدم و ادامه راه رو دادم

ولی امشب دیگه خسته ام. امشب وقتی چشمام رو روی هم گذاشتم تا دردم رو بفهمم و درمون کنم، دیدم دیگه بریده ام. دلم خواست همه چیز رو رها کنم، برم به یه سرزمین دور که توی اون شبها هرگز تاریک و سرد نباشه، که اگه من تا صبح هم نخوابم ، بامدادش مشکلی نباشه ، که اگر مست بشم، اگر از نیکوتین منگ بشم، اگر همبستر بشم، هر جا و هر مکان که باشم ، اهمیتی به هیچ قانونی ندم و بی هیچ نگرانی نفس بکشم. بی هیچ هدفی، بدون فردایی برای بلند شدن. بدون فردایی برای تلاش.
توی این سرزمین دور، دلم خواست شبی رو کنار آتیش دم ساحل تا صبح با خدایم درد و دل کنم، در طلوع بامداد، سر به دریا بگذارم و بروم به سوی ابدیت ، شایدم هم فنا.
بروم و خلاص شوم از این دنیای سیاه. دنیایی که هر روز من رو آزرده تر و آشفته تر میکنه. میل به مرگ در من هر سال زیاد تر شده. اگر ریشه های اعتماد به نفس و این آرزوهای بزرگ و دوردست در درونم نبود که هر بار که با همه وجود بر خاک شکست افتادم من رو دوباره بلند نمی کرد، شاید تا به امروز بارها مرده بودم و دیگر اینجا از شب های احمقانه پاییزی سوگوارانه نمی سراییدم

راست گفتی عزیزم، من شکست خوردم و شکست خوهم خورد. بگو چه کنم تا نجات دهم این روح و جسم خسته ام را؟

دیگر عشق را هم تجربه کردم. دیگر مثل پاییز دوسال و سه سال پیش غصه عشق بی جواب و احساس های خفه شده را هم نمی خورم. دیگر پشت پنجره دلتنگی را فریاد نمی زنم. برای این آرامش قلبی از تو بوده که بامن در این 365 روز و دو ماه و یک هفته هر روز نفس کشیدی، بیدار شدی، خندیدی، دعوا کردی، گریستی و بوسیدی. آره عزیز من. خسته از تلاشم خسته از آرزو داشتن، دلم می خواست قلب نداشتم، روح نداشتم، دلم می خواست دنیا را با چشم نمی دیدم، شاید اینقدر رویا در دل کوچکم نمی پروراندم.

این کاش... ای کاش هرگز پاییز نمی شد... من از پاییز برگ ریزان روحم متنفرم
من از شب های بیداری، من از شب های نفس تنگی ، از شب های پر از گریه و درد و نگرانی و آروزی مرگ داشتن بیزارم

نترس، فردا صبح باز قوی می شوم، باز آرزو می کنم، باز تلاش می کنم، اما من خسته از نرسیدن به انتهای موفقیت ام

خسته ام عزیزم، بیا من رو با خودت به دنیای آرزویی ببر که می دانی دوست دارم. خسته ام عزیزم، یارم ، مهربانم ، همراز شب های من