03 May 2007

اون شبی که همه چیز تموم شد .:.

http://music.tirip.ir/g.htm?id=5211


بمون ای فصل خوب قصه های عاشقانه
بمون ای با بودن فصلی از گل با ترانه
بمون ای همصدای لحظه های خواب و رویا
صدای پای بودن توی رگ هام تو نفس هام
چه سخته بی تو رفتن
جه سخته بی تو موندن
نمیشه این جدایی باور من
وداع آخرین
جدایی در کمین ِ
غروب لحظه های واپسین ِ
همیشه قصه های آشنایی ناتموم ِ
تموم لحظه های با تو پیش روم ِ
چه سخته بی تو رفتن
چه سخته بی تو موندن
نمیشه این جدایی باور من
وداع آخرین ِ
جدایی در کمین ِ
غروب لحظه های واپسین ِ
همیشه قصه های آشنایی ناتموم ِ
تموم لحظه های با تو بودن پیش روم ِ
چه سخته بی تو رفتن
چه سخته بی تو موندن
نمیشه این جدایی باور من
وداع آخرین ِ
جدایی در کمین ِ
غروب لحظه های واپسین ِ
غروب لحظه های واپسین


یادمه کی همه چیز تموم شد، وقتی من رو رها کردی برم با سری پایین و چشمی که تو چشم هات نگه نکرد، همون شب که رفتم رو رو به دریاچه فریاد زدم آخه دیگه چقدر صبر کنم.. همون شب دیگه تموم شد

حالا که دارم این دوران رو می خونم، می فهمم که بایست تموم بشه، چون نمی شه از ترس تنهایی، چشم و گوش و عقل رو در مقابل قلب تنها قرار داد
حتی اگه قلب هم بسوزه، بهتره که هرروز بشکنه

آره جانا ... همون شب یلدا دیگه همه چیز تموم شد
سفر بخیر
ماه امشب کامل و قرصه اما .:.


dream dream dream
dream dream dream
dream dream dream are crashed, clashed, cried off

وقتی درک نمی کنی چرا؟ وقتی جوابی واسه سوال هات نداری، وقتی داری توی تب و آتیش می سوزی ولی کاری نمی تونی بکنی

سخت ترین روزها و شب ها هم شاید تموم بشه ، اما دردش می مونه تا ابد
سوال های بی جواب، متحیر بودن از اونچه هرگز باور نمی کردی ممکن باشه
قدم به قدم نزدیک شدن به حقیقت تلخ

و در نهایت... شاید سرد ترین سنگ دنیا شدن، چرا که چاره ای جز این نداری

ولی ... انتظار داشتن هم دیگه فایده ای نداره... واقعیتش هم نداره... وقتی یک طرف طناب رها شده، اگه تو محکم بگیریش، تنها خودتی که با سر از پشت به زمین پرتاب می شی

رها .. رها .. چه رهایی

نور ماه امشب برام هیچ حسی نداره... دلم می خواد همه حس ها توی دلم بمی ره
اگر که عشق ام بمی ره، همه حس ها هم بهتره باهاش بمیره

...

...

...

30 April 2007

باورتون میشه ؟ ده ســـال گذشته .:.

امشب دنبال یک سری موزیک ویدئو می گشتم ، ویدئویی غافل گیرم کرد که فکر کنم با دیدنش شما هم مثل من بدون اینکه اختیار چشماتون رو داشته باشید صفحه مانیتور رو تار تار خواهید دید

انگار با دیدنش پرت شدم به فرسنگ ها دور از این سرزمین که حالا دیگه نقش خونه من رو بازی می کنه. رفتم به سرزمینی که زمانی نه تنها نگرانش نبودم که هرگز فکر رها کردن خاکش رو هم در ذهنم خطور نکرده بودم

فریاد کشیدن برای ایران رو دوست داشتم مثل همه شما، وقتی که برای شادی باشه بیشتر، مثل همه آدم های معمولی دنیا

اون روز افسانه ای، من و یک عالمه دختر 15 ساله مدرسه ای دیگه با مانتوهای سبز و مقنعه های سیاهمون، توی کف حیاط محبوبه دانش، همراه هم تسبیح دست گرفته بودیم، دست تو دست همدیگه، گوشهامون تیز و نفس هامون حبس توی سینه، لحظه به لحظه این مسابقه تا ابد جاودانه رو از بلند گوهای رادیوی دفتر ناظم که توی حیاط پخش می شد گوش می کردیم

هرگز اون صحنه رو ، وقتی سرم رو بالا اودرم و دیدم همه با هم متحد اند، همه یه آرزو دارند و یک دلهره، و لبخندی که بر لبم نشست از این با هم نشستن امون رو یادم نمی ره

و ما برنده شدیم... همه ملت ایران برنده شدند... همه ما با هم فریاد زدیم، خندیدیم، توی خیابون ها ریختیم و با بوق و برف پاکن ماشین هامون تا صبح شادی کردیم

موهای تنم از سردی که زیر پوستم رخنه کرده داره تیر میکشه، چشمام هم همینطور داره می باره

کجاست اون شور و شعف میون آدم هایی که حتی اون روزها هم نون رو به سختی توی سفره اشون می آوردند ولی فکر ترک ایران رو نداشتند

ببینید با ما چه کردند .. ببینید با غرور ما چه کردند... ببینید با ما که غریب غربت شدیم و آنها که اسیر زندان ها چه کردند

...

Come back .:.



Don't leave me in all this pain
Don't leave me out in the rain
Come back and bring back my smile
Come and take these tears away
I need your arms to hold me now
The nights are so unkind
Bring back those nights when I held you beside me

Un-break my heart
Say you'll love me again
Undo this hurt you caused
When you walked out the door
And walked outta my life
Un-cry these tears
I cried so many nights
Un-break my heart
My heart

Take back that sad word good-bye
Bring back the joy to my life
Don't leave me here with these tears
Come and kiss this pain away
I can't forget the day you left
Time is so unkind
And life is so cruel without you here beside me

Don't leave me in all this pain
Don't leave me out in the rain
Bring back the nights when I held you beside me

Un-break my heart
Come back and say you love me
Un-break my heart
Sweet darlin'
Without you I just can't go on
Can't go on
When I lost you .:.

"I Don't Want To"

I really don't feel like talking on the phone
And I really don't feel like company at home
Lately I don't want to do the things I used to do
Baby since I lost you

And I don't want to sing another love song babe
I don't want to hum another melody
I don't want to live my life without you babe yeah
It's driving me crazy

I really don't feel like smiling anymore
And I haven't had the peace to sleep at all
Ever since you went away
Baby my whole life has changed
I don't want to love and I don't want to live

And I don't want to sing another love song babe
I don't want to hum another melody
I don't want to live my life without you babe yeah
It's driving me crazy

I don't wanna laugh, I don't wanna play
I don't wanna talk, I have nothing to say
I don't want to tour, forget this show and how can I go on
Now that you are gone

And I don't want to sing another love song babe
I don't want to hum another melody
I don't want to live my life without you babe yeah
It's driving me crazy
امون از این درویان .:.


این پیغام باحال رو از صفاجون توی آفلاین ها خوندم که بامزه بود گفتم شما هم بخندید

:وزارت ارشاد شعر ((اتل،متل،توتوله))را به دلايل زير ممنوع كرد


وجود كلمات توتوله،پستان و تحريك كودكان
استفاده از كشور هندوستان
زن كردي
ترويج بي حجابی

:شعر اصلاح شده
اتل متل زباله، گاو حسن باحاله، هم شير داره هم آستين، شيرشو بردن فلسطين، بگير يك زن راستين
اسمشوبذار حكيمه، كه چادرش ضخيمه

29 April 2007

Din äckel människa.:.


Till dig som har läst min privata blog i februari månaden utan att ens fråga om du hade rätt till det eller inte,
jag vet vem du är och vart du bor ! trodde du att jag skulle inte få veta det? kanske var det dags att tänka om, din ormhandling är oacceptabelt ! Det är lika bra att jag har tagit avstånd från sådana människor som dig.

Fy Faaaan på dig ! Du är mig skyldigt din privata handbook så jag kan sitta och sneaka around !

EWUUUUU
ps. try now !!

FUCK YOU

...game over... .:.


Time, there was a time
You could talk to me without speaking
You would look at me and I’d know
All there was to know

Days, I think of you
And remember the lies we told
In the night, the love we knew
The things we shared when our hearts were beating together

Days, that were so few
Full of love and you
Gone, the days are gone now
Days, that seem so wrong now

Life, won’t be the same
Without you to hold again in my arms
To ease the pain and remember
When our love was a reason for living

Days, that were so few
Full of love and you
The game is over

27 April 2007


موندن تو ایران .:.


یکی از دوستام که ستکهلم زندگی می کنه به خاطر علتی ناخوشایند مجبور شد مدت سه چهار ماهی ایران بمونه
بعد از اینکه برگشت و با هم در مورد شرایط و روزگار گپ می زدیم، گفت که ترجیح میده که این سوئد رو و همه آزادی هاش، آب و هوای پاک اش، احتراماتش و .. رو ول کنه ولی بره جایی زندگی کنه که همه مردمش بی خیال و شادند و از هر لحظه زندگی شون دارند لذت می برند، حتی اگر نه پول دارند و نه امکاناتش

نتیجه گیری دوستم بر اساس آسایش و بیخیالی نبود که بهش اصلا خوش نگذشته بود. بلکه برای اینکه روحیه شادی که میون مردم در جریان داشت، احساسی که از توی خونه خود بودن بهش دست داده بود، و حس شهروند اولی داشتن، عوامل مهمی بود که شاید در آینده روی تصمیم گریش تاثیر گذار باشه

من با وجود اینکه شاید موافق باشم که پول و ارتباطات داشتن، توی ایران می تونه کلی آدم رو جلو ببره، اما نتونستم خیلی فاکتور ها رو هضمش کنم

احترامی که بین آدم ها نیست، به قول دوستم جهان سومی بودن همه چیز ، از کارهای اداری و بانکی تا خرید کردن ها، از قیمت های بالای امکانات حقوقی عادی، آب و هوای خراب و خیلی از این مسائل جانبی رو که بگذاری کنار و به مرور برات عادت بشه، یک سوال سخت برام بوجود مییاد

آیا شادی و بی خیالی مدل ایرانی ، می ارزه به بسته بودن راه های رشد و دیدن و درک کردن زوایای مختلف از فرهنگ ها و جوامع مختلف و مختلط دنیا

امسال هرکاری کردم نتونستم خودم رو تا به الان راضی کنم که سفری برای سرزدن به فامیل به ایران داشته باشم، با وجود اینکه پارسال هم تابستون برای مسابقات جام جهانی آلمان بودیم و میشه گفت نسبت به قدیم فاصله زیادی میون دیدارها گذشته
اما حس می کنم چیزی نیست که بخواد آدم از این مسافرت با خودش بیاره، هیچ تجربه ای، هیچ هیجان خاصی نیست که بخواهی به کوله بارت اضافه کنی

همه چیز تکراری و مثل قدیمه، همه آدم ها همون اند، همون قدر بی خیال و الوات و تکراری ، که همه این سال ها بودند. در کنار همه این ها، بی احترامی هایی که به انواع گروه ها و شخصیت ها در شبانه روز میشه ، جواب سوالم سخت می شه

یعنی بدی های سوئد ، خارجی بودن هاش، سرد بودن هواش، و سختی هایی که برای پدر مادرم داشته، آیا بدتر از نقاط منفی ایران هستند که آدم رها کنه و برگرده ؟ نمی دونم

شاید بلاگ خانوم از هامبورگ رو گاهی خونده باشید، ایشون یکی از کسانی هستند که از برگشتشون خیلی راضی اند
به همون دلائلی که بالا نوشتم، به همون دلائلی که ذهن دوست من رو جلب کرده بود

اینکه آزادی زیر چادر هست، هرچیز دیگری که بخواهی از پسر و دختر تا ...آفتاب برای سیاه شدن در تابستان

آیا اینها کسی رو به ایران برمی گردونه ؟ نمی دونم.. من که فعلا بلیطی نگرفتم ! مجانی هم بگند برو ترجیح می دم کسی رو بفرستم که براش بیشتر مهم باشه

خیلی عجیبه، نه من عاشق اینجا شدم ، و نه از ایران و آدم هاش بدی دیدم. عجیبه عشق و عطشی که هرسال از سه ماه قبل برای مسافرت داشتم و روز و شب رو می شمردم، اینقدر سرد شده باشه و به کل من رو نسبت به بازگشت مائوس کرده باشه


پی نوشت :قالب بلاگ اینجا خیلی رنگش تاریکه و زمستونی، کیه که منو دوست داره و قالب اینجا رو برای بهار و گرمای تابستون می خواد آماده کنه ؟ یه نفر ؟ صد نفر ؟ ایمیل بزنید یا کامنت بگذارید ! منم خیلی دوستش دارم اون آدم رو
:)
:*

20 April 2007

غرق در آب .:.


آب و دریا رو از بچگی دوست داشتم و تا به امروز همراه با قرص کامل ماه و نور فریبنده اش ، تنها پدیده های طبیعت هستند که من رو می تونند غرق لذت کنند

بدترین مرگ برای من خفه شدن در آب است
اما همون آب رو ،همون آب رو وقتی سرت رو می کنی توش
های های گریه می کنی و کسی نمی بینه قطره های غوطه ور اشک هات رو توی موج صدای آب
همون آب رو دوست دارم که توش خفه بشم

،دوست داشتم نفسم تموم بشه و بالا نیام
،بالا نیام که درد مرگ در اون آب اشک آلود
بسی بهتر از درد نفس پرغصه بیرون آب است

خوبیش به همون بهانه سرخی چشم ها از تندی کلر است
خوبیش مرگ بی نشانه است
خوبی اش ، غرق در آب شدن است

10 April 2007

تابستون کی میاد آخه .:.

هیچ کس مطلب جالبی توی این وبلاگستان نمی نویسه ؟

موهای کله ام رو بایست سشوار بکشم و برم زیر پتو لالا !| گلوم به شدت می سوزه و میرم که یک هفته سرما خوردگی رو در پیش رو داشته باشم

پس چرا همه جا سوت و کوره ؟.... همه خواب اند انگار

کو حس نوشتن

25 March 2007

کنسرت نوروزی 1386 .:.


بر طبق مد جدید این سالهای اخیر، هرسال برای جشن گرفتن عید نوروز، یک سری خواننده به همراه دم و دستگاهشون دعوت میشند که بزرگ ترین کنسرت سال رو در بزرگ ترین سالن های هر شهری برگزار کنند. امسال بار سوم این جشن بود که اصلا برنامه جالبی هم از آب در نیومد

با دوستم در آلمان صحبت می کردم و اون هم گفت که به علت اینکه خواننده های دعوت شده اونقدر باحال و معروف نبودند کسی استقبال نکرده بوده ، و حالا توی ستکهلم، با وجود این همه ایرانی ، امسال به مراتب کمتر آدم بود و این ها هم که دیشب توی سالن بزرگ گلوبن جمع شدن بدجوری بی حال و خواب آلو بودند

به نظر من و دوستان که زیاد مراسم خوب اجرا نشد ! از نظر برنامه ریزی و تنظیم وقت و مشکلات تکنیکی که اصلا جای شک نیست ! که هیچ وقت درست پیش نره. و همین باعث می شد که احساس کنی همش در استراحت و تایم هستند

بماند که همه آدمها تا آخر کنسرت موندند و آقای مست ابی رو تحمل کردند که سیاوش قمیشی بیاد بخونه ! که وقت ایشون هم که رسید بهش دستور رسید 4 تا آهنگ بیشتر نمی تونی بخونی !! خیلی جالب بود بعد از ده سال این آقا اومده بود سوئد و حالا اینطوری از وقتش کم کردند و کلی لج همه رو در اوردند

اما خوب تنها زمانی که خوش گذشت همون موقع بود که مستر آرش با صدای مامانی هاها خوند و همه رو حسابی به عرق ریختن از بالا پایین پریدن انداخت. و بعد هم سیاوش با همون سرعت اجرا و آهنگ های زیباش کمی حال رو جا اورد

من که سال دیگه جشن رو تحریم می کنم از این مدل اگر باشه ! در حقیقت دیگه خواننده ای هم نمونده که ندیده باشم ! توی این سه سال همه خواننده ها اومدند و همه رو دیدیم ! هیچ کدوم هم اونقدر فاوریت من نیستند که بخوام براشون صد بار برم کنسرت

به نظر من بزرگترین لذت کنسرت دیدن این همه ایرانی دور هم بود و اینکه چقدر خوبه این گوشه دنیا ما می تونیم دور هم جمع بشیم، با همه کمی و کاستی هاش و مشکلاتی که به مرور زمان بهتر شده و همین باعث خوشحالی هست

اما جای هرکی نبود برای اینکه باهم بخونیم و برقصیم خالی

;)

23 March 2007

KNUT söta isbjörn .:.

این عکس های معروف ترین بچه خرس قطبی این روزهاست. این بچه خرس الان در باغ وحشی در برلین مورد توجه همه دنیاست. مامان این جیگل ولش کرده و برای همین باباش یک آقای انسان هست که مواظبش هست. اول قرار بود این عشق رو بکشند ولی همه اعتراض کردند و اونها هم به اشتباه کردن افتادند. من خودم از اینجا اعلام می کنم که عاشق این بچه خرسه هستم و حاضرم مامانش بشم
خدا یکی بده این رو من بغل کنم شب توی تختم بخوابــــــــــه
اوهو اوهو
هاهاها

http://www.rbb-online.de/_/fernsehen/index_jsp/activeid=3613.html
عکس ها و فیلم های مربوط به کنوت







21 March 2007


بهاران خجسته باد .:.


هوا دلپذير شد
گل از خاک بردميد
پرستو به بازگشت زد نغمه ی اميد
به جوش آمد از خون درون رگ گياه
بهار خجسته باز خرامان رسد ز راه


به خويشان،
به دوستان،
به ياران آشنا،
به مردان تيزخشم که پيکار مي کنند
به آنان که با قلم تباهي ی درد را
به چشم جهانيان پديدار مي کنند
بهاران خجسته باد،
بهاران خجسته باد.


و اين بند بندگي،
و اين بار فقر و جهل
به سرتاسر جهان،
به هر صورتي که هست
نگون و گسسته باد.


به خويشان،
به دوستان،
به ياران آشنا،

به مردان تيزخشم که پيکار مي کنند
به آنان که با قلم تباهي ی درد را

به چشم جهانيان پديدار مي کنند
بهاران خجسته باد،
بهاران خجسته باد



19 March 2007

آخرین شب سال 1385 .:.


بهار هم رسید. زمستان گذشت و چقدر سریع گذشت. دوستان یک سال دیگر هم به سرعت گذشت
برای پایان این سال که گذشت چند خط بیش نمی نویسم

سلامتی عزیزان بهترین هدیه به انسان است از پروردگارش
قلبی ساده و شاد ، باارزش ترین دارایی دنیاست
خانه ای گرم و خانواده ای دلسوز آرامش بخش ترین داروی خواب شب هاست

و در نهایت ، امید به فردا.. آری امید به فردا ؛ بلند ترین سلام به بهار است و سالی نو

از امشب آماده نوروز می شویم

...
فردا نیز با من باشید

15 March 2007

3month passed, 3more left .:.


من خیلی دوست دارم وقتی توی تقویم برنامه های روزانه و یا هفتگی رو می نویسم حتما کنارشون علامت ضربدر و یا تیک رو بزنم، این احساس رو فکر کنم خیلی ها که از حس کنترل لذت می برند داشته باشند. حالا امشب داشتم چک می کردم که چقدر از ماه مارس باقی است ، و دیدم درست 15 ماه مارش ، سه ماه از اول ترم بهار گذشته ، ترمی که از اولش می دونستم همین طوری هکتیسک و خفن و شلوغ و پر از دانشگاه و درس و فقط درس میشه. حالا امشب که نگاه کردم دیدم به به چقدر خوب که زود گذشته و دست من هم پر از نتیجه است. خیلی خوشحال شدم همزمان که کلی هم نگران هستم و سترس دارم، چون دلم می خواد به همه برنامه سنگینی که ریخته بودم تمام و کمال برسم. و نگران هم هستم که هی ریپ بزنم.

در مقایسه با سال گذشته ، که تازه توی ریل اوفتاده بودم و فقط یک هفته قبل از امتحانات میشستم پاشون ( حالا تخفیف دو روز ! مقایسه کنید با سالهای قبل مساوی با هیچ روز !!! ) الان هر روز کارم دانشگاه هست و کلاس و باز دانشگاه. به زور بایست وقت برای اینور اونور گشتن پیدا کنم

ولی فرق بزرگتر و بهترش این هست که دیگه عذاب نمی کشم، از اینکه هرشب هم حتی تا ساعت 1 نیمه شب بشینم دیگه خسته نمی شم ، کلی لذت می برم و کاملا احساس خوبی میکنم. نه اینکه عاشق تحصیل شده باشم ، که همیشه مطالعه ای که به زور و برای خاطر نمره نباشه رو دوست داشتم. بلکه الان می دونم میخوام خودم رو و توانم رو امتحان کنم. که بیشتر از دو برابر میزان معمول کل یک ترم کلاس برداشتم، 20 واحد برای بیست هفته معمول یک ترم بهاری است و من 45 تا دارم ! و این واسه اینه که قراره قال قضیه هرچی درس و کوفت هست تا آخر تابستون تموم شه بره پی کارش ! و این قول شرف من هست که تا سال دیگه آخر زمستون ، درست وقتی قراره تولد 25 سالگی رو جشن بگیرم یک جشن مفصل فارق شدن !!! از نوع خوبش هاها هم کنارش بچینم

آخ که چقدر گفتم درس ! مشق ! امیر دوست عزیزم میگه ، من تو رو از زمانی که کلاس نقاشی می رفتی میشناسم :)) دوستای دیگم هم می پرسند بابا تموم نشد ؟؟؟

خوبیش اینه که یک یار مهربون هست که هر وقت من توی دانشگاه باشم، حتما میاد بهم سر می زنه ، و کلی با انواع و اقسام روش ها که سانسور میشود !! بهم انرژی می ده ! هاهاها! بابا سانسور چیه خوب ماچم می کنه دیگه ! چیه خودتون مگه دوست پسر ندارید؟ حســــــــود ها

برای موفقیت اینجانب همگی صلوات بلند سوت بزنید ، هنوز دو تا امتحان دیگه باقی است

برای خاطره موندن خودم می نویسم، وبلاگم رو مال این چند سال گذشته رو شبی که از جشن چهارشنبه سوری برگشتیم خوندم، چقدر حرف درموردش نوشتم و ذوق و شوق ! امسال خیلی نزدیک بود بیخیالش بشم چون تا ساعت 9 شب سر کلاس بودم تازه بایست از وقت خوندن برای امتحان می زدم ولی خوب شد که رفتم و کمی قر دادیم و از آتیش پریدیم
آرزو هم کردم که
....

شب لالا ای بابا

12 March 2007

Photo Gallery: A Voice for the Victims



Photo Gallery: A Voice for the Victims

Santa Angelina Travelling to Darfur.

10 March 2007

زندگی هرگز ثابت نیست .:.


خسته ام و وقت نوشته نیست. شب ها هم انرژی خالی کردن افکار بر برگ های نامرئی فضای سایبر نیست

گاهی زمان ناهار، گاهی برای استراحت ، تنها برای خودم توی سنتروم بزرگ نزدیک دانشگاه می نشینم و به آدم ها نگاه می کنم و دلم می خواد از روی پوستشون زیرش رو بخونم و حس کنم. گاهی خوب است دونستن اونچه درون دیگری می گذرد تا کمی آتیش درون خودم آروم بگیرد.


با نگاه به آدم ها که با سرعت، تنها یا دست جمعی از جلوی میز قهوه من می گذشتند، فکر کردم اگر همین الان امکان پرواز از این جسم و شخصیت رو داشتم، آزاد در انتخاب هرکه می خواهم باشم، چند درصد این آدم ها شانس گرفتن هویت جدید من را خواهند داشت ؟ دانستن اینکه درصد زیادی رد خواهند شد خوشحال کننده بود. من دوست دارم همین آدم، با همین میزان امکانات، مشکلات، هنرها و کمبود ها باشم. با همین میزان خوشبختی و اشک ریزان ها و آه ها و خنده ها. چقدر خوب است این احساس که از جایگاهی که در زندگی تقسیم شده ایم و خود بدست آورده ایم راضی باشیم. و صد البته ، کسی که خود را صددرصد راضی از شرایط اش بداند، و به طبع بی نقص، خودش بزرگترین کمبود دنیا را دارد. در دید من هرگز نمی توان بهترین امکانات و بهترین جایگاه را داشت، بهترین مساوی با تکامل است و هیچ انسانی به این مرتبه نمی رسد مگر باورش از سکون تلاش تا ابد باشد

نوشته زیبای لیلای عاقلانه رو امشب خوندم ، و دوست دارم شما هم بخونید

...."


می خواهد هرچه زودتر به نتیجه برسد ، به قول چانگ ! انسان اندیشمند هرگز به دنبال نتیجه نمی رود و نمی تواند برود . وقتی خود زندگی یکسره و بی انجام است ، چطور انسان عاقلی می تواند نتیجه بخواهد و این یکسرگی را قطع کند ؟ وقتی به دنبال نتیجه ای قاطع می روید ، به این معناست که به زندگی می گوئید : " ای زندگی بایست و در یکجا به نتیجه برس ! "
بعضی از مردم برای غیر معمولی بودن به دنبال فرزانگی می روند ، برای اینکه آدمی غیر از دیگران شوند . می خواهند مراقبه کنند و این فن و آن فن را بیاموزند که روی آسمانها قدم بگذارند نه روی زمین ، می خواهند خود را کامل کنند . کسی که کامل شد دیگر مرده است زیرا تکامل خود را متوقف می گرداند . هیچکس نمی تواند کامل باشد زیرا هنوز تکامل در گیتی ادامه دارد و همه با این روند حرکت می کنند .

...."

ادامه در بلاگ لیلا
یک کلمه از آقای عاقل بشنوید .:.


نوشته ای از سلمان عزیز که واقعا همه نوشته هاش رو خوندم و ازشون لذت بردم، در مورد فیلم سیصد 300 و کارهایی که تعدادی از دوستان وبلاگی در اعتراض به فیلم انجام می دند

خوب هست که نظرش با توضیح کافی هست، خوب هست کمی چشم هامون رو باز کنیم، به همین داد و بیداد های هفته ای که گذشت در کشور خودمون نگاه کنیم، به دنیای بیرون از این دایره بسته که چشم اندازی به آنسوی دریاچه و ساحل اش نیست بیاندازیم.

ما که در ایران نیستم و شما که در ایران هستید، چرا بایست خودمان به خودمان دروغ بگوییم؟ کدام شرم بیشتر است ؟ شرم از گذشته یا شرم از آینده ای که نمی سازیم؟ آینده تنها راه حل خلاص شدن از سرافکندگی های نسل ایرانی است. ولی من هرچقدر هم خوشبینانه فکر کنم، باور نمی کنم نصب ایرانی از صد ها سال پیش تا صدها سال آینده ، با وجود همه ادا ها و خودبزرگ بینی های فرهنگ و ریشه خود، توان مقایسه خود با جوامع پیشرفته و ثابت غرب را داشته باشد
...

تنها بایست تلاش کرد، تلاشی که تک تک ما در پله کان شخصی انجام می دهیم، شاید ، و بایست فقط گفت شاید، روزی باعث سرفرازی و نه سرافکندگی از نام و آوازه ایرانی ما شود

04 March 2007

Sunshine


Sunshine
Originally uploaded by NaHaL the BaHaL.

Cat on our road


Cat with Roses
Originally uploaded by Old Stone.


28 February 2007

Ibland behövs det inga ord .:.

visst, man börjar om, man tänker om, man lovar om och om och om igen
visst, man darrar, man tvivlar, man tänker om och om och om igen
visst, man hoppas, man öppnas, man drömmer om och om och om igen

men ibland behövs det inga tankar, bara ett hemskt kärva, som rimmer inga ord
men ibland behövs det mörka synen, bara ett svart smärta , som rimmer inga ord
men ibland behövs det inga rädsla, bara ett tomt hjärta, som rimmer inga ord

där det finns hopp, ibland behövs det inga ord



توی راه که داشتم بر می گشتم، پام روی برف رد می گذاشت و ذهنم توی آسمون سرخ آسمون
فکرم پرواز می کرد به هزاران سوال، که بی جوابی بهشون، بهترین و آسون ترین راه حله
گاهی ترسی که از نتیجه بدست آمده داری، مانع از رها کردن و رها گذاشتن میشه
به ذهنم اومد که، همین ترسیدن هست که باعث اسیر شدن و در نهایت شکسته شدن میشه
گاهی بایست هم خود رو ، هم دل و روح و باورها رو رها کرد
بایست اعتماد کرد، بایست آزاد گذاشت و همراه شد حتی اگر در نهایت شکسته شد
داشتم فکر می کردم، مفهوم عشق مگر جز رهایی از شرط هاست. روز اول عاشقی برای همه وجود داشته
ولی برای تک آدم هایی دوباره با همون حرارت تکرار شده. رمز سوختن از عشق چیه؟ چرا کسی نمی دونه
شاید بشه به دیوار های ریخته شده اعتماد کرد، شاید بشه رها کرد، شاید بشه شاد بود
اما همه اش نیاز به یادگیری دارد ، به آموختن هرروزه ، و مهمتر یادآوری عادتهای خوب گذشته
گاهی گوهری رو در جاده رابطه ها گم می کنی که نفس وجودیه یک باوره، تا پیداش نکنی حرکت امکان پذیر نیست

بایست به دنبال گوهر گشت، حتی اگر گوهری خونین باشد

26 February 2007

No Title...


No Title...
Originally uploaded by !borghetti.
This picture is amazing, telling every words I need to say, without even say
The name is No Title, No name..

24 February 2007

When You are Free .:.

تولد دوست پسر خواهر رو همراه با یک گروه متشکل از 8 تا پسر جوون و مترقی !! و برده مد رفتیم کشی
اولش بهشون گفتم این سفر احتمالا عجیب ترین سفر کشتی خواهد بود که من رفتم ! دو تا دختر و شش تا پسر ! احتمالا ما مامان شماها خواهیم بود یک وقت دست از پا خطا نکنید ! البته اگر خیاط خودش در کوزه نیوفتد

بنا به تجارب گذشته که از اتفاقات افتاده در کشتی نوشتن همانا و افتضاح بالا اومدن بعد از خوانده شدنشان همانا ! ما از همه چیز سانسور می گیریم جز یک چیز !

بابا این سوئدی ها چقدر مست می کنند و می نوشند »:)) دست کمی از ملیت های دیگه ندارند والا
ولی دیگه کله صبح نوبره والا !! اما خوب جالبیش هم به همین آزادی هست که همه دارند. به نبودن پلیس بالای سر و کسی که بخواد برات مرز بگذاره
این هر آدم هست که خودش مسئول خودش و عاقبت تصمیم های خودش هست.

به ما که حسابی خوش گذشت ! جای هرکی نبود اصلا خالی نبود !! بی شک خیلی بهتر بود
.:.

It´s all important what we do in difficult times, not when it´s smooth
It´s all important how we treat when We are broken to not break

What you did to me, broke my hurt in thousands, I felt I lost who you are, I felt so small, I cried a river

What you want is not want you do, I felt I lost my faith on you, I felt so lost, I cried a lot

Sorry Sorry for people who let themselves down, Sorry Sorry for people whose trust lets down

Goodbye forever...
You are dead to me...
You hurt me
You hurt me for ever
You became the cold and cruel one I would never keep in my arms, I would never breath with, I would never touch
You hurt me
You hurt me forever

20 February 2007

ایول سوئدی مترقی .:.

عصر امروز با یک سوپراز بامزه کلی نیشم باز شد
درحال برگشت از خرید از سوپرمارکت، درحالی که هردو دستم یکی یه دونه کیسه سنگین پر از میوه و غیره بود داشتم سلانه سلانه به سمت خونه روی برف ها پیاده می یومدم . اما از بس این کسیه ها سنگین بود که هر بیست قدم یک بار روز زمین می گذاشتمشون که کف دستم که داشت سوراخ میشد استراحت کنه.
حالا توی راه دارم با خودم کلانجار می رم که ای بابا بازم رفتی کار خیر کنی الان غرغر مادر گرامی هست که مثل همیشه به خریدت ایراد بگیره ، یا اینکه اصلا من نیومده بودم واسه خونه خرید کنم به این رفتار بیمار میگند ایمپالس شاپ و خلاصه همچی غرق آنالیز عوامل و عواقب خرید پر خطر بودم که دیدم یکی از پشت سر داره بلند به سوئدی حرف می زنه.
فکر کردم داره با موبایل حرف میزنه ، که یکدفعه یک مستر پشت ام سبز شد ! و شروع کرد با من حرف زدن
تا هواسم جمع بشه دیدم دستش رو دراز کرده یکی از کیسه های خرید سنگین رو از دستم گرفت ! گفت که بده برات تا ته خیابون بیارم ! کلی جا خوردم و از کارش خوشم اومد تازه پیشنهاد داد اون یکی رو هم خودش بیاره که بهش رحم کردم »:)
تو راه خندیدم و گفتم چه کار باحالی کردی، من توی افکار خودم داشتم با خودم دو دوتا چهار تای زور بازوی قدیمم رو میکردم که ددم وای دیگه مثل قدیم قوی نیستم ! من به مادر پدر کمک می کنم یکی دیگه به من

خلاصه لبخندی شیرین بر لبان دختر باحال سرزمین یخ ها جاری شد
بالا رفتیم برف بود ، پایین رفتیم برف بود ، قصه ما همش حرف بود
;)
اولین روز .:.


لعنت به هرچی معلم بی خود و باعث دردسره ! لعنت به هرچی کلاس پر از پاکستانی و بنگلادشی و چینی بی شعور و بی فرهنگه ! بابا عجب گیری کردیما ! نخواستیم با این ها همکلاس بشیم

واسه یه گزارش مزخرف همه برنامه هام بهم ریخت! مردک دوباره مجبورم کرده از نو همه گزارش رو به سوال های جدید انجام بدم چرا که دو ساعت دیرتر از موعد پستش کردم
حالا حسابی همه این هفته درگیرم شب تا صبح، همش یا کلاسه یا دد لاین و یا گزارش نویسی. بزرگترین گزارش کلاسم هم باقی مونده
اموات ما را بیامرزید این خدایان

18 February 2007

بیا برف های سرزمین یخ را از یاد نبریم .:.



Liebe braucht keine Pause...

Posted by Picasa
بیا برف های سرزمین یخ را از یاد نبریم .:.

خوندن این نوشته ات همون قدر موی تنم رو سیخ کرد که اون روز که اومدی و شادیش... متاسفم.. نگذاشتی به دوسال بکشه حتی..دریغ و افسوس که آدمها اینقدر زود تغییر میکنند و یادشون میره هدف هاشون چی بوده.من هرگز هیچ روزی و خاطره ای رو از یادم نمی ره.. هرگز امروز و جاده برف و سرمای توی پوستم رو یادم نمیره... هرگز حرف های تو رو ، از اون روز تا به امروز یادم نمیره.. متاسفم که تو اینقدر زود خودت رو فراموش کردی.. هرگز یادم نمیره اونسال پاریس بودم و با تو توی چت حرف از انتظار و صبر برای رسیدن به قدم بعدی میزدم..مگر اونزمان دنیا و آینده روشنتر از امروز بود؟ مگر رابطه ما از دوری به این رشد رسیده بود...امیدوارم برای خودت هم که شده، توی این تصمیمت پشیمون نشی.. فقط هرروز که فهمیدی اشتباه کردی، یادت باشه که این تصمیم تو بود و نه من.. من هرگز روی ما شرط نبستم و هرگز ما رو رها نمیکردم.. اما تو حتی مهمترین قولت هم که دادی فراموش کردی..تو قول دادی هرگز من رو تنها نگذاری و رهام نکنی...متاسفم که باورش کردم...سفرت سلامت

Posted by Picasa
Liebe braucht keine Pause...

17 February 2007

F d W .:.

lalala
lalala
lalala

la
la
la

13 February 2007

Your place is still missing .:.

نمی دونم این یکسال که گذشت برای کسی زود گذشت یا دیر، برای ما هم این سرعت زمان مشخص نبود، اما بایست بدونی که ما حتی ثانیه ای از یادت غافل نبودیم

یک سال گذشته، و ما غربت نشین ها شاید حتی دور هم جمع هم نشیم، از بس که همه از هم توی این خاک سرد دورند. توی ایران که حتما دخترت امشب تنها خواهد بود... دلم می خواست پیشش بودم.. وقتی چند شب پیش خوابت رو دیدم خیلی خوشحال شدم. باز هم پیش ما بودید، مهمان خونه ما، مادر غذا درست کرده بود و همه خندان بودند

عمو جان چقدر جات خالیه.. بدون هم من هم نیکو و هم مامان و بابا خیلی به یادت بودیم و دلمون تنگ شده گاهی اونقدر زیاد که ندونستیم با خلا نبودنت چه بایست کرد
عمو جان کاش حتی یک هزار درصد از آدم های توی این دنیا می فهمیدند استقامت یعنی چه، سنگ صبوری چه مفهومی داره، کاش میشد از شما یاد گرفت بزرگ بودن رو ، برای همگان بودن رو

خیلی زود رفتی، دل ما که هیچ، دل بچه هات رو نمیگی ؟
یک سال گذشت و ما نفهمیدیم، تو کجایی؟ سراغ ما نمیایی؟
عمو کاش میشد .. ایکاش حقیقت میشد
fy fan vad det gör ont, fy fan på folket som vill ha ännu mera offer för att själva är inte mer än en forlorare
fy fan på folk som sitter där och väntar på ännu ett krig... Vi förlorade dig till kriget...fy fan på kriget...

عمو جان روحت شاد باشه و همراه ما
جات کنار ما خالیه
:((

حماقت تا کی .:.

از همه ایرانیان که با شک و تردید در مورد اوضاع الان ایران اظهار نظر می کنند احساس شرم میکنم. چطور می توانید فراموش کنید خسارات جنگ را ؟ مگر نه اینکه تک تک شما یا به خاطر تنگناهای دوران جنگ از ایران فرار کردید و یا از زیر فشار های انسانی ؟ چطور به خودتان اجازه میدهید حتی فکر حمله به ایران را بپرورانید ؟ امشب سالگرد فوت بهترین انسان ،یکی از پراستقامت ترین قهرمانان ایران ویران؛ عموی بزرگوار من است. سرتیپ خلبانی که 11 سال از بهترین و باارزش ترین سالهای عمرش را در زندان های صدام برای دفاع از خاک کشورش از دست داد و در آخر با بالاترین درصد بیماری ها به خاک وطنی برگشت که ذره ای در آن ارزش و آرمان ها پایدار نبود. یک سال پیش او تنها در سن 50 سالگی مارا ترک نمود. شما ایرانیان چطور به خودتان اجازه میدهید بار دیگر جنگ را برای خود و هم کیشانتان تصور کنید ؟ مگر نه اینکه هنوز بوی طعفن از جنگ پیشین روی لای لای های جای جای خاک ایران باقی مانده است ؟
اگر از ایران رفته اید، اگر هنوز در آن خاک هستید، برای رسیدن به آرمان هایتان دست به سوی بیگانه دراز نکنید، دست هایتان را به هم دهید تا دیگر خون عزیزانمان را فدای حماقتمان نکنیم..

09 February 2007

Stand behide my window


R o m a n c e*
Originally uploaded by imapix.

I always dream on walking with you
Holding hands tights in the darkness of the nights
Breathing by your kisses
Keeping tight by your hands

Not like now, Not like when you want to push me
I always dream of walking with you
When its snowing in the blue sky
Under my feet are cold
Inside of me warm

No No please don´t come so late
I will be away with you with out you
Come when you want me
Come when you know I want you

I always dream of walking with you
At nights, at white nights,
because I will be with you
When you are with me

No no
no...

31 January 2007

ساعت بامداد .:.

بابا اینجا چرا اینطوری شده ! وضع بلاگمون هم مثل مخمون چت زده ! ساعت داره پنج صبح میشه و من هنوز علاف پنج تا سوال مزخرف واسه تحویل یک اساینمت چرت هستم ! هرچند موضوع جالبه ، ولی به علت سترس الکی و فکر اینکه وقت نمی کنم، سیستم مخم قاطی کرده و به زور میتونم وادارش کنم کار اصلی اش رو انجام بده و نه همش تی وی ببینه یا سورف کنه! کاری که 24 ساعت مطلق داره الان انجام میده و حال خودم هم داره بهم میخوره
فعلا جواب سه تا سوال رو تایپ کردم ! معلوم نیست تا دوتا باقی تموم شه من مردم یا زنده ! میدونید اصلا این شرایط دست خودم نیست ! کنترلش نمی تونم بکنم ! به همین سادگی ولی اعصابی از من خورد می کرد قبلنا که الان با آرامش بیشتری میشه حضمش کرد چون میتونم در یک روز از خماری اش بیام بیرون ! دقیقا مثل یک اعتیاد می مونه

هرچند امسال اصلا از دانشگاه رفتن و درس خوندن بدم نمیاد و کلی هم دارم حال میکنم، ولی درسها خیلی زیاده ! و من هم بدجوری با خودم قول و قرار دارم

خلاصه دست دعا بر سر ما ! خدای ما شاهد ما
شعر هم سرودیم

بای بای

27 January 2007

Hello ! I´m RiCh .:.


امروز یکی از مشتریانی که سراغ خوشگل ترین دختر توی بوتیک رو گرفت و ازش برای خرید کمک خواست ، دو تا آقای سوئدی خوش تیپ بود. نگاه کردم به سر و هیکل دیدم به چه برنزه و جیگل بودن ! ایول. امرتون ؟

اول یک مدل پی سی رو که از قبل انتخاب کرده بودند نشونم دادند و توضیح خواستند و بعدش هم براش یک مانیتور خواستند و من کمک کردم که انتخاب کنند. مابین اینکه مشغول وارد کردن توی سیستم میشدم، سوال کردند آیا امکان پرداخت ماهیانه وجود داره یا خیر ؟ اینجا بود که یه دوزاری جیرینگ افتاد توی دستگاه ! هاها این دو مستر جیگول پار بودند !! یعنی دو زوج :) نیشم باز شد
سن یکی خیلی کمتر به نظر می رسید و وقتی ازش لگیتیمیشن خواستم برای وارد کردن اطاعت دیدم بعله ! همش 21 سالش بود ! و اون آقای دیگه بالای 40 سال بود

خلاصه خیلی خوب که اینطوری بود ! والا الان من داشتم هنوز با یکی از اونها لاس می زدم :)) ها ها
When time´s in .:.


وقتی فکری, خیال دست نیافتنی , آرزوی شیرینی و یا میوه بهشتی دست نیافتنی رو توی دلت داری، تنها توی رویای شبونه ات هست که میتونی مزه اش رو بچشی و صبح عرق کنان از خواب بلند بشی

اگردر حقیقت امکان لمس اش رو بدست اش بیاری ؟... چه قیمتی برای مزه واقعی اش حاظر به پرداخت هستی ؟

من ... زیاد ... میوه ممنوعه ... دوست دارم

26 January 2007

När jag promenerade ensam .:.

بعد از دیدار یکی از دوستان که سر و گوشش حسابی توی روابط تجاری ایران و سوئد می جنبه و ملاقات روبه روی بزرگترین شاپینگ سنتر ستکهلم و معروف ترین محله اش رو عامی و بی کلاسی میدونه ( و البته از طرف من مسخره میشه ) ، بقیه عصر تاریک جمعه رو به جای سریع منزل رفتن، به پیاده روی تنها توی خیابون های مرکز شهر گذروندم. از تمام ایستگاه های قطار گذشتم ، از همه چراغ های عابر پیاده، از همه مغازه هایی که دونه دونه بستند و ماشین هایی تاکسی که آماده یک شب آخر هفته میشدند

تنهایی رو می خواستم زیر پوستم حس کنم، تلخ بود، خواستم سوزن سوزن بشه سلول های بدنم از سرما، که یادم بیاد و آماده بشه قلبم واسه فردا

بغضش که سخت بود،
شب که خوابیدم بالشتم از دلتنگی خیس و نرم بود
فرداش که اومد ، صدام سرد بود
آخه اون شبش مست مست بود
آخه اون صبح هاش نیست و نیست و نیست و نیست
و نیست
و نخواهد بود

22 January 2007

End:e´ Nord .:.

این از ایمیلی هست که یکی از خواننده های باحال فرستاده :)) من که داشتم کلی قهقه می خندیدم ! بقیه رو نمی دونم

True Telephone conversations recorded from Various Help Desks around the U.K مطالبي که مي خونيد مکالمات تلفني واقعي ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مايکروسافت در انگلستان هست


مرکز مشاوره : چه نوع کامپيوتري داريد؟
مشتري : يک کامپيوتر سفيد...

مشتري : سلام، من «سلين» هستم. نمي تونم ديسکتم رو دربيارم
مرکز : سعي کردين دکمه رو فشار بدين؟
مشتري : آره، ولي اون واقعاً گير کرده
مرکز : اين خوب نيست، من يک يادداشت آماده مي کنم...
مشتري : نه ... صبر کن ... من هنوز نذاشتمش تو درايو ... هنوز روي ميزمه .. ببخشيد ...

مرکز : روي آيکن My Computer در سمت چپ صفحه کليک کن.
مشتري : سمت چپ شما يا سمت چپ من؟

مرکز : روز خوش، چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : سلام ... من نمي تونم پرينت کنم.
مرکز : ميشه لطفاً روي Start کليک کنيد و ...
مشتري : گوش کن رفيق؛ براي من اصطلاحات فني نيار! من بيل گيتس نيستم، لعنتي!

مشتري : سلام، عصرتون بخير، من مارتا هستم، نمي تونم پرينت بگيرم. هر دفعه سعي مي کنم ميگه : «نمي تونم پرينتر رو پيدا کنم» من حتي پرينتر رو بلند کردم و جلوي مانيتور گذاشتم ، اما کامپيوتر هنوز ميگه نمي تونه پيداش کنه ...

مشتري : من توي پرينت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم...
مرکز : آيا شما پرينتر رنگي داريد؟
مشتري : نه.

مرکز : الآن روي مانيتورتون چيه خانوم؟
مشتري : يه خرس Teddy که دوست پسرم از سوپرمارکت برام خريده .

مرکز : و الآن F8 رو بزنين .
مشتري : کار نمي کنه.
مرکز : دقيقاً چه کار کردين؟
مشتري : من کليد F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتيد، ولي هيچ اتفاقي نمي افته...

مشتري : کيبورد من ديگه کار نمي کنه .
مرکز : مطمئنيد که به کامپيوترتون وصله؟
مشتري : نه، من نمي تونم پشت کامپيوتر برم .
مرکز : کيبوردتون رو برداريد و 10 قدم به عقب بريد .
مشتري : باشه.
مرکز : کيبورد با شما اومد؟
مشتري : بله
مرکز : اين يعني کيبورد وصل نيست. کيبورد ديگه اي اونجا نيست؟
مشتري : چرا، يکي ديگه اينجا هست. اوه ... اون يکي کار مي کنه !

مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست .
مشتري : اون 7 هم با حروف بزرگه؟

يک مشتري نمي تونه به اينترنت وصل بشه ...
مرکز : شما مطمئنيد رمز درست رو به کار برديد؟
مشتري : بله مطمئنم. من ديدم همکارم اين کار رو کرد.
مرکز : ميشه به من بگيد رمز عبور چي بود؟
مشتري : پنج تا ستاره.

مرکز : چه برنامه آنتي ويروسي استفاده مي کنيد؟
مشتري : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتي ويروس نيست.
مشتري : اوه، ببخشيد ... Internet Explorer

مشتري : من يک مشکل بزرگ دارم. يکي از دوستام يک Screensaver روي کامپيوترم گذاشته، ولي هربار که ماوس رو حرکت ميدم، غيب ميشه !

مرکز : مرکز خدمات شرکت مايکروسافت، مي تونم کمکتون کنم؟
مشتري : عصرتون بخير! من بيش از 4 ساعت براي شما صبر کردم. ميشه لطفاً بگيد چقدر طول ميکشه قبل از اينکه بتونين کمکم کنيد؟
مرکز : آآه..؟ ببخشيد، من متوجه مشکلتون نشدم؟
مشتري : من داشتم توي Word کار مي کردم و دکمه Help رو کليک کردم بيش از 4 ساعت قبل. ميشه بگيد کي بالاخره کمکم مي کنيد؟

مرکز : چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : من دارم اولين ايميلم رو مي نويسم .
مرکز : خوب، و چه مشکلي وجود داره؟
مشتري : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوري دورش دايره بذارم؟

21 January 2007

زمستون آبکی .:.

هرچی همه توی ستکهلم و شهرهای پایین تر نشستند پشت پنجره و منتظر بارش برف حسابی شدند، هنوز که هنوزه خبری نیست !

البته دروغ نگیم ! دیشب درست آخر های شب بارش حسابی برف شروع شد، و همه جا رو سفید کرد و تا صبح ادامه داشت. ولی امروز هوا باز گرمتر شد و خیلی جاها آب شد.

اما همین یک شب برف اینقدر منظره شهر رو قشنگ کرده که همه رویای و رومانتیک شدند. اصلا روشن شده !

دیشب همراه دوستان یک کلوبی بودیم که تم موزیکش قرار بود شرقی باشه، یعنی خاورمیانه ای ! اما اولین تعجب همراه با ورود به سالن و دیدن دی جی بالای پنجاه سال اونجا بود ! ولی جمعییت خیلی زیادی جمع شده بودند و همه روی هوا بودند از بس که قر می دادند
برای ما که خیلی شوک شده بودیم ، و از این شوق جمعییت سر حال اومدیم باحال ترین موضوع ، سوئدی بودن اکثر آدم های داخل کلوب بود. اینجا اصولا سه مدل کلوب داریم، یا خارجی خارجی ، که مشمول کلوب های ایرانی و عربی میشه ، یا حسابی سوئدی که فقط اگه نوک دماغت به طبقه ششم آسمون بخوره و حسابی لخت و پتی باشی و بور باشی توی کلوب راه میدندت و سومین گروه هم همین مدل سوئدی های شرق زده ! است که حسابی با موزیک های آسیایی و آفریقایی حال می کنند

خلاصه من و دوستان که حسابی از منظره پشت پنجره های بزرگ که آسمون پر از برف رو نشون میداد مست بودیم ، و صحنه داخل به این نتیجه رسیدیم که ایول اینجا همه های هستند ! یعنی یا مست مستند و یا با وییدس یا همون مخدرات توی آسمونا هستند :)) و یا واقعا خیلی باحال و اورینتالیست پرست اند

امروز از ظهر یک پیاده روی جانانه در سطح شهر ستکهلم رفتیم و واقعا میشه گفت یاد روزگاری که برام نفس کشیدن توی شهر سرد سخت بود اصلا به خیر نیست ! گفتند وقتی دل شاد است ، همه چی زیباست ؟ سعی کن همیشه شاد باشی بچه

:)) برم لالا
شبتون برفی

17 January 2007

همراه با باد .:.


گرچه دو دست در هم داریم
پای بر زمین خیس نخورده
گرچه با پری می پریدیم کنار هم
تنی در هوای نخشکیده

تو و من آزادیم ، از آزادی به یاری هم شتافتیم
هرگز نگویم نروی به سوی تنهایی
که تنهایی آنجاست که قلب در پشت ابر مانده و خاکستری
اما تو گویی بروی من را به کی سپاری در دوری

روزگار خوب است ، می دانم
قول هایم یادم است
دوری یاریمان کند که من نیاموختمش
این درس اش را ، هنوز در مکتب عاشقی نیاموختم

دل ما رهاست ، رهایی را دوست دارم

15 January 2007

کدوم گرما کدوم برف .:.

ببینید بیایین دیگه قبول کنیم که به زودی دنیا به آخر می رسه و بایست بار و بندیلتون رو به سوی مسیر طولانی جهنم جمع کنید :)) البته اگه پارتی داشته باشید من میارمتون اول صف ؛) آره منظور اینکه که دنیا دیگه آب و هواش هم مثل همه آدم هاش و شرایط دیگه اش قاطی پاتی کرده ! توی سوئد برف نمیاد و هوا پاییزی ! اونوقت توی ایران سرد و پر از برف و توی این لانزارتو لعنتی آب دریا سرد و باد وحشتناک من رو پکر کرد و کلی فحش دادم به همه درخت ها و سنگ و کولاخ های مملکتشون

رفتم یه کم حال و حول و شنا کنم و آفتاب بگیرم ! با عرض پوزش اون کلمه بده ! خلاصه هرچی بد و بیراه بود به هرچی توی این جزیره کوفتی بود دادم

اما خوب یه چیز خوب داشت، اونم همسفر خوب بود که کلی باهاش گفتم و خندیدم و خوش گذشت
این هم یک عکس برای کوتاه کردن همه تفسیر ها





04 January 2007

و حالا 24 .:.


بعد از شش ماه دوری از خاطره نویسی، حس میکنم امشب شب خوبی واسه یه مرور سالی که گذشت باشه. سالی که از ابتدا با شادی شروع شد، مثل جشن مفصل تولد پارسال همراه با کلی دوستای خوب، و بعدش حسابی تلخ بود به خاطر از دست دادن عزیزترین عموی دنیا که دل همه ما رو سخت سوزوند. تابستون با مسافرت به آلمان و همراهی جام جهانی از نزدیک همراه با کلی آدم باحال و کلی خاطرات فراموش نشدنی ، و ادامه خوش گذروندن زیر آفتاب و گرمای فراموش نشدنی تابستون 2006 من رو حسابی آماده سال تحصیلی کرد. پاییز هم شکر خدا کلی خوب بود. همراه با بالا و پایین رفتن هاش، اما درکل که زیر زبونم مزه مزه اش میکنم، همراه با کلی خوش شانسی، کلی نمرات خوب، و بهتر از همش استخدام در یک شرکت بسیار خفن برای کار اضافی در کنار درس ، و آخرش هم این ماه دسامبر که دو هفته اولش مخصوص خر زنی خالص از اون مدل های قدیمی دوران دبیرستانی و بچه مثبتی بود و دو هفته آخر پایانی سال هم من رو حسابی از خودم مغرور و به قول خارجکیش پرود کرد. چرا که تونستم بفهمم الکی ادای بهترن بودن رو توی دلم حس نمی کنم، در واقعیت هم هروقت بخوام عالی هستم، اینبار در محل کار، و در کنار اون خوب پیش رفتن اوضاع درس و دانشگاه، بهم کلی انرژی و روحیه داده نسبت به سال گذشته.


یک سال گذشته و من هم یک سال به تجربیاتم اضافه شده، یک سال هم از ته دل خندیدم هم از ته دل گریستم. برای خودم و برای کسانی که برام عزیز بودند. یار گرام از زمانی که فقط باهاش دوست بودم، همیشه به طعنه و شوخی میگفت، دختر ها رو زیر سن 24 سال نبایست کاریشون داشت. بایست تا این سن هی بالانس بزنند و هی تو کاراشون قاطی کنند تا که به یک آرامش برسند. نمی دونم که واقعا این حرفش رو کدوم دختری هست که قبول کنه و زیر بارش بره :) ولی خودم که همچی حسی ندارم هاها ولی درکل میدونم که دید کلی ام و پرسپکتیو ام از زندگی کمی آسون تر و کم پیچ و خم تر شده. در کل حس می کنم سال 2007 کلی برام خوش شانسی و موفقیت خواهد اورد. امیدوارم که اینطور باشه. قول سال من رسیدن به پایان راه آغاز شده از سالها پیشه ، اونم تکمیل درسم و آسوده کردن خیال پدر و مادر که اینروزها بی نهایت تحط فشار کاری و روحی هستند. دلم می خواد خیال خودم رو راحت کنم و این بار رو از شونه ام بردارم که دیگه چشمام از سر درس حداقل پر از اشک نشه.


پانزده دی ماه به دنیا اومدم، یک دختر زمستونی هستم، روحیاتم جنگجویانه و سرسخت است. دلم همیشه هیجان می طلبه و شادی. و دوست دارم که توی زندگیم هر قدمی که بر می دارم ، روحم و مورالم آسوده باشه و به وجدانم خیانت نکنم. دلم می خواد در سال آینده به هدفم برسم تا بتونم خستگی این چند سال رو از شونه پدر و مادرم بر بدارم. توی این شب تولد (فردا ساعت 17:30 بدنیا میام) از خدا می خوام که عزیزانم رو سالم نگه داره تا بتونند از من راضی باشند


شاید خیلی کلیشه ای باشه، ولی حس می کنم خیلی توی این سالها رشد کردم و حالا که عدد 24 رو می بینم ، با خودم می گم، بزن قدش دختر که داری خوب میری

از دوستای عزیزم که بهم زنگ زندن خیلی ممنونم ،کلی خوشحال شدم. من این اهمیت به دوستی رو خیلی ارزش قائلم


چند سال پیش خیلی دلم می خواست روز تولدم توی یک کشور دیگه همراه با کسی که توی قلبمه جشن بگیرم، امسال بدون هیچ برنامه ریزی قبلی، فردا شب رو کنار ساحل دریا ، جایی که قبلم رو بهش متصل میدونم، آغاز 24 سالگی ام رو جشن میگیرم. دست خدا درد نکنه. امسال خیلی هوای من رو داشته. علتش رو هم می دونم اما خصوصیه هاها


پس بزن قـــــــــــــــــدش بیست و چهار

31 December 2006

سالی که گذشت .:.

چقدر زود گذشت. چقدر پر از اتفاقات جالب بود. الان از مراسم آتیش بازی و ترق توروق آغاز سال نو در مرکز شهر گرم و بدون برف ستکهلم برگشتیم
همینجا به همه دوستان و بلاگران دور و نزدیکم سال 2007 رو حسابی تبریک میگم و برای همه سال پر از موفقیت رو آرزو می کنم
خودم که حسابی نسبت به دوازده ماه پیش روی خوشبینم و میدونم که پر از موفقیت های ارزشمند خواهد بود
به قول سوئدی قول سال نوی من امسال ، به پایان رسوندن درسم و گرفتن مدرک تحصیلی ام هست. و دیگریش هم اینکه با نزدیکانم و کسانی که برام ارزش دارند بیشتر از قبل مهربون باشم و بهشون محبت کنم که نکنه برای فردا دیر باشد
* HAPPY NEW 2007

28 November 2006

* I'm speechless

I'm speechless with tears in my eyes after reading your blog now
I'm speechless for all the things i keep inside my and never let myself give up on you through all of our problems.
I'm speechless cause your words are like a smash on my face, telling me your lost of faith on me
I'm speechless for not being your angel anymore :(((

oh it hurts
a lot...
oh it hurts
:(

26 November 2006

* چقدر با همسفر سفر رفتن سخته

بغض داره گلوم، از خونه ات با بغض به خونه ام اومدم و توی راه چشمام تیره بود از اشک های ترکیده

چقدر سخته این سرگردونی. چقدر سخته این پریشونی رو توی چشمهای تو دیدن.

دلم سخت گرفته، از اینکه داریم به یه روزی نزدیک میشیم که دیگه هیچ چیزی از فردا نمی دونیم و انتخاب هامون خیلی سخت داره میشه
ای کاش می شد چشم ها رو بست و دیگه فکر نکرد

:(((

01 November 2006

* tonight

I needed to say something
I felt numbed

everybody shouted, every body was enojed
oh what a cold day
what a big day

28 October 2006

* یک شب پاییزی دیگه که من نخوابیدم و ...

آره تو راست میگفتی امشب ، پای تلفنی که یک دفعه قطع شد و من احساس فلج روحی کردم قبل از اینکه بگم دلم بوسه ات رو می خواد.
تو راست می گفتی که من از زندگی ام ناراضی ام، تو راستی می گفتی که اضطرابم فقط مال امتحان است.
آخه زندگیم نشده اونی که دلم می خواد، آخه امتحان هنوز همون مشکل همیشگی است که از یک سال و دو سال و پنج سال پیش بوده.

می دونی توی این چند سال اخیر، از زمانی که پای اینترنت به خونه ما باز شد و من با آدم های ایران و ایرانی آشنا شدم ، شب های پاییز به جز عذاب چیز دیگری برای من نداشته ! البته اشتباه نگم، قبل از اون هم همون سال اول و دوم و سوم و ... همه پاییز ها تلخ و دردآور بوده. همشون پر از شب های بی خوابی. پر از شبهای دل درد از استرس و نگرانی و اظطراب روحی. کشمکش بر سر درست و غلط ره زندگی. درد از اینکه خوابم نمی برده. نه نه انگار این شبهای پاییز ملعون شده و جادو شده اند. سیاه مثل رنگ شب های پشت پنجره. برات تعریفشون نکردم، آخه خیلی سخته باورشون

راست گفتی که بهم هر روز گوشزد کردی، راست گفتی که با هم بودیم و وقت گذروندیم و با هم پیاده رفتیم. راست گفتی که من همیشه ناراضی خواهم موند ...

همه حرف های تو درسته عزیزم. به سال های پیش نگاه کردم، به شبهایی که توی همین فضا ثبت کردم، همه اش پر از نگرانی از درس بوده ولی تمام برنامه ریزی ها شکست خورده و همن هم هرسال سرخورده شدم و غصه خوردم و باز بلند شدم و ادامه راه رو دادم

ولی امشب دیگه خسته ام. امشب وقتی چشمام رو روی هم گذاشتم تا دردم رو بفهمم و درمون کنم، دیدم دیگه بریده ام. دلم خواست همه چیز رو رها کنم، برم به یه سرزمین دور که توی اون شبها هرگز تاریک و سرد نباشه، که اگه من تا صبح هم نخوابم ، بامدادش مشکلی نباشه ، که اگر مست بشم، اگر از نیکوتین منگ بشم، اگر همبستر بشم، هر جا و هر مکان که باشم ، اهمیتی به هیچ قانونی ندم و بی هیچ نگرانی نفس بکشم. بی هیچ هدفی، بدون فردایی برای بلند شدن. بدون فردایی برای تلاش.
توی این سرزمین دور، دلم خواست شبی رو کنار آتیش دم ساحل تا صبح با خدایم درد و دل کنم، در طلوع بامداد، سر به دریا بگذارم و بروم به سوی ابدیت ، شایدم هم فنا.
بروم و خلاص شوم از این دنیای سیاه. دنیایی که هر روز من رو آزرده تر و آشفته تر میکنه. میل به مرگ در من هر سال زیاد تر شده. اگر ریشه های اعتماد به نفس و این آرزوهای بزرگ و دوردست در درونم نبود که هر بار که با همه وجود بر خاک شکست افتادم من رو دوباره بلند نمی کرد، شاید تا به امروز بارها مرده بودم و دیگر اینجا از شب های احمقانه پاییزی سوگوارانه نمی سراییدم

راست گفتی عزیزم، من شکست خوردم و شکست خوهم خورد. بگو چه کنم تا نجات دهم این روح و جسم خسته ام را؟

دیگر عشق را هم تجربه کردم. دیگر مثل پاییز دوسال و سه سال پیش غصه عشق بی جواب و احساس های خفه شده را هم نمی خورم. دیگر پشت پنجره دلتنگی را فریاد نمی زنم. برای این آرامش قلبی از تو بوده که بامن در این 365 روز و دو ماه و یک هفته هر روز نفس کشیدی، بیدار شدی، خندیدی، دعوا کردی، گریستی و بوسیدی. آره عزیز من. خسته از تلاشم خسته از آرزو داشتن، دلم می خواست قلب نداشتم، روح نداشتم، دلم می خواست دنیا را با چشم نمی دیدم، شاید اینقدر رویا در دل کوچکم نمی پروراندم.

این کاش... ای کاش هرگز پاییز نمی شد... من از پاییز برگ ریزان روحم متنفرم
من از شب های بیداری، من از شب های نفس تنگی ، از شب های پر از گریه و درد و نگرانی و آروزی مرگ داشتن بیزارم

نترس، فردا صبح باز قوی می شوم، باز آرزو می کنم، باز تلاش می کنم، اما من خسته از نرسیدن به انتهای موفقیت ام

خسته ام عزیزم، بیا من رو با خودت به دنیای آرزویی ببر که می دانی دوست دارم. خسته ام عزیزم، یارم ، مهربانم ، همراز شب های من

09 September 2006

* سال هشت آمد نیز هم

وارد شدن به مرحله ای از زندگی که بیشتر از هرچیزی، تمرکز می طلبه و تلاش؛ فرصتی برای خالی کردن حرفها و احساسات در آدم نمی گذاره. همون لحظات باقی مونده رو هم می تونی با انسانهای لمس شدنی و یا در تنهایی خودت بگذرونی که هردوش ترجیحا مدتی هست به نوشتن بر این دفتر خاطرات آنلاین اولویت داشته.

شب 9 سپتامبر امسال هم اومد و برای من مثل هرسال ارزشمند بوده و هست. موقع خواب وقتی زمان رلکس کردن همه اعضای بدنم رسید، به یاد خدا افتادم. یادم افتاد مدت هاست سلامی بهش نکردم و حالی ازش نپرسیدم. درسته هر روز سعی می کنم خوب باشم اما گاهی سری بالا بردن برای نشون دادن اینکه هواسم هست بد نیست. بهش گفتم می دونم چه نعمات زیادی بهم داده.همین که الان سالم ام و می تونم نفس بکشم و همه اعضای بدنم درست داره کار می کنه بزرگ ترین نعمته. شکر گذار مهربونی هایی که در مسیر طی شده در این 8 سال بهمون داشته، و اینکه هر روز بهتر از قبل پیش می ره نه تنها برای خودم بلکه برای عزیز ترین هام.

خدای خوبی داریم، شاید هم دوست دارین اسمش رو بگذارید چرخه زندگی و یا هرچیز بی معنای دیگری. ولی من لذت می برم که اسمش رو خدا و قدرت و مهربانی اش بگذارم. لذت می برم با خودم احساس کنم شکر گذارم برای خوبی هایی که دارم. مثل یه آمریکایی که خودش رو بلس این لایف می دونه

سالگرد هشت سالگی اومدن ما به این کشور همزمان شد به شلوغ ترین روزهای پروفشنال من ، درس و کار و دوستان و بار و سینما و عشق و خانواده، همه و همه با یه ترکیب خوب. راضی ام.خیالم راحته. البته نگرانی و استرس موفق نشدن زیاد درونم دارم. ولی سعی می کنم از اشتباهات گذشته درس بگیرم تا در این مراحل موفق باشم ، نه برای کسی بلکه فقط بری خودم.

امسال سال سختی هست هم از نظر درسی و همه مراحل دیگه. می دونم که وقت زیادی برای نوشتن و خوندن نخواهم داشت. دلم نمیاد هرگز برای همیشه خداحافظی کنم، چون میدونم روزی یا شبی می رسه که باز دوست دارم احساساتم رو با شما تقسیم کنم.

تا اون شب که حساس ام و نیاز به خالی شدن

بدرود
* سال هشت آمد نیز هم

وارد شدن به مرحله ای از زندگی که بیشتر از هرچیزی، تمرکز می طلبه و تلاش؛ فرصتی برای خالی کردن حرفها و احساسات در آدم نمی گذاره. همون لحظات باقی مونده رو هم می تونی با انسانهای لمس شدنی و یا در تنهایی خودت بگذرونی که هردوش ترجیحا مدتی هست به نوشتن بر این دفتر خاطرات آنلاین اولویت داشته.

شب 9 سپتامبر امسال هم اومد و برای من مثل هرسال ارزشمند بوده و هست. موقع خواب وقتی زمان رلکس کردن همه اعضای بدنم رسید، به یاد خدا افتادم. یادم افتاد مدت هاست سلامی بهش نکردم و حالی ازش نپرسیدم. درسته هر روز سعی می کنم خوب باشم اما گاهی سری بالا بردن برای نشون دادن اینکه هواسم هست بد نیست. بهش گفتم می دونم چه نعمات زادی بهم داده.همین که الان سالم ام و می تونم نفس بکشم و همه اعضای بدنم درست داره کار می کنه بزرگ ترین نعمته. شکر گذار مهربونی هایی که در مسیر طی شده در این 8 سال بهمون داشته، و اینکه هر روز بهتر از قبل پیش می ره نه تنها برای خودم بلکه برای عزیز ترین هام.

خدای خوبی داریم، شاید هم دوست دارین اسمش رو بگذارید چرخه زندگی و یا هرچیز بی معنای دیگری. ولی من لذت می برم که اسمش رو خدا و قدرت و مهربانی اش بگذارم. لذت می برم با خودم احساس کنم شکر گذارم برای خوبی هایی که دارم. مثل یه آمریکایی که خودش رو بلس این لایف می دونه

سالگرد هشت سالگی اومدن ما به این کشور همزمان شد به شلوغ ترین روزهای پروفشنال من ، درس و کار و دوستان و بار و سینما و عشق و خانواده، همه و همه با یه ترکیب خوب. راضی ام.خیالم راحته. البته نگرانی و استرس موفق نشدن زیاد درونم دارم. ولی سعی می کنم از اشتباهات گذشته درس بگیرم تا در این مراحل موفق باشم ، نه برای کسی بلکه فقط بری خودم.

امسال سال سختی هست هم از نظر درسی و همه مراحل دیگه. می دونم که وقت زیادی برای نوشتن و خوندن نخواهم داشت. دلم نمیاد هرگز برای همیشه خداحافظی کنم، چون میدونم روزی یا شبی می رسه که باز دوست دارم احساساتم رو با شما تقسیم کنم.

تا اون شب که حساس ام و نیاز به خالی شدن

بدرود

31 August 2006

* داغٍ داغِ داغ

الان براتون از خواننده خیلی محبوب این روزهای ایران چند تا عکس از تنور در اومده دارم :) هاها شماها اونجا تو آفیش می بینیدش ما اینجا کنارش عکس می گیریم برامون اتوگراف هم میده!! اما طفلکی گفت اگه عکس با من بی حجاب بگیره تیکه بزرگه اش گوششه ! میخواستم اونجا کلاه مستر بهزاد بلور رو که باهاش بود طبق معمول ازش بگیرم به جای روسری بگذارم سرم :))









30 August 2006

*

گاهی دلتنگی هایی هستند که حتی ماه ها هم بگذره تمومی ندارند. حتی وقتی حسابی اذیت میکنه عمق دل رو، وقتی به زور به خودت می قبولانی که بالاخره زمان از شدت سختی درد دوریش کم می کنه، باز می بینی فردا شب شد و دلتنگی شدید تر و اشک ها سریع تر.

این حس برام غریب نیست. یه جور حس عاشقونه است. دلتنگی دوری از یار و معشوق و این جور آرتیست بازی ها.

اما دلتنگی که امشب حس می کنم، دلتنگی عزیزی هست که نه تنها فرصتی دیگه برای تجدید دیدارش نیست، بلکه جایگزینی هم برای اون شخصیت نیست. دیگه شانسی نیست برای دلداری خود که بهترش پیدا میشه و یا زمان دردش رو کمرنگ تر می کنه.

شب با پدر حرف از ساعت سه، انتظار همه فامیل، پشت اتاق کمای بیمارستان شد، اینکه تنها روزنه امید انرژی درمانی و تراپی بود، حتی کسانی که احدی باور به این مسائل ندارند، یادآوری نبود اون عزیز بغض تو گلومون اورد و من رو هم باز ناراحت و دلتنگ کرد.

بعضی آدم ها جایگزین پذیر نیستند، و این عموی عزیز ما از تک انسان های این دنیا و دنیا های قبل و بعد خود است. برای من هم بزرگیش هنوز قابل درک نیست. با خودم فکر می کردم حالا که دیگه نیست، چطور میشه از بزرگیش درس گرفت، چطور میشه مثل اون آزاده و سربلند زندگی کرد.
چطور میشه شرافت رو با عزت نفس همیشه همراه داشت و پیش همه آدمها ارزشی بی نهایت داشت.

بایست سالهای سال بگذره شاید هم خون همچیین عزیزی باز زاده بشه. می دونید چی حیفه؟ که آدمی زاد این روزه همش به دنبال هدف های پوچ و تهی میره. که دیگه به همنوع خودش فکر نمی کنه. که قلب این آدم هایی که هرروز کنارتون می بینید، روز به روز داره کوچک تر و کوچک تر از گذشته میشه.

دلمون برات هنوز تنگه... تو چقدر بزرگ بودی که هنوز جای خالیت احساس میشه. که دلتنگیت درد داره و با هیچ دارویی انگار آروم نمی گیره.

حیف که زود رفتی... انصاف نیست... پس ما از کی درس انسانیت رو بیاموزیم
:(

27 August 2006

* همراه با باد


زنی بیدار
دل کنده از نوازش
در کنار مردی خفته
.
.
.

ریواس وشبدر کوهی
گفت و گو می کنند،با هم
و گرامی میدارند
تابش ملایم آفتاب پاییزی را
.
.
.

یک قطره باران
می غلتد از برک شمشاد
می افتد بر آبی گل آلود
.
.
.
صد درخت تناور
شکست، در باد
از نهالی کوچک
تنها دو برگ
بر باد رفت
.
.
.

با باد بعدی
نوبت کدام برگ است
که فرو افتد؟
.
.
.
زنی آبستن
می گرید بی صدا
در بستر مردی خفته
.
.
.

باد
در کهنه را
باز می کند
و می بندد
با صدا
ده بار
.
.
.

مردی خسته در راه
تنها
یک فرسنگ
تا مقصد




(عباس کیارستمی)

20 August 2006

One year anniversary

* زمان چه زود گذشت نازنینم


Cecil Bruner Rose
Originally uploaded by annpatt.



There are years and more to come... hope we can plant a garden of roses together.
Welcome to my home darling.

16 August 2006

* و اما تو که نیستی و نبودی هرگز

خانه به دوش تو شدم
بنگار که مرا تا کجا کشاندی
عاشق روی تو شدم
تو که جان مرا به لب رساندی
ای با تو بودن حسرت دیرینه من
ای راز عشقت تا ابد در سینه من
ای با تو بودن حسرت دیرینه من
ای با تو بودن حسرت دیرینه من
از تو بریدن خیلی سخته نازنین
به تو رسیدن خیلی سخته نازنین
از تو بریدن خیلی سخته خیلی سخته نازنینم
به تو رسیدن خیلی سخته

13 August 2006

* یه روز بارونی

امروز خاکستری بود و سرد
امروز بارونی بود و پر درد
پشت شیشه نقره آسمون
دل فشره بود و چشمم پر غم

بارون اشک ها رو پاک می کنه
دل رو سرد می کنه
درمونده و منگ
گریه دست هامو می لرزونه

امروز خاکستری بود و سرد
...




http://parsimusic.com/song.php?IdAlbum=618


گریه کن
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه غروره
مرحم این راه دوره
سر بده آواز حق حق
خالی کن دلی که تنگه
گریه کن گریه قشنگه
گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه قشنگه

بزار پروانه احساس
دلتو بغل بگیره
بغض کهنه رو رها کن
تا دلت نفس بگیره
نکنه تنها بمونی
دل به غصه ها بدوزی
تو بشی مثل ستاره
تو دل شبا بسوزی
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه

گریه کن
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه غروره
مرحم این راه دوره
سر بده آواز حق حق
خالی کن دلی که تنگه
گریه کن گریه قشنگه
گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه قشنگه

قشنگه ...
قشنگه ...


11 August 2006

* هــــورا بلاخره

یس یس یس :) یه نفس عمیق از سر خیال راحت و کمی هم باورنکردنی. البته به قولی غیر قابل دسترسی نبود. اما مهم نتیجه کار بود که می بایست پرفکت انجام می شد. راستش زمستون که توی قسمت لوجیستیک اداره پست کل سوئد کار می کردم، یک اشکال بزرگ رو در خودم ، هم در زمینه حرفه ای و هم شخصی پیدا کردم. اون هم اینکه من با وجود اینکه همیشه وقتی برای کاری زحمت می کشیدم، کلی هم جون می کندم، آخرش با یه نتیجه بی نقص مواجه نبودم. توی اون دوران فهمیدم که ایراد از همون جمله معروف «کار را که کرد|، آنکه تمام کرد» هست. یعنی من کارهام در درصد 80 تا 90 پیش می رفت و آخرش خسته می شدم و سربه هوا اون ده درصد رو یا انجام می دادم و یا رها می کردم.این مثال هم توی یه سری پروژه های روزمره ادامه داشت و هم توی درس.

وقتی این موضوع رو فهمیدم، تصمیم گرفتم برای اون چند درصد آخر انرژی ام رو ذخیره نگه دارم تا بتونم تا به صد نرسیده جا نزنم.
الان خیلی بهتر از قبل هستم و هنوز جا داره که به جای فقط کاری رو صد درصد انجام دادن ، بالاتر روش حساب کنم تا نتیجه آخر باب میلم بشه.

من مشکلی که دارم و خیلی زمانها باعث ناراحتی ام میشه، پرفک گرایی است. زندگی رو با بهترین امکاناتش و بهترین نتایج و موقعیت ها می خوام و تنها خونم با این شرایط سازگار است. اما این فقط خون آدم نیست که بایست با آرزو هاش بسازه، بلکه موقعیت هاش، فاکتور های تاثیر گذارنده و نوع برنامه ریزیش نزدیک شدن به این خواسته رو موثر می کنه. وقتی بیشتر به این ها فکر می کنم، سعی می کنم بیشتر روی نحوه عمل ام فکر کنم و روی بهتر نتیجه گرفتن تمرکز کنم. راه آسونی نیست و هرگز شانس بالای نیست که یک آدم پرفکت از آب در بیاییم. من هم خیلی تا اون مرحله دارم. اما خوبه که دارم یاد می گیرم. و دلسرد نیستم.

شرایط روحی ام به شدت خوبه، آرامش درونی که پیدا کردم باعث شده خیالم از خیلی چیزها راحت بشه. و این دوران هایی که فشرده بایست روی یک پروژه، حالا می خواد کار باشه و یا درس، کار کنم می فهمم که از پس فشار بالا خوب بر میام. اما راه درست همیشه بهتر جواب میده.

از دو هفته پیش هم که کلاس های تابستونی شروع شد، بساط استخر و آفتاب گرفتن و الواتی کنار گذاشته شد تا این هفته که دوتا کلاس مختلف با هم تداخل داشتند و من نهایت سترس از این کلاس به اون یکی به معنای کلامی ! می دویدم! چون حضور در کلاس ها اجباری بود. خوشبختانه امتحان اولی تموم شد و الان خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی از خودم خوشحالم. یه تیکه بار از دوشم برداشته شد. این هفته باقی مونده رو هم تلاش بهترینم رو می کنم که وجدانم راحت باشه. هرچند مشکل در آخر وجدان درد نیست ، بلکه چشیدن مزه فیل شدن هست که اشکم رو در میاره. که انشالا با دعای همه خیران و نیکان و عالم و آدم :)) من موفق میشم هاها

یادمه مادر بزرگم توی ایران همیشه وقتی تلفنی حرف می زدیم و یا پیششون بودیم میگفتم مامانی برای ما نوه های دورت حسابی مایه میگذاری دیگه دعا می کنی، میگفت بله واسه شما ها که نیستیت بیشتر سهم می گذارم :) من با خنده می گفتم پس چرا این دعا هات نمی گیره من این درسهام رو هی صفــــر میشم میگفت ، تو بخون ! خدا یه کاریش می کنه تو نمی خونی که هاها/ بیچاره من که دستم پیش اونا هم لو رفته بود

الان بیشتر از 40 ساعت هست که خواب درست حسابی نداشتم. ساعت 9 تا 10 شب یه چرت زدم پاشدم، که شب بتونم بخوابم. بدن من هم کم عجیب غریب نمی زنه ها !!

از عوامل فرمان هم که این دوهفته حواسشون به ما (اوپس من ! ؛) و گوشم رو میگرفت مشقام رو بنویسم و پای تلفن تشویقم می کرد، تشکر فراوان به عمل می آید. بدونند در ذهنمان ثبت میشود.

شب بوس لالا
»:) کبک ام خورووووووووس مــــــی خـــــونـــــه
* what a girl !

الان شاید خودم هم باورم نمی‌شه ؛‌ این موقع شب یعنی نیمه شب ساعت ۳ و ۴۰ دقیقه بامداد در دانشگاه مشغول خر زدن خفن برای آخرین پارت اگزم و در نهایت قبولی شش پونگ ناقابل ام!‌ یکی از هم‌کلاسی هام هم اینجاست و با هم درحال توی سر کتاب زدن هستیم !!‌ این دو هفته صبح تا شب شب تا صبح درس و درس !‌

ای ول به خودم !‌
ولی لامصب امتحان فردا خیـــــــــــــــــــــــــــــــــلی خیـــــــــــــلی سخت هست و اصلا خیالم راحت نیست :( نمیشه همه دست به دعا بشند بلکه من از دست این کورش سخت خلاص بشم ؟ به خدا دو هفته تمامه دارم زحمت می‌کشم :(((

برم تا خل نشدم !‌ساعت داره چهار صبح میشه
واااااااااااااااای من هنوز دانشگاه ام !‌ ایـــــــــــــــول

06 August 2006

* وقتی زمان سبز مایل به آفتاب شد

صبح با زینگ دینگ ساعت باز زودتر از موئد از خواب بیدار شدم، دیدم فایده نداره چرخ زدن و غلت الکی توی تخت، به خصوص که صبح عمو هم که مسافرتش مثل برق و باد گذشت بار سفر بسته بود و برمیگشت ایران. برای خداحافظی پاشدم بلکه باز هم بگم کمی بیشتر مراقب سلامتی اش باشه و حرف های دیگه که قبل سعی کرده بودم با خنده بگم. اما حتی وقتی باهاش تنها هم نشستیم سر میز صبحانه ، زبونم نچرخید و فقط موقع خدانگه دار آروم با صدای گرفته گفتم خیلی کار خوبی کردی اومدی، با اومدنت نه تنها خودت سرحال شدی ، همه اینجایی ها رو هم دوباره سرزنده کردی. گفت بابات رو هواش رو داشته باش، همه دوستش دارند خودش سخت میگیره، تو هم بیشتر باهاش حرف بزن. بیشتر با هم وقت بگذرونید.

خواستم وقتی سوار ماشین شد بگم دلمون تنگ میشه، زود برگرد، نمی دونستم چطوری بگم نری مثل عمو منصور دیگه از دنیا پر بکشی، نری مریضی هات اوت بکنه. کسی الان جای غم از دست دادن عزیز دیگه ای رو نداره.

دلم سخت گرفت. اومدم بالا نشستم الکی ام تی وی نگاه کردم سر آهنگ بغضم ترکید و از همه دلتنگی ها و بی انصافی ها های های گریه کردم. حیف... خیلی حیف.. جای خالی اش حسابی معلوم بود. کاش هنوز زنده بود فقط ای کاش

کل امروز به پرت کردن هواسم گذشت. حوصله بیرون رفتن هم نداشتم. توی خونه هم دیوانه میشم. طاقت یک ساعت تنها بودن توی خونه رو ندارم. وقتی رفتم توی بالکن برای خودم تک تنها نشستم، تازه احساس کردم مدت های مدیدی هست خلوتی با خودم نکردم. حتی با وجود لحظات زیادی که به فکر کردن می گذره ، نشسته ام چند ساعتی خلوت خصوصی با اعماق دلم بکنم. سعی کردم، ولی نشده.. دیگه نمی تونم با خودم خلوت کنم. دیگه نمی تونم برم روی صندلی چوبی مخصوص خودم نزدیک خونه توی جنگل بشینم و راحت فکر کنم و روحم رو آزاد کنم. نمی دونم اشکال از غصه نخوردنه و یا ترس از پی بردن به تنهایی

آره ... تنهایی دردیه که ندارم، اما جای زخمش که زد دلم رو پریشون کرد قدیما، هنوز روی پوسته روح ام و توی رگ های جون ام هک شده و از خاطرم نمیره. شاید واسه اینه که از تنهایی بیزارم، چون میشه ازش زنده بیرون اومد اما باهاش نمیشه زندگی کرد و زندگی رو ساخت.

تنهایی انسان ها رو داغون می کنه، عجیب غریب میشند، حرف از دنیای پوج و بی معنا میزنند. من فعلا دوست دارم با معنا زندگی کنم و نه چیز دیگری

اما از پسش بر میام، خیالت تخت باشه دوست من

30 July 2006

* حرف توی چشم‌هام چیه؟

اون عصرها که می‌خوام بعد از یک شب ندیدنت بیام پیشت بهت سر بزنم توی راه دلم تالاپ تولوپ می‌کنه. می دونم که یه آغوش گرم با دستان همیشه داغ منتظرمه. دلم پر می‌کشه واسه اون لحظه اول که دو دستم رو از ذوق بالا می‌برم و می‌خوام دورت حلقه کنم. که بهترین آغوش دنیا مال من میشه.

خنده‌ها با هم, شوخی و سربه‌سر گذاشتن‌ها, حرف‌های جدی و روزمره همه اش لذت بخشه چرا که مصاحبت با تو خستگی نداره.

وقتی چند ثانیه از آخرین قربون صدقه ‌ات می‌گذره و من احساس می‌کنم لوسی خونم پایین افتاده سیل سوالات همیشگی است که روی سرت خراب میشه :

دلت برام تنگ شده بود؟ چقدر دلت تنگ شده بود؟
دوستم داری؟ چقدر دوستم داری؟
بوسم کن, بازم بوسم کن. سیر نمی‌شی که؟

و ...

چشم‌های مهربون, یه نگاه عاشق رو برای نوازش نیاز دارند
دست‌های داغ, فقط لب‌های تر از نم بی‌تابی رو نیاز دارند
زیر گلوی مست کننه, بوسه‌های چسبناک من رو نیاز دارند


وقتی با هیجان دارم فیلم می‌بینم و گاه و بی‌گاه روی شونه هام رو با لب‌هات نوازش می‌دی مست و بی‌هواس, دیالوگ‌های فیلم رو از دست می‌دم.
دوست دارم بوسه‌ات رو وقتی با مکشی بی‌وصف بر گوشه راست و چپ لبم گذاشته می‌شود و من چشمانم ناخودآگاه بسته در دنیای خود سیر می‌کند.

بارها گفته‌ام برایت باز هم می‌گویم: عطش من با مهربانی زیاد می‌شود. اگر می‌خواهی نسوزم, آزاد شو! نترس با من پیش بیا بیا تا من هم از اسارت سالها سوال دیروز و فردا رها شوم. بیا تا در دریای محبت‌ات بی‌اختیار شوم.

شب‌ها بدون تو همچنان سخت است. چه خوب که فردا باز به شوق دیدارت چشم به صبح می‌گشایم.

20 July 2006

* خوب من زندم

اینجا شب است. راستش اینجا همیشه وقتی شب است، بنده بیدار است ! وقتی ساعت چهار صبح شد تازه خواب است . اما این چند روز برعکس است حالا تعریف میکنم چطور است ؟!!

از موقعی که فوتبال تموم شده، ما هم رفتیم توی لک ! مفهموش هم اینه که اصلا هیجان دوران مسابقات جام جهانی رو با هیچ چیز نمیشه مقایسه کرد !!

دنبال کارهای موقت بودم که خدا برام از آسمون انداخت ، اولی حقوق خفنی داشت ولی نمی دونم چرا بعد از سه روز از اون مرکز به رئیس ما زنگ نزدن که ما رو برای کار اجاره کنند ! شاید چون خوب می فروختیم و واسشون حقوقی که هم ساعتی بایست می دادن و هم بر میزان فروش گرون تموم میشد . هرچی بود یه هفته بعدش توی یه مرکز کنسولتی دیگه یه کار موقت دیگه گیر اوردم که به خاطر میزان بالای قرض و قوله و قبض های پرداخت نشده و در راه مونده، و البته حقوق به نسبت خوبش قبول کنم. برای پنج روز از اینور شمال ستکهلم بکوب برو ته جنوب آخر انتهای منتها الیه ستکهلم ! یعنی شما بگید جا دورتر نبود ؟؟ نه والا صبح ساعت 7 صبح پاسم شروع می شد و اینجانب بایست چشمام رو با چوب کبریت ساعت چهار و نیم باز می کردم.
از شانس خوب، رئیس و همه کسایی که کار می کردیم عالی بودند. همه چی ریلکس و ملاقات با یه پسر ایرانی که اتفاقا اون هم دانشجو بود و از همین شرکت کنسولتی که من عضوش بودم می اومد، باعث مصاحبت های بسی جالب باعث شد نفهمیدم چطوری نه ساعت به علاوه چهار ساعت در رفت و برگشت این چند روز گذشت.

ماجرای این آقا پسر بماند برای یه پست دیگه ! که واقعا بایست بگم حال کردم ! ای کاش اکثر ایرانی ها ، چه توی خارج از ایران چه داخل ایران کمی هم افکارشون مثل اون بود و هدف هاشون رو بهتر می دونستند. بگذریم اینقدر چونه ام فک زده این چند روز که بایست استراحت مطلق بهش بدم برای چند وقت !!

این روزها مهمون از ایران داریم. عموی دیگرم پیش ما و همه فامیل اینجاست. با اومدنش دوباره رنگ و روی پدر باز شده، باز داره می خنده و همه از اون اخمو بودن، توی خود بودن و سنگین زندگی کردن در اومدند. اون هم وضعش زیاد خوب نبوده ، واسه تغییر روحیه یه سر اومده ، خیلی وقت بود سوئد نیومده بود. همیشه اون یکی عمو می اومد که اینبار همه بغض داشند چون خاطرات رو به یادشون می اورد. فرصت شد چند تا عکس باحال از جماعت می گذارم.
دلم می خواست باز همه فامیل و همه برادر ها ... دور هم جمع می شدند. دلم لک زده برای اون جمع های صمیمی ایران. حیف و بسی حیف.. هرچند این مسائل زیاد هم مهم نیست.

شب شده و من حسابی برنامه خوابم بهم ریخته. این یکی دو هفته نه خواب درست داشتم نه یه فکر آروم. این ادامه نوشته ام برای دل خودم هست و ثبت احساسم. اگر تا الان چیز مالی دستگیرتون نشد، این ضربدر بالا رو بزنید و تا بعد بای بای

شبه ، بایست صد بار بگم شبه، چون فقط شب هاست که من دلم سبک میشه ، احساسم رقیق میشه و ذهنم روون از هرچه که توش هست خالی میشه. می نویسم تا یادم بمونه چه حسی دارم. یادته که همیشه گفتم هرچند وقت یه بار می رم نوشته های قدیمی سال به سالت رو توی همون ماه، توی سال قبلش و قبل ترش می خونم تا یادم بیاد توی اوج سختی ها و گره کور خوردن ها ، تو کی بودی ، کجا بودی ، من چی بودم و کجا منتظر بودم.

توی این چهار سال که زندگی ات رو قدم به قدم دنبال کردم، اول مثل یک آدم غریبهً عادی، بعد مثل یک دوست عادی، تا وقتی که دوست خوبت شدم و بعدش هم بانوی تو ، همیشه تغییراتت و قدم قدم جلو رفتنت به سمت موفقت هات بوده که از همه چی دیگه برام بیشتر مهم بوده .

یک سال پیش این موقع کنار هم بودیم و مشغول خوش گذرونی، تازه می خواست ورق جدید سرنوشت قلم بخوره و هردومون با ترس به صفحه بعدش بریم.
راستش مثل خیلی بارها که بهت گفتم ، الان هم دارم به یک سال قبل و آدمی که تو بودی فکر می کنم، شباهت زیادی در این دو آدم نمی بینم. و منِ متنفر از تغییرات و از بین بردن عادت ها، خوب باهات کنار اومدم و با هر پوستی که هم از تو کندم و هم از خودم با وجود جدیدت خوش گذروندم.

اما وقتی مثل این شب ها ، میرم و حرف های این زمان یک سال پیشت رو مرور می کنم، قلبم درد می گیره. الان اشک نمی ریزنم خیالت راحت ، اما وقتی سرم رو می گذارم رو بالشت تا بخوابم چشم هام رو با افسوس می بندم و ابرویی بالا می اندازم که از سر بی اهمیتی به گره های کور سر راهم حاصل شده ...

راستی یادت می یاد پارسال رو ؟ مثل همیشه مشغول بودی و در تلاش برای رسیدن به هدفت. برام ارزش داشته این پشت کارت. عرضه پشت کار داشتن رو خود من که لااقل ندارم. اما الان دیگه پشت کارت من رو خوشحال نمی کنه...

الان دل من تنگ اونی هست که یک ساله گم شده ، شاید پشت همه تلاش هاش خودش رو گم کرده و راه بازگذشت رو دیگه بلد نیست.
من دلم برای خیلی چیزها تنگ شده که در گوشِ خودت بارها گفتم و بازم می گم. اما امشب که حرف های یک سال پیش خودت رو خوندم .. برام سخت بود درک کنم چرا اینقدر تو رو گم کردم ؟ شاید هم تو خودت رو گم کردی و من بی فایده به اون باغبون جدید اعتماد کردم و برای خاطر وجود اون وآب یاری هاش دوباره سبز شدم و کلی گل دادم...

می دونی ، داریم بزرگ میشیم و خودمون هم باورمون نمی شه زندگی چقدر سرسری داره سپری میشه. زندگی رو سخت می گیریم که آسون بشه ، اما اون نفس گرم از کجا بایست بیاد هنوز یه سواله ؟!

بایست قبل اینکه شب تموم بشه بساطم رو جمع کنم و برم تا بیشتر به قول تو شب ها نرم نشدم و اون لایه سخت رو کنار نزدم .
اما قبل رفتنم بیا یادت بیار، این موقع ها... یک سال پیش... توی آتیش انتظار و دلتنگی ، چقدر باغبون گلش رو مراقبت می کرد
شاید که...
شاید که باغبون آب گلدونش تموم شده ...


«...
محبتی به عمق رنگ چشمان تو
خودت می دونی که تنها چشمات نبود که من رو تو دریای دلت جا داد. همیشه بهت گفتم پیچش موهات و ناز و کرشمه تو نبود که من رو عاشقم کرد بلکه درونت بود که شیفته ام کرد. همون درونی که همیشه نگرانشی و می خوای سبز تر و سبز تر بشه. پر بار بشه. که یه باغبون مراقبش باشه توی توفان و برف و بوران. مبادا که ساقش بشکنه تا رشد کنه و بزرگ شه. حالا من شدم باغبونت.جات خالیه. جات بیست و شش ساله که توی زندگیم خالیه. از کودکی رویای تو در سرم بوده. رویای با تو بودن. ببین، ببین چقدر ضربان قلبم تند میشه وقتی می خوام تو رو ببینم. انگار که روز اوله. انگار که می خوام برای بار اول توی نگاه مهربونت غرق شم. تو که می دونی چقدر سخته واسم حرفای عاشقانه گفتن. دیگه دستام می لرزه. قلبم امونم نمی ده که بتونم فکر کنم. روحم پرواز می کنه تا بیاد پیش تو. تویی که برای رسیدنش با پای آبله سفر کردم و از هر چیزی گذشتم و چقدر خوب درکش می کنی و قدرش رو می دونی. چقدر خوبه که لمسش می کنی و حتی براش گریه می نوشی.شبا که می شه هنوزم برات کلی دعا می کنم. اگر بدونی وقتی می خندی چقدر لذت بخشه. اگر بدونی چقدر قشنگه وقتی یه مرد بدونه که بانویی دوستش داره. که قلبش براش می تپه. که حاضره هر کاری براش بکنه. صبور باشه.فداکار باشه. وفا دار باشه. از بچگی عاشق خنده هات بودم. عاشق دستهای گرمت. عاشق حرفات. حتی عاشق دیوونگی هات که همیشه می گم خیلی مونده به دیوونگی های من برسه. آره آره من دیوونتم. همیشه جستجوت کردم. بازم بیشتر می گردم. انقدر که پیدات کنم. نگو نگو که پیدات کردم. اون روزی که من و تو با هم یکی بشیم، اون روز، زمان پیدا شدن ماست. فقط خدا می دونه چقدر دلم برات تنگ شده. من سالها به دنبال تو بوده ام بانوی آرزوهای من. مرا دریاب در روزگار سختی و مرارت
.

...»

11 July 2006

* صدایی بر فرازاقیانوس خالی

می خوام امشب تنها باشم
توی خواب و رویا باشم



خوابی دیدم که ای کاش، تعبیرش تو باشی تو باشی
اونچه در آرزوشم، عاشقم تو باشی عاشقم تو باشی
یه عمریه که هرجا به دنبال تو گشتم
به امیدی که یه روزی بیایی تو سرگذشتم
دیروزم گذشت و پریروزم گذشت
دور سرت نگشتم و امروز هم گذشت
اگه تو باشی با من پر و بال درمیارم
هرچی عشقه تو دنیا یه جا برات میارم
کسی در عاشقی که نمی رسه به گردم
روزی هزار هزار بار دور سرت میگردم
یه عمریه که هرجا به دنبال تو گشتم
به امیدی که روزی بیایی تو سرگذشتم
دیروزم گذشت و پریروزم گذشت
دور سرت نگشتم و امروز هم گذشت


می خوام امشب تنها باشم
توی خواب و رویا باشم

09 July 2006

* Campione del mondo



دیگه از شدت اعصاب خوردکنی دارم خودم رو می کشم. نمی تونم این سه دقیقه آخر رو ببینم فقط دلم خنک شد این زیدان آشغال رو از زمین بیرون کرد و فقط الان دارم بهش بد و بیراه می گم. از همه بازیکن های فرانسه متنفرم متنفــــــــــــــرم متنفـــــرم، الان منتظر پنالتی هستم


YEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEES
GOAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAL

VIVAAAAAAAAAAAAAAAAA ITALIAAAAAAAAAAAAAAAAA

بالاخره ما به آرزومون رسیدیم :)) بیشتر از هر ایتالیایی ما جیغ و فریاد کردیم

مرســــــــــــــــــــــــــــــــی کاناوارو قهرمان.


مرسی الکساندرو دل پیرو که اینبار پنالتی رو جون مادرت خراب نکردی
ممنونم

و تا آخر تاریخ فوتبال از زیدان متنفر خواهم بود

هـــــــــــــــــــــورآآآآآآآآآآآآآ

05 July 2006

* DelPiero the Greatest

امروز غم انگیز ترین شب برای تمام ملت آلمانه و خوشحال کننده ترین برای همه ما که از این ژرمن ها باختیم و سوختیم.

سر بازی آرژانتین من که حتی توی ستادیوم بازی ایران و پرتغال هم بودم و گریه نکردم، اشکم از ناانصافانه باختن آرژانتین قهرمان در اومد و تنها آرزو داشتم اول اینکه برزیل ببازه و دوم این ژرمن ها از ایتالیای سرور ببازند تا انتقام ما رو ازش بگیرند

ایتالیا همیشه بهترین بوده و هست ! همیشه خوشکل ترین بوده و هست، همیشه دل و جیگر آدم رو سرخ کرده و خواهد کرد.

از عصر به بهانه فوتبال از خونه بیرون زدیم و وقتی این 119 دقیقه رو توی هوای ملس و سرد ستکهلم داری با استرس و نگرانی می بینی، خیلی از همه سوئدی ها بیشتر جیغ میزنی وقتی گل زیبای ایتالیا به ثمر رسید و بعدش هم آقای همه گل زن ها، دل پیه روی بزرگ کمر آلمانی ها رو شکوند، فقط میشد از خوشحالی جیغ زد.

حالا ما دختر ها طرفدار ایتالیا موندیم یه طرف و دخترخاله و پسرخاله آلمانی من که امشب حسابی گریه می کنند به همراه دوست پسر خائن ام که هم بر ضد آرژانتین فریاد کشید هم امشب دلش می خواست ایتالیا ببازه به یک طرف

برید همتون بوق بزنید که ایتالیـــــــــا قهرمــــــــانـــــــــــــــــــــه








Italiaaaaaaa finalé ohe ho he hooooo
finalé finalé

Deutschland Auf Wiedersehen :D

Italia is the MASTER

قربــــــــــون اون دل پیه رو بشــــــم من. تا اومد تو بازی از این رو به اون رو شد ماچ از طرف همه دختر های خوشکل ایرونی







Deutschland Auf Wiedersehen :D هاها

04 July 2006

* کسل کننده

راستش از روزی که از مراسم و جشن !! بی نظیر فوتبال برگشتیم، اصلا حال و حوصله چرخیدن توی اینترنت و وبلاگ نویسی رو نداشتم که هیچ حتی عکس هایی که اینقده ذوق داشتم اینجا و توی فلیکر آپلود کنم هم داره باد می خوره. علتش هم یه چیزه، بعد از ده روز پر از هیجان و مسافرت از یه شهر به شهر دیگه و کلی قرتی بازی و بی خوابی های 36 ساعته دیگه کی حال و حوصله این ستکهلم ساکت و بی سرصدا رو داره. هرچند امشب که اولین شبه توی خونه هستم ! دارم از بی حوصلگی بالا می یارم. و تمام این یه هفته رو هم یا بیرون برنامه ای برای سرگرمی بوده و یه کار هم که تازه برام خدا از آسمون انداخت ! ( به معنای کلامی از آسمون انداخت!! ) خلاصه فعلا که برنامه تابستونی ما آفتاب گرفتن و کار و قر دادنه! ولی همچنان راضی کننده نیست.

نمی دونم، ولی حس می کنم بی حوصلگی از ته یه چاله چوله دیگه میاد. توی سرم یه عالمه فکر هست که اخیرا زیاد مشغولم کرده و مربوط به زندگیم و برنامه هایی که دارم دنبالش می رم میشه. سخته که شک کنی و مجبور بشی سر جات باییستی تا روی تصمیم هات و فکر ها و عقایدت از نو ارزش یابی کنی. آخه انرژی زیادی می بره این ارزشیابی و نتیجه گیری. اما وقتی یه مدت طولانی از مسائلی که هر روز باهاته احساس نارضایتی بکنی و فکر کنی چه بکنم که احساس خوبی بهم بده، آخرش مجبوری دست به کار بشی و خودت رو روی کاغذ بیاری.

وسط نوشته مجبور شدم اینترنت رو قطع کنم و همه احساسم پرید. من دوست دارم وقتی می نویسم توی نوشته هام خودم باشم، خود واقعیم با همه احساساتم. قدیم ها که دلمون همش تاپ تاپ می کرد اما از نوع دل سوخته و عاشق فلک زده اش، همش چپ و راست شعر و شاعری بود که روا نوشته می شد. حالا مدت هاست اون مدلی نمی تونم بنویسم. یعنی در حقیقت دیگه غمگین هم نیستم که آه و گدازی داشته باشم. روزگار خوبی رو پشت سر گذاشتم که لحظات سختش بسیار ناچیز تر از تجربه من بوده. برای همین فرصتی برای ثبت نبوده چرا که گذرا حس شده و تموم.

اما اونچه حالا دارم باهاش دست و پنچه نرم می کنم، فرداست. فردایی که دلم نمی خواد سخت بشه ، همراه با تنهایی بشه، فقط رویا و خاطره بشه. دلم نمی خواد اونچه دارم از دست بره. متاسفانه گاهی می بایست کلاه بی خیالی رو از سر در آورد و شروع کرد به عاقلانه تر زیستن. منطقی فکر کردن و با هزار تا برنامه تصمیم گیری کردن. راستی ما چند سال فرصت داریم که اشتباه کنیم و باز جبران ؟ من همیشه ازخودم پرسیدم که چرا این تفاوت فاحش در نوع نگاه فرهنگ ایرانی به زندگی با فرهنگ های دیکه هست؟

چرا ایرانی ها اینقدر نسبت به مسائل زندگی سخت می گیرند؟ چرا اینقدر آینده نگری و انتخاب درست مهم است ؟ چرا بقیه آدم ها اینطور زندگی نمی کنند اما در نهایت خیلی از اونها به بهترین موفقیت ها در زندگی میرسند؟

همیشه یادم هست که در دوران دبیرستان خودم رو با دختر های سوئدی مدرسه مقایسه می کردم، من سر به زیر تنها توجم به درس بود و دختر های دیگه به فکر عشق و سکس و مستی. نه اینکه من احساس نداشته باشم ، که خوب هم داشتم، نه که از پسرها خوشم نمیومد که بد جوری هم تو نخ می رفتم، لاس زن خوبی هم بودم و کار خودم رو هم انجام می دادم، اما فرق من این بود که من همیشه به نتیجه کارهام فکر می کردم، محتاط عمل می کردم، شاید فقط 50 درصد به خواسته دلم گوش می کردم و اون بقیه 50 درصد رو بر حسب عقل و منتطق عمل می کردم. چاره چی بود ؟ همیشه به آینده فکر می کردم و اینکه این جور عشق و عاشقی ها باعث می شه حواس آدم از درس و کارش پرت بشه... همه اینها آموزش های خانواده ایرانی بود و بس!!

حالا بعد از سالها عمل به دل !! و خوردن چوب های حسابی کلفت توی سر، کم کم یاد گرفتم چطوری حوسم رو کنترل کنم و احساس بدی هم بهم دست نده. فکر نکنم چون دنبال دلم صد در صد نمیرم چه غم بزرگی تو دنیام هست !

راستش تازگی ها اونقدر راحت از هرچه برام غیر قابل تحمل بوده گذشتم که فکر می کنم انگار دیگه نمی تونم آدم سخت گیری باشم. تمرین بخشایش تمرین سختی هست که توی دو سال اخیر توش معلم خوبی شدم و تونستم سخت ترین گناه ها رو هم ببخشم. حالا بخشایش شاید هنر خوبی باشه ، ولی گاهی باعث میشه از اشتباهات دیگران که میتونه به تو آسیب بزنه هم چشم پوشی کنی واین خوب نیست.

سفر رفتن رو همیشه دوست داشتم به خاطر آزادی عملی که در دوری از جامعه معمولم داشتم. این سفر تابستونی، با وجود همه آزادی که داشتم، کنترل افسار قلبم رو خیلی محکم توی دستم نگه داشتم که مبادا آسیب جدی به خودم و اطرافیانم بزنم. هرچند هنوز کلی جای بهبود هست و اشتباه هم کردم ، اما اگر مقایسه کنم با دو سال پیش، بایست کف مرتبی برای خودم بزنم که دیگه دوست ندارم همیشه دنبال احساسم برم. این بهم در این سفر ثابت شد.

شب شده و من بیخوابم. تابستون ها که زود خوابم نمی بره. فکر پر مشغله باعث میشه که خیلی دیرتر سرم سنگین بشه.
چند شب دیگه مهمان پذیر عمو وسطی مسافر از ایران هستیم که بعد از سالها برای دیدار پیش این طرف آبی ها میاد و می دونم که با اومدنش، داغ همه ما از دوری و یاد و خاطره عموی بزرگم که در زمستون ما رو ترک کرد تازه میکنه و دلامون کلی براش تنگ میشه. آخه همیشه اون بود که به دیدار برادر و خواهرهاش توی سوئد می یومد و سنگ صبور تلخی های این دوری میشد... جاش چقدر خالیه و همیشه خالی خواهد موند

پسرخاله ام من رو مسخره میکنه و می گه، نهال آرزوی احمقانه ای داری که دوست داری 117 سال از خدا عمر بگیری ، فکر نمی کنی اون دنیا خیلی بهتر از این خاک باشه ؟؟
دلم می خواد بهش جواب بدم... من خیلی کارها دارم که بایست در این دنیا انجام بدم... پس چرا بایست زودی برم... اما همین فردا هم بار سفر رو ببندم، هیچ دلبستگی ندارم.. تنها امیدوارم نزدیکام زیاد دلشون برام تنگ نشه :(

این بود نوشته بی حوصله ما در این شب های گرم تابستان